سریال زندگی در بهشت | قسمت 103

دیدگاه زیبا و تاثیرگزار امین عزیز به عنوان متن انتخابی این قسمت:

به نام الله یکتا

سلام و درود بر استاد عزیز شیرین تر از عسلم و مریم بانوی عزیز

سپاس و سپاس و سپاس برای این خریدی که همش زیبایی بود و نور بود و هدایت و آگاهی

استاد خیلی کیف کردم از این چند قسمت و اون گفتگوهای نورانی و خیلی خیلی درس ها گرفتم و خیلی خیلی باورهای اشتباه رو تو خودم پیدا کردم با همین چند قسمت

من فکر میکنم این چند قسمت مربوط به خربد قابلیت تبدیل به یه دوره رو داشته باشه با عنوان خرید بهشتی در جاده نور و آگاهی ….

من یه درس خیلی بزرگ گرفتم

یعنی خب شنیده بودم و خونده بودمن و دیده بودم ولی تو این فایل با توجه به صحبت هایی که فرمودید

به جانم نشست و بهش ایمان پیدا کردم و اون اینه :

نگاه متفاوت به همه چیز

یعنی استاد من حس کردم اون که همه از شما میپرسند یه رازی دارید و اون رو بگید

اون راز این نگاه متفاوته به همه چیز

از قرآن و بندرعباس گرفته تا شخصی مثل ترامپ

و این دید زیبای شماست که شما رو متفاوت کرده

و شو نیست و ظاهر سازی نیست ….

مثلا من خودم سعی کردم تو این چند وقته دیدم رو عوض کنم به خیلی چیزا ولی خب یه جاهایی دلم یه چیزیو میگه و زبانم یه چیز دیگه

ولی من حسم به شما اینه که با خودتون به صلح رسیدید و زبان و ذهن و دلتون رو یکی کردید و در هر چیز زیبایی ها رو میبینید

چقدر من درس گرفتم از صحبت هاتون در باره ترامپ و بندر عباس

یه شخصیتی که شاید میلیاردها نفر ازش متنفر باشن از جمله خود من که همینطوری بودم

ولی شما میایید و باز تو این شخص نکات مثبت پیدا میکنید و من خیلی تحت تاثیر قرار گفتم استاد عزیز

اون توصیف زیبای شما از بندرعباس و بندر لنگه

اصلا دید من رو عوض کرد و من بدون اینکه دیده باشم اونجا هارو تصورات دیگه ای داشتم

چقدر این دید مهمه تو نتایج و تو زندگی و دریافت های ما

شاید به ظاهر خیلی ساده باشه و تو حرف

ولی اینکه ما ذهنمون رو تربیت کنیم که اینطوری نگاه کنه به مسائل یه جهاد اکبر الهی میخواد

مثل یه اسب سیاه تنموند بسیار زیبا که ما میبینیم داره به راحتی به صاحبش سواری میده و میگیم چقدر راحته و زیبا و فکر میکنیم ما هم به راحتی میتونیم اون اسب رو داشته باشیم یه شبه و یه روزه

ولی خبر نداریم این یک اسب بسیار وحشی بوده که صاحبش به صورت تکاملی و به تدریج این اسب سرکش رو رام کرده و داره بعد اون زحمات و طی کردن تکامل از اسبش لذت میبره

پس من الان میدونم نمیتونم از خودم انتظار داشته باشم که دیدم مثل شما و یا حتی نزدیک شما بشه تو کوتاه مدت ولی تصمیم گرفتم این تغییر زاویه دید رو حتی نسبت به کسایی که ازشون متنفرم رو با جدیت بیشتری دنبال کنم و تکاملم رو طی کنم به مدد الله یکتا تا برسم به این دید زیبابین و الهی شما

استاد باید اعتراف کنم در طول میسرتون همش آرزو میکرم که ترافیک باشه و دیرتر برسید تا بیشتر حرف بزنید و ما بیشتر کیف کنیم….

چقدر زیبا در مورد زن زیبا حرف زدید و من از دیروز که قسمت قبلی تموم شد تا امروز

مثل کارتون فوتبالیست ها که سوباسا میپرید تو هوا و قیچی میزد و یهو سریال تموم میشد و من مشتاق بودم ببینم چی میشه و این توپ به کجا میره

دقیقا با همون حس منتظر این قسمت بودم و جواب شما

چقدر زیبا جواب دادید و درست مثل همیشه

من یه جایی قبلن خوندم یه جمله ای رو که با کسی ازدواج کنید که برای سالها و همیشه بتونید حرف برای گفتن داشته باشید

و استاد منم مثل شما عاشق حرف زدنم و خیلی وقت ها این حس رو با گفتگوی درونی و حرف زدن برای خودم و خدای خودم ارضا میکنم

و قشنگ به جانم نشست منظورتون رو ….

و ما قشنگ میبینیم تو زندگی خودمون و اطرافیان که یه موقع هایی حرفی برای گفتن نیست و نمیتونن حتی چند دققیه با هم حرف بزنند …

یعنی به نظر من البته زیباترین و بهترین معاشقه این حرف زدن با اشتیاق دو طرفست

یعنی تو با شور فراوان واشتیاق فراوان حرف بزنی و اون طرفت با اشتیاق بیشتر به تو گوش بده و تو اون برق رو تو چشمای عشقت ببینی وقتی داری باهاش حرف میزنی

به قول بابا طاهر عزیز

چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی

که یک سر مهربانی دردسر بی

اگر مجنون دل شوریده ای داشت

دل لیلی از او شوریده تر بی

و من این شوریدگی و برق رو تو چشمان مریم بانوی عزیز میبینم هربار و خدارو هزار مرتبه شکر

و اون اشتیاق تموم نشدنی ایشون برای شنیدن شما

واسه همینه میگید من به هر چه در زندگی خواستم رسیدم

یعنی استاد عزیزم کسی رو میخواستند در کنارشون که با اشتیاق گفتگو کنند و الان یک فرشته زیبا در کنارشونه که حتی وقتی استادم دارن با تلفن با فامیل هاشون صحبت میکنند

ایشون دارن حرفاشونو مینویسن….

خدارو صدهزار مرتبه شکر برای این رابطه الهی

باز هم تحسین میکنم این عشق الهی و زیبایی که بین شما دو عزیز جریان داره و آرزو میکنم آتش این عشق هر لحظه گرمتر و زیباتر باشه به امید الله یکتا

برسیم به کاسکو :

خدایا شکرت از این همه فراوانی برای هر کسی با هر سلیقه ای

استاد منم عاشق مدیام و تو فروشگاه هایی که تو ایران هست حالا در ابعاد کوچیکتر

اولین جایی که می رم بخش صوتی و تصویری هست و دیدن دمو هایی که از طبیعت و زیبایی ها با بهترین کیفیت رو این تلویزیون ها در حال پخشه

یه خاطره بسیار بسیار زیبا دارم که هیچ وقت یادم نمیره از این بخش:

چند سال پیش که من تو شمال زندگی میکردم و یه جورایی کاملا برشکست شده بودم و به درآمد صفر رسیده بودم

فقط داشتم از پس اندازم استفاده میکردم و داشتم دوباره کارم رو می ساختم بدون اینکه درآمدی داشته باشه ولی ایمان داشتم که میتونم

یه روز رفتیم توی یکی از این مراکز خرید توی شمال کشور شهر آمل

من راستش برای اینکه میدونستم پول زیادی رو نمیتونم صرف خرید کنم خیلی ناراحت بودم

وقتی رفتیم و وارد این فروشگاه شدیم برای تست یک موزیک شاد داشت از اسپیکرهایی که برای فروش گذاشته بودند پخش می شد

که همونجا بچه های من که خیلی کوچیک بودن اون موقع شروع کردند به رقصیدن با اون آهنگ و اینقدر شاد و زیبا رقصیدن که من همه مشکلات رو برای لحظاتی کاملا از یاد بردم و یه حس خلسه ای بهم دست داد از رقص کودکانه و زیبا و رهایی بچه ها و محو و غرق تماشاشون شدم و خداروشکر برای لحظاتی رها شدم از اون فشاری که روی خودم حس میکردم

به خدا قسم اتفاقات خوب برا ی برگشت کارم و دوباره سرپاشدنش از همون شب و تو مسیر برگشت شروع شد

خدارو شکر الان که دارم براتون مینویسم به لطف الله یکتا و آشنایی با شما استاد عزیزم روز به روز هم دارم موفق تر میشم به لطفا و رزاق بودن بی نهایت الله یکتا

بیایم سراغ کاسکو یه دفعه با دیدن تلویزویون ها توی این فروشگاه یاد اون خاطه زیبا افتادم

استاد چه اسباب بازی های رویایی و زیبایی و چقدر این کریسمس و تزئیناتش رو من دوست دارم و یادمه یه خیابون هست سمت تحت طاووس تو تهران و مرکز فروش این تزیینات برای ارامنه عزیز هست و من سال هایی که محل کارم اون سمت بود ساعت ها میرفتم و با دیدن این با بانوئل ها و عروسک ها لذت میبردم و کیف میکردم و کلن به این اسباب بازی های چرخان و موزیکال بسیار بسیار علاقه دارم و خدایا شکرت برای دیدن این همه زیبایی

تو قسمت اسباب بازی ها پسرامم صدا کردم و ازشون خواستم که ببینن و اونام برای خودشون رویا سازی کنند و سطح خواسته هاشون رو ببرن بالاتر و سپاسگزارم استاد برای اشتراک این همه زیبایی

خدا میدونه شما و مریم بانوی عزیز چه نقش بسیار بسیار بزرگی دارید تو هدایت فرزندان ما و چه تاثیر شگرفی دارید میزارید رو بچه های ما

استاد عزیزم من دیگه اون پدر و اون امین سابق نیستم و اولا رابطم با بچه ها بسیار بسیار عالی شده و اینکه الان بچه هام اینقدر که حرف های شما رو من گوش میدم و میشنون ناخودآگاه تکرار میکنند و سعی میکنم مدام براشون حرف های شما رو در حد فهمشون بازگو کنم حالا چه مستقیم و چه به صورت داستان و قصه شبانه

یعنی از آگاهی هایی که از شما میگیرم قصه میسازم و با گفتنشون هم خودم درس میگیرم قبل خواب و هم بچه ها درس ها خواهند گرفت به امید الله یکتا برای زندگی شاد تر و بهتر

استاد عزیزم این آگاهی پیامبر گونه شما نسل ها و نسل ها روی زمین شادی و لذت و ثروت و ایمان تولید خواهد کرد و چه اجری رو نصیب شما میکنه را نمیشه وصف کرد فقط میتونم بگم الله اکبر از این همه خیر و برکت که به سمت شما سرازیر شده و خواهد شد ….

با دیدن اون همه فراوانی در کاسکو

با خودم گفتم امین تو این دنیا هیچ چیزی کم نیست و همه چی هست و ببین چقدر لپ تاپ و چقدر تلویزیون و چقدر لوازم خونه و غذا و فقط تو باید بخوای و بهت داده خواهد شد

و بریم سراغ چیدن وسایل توی ماشین :

راستش چقدر لذت بردم از اون فضا و اون ابرها و اون لوازمی که خریده بودید و اون ماشین های زیبایی که از پشت سرتون رد میشد

چقدر خوبه که توی آمریکا پارکینگ ها تو فضای بازه و چقدر لذت بخشه اون آرامش و اون بازی همه جا

یعنی نمیدونم ناخودآگاه آمریکایی ها پر از اینه که همه جاها بازه و پهناوره اگر البته لا ذهنشون جلوشو نگیرند

از کودکی عاشق خیابونای پهن و باز بودم و هستم و چقدر اینو من دارم توی امریکا تو همه ابعاد میبینمو چقدر این ماشین های فورد عظیمی که از بغلتون میشن برام لذت بخشن

خدایا شکرت برای دیدن این همه زیبایی و سپاس از شما برای اشتراک این زیبایی ها

استاد عزیزم من راستش خیلی از بسته بندی های مواد غذایی و این همه سلیقه و تنوع لذت بردم

یعنی بسته بندی اون انار و بادمجان رو که دیدم دیوانه شدم

چه شخصیتی میدن به مواد غذایی و چقدر لذت بخش میکنن خرید رو برای خودشون

استاد عزیز من یکی از چالش هام همیشه خرید گوجه فرنگی بوده و همیشه وقتی میخوام گوجه بخرم احساس میکنم که کریستف کلمب هستم که برای کشف یک قارهجدید داره تلاش میکنه

کشف گوجه های سالم در میان انبوهی از گوجه های …….

و چقدر اون گوجه های زیبا بهم حس خوبی داد و بهم گفت امین لازم نیست نگران باشی هست و زیادم هست فقط کافیه تو بخوای

و خدارو شکر کردم برای این همه تنوع و چقدر لذت بردم از اون شیرینی های فرانسوی با برچسب ساخت فرانسه و اون همه طعم و رنگ

خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت برای این همه زیبایی و فراوانی و آرزو میکنم روزی در کشورم

هم بتونیم به خوبی همه چیز رو تولید کنیم و هم اجازه بدیم از همه جا محصولاتی با کیفیت وارد بشه و اون وقت مردم سرزمینم خودشون انتخاب کنند

و این قطعا باعث شکوفایی تولید کننده ها ی خودمون خواهد شد و گسترش ثروت و نعمت

الهی آمین

استاد عزیزم و مریم بانوی عزیزم سپاس بی کران و بی کران برای این خرید بهشتی در این جاده زیبای نورانی و پر از آگاهی

بسیار بسیار بسیار لذت بردم و درس گرفتم و آموختم

عاشقتونم ……….

برای دیدن سایر قسمت‌های «سریال زندگی در بهشت»‌، کلیک کنید

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

143 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    روشنا گفته:
    مدت عضویت: 492 روز

    خب خب خب

    این قسمت : «نگاه شما به مسائل هست که شرایط رو براتون رقم میزنه »

    من این روزها خیلی با این واژه اداپته میشدم

    و حالا کلی حرف برای گفتن دارم

    استاد همیشه تو یه فایل های مختلف به این موضوع اشاره داشتن و من هرچی اطلاعات راجبش کسب کردمو اینجا مختصر و مفید مینویسم :

    دیدگاه ما به مسائل هست که شرایط رو رقم میزنه . بحث موفقیت که میشه همه میگن ادیسون 999 بار شکست خورد تا بلاخره تونست موفقیت رو کسب کنه اما خود ادیسون نظرش اینه که من شکست نخوردم من فقط 999 بار روش های روشن نشدن لامپ رو یاد گرفتم .

    و دیروز یه مطلبی خوندم در این باره

    « ✳️ تا زمانی که به خودت میگی ،

    چرا من ؟

    تو جایگاه قربانی باقی می مانی !

    و تو گذشته زندانی میشی !

    سوالت رو تغییر بده

    از خودت بپرس ‌‌‌‌…حالا چی ؟

    با این تجربه چه کار کنم ؟

    وحالا چطور زندگی بهتری برای خودم بسازم !

    سوالت رو که عوض کنی، تمام زوایای دیدت ،

    به ماجرا عوض میشه ‌.»

    پس واقعا ما همه شاهدیم که استاد نو سریال زندی در بهشت دیدگاهش به مسائلی که با موفقیت پیش نمیره چقدر متفاوته

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    ماهرخ گفته:
    مدت عضویت: 599 روز

    سلام استاد جانم

    سلام استادِ خدایی من

    نمی‌دونید امروز چی دیدم…

    توی کامنت‌های قبلی که توی فایل‌ها یا جاهای دیگه توی این چند روزه گذاشتم دو سه مرتبه گفتم که توی این چند روزه سرعت سیر شدن مسیر تکاملم رو دارم به چشم می‌بینم که بیشتر شده…

    امروز توی یه بهشت بودم..

    بهشتی که شاید اگر شما اونجا بودید برام دست می‌زدید و می‌گفتید دختر اینو از کجا پیدا کردی…

    روز جمعه یعنی دیروز مامانم که هیچ وقت حالا تنها نیومده بود پیشم مد پیشم و من چون توی شهر دیگه‌ای زندگی می‌کنم تصمیم گرفتم نهایت تلاشم رو بکنم که بهش خوش بگذره چون خودم هم ی این مسیر تمام تلاشم رو می‌کنم که کارهایی را انجام بدم که بهم خوش می‌گذره…

    و فکر می‌کنید چه اتفاقی افتاد مامانمو بردم بیرون تا یه جایی پیدا کنیم و بشینیم دنبال یه جای خاصی بودم که قبلاً رفته بودیم اونجا رو… اما اونجا رو پیدا نکردم… چون مسیرش رو درست بلد نبودم.. از قبلش به خدا گفته بودم خدایا تو که می‌دونی من دفم از اومدن بیرون چیه چون بهش گفته بودم که می‌خوام برم چه جور جایی… بهش گفتم خدایا من با هدف اون مکان مشخص نیومدم بیرون من اومدم بیرون که منو هدایتم کنی به یک جایی که توش حالم خوب باشه زیبایی ببینم قشنگی ببینم…. و همین که ال اون مسیر می‌گشتم و دیدم مسیر رو پیدا نمی‌کنم در حالی که مامانم بهم می‌گفت زنگ بزن به همسرت بهت بگه آدرس رو… اما من می‌خواستم خدا هدایتم کنه می‌خواستم یه جایی برم که مسیرشو خدا بهم نشون داده باشه… به مامانم گفتم مامان نگران نباش امروز یه جایی میریم که خیلی قشنگه….

    بعد از چند لحظه یه مسیر خاکی دیدم که هیچ وقت تا حالا چشمم به اونجا نخورده بود اون مسیرو با ماشین رفتم مامانم گفت اینجا یه حالت پرتگاه طوری داره نمی‌خواد بری مامان اگه تا حالا نرفتی خطرناکه… اما من گفتم خدای من منو جای خطرناکه اینجوری نمی‌بره…. من ازش خواستم منو جایی ببره که فقط لذت و زیبایی ببینم… باورتون نمی‌شه جایی که رفتم با اینکه همسرم بچه این شهره و همه جاش رو می‌دونه گفت چه جوری رفتی اونجا؟!… گفت کلاً چه جوری اونجا راهت دادن؟!….

    ولی من رفتم اونجا جایی که نمی‌دونم چه جوری وصفش کنم… جایی که پر از درخت‌هایی بود که همه بیش از 100 ساله بودند… جایی که یه حالت بکر و زیبا داشت…. وزیر درختا خالی بود… روز جمعه زیر درخت‌ها خالی بود…..!!!

    بازم باید بگم روز جمعه زیر اون همه درخت خالی بود….

    روز جمعه زیر اون همه درخت خالی بود…

    چرا خالی بود…

    چون من به مامانم گفتم مامان دلم می‌خواد برم جایی که فقط خودمون باشیم خلوت باشه سکوت باشه لذت باشه….

    و خدای من حتی اگه به زبون نمی‌آوردم می‌دونست که من چه جور جاییو می‌خوام…..

    و دقیقاً زد تو خال منو هدایت کرد به جایی که در تمام زندگیم و این همه سالی که اینجا دارم زندگی می‌کنم یه همچین جایی رو ندیدم…

    یه حس خاصی دارم کم حس می‌کنم باید گریه کنم و بغض کنم از اینکه این خدا کیه که اینجوری کارا رو برای ما انجام میده…؟!

    ولی به خودم میگم نه ماه رخ تعجب نکن خب معلومه که این خدا توانایی این کارا رو داره….

    تعجب نکن و برای خلق کنندگی خودت دست بزن…

    تعجب نکن نفس بکش و بگو خدایا شکرت..

    تعجب نکن این قانونه و تو درست داری مسیر رو میری…

    تعجب نکن این خدا همون خداییه که وعده داده که هدایت کنه…

    وعده داده که بنده‌هاش رو هدایت کنه…

    نمی‌دونید الان توی چه حالی هستم…

    نمی‌دونید اونجایی که من دیروز بودم چه جور جایی بود…

    به خدا قسم که از جایی که استاد داره زندگی می‌کنه کمتر نبود….

    درختانی که انقدر بلند بودند که از بالا به هم چسبیده بودند ….

    چیز عجیبی بود…

    نمی‌دونم اینجا از کجا پیدا شد….

    خدایا شکرت…

    یه جوری داره مسیر تکامل من سیر میشه که لحظه به لحظه ایمانم بیشتر می‌شه…

    البته که من دارم حرکت می‌کنم….

    البته که سرعت هدایت‌ها و حرکت‌های من هم بیشتر شده…

    و جهان داره می‌بینه و خدا داره می‌بینه ماهرخ چقدر بنده عمل کننده‌ای هست…

    اما هنوز موضوع تموم نشده موضوع به اینجا ختم نشد…

    دیروز وقتی با مامانم برگشتیم خونه به خودم گفتم لم می‌خواد بازم برم اونجا…

    و امروز یعنی شنبه بعد از اینکه به شاگردام ورزششون رو دادم توی مسیر قلبم پر می‌کشید به سمت اونجا….

    اومدم خونه سریع زیرانداز و یه سری وسیله جمع و جور جمع کردم ماشینو برداشتم و رفتم…

    اما این بار از یه مسیر دیگه اونجا رو رفتم…

    نمی‌دونید امروز از چه زاویه‌ای اونجا رو دیدم…

    الله اکبر…

    نمی‌دونید امروز چه چیزهایی رو دیدم…

    از اونجایی که ندگی در بهشت رو نگاه می‌کنم..

    و تجربه نگهداری از مرغ و خروس و گاو و گوسفند رو نداشتم اما دنبال یک زندگی راحت و ساده و ر از آرامش هستم همیشه به خدا میگم خدایا من یه زندگی راحت می‌خوام…

    من یه زندگی ی‌خوام که هر چیزی که می‌خوام در دسترسم باشه..

    من دنبال شو و نمایش نیستم…

    من دنبال تجربه کردن و لذت بردن از زندگی هستم…

    من دنبال کشف قوانین و کشف وجود خودم هستم…

    منو هدایت کن تا بفهمم و خلق کنم زندگی خودم رو…

    امروز دوباره دلم هوس دیدن اون باغ زیبا رو کرد

    . اولش یکم سخت بود تنها برم…

    مدام زمزمه که اگه کسی ببینتت چی؟!

    اگه کسی اونجا به خاطر تنها بودنت آسیب برسونه چی؟!

    اگه درک بین هدایت و نجوا را درست تشخیص نداده باشی چی؟!..

    ولی حسم الکی نمی‌گفت…

    و من تنها رفتم به همون مکان زیبا و رویایی…

    چقدر احساس قدرت میکردم…

    اونجا هیچکس نبود هیچکس..

    فقط پر از درخت بود..

    و هر از گاهی صداهای خش خش میومد..

    از اونجایی که در تمام زندگیم تجربه همچین کاری رو نداشتم اولش کمی می‌ترسیدم…

    ولی این ترس به اندازه چند ثانیه بود…

    چون سریعاً خداوند هدایت می‌کرد و می گفت هیچی نیست…

    برای خودم زیرانداز پهن کردم نشستم و لذت بردم….

    و هر از گاهی صدای خش خش از بین درختا میومد…

    و باز هر بار سریع‌تر خدا میگفت اروم باش هیچی نیست..

    و هر چقدر بیشتر اطرافم رو نگاه می‌کردم بیشتر حیرت می‌کردم …

    بعد از دو سه ساعت یه سگ پارس کنان و اومد نزدیک توی این حالت آدم سریع می‌ترسه…

    اما انقدر قلبم از این تنها بودن آروم بود و فضا فضای روحانی بود شیطان انگار جایی برای نجوا کردن نداشت…

    کاملا ساکت شده بود..

    نزدیک این محل یک زمین کشاورزی بسیار زیبای سرسبز بود…

    از اونور زمین کشاورزی یک آقای جوانی اومد به سمتم…

    چند دقیقه‌ای با هم صحبت کردیم و متوجه شدم شخصی که اینجا میاد برای آبیاری این زمین‌ها علاقه زیادی به حیوانات داره…

    اینجوری سر خودشو گرم می‌کنه و از فضا لذت می‌بره…

    البته دیروز که با مامانم اومده بودیم از دور دیدم چندین پرنده سفید که مشخص بود غازهای سفید هستم بال‌هاشون رو باز کرده بودند و پر می‌زدن…

    و از اونجایی که حیوون‌ها رو دوست دارم

    بهش گفتم قبل از اینکه برم خونه یه سر میام ببینم چه حیوون‌هایی دارید…

    ایشون رفتن و من یکی دو ساعت دیگه اونجا موندم و لذت تنهایی رو بیشتر و بیشتر تجربه کردم یه جورایی برام مکانی امن‌تر شد….

    جوری که خودم گفتم می‌تونی باز هم بیای…

    نزدیک به ساعت 5 بعد از ظهر حسم گفت باید بلند شی و بری خونه قبلش برو یه سر اونجا بزن…

    یکم ترس‌هام بهم می‌گفت بابا تو دختر تنها ی‌خوای بری اونجا نمی‌دونی چیه این آدمو تو نمی‌شناسی؟

    و هدایت مدام می‌گفت بابا این آقا این زمین‌های کشاورزی رو تا سال آینده اجاره کرده..

    از چی می‌ترسی؟!

    چرا فکر می‌کنی یه مرد باید نترسه ولی یک زن باید بترسه؟!…

    استاد جان وقتی بحث ترس میاد مقاومت شدیدی دارم برای اینکه برم تو دلش..

    یه جوری شدم هرجا یه حسی بهم میگه تو یه دختری. اینجا بده… باید با کسی بری…

    آثار محدودیت‌های گذشته میاد تو ذهنم…

    و الگوها و مثال‌هایی میاد توی ذهنم از زن‌هایی که تنهایی خیلی کارا انجام دادن….

    و باعث شدند که جهان جای بهتری بشه برای آدم ها..

    پس دلمو محکم کردم و رفتم…

    از اون دور اون آقا منو دید…

    ماشینو پارک کردم پیاده شدم و اون دیگه رسیده بود نزدیکم…

    سلام کردم و با خوشرویی جواب داد..

    همون جایی که ماشینو پارک کردم چندین و چند تا سگ به درخت ها بسته شده بودن…

    سگ‌هایی وحشی که کارشون شکار بود سگ‌های حرفه‌ای بودن….

    و آقاهه باهاشون حرف زد که آروم تر بشن چون وقتی منو دیدن شروع به صدا کردن…

    اونجا یک حصاری بود که با چوب درستش کرده بودن و درش بسته بود..

    آقای درو باز کرد و گفت بفرمایید داخل…

    حسم می‌گفت تو دیروز دیدی که اینجا یه سری حیوون‌ها بال می‌زدن…

    چشمات الکی ندید و تو اومدی اینجا که اون حیوونای زیبا رو ببینی…

    نجواها می‌گفت نه بابا…

    دختر بترس…

    این آقا اینجا تنهاست….

    ولی من اینو یاد خودم آوردم که وقتی من با هدایت خدا اومدم اینجا وقتی من با هدایت خدا و آرامشی که در هر لحظه بهم داد لذت بردم از این مکان… وقتی من اوت بین نجوا و هدایت را تشخیص دادم که کدومشون حالمو خوب می‌کنه و کدومشون ترس رو در دلم می‌ندازه اینجا.. بنابراین میرم داخل و تو ه هیچ عنوان نمی‌تونی جلوی منو بگیری… چون اگر نرفتم داخل قتی برگشتم خونه احساس ضعف می‌کنم که چرا به این احساس ترس اهمیت دادم ….

    خلاصه که رفتم داخل و نمی‌دونید با چه چیزایی مواجه شدم ….

    اولین چیزی که باهاش مواجه شدم یک پرنده‌ای بود که نوکش گیر کرده بود توی یک گونی داشت تمام تلاشش رو می‌کرد و بال بال می‌زد تا از اونجا بیاد بیرون…

    اولش فکر کردم که عنی اینجا از این پرنده‌ها هم داره؟! اونم آزاد و بدون اینکه تو قفس باشه؟!

    آقای سریع رفت پرنده رو گرفت و آزادش کرد ت اگه نمی‌رسیدیم می‌مرد چون من نمیام زیاد اینجا…

    در واقع رفتن من به اونجا سبب خیر شد….

    اون پرنده پرنده بومی شهر ما بود و من در تمام زندگیم این پرنده رو ندیده بودم…رنگ‌های بسیار زیبا و صورتی بسیار زیبا و نوک درازش… آقا آقای نگهش داشت و من لمسش کردم خیلی خیلی زیبا بود… آقاهه آزادش کرد که بره…

    ازش پرسیدم مگه مال خودتون نبود…

    آقای گفت نه پرنده بومی اینجاست اومده بشینه اینجا یه چیزی بخوره گیر کرده توی این گونی….

    اونجا بود که حسم بهم گفت مسیرو ادامه بدم..

    به آقاهه گفتم دیگه چی دارید اینجا بهم نشون بدید؟!

    بهم گفت بیا این طرف‌تر…

    سگ‌های زیاد دیگه‌ای اون طرف بسته بودن یه رودخونه ی باریک از اونجا رد می‌شد…

    و اون سگ‌ها اون طرف رودخونه به درخت‌ها بسته بودن و با دیدن من شروع به سر و صدا کردن…

    آقا گفت اینجا همه چی هست چند تا فاز سفید بزرگ اینجا هست که الان نگاری رفتن تو آب و از اینجا دیده نمی‌شن..

    نمی‌دونی چی دیدم چیزی که در تمام زندگیم ندیده بودم و فقط توی سریال زندگی در بهشت دیده م…

    اونجا سه تا اردک شبیه اردک مهاجر شما بود….

    وقتی دیدمش احساس کردم توی پرادایسم..

    بهش گفتم این اردک‌ها بیه اردک‌هایی که همیشه دیدم نیستن..

    گفت اینا ایرانی نیستن…

    گفت مال کشور دیگه‌ای هستن…

    (من اسم اون کشور رو الان یادم نمیاد….)

    به خودم گفتم ببین هدایته

    دیدن این پرنده‌ها هدایته که تو مسیرت درسته

    چرا باید یه همچین پرنده‌ای رو اینجا ببینی؟!

    چرا به جاش نباید یه خرگوش باشه؟!

    و توجه کردم و چندین و چند بار گفتم واقعاً زیبا واقعاً زیبام اینا خیلی خوشگلن..

    و مدام اردک مهاجر شما میومد توی ذهنم استاد….

    چون اولین بار اردک مهاجر را من توی سریال زندگی در بهشت دیدم…

    و بارها تحسینش کردم توی همون سریال…

    بعد اردک پرید توی آب و خیلی زیبا شروع کرد به شنا کردن …

    و من داشتم رویاهام رو زندگی می‌کردم در اون لحظه…

    بعد آقاهه وقتی دید چقدر دارم لذت می‌برم ،گفت یک لحظه بیا اینجا رو نگاه کن….

    گفت بزار ببینم مرغا کجان….

    آخه اینجا پر از مرغه…

    تخم می‌ذارن همیشه…

    و گفت آها اونجان…

    استاد جانم می‌دونید به کجا اشاره کرد؟!

    به روی یک درخت..

    تمام اون مرغ‌ها رفته بودن روی شاخه‌های درخت نشسته بودند و من در تمام زندگیم نمی‌دونستم مرغ‌ها می‌تونن روی شاخه درخت برن…!

    و توی همین سه چهار روز پیش متوجه شده بودم از کلام خودتون که مرغ‌هاتون میرن بالای درخت استراحت می‌کنن قبل از اینکه براشون خونه‌ای تهیه کرده باشید…

    من توی زندگیم خیلی مرغ دیدم…

    ولی هیچ وقت نشنیده بودم که مرغا برن روی درخت!…

    اونجا باز اون صدا اومد که دیدی به حرف من گوش کنی چه چیزهایی رو بهت نشون میدم….

    و انقدر حالم خوب شد انقدر لذت بردم و انقدر از مسیری که اومدم به تنهایی لذت بردم که حد نداشت…

    اون آقا بهم گفت دوست داری کبوترها رو هم ببینی؟

    گفتم آره حتماً و یه اتاقک بلوکی رو بهم نشون داد.. گفت توش تاریکه رات نور می‌گیرم که بتونی توشو ببینی گوشیشو روشن کرد و نور انداخت توی اتاق تا من بتونم داخلشو ببینم..

    یک عالمه کبوتر اونجا بودن ه از لای نرده در آهنی می‌تونستن بیان بیرون پرواز کنند و ر وقت هم خواستن برگردن..

    خیلی ازش تشکر کردم…

    و دیگه به نظر همه چیزو دیده بودم…

    البته که صحبت‌هایی شد که کلی چیز یاد گرفتم…

    وقتی می‌خواستیم از اون در و حصار بریم بیرون بهم گفت یه لحظه بیا اینجا رو هم ببین..

    ولی نترسی‌ها….

    زیادم نزدیک نرو…

    یک لونه چوبی رو بهم نشون داد که ازیکی دو متری داخلشو نگاه کنم….

    یک سگ داخل بود که آقاهه گفت امروز یا دیروز 8 تا بچه به دنیا آورده…

    امروز یا دیروز یعنی همین دو روزی که من اینجا رو پیدا کردم….

    نورو گرفتی لونه سگه سگه یکم ترسید….

    ولی آقای دوست داشت من بچه‌های سگه رو ببینم…

    هر کدوم از بچه‌هاش اندازه یک بچه گربه تازه به دنیا آمده بودن…

    مشخص بود که شاید حتی یک روز هم از به دنیا اومدنشون نگذشته…

    من خیلی چیزها رو دیدم توی این روز…

    خیلی چیزها یاد گرفته بودم…

    خیلی چیزها رو تجربه کردم….

    تجربه‌هایی که همیشه مامانم قبلها یا حتی همین الان بهم می‌گفت این کار زشته مامان تو دختری..

    مامان فلان جا نرو فکر بد در موردت نکنن..

    مامان صبر کن داداشت باهات بیاد..

    مامان مغازه سوپری نرو… خودمون خرید می‌کنیم..

    مامان دختر خوب دختریه که سرشو بندازه پایین بره و برگرده…

    مامان دختر خوب دختریه که تو صحبت با نامحرم زیاد نره…

    و این نگاه، نگاه مامان من به تنهایی نبود….

    نگاه جامعه به روش زندگی یک دختر بود…

    وقتی برگشتم خونه یک حال عجیبی بودم..

    واقعاً لذت برده بودم از اون چند ساعتی که اونجا سپری کردم…

    قلبم یه چیزی بهم گفت..

    بهم گفت اگه من اون باغ رو به تو بدم که مال خودت باشه چه جوری باهاش رفتار می‌کنی؟!

    من حس صدا و ندایی که شنیدم ا این جمله می‌خواست بهم بگه تصور کن اونجا مال خودته. و تو همیشه گفتی دلم می‌خواد یه جای اینجوری داشته باشم. حالا فکر کن مال خودته اون باغ. چیکار می‌کنی باهاش؟

    جواب دادم خوب ازش لذت می‌برم..

    اما می‌دونستم دلیل این سوال چیه دلیل این هدایت چیه…؟؟

    در واقع خدا داشت بهم می‌گفت الان اونو داری ازش استفاده کن تجربه کن لذت ببر و اجازه بده در واقعیت هم نصیب تو بشه..

    در واقع داشت بهم می‌گفت که اون سند این باغ نیست که به تو خوشبختی میده همین الانش بدون داشتن اون سند ازش لذت ببر…

    و به خودم گفتم چه کاری می‌تونم انجام بدم اگر این باغ مال من بود…

    جواب سریع اومد….

    اینکه مرتباً بری اونجا وقت بگذرونی لذت ببری…

    استاد جان اونجا جایی بود که بلند بلند حرف می‌زدم و هیچکس صدای منو نمی‌شنید..

    اصلا کسی اونجا نبود…

    و یه جای فوق العاده برای راز و نیاز بود…

    به خودم گفتم اگر اونجا باغ من باشه چه کاری انجام میدم با شرایط حال حاضرم؟!

    و جواب این بود که باید لذت ببری از اون محیطی که داری تا وقتی که شرایط انقدر خوب بشه تا بخوای کلبه خوشگلت رو کنار رودخونه‌اش بسازی…

    این باغ دقیقاً اینجوری بود استاد که یک جاده با یک شیب زیبا که دو طرفش چمن‌های سبز رشد کرده بود

    و در میانه راه به دو قسمت تقسیم می‌شد قسمت می‌رفت سمت رودخونه و اون حیوونا و یک قسمت به سمت جایی که من بودم…

    خدایا شکرت

    واقعاً ممنونم ازت

    ممنون که متن من رو خوندید

    خدانگهدار همه شما باشه..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    عاطفه معین گفته:
    مدت عضویت: 1094 روز

    به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

    سلام به استادان عزیزم و همه دوستان قشنگم

    ادامه کامنت

    عجله _ بنظرم عجله میتونه بخاطر کمبودها هم باشه ما انسان ها در کار در موفق شدن در بدست آوردن همه چیز عجله می کنیم چون فکر میکنیم تموم میشه به ما نمیرسه

    بچه که بودیم هر وقت میخواستیم یه عروسی یا مهمونی بریم همه می گفتند زود باشید دیر میشه دیگه جا واسه نشستن نیست !

    یا زود بریم تو صف فلان چیز دیر بریم تموم میشه به ما نمیرسه !

    یا انقدر زودتر از ساعت معقول به مدرسه می رفتیم که نکنه دیر برسیم برامون منفی بذارن … و همین باورها باعث شده برای همه چیز عجله داشته باشیم به خدا اعتماد نکنیم و بخوایم از هر راهی موفق بشیم ، تکامل طی نکنیم و خیلی موضوعات دیگه…

    که به لطف خدا دوره احساس لیاقت داره کمک میکنه هر روز بهتر عمل کنیم .

    بندرعباس _ چون از بچگی در موردش چیزای بدی شنیدم همیشه نسبت به بندرعباس و مردمش مقاومت داشتم اما این مدت با صحبت ها و تعریف های شما مشتاقم امسال تجربه اش کنم شهر ها و روستایی زیباش رو مردم خوبش :)

    رسیدیم به فروشگاه و تصاویر زیبایی که از تی وی ها پخش میشد ، چقدرم تصاویر زیبایی بودند .

    استاد ما رو بردید به بچگی هامون قطار بابانوئل عروسک اسباب بازی …

    چه فروشگاه بزرگی از اون فروشگاه هاست که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داخلش داره خدایا برای این هممممه نعمت و فراوانی شکرت .

    چقدر فضای بیرون تمیزِ آدم لذت میبره

    آسمون سراسر ابرِ و چقدر زیباست خدایا شکرت نور خورشید از لابلای ابرها پیداست و بی نهایت غروب زیبایی خلق شده خدایا صدهزارمرتبه شکرت .

    چقدر ماشین چقدر فراوانی چقدر خریدهای با کیفیت و خوشمزه خدایا شکرت.

    تحسین میکنم آزادی مالی تون

    تحسین میکنم آزادی زمانی تونکه راحت می تونید هر جا که میخواید با مسافت زیاد برید و خرید کنید

    تحسین میکنم آزادی مکانی تون و این کشور وسیع زیبا ثروتمند و عالی رو

    خدایا صدهزارمرتبه شکرت.

    ممنون بابت این فایل ارزشمند و عالی

    دوستون دارم و به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان

    خدایا شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  4. -
    عاطفه معین گفته:
    مدت عضویت: 1094 روز

    به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

    خدایا هر آنچه دارم از آن توست هر آنچه دارم متعلق بتوست و من بسیار زیاااد سپاسگزارت هستم بابت این همه نعمت و برکت .

    صبحِ جمعه با یک احساس عالی شروع شد مثل همه ی صبح های دیگه که در این چند وقت دارم تجربه میکنم در واقع همه صبح ها روز ها و لحظه ها زیبا هستند همه شون پر از نور فضل و رحمت پروردگارند اگه قبلا به چشم من نمی اومدند بخاطر این بوده که من احساسِ خوبی نداشتم من چشم دلم درونم پر از سیاهی و ناامیدی و شرک بوده و الان بابت همین روشن شدن چشمِ دلم بابت این نور و رحمتی که 10 ماهه به جانم به زندگیم می باره و من با تمام وجودم حسش می‌کنم الهی شکرت.

    خدا جونم شکرت برای این جمعه ی دل انگیز زیبا برای هوای پاک اکسیژنِ خالص برای آسمون آبیِ قشنگ و ابرهای سفید دلبر خدا جونم شکرت برای نفس های عمیقی که میکشم برای چشم های بینا و گوش های شنوام برای هر بار صحبت کردن و صدای زیبام خدا جونم شکرت برای همسر و بچه های ماهم برای زندگی قشنگم برای خونه ی ُپر از عشق و امیدم خدا جونم شکرت که یک خونه ی دلباز نور گیر و قشنگ بهم دادی شکر که میتونم از پنجره غروب آفتاب و طلوع خورشید رو تماشا کنم خدا جونم برای رفاه آسایش آرامشم شکرت واسه این سایت بهشتی تک تک فایل ها دوره ها و درکی که بهم دادی و هر روزم پر از رشد و پیشرفت شده شکرت خدا جونم شکرت برای استاد عباسمنش عزیز و استاد شایسته قشنگم شکرت برای دوستای بهشتی تو سایت که هر بار ازشون یاد می گیرم و لذت می برم خدا جونم شکرت برای تک تک نعمت ها و فراوانی های تو زندگیم و جهان.

    رب عزیز و دلبرم رفیق جانِ همیشگی و نابم دوست دارم عاشقتم می پرستمت .

    خدا جونم تنها تو رو می پرستم و تنها از تو یاری میخوام تنها بندگی خودتو می کنم و به خودت چشم میگم خدایا من به هر خیری که از سمتت بهم برسه فقیر و نیازمندم من مثل نفس کشیدن هر دم بهت نیاز دارم منو به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به اونا نعمت دادی به راه ابراهیم ها سلیمان ها موسی ها خدا جونم با تو همه چیز عالیه با تو راهم درسته دلم آرومه زندگیم پر از نورِ کارت هام پر از نعمته خدایا منو به حال خودم وا نذار که من وصل توام زیر سایه توام جیگر گوشه توام عاشقانه خالصانه صادقانه دوستت دارم و می پرستمت جان من عشق من همراه من شکرت شکرت شکرت :))))))

    سلامی بلند گرم و صمیمی به استاد عباس منش عزیزم و استاد شایسته نازنینم

    سلامی بلند گرم و صمیمی به دوستای قشنگ و هم فرکانسیم الهی حال دل تک تک تون عالیه عالیه عالی باشه و نور فضل و رحمت رب عزیزمون به قلب جان و زندگی هاتون جاری باشه آمین .

    روز بیست و چهارم از چهل روز

    زن زیبا : درون زیبا هر انسانی رو جذب میکنه، اون آرامش و صلح درونیه که برای من زیبا حساب میشه ( چه جالب استاد من داشتم تو ذهنم همینو میگفتم و شما هم دقیقا توضیح دادین ) الهی شکر که درس ها رو یاد گرفتم و عملی ازشون استفاده میکنم .

    اولویت _ در زندگی کار و هر چیزی اولویت ها رو درست تشخیص بدیم و بریم سراغ بالاترین اولویت و تمرکز رو روی اون نقطه بذاریم اصل رو از فرع تشخیص بدیم و تمرکز رو روی اصل هر موضوعی بذاریم .

    زندگی در بهشت _ زندگی در بهشت می تونه در همین دنیا اتفاق بیفته ما میتونم بهشت رو در همین دنیا خلق کنیم .

    با باورهای درست تمرکز بر نکات مثبت تجسم کردن خواسته ها با ایمان قدم برداشتن و قدرت پیش رفتن با صلح درونی و هماهنگ شدن با جریان خداوند میشه بهشت رو در همین دنیا خلق کرد .

    ترامپ _یک شخصیت جسور و متمرکز نترس و خوش قول که ایده هاش رو اجرا میکنه و باورهای خیلی قوی و فوق العاده ای داره .

    استاد با صحبت هایی که هر از گاهی شما در فایل های هدیه از آقای ترامپ کردید من متوجه شدم که راز موفقیت این آقا بخاطر باور داشتن خودش هست اینکه خودش رو باور داره و پر توان ادامه میده ایده هاش اجرا میکنه از دیگران و نکات مثبت دیگران استفاده میکنه و ما می تونیم خیلی چیزا ازش یاد بگیریم .

    هجرت و حرکت _ دقیقا همین آیه رو وقتی من از شما شنیدم دگرگون شدم من تا اون موقع اصلا معنی قرآن رو نخونده بودم و کلا نگاهم به زندگی تغییر کرد و نمی دونید من از چه ترس هایی رها شدم و قدم برداشتم الهی شکر الهی شکر .

    اگر شرایط خوب نیست حرکت کنیم

    وقتی با استاد شایسته در مورد رودخونه و تونل صحبت کردید هر دو حالت رو تصور کردم و یک احساس عالی بهم دست داد. خدایا شکرت بابت قدرت تجسم :))))

    ادامه فایل در کامنت بعد .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: