این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/11/abasmanesh-22.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2020-12-01 07:54:132020-12-02 06:56:41سریال زندگی در بهشت | قسمت 103
143نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
این قسمت : «نگاه شما به مسائل هست که شرایط رو براتون رقم میزنه »
من این روزها خیلی با این واژه اداپته میشدم
و حالا کلی حرف برای گفتن دارم
استاد همیشه تو یه فایل های مختلف به این موضوع اشاره داشتن و من هرچی اطلاعات راجبش کسب کردمو اینجا مختصر و مفید مینویسم :
دیدگاه ما به مسائل هست که شرایط رو رقم میزنه . بحث موفقیت که میشه همه میگن ادیسون 999 بار شکست خورد تا بلاخره تونست موفقیت رو کسب کنه اما خود ادیسون نظرش اینه که من شکست نخوردم من فقط 999 بار روش های روشن نشدن لامپ رو یاد گرفتم .
و دیروز یه مطلبی خوندم در این باره
« ✳️ تا زمانی که به خودت میگی ،
چرا من ؟
تو جایگاه قربانی باقی می مانی !
و تو گذشته زندانی میشی !
سوالت رو تغییر بده
از خودت بپرس …حالا چی ؟
با این تجربه چه کار کنم ؟
وحالا چطور زندگی بهتری برای خودم بسازم !
سوالت رو که عوض کنی، تمام زوایای دیدت ،
به ماجرا عوض میشه .»
پس واقعا ما همه شاهدیم که استاد نو سریال زندی در بهشت دیدگاهش به مسائلی که با موفقیت پیش نمیره چقدر متفاوته
توی کامنتهای قبلی که توی فایلها یا جاهای دیگه توی این چند روزه گذاشتم دو سه مرتبه گفتم که توی این چند روزه سرعت سیر شدن مسیر تکاملم رو دارم به چشم میبینم که بیشتر شده…
امروز توی یه بهشت بودم..
بهشتی که شاید اگر شما اونجا بودید برام دست میزدید و میگفتید دختر اینو از کجا پیدا کردی…
روز جمعه یعنی دیروز مامانم که هیچ وقت حالا تنها نیومده بود پیشم مد پیشم و من چون توی شهر دیگهای زندگی میکنم تصمیم گرفتم نهایت تلاشم رو بکنم که بهش خوش بگذره چون خودم هم ی این مسیر تمام تلاشم رو میکنم که کارهایی را انجام بدم که بهم خوش میگذره…
و فکر میکنید چه اتفاقی افتاد مامانمو بردم بیرون تا یه جایی پیدا کنیم و بشینیم دنبال یه جای خاصی بودم که قبلاً رفته بودیم اونجا رو… اما اونجا رو پیدا نکردم… چون مسیرش رو درست بلد نبودم.. از قبلش به خدا گفته بودم خدایا تو که میدونی من دفم از اومدن بیرون چیه چون بهش گفته بودم که میخوام برم چه جور جایی… بهش گفتم خدایا من با هدف اون مکان مشخص نیومدم بیرون من اومدم بیرون که منو هدایتم کنی به یک جایی که توش حالم خوب باشه زیبایی ببینم قشنگی ببینم…. و همین که ال اون مسیر میگشتم و دیدم مسیر رو پیدا نمیکنم در حالی که مامانم بهم میگفت زنگ بزن به همسرت بهت بگه آدرس رو… اما من میخواستم خدا هدایتم کنه میخواستم یه جایی برم که مسیرشو خدا بهم نشون داده باشه… به مامانم گفتم مامان نگران نباش امروز یه جایی میریم که خیلی قشنگه….
بعد از چند لحظه یه مسیر خاکی دیدم که هیچ وقت تا حالا چشمم به اونجا نخورده بود اون مسیرو با ماشین رفتم مامانم گفت اینجا یه حالت پرتگاه طوری داره نمیخواد بری مامان اگه تا حالا نرفتی خطرناکه… اما من گفتم خدای من منو جای خطرناکه اینجوری نمیبره…. من ازش خواستم منو جایی ببره که فقط لذت و زیبایی ببینم… باورتون نمیشه جایی که رفتم با اینکه همسرم بچه این شهره و همه جاش رو میدونه گفت چه جوری رفتی اونجا؟!… گفت کلاً چه جوری اونجا راهت دادن؟!….
ولی من رفتم اونجا جایی که نمیدونم چه جوری وصفش کنم… جایی که پر از درختهایی بود که همه بیش از 100 ساله بودند… جایی که یه حالت بکر و زیبا داشت…. وزیر درختا خالی بود… روز جمعه زیر درختها خالی بود…..!!!
بازم باید بگم روز جمعه زیر اون همه درخت خالی بود….
روز جمعه زیر اون همه درخت خالی بود…
چرا خالی بود…
چون من به مامانم گفتم مامان دلم میخواد برم جایی که فقط خودمون باشیم خلوت باشه سکوت باشه لذت باشه….
و خدای من حتی اگه به زبون نمیآوردم میدونست که من چه جور جاییو میخوام…..
و دقیقاً زد تو خال منو هدایت کرد به جایی که در تمام زندگیم و این همه سالی که اینجا دارم زندگی میکنم یه همچین جایی رو ندیدم…
یه حس خاصی دارم کم حس میکنم باید گریه کنم و بغض کنم از اینکه این خدا کیه که اینجوری کارا رو برای ما انجام میده…؟!
ولی به خودم میگم نه ماه رخ تعجب نکن خب معلومه که این خدا توانایی این کارا رو داره….
تعجب نکن و برای خلق کنندگی خودت دست بزن…
تعجب نکن نفس بکش و بگو خدایا شکرت..
تعجب نکن این قانونه و تو درست داری مسیر رو میری…
تعجب نکن این خدا همون خداییه که وعده داده که هدایت کنه…
وعده داده که بندههاش رو هدایت کنه…
نمیدونید الان توی چه حالی هستم…
نمیدونید اونجایی که من دیروز بودم چه جور جایی بود…
به خدا قسم که از جایی که استاد داره زندگی میکنه کمتر نبود….
درختانی که انقدر بلند بودند که از بالا به هم چسبیده بودند ….
چیز عجیبی بود…
نمیدونم اینجا از کجا پیدا شد….
خدایا شکرت…
یه جوری داره مسیر تکامل من سیر میشه که لحظه به لحظه ایمانم بیشتر میشه…
البته که من دارم حرکت میکنم….
البته که سرعت هدایتها و حرکتهای من هم بیشتر شده…
و جهان داره میبینه و خدا داره میبینه ماهرخ چقدر بنده عمل کنندهای هست…
اما هنوز موضوع تموم نشده موضوع به اینجا ختم نشد…
دیروز وقتی با مامانم برگشتیم خونه به خودم گفتم لم میخواد بازم برم اونجا…
و امروز یعنی شنبه بعد از اینکه به شاگردام ورزششون رو دادم توی مسیر قلبم پر میکشید به سمت اونجا….
اومدم خونه سریع زیرانداز و یه سری وسیله جمع و جور جمع کردم ماشینو برداشتم و رفتم…
اما این بار از یه مسیر دیگه اونجا رو رفتم…
نمیدونید امروز از چه زاویهای اونجا رو دیدم…
الله اکبر…
نمیدونید امروز چه چیزهایی رو دیدم…
از اونجایی که ندگی در بهشت رو نگاه میکنم..
و تجربه نگهداری از مرغ و خروس و گاو و گوسفند رو نداشتم اما دنبال یک زندگی راحت و ساده و ر از آرامش هستم همیشه به خدا میگم خدایا من یه زندگی راحت میخوام…
من یه زندگی یخوام که هر چیزی که میخوام در دسترسم باشه..
من دنبال شو و نمایش نیستم…
من دنبال تجربه کردن و لذت بردن از زندگی هستم…
من دنبال کشف قوانین و کشف وجود خودم هستم…
منو هدایت کن تا بفهمم و خلق کنم زندگی خودم رو…
امروز دوباره دلم هوس دیدن اون باغ زیبا رو کرد
. اولش یکم سخت بود تنها برم…
مدام زمزمه که اگه کسی ببینتت چی؟!
اگه کسی اونجا به خاطر تنها بودنت آسیب برسونه چی؟!
اگه درک بین هدایت و نجوا را درست تشخیص نداده باشی چی؟!..
ولی حسم الکی نمیگفت…
و من تنها رفتم به همون مکان زیبا و رویایی…
چقدر احساس قدرت میکردم…
اونجا هیچکس نبود هیچکس..
فقط پر از درخت بود..
و هر از گاهی صداهای خش خش میومد..
از اونجایی که در تمام زندگیم تجربه همچین کاری رو نداشتم اولش کمی میترسیدم…
ولی این ترس به اندازه چند ثانیه بود…
چون سریعاً خداوند هدایت میکرد و می گفت هیچی نیست…
برای خودم زیرانداز پهن کردم نشستم و لذت بردم….
و هر از گاهی صدای خش خش از بین درختا میومد…
و باز هر بار سریعتر خدا میگفت اروم باش هیچی نیست..
و هر چقدر بیشتر اطرافم رو نگاه میکردم بیشتر حیرت میکردم …
بعد از دو سه ساعت یه سگ پارس کنان و اومد نزدیک توی این حالت آدم سریع میترسه…
اما انقدر قلبم از این تنها بودن آروم بود و فضا فضای روحانی بود شیطان انگار جایی برای نجوا کردن نداشت…
کاملا ساکت شده بود..
نزدیک این محل یک زمین کشاورزی بسیار زیبای سرسبز بود…
از اونور زمین کشاورزی یک آقای جوانی اومد به سمتم…
چند دقیقهای با هم صحبت کردیم و متوجه شدم شخصی که اینجا میاد برای آبیاری این زمینها علاقه زیادی به حیوانات داره…
اینجوری سر خودشو گرم میکنه و از فضا لذت میبره…
البته دیروز که با مامانم اومده بودیم از دور دیدم چندین پرنده سفید که مشخص بود غازهای سفید هستم بالهاشون رو باز کرده بودند و پر میزدن…
و از اونجایی که حیوونها رو دوست دارم
بهش گفتم قبل از اینکه برم خونه یه سر میام ببینم چه حیوونهایی دارید…
ایشون رفتن و من یکی دو ساعت دیگه اونجا موندم و لذت تنهایی رو بیشتر و بیشتر تجربه کردم یه جورایی برام مکانی امنتر شد….
جوری که خودم گفتم میتونی باز هم بیای…
نزدیک به ساعت 5 بعد از ظهر حسم گفت باید بلند شی و بری خونه قبلش برو یه سر اونجا بزن…
یکم ترسهام بهم میگفت بابا تو دختر تنها یخوای بری اونجا نمیدونی چیه این آدمو تو نمیشناسی؟
و هدایت مدام میگفت بابا این آقا این زمینهای کشاورزی رو تا سال آینده اجاره کرده..
از چی میترسی؟!
چرا فکر میکنی یه مرد باید نترسه ولی یک زن باید بترسه؟!…
استاد جان وقتی بحث ترس میاد مقاومت شدیدی دارم برای اینکه برم تو دلش..
یه جوری شدم هرجا یه حسی بهم میگه تو یه دختری. اینجا بده… باید با کسی بری…
آثار محدودیتهای گذشته میاد تو ذهنم…
و الگوها و مثالهایی میاد توی ذهنم از زنهایی که تنهایی خیلی کارا انجام دادن….
و باعث شدند که جهان جای بهتری بشه برای آدم ها..
پس دلمو محکم کردم و رفتم…
از اون دور اون آقا منو دید…
ماشینو پارک کردم پیاده شدم و اون دیگه رسیده بود نزدیکم…
سلام کردم و با خوشرویی جواب داد..
همون جایی که ماشینو پارک کردم چندین و چند تا سگ به درخت ها بسته شده بودن…
سگهایی وحشی که کارشون شکار بود سگهای حرفهای بودن….
و آقاهه باهاشون حرف زد که آروم تر بشن چون وقتی منو دیدن شروع به صدا کردن…
اونجا یک حصاری بود که با چوب درستش کرده بودن و درش بسته بود..
آقای درو باز کرد و گفت بفرمایید داخل…
حسم میگفت تو دیروز دیدی که اینجا یه سری حیوونها بال میزدن…
چشمات الکی ندید و تو اومدی اینجا که اون حیوونای زیبا رو ببینی…
نجواها میگفت نه بابا…
دختر بترس…
این آقا اینجا تنهاست….
ولی من اینو یاد خودم آوردم که وقتی من با هدایت خدا اومدم اینجا وقتی من با هدایت خدا و آرامشی که در هر لحظه بهم داد لذت بردم از این مکان… وقتی من اوت بین نجوا و هدایت را تشخیص دادم که کدومشون حالمو خوب میکنه و کدومشون ترس رو در دلم میندازه اینجا.. بنابراین میرم داخل و تو ه هیچ عنوان نمیتونی جلوی منو بگیری… چون اگر نرفتم داخل قتی برگشتم خونه احساس ضعف میکنم که چرا به این احساس ترس اهمیت دادم ….
خلاصه که رفتم داخل و نمیدونید با چه چیزایی مواجه شدم ….
اولین چیزی که باهاش مواجه شدم یک پرندهای بود که نوکش گیر کرده بود توی یک گونی داشت تمام تلاشش رو میکرد و بال بال میزد تا از اونجا بیاد بیرون…
اولش فکر کردم که عنی اینجا از این پرندهها هم داره؟! اونم آزاد و بدون اینکه تو قفس باشه؟!
آقای سریع رفت پرنده رو گرفت و آزادش کرد ت اگه نمیرسیدیم میمرد چون من نمیام زیاد اینجا…
در واقع رفتن من به اونجا سبب خیر شد….
اون پرنده پرنده بومی شهر ما بود و من در تمام زندگیم این پرنده رو ندیده بودم…رنگهای بسیار زیبا و صورتی بسیار زیبا و نوک درازش… آقا آقای نگهش داشت و من لمسش کردم خیلی خیلی زیبا بود… آقاهه آزادش کرد که بره…
ازش پرسیدم مگه مال خودتون نبود…
آقای گفت نه پرنده بومی اینجاست اومده بشینه اینجا یه چیزی بخوره گیر کرده توی این گونی….
اونجا بود که حسم بهم گفت مسیرو ادامه بدم..
به آقاهه گفتم دیگه چی دارید اینجا بهم نشون بدید؟!
بهم گفت بیا این طرفتر…
سگهای زیاد دیگهای اون طرف بسته بودن یه رودخونه ی باریک از اونجا رد میشد…
و اون سگها اون طرف رودخونه به درختها بسته بودن و با دیدن من شروع به سر و صدا کردن…
آقا گفت اینجا همه چی هست چند تا فاز سفید بزرگ اینجا هست که الان نگاری رفتن تو آب و از اینجا دیده نمیشن..
نمیدونی چی دیدم چیزی که در تمام زندگیم ندیده بودم و فقط توی سریال زندگی در بهشت دیده م…
اونجا سه تا اردک شبیه اردک مهاجر شما بود….
وقتی دیدمش احساس کردم توی پرادایسم..
بهش گفتم این اردکها بیه اردکهایی که همیشه دیدم نیستن..
گفت اینا ایرانی نیستن…
گفت مال کشور دیگهای هستن…
(من اسم اون کشور رو الان یادم نمیاد….)
به خودم گفتم ببین هدایته
دیدن این پرندهها هدایته که تو مسیرت درسته
چرا باید یه همچین پرندهای رو اینجا ببینی؟!
چرا به جاش نباید یه خرگوش باشه؟!
و توجه کردم و چندین و چند بار گفتم واقعاً زیبا واقعاً زیبام اینا خیلی خوشگلن..
و مدام اردک مهاجر شما میومد توی ذهنم استاد….
چون اولین بار اردک مهاجر را من توی سریال زندگی در بهشت دیدم…
و بارها تحسینش کردم توی همون سریال…
بعد اردک پرید توی آب و خیلی زیبا شروع کرد به شنا کردن …
و من داشتم رویاهام رو زندگی میکردم در اون لحظه…
بعد آقاهه وقتی دید چقدر دارم لذت میبرم ،گفت یک لحظه بیا اینجا رو نگاه کن….
گفت بزار ببینم مرغا کجان….
آخه اینجا پر از مرغه…
تخم میذارن همیشه…
و گفت آها اونجان…
استاد جانم میدونید به کجا اشاره کرد؟!
به روی یک درخت..
تمام اون مرغها رفته بودن روی شاخههای درخت نشسته بودند و من در تمام زندگیم نمیدونستم مرغها میتونن روی شاخه درخت برن…!
و توی همین سه چهار روز پیش متوجه شده بودم از کلام خودتون که مرغهاتون میرن بالای درخت استراحت میکنن قبل از اینکه براشون خونهای تهیه کرده باشید…
من توی زندگیم خیلی مرغ دیدم…
ولی هیچ وقت نشنیده بودم که مرغا برن روی درخت!…
اونجا باز اون صدا اومد که دیدی به حرف من گوش کنی چه چیزهایی رو بهت نشون میدم….
و انقدر حالم خوب شد انقدر لذت بردم و انقدر از مسیری که اومدم به تنهایی لذت بردم که حد نداشت…
اون آقا بهم گفت دوست داری کبوترها رو هم ببینی؟
گفتم آره حتماً و یه اتاقک بلوکی رو بهم نشون داد.. گفت توش تاریکه رات نور میگیرم که بتونی توشو ببینی گوشیشو روشن کرد و نور انداخت توی اتاق تا من بتونم داخلشو ببینم..
یک عالمه کبوتر اونجا بودن ه از لای نرده در آهنی میتونستن بیان بیرون پرواز کنند و ر وقت هم خواستن برگردن..
خیلی ازش تشکر کردم…
و دیگه به نظر همه چیزو دیده بودم…
البته که صحبتهایی شد که کلی چیز یاد گرفتم…
وقتی میخواستیم از اون در و حصار بریم بیرون بهم گفت یه لحظه بیا اینجا رو هم ببین..
ولی نترسیها….
زیادم نزدیک نرو…
یک لونه چوبی رو بهم نشون داد که ازیکی دو متری داخلشو نگاه کنم….
یک سگ داخل بود که آقاهه گفت امروز یا دیروز 8 تا بچه به دنیا آورده…
امروز یا دیروز یعنی همین دو روزی که من اینجا رو پیدا کردم….
نورو گرفتی لونه سگه سگه یکم ترسید….
ولی آقای دوست داشت من بچههای سگه رو ببینم…
هر کدوم از بچههاش اندازه یک بچه گربه تازه به دنیا آمده بودن…
مشخص بود که شاید حتی یک روز هم از به دنیا اومدنشون نگذشته…
من خیلی چیزها رو دیدم توی این روز…
خیلی چیزها یاد گرفته بودم…
خیلی چیزها رو تجربه کردم….
تجربههایی که همیشه مامانم قبلها یا حتی همین الان بهم میگفت این کار زشته مامان تو دختری..
مامان فلان جا نرو فکر بد در موردت نکنن..
مامان صبر کن داداشت باهات بیاد..
مامان مغازه سوپری نرو… خودمون خرید میکنیم..
مامان دختر خوب دختریه که سرشو بندازه پایین بره و برگرده…
مامان دختر خوب دختریه که تو صحبت با نامحرم زیاد نره…
و این نگاه، نگاه مامان من به تنهایی نبود….
نگاه جامعه به روش زندگی یک دختر بود…
وقتی برگشتم خونه یک حال عجیبی بودم..
واقعاً لذت برده بودم از اون چند ساعتی که اونجا سپری کردم…
قلبم یه چیزی بهم گفت..
بهم گفت اگه من اون باغ رو به تو بدم که مال خودت باشه چه جوری باهاش رفتار میکنی؟!
من حس صدا و ندایی که شنیدم ا این جمله میخواست بهم بگه تصور کن اونجا مال خودته. و تو همیشه گفتی دلم میخواد یه جای اینجوری داشته باشم. حالا فکر کن مال خودته اون باغ. چیکار میکنی باهاش؟
جواب دادم خوب ازش لذت میبرم..
اما میدونستم دلیل این سوال چیه دلیل این هدایت چیه…؟؟
در واقع خدا داشت بهم میگفت الان اونو داری ازش استفاده کن تجربه کن لذت ببر و اجازه بده در واقعیت هم نصیب تو بشه..
در واقع داشت بهم میگفت که اون سند این باغ نیست که به تو خوشبختی میده همین الانش بدون داشتن اون سند ازش لذت ببر…
و به خودم گفتم چه کاری میتونم انجام بدم اگر این باغ مال من بود…
جواب سریع اومد….
اینکه مرتباً بری اونجا وقت بگذرونی لذت ببری…
استاد جان اونجا جایی بود که بلند بلند حرف میزدم و هیچکس صدای منو نمیشنید..
اصلا کسی اونجا نبود…
و یه جای فوق العاده برای راز و نیاز بود…
به خودم گفتم اگر اونجا باغ من باشه چه کاری انجام میدم با شرایط حال حاضرم؟!
و جواب این بود که باید لذت ببری از اون محیطی که داری تا وقتی که شرایط انقدر خوب بشه تا بخوای کلبه خوشگلت رو کنار رودخونهاش بسازی…
این باغ دقیقاً اینجوری بود استاد که یک جاده با یک شیب زیبا که دو طرفش چمنهای سبز رشد کرده بود
و در میانه راه به دو قسمت تقسیم میشد قسمت میرفت سمت رودخونه و اون حیوونا و یک قسمت به سمت جایی که من بودم…
عجله _ بنظرم عجله میتونه بخاطر کمبودها هم باشه ما انسان ها در کار در موفق شدن در بدست آوردن همه چیز عجله می کنیم چون فکر میکنیم تموم میشه به ما نمیرسه
بچه که بودیم هر وقت میخواستیم یه عروسی یا مهمونی بریم همه می گفتند زود باشید دیر میشه دیگه جا واسه نشستن نیست !
یا زود بریم تو صف فلان چیز دیر بریم تموم میشه به ما نمیرسه !
یا انقدر زودتر از ساعت معقول به مدرسه می رفتیم که نکنه دیر برسیم برامون منفی بذارن … و همین باورها باعث شده برای همه چیز عجله داشته باشیم به خدا اعتماد نکنیم و بخوایم از هر راهی موفق بشیم ، تکامل طی نکنیم و خیلی موضوعات دیگه…
که به لطف خدا دوره احساس لیاقت داره کمک میکنه هر روز بهتر عمل کنیم .
بندرعباس _ چون از بچگی در موردش چیزای بدی شنیدم همیشه نسبت به بندرعباس و مردمش مقاومت داشتم اما این مدت با صحبت ها و تعریف های شما مشتاقم امسال تجربه اش کنم شهر ها و روستایی زیباش رو مردم خوبش :)
رسیدیم به فروشگاه و تصاویر زیبایی که از تی وی ها پخش میشد ، چقدرم تصاویر زیبایی بودند .
استاد ما رو بردید به بچگی هامون قطار بابانوئل عروسک اسباب بازی …
چه فروشگاه بزرگی از اون فروشگاه هاست که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داخلش داره خدایا برای این هممممه نعمت و فراوانی شکرت .
چقدر فضای بیرون تمیزِ آدم لذت میبره
آسمون سراسر ابرِ و چقدر زیباست خدایا شکرت نور خورشید از لابلای ابرها پیداست و بی نهایت غروب زیبایی خلق شده خدایا صدهزارمرتبه شکرت .
چقدر ماشین چقدر فراوانی چقدر خریدهای با کیفیت و خوشمزه خدایا شکرت.
تحسین میکنم آزادی مالی تون
تحسین میکنم آزادی زمانی تونکه راحت می تونید هر جا که میخواید با مسافت زیاد برید و خرید کنید
تحسین میکنم آزادی مکانی تون و این کشور وسیع زیبا ثروتمند و عالی رو
خدایا صدهزارمرتبه شکرت.
ممنون بابت این فایل ارزشمند و عالی
دوستون دارم و به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
خدایا هر آنچه دارم از آن توست هر آنچه دارم متعلق بتوست و من بسیار زیاااد سپاسگزارت هستم بابت این همه نعمت و برکت .
صبحِ جمعه با یک احساس عالی شروع شد مثل همه ی صبح های دیگه که در این چند وقت دارم تجربه میکنم در واقع همه صبح ها روز ها و لحظه ها زیبا هستند همه شون پر از نور فضل و رحمت پروردگارند اگه قبلا به چشم من نمی اومدند بخاطر این بوده که من احساسِ خوبی نداشتم من چشم دلم درونم پر از سیاهی و ناامیدی و شرک بوده و الان بابت همین روشن شدن چشمِ دلم بابت این نور و رحمتی که 10 ماهه به جانم به زندگیم می باره و من با تمام وجودم حسش میکنم الهی شکرت.
خدا جونم شکرت برای این جمعه ی دل انگیز زیبا برای هوای پاک اکسیژنِ خالص برای آسمون آبیِ قشنگ و ابرهای سفید دلبر خدا جونم شکرت برای نفس های عمیقی که میکشم برای چشم های بینا و گوش های شنوام برای هر بار صحبت کردن و صدای زیبام خدا جونم شکرت برای همسر و بچه های ماهم برای زندگی قشنگم برای خونه ی ُپر از عشق و امیدم خدا جونم شکرت که یک خونه ی دلباز نور گیر و قشنگ بهم دادی شکر که میتونم از پنجره غروب آفتاب و طلوع خورشید رو تماشا کنم خدا جونم برای رفاه آسایش آرامشم شکرت واسه این سایت بهشتی تک تک فایل ها دوره ها و درکی که بهم دادی و هر روزم پر از رشد و پیشرفت شده شکرت خدا جونم شکرت برای استاد عباسمنش عزیز و استاد شایسته قشنگم شکرت برای دوستای بهشتی تو سایت که هر بار ازشون یاد می گیرم و لذت می برم خدا جونم شکرت برای تک تک نعمت ها و فراوانی های تو زندگیم و جهان.
رب عزیز و دلبرم رفیق جانِ همیشگی و نابم دوست دارم عاشقتم می پرستمت .
خدا جونم تنها تو رو می پرستم و تنها از تو یاری میخوام تنها بندگی خودتو می کنم و به خودت چشم میگم خدایا من به هر خیری که از سمتت بهم برسه فقیر و نیازمندم من مثل نفس کشیدن هر دم بهت نیاز دارم منو به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به اونا نعمت دادی به راه ابراهیم ها سلیمان ها موسی ها خدا جونم با تو همه چیز عالیه با تو راهم درسته دلم آرومه زندگیم پر از نورِ کارت هام پر از نعمته خدایا منو به حال خودم وا نذار که من وصل توام زیر سایه توام جیگر گوشه توام عاشقانه خالصانه صادقانه دوستت دارم و می پرستمت جان من عشق من همراه من شکرت شکرت شکرت :))))))
سلامی بلند گرم و صمیمی به استاد عباس منش عزیزم و استاد شایسته نازنینم
سلامی بلند گرم و صمیمی به دوستای قشنگ و هم فرکانسیم الهی حال دل تک تک تون عالیه عالیه عالی باشه و نور فضل و رحمت رب عزیزمون به قلب جان و زندگی هاتون جاری باشه آمین .
روز بیست و چهارم از چهل روز
زن زیبا : درون زیبا هر انسانی رو جذب میکنه، اون آرامش و صلح درونیه که برای من زیبا حساب میشه ( چه جالب استاد من داشتم تو ذهنم همینو میگفتم و شما هم دقیقا توضیح دادین ) الهی شکر که درس ها رو یاد گرفتم و عملی ازشون استفاده میکنم .
اولویت _ در زندگی کار و هر چیزی اولویت ها رو درست تشخیص بدیم و بریم سراغ بالاترین اولویت و تمرکز رو روی اون نقطه بذاریم اصل رو از فرع تشخیص بدیم و تمرکز رو روی اصل هر موضوعی بذاریم .
زندگی در بهشت _ زندگی در بهشت می تونه در همین دنیا اتفاق بیفته ما میتونم بهشت رو در همین دنیا خلق کنیم .
با باورهای درست تمرکز بر نکات مثبت تجسم کردن خواسته ها با ایمان قدم برداشتن و قدرت پیش رفتن با صلح درونی و هماهنگ شدن با جریان خداوند میشه بهشت رو در همین دنیا خلق کرد .
ترامپ _یک شخصیت جسور و متمرکز نترس و خوش قول که ایده هاش رو اجرا میکنه و باورهای خیلی قوی و فوق العاده ای داره .
استاد با صحبت هایی که هر از گاهی شما در فایل های هدیه از آقای ترامپ کردید من متوجه شدم که راز موفقیت این آقا بخاطر باور داشتن خودش هست اینکه خودش رو باور داره و پر توان ادامه میده ایده هاش اجرا میکنه از دیگران و نکات مثبت دیگران استفاده میکنه و ما می تونیم خیلی چیزا ازش یاد بگیریم .
هجرت و حرکت _ دقیقا همین آیه رو وقتی من از شما شنیدم دگرگون شدم من تا اون موقع اصلا معنی قرآن رو نخونده بودم و کلا نگاهم به زندگی تغییر کرد و نمی دونید من از چه ترس هایی رها شدم و قدم برداشتم الهی شکر الهی شکر .
اگر شرایط خوب نیست حرکت کنیم
وقتی با استاد شایسته در مورد رودخونه و تونل صحبت کردید هر دو حالت رو تصور کردم و یک احساس عالی بهم دست داد. خدایا شکرت بابت قدرت تجسم :))))
خب خب خب
این قسمت : «نگاه شما به مسائل هست که شرایط رو براتون رقم میزنه »
من این روزها خیلی با این واژه اداپته میشدم
و حالا کلی حرف برای گفتن دارم
استاد همیشه تو یه فایل های مختلف به این موضوع اشاره داشتن و من هرچی اطلاعات راجبش کسب کردمو اینجا مختصر و مفید مینویسم :
دیدگاه ما به مسائل هست که شرایط رو رقم میزنه . بحث موفقیت که میشه همه میگن ادیسون 999 بار شکست خورد تا بلاخره تونست موفقیت رو کسب کنه اما خود ادیسون نظرش اینه که من شکست نخوردم من فقط 999 بار روش های روشن نشدن لامپ رو یاد گرفتم .
و دیروز یه مطلبی خوندم در این باره
« ✳️ تا زمانی که به خودت میگی ،
چرا من ؟
تو جایگاه قربانی باقی می مانی !
و تو گذشته زندانی میشی !
سوالت رو تغییر بده
از خودت بپرس …حالا چی ؟
با این تجربه چه کار کنم ؟
وحالا چطور زندگی بهتری برای خودم بسازم !
سوالت رو که عوض کنی، تمام زوایای دیدت ،
به ماجرا عوض میشه .»
پس واقعا ما همه شاهدیم که استاد نو سریال زندی در بهشت دیدگاهش به مسائلی که با موفقیت پیش نمیره چقدر متفاوته
سلام استاد جانم
سلام استادِ خدایی من
نمیدونید امروز چی دیدم…
توی کامنتهای قبلی که توی فایلها یا جاهای دیگه توی این چند روزه گذاشتم دو سه مرتبه گفتم که توی این چند روزه سرعت سیر شدن مسیر تکاملم رو دارم به چشم میبینم که بیشتر شده…
امروز توی یه بهشت بودم..
بهشتی که شاید اگر شما اونجا بودید برام دست میزدید و میگفتید دختر اینو از کجا پیدا کردی…
روز جمعه یعنی دیروز مامانم که هیچ وقت حالا تنها نیومده بود پیشم مد پیشم و من چون توی شهر دیگهای زندگی میکنم تصمیم گرفتم نهایت تلاشم رو بکنم که بهش خوش بگذره چون خودم هم ی این مسیر تمام تلاشم رو میکنم که کارهایی را انجام بدم که بهم خوش میگذره…
و فکر میکنید چه اتفاقی افتاد مامانمو بردم بیرون تا یه جایی پیدا کنیم و بشینیم دنبال یه جای خاصی بودم که قبلاً رفته بودیم اونجا رو… اما اونجا رو پیدا نکردم… چون مسیرش رو درست بلد نبودم.. از قبلش به خدا گفته بودم خدایا تو که میدونی من دفم از اومدن بیرون چیه چون بهش گفته بودم که میخوام برم چه جور جایی… بهش گفتم خدایا من با هدف اون مکان مشخص نیومدم بیرون من اومدم بیرون که منو هدایتم کنی به یک جایی که توش حالم خوب باشه زیبایی ببینم قشنگی ببینم…. و همین که ال اون مسیر میگشتم و دیدم مسیر رو پیدا نمیکنم در حالی که مامانم بهم میگفت زنگ بزن به همسرت بهت بگه آدرس رو… اما من میخواستم خدا هدایتم کنه میخواستم یه جایی برم که مسیرشو خدا بهم نشون داده باشه… به مامانم گفتم مامان نگران نباش امروز یه جایی میریم که خیلی قشنگه….
بعد از چند لحظه یه مسیر خاکی دیدم که هیچ وقت تا حالا چشمم به اونجا نخورده بود اون مسیرو با ماشین رفتم مامانم گفت اینجا یه حالت پرتگاه طوری داره نمیخواد بری مامان اگه تا حالا نرفتی خطرناکه… اما من گفتم خدای من منو جای خطرناکه اینجوری نمیبره…. من ازش خواستم منو جایی ببره که فقط لذت و زیبایی ببینم… باورتون نمیشه جایی که رفتم با اینکه همسرم بچه این شهره و همه جاش رو میدونه گفت چه جوری رفتی اونجا؟!… گفت کلاً چه جوری اونجا راهت دادن؟!….
ولی من رفتم اونجا جایی که نمیدونم چه جوری وصفش کنم… جایی که پر از درختهایی بود که همه بیش از 100 ساله بودند… جایی که یه حالت بکر و زیبا داشت…. وزیر درختا خالی بود… روز جمعه زیر درختها خالی بود…..!!!
بازم باید بگم روز جمعه زیر اون همه درخت خالی بود….
روز جمعه زیر اون همه درخت خالی بود…
چرا خالی بود…
چون من به مامانم گفتم مامان دلم میخواد برم جایی که فقط خودمون باشیم خلوت باشه سکوت باشه لذت باشه….
و خدای من حتی اگه به زبون نمیآوردم میدونست که من چه جور جاییو میخوام…..
و دقیقاً زد تو خال منو هدایت کرد به جایی که در تمام زندگیم و این همه سالی که اینجا دارم زندگی میکنم یه همچین جایی رو ندیدم…
یه حس خاصی دارم کم حس میکنم باید گریه کنم و بغض کنم از اینکه این خدا کیه که اینجوری کارا رو برای ما انجام میده…؟!
ولی به خودم میگم نه ماه رخ تعجب نکن خب معلومه که این خدا توانایی این کارا رو داره….
تعجب نکن و برای خلق کنندگی خودت دست بزن…
تعجب نکن نفس بکش و بگو خدایا شکرت..
تعجب نکن این قانونه و تو درست داری مسیر رو میری…
تعجب نکن این خدا همون خداییه که وعده داده که هدایت کنه…
وعده داده که بندههاش رو هدایت کنه…
نمیدونید الان توی چه حالی هستم…
نمیدونید اونجایی که من دیروز بودم چه جور جایی بود…
به خدا قسم که از جایی که استاد داره زندگی میکنه کمتر نبود….
درختانی که انقدر بلند بودند که از بالا به هم چسبیده بودند ….
چیز عجیبی بود…
نمیدونم اینجا از کجا پیدا شد….
خدایا شکرت…
یه جوری داره مسیر تکامل من سیر میشه که لحظه به لحظه ایمانم بیشتر میشه…
البته که من دارم حرکت میکنم….
البته که سرعت هدایتها و حرکتهای من هم بیشتر شده…
و جهان داره میبینه و خدا داره میبینه ماهرخ چقدر بنده عمل کنندهای هست…
اما هنوز موضوع تموم نشده موضوع به اینجا ختم نشد…
دیروز وقتی با مامانم برگشتیم خونه به خودم گفتم لم میخواد بازم برم اونجا…
و امروز یعنی شنبه بعد از اینکه به شاگردام ورزششون رو دادم توی مسیر قلبم پر میکشید به سمت اونجا….
اومدم خونه سریع زیرانداز و یه سری وسیله جمع و جور جمع کردم ماشینو برداشتم و رفتم…
اما این بار از یه مسیر دیگه اونجا رو رفتم…
نمیدونید امروز از چه زاویهای اونجا رو دیدم…
الله اکبر…
نمیدونید امروز چه چیزهایی رو دیدم…
از اونجایی که ندگی در بهشت رو نگاه میکنم..
و تجربه نگهداری از مرغ و خروس و گاو و گوسفند رو نداشتم اما دنبال یک زندگی راحت و ساده و ر از آرامش هستم همیشه به خدا میگم خدایا من یه زندگی راحت میخوام…
من یه زندگی یخوام که هر چیزی که میخوام در دسترسم باشه..
من دنبال شو و نمایش نیستم…
من دنبال تجربه کردن و لذت بردن از زندگی هستم…
من دنبال کشف قوانین و کشف وجود خودم هستم…
منو هدایت کن تا بفهمم و خلق کنم زندگی خودم رو…
امروز دوباره دلم هوس دیدن اون باغ زیبا رو کرد
. اولش یکم سخت بود تنها برم…
مدام زمزمه که اگه کسی ببینتت چی؟!
اگه کسی اونجا به خاطر تنها بودنت آسیب برسونه چی؟!
اگه درک بین هدایت و نجوا را درست تشخیص نداده باشی چی؟!..
ولی حسم الکی نمیگفت…
و من تنها رفتم به همون مکان زیبا و رویایی…
چقدر احساس قدرت میکردم…
اونجا هیچکس نبود هیچکس..
فقط پر از درخت بود..
و هر از گاهی صداهای خش خش میومد..
از اونجایی که در تمام زندگیم تجربه همچین کاری رو نداشتم اولش کمی میترسیدم…
ولی این ترس به اندازه چند ثانیه بود…
چون سریعاً خداوند هدایت میکرد و می گفت هیچی نیست…
برای خودم زیرانداز پهن کردم نشستم و لذت بردم….
و هر از گاهی صدای خش خش از بین درختا میومد…
و باز هر بار سریعتر خدا میگفت اروم باش هیچی نیست..
و هر چقدر بیشتر اطرافم رو نگاه میکردم بیشتر حیرت میکردم …
بعد از دو سه ساعت یه سگ پارس کنان و اومد نزدیک توی این حالت آدم سریع میترسه…
اما انقدر قلبم از این تنها بودن آروم بود و فضا فضای روحانی بود شیطان انگار جایی برای نجوا کردن نداشت…
کاملا ساکت شده بود..
نزدیک این محل یک زمین کشاورزی بسیار زیبای سرسبز بود…
از اونور زمین کشاورزی یک آقای جوانی اومد به سمتم…
چند دقیقهای با هم صحبت کردیم و متوجه شدم شخصی که اینجا میاد برای آبیاری این زمینها علاقه زیادی به حیوانات داره…
اینجوری سر خودشو گرم میکنه و از فضا لذت میبره…
البته دیروز که با مامانم اومده بودیم از دور دیدم چندین پرنده سفید که مشخص بود غازهای سفید هستم بالهاشون رو باز کرده بودند و پر میزدن…
و از اونجایی که حیوونها رو دوست دارم
بهش گفتم قبل از اینکه برم خونه یه سر میام ببینم چه حیوونهایی دارید…
ایشون رفتن و من یکی دو ساعت دیگه اونجا موندم و لذت تنهایی رو بیشتر و بیشتر تجربه کردم یه جورایی برام مکانی امنتر شد….
جوری که خودم گفتم میتونی باز هم بیای…
نزدیک به ساعت 5 بعد از ظهر حسم گفت باید بلند شی و بری خونه قبلش برو یه سر اونجا بزن…
یکم ترسهام بهم میگفت بابا تو دختر تنها یخوای بری اونجا نمیدونی چیه این آدمو تو نمیشناسی؟
و هدایت مدام میگفت بابا این آقا این زمینهای کشاورزی رو تا سال آینده اجاره کرده..
از چی میترسی؟!
چرا فکر میکنی یه مرد باید نترسه ولی یک زن باید بترسه؟!…
استاد جان وقتی بحث ترس میاد مقاومت شدیدی دارم برای اینکه برم تو دلش..
یه جوری شدم هرجا یه حسی بهم میگه تو یه دختری. اینجا بده… باید با کسی بری…
آثار محدودیتهای گذشته میاد تو ذهنم…
و الگوها و مثالهایی میاد توی ذهنم از زنهایی که تنهایی خیلی کارا انجام دادن….
و باعث شدند که جهان جای بهتری بشه برای آدم ها..
پس دلمو محکم کردم و رفتم…
از اون دور اون آقا منو دید…
ماشینو پارک کردم پیاده شدم و اون دیگه رسیده بود نزدیکم…
سلام کردم و با خوشرویی جواب داد..
همون جایی که ماشینو پارک کردم چندین و چند تا سگ به درخت ها بسته شده بودن…
سگهایی وحشی که کارشون شکار بود سگهای حرفهای بودن….
و آقاهه باهاشون حرف زد که آروم تر بشن چون وقتی منو دیدن شروع به صدا کردن…
اونجا یک حصاری بود که با چوب درستش کرده بودن و درش بسته بود..
آقای درو باز کرد و گفت بفرمایید داخل…
حسم میگفت تو دیروز دیدی که اینجا یه سری حیوونها بال میزدن…
چشمات الکی ندید و تو اومدی اینجا که اون حیوونای زیبا رو ببینی…
نجواها میگفت نه بابا…
دختر بترس…
این آقا اینجا تنهاست….
ولی من اینو یاد خودم آوردم که وقتی من با هدایت خدا اومدم اینجا وقتی من با هدایت خدا و آرامشی که در هر لحظه بهم داد لذت بردم از این مکان… وقتی من اوت بین نجوا و هدایت را تشخیص دادم که کدومشون حالمو خوب میکنه و کدومشون ترس رو در دلم میندازه اینجا.. بنابراین میرم داخل و تو ه هیچ عنوان نمیتونی جلوی منو بگیری… چون اگر نرفتم داخل قتی برگشتم خونه احساس ضعف میکنم که چرا به این احساس ترس اهمیت دادم ….
خلاصه که رفتم داخل و نمیدونید با چه چیزایی مواجه شدم ….
اولین چیزی که باهاش مواجه شدم یک پرندهای بود که نوکش گیر کرده بود توی یک گونی داشت تمام تلاشش رو میکرد و بال بال میزد تا از اونجا بیاد بیرون…
اولش فکر کردم که عنی اینجا از این پرندهها هم داره؟! اونم آزاد و بدون اینکه تو قفس باشه؟!
آقای سریع رفت پرنده رو گرفت و آزادش کرد ت اگه نمیرسیدیم میمرد چون من نمیام زیاد اینجا…
در واقع رفتن من به اونجا سبب خیر شد….
اون پرنده پرنده بومی شهر ما بود و من در تمام زندگیم این پرنده رو ندیده بودم…رنگهای بسیار زیبا و صورتی بسیار زیبا و نوک درازش… آقا آقای نگهش داشت و من لمسش کردم خیلی خیلی زیبا بود… آقاهه آزادش کرد که بره…
ازش پرسیدم مگه مال خودتون نبود…
آقای گفت نه پرنده بومی اینجاست اومده بشینه اینجا یه چیزی بخوره گیر کرده توی این گونی….
اونجا بود که حسم بهم گفت مسیرو ادامه بدم..
به آقاهه گفتم دیگه چی دارید اینجا بهم نشون بدید؟!
بهم گفت بیا این طرفتر…
سگهای زیاد دیگهای اون طرف بسته بودن یه رودخونه ی باریک از اونجا رد میشد…
و اون سگها اون طرف رودخونه به درختها بسته بودن و با دیدن من شروع به سر و صدا کردن…
آقا گفت اینجا همه چی هست چند تا فاز سفید بزرگ اینجا هست که الان نگاری رفتن تو آب و از اینجا دیده نمیشن..
نمیدونی چی دیدم چیزی که در تمام زندگیم ندیده بودم و فقط توی سریال زندگی در بهشت دیده م…
اونجا سه تا اردک شبیه اردک مهاجر شما بود….
وقتی دیدمش احساس کردم توی پرادایسم..
بهش گفتم این اردکها بیه اردکهایی که همیشه دیدم نیستن..
گفت اینا ایرانی نیستن…
گفت مال کشور دیگهای هستن…
(من اسم اون کشور رو الان یادم نمیاد….)
به خودم گفتم ببین هدایته
دیدن این پرندهها هدایته که تو مسیرت درسته
چرا باید یه همچین پرندهای رو اینجا ببینی؟!
چرا به جاش نباید یه خرگوش باشه؟!
و توجه کردم و چندین و چند بار گفتم واقعاً زیبا واقعاً زیبام اینا خیلی خوشگلن..
و مدام اردک مهاجر شما میومد توی ذهنم استاد….
چون اولین بار اردک مهاجر را من توی سریال زندگی در بهشت دیدم…
و بارها تحسینش کردم توی همون سریال…
بعد اردک پرید توی آب و خیلی زیبا شروع کرد به شنا کردن …
و من داشتم رویاهام رو زندگی میکردم در اون لحظه…
بعد آقاهه وقتی دید چقدر دارم لذت میبرم ،گفت یک لحظه بیا اینجا رو نگاه کن….
گفت بزار ببینم مرغا کجان….
آخه اینجا پر از مرغه…
تخم میذارن همیشه…
و گفت آها اونجان…
استاد جانم میدونید به کجا اشاره کرد؟!
به روی یک درخت..
تمام اون مرغها رفته بودن روی شاخههای درخت نشسته بودند و من در تمام زندگیم نمیدونستم مرغها میتونن روی شاخه درخت برن…!
و توی همین سه چهار روز پیش متوجه شده بودم از کلام خودتون که مرغهاتون میرن بالای درخت استراحت میکنن قبل از اینکه براشون خونهای تهیه کرده باشید…
من توی زندگیم خیلی مرغ دیدم…
ولی هیچ وقت نشنیده بودم که مرغا برن روی درخت!…
اونجا باز اون صدا اومد که دیدی به حرف من گوش کنی چه چیزهایی رو بهت نشون میدم….
و انقدر حالم خوب شد انقدر لذت بردم و انقدر از مسیری که اومدم به تنهایی لذت بردم که حد نداشت…
اون آقا بهم گفت دوست داری کبوترها رو هم ببینی؟
گفتم آره حتماً و یه اتاقک بلوکی رو بهم نشون داد.. گفت توش تاریکه رات نور میگیرم که بتونی توشو ببینی گوشیشو روشن کرد و نور انداخت توی اتاق تا من بتونم داخلشو ببینم..
یک عالمه کبوتر اونجا بودن ه از لای نرده در آهنی میتونستن بیان بیرون پرواز کنند و ر وقت هم خواستن برگردن..
خیلی ازش تشکر کردم…
و دیگه به نظر همه چیزو دیده بودم…
البته که صحبتهایی شد که کلی چیز یاد گرفتم…
وقتی میخواستیم از اون در و حصار بریم بیرون بهم گفت یه لحظه بیا اینجا رو هم ببین..
ولی نترسیها….
زیادم نزدیک نرو…
یک لونه چوبی رو بهم نشون داد که ازیکی دو متری داخلشو نگاه کنم….
یک سگ داخل بود که آقاهه گفت امروز یا دیروز 8 تا بچه به دنیا آورده…
امروز یا دیروز یعنی همین دو روزی که من اینجا رو پیدا کردم….
نورو گرفتی لونه سگه سگه یکم ترسید….
ولی آقای دوست داشت من بچههای سگه رو ببینم…
هر کدوم از بچههاش اندازه یک بچه گربه تازه به دنیا آمده بودن…
مشخص بود که شاید حتی یک روز هم از به دنیا اومدنشون نگذشته…
من خیلی چیزها رو دیدم توی این روز…
خیلی چیزها یاد گرفته بودم…
خیلی چیزها رو تجربه کردم….
تجربههایی که همیشه مامانم قبلها یا حتی همین الان بهم میگفت این کار زشته مامان تو دختری..
مامان فلان جا نرو فکر بد در موردت نکنن..
مامان صبر کن داداشت باهات بیاد..
مامان مغازه سوپری نرو… خودمون خرید میکنیم..
مامان دختر خوب دختریه که سرشو بندازه پایین بره و برگرده…
مامان دختر خوب دختریه که تو صحبت با نامحرم زیاد نره…
و این نگاه، نگاه مامان من به تنهایی نبود….
نگاه جامعه به روش زندگی یک دختر بود…
وقتی برگشتم خونه یک حال عجیبی بودم..
واقعاً لذت برده بودم از اون چند ساعتی که اونجا سپری کردم…
قلبم یه چیزی بهم گفت..
بهم گفت اگه من اون باغ رو به تو بدم که مال خودت باشه چه جوری باهاش رفتار میکنی؟!
من حس صدا و ندایی که شنیدم ا این جمله میخواست بهم بگه تصور کن اونجا مال خودته. و تو همیشه گفتی دلم میخواد یه جای اینجوری داشته باشم. حالا فکر کن مال خودته اون باغ. چیکار میکنی باهاش؟
جواب دادم خوب ازش لذت میبرم..
اما میدونستم دلیل این سوال چیه دلیل این هدایت چیه…؟؟
در واقع خدا داشت بهم میگفت الان اونو داری ازش استفاده کن تجربه کن لذت ببر و اجازه بده در واقعیت هم نصیب تو بشه..
در واقع داشت بهم میگفت که اون سند این باغ نیست که به تو خوشبختی میده همین الانش بدون داشتن اون سند ازش لذت ببر…
و به خودم گفتم چه کاری میتونم انجام بدم اگر این باغ مال من بود…
جواب سریع اومد….
اینکه مرتباً بری اونجا وقت بگذرونی لذت ببری…
استاد جان اونجا جایی بود که بلند بلند حرف میزدم و هیچکس صدای منو نمیشنید..
اصلا کسی اونجا نبود…
و یه جای فوق العاده برای راز و نیاز بود…
به خودم گفتم اگر اونجا باغ من باشه چه کاری انجام میدم با شرایط حال حاضرم؟!
و جواب این بود که باید لذت ببری از اون محیطی که داری تا وقتی که شرایط انقدر خوب بشه تا بخوای کلبه خوشگلت رو کنار رودخونهاش بسازی…
این باغ دقیقاً اینجوری بود استاد که یک جاده با یک شیب زیبا که دو طرفش چمنهای سبز رشد کرده بود
و در میانه راه به دو قسمت تقسیم میشد قسمت میرفت سمت رودخونه و اون حیوونا و یک قسمت به سمت جایی که من بودم…
خدایا شکرت
واقعاً ممنونم ازت
ممنون که متن من رو خوندید
خدانگهدار همه شما باشه..
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر
سلام به استادان عزیزم و همه دوستان قشنگم
ادامه کامنت
عجله _ بنظرم عجله میتونه بخاطر کمبودها هم باشه ما انسان ها در کار در موفق شدن در بدست آوردن همه چیز عجله می کنیم چون فکر میکنیم تموم میشه به ما نمیرسه
بچه که بودیم هر وقت میخواستیم یه عروسی یا مهمونی بریم همه می گفتند زود باشید دیر میشه دیگه جا واسه نشستن نیست !
یا زود بریم تو صف فلان چیز دیر بریم تموم میشه به ما نمیرسه !
یا انقدر زودتر از ساعت معقول به مدرسه می رفتیم که نکنه دیر برسیم برامون منفی بذارن … و همین باورها باعث شده برای همه چیز عجله داشته باشیم به خدا اعتماد نکنیم و بخوایم از هر راهی موفق بشیم ، تکامل طی نکنیم و خیلی موضوعات دیگه…
که به لطف خدا دوره احساس لیاقت داره کمک میکنه هر روز بهتر عمل کنیم .
بندرعباس _ چون از بچگی در موردش چیزای بدی شنیدم همیشه نسبت به بندرعباس و مردمش مقاومت داشتم اما این مدت با صحبت ها و تعریف های شما مشتاقم امسال تجربه اش کنم شهر ها و روستایی زیباش رو مردم خوبش :)
رسیدیم به فروشگاه و تصاویر زیبایی که از تی وی ها پخش میشد ، چقدرم تصاویر زیبایی بودند .
استاد ما رو بردید به بچگی هامون قطار بابانوئل عروسک اسباب بازی …
چه فروشگاه بزرگی از اون فروشگاه هاست که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داخلش داره خدایا برای این هممممه نعمت و فراوانی شکرت .
چقدر فضای بیرون تمیزِ آدم لذت میبره
آسمون سراسر ابرِ و چقدر زیباست خدایا شکرت نور خورشید از لابلای ابرها پیداست و بی نهایت غروب زیبایی خلق شده خدایا صدهزارمرتبه شکرت .
چقدر ماشین چقدر فراوانی چقدر خریدهای با کیفیت و خوشمزه خدایا شکرت.
تحسین میکنم آزادی مالی تون
تحسین میکنم آزادی زمانی تونکه راحت می تونید هر جا که میخواید با مسافت زیاد برید و خرید کنید
تحسین میکنم آزادی مکانی تون و این کشور وسیع زیبا ثروتمند و عالی رو
خدایا صدهزارمرتبه شکرت.
ممنون بابت این فایل ارزشمند و عالی
دوستون دارم و به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
خدایا شکرت.
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر
خدایا هر آنچه دارم از آن توست هر آنچه دارم متعلق بتوست و من بسیار زیاااد سپاسگزارت هستم بابت این همه نعمت و برکت .
صبحِ جمعه با یک احساس عالی شروع شد مثل همه ی صبح های دیگه که در این چند وقت دارم تجربه میکنم در واقع همه صبح ها روز ها و لحظه ها زیبا هستند همه شون پر از نور فضل و رحمت پروردگارند اگه قبلا به چشم من نمی اومدند بخاطر این بوده که من احساسِ خوبی نداشتم من چشم دلم درونم پر از سیاهی و ناامیدی و شرک بوده و الان بابت همین روشن شدن چشمِ دلم بابت این نور و رحمتی که 10 ماهه به جانم به زندگیم می باره و من با تمام وجودم حسش میکنم الهی شکرت.
خدا جونم شکرت برای این جمعه ی دل انگیز زیبا برای هوای پاک اکسیژنِ خالص برای آسمون آبیِ قشنگ و ابرهای سفید دلبر خدا جونم شکرت برای نفس های عمیقی که میکشم برای چشم های بینا و گوش های شنوام برای هر بار صحبت کردن و صدای زیبام خدا جونم شکرت برای همسر و بچه های ماهم برای زندگی قشنگم برای خونه ی ُپر از عشق و امیدم خدا جونم شکرت که یک خونه ی دلباز نور گیر و قشنگ بهم دادی شکر که میتونم از پنجره غروب آفتاب و طلوع خورشید رو تماشا کنم خدا جونم برای رفاه آسایش آرامشم شکرت واسه این سایت بهشتی تک تک فایل ها دوره ها و درکی که بهم دادی و هر روزم پر از رشد و پیشرفت شده شکرت خدا جونم شکرت برای استاد عباسمنش عزیز و استاد شایسته قشنگم شکرت برای دوستای بهشتی تو سایت که هر بار ازشون یاد می گیرم و لذت می برم خدا جونم شکرت برای تک تک نعمت ها و فراوانی های تو زندگیم و جهان.
رب عزیز و دلبرم رفیق جانِ همیشگی و نابم دوست دارم عاشقتم می پرستمت .
خدا جونم تنها تو رو می پرستم و تنها از تو یاری میخوام تنها بندگی خودتو می کنم و به خودت چشم میگم خدایا من به هر خیری که از سمتت بهم برسه فقیر و نیازمندم من مثل نفس کشیدن هر دم بهت نیاز دارم منو به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به اونا نعمت دادی به راه ابراهیم ها سلیمان ها موسی ها خدا جونم با تو همه چیز عالیه با تو راهم درسته دلم آرومه زندگیم پر از نورِ کارت هام پر از نعمته خدایا منو به حال خودم وا نذار که من وصل توام زیر سایه توام جیگر گوشه توام عاشقانه خالصانه صادقانه دوستت دارم و می پرستمت جان من عشق من همراه من شکرت شکرت شکرت :))))))
سلامی بلند گرم و صمیمی به استاد عباس منش عزیزم و استاد شایسته نازنینم
سلامی بلند گرم و صمیمی به دوستای قشنگ و هم فرکانسیم الهی حال دل تک تک تون عالیه عالیه عالی باشه و نور فضل و رحمت رب عزیزمون به قلب جان و زندگی هاتون جاری باشه آمین .
روز بیست و چهارم از چهل روز
زن زیبا : درون زیبا هر انسانی رو جذب میکنه، اون آرامش و صلح درونیه که برای من زیبا حساب میشه ( چه جالب استاد من داشتم تو ذهنم همینو میگفتم و شما هم دقیقا توضیح دادین ) الهی شکر که درس ها رو یاد گرفتم و عملی ازشون استفاده میکنم .
اولویت _ در زندگی کار و هر چیزی اولویت ها رو درست تشخیص بدیم و بریم سراغ بالاترین اولویت و تمرکز رو روی اون نقطه بذاریم اصل رو از فرع تشخیص بدیم و تمرکز رو روی اصل هر موضوعی بذاریم .
زندگی در بهشت _ زندگی در بهشت می تونه در همین دنیا اتفاق بیفته ما میتونم بهشت رو در همین دنیا خلق کنیم .
با باورهای درست تمرکز بر نکات مثبت تجسم کردن خواسته ها با ایمان قدم برداشتن و قدرت پیش رفتن با صلح درونی و هماهنگ شدن با جریان خداوند میشه بهشت رو در همین دنیا خلق کرد .
ترامپ _یک شخصیت جسور و متمرکز نترس و خوش قول که ایده هاش رو اجرا میکنه و باورهای خیلی قوی و فوق العاده ای داره .
استاد با صحبت هایی که هر از گاهی شما در فایل های هدیه از آقای ترامپ کردید من متوجه شدم که راز موفقیت این آقا بخاطر باور داشتن خودش هست اینکه خودش رو باور داره و پر توان ادامه میده ایده هاش اجرا میکنه از دیگران و نکات مثبت دیگران استفاده میکنه و ما می تونیم خیلی چیزا ازش یاد بگیریم .
هجرت و حرکت _ دقیقا همین آیه رو وقتی من از شما شنیدم دگرگون شدم من تا اون موقع اصلا معنی قرآن رو نخونده بودم و کلا نگاهم به زندگی تغییر کرد و نمی دونید من از چه ترس هایی رها شدم و قدم برداشتم الهی شکر الهی شکر .
اگر شرایط خوب نیست حرکت کنیم
وقتی با استاد شایسته در مورد رودخونه و تونل صحبت کردید هر دو حالت رو تصور کردم و یک احساس عالی بهم دست داد. خدایا شکرت بابت قدرت تجسم :))))
ادامه فایل در کامنت بعد .