اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین
سلام به استاد عزیز ومریم جان وهمه ای دوستان گرامی
گام ششم
وقتی به این فایل گوش دادم یادزمانی افتاد که من توی دوران کرونا باردار شده بودم
وقتی فهمیدم که باردار شدم همسرم بهم گفت ناراحت شدی گفتم آره اولش بهم ریختم ولی الان آرومم چی شد که آروم شدم (درواقع همون لحظه کنترل ذهن انجام دادم ولی اون موقع با این مبحث آشنایی نداشتم ) گفتم این نعمتی که خداوند بهمون عطا کرده پس خودش هم ازش محافظت میکنه وکلا توی دوران بارداری به این بیماری توجهی نمی کردم وفقط سپاسگزاریهام را انجام می دادم البته اون موقع با استاد آشنا نبودم ولی با یه استاد دیگه کار میکردم وهمین هم باعث شده بود که کلا به موارد منفی وحرفهای دیگران توجهی نکنم من توی همون دوران دانشگاه هم میرفتم البته اوایلش مجازی بود وبعد اواخر بارداری حضوری شد همه بهم میگفتن خیلی مراقب باش تو شرایطت خیلی خاصه ولی من روال عادیه زندگیم را سپری میکردم وتوجهی نداشتم یه جورایی دلم قرص بود که خداوند محافظ من وبچه ام هست خلاصه این که من این دوران را بدون هیج مشکلی سپری کردم وخودم وبچه سالم وسلامت بودیم
حالا که فکر می کنم میبینم همش به خاطر ایمان وتوکلی بود که به خداوند داشتم وحسم خوب بود و نمی ذاشتم حرفهای دیگران روم تاثیر بزاره
پس الان هم برای رسیدن به هدفم باید همین کار را انجام بدم همون طور که در دوران کرونا با وجود بارداری وبچه کوچیک تونستم دانشگاهم را به خوبی تموم کنم
با همون امید وانگیزه وتوکل که من میتونم از پس هر کاری بربیام اگه دیگران تونستند من هم میتونم چون سیستم همه ای انسانها یکی هست
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته ، از شما بینهایت ممنونم برای این فایل فوق العاده و پر از آگاهی و فراهم کردن این دوره
روز شمار تحول زندگی روز هفتاد و دوم
خدایا شکرت که تو این مسیر زیبا هستم ، خدایا شکرت که هدایت شدم به این سایت و آشنا شدم با استاد عباسمنش عزیز ، خدایا شکرت که یک روز دیگه هم فرصت زندگی دارم ، خدایا شکرت برای اتاق امن و مستقلی که دارم ، خدایا شکرت برای همه نعمت هایی که بهم دادی ، خدایا شکرت که الان تو این طبیعت بکر هستم ، خدایا شکرت برای این هوای خوب ، خدایا شکرت برای این درختای زیبا ، خدایا شکرت برای این آفتاب گرم پاییزی ، خدایا شکرت که تن سالم دارم ، خدایا شکرت که هدایتم کری به این همه زیبایی ، خدایا شکرت که میرم سر کار و تو شغلی که دوسش دارم فعالیت میکنم ، خدایا شکرت که محل کار فوقالعاده ای دارم ، خدایا شکرت که تو یه فضای مثبت دارم کار میکنم ، خدایا شکرت که همکارای خوبی خوبی دارم ، خدایا شکرت که تونستم دوره دوازده قدم رو شروع کنم ، خدایا شکرت که همیشه بهترین آدم ها رو سر راهم قرار دادی ، خدایا شکرت که پدر و مادر فوق العاده ای دارم ، خدایا شکرت که استادای خوبی دارم ، خدایا شکرت که دوستای صمیمی و خوبی دارم ، خدایا شکرت که همیشه آدم حسابی ترین هارو سر راهم قرار میدی که دستی از دستان تو هستند روی زمین و چقدر به من کمک میکنن ، خدایا شکرت برای همه چیز ، خدایا هزاران بار شکرت برای نتایجی که تا الان گرفتم ، خدایا شکرت که آرامش دارم ، خدایا شکرت که با فکر به تو قلبم آروم میگیره، خدایا شکرت که تو زندگیم میبینمت و احساست میکنم ، خدایا عاشقتم.
خدایا هدایتم کن به سمت زیبایی ها ، به سمت خوبی ها ، به سمت خواسته هام ، خدایا ازت میخوام قدرتی بهم بدی که تو این مسیر ثابت قدم باشم و همواره بتونم ذهنم رو کنترل کنم ، خدایا قدرتی بهم بده که تضاد ها من رو دور نکنن از مسیر ، خدایا قدرتی بهم بده که بتونم برم تو دل تغییرات.
واقعا چه چیزی از این زیبا تر که متوجه می شوم که پروردگارم در هر لحظه هوای مرا دارد و هر سوالی داشته باشم خودش پاسخم را می دهد. این موضوع حد اقل در مسایل روزمره بارها و بارها به من ثابت شده است، یک مورد را اینجا می نویسم:
یک روز در خانه ما یک مهمانی بود و خواهرا و برادرا با بچه ها شون همه دور هم جمع شده بودیم، وسط شلوغی مهمانها یکی از خواهرام گوشی شو گم کرد. چند دقیقه جستجو کرد پیدا نشد کم کم همه متوجه مسئله شدند و همه مشغول جستجوی گوشی شدند ولی پیدا نشد. من آرام نشته بودم دیدم خواهرم خیلی زیاد نگران شده وقتی نگرانی زیاد او را دیدم یک لحظه تو دلم گفتم: خدایا گوشی کجاست؟ این سوال را پرسیدم و همچنان آرام روی تخت مادرم نشسته بودم در حالی که بقیه افراد همه غرق در نگرانی بودند. چند دقیقه گذشت من ناخودآگاه از روی تخت بلند شدم و روی زمین نشستم. لحظه ای بعد از اینکه نشستم رو زمین تو دلم افتاد که زیر تخت را نگاه کنم زیر تخت را تقریبا همه ی افراد حاضر چند بار نگاه کرده بودند ولی گوشی را ندیده بودند. وقتی من نگاه کردم خلاصه، گوشی را که در یک نقطه ای افتاده بود دیدم و برداشتم و دادمش به خواهرم. اینقدر خواهرم خوشحال شد انگاری یک گوشی نو براش خریده باشم همگی خوشحال شدن و خیال همه راحت شد و من که در آرامش بودم از خدای خودم تشکر کردم که به این زیبایی مرا راهنمایی کرد و جواب سوالم را داد.
واقعا واقعا هر لحظه در آرامش باشی و در لحظه حضور داشته باشی می توانی هدایت الهی را دریافت کنی و برای هر سوالت پاسخ او را دریافت می کنی و بسیار ساده و بسیار زیبا دریافت می کنی.
با تشکر فراوان از استاد عزیز و ارجمند
برای تان آرامش و سلامتی، ثروت و شادمانی، طول عمر و سعادت ابدی خواهانم.
ایهاب صالحی عزیز پیامت رو خوندم ویک حسی بهم گفت توام بنویس وبگو که من میام با خبرهای خیلی عالی
الان ذهنم به شدت درگیر کاری هست که نمیدونم باید چیکار کنم میخام مثل شما ذهنم رو آرام کنم ونتیجه رو به خدای خودم بسپارم وبیام همین روزا وخبرهایی خیییلی خوب بدم بهتون
ویک نکته که من از فایل استاد دریافت کردم این بود که کسب وکارم رو به سمت فروش آنلاین هم پیش ببرم ان شاالله
ششمین جلسه از پروژه خانه تکانی ذهن رو با عشق، شادی و امید آغاز کردم،الهی صدهزار بار شکر بابت این وبسایت و این آگاهی هایی که به سادگی و بدون محدودیت زمان و مکان می تونم داشته باشم.چندین روز بود که نتونستم به سایت سر بزنم و یک تضاد طوفانی در کل خانوادم ایجاد شده بود و در عین حال که ظاهر ماجرا خیلی بد بود و من هم گاهی اوقات حس و حالم منفی می شد اما این موضوع چندین نکته برام داشت. اولا اینکه همه متوجه شدن که واکنش من به این موضوع با بقیه اعضای خانواده متفاوت بود و این برام معنای خوبی داشت و حس می کردم مسیر درستی رو این چند ماهه رفتم که تو این زمان کم اینطوری تغییر کردم. دوم اینکه من در دل این طوفان زیبایی هایی هم می دیدم و حس می کردم این اتفاق بد زمینه ی تغییرات مثبتی در کل خانواده ام خواهد بود و حتی فکر می کردم که به واسطه ی تغییراتی که در ذهن و آگاهی من ایجاد شده ،اطرافینم هم در حال تغییرند. نکته سوم هم برام این بود که حس می کردم که هنوز در پله های اول رشد و تکامل هستم و باید تا جایی رشد کنم که هیچ حادثه ای منو از حلت تعادل و اون آرامش دلچسبی که دوست دارم همیشگی باشه دور نکنه.درسته که من از همه آرومتر بودم و به اعضای خونوادم دلداری می دادم ولی باز هم می تونم بهتر بشم و برای این تغییر نیاز به تکامل دارم.
در مورد محتوای این فایل هم باید بگم کهوقتی به حرفای استاد گوش دادم که مربوط به اوایل دوران کرونا بود متوجه شدم که چرا الان اینجام و چرا یه عده مسیر رو پیدا می کنند و یه عده نه! من بدون اینکه کسی بهم گفته باشه خیلی زود در اون دوران به آرامش رسیدم و انگار حس می کردم که این یک مرحله گذر هست که افراد از هم جدا میشن و با اینکه در ظاهر اوضاع ناخوشایند هست در واقع اوضاع داره خوب میشه! نباید بترسم، باید از تعطیلات و تنهایی استفاده کنم و خیی زود اضطراب و نگرانی جای خودش رو به امید و اطمینان داد ومن تصمیمات بزرگ و سختی گرفتم که الان فکر می کنم سنگ بنای تغییرم در سال 99 شکل گرفت و من قید یه سری چیزارو زدم که قبلا فکر می کردم خیلی با ارزشن ولی در واقع نبود! حتی بقیه وقتی متوجه تصمیمات من می شدن می گفتن دیوونه شدی اما من فقط صدای قلبم رو می شنیدم و کاری به تصمیات بقیه نداشتم. دقیقا از همون زمان بود که داستان شروع شد و من هرچه عملگراتر بودم بیشتر به آگاهی رسیدم و این فرایند برام لذت بخش شد.
خدا را سپاسگزارم که به من توفیق داد تا این کامنت رابنویسم الهامات چقدر در زندگی به من کمک کرده بارها یک چیزی را پیدا نمیکنم وخدا کمک کرد وپیداش میکنم وجایی که اون شی قرار گرفته به من نشون میده خدایا شکرت که من رو راهنمایی میکنی
وقتی توی یک دوراهی در کاری قرار میگیرم راه درست به من نشون میده وبا خیال راحت قدم در اون راه میگذارم
همین حالا نمیدونستم فردا توی کدوم مدرسه برم به من الهام شد همون که دوست داری برو من فردا برای کار میرم مدرسه مدرس مطمئنم که خیلی هم خوبه و خوش میگذره درستش همین هست خدایا شکرت
برای کار وبیزنس جدید به من الهام شد برم توی کار پته دوززی کرمانی خیلی بهش علاقه دارم به من آرامش میده به امید خدا دنبال ش بودم وبه زودی شروع میکنم وخدا به من کمک میکنه حتما خیری درش نهفته است و حتما تحولی در آینده رخ خواهد داد که من بیخبرم به امید خدا شروع میکنم تا به موقع به اوج این کار برسم خداوند تورا شاکرم وبه تو پناه میبرم دست یاری به سوی تو دارم کمک کن مرا و دستانی بفرست تا مرا یاری کنند سپاسگزارم به امید تو یا رب
سلام ودرود براستادخیلی عالی وهمراه وهم فرکانس ایشان مریم خانم شایسته وهمه عزیزان جان که ازته قلبم آروزی موفقیت ونعمت وثروت همراه با سلامتی وآزادی عمل درتمام مرحله های اززندیگتون روخواستارم.
امروز که جلسه هفتم ازدوره خانه تکانی ذهن رودارم پیش میبرم طبق همون روالی که درهمین قسمت ارسال دیدگاهم نوشتم که خیلی تغییرات ازنظر خودم برام پیش اومده روز اول دوره دچاراسترس وپریشانی بودم وبه خاطر یه مشکلی که باهاش درگیر بودم ذهنم (( 1001)) سناریو برام میچید که ال میشه بل میشه وسناریوهایی که دائما منواذیت میکرد وهمش نگرانیهای خیلی مزخرفی روبرام رقم میزد که مربوط به یه معامله ملکی میشد واین هم اولش باخوشی وخوبی شروع شد حدود یکماه پیش وازیکجایی به بعد دچاربحران پیچ درپیچ شد اینو داشته باشید فعلا.
وقتی من وارد دوره شدم فقط به خاطر مشکلات ذهنی وهمین اتفاقاتی بود که دربالا ذکر کردم واز روز اول شروع خانه تکانی ذهن نشانه های بهبود شروع شد وخودم هم به این باور رسیدم که در روزهای آینده شاهد اتفاقات خوب وبهتری خواهم بود، چرااین رومی گفتم چون براساس گفته های استاد تقوی یعنی آرامش وتمرکز وتوجه به خوبی ها ودرصلح بودن هست هم باخودم وهم بادیگران
وامروز که این رومینویسم به نتیجه ای رسیدم که ذهنیتم تغییر کرده مشکلم درمورد معامله ملکی ام باصحبت وتفاهم با طرف مقابل حل شده وچک مبلغ معامله ام روکه مقدار باقیمانده ازکل مبلغ بود رودربافت کردم اینجا باید اشاره کنم اول معامله باخوشی شروع شد وازیکجایی دروسط کاریهویی رفتار خریدارعوض شد وشروع کرد به ایرادگیری وشک وحتی توهین من تعجب کردم چرایهو اینطوری شد والان متوجه موضوع شدم که این ازکجا سرچشمه گرفته ، من قبل ازمعامله یه مستاجر داشتم که دوماه به پایان قراردادش مونده بود وتوی فکر بودم که دیگه بعد ازاتمام قرارداد،کاری کنم که مبلغ رهن دریافتیش روتصفیه کنم وخونه روتحویل بگیرم اما پول نداشتم به مقداری که کامل باشه وازطرفی ملکی برای فروش گذاشته بودم که یکسال بود که مشتری نداشت یکماه ونیم قبل ازاتمام قرارداد یه مشتری پیدا شد روز بعدش خودمستاجر گفت: من می خوام برم ویه خونه گرفتم ومن مبلغ نصف معامله ملک رودریافت کرده بودم وشروع کرده بودم به برطرف کردن مشکل سقف خونه مستاجر که قبلا چیکه میکرد والان بهترین وقت بود که هنوز فصل بارندگی نیستش ، وقتی ایزوگام کاربه من زنگ زد وگفت که مستاجر شما بامن داره دعوا میکنه وخیلی نارحته من گفتم باشه باهاش حرف میزنم واینکه زنگ زدم وبامستاجرحرف زدم وعذرخواهی کردم وقرارشد وقتی اون می خواد کارکنه من هماهنگ کنم که اونها چند ساعتی برن خونه فامیلشون تا مشکلی پیش نیاد واز طرفی مغازه خودم چسبیده به همین خانه است واینکه کولر مغازه خراب شد وتعمیرکارآوردم درست کنه که خانم آقای مستاجر ازخانه بیرون آومد وشروع به سروصدا کرد من اصلا بهش توجه نکردم و این داستان بامشکل درحیاط خونه خودم که چسبیده به خونه اجارهای هست بازتکرارشد وراستی من قبل ازاین کارها مستاجرگفته بودم پول رهن رومیخوام وخونه پیداکردم ومن هم گفتم پول شما آماده است. وهرلحظه شمابگید من تقدیم میکنم وبعدازبحث مربوط به تعمیر درب حیاط خونه خودم که خانم مستاجرم باز شروع به داد وفریاد کرد ونمی گذاشت که کارهای مربوطه روانجام بدم بامستاجرصحبت کردم شما چند روز زمان لازم دارید تا خونه روخالی کنید تا من دیگه مزاحم استراحت وآرامش شما نباشم که ایشون فرمودند نهایتا سه روزدیگه ومن هم گفتم چشم من فعلا کارم روتعطیل میکنم تا بعد سه روز گذشت چهارروز گذشت یک هفته گذشت یکماه گذشت وهی ایشون خونه روتخلیه نکردباوجودی که قبلا درخواست پولش روبرای پرداخت خونه جدید ازمن تقاضا کرده بود، من لنگ ایشون برای تعمیر بودم که باید درب خونه روبزرگتر می کردم تا ماشین کامیون به راحتی وارد حیاط بشه تا مصالح ساختمانی روتوی حیاط بریزه وایشون هم چنان بد قولی میکرد که سرانجام باعث ناراحتی ومشکلات ذهنی برای من شد ودرهمین اثنا که وقت دریافت چک دوم معامله ملکی وتحویل ملک به خریدارشده بود یهو دیدم خریدارهمش بهانه میاره وحالا جنگ اعصاب دومم باخریدارملک شروع شد که ازدوطرف ذهنم درگیر شده بود که همون سناریویی که گفتم ذهنم ((1001)) داستان برام میچید وهی من خود خوری میکردم ودچاروسواس واسترس شدید شده بودم تا اینکه جلسه اول خانه تکانی ذهنم روشروع کردم چون دیگه کلافه بودم وهیچ راهکاری به ذهنم نمی رسید وگفتم باتوکل برخدا اینو شروع میکنم وشروع کردم، روز اول خیلی احساسم بهترشد روزدوم گفتم شرایط زندگی من رونمیسازه این افکارواحساس خودم هست که داره کارمیکنه ودرارسال دیدگاهم نوشتم که منتظر خبرهای خوب باشید برای جلسه بعد که نشانه ها شروع شد وازطرف بنگاه املاک تماس گرفتن که طرف معامله میگه مبلغی کم کن تا حل وفصلش کنیم اما من گفتم طبق قرارداد که هست وتازه من به شرط نقد گذاشتم وازمبلغ اصلی کمترگفتم که معامله میشه وحتی ازوقت موعد هم گذشته ومن می تونم معامله روفسخ کنم درصورتی که اگر فصخ میکردم دیگه پول پرداخت رهن مستاجر رونداشتم بدم واینجا باز ذهنم درگیرشد ، اما بعد گفتم من به ذهنم گوش نمیدم من به ندای قلبم گوش میدم وبه یاد حرف استاد افتادم وتمام جلسات روتا اون لحظه درذهنم مرور کرد م وفکتهایی که استاد گفته بود روبه ذهنم دادم وبازتو دیدگاهم همون روزنوشتم منتظر خبرهای خیلی بهترباشید واینکه هیچ ایده ای هم دراین زمینه نداشتم وفقط فکتهایی که دراین دوره بود روبه ذهنم یاد آوری کرده بودم ، اما بهش ایمان داشتم تا اینکه مستاجر تخلیه روانجام داد ومن یه احساس فوق العاده عالی داشتم که این مشکل به لطف الله حل شد واین احساس شاید نزدیک به یکسالی میشد که نداشتم بعدازاین رفتم سراغ خریدارقبل ازاین درذهنم این تصورروداشتم که فقط چک توی دستم هست ومی خوام نقدش کنم که باخریداربه تفاهم رسیدم ودرنهایت چک دوم روتحویل گرفتم برای چند روبعدبود که من ازته دل ازاون تاریخ راضی نبودم چون خیلی زیاد ازحد دیرینه بود ولی چاره ای نداشتم فقط برای رفع مشکلات وناراحتی قبول کردم ، بعد وقتی امروز وارد جلسه تمرین شدم وبه فایل گوش دادم تازه متوجه شدم که چرا دریه قسمتی ازاین سناریوی من خریداریهو رفتارش عوض شد وچک من رونداد ورفتارعجیب غریب درمی آورد این مصادف بود باروز کل کل مستاجربامن وتمرکز وتوجه من به سمت ناراحتی واسترس وحال خراب ودقیقا زمانیکه شروع کردم به تمرکز برروی ذهنم برای خانه تکانی ذهن ورق کم کم برگشت همون تورکه استاد گفتن تغییر یهو اتفاق نمی افته کم کم وبه نسبتی که ما روی خودمون کارمیکنم اثراتش برامون ظاهر میشه و این هم خبر خیلی خوبی که منتظرش بودم وباز منتظر خبرهای خیلی فوق العاده وشگفت انگیز هم برای خودم وهم شما عزیزان جان هستم، شما هم منتظر باشید .
الله کریم وبخشنده ومهربان وصمد درهرلحظه بامن وشماهست اگر ما خودمان به سوی اوتوجه وتمرکز کنیم . یه اتفاق وخبر فوق العاده جدید که احساس وتمرکز ولطف الله اون رومیسازه ●
(( فوری فوری )) همین حالا که متنم رودارم می نویسم یه خبر خیلی عالی بهم رسید، خریدارلحظه پایان متنم زنگ زد که توی بانکم وبیا چکت روپاس کن درصورتی که گفته بود برای چندین روز دیگه پاس میشه ومن همین صبح یه مبلغ پرداختی داشتم که آخرین مهلت تاریخ پرداخت برای فردا ومن توش مونده بودم که چطور جور کنم که خریدارزمین باتماسی که گرفت گفت همین حالا بیاپاسش کن ومن چون فاصله ام خیلی دوربود و ساعت اداری هم روبه پایان گفتم فردا میام یعنی دقیقا آخرین روز فرصت پرداخت خرید محصول برای پسرم بود ، من دیروز به خدا گفته بودم کاش چکم موعدش برای امروز وفردا بود که درحین نوشتن مطالب وقتی که داشتم مطالبم رو ویرایش میکردم خریدارملک خودش زنگ زد وبهم گفت بیا چکت روپاس کن که من هم درهمین جلسه وعده اتفاقات شگف انگیز روبرای خودم وشما ازالله خواستم ویقیق داشتم میشه ودرجلسه بعد حتما یه اتفاق خواهد بود که بنویسم که خدا فوری جوابم روداد ، که درهمین لحظه اتفاق افتاد ومن هم گرم وتازه ازتنوردرآوردمش وبه شما تقدیم می کنم ای الله ای خالق آسمانها وزمین وای خالق حالات واحوال میدونم که داری بطور مستقیم باهام حرف میزنی توهمیشه داری بامن حرف میزنی اما من بودم که حرفاهی تو رو نمیشنیدم وهمش به نجواهای شیطان گوش میکردم عزت برای الله وبرای رسول الله وبرای مؤمنین است وبس
مهم ترین کار این روزهای من اینه که بتونم بهش وصل باشم بتونم باهاش ارتباط داشته باشم
بتونم صداشو بشنوم
حواسم به هدایت هاش باشه
،
این حس درونی این هدایت درونی منو به سمتی کشیده که عمرا 4 سال پیش فکرشو میکردم
چه از لحاظ عشقو علاقه
چه از لحاظ محل زندگی
چه از لحاظ ارتباطی
،
خیلیییی جاها هم هنوز اینقدر باورهای جور واجور و مختلف توی ذهنم هست که ذهنم میخواد طبق همون عادت ها و باور ها عمل کنه
اما من هم سرسخت تر از این حرفام که بخوام بهش باج بدم
من میگم مننننن باید صدای قلبم بشنوم
من باید دلیل داشته باشم برای هر اقدام و عملی که انجام میدم
من باید این باور هارو واقعا باهاشون مقابله کنم و هر روز به خودم بگم و از خودم این سوال رو بپرسم که چرا
چرا من دارم این کارو انجام میدم؟
یا چرا من این موضوع رو میخوام؟
به این طریق با اون باور محدود کننده مقابله میکنم
،
بعد میام و از خودم سوال میپرسم که دوست دارم چطوری باشه چجوری باشه من چی رو دوست دارم ؟
برام مهم نیست بقیه چی میگن یا چیطور دارن عمل میکنن،
،
همین سوال ها
همین شککردن به باور ها و رفتارهای قبلیم
همین گوشدادن هزاران هزار بار فایل ها
باعث شد که من الان تو مسیر مطالعه و دریافت آگاهی هایی قرار بگیرم که کاملا با روحمن سازگاره
اصلا حس میکنم مال خود خودمه
عاشقشم
دوست دارم ساعت ها زمان خالی داشته باشم بشینم در مورد مطالعه کنم تحقیق کنم مطلب بنویسم بخونم
اصلا همینطوری وقتی در حال انجام یه کار دیگه ای هستم از درون دارم در مورد موضوع مورد علاقم که اصلا قبلا هیچ آگاهی ازش نداشتم فکر میکنم و همینطوری رگباری ایده و الهامات میاد که من فقط دوست دارم بپرسم دفتر بردارم بنویسم
اینقدر حجم آگاهی ها و الهاماتی که داره بهم میشه زیاد شده
بابت هر موضوعی خیلییییی خیالم راحت شده خیلی
یعنی واقعا دارم به نقطه ای میرسم که نگرانی برام معنایی نداره
خیلی خوشحالم که همیشه برای رشد و پیشرفت خودم توی موضوعاتی که بهشون علاقه داشتم و دارم هزینه میکنم دست ودلبازانه
خوشحالم که دوره هارو خریدم
خوشحالم که خداوند منو هدایت کرد و با اصل آشنام کرد
اصل قانون
به هرچی که توجه کنی داری در مورد اصل و اساس اون چیز فرکانس به جهان ارسال میکنی و جهان در لحظه در حال پاسخ دادن به فرکانس های ارسالی ما به شکل ایده الهام ( همین الان دوست داشتم تفاوت بین ایده و الهام رو واضح تر بفهمم و در کنم از چت جی پی تی پرسیدم حالا چیزی که میگه رو میشه بیشتر در موردش فکر کرد و به حقیقت رسید
،
تفاوت بین ایده و الهام چیه؟
سؤال خیلی عمیقی پرسیدی
اگر بخوام ساده بگم:
ایده (Idea):
یک فکر مشخص و قابل توضیحه که معمولاً از ترکیب تجربهها، دانش، مشاهده یا تحلیل منطقی به وجود میاد. ایده بیشتر محصول ذهن آگاه ماست. مثلاً میگی: «بیام یه باشگاه راه بندازم که توش هم بوکس باشه هم کوچینگ.» این یه ایدهست.
الهام (Inspiration):
یه جور دریافت درونی و لحظهایه که اغلب از جایی عمیقتر از ذهن منطقی میاد. الهام بیشتر حسی و شهودیه، انگار از جایی بیرون از کنترل ما به سراغمون میاد. الهام میتونه به شکل یک تصویر، یک حس، یک کشش یا حتی یک جمله درونی ظاهر بشه. مثلاً یه لحظه حس میکنی: «من برای این به دنیا اومدم که رهبران آینده رو بسازم.» این الهامه.
میتونیم بگیم:
ایده محصول فکر کردنه.
الهام محصول وصل شدنه.
گاهی الهام، ایده میاره. یعنی یک جرقهی الهام مثل یک دانه میاد، بعد ذهن اون رو تبدیل به ایدهها و طرحهای عملی میکنه.
دقیقا همینطوره
وقتی که از اون کارهایی که قبلا انجام میدادم خودمو رها کردم و شروع کردم به سفر کردن تا خودمو بهتر بشناسم
بعد از چند ماه که به خودم خیلی نزدیکتر شده بود
تو لحظه ای که وااااقعا وصل بودم به جریان الهامات با تمرکز بسیار بالا
و رگباری میپرسیدم و به یاد میاوردم و جواب میگرفتم
سوال اون روز های من این بود که چه چیزی مال خود خودمه
چه کاریه که عاشقشم و توش خیلی خلاقم و توش خوب هستم
چه چیزی که که در تمام جنبه های زندگی به من احساس معنا میده؟
از همون روز که برگشتم شروع کردم به پیگیری اون الهامات
شروع کردم به مطالعه کردم به تحقیق کردن
هرچی توی ذهنم میومد مینوشتم
هرچی بهم میگفت برو سرچ کن سرچ میکردم
مطلب پیدا میکردم
مینوشتم
توانایی هامو داشتم به یاد میاوردم
علایقمو
و اون سرنخو گرفتم و اومدم جلو و هربار دارم توش به وضوح میرسم دارم به شفافیت میرسم
ایده ها دارن تو مغذم کامل میشن
اون اوایل خیلی به این الهامات و ایده ها شک داشتم
یعنی یه جورایی خودمو لایقش نمیدونستم
اما با هر بار کار کردن روی دوره ی اسحاس لیاقت دارم به خودم نزدیک تر میشم
دارم الهامات و یاده هامو بیشتر باور میکنم و ارزشمند میدونمشون
و اتفاقا خداوند هم در پذیرفتن و باور کرده ایده ها و الهاماتم و درستی و صحتشون کلی بهم نشونه میده
کلی کمکم میکنه
،
الان کلییییی هیجان دارم برای اینکه ایده هامو اجرایی کنم کلی هیجان دارم که بتونم کارمو شروع کنم
حتی شده رایگان
البته هر روز دارم با دوستانم انجامش میدم
با هر کس که بتونم
خیلی خفنه
خیلی انسانیه
خیلی با درونم سازگاره
خیلی مدل خودمه
،
خیلی جنگیدم با عادت های قبلیم
خیلی جنگیدم با مسیر های قبیلیم که ذهنم میخواست منو بکشونه به سمتش
با اینکه بارها و بارها قلب من موقع انجام اون کار ها میگفت این چیزی نیست که برای تو باشه
درسته بهشون علاقه داری و توشون هم خیلی عالی هستی به خاطر تمرین زیادی که داشتی
اما این قلبه میکشوتت به سمت چیزی که باهاش هماهنگه
و خدارو شکر اینقدر پیگیرش شدم که دارم هر با به وضوح و شفافیت میرسم ،
,
عمل به الهامات
,
بعضی موقع ها خودمو کم میبینم توی این موضوع
مثلا وقتی استاد از خودش تعریف میکنه که به الهامات عمل کرده
وقتی از ایلات ماسک
یا نوح
یا هرکس دیگه ای استاد تعریف میکنه
یا مثلا بچه ها مینویسن
این ممکنه پیش بیاد که مثلا من خودمو با اونا مقایسه کنم و بگم من به اندازه ی اونا به الهامات عمل نمیکنم
من همیشه در این مواقع میگم منم میتونم و منم میخوام به همین شکل و حتی خیلی بهتر عمل کنم
اما
جالبه که اتفاقا من هم عمل کردم خیلییی هم عمل کردم
اما به اندازه ی استاد که اینقدر در موردشون صحبت میکنه و میگه ارزشمند و مهم نمیدونمشون و پر رنگ نمیکنمشون
،
همین 4 ماه پیش بود
که توی حسوحال خیلی خوبی با خودم و خدای خودم بودم
توی احساس لیاقت خیلی بالایی بودم
یه نظم خوبی توی کار کردن روی خودم داشتم و یه جورایی سینما وصل بود
چشم انداز من همش به سمت جایی بود که مردم شادترند فضا مثبت تره همه در حال حرکت به سمت رشدو تعالی هستن جایی که در از شورو شوق و هیجانه
با توجه به این احساس لیاقت من و خواسته ی من
جوری که حس میکردم که هم فرکانس شدم به اون خواسته
حس من میگفت که فقط برو
فقط برو حرکت کن
ایده های مختلف توی ذهنم میومد
شمال ، کیش، ترکیه
با اون شرایطم به ایده ای که با شرایط اون موقعم سازگار بود عمل کردم ، همینطور رفتم سر جاده با همین ماشین های تو راهی شهر به شهر رفتم کیش
،
ولی میدونستم که بازم اینجا نمیمونم یعنی چیزی بود که از درونم میومد
بعد از چند روز گفتن جنگ شده .
تازه فهمیدم که عمل به الهامات یعنی چی و چه نتیجه ای به همراه داره
وقتی میگه یه کاری رو انجام بده انجامش بده دیگه دلیلو و بهونه و اینارو بزار کنار
فهمیدم که اون ترکیه رفتنه درست بوده
غصه نخوردم و نشونه گذاشتم به محض اینکه شرایطش اوکی شده حرکت کردم و اومدم استانبول
،
وقتی رسیدم از آرامشی که تو وجودم بود فهمیدم که چقدررررر فعلا با اینجا هماهنگ ترم چقدر حالم بهتره و چقدر خودمو لایقش میدونستم
همهی چالش های برام شیرین و لذت بخش بودن
همه ی این الهامات و این هدایت ها و این اتفاقات
همه ی این ها
در پاسخ به درخواستهای من و احساس لیاقت من اتفاق افتاد ،
.
این روز ها بیشتر دارم درک میکنم
که به محض اینکه به خواستت هم مدار و هم فرکانس و هم ارتعاش بشی
یعنی وجودت خودشو لایق تجربه ی خواستش بدونه
به بی نهایت طریق خواستتو تجربه میکنی
یه حس خیلی قوی ای اصلا تورو میکشونه به سمت خواستت یا خواستتو وارد زندگیت میکنه
.
بعدش که دیگه اصلا همینطوری پشت سر هم هدایت ها اومدن دستان خداوند اومدن و یکی یکی راه ها برام باز شد مسیر برام آسون تر شد
من قشنگ دیدم که چطور از طریق انسان ها میادو بهت کمک میکنه
میاد و راهو بهت نشون میده
میاد و قدم بعدی زندگیتو بهت میگه
من دیدم که چطور اگر هیچ ایده ای هم نداشته باشی برای حل مسئلت میاد و بهت کمک میکنه
فقط
فقط
کافیه ذهنتو باز کنی از محدودیت ها
کافیه با منطق قانئش کنی که آزاد بشه و بتونه به خواسته با شفافیت و وضوح فکر کنه
اون وقته که اتفاقات خود به خود برامون رخ میدن
به اندازه ای که متمرکز باشیم روی خواسته ای
روی لحظه ی پایانی رسیدن به خواسته
به اندازه ای که ایمان داشت چه باشیم که نتیجش احساس خوبه احساس آرامشه
میاد و خودش کارارو انجام میده
اصلا نگرانی معنایی نداره
،
هر روز روز دارم فراوانی رو در تمام جنبه ها بیشتر میبینم و درک میکنم
فراوانی در ایده
در انسانهای خوب
از راهکار برای حل مسائل
از روش برای مهاجرت
از ثروت فرصت
همه چی همه چی
اما هرچی که با میتونیم فکرشو کنیم و نمیتونیم فکرشو بکنین هست بی نهایت هم هست بیشتر از نیاز همه ی موجودات کره ی زمین هست
.
اینجا متعهد میشم که به ایده ها و الهاماتی بیشتر ایمان داشته باشم بیشتر باورشون کنم و احراییشون کنم
باور کنم که از طرف خداونده و گفته که برم برای قدم بعدی
.
مشتاقانه میخوام دوره ی هم جهت با جریان خداوند و روانشناسی ثروت 3 رو داشته باشم و از استفاده این دوره ها لذت ببرم و بیشتر وصل بشم به جریان همیشگی و دائمی نعمت ها و الهامات خداوند انشاءالله
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جانم و سلام خدمت تک تک اعضای خانواده قشنگم خانواده عباس خیلی خوشحالم که با این پروژه همگام شدم همگام شدم و امروز دارم اینجا کامنت میزارم واقعا بابت این موضوع خدا را سپاسگزارم
چقدر فایلهای شما خوبه و چقدر هدایت کنم و چقدر ایمان آدم قویتره میکنه واقعاً خدا را شاکرم که به این سایت هدایت شدم
نکته اولی که تمام فایلهای شما علی الخصوص این فایل میگه مهامون رو به زیبایی عادت بدیم به زیباییها به نعمتهایی که خداوند در این جهان هستی گذاشته و به خاطر اون سپاسگزار باشیم و ذهنمون رو به کنترل کردن و دادن ورودیها عادت بدیم و دقت کنیم که چه ورودیهایی رو داریم به ذهنمون میدیم
از تک تک لحظههای زندگی خود استفاده کنیم حتی اگر اون لحظهها به ظاهر لحظههای بدی در زندگی ما باشد مثل همین دوران کرونا یا دوران جنگ 12 روزه اول یه مثال برای خودم بزنم که به قول استاد عباس منش ذهن با منطق قبول میکنه با استدلال من از کارم استعفا دادم به این دلیل که اون داشت گرون فروشی میکرد و نسبت به جنسهایی که داشت واقعاً کیفیتی نداشت جنسش و واقعاً اعتبارشو داشت از دست میداد و همش جنسهای فیک میآورد و فهمیدم که کسی که یه مدت منو اذیت میکرده و مزاحمم میشده همکارم بوده و دیگه وارد حریم شخصیم شده و دیگه نمیتونستم باهاش کنار بیام اما به روش نیاوردم که من فهمیدم اون نفری که همش مزاحمم میشه در فضای مجازی فقط استعفا دادم و اومدم اما با خودم گفتم روز اول فائزه اون که نمیدونست تو که فهمیدی یا اون که تو دنیای واقعی باهات کاری نداره تو به روی خودت چرا میخوای بری فکر اینو کردی که خرج و مخارجتو میخوای از کجا بیاری تو با یک چند قلم جنسی که داری با یک پس انداز میتونی اصلاً به اندازه اینجا درآمد داشته باشی اما یه چیزی بهم گفت خدایی که این کارو برام جور کرده خدایی که منو هدایت کرده به مشتریهای بیشتر منو هدایت کرده که برای این آقا مشتری جور کنم حتماً منو هدایت میکنه که برای خودم مشتری جور کنم و چند روز پیش بهشون گفتم اول ایشون باور نکرد و خندید گفت حالا بیا تو از این حرفا زیاد زدی به خاطر امتحانام نمیام به خاطر کلاس ریاضیم نمیام به خاطر کلاس کارورزیم چند روز دیگه شروع میشه ولی من واقعاً از روز بد نرفتم و جالب اینجا بود همه مشتریها به من زنگ زدن که فلان جنس و فلان محصول و فلان کرمو داری من اگه تو خونه داشتم میگفتم آره دارم اما اگه نداشتم سفارش میدادم از کمپانی اصلی میگفتم پست میاره در خونتون و فابکارم چند دفعه اون آقا زنگ زد که خانم رستگار بیا سر کار فروش بدون شما خوابیده خانم رستگار بیا دست تنهام هی مرتب پیام پیام میداد من میگفتم نه من درسام شروع شده و وقت نمیکنم بعدم این کار کاری کرده که از کارهای دیگم عقب بیفتم فعلاً میخوام با برای خودم وقت بزارم و ایشون هی مرتب پیام میداد و دوستهای صمیمیمو واسطه میکرد که به من بگن چون بعضی از دوستامو که فروشنده آنلاین شاپ بودن میشناخت اما من روی حرفم وایسادم را گفتم نه ممنون چون دیگه داشت حس تحقیر شدن حس یک آدمی که برای پول هر کاری میخونه رو اشت بهم میداد و به خودم گفتم فائزه این یه امتحانه تو اگر به حقوق فلانی و فلانی دلخوش بودی و خودت نتونی برای خودت پول نسازی این یک باور غلط و برای خودت توی ذهنت ساختی که من بدون حضور دیگران نمیتونم پول برای خودم بسازم و این یعنی شرک محض چیزی که خداوند ازش نمیگذره اگه واقعاً ایمان داری که خدا میتونه برات بسازه پس صبر کن بذار خدا برات بسازه و حتی یادمه روز بعد که میخواستم برم باشگاه اون بنده خدا تا در باشگاه اومد دنبالم و به من گفت بیا سر کار برگرد مغازه من دست تنهام به جز تو به کسی نمیتونم اعتماد کنم به جز تو نمیتون فاکتورها و جنسهای چند 100 میلیونی و دست کسی دیگه بسپرم به جز تو نمیتونم آدم خوبی پیدا کنم بیا منم محترمانه به ایشون گفتم ببخشید من میخوام به درسم برسم و دروغی هم نگفتم میخوام تمرکز اصلیم روی درسم باشه و اگر به خاطر یک سری هزینهها نبود من اصلاً توی کار بازار نمیرفتم و الان پشیمون نیستم این هم برای من تجربه شده ولی درسمم دوست داشتم یادمه یکی دو روز اول از بیکاری توی خونه خسته شدم همش میخوابیدم یا همش رفته بودم پی فضای مجازی چون حوصلم سر رفته بود اما با خودم گفتم فائزه تو چه جوری تلویزیونو حذف کردی تویی که یکسره داری فیلم میدیدی به قول شوهر خواهرت سریالی نبود از زیر دستت در بره چه جوری حذف کردی زمان کنکورت به خاطر درست یا یادته مشاور تحصیلیت دفعه اولی که برات برنامه چیده بود گفت گوشی ممنوع و تو چقدر به حرف ایشون گوش کردی و واقعاً تویی که یکسره سرت توی گوشی بود گوشیو گذاشتی کنار به خاطر درست الانم اخبار منفی فضای مجازی فضای مجازی همه چیو بزار کنار اینستامو حذف کردم از هوش مصنوعی خواستم که یه برنامه برام طراحی کنه بر اساس چیزهایی که میخوام بر اساس کار فروشم تو خونه بر اساس کارهایی که میخوام کنارش انجام بدم بر اساس ورزشی که میخوام بکنم بر اساس همه چی گفتم با برنامه پیش برم چون همیشه من یک عادت بدی داشتم فصل زمستون همش میخوابیدم قبلاً میگفتم بدنم نمیکشه به خاطر مشکل به خاطر فلان و فلان الان که میدونم در سلامت کامل جسمیم الان که میدونم باشگاه میتونم برم پس میتونم خودمم بیدار نگه دارم پس میتونم خودمم سر حال نگه دارم از مشاور تحصیلی میخواستم که ایشون قبلاً مشاور تحصیلیم بود و خود ایشون استاد عباس منش به من معرفی کرده بود برای من یک برنامه بچین و از امروز این برنامه رو شروع کردم و نگم براتون از از وقتی که این برنامه رو شروع کردم بدون اینکه هیچ تبلیغی بکنم مشتری پشت مشتری بدون هیچ تبلیغی
و اینکه یک موضوعی که خیلی برای من جالب بود دو روز پیش یک مشتری بهم زنگ زد که مال کشور افغانستان زنگ زد به من گفت خانم رستگار من جنسامو میخوام بفروشم به دلار قدیم به دلار 6 ماه پیش به همکارتون زنگ زدم همکارتون قبول نکرد گفت ما نمیتونیم قبول کنیم اگر میتونید شما قبول کنید من قسطی ازتون میخوام شما هر چقدر در توانتون بود ماهی برا من بریزید هر چقدر فروختید فقط من میخوام این جنسا رو رد کنم چون حیفم میاد بریزم دور بالای بالای 100 میلیونم من در توانم نیست که ماهی چند میلیون بهتون بدم مخصوصاً الان که بیکار شدم گفت نه شما فقط این جنسا رو بفروش و الان جنس 100 میلیون تومنه شما به قیمت پارسال بهم بده و قسطی هم بهم بده هر چقدر در توانت بود فقط شما به من لطف کردید جنس خوب تاسیس من دادید منم میخوام جبران کنم شما خیلی قابل اعتمادید و من هم یک حرفی درونم گفت قبول کن فائزه این فرصتو از دست نده و رفتم توی تصادفام گشتم دیدم یک مقداری شد دارم یک مقدار همون پولو دارم و میتونم بهش بدم چون من عادت داشتم یک سری از پولهامو بذارم کنار به ازای هر 100 تومن هر ماه بزارم کنار و طلا بخرم برای روز مبادا یا دینار بخرم و اونها رو رفتم فروختم و نصف جنساشو خریدم و بقیه جنساشم پیش من گذاشت چون به من اعتماد داشت و من هم الان میتونم فروش عمده هم فروش تک داشته باشم حتی تو خونه و به خودم گفتم خدایا مرسی که انقدر مراقبمی سر بزنگایی که برام خطر داشت تو به من فهموندی که محیط کارم برای من خطر داره تو به گفتی که تو از اینجا برو خودم برات جور میکنم من که اینجا رو برات جور کردم از اینجا به بعدشم با من و واقعاً هم جور شد و من امروز از ساعت 5:30 بیدار شدم پنج و نیم صبح تا همین الان کامنتهای بچهها رو میخونم جوابهای عقل کل رو میخونم و از این فرصت هم دارم استفاده کامل میبرم و لذت میبرم خیلی وقت بود برای خودم همچین زمانی نذاشته بودم
یاسر جنگ 12 روزه یادمه جنگ 12 روزه بود و همه ترسیده بودند حتی خود همین همکارم از ترسش چند روز مغازه رو نیمه وقت وا میکرد اما من با توجه به اینکه جنگ بود فروشمو داشتم و همه همکارام تعجب کرده بودن خانم رستگار شما چه جوری فروش دارید وقتی کشور ما توی جنگه شما چه جوری از چالوس از شیراز از اصفهان همزمان تو یک روز اونم هم سفارش عمده هم تک چندین و چند بار دارید و من فقط میخندیدم میگفتم نمیدونم کار خداست من هیچی نمیدونم و واقعاً من هیچی نمیدونم کار خداست که اینا رو انجام میده
یا سال 1400 شهریور ماه 1400 یادمه که شب اربعین بود و من کلاس ریاضی داشتم و معلمم کتاب اثر مرکب معرفی کرد و و یکی از سورههای قرآنو برای ما خوند دقیق یادم نیست ولی یادمه کلمه حزن توش بود که که حزن داشتن غمگین بودن گناهه و منی که انقدر سخت همه حرفا رو قبول میکردم یادمه همون شب درجا این حرفو قبول کردم و گفتم خب راست میگن معلم ریاضی چرا من باید واسه اتفاقی که به خاطر نجات دین بوده ناراحت باشم یا چرا باید توی زندگی میکنم چرا باید تو زندگیم غمگین باشم مگه چند بار زندگی میکنم و یادمه تو چندین جلسه بعد بنده خدا معلمم که سر امتحان و اینا سر استرس دانش آموزا این حرف شد گفتن که این روزا هم میگذره من خودم تو روزای کرونا که همه ترسیده بودم قرآنو داشتم میخوندم و از فرصت استفاده کردم و نشستم توی خونه و جزوههامو و کارای تحصیلمو کامل کردم و تمام سوالهامو آپدیت کردم سوالهای ریاضی اون دفعه من گفتم یا خدا من اگه بودم میگفتم نه حوصلم سر رفته دلم واسه دانش آموزام تنگ شده حقوقم معلوم نیست کی بدم این بنده خدا چقدر خونسرد بوده آفرین بهش این بنده خدا چقدر بیخیال بوده من اگه بودم سکته میکردم من تو دوران کرونا واقعاً ترسیدم چون اون موقع 15 سالم بود همش تحت تاثیر اعضای خانواده همش اخبار میدیدم و همش منتظر این بودم کی درصد کرونا کم میشه که من برم مسافرت پیش مادربزرگم و وقتی اینو شنیدم گفتم ایول دمش گرم چرا من از این فرصت استفاده نکردم و اونجا یاد گرفتم که زندگی تو بدترین شرایطم ادامه داره اما خیلی طول کشید تا بفهمم که تو بدترین شرایطم هیچ وقت بدترین شرایط نیست بستگی به دید ما داره و همون معلم استاد عباسمنشو به من معرفی کرد و الان من دارم روی ذهنم کار میکنم و واقعاً به خودم تو این یکی دو سالی که با استاد عباس منش دارم کار میکنم نگاه کردم وقتایی که خونسرد بودم وقتایی که آروم بودم و گفتم شرایط به نفع من اتفاق میافته واقعاً هم به نفع من شد وقتی که شیمی درمانی کردم و دکتر گفت نمیتونی بری بیرون نمیتونی کسیو ببینی خودمو بستم به فایلهای استاد عباس منش و واقعاً به نفعم شد و بیماری رو شکست دادم و وقتاییم که مثل همین تابستون امسال به خاطر درسم روحیمو از دست دادم اصلاً به نفعم نشد و اتفاقات منفی پشت سر هم افتاد انقدی که برا هرکی میگفتم هیچکی درک نمیکرد و یاد گرفتم که در بدترین شرایط باید من خونسردی خودمو حفظ کنم البته که هیچ وقت شرایط بدی وجود نداره و اینها همه بستگی به فرکانس خودمون داره که از پیش چه چیزیو تعیین کنیم
نکته بعدی این فایل وقتی خودمون آگاهانه تصمیم بگیریم که روی پیشرفت ی موفقیت خودمون کار کنیم جهان شرایطی رو فراهم میکنه که ما این کار رو سادهتر انجام بدیم
وقتی که جهان ما را میبینه وقتی که خداوند تعهد ما رو میبینه جهان به فرکانسهای ما پاسخ میده و ما رو هدایت میکنه به شرط اینکه اعراض کنیم از نجواهای ذهنی
اگر دیدم خودمون رو نسبت به جهان عوض کنیم و مثبت نگر باشیم و مثبت ببینیم هر شرایط به ظاهر بدی به نفع ما میشه به شرط اینکه خونسردی خودمون رو حفظ کنیم و ایمانمون رو قویتر کنیم و ایمانمون را از دست ندیم و در یک کلام کنترل ذهن داشته باشیم این کار نیاز به تمرین داره یعنی ما باید هر ثانیه تمرین کنیم که کنترل ذهن را انجام بدیم
که این کار به قول استاد عباس منش جهاد اکبر میخواد تغییر شخصیت میخواد به مرور از عادتهای کوچک شروع میشه از رفتارهای کوچیک و با توجه به دوره تکامل یک شبه تغییر نمیکنه دکمه نیست بزنیم یک شبه تغییر کن
نکته مهم و اساسی 90 درصد فایلهای استاد عباس منش جهان به فرکانسهای ما پاسخ میده و اگر ما بخواهیم مثل بقیه مردم زندگی کنیم مثل بقیه مردم رفتار کنیم مثل اونها نتیجه میگیریم ما اگر میخواهیم زندگی متفاوت و خوبی رو داشته باشیم باید متفاوت فکر کنیم و به راهی که اکثر مردم جامعه میرن نریم
نذاریم روزمرگی ما رو درگیر خودش بکنه برای خودمون هدف داشته باشیم برای خودمون برنامه داشته باشیم و کارهایی را انجام بدیم که برای انجام دادن برای رسیدن به اون هدف انجام میدیم. و کارهایی را بکنیم که تا حالا نکردیم کارهای مثبت و خوب مثل کسی که میخواد قهرمان یک رشته ورزشی بشه خوب باید توی غذاش دقت بیشتری بکنه توی ورزشش توی برنامش توی ساعت خوابش توی وقتی که میگذرونه و اگر میخواهیم توی رشته و یا کارمون آدم موفقی بشیم یا توی درسمون باید بیشتر کتاب بخونیم بیشتر توی اون رشته کار کنیم وقتمون رو به بطالت نگذرونیم و برای وقتمون ارزش قائل باشیم بطالت گذروندن وقت یعنی چی یعنی کسی که درگیر چالشهای اینستایی یا درگیر فضاهای مجازی میشه و اصلاً نمیدونه اینا رو واسه چی میبینه و اصلاً درک نمیکنه این چالشهای منفی چه باورهای سمیا تو ذهنش میذاره و روی خودمون کار کنیم و با تنهایی خودمون کیف کنیم و با خودمون رو دوست داشته باشیم
برای ساختن ذهن خوب این ذهن منطق میخواد استدلال میخواد من چرا همیشه توی کامنتهام یا توی حرفام مثال هست چون اینجوری ذهنم بیشتر میفهمه نمیدونم عادت درستیه یا نه ولی من از بچگیم برای خودم مثال میزدم حتی تو ریاضی حتی توی یک درسی و جالب اینجاست همیشه بعد از چند سال اون مبحثو یادم مونده فکر کنم به خاطر این مثالهاست که میزنم و همیشه قبل از اینکه بخوام کامنت بزارم اول برای خودم مثال میزنم که این که این فایل تو زندگی من چه کاربردهایی دارد و جالب اینجاست هر وقت که دلسرد میشم از مسیر میام کامنتهای خودمو میخونم و به خودم میگم که فائزه اگر میخوای از الانت پیشرفتهتر بشی تو آینده باید روی ذهنت کار کنی باید هدف داشته باشی
دیروزم توی فایل سفر به دوره امریکا قسمت 1 این کامنتو گذاشتم که استادم اشاره کردن بهش من با اینکه بارها و بارها بعضی از فایلهای استاد عباس بارها و بارها فایلهای استاد عباس منی شدم شاید بیشتر یا صد بار ولی هر دفعه که میشنوم انگار یه چیز جدیده برام انگار که مثلاً دفعه قبلی یه صفحه از دفترم پر شد این دفعه 4 صفحه از دفترم پر میشه برای هر فایل یا اگر دفعه قبل یک کامنت کوتاه میذارم الان یه کامنت بلند برای خودم میذارم چرا که دارم روی فرکانسم روی مدارم کار میکنم و بابت این موضوع خوشحالم و هرچی میگذره این فایلها رو بیشتر درک میکنم مثلاً اوایل که اومده بودم تو سایت میگفتم که خب حالا فایل تمرکز بر روی نکات مثبت یک چیزایی داره ولی فایل سفر به دور امریکا یا فایلهای زندگی در بهشت چه چیزی میتونه برای من داشته باشه و جلوی چه ضررهای عظیمی رو برای من میگیره و چقدر من این فایلو دوست دارم جوری که الان شده اصلاً تلویزیون یا سریال نگاه نمیکنم فقط فایل استاد عباس منش بعضی وقتا که از کار خسته میشم و اصلاً دیگه آهنگ گوش نمیدم منی که عاشق آهنگ بودم و قبلاً فن پیج بودم
اگر میخواهیم به مدارهای بالاتری بریم باید مدام روی ذهنمون کار کنیم حتی اگر به ظاهر اون فایلها اون مطالب انگیزشی اون مطالبی که به دردمون میخوره بارها و بارها گوشش بدیم مثلاً مثل استاد استاد عباس منش با اینکه خودشون استاد هستند تو این موضوع و خودشون موفقیتهای زیادی کسب کردند اما هنوز کتابهای رازو گوش میدن و هنوز فایلهای آرامش در پرتو آگاهی رو گوش میدن و به قول خودشون دستور نشسته صبح که بیدار میشن فایلهای ما رو میخونن و هر ثانیه روی ذهنشون کار میکنند
اگر ما مشکلی در زندگی داریم یا تضادی را که بهش داریم برمیخوریم اذیتمون داره میکنه باید ریشهای حلش کنیم باید شخصیتمون رو تغییر بدیم که این تمرین خیلی زیادی لازم داره
نباید بترسیم نباید بذاریم ترس برامون حاکم بشه و برای ما این احساس شیطانی تصمیم بگیره ترس انسان رو از حرکت باز میداره و جلوی اون رو میگیره من با این موضوع از بچگی عجینم از بچگی از راه رفتن به خاطر مشکل جسمی میترسم اما همون موقع یادمه اگه میخوام با بچههای دیگه بازی کنم شادی کنم و مثل بچههای دیگه باشم نباید از راه رفتن بترسم حتی اگه خیلی بخورم زمین حتی اگه خیلی پام درد بگیره یا یادمه وقتی میخواستم برم مدرسه به خودم میگفتم من که نمیتونم من که پاهام اینجوریه اما دوباره یک چیزی درونم گفت اگر میخوای مثل بچههای دیگه کتاب قصه بخونیم باید بری مدرسه و وقتی نوجوون شدم یادمه که میگفتم من که میترسم برم تو خیابون اگه یه کسی هلم بده چی اگه کسی منو بدزده چی و یادمه که اون موقع لجبازترین آدم دوران خودم بودم میگفتم به درک اگه میخوانم بکشم ولی نباید من جا بزنم من باید به هدفم برسم هر جوری که شده ترس معنی نداره باید با ترسم بجنگم و الانم که الانه بعضی وقتا که مثلاً تنها تو خونه هستم یا مثلاً میخوام کاری رو انجام بدم که تا حالا انجام ندادم اول نمیدونم به به خودم میگم مگه آدم چند بار زندگی میکنه که به خاطر ترسهاش اونها رو بذاره کنار قبلاً میترسیدم که با پوششی که دوست دارم بگردم میگفتم وای خانواده چی میگن مردم چی میگن اونها نمیذارن ولی پارسال فهمیدم که هر لحظه ممکنه زندگی من تموم شه و من حسرت به دل بمونم پس حرفهای بقیه به درک خدا بالای سرم و الان با اون تیپ و پوششی که دوست دارم بیرون میرم هر جایی که دلم بخواد میرم هر ساعتی از شب دلم بخواد میام خونه و جدا زندگی میکنم و این اول خیلی برای من ترسناک بود و هنوزم هست ولی از قبل کمتره و هر روز دارم توش قویتر میشم.
تمام ما به یک انداز به یک اندازه به خداوند وصلیم ین به ما بستگی داره که صحبت خداوند حرفی که خداوند با ما میزنه رو بشنویم یا نه یادمه از بچگی تا حالا از خودم میپرسیدم خدا چرا برای من نخواسته خدا چرا خواسته بقیه جسم سالمی داشته باشن اما من نه یادمه همین معلمم بنده خدا بهم گفتش که ناراحت نباش اگه دنبال اون شغلی که دلت نمیخواد نمیتونی بری به خاطر شرایط جسمیت شاید این محبت خدا باشه از طرف خدا که شاید شغل بهتریو برات در نظر گرفته گفتم بابا این چی میگه این سالمه از درد من خبر نداره و چند روز پیش داشتم با خواهرم صحبت میکردم و داشتم باهاش حرف میزدم که خواهرم به خاطر افکار منفیای که داره به خاطر شغلش جنس شغلش یه ذره اخبار منفی داره و چون خواهر من از بچگی یکم جوگیرتر بوده به قول معروف اصلاً جنبه این چیزا رو نداره سریع میاد توی جمع خانوادگی تعریف میکنه از بدبختیاش میگه از سختیهای شغلش میگه از همه چی و من اونجا یادمه رو به آسمون کردم با اینکه از حرفاش خسته شده بودم گفتم خدایا شکرت خدا خیره اون بنده خدا معلم مشاور تحصیلیمون بده که گفت تو این شغل نرو این شغل با روحیه تو سازگار نیست و من چقدر اون شب بهم برخورد گفتم گفتم این حتماً به خاطر شرایط جسمی میگه اما الان میفهمم بعد از سه چهار سال نه بابا اون بنده خدا اون شب این حرفو به من زده که بابا این شغل مناسب من نیست مناسب روحیه من نیست منی که انقدر انگیزه دارم و من چقدر اون شب بهم برخورد چقدر اون شب عصبی شدم و گفتم خدایا شکرت عضی وقتا این محبت الهی که به من کردی خیلی وقتو به درد من میخوره از جونم محافظت میکنه ز سلامت روانم محافظت میکنه و واقعاً اونجا خدا را شکر کردم و واقعاً فهمیدم که هر کسی در این دنیا جایگاه خودشو داره و دیگه حسرت آدمها رو نخوردم که چرا سالمن من سالم نیستم البته هنوز خیلی قوی نشدم و باید روی پاشنه آشیلم حالا حالاها کار کنم شاید تا آخر عمر
ما وقتی روی ذهنمون کار میکنیم باید به هدایتهای قلبیمونم گوش بدیم نه اینکه کار خودمون رو انجام بدیم نه به هدایتهای قلبیمون گوش بدیم به منطق ذهن کار نداشته باشیم
استاد خیلی ممنونم بابت این فایل خیلی ممنونم از خانم شایسته عزیز که این فایلها را با عشق تدوین میکنم و خیلی ممنونم از دوستان عزیزم توی این سایت که با کامنتهای قشنگشون کمکم میکنند که باورهای من قویتر بشه امیدوارم یک روز بتونم از نزدیک ببینمتون استاد و بغلتون کنم به امید دیدار
خدایا من هرچی دارم از آنِ تو، خدایا من هیچی از خودم ندارم و هرخیری که از جانب تو بمن برسد باز من فقیر توهستم، خدایا من نمیدونم من بلد نیستم تو هدایتم کن…
سلام و صد درود به استاد دریافت الهامات و بانو شایسته عزیزم و دوستان خانه تکانی ذهن
خداروشکر میکنم که یبار دیگه در مدار دریافت الهامات خداوند قرار گرفتم و به راحتی خداوند من رو هدایت میکنه و باگهای ذهنیام رو پیدا میکنم و میرم برای حل اونها و چقدر این پروژههای گام به گام که بانو شایسته عزیز زحمت کشیدن برای ما تهیه کردن به موقع و بهجائیه یعنی الان این شش گامی که دیدم دقیقا منو داره هدایت میکنه به مسیر دلخواهم و بهم نشون میده کجاهای کارم نقص فنی دارم و خداروشکر تمام تلاشم برای حل مسائلم قدم برمیدارم، فقط بیشترین درگیریم اینجا یکم تشخیص اصل از فرع برام سخته امیدوارم به مسیری هدایت بشم که بتونم این مسئله رو به راحتی حل کنم انشالله..
بریم سراغ این فایل عالی که هرثانیهش برام درسِ، خدایا شکرت
1. از فرصتها استفاده کن برای یادگیری و پیشرفت:
یادم توی دوران پندمیک ما تا چندماه اول میرفتیم مغازه و خداروشکر فروش داشتیم و چقدر با ایمان به خدا میرفتیم سرکار ولی خب به یجایی رسیدیم که از اتحادیه اومدن بهمون تذکر پلمپ دادن و ما بعداز اون با کرکره بسته کار میکردیم یادش بخیر با خودم 7 نفر بودیم و چقدر قوی کارمیکردیم، یادمه همه از این مشما یا مشمبا ها میکشیدن دور تا دور میزهاشون کلی الکل میزدند و……. ولی ما بدون همه اینا کار میکردیم ولی خب به یجایی رسید که با عشق دلم تصمیم گرفتیم بریم تو خونه بیشتر روی خودمون کار کنیم و به تفریحمون برسیم و دقیقا عین اون زمانهایی که بسته بودیم روی خودمون کار میکردیم تفریح میکردیم خانوادگی دور هم جمع میشدیم و کلی خوش میگذروندیم و همش اتفاقات عالی برامون میافتاد و بقول قدیمیها سور-و-مورو گنده میشدیم چقدر ورزش کردیم :) و اون زمان برای ما از لحاظ ساختن باور شد سکوی پرتاب و چقدر رشد شخصیتی داشتیم و بعداز پندمیک چه رشد مالی داشتیم خدایا شکر… و نتایج پشت نتایج ولی خب بعداز اون دوران متأسفانه ما اون روند رو ادامه ندادیم و رها کردیم اون شد که اُفت کردیم و هیچ وقت مثل اونروزا کار نکردیم روی خودمون البته جدیدا از پارسال دوباره همون روند رو استارت زدیم خداروشکر…
2.تغییر شرایط را از تغییر عادتهای روزانهات شروع کن:
قبل اینکه این پروژه رو شروع کنم همش یه حسی بهم میگفت عادتهای روزانهات تکراری شده سعی کن تغییرشون بدی یکم به خودت بیا برو ورزش کن حال و هوات عوض بشه باشگاه برو (اینو از زبون عشق دلم خیلیییییییییییییی شنیدمااااا) و روی تمرین کردنات تغییر ایجاد کن توی روند تمرین آموزشهایی که استاد بهت میده تغییری ایجاد کن و کلی از این الهامات و ایدهها خب خوشبختانه از زمان دریافت این ایده و الهامات به سرعت روند زندگیمو تغییر دادم فقط مونده ورزش کردن که اونم انجام بدم میتونم بگم خداروشکر عالی دارم جلو میرم…. این عادتهای روزانه خیلی توی بحث خودشناسی و دریافت الهامات خداوند تأثیر خفنی داره من تجربه دارم میکنم و میبینم چقدر چرخ زندگیم روانتر شده و چقدر زندگی برام آسونتر شده خدایا شکرت…
3.قدمهای عملی برای هدایت شدن:
این هم از همون موضوعهایی که وقتی تصمیم میگیری برای تغییر دونه به دونه عادتها خداوند ما رو هدایت میکنه و خود همین کار میشه قدمهای عملی برای هدایت شدن وقتی من تصمیم به تغییر میگیرم خودش یه قدم بزرگ و بعد خداوند بهم الهم میکنه قدم بعدی رو اگه ادامه بدم قدم بعدی و قدمهای بعدی
3.تعهد داشتن باعث پیشرفت میشه، وقتی خداوند تعهد شما را می بیند، درها را باز می کند و نیازها را در لحظه، پاسخ می دهد؛
دقیقا همینه اگه به کاری که داری اگه به مسیری که میری تعهد داشته باشی باعث پیشرفت میشه من از تجربههای خودم عشق دلم میگم که با تمرین و تکرار مداوم، آهسته ولی پیوسته آموزشات استاد خیلی خوب پیشرفت کردیم و قابل مقایسه نیس با گذشتهامون واقعا الان هیچ ربطی به گذشتهام ندارم و خداوند هر قدمی که ما برمیداشتیم درهای بیشتری رو برامون باز میکرد…یادمه توی نتورک مارکتینگ که فعال بودم دومین آموزششون همین تعهد بود که اگه به خودت و آموزشات تعهد داشته باشی پیشرفت میکنی!!! دقیقا از استاد کپی برداری میکردند و میومدن شمارهگزاری میکردند و…..
4. جهان در هر لحظه به فرکانسهای ما پاسخ میده:
وقتی که روی خودم کار میکنم و آماده دریافت میشم بیشتر خواستههام توی یک روز پاسخ داده میشه یاد سوره یونس آیه 89 افتادم که خدا فرمودند:
فرمود: دعای شما دو نفر پذیرفته شد؛ بنابراین پابرجا واستوار باشید و از روش کسانی که جاهل و نادانند، پیروی نکنید.
حالا من از این آیه، این استنباط رو دارم که خدا همه خواسته های ما رو میدونه و برای ما برآورده کرده و فقط کافی که خودمون رو توی مدار دریافت یا فرکانس دریافت قرار بگیریم و به راحتی و حتی توی کسری از ثانیه دریافت میکنیم.. دقیقا مثل خواسته نویسیمون میمونه که اول صبح مینویسیم و اگر باور کنیم و توی مدار دریافت باشیم دریافت میکنیم، میتونم از خودم بگم که الان توی این مدتی که دارم تقریبا روی خودم کار میکنم خیلی از خواستههام بلافاصله دریافت کردم و خواستههایی هم بوده که هنوز بهشون نرسیدم ولی میدونم باور دارم و ایمان دارم الان اون خواستههای منو خدا داده فقط من توی مسیر و مدارش نیستم که باید باید فرکانسم رو تنظیم کنم بقول استاد تو ثروت 1 میگه مشکل از گیرندهس فرستنده بینقصِ، پس تا اینجا من درک کردم که باید خودم گیرندههامو تنظیم کنم تا در لحظه دریافت کنم….
5.وقتی فرکانس های شما متفاوت می شود، قطعا شرایط شما با فرکانس های جدید، بروزرسانی می شود؛
حالا میخام از اون بُعد بهتون بگم در مورد خودم که وقتی روی خودم و باورهام کار نمیکنم بلافاصله فرکانسهای جدید جایگزین فرکانسهای خوبم میشه و منو به نقطه منفی صفر میبره مثلا توی شغلم زمانی که مشتریها یا همکاران از وضعیت نامناسب بازار خرید و فروش حرف میزنند اگه من وارد این بازی نامناسب شوم قطعا به مدار منفی صفر میرسم به حدی که هزار تومان برای خرید نون ندارم و اونجاس که میفهمم نشتی از کجا بوده البته اگه سریع به خودم بیام و خودمو جمعوجور کنم D: وگرنه که اوضاع نامناسبتر و نامناسبتر میشه
حالا از کجا بدونیم که فرکانسمون تنظیم؟؟؟!! از سلامتیمون، از حال درونی خوبمون، از احساس خوبمون، از شرایط مالی و زندگیمون میشه متوجه شد که فرکانسمون کوک یا ناکوک!!!؟؟
6.تضادها فرصتی هستند برای غربالگری سره از ناسره؛
آخ آخ آخ چقدر دوست دارم قبل تضاد تغییر کنم خیلی حال میده… یادم نیس که تا به حال تجربه کردم یا نه ولی خیلی دوست دارم تجربه کنم… الان فقط میتونم بگم از شدت پس گردنیهای خداوند کم شده ولی هست دیگه نمیشه منکرش شد :)) خخخخ ولی خدایی کم شده چون دارم باور سازیهای مناسبی رو انجام میدم خداروشکر
7. ورودی های ذهنت را کنترل کن و هر ایدهی الهامی را اجرا کن؛
توی این بخش نمیتونم بگم ورودیهای ذهنم رو 100٪ کنترل کردم ولی به اندازهای که کنترل کردم نتایج خوب گرفتم و به اندازه ایمانم به ایدههای الهامیام عمل کردم و خیلی برام عالی تمام شدش خداروشکر
9.روند تکاملی درک اصل و اولویت دادن به آن؛
خب توی این مرحله هم اول کامنتم گفتم هنوز نتونستم تمیز قرار بدم بین اصل از فرع رو و قطعا توی مواقعی که تونستم تشخیص بدم نتیجه خوبی هم گرفتم و اونجایی که نتونستم نتیجه بلعکس بوده و خیلی نیاز به تمرین دارم که بیشتر خودم رو به خدا بسپارم و رها باشم.
10.ذهن با ابزار ترس وارد می شود اما کار شما، همکاری کردن با ایمان درونی است نه با ترس های توهمی ذهن؛
ببینید الان یکی از مسائلی که دارم اینه که من خودم توی یه پاساژی طبقه اولش مغازه دارم و املاک هم صفر تا صدش دست خودمه حالا یکی از سازندگان هستش که سه نفر هستند و شریک حالا به من پیشنهاد دادند که مغازه ای که براصلی خیابون هست رو بدهند به من و من اونجا املاکم رو با نام خودم راهاندازی کنم و یه درصدی رو توافقی بهشون بدم ینی آورده آنها مغازه براصلی با میزوصندلی متناسب با املاک و آورده من برند املاک خودم وکارم و پیشنهادی که دادند این بود که خودشون هم توی املاک نمیان مگر اینکه قرارداد داشته باشند که من بنویسم…. حالا من نمیتونم این موضوع رو تمیز قرار بدم با شریک شدن؟! آیا این شراکت یا نه یه فرصتی که من توی یه مدت زمانی بقول قدیمیها خودم رو ببندم و برم براصلی مغازه اجاره کنم طی تکاملی یا نه؟ یه مسئلهای که هست اینه که توی پاساژ طبقه اول 90٪ مشتری حضوری ندارم و این فکر که برم توی براصلی مشتری حضوری بیشتر دارم یا نه اینم میتون یه باور محدود کننده باشه برای من…. شایدم هنوز باورهای توحیدیام 100٪ نیس… خلاصه یه همچین جاهایی من گیر میکنم از دوستان لطفا کسی میتونه راهنمایی کنه سپاسگزارم ازتون
فکر میکنم تا به اینجا فعلا کفایت کنه انشالله الباقی سوالات رو بررسی کنم و یه کامنت دیگهای بذارم خدایا شکرت
استاد و بانو شایسته عزیزم قربونتون برم خیلی دوستون دارم عاشقتونم از راه دور میبوسمتون بغلتون میکنم ماچ بوس بغل به امیددیدار تو پرادایس
خدایا شکرت بخاطر امروز که بهمون اجازه زندگی کردن و خلق زندگیمون رو دادی
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین
الرحمن الرحیم
مالک یوم الدین
ایاک نعبد وایاک نستعین
اهدنا صراط المستقیم
صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین
سلام به استاد عزیز ومریم جان وهمه ای دوستان گرامی
گام ششم
وقتی به این فایل گوش دادم یادزمانی افتاد که من توی دوران کرونا باردار شده بودم
وقتی فهمیدم که باردار شدم همسرم بهم گفت ناراحت شدی گفتم آره اولش بهم ریختم ولی الان آرومم چی شد که آروم شدم (درواقع همون لحظه کنترل ذهن انجام دادم ولی اون موقع با این مبحث آشنایی نداشتم ) گفتم این نعمتی که خداوند بهمون عطا کرده پس خودش هم ازش محافظت میکنه وکلا توی دوران بارداری به این بیماری توجهی نمی کردم وفقط سپاسگزاریهام را انجام می دادم البته اون موقع با استاد آشنا نبودم ولی با یه استاد دیگه کار میکردم وهمین هم باعث شده بود که کلا به موارد منفی وحرفهای دیگران توجهی نکنم من توی همون دوران دانشگاه هم میرفتم البته اوایلش مجازی بود وبعد اواخر بارداری حضوری شد همه بهم میگفتن خیلی مراقب باش تو شرایطت خیلی خاصه ولی من روال عادیه زندگیم را سپری میکردم وتوجهی نداشتم یه جورایی دلم قرص بود که خداوند محافظ من وبچه ام هست خلاصه این که من این دوران را بدون هیج مشکلی سپری کردم وخودم وبچه سالم وسلامت بودیم
حالا که فکر می کنم میبینم همش به خاطر ایمان وتوکلی بود که به خداوند داشتم وحسم خوب بود و نمی ذاشتم حرفهای دیگران روم تاثیر بزاره
پس الان هم برای رسیدن به هدفم باید همین کار را انجام بدم همون طور که در دوران کرونا با وجود بارداری وبچه کوچیک تونستم دانشگاهم را به خوبی تموم کنم
با همون امید وانگیزه وتوکل که من میتونم از پس هر کاری بربیام اگه دیگران تونستند من هم میتونم چون سیستم همه ای انسانها یکی هست
این من هستم که زندگیم را خلق میکنم
در پناه خداوند شاد وثروتمند وسلامت باشید
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته ، از شما بینهایت ممنونم برای این فایل فوق العاده و پر از آگاهی و فراهم کردن این دوره
روز شمار تحول زندگی روز هفتاد و دوم
خدایا شکرت که تو این مسیر زیبا هستم ، خدایا شکرت که هدایت شدم به این سایت و آشنا شدم با استاد عباسمنش عزیز ، خدایا شکرت که یک روز دیگه هم فرصت زندگی دارم ، خدایا شکرت برای اتاق امن و مستقلی که دارم ، خدایا شکرت برای همه نعمت هایی که بهم دادی ، خدایا شکرت که الان تو این طبیعت بکر هستم ، خدایا شکرت برای این هوای خوب ، خدایا شکرت برای این درختای زیبا ، خدایا شکرت برای این آفتاب گرم پاییزی ، خدایا شکرت که تن سالم دارم ، خدایا شکرت که هدایتم کری به این همه زیبایی ، خدایا شکرت که میرم سر کار و تو شغلی که دوسش دارم فعالیت میکنم ، خدایا شکرت که محل کار فوقالعاده ای دارم ، خدایا شکرت که تو یه فضای مثبت دارم کار میکنم ، خدایا شکرت که همکارای خوبی خوبی دارم ، خدایا شکرت که تونستم دوره دوازده قدم رو شروع کنم ، خدایا شکرت که همیشه بهترین آدم ها رو سر راهم قرار دادی ، خدایا شکرت که پدر و مادر فوق العاده ای دارم ، خدایا شکرت که استادای خوبی دارم ، خدایا شکرت که دوستای صمیمی و خوبی دارم ، خدایا شکرت که همیشه آدم حسابی ترین هارو سر راهم قرار میدی که دستی از دستان تو هستند روی زمین و چقدر به من کمک میکنن ، خدایا شکرت برای همه چیز ، خدایا هزاران بار شکرت برای نتایجی که تا الان گرفتم ، خدایا شکرت که آرامش دارم ، خدایا شکرت که با فکر به تو قلبم آروم میگیره، خدایا شکرت که تو زندگیم میبینمت و احساست میکنم ، خدایا عاشقتم.
خدایا هدایتم کن به سمت زیبایی ها ، به سمت خوبی ها ، به سمت خواسته هام ، خدایا ازت میخوام قدرتی بهم بدی که تو این مسیر ثابت قدم باشم و همواره بتونم ذهنم رو کنترل کنم ، خدایا قدرتی بهم بده که تضاد ها من رو دور نکنن از مسیر ، خدایا قدرتی بهم بده که بتونم برم تو دل تغییرات.
خدایا شکرت.
به نام خدای مهربان
سلام بر استاد عزیزم
سلام بر خانم شایسته عزیز و همه ی دوستان
گام ششم عمل به الهامات قلبی
واقعا چه چیزی از این زیبا تر که متوجه می شوم که پروردگارم در هر لحظه هوای مرا دارد و هر سوالی داشته باشم خودش پاسخم را می دهد. این موضوع حد اقل در مسایل روزمره بارها و بارها به من ثابت شده است، یک مورد را اینجا می نویسم:
یک روز در خانه ما یک مهمانی بود و خواهرا و برادرا با بچه ها شون همه دور هم جمع شده بودیم، وسط شلوغی مهمانها یکی از خواهرام گوشی شو گم کرد. چند دقیقه جستجو کرد پیدا نشد کم کم همه متوجه مسئله شدند و همه مشغول جستجوی گوشی شدند ولی پیدا نشد. من آرام نشته بودم دیدم خواهرم خیلی زیاد نگران شده وقتی نگرانی زیاد او را دیدم یک لحظه تو دلم گفتم: خدایا گوشی کجاست؟ این سوال را پرسیدم و همچنان آرام روی تخت مادرم نشسته بودم در حالی که بقیه افراد همه غرق در نگرانی بودند. چند دقیقه گذشت من ناخودآگاه از روی تخت بلند شدم و روی زمین نشستم. لحظه ای بعد از اینکه نشستم رو زمین تو دلم افتاد که زیر تخت را نگاه کنم زیر تخت را تقریبا همه ی افراد حاضر چند بار نگاه کرده بودند ولی گوشی را ندیده بودند. وقتی من نگاه کردم خلاصه، گوشی را که در یک نقطه ای افتاده بود دیدم و برداشتم و دادمش به خواهرم. اینقدر خواهرم خوشحال شد انگاری یک گوشی نو براش خریده باشم همگی خوشحال شدن و خیال همه راحت شد و من که در آرامش بودم از خدای خودم تشکر کردم که به این زیبایی مرا راهنمایی کرد و جواب سوالم را داد.
واقعا واقعا هر لحظه در آرامش باشی و در لحظه حضور داشته باشی می توانی هدایت الهی را دریافت کنی و برای هر سوالت پاسخ او را دریافت می کنی و بسیار ساده و بسیار زیبا دریافت می کنی.
با تشکر فراوان از استاد عزیز و ارجمند
برای تان آرامش و سلامتی، ثروت و شادمانی، طول عمر و سعادت ابدی خواهانم.
سلام به دوستان گلم واستاد نازنینم
ایهاب صالحی عزیز پیامت رو خوندم ویک حسی بهم گفت توام بنویس وبگو که من میام با خبرهای خیلی عالی
الان ذهنم به شدت درگیر کاری هست که نمیدونم باید چیکار کنم میخام مثل شما ذهنم رو آرام کنم ونتیجه رو به خدای خودم بسپارم وبیام همین روزا وخبرهایی خیییلی خوب بدم بهتون
ویک نکته که من از فایل استاد دریافت کردم این بود که کسب وکارم رو به سمت فروش آنلاین هم پیش ببرم ان شاالله
الهی به امید تو که مهربان ترین و تواناترینی
خدا جونم سپاس بابت همه ی خوبیات
استادعزیز جناب عباسمنش دوست داشتنی سپاس
خانم شایسته نازنین سپاس
ششمین جلسه از پروژه خانه تکانی ذهن رو با عشق، شادی و امید آغاز کردم،الهی صدهزار بار شکر بابت این وبسایت و این آگاهی هایی که به سادگی و بدون محدودیت زمان و مکان می تونم داشته باشم.چندین روز بود که نتونستم به سایت سر بزنم و یک تضاد طوفانی در کل خانوادم ایجاد شده بود و در عین حال که ظاهر ماجرا خیلی بد بود و من هم گاهی اوقات حس و حالم منفی می شد اما این موضوع چندین نکته برام داشت. اولا اینکه همه متوجه شدن که واکنش من به این موضوع با بقیه اعضای خانواده متفاوت بود و این برام معنای خوبی داشت و حس می کردم مسیر درستی رو این چند ماهه رفتم که تو این زمان کم اینطوری تغییر کردم. دوم اینکه من در دل این طوفان زیبایی هایی هم می دیدم و حس می کردم این اتفاق بد زمینه ی تغییرات مثبتی در کل خانواده ام خواهد بود و حتی فکر می کردم که به واسطه ی تغییراتی که در ذهن و آگاهی من ایجاد شده ،اطرافینم هم در حال تغییرند. نکته سوم هم برام این بود که حس می کردم که هنوز در پله های اول رشد و تکامل هستم و باید تا جایی رشد کنم که هیچ حادثه ای منو از حلت تعادل و اون آرامش دلچسبی که دوست دارم همیشگی باشه دور نکنه.درسته که من از همه آرومتر بودم و به اعضای خونوادم دلداری می دادم ولی باز هم می تونم بهتر بشم و برای این تغییر نیاز به تکامل دارم.
در مورد محتوای این فایل هم باید بگم کهوقتی به حرفای استاد گوش دادم که مربوط به اوایل دوران کرونا بود متوجه شدم که چرا الان اینجام و چرا یه عده مسیر رو پیدا می کنند و یه عده نه! من بدون اینکه کسی بهم گفته باشه خیلی زود در اون دوران به آرامش رسیدم و انگار حس می کردم که این یک مرحله گذر هست که افراد از هم جدا میشن و با اینکه در ظاهر اوضاع ناخوشایند هست در واقع اوضاع داره خوب میشه! نباید بترسم، باید از تعطیلات و تنهایی استفاده کنم و خیی زود اضطراب و نگرانی جای خودش رو به امید و اطمینان داد ومن تصمیمات بزرگ و سختی گرفتم که الان فکر می کنم سنگ بنای تغییرم در سال 99 شکل گرفت و من قید یه سری چیزارو زدم که قبلا فکر می کردم خیلی با ارزشن ولی در واقع نبود! حتی بقیه وقتی متوجه تصمیمات من می شدن می گفتن دیوونه شدی اما من فقط صدای قلبم رو می شنیدم و کاری به تصمیات بقیه نداشتم. دقیقا از همون زمان بود که داستان شروع شد و من هرچه عملگراتر بودم بیشتر به آگاهی رسیدم و این فرایند برام لذت بخش شد.
سلام براستاد ومریم خانم ودوستان گرامی
خدا را سپاسگزارم که به من توفیق داد تا این کامنت رابنویسم الهامات چقدر در زندگی به من کمک کرده بارها یک چیزی را پیدا نمیکنم وخدا کمک کرد وپیداش میکنم وجایی که اون شی قرار گرفته به من نشون میده خدایا شکرت که من رو راهنمایی میکنی
وقتی توی یک دوراهی در کاری قرار میگیرم راه درست به من نشون میده وبا خیال راحت قدم در اون راه میگذارم
همین حالا نمیدونستم فردا توی کدوم مدرسه برم به من الهام شد همون که دوست داری برو من فردا برای کار میرم مدرسه مدرس مطمئنم که خیلی هم خوبه و خوش میگذره درستش همین هست خدایا شکرت
برای کار وبیزنس جدید به من الهام شد برم توی کار پته دوززی کرمانی خیلی بهش علاقه دارم به من آرامش میده به امید خدا دنبال ش بودم وبه زودی شروع میکنم وخدا به من کمک میکنه حتما خیری درش نهفته است و حتما تحولی در آینده رخ خواهد داد که من بیخبرم به امید خدا شروع میکنم تا به موقع به اوج این کار برسم خداوند تورا شاکرم وبه تو پناه میبرم دست یاری به سوی تو دارم کمک کن مرا و دستانی بفرست تا مرا یاری کنند سپاسگزارم به امید تو یا رب
سلام ودرود براستادخیلی عالی وهمراه وهم فرکانس ایشان مریم خانم شایسته وهمه عزیزان جان که ازته قلبم آروزی موفقیت ونعمت وثروت همراه با سلامتی وآزادی عمل درتمام مرحله های اززندیگتون روخواستارم.
امروز که جلسه هفتم ازدوره خانه تکانی ذهن رودارم پیش میبرم طبق همون روالی که درهمین قسمت ارسال دیدگاهم نوشتم که خیلی تغییرات ازنظر خودم برام پیش اومده روز اول دوره دچاراسترس وپریشانی بودم وبه خاطر یه مشکلی که باهاش درگیر بودم ذهنم (( 1001)) سناریو برام میچید که ال میشه بل میشه وسناریوهایی که دائما منواذیت میکرد وهمش نگرانیهای خیلی مزخرفی روبرام رقم میزد که مربوط به یه معامله ملکی میشد واین هم اولش باخوشی وخوبی شروع شد حدود یکماه پیش وازیکجایی به بعد دچاربحران پیچ درپیچ شد اینو داشته باشید فعلا.
وقتی من وارد دوره شدم فقط به خاطر مشکلات ذهنی وهمین اتفاقاتی بود که دربالا ذکر کردم واز روز اول شروع خانه تکانی ذهن نشانه های بهبود شروع شد وخودم هم به این باور رسیدم که در روزهای آینده شاهد اتفاقات خوب وبهتری خواهم بود، چرااین رومی گفتم چون براساس گفته های استاد تقوی یعنی آرامش وتمرکز وتوجه به خوبی ها ودرصلح بودن هست هم باخودم وهم بادیگران
وامروز که این رومینویسم به نتیجه ای رسیدم که ذهنیتم تغییر کرده مشکلم درمورد معامله ملکی ام باصحبت وتفاهم با طرف مقابل حل شده وچک مبلغ معامله ام روکه مقدار باقیمانده ازکل مبلغ بود رودربافت کردم اینجا باید اشاره کنم اول معامله باخوشی شروع شد وازیکجایی دروسط کاریهویی رفتار خریدارعوض شد وشروع کرد به ایرادگیری وشک وحتی توهین من تعجب کردم چرایهو اینطوری شد والان متوجه موضوع شدم که این ازکجا سرچشمه گرفته ، من قبل ازمعامله یه مستاجر داشتم که دوماه به پایان قراردادش مونده بود وتوی فکر بودم که دیگه بعد ازاتمام قرارداد،کاری کنم که مبلغ رهن دریافتیش روتصفیه کنم وخونه روتحویل بگیرم اما پول نداشتم به مقداری که کامل باشه وازطرفی ملکی برای فروش گذاشته بودم که یکسال بود که مشتری نداشت یکماه ونیم قبل ازاتمام قرارداد یه مشتری پیدا شد روز بعدش خودمستاجر گفت: من می خوام برم ویه خونه گرفتم ومن مبلغ نصف معامله ملک رودریافت کرده بودم وشروع کرده بودم به برطرف کردن مشکل سقف خونه مستاجر که قبلا چیکه میکرد والان بهترین وقت بود که هنوز فصل بارندگی نیستش ، وقتی ایزوگام کاربه من زنگ زد وگفت که مستاجر شما بامن داره دعوا میکنه وخیلی نارحته من گفتم باشه باهاش حرف میزنم واینکه زنگ زدم وبامستاجرحرف زدم وعذرخواهی کردم وقرارشد وقتی اون می خواد کارکنه من هماهنگ کنم که اونها چند ساعتی برن خونه فامیلشون تا مشکلی پیش نیاد واز طرفی مغازه خودم چسبیده به همین خانه است واینکه کولر مغازه خراب شد وتعمیرکارآوردم درست کنه که خانم آقای مستاجر ازخانه بیرون آومد وشروع به سروصدا کرد من اصلا بهش توجه نکردم و این داستان بامشکل درحیاط خونه خودم که چسبیده به خونه اجارهای هست بازتکرارشد وراستی من قبل ازاین کارها مستاجرگفته بودم پول رهن رومیخوام وخونه پیداکردم ومن هم گفتم پول شما آماده است. وهرلحظه شمابگید من تقدیم میکنم وبعدازبحث مربوط به تعمیر درب حیاط خونه خودم که خانم مستاجرم باز شروع به داد وفریاد کرد ونمی گذاشت که کارهای مربوطه روانجام بدم بامستاجرصحبت کردم شما چند روز زمان لازم دارید تا خونه روخالی کنید تا من دیگه مزاحم استراحت وآرامش شما نباشم که ایشون فرمودند نهایتا سه روزدیگه ومن هم گفتم چشم من فعلا کارم روتعطیل میکنم تا بعد سه روز گذشت چهارروز گذشت یک هفته گذشت یکماه گذشت وهی ایشون خونه روتخلیه نکردباوجودی که قبلا درخواست پولش روبرای پرداخت خونه جدید ازمن تقاضا کرده بود، من لنگ ایشون برای تعمیر بودم که باید درب خونه روبزرگتر می کردم تا ماشین کامیون به راحتی وارد حیاط بشه تا مصالح ساختمانی روتوی حیاط بریزه وایشون هم چنان بد قولی میکرد که سرانجام باعث ناراحتی ومشکلات ذهنی برای من شد ودرهمین اثنا که وقت دریافت چک دوم معامله ملکی وتحویل ملک به خریدارشده بود یهو دیدم خریدارهمش بهانه میاره وحالا جنگ اعصاب دومم باخریدارملک شروع شد که ازدوطرف ذهنم درگیر شده بود که همون سناریویی که گفتم ذهنم ((1001)) داستان برام میچید وهی من خود خوری میکردم ودچاروسواس واسترس شدید شده بودم تا اینکه جلسه اول خانه تکانی ذهنم روشروع کردم چون دیگه کلافه بودم وهیچ راهکاری به ذهنم نمی رسید وگفتم باتوکل برخدا اینو شروع میکنم وشروع کردم، روز اول خیلی احساسم بهترشد روزدوم گفتم شرایط زندگی من رونمیسازه این افکارواحساس خودم هست که داره کارمیکنه ودرارسال دیدگاهم نوشتم که منتظر خبرهای خوب باشید برای جلسه بعد که نشانه ها شروع شد وازطرف بنگاه املاک تماس گرفتن که طرف معامله میگه مبلغی کم کن تا حل وفصلش کنیم اما من گفتم طبق قرارداد که هست وتازه من به شرط نقد گذاشتم وازمبلغ اصلی کمترگفتم که معامله میشه وحتی ازوقت موعد هم گذشته ومن می تونم معامله روفسخ کنم درصورتی که اگر فصخ میکردم دیگه پول پرداخت رهن مستاجر رونداشتم بدم واینجا باز ذهنم درگیرشد ، اما بعد گفتم من به ذهنم گوش نمیدم من به ندای قلبم گوش میدم وبه یاد حرف استاد افتادم وتمام جلسات روتا اون لحظه درذهنم مرور کرد م وفکتهایی که استاد گفته بود روبه ذهنم دادم وبازتو دیدگاهم همون روزنوشتم منتظر خبرهای خیلی بهترباشید واینکه هیچ ایده ای هم دراین زمینه نداشتم وفقط فکتهایی که دراین دوره بود روبه ذهنم یاد آوری کرده بودم ، اما بهش ایمان داشتم تا اینکه مستاجر تخلیه روانجام داد ومن یه احساس فوق العاده عالی داشتم که این مشکل به لطف الله حل شد واین احساس شاید نزدیک به یکسالی میشد که نداشتم بعدازاین رفتم سراغ خریدارقبل ازاین درذهنم این تصورروداشتم که فقط چک توی دستم هست ومی خوام نقدش کنم که باخریداربه تفاهم رسیدم ودرنهایت چک دوم روتحویل گرفتم برای چند روبعدبود که من ازته دل ازاون تاریخ راضی نبودم چون خیلی زیاد ازحد دیرینه بود ولی چاره ای نداشتم فقط برای رفع مشکلات وناراحتی قبول کردم ، بعد وقتی امروز وارد جلسه تمرین شدم وبه فایل گوش دادم تازه متوجه شدم که چرا دریه قسمتی ازاین سناریوی من خریداریهو رفتارش عوض شد وچک من رونداد ورفتارعجیب غریب درمی آورد این مصادف بود باروز کل کل مستاجربامن وتمرکز وتوجه من به سمت ناراحتی واسترس وحال خراب ودقیقا زمانیکه شروع کردم به تمرکز برروی ذهنم برای خانه تکانی ذهن ورق کم کم برگشت همون تورکه استاد گفتن تغییر یهو اتفاق نمی افته کم کم وبه نسبتی که ما روی خودمون کارمیکنم اثراتش برامون ظاهر میشه و این هم خبر خیلی خوبی که منتظرش بودم وباز منتظر خبرهای خیلی فوق العاده وشگفت انگیز هم برای خودم وهم شما عزیزان جان هستم، شما هم منتظر باشید .
الله کریم وبخشنده ومهربان وصمد درهرلحظه بامن وشماهست اگر ما خودمان به سوی اوتوجه وتمرکز کنیم . یه اتفاق وخبر فوق العاده جدید که احساس وتمرکز ولطف الله اون رومیسازه ●
(( فوری فوری )) همین حالا که متنم رودارم می نویسم یه خبر خیلی عالی بهم رسید، خریدارلحظه پایان متنم زنگ زد که توی بانکم وبیا چکت روپاس کن درصورتی که گفته بود برای چندین روز دیگه پاس میشه ومن همین صبح یه مبلغ پرداختی داشتم که آخرین مهلت تاریخ پرداخت برای فردا ومن توش مونده بودم که چطور جور کنم که خریدارزمین باتماسی که گرفت گفت همین حالا بیاپاسش کن ومن چون فاصله ام خیلی دوربود و ساعت اداری هم روبه پایان گفتم فردا میام یعنی دقیقا آخرین روز فرصت پرداخت خرید محصول برای پسرم بود ، من دیروز به خدا گفته بودم کاش چکم موعدش برای امروز وفردا بود که درحین نوشتن مطالب وقتی که داشتم مطالبم رو ویرایش میکردم خریدارملک خودش زنگ زد وبهم گفت بیا چکت روپاس کن که من هم درهمین جلسه وعده اتفاقات شگف انگیز روبرای خودم وشما ازالله خواستم ویقیق داشتم میشه ودرجلسه بعد حتما یه اتفاق خواهد بود که بنویسم که خدا فوری جوابم روداد ، که درهمین لحظه اتفاق افتاد ومن هم گرم وتازه ازتنوردرآوردمش وبه شما تقدیم می کنم ای الله ای خالق آسمانها وزمین وای خالق حالات واحوال میدونم که داری بطور مستقیم باهام حرف میزنی توهمیشه داری بامن حرف میزنی اما من بودم که حرفاهی تو رو نمیشنیدم وهمش به نجواهای شیطان گوش میکردم عزت برای الله وبرای رسول الله وبرای مؤمنین است وبس
سلام به استاد جان
واقعا واقعا از سپاسگذار این خداوند هدایتگر هستم
مهم ترین کار این روزهای من اینه که بتونم بهش وصل باشم بتونم باهاش ارتباط داشته باشم
بتونم صداشو بشنوم
حواسم به هدایت هاش باشه
،
این حس درونی این هدایت درونی منو به سمتی کشیده که عمرا 4 سال پیش فکرشو میکردم
چه از لحاظ عشقو علاقه
چه از لحاظ محل زندگی
چه از لحاظ ارتباطی
،
خیلیییی جاها هم هنوز اینقدر باورهای جور واجور و مختلف توی ذهنم هست که ذهنم میخواد طبق همون عادت ها و باور ها عمل کنه
اما من هم سرسخت تر از این حرفام که بخوام بهش باج بدم
من میگم مننننن باید صدای قلبم بشنوم
من باید دلیل داشته باشم برای هر اقدام و عملی که انجام میدم
من باید این باور هارو واقعا باهاشون مقابله کنم و هر روز به خودم بگم و از خودم این سوال رو بپرسم که چرا
چرا من دارم این کارو انجام میدم؟
یا چرا من این موضوع رو میخوام؟
به این طریق با اون باور محدود کننده مقابله میکنم
،
بعد میام و از خودم سوال میپرسم که دوست دارم چطوری باشه چجوری باشه من چی رو دوست دارم ؟
برام مهم نیست بقیه چی میگن یا چیطور دارن عمل میکنن،
،
همین سوال ها
همین شککردن به باور ها و رفتارهای قبلیم
همین گوشدادن هزاران هزار بار فایل ها
باعث شد که من الان تو مسیر مطالعه و دریافت آگاهی هایی قرار بگیرم که کاملا با روحمن سازگاره
اصلا حس میکنم مال خود خودمه
عاشقشم
دوست دارم ساعت ها زمان خالی داشته باشم بشینم در مورد مطالعه کنم تحقیق کنم مطلب بنویسم بخونم
اصلا همینطوری وقتی در حال انجام یه کار دیگه ای هستم از درون دارم در مورد موضوع مورد علاقم که اصلا قبلا هیچ آگاهی ازش نداشتم فکر میکنم و همینطوری رگباری ایده و الهامات میاد که من فقط دوست دارم بپرسم دفتر بردارم بنویسم
اینقدر حجم آگاهی ها و الهاماتی که داره بهم میشه زیاد شده
بابت هر موضوعی خیلییییی خیالم راحت شده خیلی
یعنی واقعا دارم به نقطه ای میرسم که نگرانی برام معنایی نداره
خیلی خوشحالم که همیشه برای رشد و پیشرفت خودم توی موضوعاتی که بهشون علاقه داشتم و دارم هزینه میکنم دست ودلبازانه
خوشحالم که دوره هارو خریدم
خوشحالم که خداوند منو هدایت کرد و با اصل آشنام کرد
اصل قانون
به هرچی که توجه کنی داری در مورد اصل و اساس اون چیز فرکانس به جهان ارسال میکنی و جهان در لحظه در حال پاسخ دادن به فرکانس های ارسالی ما به شکل ایده الهام ( همین الان دوست داشتم تفاوت بین ایده و الهام رو واضح تر بفهمم و در کنم از چت جی پی تی پرسیدم حالا چیزی که میگه رو میشه بیشتر در موردش فکر کرد و به حقیقت رسید
،
تفاوت بین ایده و الهام چیه؟
سؤال خیلی عمیقی پرسیدی
اگر بخوام ساده بگم:
ایده (Idea):
یک فکر مشخص و قابل توضیحه که معمولاً از ترکیب تجربهها، دانش، مشاهده یا تحلیل منطقی به وجود میاد. ایده بیشتر محصول ذهن آگاه ماست. مثلاً میگی: «بیام یه باشگاه راه بندازم که توش هم بوکس باشه هم کوچینگ.» این یه ایدهست.
الهام (Inspiration):
یه جور دریافت درونی و لحظهایه که اغلب از جایی عمیقتر از ذهن منطقی میاد. الهام بیشتر حسی و شهودیه، انگار از جایی بیرون از کنترل ما به سراغمون میاد. الهام میتونه به شکل یک تصویر، یک حس، یک کشش یا حتی یک جمله درونی ظاهر بشه. مثلاً یه لحظه حس میکنی: «من برای این به دنیا اومدم که رهبران آینده رو بسازم.» این الهامه.
میتونیم بگیم:
ایده محصول فکر کردنه.
الهام محصول وصل شدنه.
گاهی الهام، ایده میاره. یعنی یک جرقهی الهام مثل یک دانه میاد، بعد ذهن اون رو تبدیل به ایدهها و طرحهای عملی میکنه.
دقیقا همینطوره
وقتی که از اون کارهایی که قبلا انجام میدادم خودمو رها کردم و شروع کردم به سفر کردن تا خودمو بهتر بشناسم
بعد از چند ماه که به خودم خیلی نزدیکتر شده بود
تو لحظه ای که وااااقعا وصل بودم به جریان الهامات با تمرکز بسیار بالا
و رگباری میپرسیدم و به یاد میاوردم و جواب میگرفتم
سوال اون روز های من این بود که چه چیزی مال خود خودمه
چه کاریه که عاشقشم و توش خیلی خلاقم و توش خوب هستم
چه چیزی که که در تمام جنبه های زندگی به من احساس معنا میده؟
و من جوابمو گرفتم
چیزی بود که از درونم اومد
واضح
شفاف
شنیدمش ، وقتی شنیدمش کلی اشک ریختم کلی حالم خوب بود
انگار از یک سردرگمی و گیجی دراومده بودم
انگار شفاف شده بودم با خودم و به وضوح رسیده بودم
از همون روز که برگشتم شروع کردم به پیگیری اون الهامات
شروع کردم به مطالعه کردم به تحقیق کردن
هرچی توی ذهنم میومد مینوشتم
هرچی بهم میگفت برو سرچ کن سرچ میکردم
مطلب پیدا میکردم
مینوشتم
توانایی هامو داشتم به یاد میاوردم
علایقمو
و اون سرنخو گرفتم و اومدم جلو و هربار دارم توش به وضوح میرسم دارم به شفافیت میرسم
ایده ها دارن تو مغذم کامل میشن
اون اوایل خیلی به این الهامات و ایده ها شک داشتم
یعنی یه جورایی خودمو لایقش نمیدونستم
اما با هر بار کار کردن روی دوره ی اسحاس لیاقت دارم به خودم نزدیک تر میشم
دارم الهامات و یاده هامو بیشتر باور میکنم و ارزشمند میدونمشون
و اتفاقا خداوند هم در پذیرفتن و باور کرده ایده ها و الهاماتم و درستی و صحتشون کلی بهم نشونه میده
کلی کمکم میکنه
،
الان کلییییی هیجان دارم برای اینکه ایده هامو اجرایی کنم کلی هیجان دارم که بتونم کارمو شروع کنم
حتی شده رایگان
البته هر روز دارم با دوستانم انجامش میدم
با هر کس که بتونم
خیلی خفنه
خیلی انسانیه
خیلی با درونم سازگاره
خیلی مدل خودمه
،
خیلی جنگیدم با عادت های قبلیم
خیلی جنگیدم با مسیر های قبیلیم که ذهنم میخواست منو بکشونه به سمتش
با اینکه بارها و بارها قلب من موقع انجام اون کار ها میگفت این چیزی نیست که برای تو باشه
درسته بهشون علاقه داری و توشون هم خیلی عالی هستی به خاطر تمرین زیادی که داشتی
اما این قلبه میکشوتت به سمت چیزی که باهاش هماهنگه
و خدارو شکر اینقدر پیگیرش شدم که دارم هر با به وضوح و شفافیت میرسم ،
,
عمل به الهامات
,
بعضی موقع ها خودمو کم میبینم توی این موضوع
مثلا وقتی استاد از خودش تعریف میکنه که به الهامات عمل کرده
وقتی از ایلات ماسک
یا نوح
یا هرکس دیگه ای استاد تعریف میکنه
یا مثلا بچه ها مینویسن
این ممکنه پیش بیاد که مثلا من خودمو با اونا مقایسه کنم و بگم من به اندازه ی اونا به الهامات عمل نمیکنم
من همیشه در این مواقع میگم منم میتونم و منم میخوام به همین شکل و حتی خیلی بهتر عمل کنم
اما
جالبه که اتفاقا من هم عمل کردم خیلییی هم عمل کردم
اما به اندازه ی استاد که اینقدر در موردشون صحبت میکنه و میگه ارزشمند و مهم نمیدونمشون و پر رنگ نمیکنمشون
،
همین 4 ماه پیش بود
که توی حسوحال خیلی خوبی با خودم و خدای خودم بودم
توی احساس لیاقت خیلی بالایی بودم
یه نظم خوبی توی کار کردن روی خودم داشتم و یه جورایی سینما وصل بود
چشم انداز من همش به سمت جایی بود که مردم شادترند فضا مثبت تره همه در حال حرکت به سمت رشدو تعالی هستن جایی که در از شورو شوق و هیجانه
با توجه به این احساس لیاقت من و خواسته ی من
جوری که حس میکردم که هم فرکانس شدم به اون خواسته
حس من میگفت که فقط برو
فقط برو حرکت کن
ایده های مختلف توی ذهنم میومد
شمال ، کیش، ترکیه
با اون شرایطم به ایده ای که با شرایط اون موقعم سازگار بود عمل کردم ، همینطور رفتم سر جاده با همین ماشین های تو راهی شهر به شهر رفتم کیش
،
ولی میدونستم که بازم اینجا نمیمونم یعنی چیزی بود که از درونم میومد
بعد از چند روز گفتن جنگ شده .
تازه فهمیدم که عمل به الهامات یعنی چی و چه نتیجه ای به همراه داره
وقتی میگه یه کاری رو انجام بده انجامش بده دیگه دلیلو و بهونه و اینارو بزار کنار
فهمیدم که اون ترکیه رفتنه درست بوده
غصه نخوردم و نشونه گذاشتم به محض اینکه شرایطش اوکی شده حرکت کردم و اومدم استانبول
،
وقتی رسیدم از آرامشی که تو وجودم بود فهمیدم که چقدررررر فعلا با اینجا هماهنگ ترم چقدر حالم بهتره و چقدر خودمو لایقش میدونستم
همهی چالش های برام شیرین و لذت بخش بودن
همه ی این الهامات و این هدایت ها و این اتفاقات
همه ی این ها
در پاسخ به درخواستهای من و احساس لیاقت من اتفاق افتاد ،
.
این روز ها بیشتر دارم درک میکنم
که به محض اینکه به خواستت هم مدار و هم فرکانس و هم ارتعاش بشی
یعنی وجودت خودشو لایق تجربه ی خواستش بدونه
به بی نهایت طریق خواستتو تجربه میکنی
یه حس خیلی قوی ای اصلا تورو میکشونه به سمت خواستت یا خواستتو وارد زندگیت میکنه
.
بعدش که دیگه اصلا همینطوری پشت سر هم هدایت ها اومدن دستان خداوند اومدن و یکی یکی راه ها برام باز شد مسیر برام آسون تر شد
من قشنگ دیدم که چطور از طریق انسان ها میادو بهت کمک میکنه
میاد و راهو بهت نشون میده
میاد و قدم بعدی زندگیتو بهت میگه
من دیدم که چطور اگر هیچ ایده ای هم نداشته باشی برای حل مسئلت میاد و بهت کمک میکنه
فقط
فقط
کافیه ذهنتو باز کنی از محدودیت ها
کافیه با منطق قانئش کنی که آزاد بشه و بتونه به خواسته با شفافیت و وضوح فکر کنه
اون وقته که اتفاقات خود به خود برامون رخ میدن
به اندازه ای که متمرکز باشیم روی خواسته ای
روی لحظه ی پایانی رسیدن به خواسته
به اندازه ای که ایمان داشت چه باشیم که نتیجش احساس خوبه احساس آرامشه
میاد و خودش کارارو انجام میده
اصلا نگرانی معنایی نداره
،
هر روز روز دارم فراوانی رو در تمام جنبه ها بیشتر میبینم و درک میکنم
فراوانی در ایده
در انسانهای خوب
از راهکار برای حل مسائل
از روش برای مهاجرت
از ثروت فرصت
همه چی همه چی
اما هرچی که با میتونیم فکرشو کنیم و نمیتونیم فکرشو بکنین هست بی نهایت هم هست بیشتر از نیاز همه ی موجودات کره ی زمین هست
.
اینجا متعهد میشم که به ایده ها و الهاماتی بیشتر ایمان داشته باشم بیشتر باورشون کنم و احراییشون کنم
باور کنم که از طرف خداونده و گفته که برم برای قدم بعدی
.
مشتاقانه میخوام دوره ی هم جهت با جریان خداوند و روانشناسی ثروت 3 رو داشته باشم و از استفاده این دوره ها لذت ببرم و بیشتر وصل بشم به جریان همیشگی و دائمی نعمت ها و الهامات خداوند انشاءالله
به نام نور به نام خالق هستی
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جانم و سلام خدمت تک تک اعضای خانواده قشنگم خانواده عباس خیلی خوشحالم که با این پروژه همگام شدم همگام شدم و امروز دارم اینجا کامنت میزارم واقعا بابت این موضوع خدا را سپاسگزارم
چقدر فایلهای شما خوبه و چقدر هدایت کنم و چقدر ایمان آدم قویتره میکنه واقعاً خدا را شاکرم که به این سایت هدایت شدم
نکته اولی که تمام فایلهای شما علی الخصوص این فایل میگه مهامون رو به زیبایی عادت بدیم به زیباییها به نعمتهایی که خداوند در این جهان هستی گذاشته و به خاطر اون سپاسگزار باشیم و ذهنمون رو به کنترل کردن و دادن ورودیها عادت بدیم و دقت کنیم که چه ورودیهایی رو داریم به ذهنمون میدیم
از تک تک لحظههای زندگی خود استفاده کنیم حتی اگر اون لحظهها به ظاهر لحظههای بدی در زندگی ما باشد مثل همین دوران کرونا یا دوران جنگ 12 روزه اول یه مثال برای خودم بزنم که به قول استاد عباس منش ذهن با منطق قبول میکنه با استدلال من از کارم استعفا دادم به این دلیل که اون داشت گرون فروشی میکرد و نسبت به جنسهایی که داشت واقعاً کیفیتی نداشت جنسش و واقعاً اعتبارشو داشت از دست میداد و همش جنسهای فیک میآورد و فهمیدم که کسی که یه مدت منو اذیت میکرده و مزاحمم میشده همکارم بوده و دیگه وارد حریم شخصیم شده و دیگه نمیتونستم باهاش کنار بیام اما به روش نیاوردم که من فهمیدم اون نفری که همش مزاحمم میشه در فضای مجازی فقط استعفا دادم و اومدم اما با خودم گفتم روز اول فائزه اون که نمیدونست تو که فهمیدی یا اون که تو دنیای واقعی باهات کاری نداره تو به روی خودت چرا میخوای بری فکر اینو کردی که خرج و مخارجتو میخوای از کجا بیاری تو با یک چند قلم جنسی که داری با یک پس انداز میتونی اصلاً به اندازه اینجا درآمد داشته باشی اما یه چیزی بهم گفت خدایی که این کارو برام جور کرده خدایی که منو هدایت کرده به مشتریهای بیشتر منو هدایت کرده که برای این آقا مشتری جور کنم حتماً منو هدایت میکنه که برای خودم مشتری جور کنم و چند روز پیش بهشون گفتم اول ایشون باور نکرد و خندید گفت حالا بیا تو از این حرفا زیاد زدی به خاطر امتحانام نمیام به خاطر کلاس ریاضیم نمیام به خاطر کلاس کارورزیم چند روز دیگه شروع میشه ولی من واقعاً از روز بد نرفتم و جالب اینجا بود همه مشتریها به من زنگ زدن که فلان جنس و فلان محصول و فلان کرمو داری من اگه تو خونه داشتم میگفتم آره دارم اما اگه نداشتم سفارش میدادم از کمپانی اصلی میگفتم پست میاره در خونتون و فابکارم چند دفعه اون آقا زنگ زد که خانم رستگار بیا سر کار فروش بدون شما خوابیده خانم رستگار بیا دست تنهام هی مرتب پیام پیام میداد من میگفتم نه من درسام شروع شده و وقت نمیکنم بعدم این کار کاری کرده که از کارهای دیگم عقب بیفتم فعلاً میخوام با برای خودم وقت بزارم و ایشون هی مرتب پیام میداد و دوستهای صمیمیمو واسطه میکرد که به من بگن چون بعضی از دوستامو که فروشنده آنلاین شاپ بودن میشناخت اما من روی حرفم وایسادم را گفتم نه ممنون چون دیگه داشت حس تحقیر شدن حس یک آدمی که برای پول هر کاری میخونه رو اشت بهم میداد و به خودم گفتم فائزه این یه امتحانه تو اگر به حقوق فلانی و فلانی دلخوش بودی و خودت نتونی برای خودت پول نسازی این یک باور غلط و برای خودت توی ذهنت ساختی که من بدون حضور دیگران نمیتونم پول برای خودم بسازم و این یعنی شرک محض چیزی که خداوند ازش نمیگذره اگه واقعاً ایمان داری که خدا میتونه برات بسازه پس صبر کن بذار خدا برات بسازه و حتی یادمه روز بعد که میخواستم برم باشگاه اون بنده خدا تا در باشگاه اومد دنبالم و به من گفت بیا سر کار برگرد مغازه من دست تنهام به جز تو به کسی نمیتونم اعتماد کنم به جز تو نمیتون فاکتورها و جنسهای چند 100 میلیونی و دست کسی دیگه بسپرم به جز تو نمیتونم آدم خوبی پیدا کنم بیا منم محترمانه به ایشون گفتم ببخشید من میخوام به درسم برسم و دروغی هم نگفتم میخوام تمرکز اصلیم روی درسم باشه و اگر به خاطر یک سری هزینهها نبود من اصلاً توی کار بازار نمیرفتم و الان پشیمون نیستم این هم برای من تجربه شده ولی درسمم دوست داشتم یادمه یکی دو روز اول از بیکاری توی خونه خسته شدم همش میخوابیدم یا همش رفته بودم پی فضای مجازی چون حوصلم سر رفته بود اما با خودم گفتم فائزه تو چه جوری تلویزیونو حذف کردی تویی که یکسره داری فیلم میدیدی به قول شوهر خواهرت سریالی نبود از زیر دستت در بره چه جوری حذف کردی زمان کنکورت به خاطر درست یا یادته مشاور تحصیلیت دفعه اولی که برات برنامه چیده بود گفت گوشی ممنوع و تو چقدر به حرف ایشون گوش کردی و واقعاً تویی که یکسره سرت توی گوشی بود گوشیو گذاشتی کنار به خاطر درست الانم اخبار منفی فضای مجازی فضای مجازی همه چیو بزار کنار اینستامو حذف کردم از هوش مصنوعی خواستم که یه برنامه برام طراحی کنه بر اساس چیزهایی که میخوام بر اساس کار فروشم تو خونه بر اساس کارهایی که میخوام کنارش انجام بدم بر اساس ورزشی که میخوام بکنم بر اساس همه چی گفتم با برنامه پیش برم چون همیشه من یک عادت بدی داشتم فصل زمستون همش میخوابیدم قبلاً میگفتم بدنم نمیکشه به خاطر مشکل به خاطر فلان و فلان الان که میدونم در سلامت کامل جسمیم الان که میدونم باشگاه میتونم برم پس میتونم خودمم بیدار نگه دارم پس میتونم خودمم سر حال نگه دارم از مشاور تحصیلی میخواستم که ایشون قبلاً مشاور تحصیلیم بود و خود ایشون استاد عباس منش به من معرفی کرده بود برای من یک برنامه بچین و از امروز این برنامه رو شروع کردم و نگم براتون از از وقتی که این برنامه رو شروع کردم بدون اینکه هیچ تبلیغی بکنم مشتری پشت مشتری بدون هیچ تبلیغی
و اینکه یک موضوعی که خیلی برای من جالب بود دو روز پیش یک مشتری بهم زنگ زد که مال کشور افغانستان زنگ زد به من گفت خانم رستگار من جنسامو میخوام بفروشم به دلار قدیم به دلار 6 ماه پیش به همکارتون زنگ زدم همکارتون قبول نکرد گفت ما نمیتونیم قبول کنیم اگر میتونید شما قبول کنید من قسطی ازتون میخوام شما هر چقدر در توانتون بود ماهی برا من بریزید هر چقدر فروختید فقط من میخوام این جنسا رو رد کنم چون حیفم میاد بریزم دور بالای بالای 100 میلیونم من در توانم نیست که ماهی چند میلیون بهتون بدم مخصوصاً الان که بیکار شدم گفت نه شما فقط این جنسا رو بفروش و الان جنس 100 میلیون تومنه شما به قیمت پارسال بهم بده و قسطی هم بهم بده هر چقدر در توانت بود فقط شما به من لطف کردید جنس خوب تاسیس من دادید منم میخوام جبران کنم شما خیلی قابل اعتمادید و من هم یک حرفی درونم گفت قبول کن فائزه این فرصتو از دست نده و رفتم توی تصادفام گشتم دیدم یک مقداری شد دارم یک مقدار همون پولو دارم و میتونم بهش بدم چون من عادت داشتم یک سری از پولهامو بذارم کنار به ازای هر 100 تومن هر ماه بزارم کنار و طلا بخرم برای روز مبادا یا دینار بخرم و اونها رو رفتم فروختم و نصف جنساشو خریدم و بقیه جنساشم پیش من گذاشت چون به من اعتماد داشت و من هم الان میتونم فروش عمده هم فروش تک داشته باشم حتی تو خونه و به خودم گفتم خدایا مرسی که انقدر مراقبمی سر بزنگایی که برام خطر داشت تو به من فهموندی که محیط کارم برای من خطر داره تو به گفتی که تو از اینجا برو خودم برات جور میکنم من که اینجا رو برات جور کردم از اینجا به بعدشم با من و واقعاً هم جور شد و من امروز از ساعت 5:30 بیدار شدم پنج و نیم صبح تا همین الان کامنتهای بچهها رو میخونم جوابهای عقل کل رو میخونم و از این فرصت هم دارم استفاده کامل میبرم و لذت میبرم خیلی وقت بود برای خودم همچین زمانی نذاشته بودم
یاسر جنگ 12 روزه یادمه جنگ 12 روزه بود و همه ترسیده بودند حتی خود همین همکارم از ترسش چند روز مغازه رو نیمه وقت وا میکرد اما من با توجه به اینکه جنگ بود فروشمو داشتم و همه همکارام تعجب کرده بودن خانم رستگار شما چه جوری فروش دارید وقتی کشور ما توی جنگه شما چه جوری از چالوس از شیراز از اصفهان همزمان تو یک روز اونم هم سفارش عمده هم تک چندین و چند بار دارید و من فقط میخندیدم میگفتم نمیدونم کار خداست من هیچی نمیدونم و واقعاً من هیچی نمیدونم کار خداست که اینا رو انجام میده
یا سال 1400 شهریور ماه 1400 یادمه که شب اربعین بود و من کلاس ریاضی داشتم و معلمم کتاب اثر مرکب معرفی کرد و و یکی از سورههای قرآنو برای ما خوند دقیق یادم نیست ولی یادمه کلمه حزن توش بود که که حزن داشتن غمگین بودن گناهه و منی که انقدر سخت همه حرفا رو قبول میکردم یادمه همون شب درجا این حرفو قبول کردم و گفتم خب راست میگن معلم ریاضی چرا من باید واسه اتفاقی که به خاطر نجات دین بوده ناراحت باشم یا چرا باید توی زندگی میکنم چرا باید تو زندگیم غمگین باشم مگه چند بار زندگی میکنم و یادمه تو چندین جلسه بعد بنده خدا معلمم که سر امتحان و اینا سر استرس دانش آموزا این حرف شد گفتن که این روزا هم میگذره من خودم تو روزای کرونا که همه ترسیده بودم قرآنو داشتم میخوندم و از فرصت استفاده کردم و نشستم توی خونه و جزوههامو و کارای تحصیلمو کامل کردم و تمام سوالهامو آپدیت کردم سوالهای ریاضی اون دفعه من گفتم یا خدا من اگه بودم میگفتم نه حوصلم سر رفته دلم واسه دانش آموزام تنگ شده حقوقم معلوم نیست کی بدم این بنده خدا چقدر خونسرد بوده آفرین بهش این بنده خدا چقدر بیخیال بوده من اگه بودم سکته میکردم من تو دوران کرونا واقعاً ترسیدم چون اون موقع 15 سالم بود همش تحت تاثیر اعضای خانواده همش اخبار میدیدم و همش منتظر این بودم کی درصد کرونا کم میشه که من برم مسافرت پیش مادربزرگم و وقتی اینو شنیدم گفتم ایول دمش گرم چرا من از این فرصت استفاده نکردم و اونجا یاد گرفتم که زندگی تو بدترین شرایطم ادامه داره اما خیلی طول کشید تا بفهمم که تو بدترین شرایطم هیچ وقت بدترین شرایط نیست بستگی به دید ما داره و همون معلم استاد عباسمنشو به من معرفی کرد و الان من دارم روی ذهنم کار میکنم و واقعاً به خودم تو این یکی دو سالی که با استاد عباس منش دارم کار میکنم نگاه کردم وقتایی که خونسرد بودم وقتایی که آروم بودم و گفتم شرایط به نفع من اتفاق میافته واقعاً هم به نفع من شد وقتی که شیمی درمانی کردم و دکتر گفت نمیتونی بری بیرون نمیتونی کسیو ببینی خودمو بستم به فایلهای استاد عباس منش و واقعاً به نفعم شد و بیماری رو شکست دادم و وقتاییم که مثل همین تابستون امسال به خاطر درسم روحیمو از دست دادم اصلاً به نفعم نشد و اتفاقات منفی پشت سر هم افتاد انقدی که برا هرکی میگفتم هیچکی درک نمیکرد و یاد گرفتم که در بدترین شرایط باید من خونسردی خودمو حفظ کنم البته که هیچ وقت شرایط بدی وجود نداره و اینها همه بستگی به فرکانس خودمون داره که از پیش چه چیزیو تعیین کنیم
نکته بعدی این فایل وقتی خودمون آگاهانه تصمیم بگیریم که روی پیشرفت ی موفقیت خودمون کار کنیم جهان شرایطی رو فراهم میکنه که ما این کار رو سادهتر انجام بدیم
وقتی که جهان ما را میبینه وقتی که خداوند تعهد ما رو میبینه جهان به فرکانسهای ما پاسخ میده و ما رو هدایت میکنه به شرط اینکه اعراض کنیم از نجواهای ذهنی
اگر دیدم خودمون رو نسبت به جهان عوض کنیم و مثبت نگر باشیم و مثبت ببینیم هر شرایط به ظاهر بدی به نفع ما میشه به شرط اینکه خونسردی خودمون رو حفظ کنیم و ایمانمون رو قویتر کنیم و ایمانمون را از دست ندیم و در یک کلام کنترل ذهن داشته باشیم این کار نیاز به تمرین داره یعنی ما باید هر ثانیه تمرین کنیم که کنترل ذهن را انجام بدیم
که این کار به قول استاد عباس منش جهاد اکبر میخواد تغییر شخصیت میخواد به مرور از عادتهای کوچک شروع میشه از رفتارهای کوچیک و با توجه به دوره تکامل یک شبه تغییر نمیکنه دکمه نیست بزنیم یک شبه تغییر کن
نکته مهم و اساسی 90 درصد فایلهای استاد عباس منش جهان به فرکانسهای ما پاسخ میده و اگر ما بخواهیم مثل بقیه مردم زندگی کنیم مثل بقیه مردم رفتار کنیم مثل اونها نتیجه میگیریم ما اگر میخواهیم زندگی متفاوت و خوبی رو داشته باشیم باید متفاوت فکر کنیم و به راهی که اکثر مردم جامعه میرن نریم
نذاریم روزمرگی ما رو درگیر خودش بکنه برای خودمون هدف داشته باشیم برای خودمون برنامه داشته باشیم و کارهایی را انجام بدیم که برای انجام دادن برای رسیدن به اون هدف انجام میدیم. و کارهایی را بکنیم که تا حالا نکردیم کارهای مثبت و خوب مثل کسی که میخواد قهرمان یک رشته ورزشی بشه خوب باید توی غذاش دقت بیشتری بکنه توی ورزشش توی برنامش توی ساعت خوابش توی وقتی که میگذرونه و اگر میخواهیم توی رشته و یا کارمون آدم موفقی بشیم یا توی درسمون باید بیشتر کتاب بخونیم بیشتر توی اون رشته کار کنیم وقتمون رو به بطالت نگذرونیم و برای وقتمون ارزش قائل باشیم بطالت گذروندن وقت یعنی چی یعنی کسی که درگیر چالشهای اینستایی یا درگیر فضاهای مجازی میشه و اصلاً نمیدونه اینا رو واسه چی میبینه و اصلاً درک نمیکنه این چالشهای منفی چه باورهای سمیا تو ذهنش میذاره و روی خودمون کار کنیم و با تنهایی خودمون کیف کنیم و با خودمون رو دوست داشته باشیم
برای ساختن ذهن خوب این ذهن منطق میخواد استدلال میخواد من چرا همیشه توی کامنتهام یا توی حرفام مثال هست چون اینجوری ذهنم بیشتر میفهمه نمیدونم عادت درستیه یا نه ولی من از بچگیم برای خودم مثال میزدم حتی تو ریاضی حتی توی یک درسی و جالب اینجاست همیشه بعد از چند سال اون مبحثو یادم مونده فکر کنم به خاطر این مثالهاست که میزنم و همیشه قبل از اینکه بخوام کامنت بزارم اول برای خودم مثال میزنم که این که این فایل تو زندگی من چه کاربردهایی دارد و جالب اینجاست هر وقت که دلسرد میشم از مسیر میام کامنتهای خودمو میخونم و به خودم میگم که فائزه اگر میخوای از الانت پیشرفتهتر بشی تو آینده باید روی ذهنت کار کنی باید هدف داشته باشی
دیروزم توی فایل سفر به دوره امریکا قسمت 1 این کامنتو گذاشتم که استادم اشاره کردن بهش من با اینکه بارها و بارها بعضی از فایلهای استاد عباس بارها و بارها فایلهای استاد عباس منی شدم شاید بیشتر یا صد بار ولی هر دفعه که میشنوم انگار یه چیز جدیده برام انگار که مثلاً دفعه قبلی یه صفحه از دفترم پر شد این دفعه 4 صفحه از دفترم پر میشه برای هر فایل یا اگر دفعه قبل یک کامنت کوتاه میذارم الان یه کامنت بلند برای خودم میذارم چرا که دارم روی فرکانسم روی مدارم کار میکنم و بابت این موضوع خوشحالم و هرچی میگذره این فایلها رو بیشتر درک میکنم مثلاً اوایل که اومده بودم تو سایت میگفتم که خب حالا فایل تمرکز بر روی نکات مثبت یک چیزایی داره ولی فایل سفر به دور امریکا یا فایلهای زندگی در بهشت چه چیزی میتونه برای من داشته باشه و جلوی چه ضررهای عظیمی رو برای من میگیره و چقدر من این فایلو دوست دارم جوری که الان شده اصلاً تلویزیون یا سریال نگاه نمیکنم فقط فایل استاد عباس منش بعضی وقتا که از کار خسته میشم و اصلاً دیگه آهنگ گوش نمیدم منی که عاشق آهنگ بودم و قبلاً فن پیج بودم
اگر میخواهیم به مدارهای بالاتری بریم باید مدام روی ذهنمون کار کنیم حتی اگر به ظاهر اون فایلها اون مطالب انگیزشی اون مطالبی که به دردمون میخوره بارها و بارها گوشش بدیم مثلاً مثل استاد استاد عباس منش با اینکه خودشون استاد هستند تو این موضوع و خودشون موفقیتهای زیادی کسب کردند اما هنوز کتابهای رازو گوش میدن و هنوز فایلهای آرامش در پرتو آگاهی رو گوش میدن و به قول خودشون دستور نشسته صبح که بیدار میشن فایلهای ما رو میخونن و هر ثانیه روی ذهنشون کار میکنند
اگر ما مشکلی در زندگی داریم یا تضادی را که بهش داریم برمیخوریم اذیتمون داره میکنه باید ریشهای حلش کنیم باید شخصیتمون رو تغییر بدیم که این تمرین خیلی زیادی لازم داره
نباید بترسیم نباید بذاریم ترس برامون حاکم بشه و برای ما این احساس شیطانی تصمیم بگیره ترس انسان رو از حرکت باز میداره و جلوی اون رو میگیره من با این موضوع از بچگی عجینم از بچگی از راه رفتن به خاطر مشکل جسمی میترسم اما همون موقع یادمه اگه میخوام با بچههای دیگه بازی کنم شادی کنم و مثل بچههای دیگه باشم نباید از راه رفتن بترسم حتی اگه خیلی بخورم زمین حتی اگه خیلی پام درد بگیره یا یادمه وقتی میخواستم برم مدرسه به خودم میگفتم من که نمیتونم من که پاهام اینجوریه اما دوباره یک چیزی درونم گفت اگر میخوای مثل بچههای دیگه کتاب قصه بخونیم باید بری مدرسه و وقتی نوجوون شدم یادمه که میگفتم من که میترسم برم تو خیابون اگه یه کسی هلم بده چی اگه کسی منو بدزده چی و یادمه که اون موقع لجبازترین آدم دوران خودم بودم میگفتم به درک اگه میخوانم بکشم ولی نباید من جا بزنم من باید به هدفم برسم هر جوری که شده ترس معنی نداره باید با ترسم بجنگم و الانم که الانه بعضی وقتا که مثلاً تنها تو خونه هستم یا مثلاً میخوام کاری رو انجام بدم که تا حالا انجام ندادم اول نمیدونم به به خودم میگم مگه آدم چند بار زندگی میکنه که به خاطر ترسهاش اونها رو بذاره کنار قبلاً میترسیدم که با پوششی که دوست دارم بگردم میگفتم وای خانواده چی میگن مردم چی میگن اونها نمیذارن ولی پارسال فهمیدم که هر لحظه ممکنه زندگی من تموم شه و من حسرت به دل بمونم پس حرفهای بقیه به درک خدا بالای سرم و الان با اون تیپ و پوششی که دوست دارم بیرون میرم هر جایی که دلم بخواد میرم هر ساعتی از شب دلم بخواد میام خونه و جدا زندگی میکنم و این اول خیلی برای من ترسناک بود و هنوزم هست ولی از قبل کمتره و هر روز دارم توش قویتر میشم.
تمام ما به یک انداز به یک اندازه به خداوند وصلیم ین به ما بستگی داره که صحبت خداوند حرفی که خداوند با ما میزنه رو بشنویم یا نه یادمه از بچگی تا حالا از خودم میپرسیدم خدا چرا برای من نخواسته خدا چرا خواسته بقیه جسم سالمی داشته باشن اما من نه یادمه همین معلمم بنده خدا بهم گفتش که ناراحت نباش اگه دنبال اون شغلی که دلت نمیخواد نمیتونی بری به خاطر شرایط جسمیت شاید این محبت خدا باشه از طرف خدا که شاید شغل بهتریو برات در نظر گرفته گفتم بابا این چی میگه این سالمه از درد من خبر نداره و چند روز پیش داشتم با خواهرم صحبت میکردم و داشتم باهاش حرف میزدم که خواهرم به خاطر افکار منفیای که داره به خاطر شغلش جنس شغلش یه ذره اخبار منفی داره و چون خواهر من از بچگی یکم جوگیرتر بوده به قول معروف اصلاً جنبه این چیزا رو نداره سریع میاد توی جمع خانوادگی تعریف میکنه از بدبختیاش میگه از سختیهای شغلش میگه از همه چی و من اونجا یادمه رو به آسمون کردم با اینکه از حرفاش خسته شده بودم گفتم خدایا شکرت خدا خیره اون بنده خدا معلم مشاور تحصیلیمون بده که گفت تو این شغل نرو این شغل با روحیه تو سازگار نیست و من چقدر اون شب بهم برخورد گفتم گفتم این حتماً به خاطر شرایط جسمی میگه اما الان میفهمم بعد از سه چهار سال نه بابا اون بنده خدا اون شب این حرفو به من زده که بابا این شغل مناسب من نیست مناسب روحیه من نیست منی که انقدر انگیزه دارم و من چقدر اون شب بهم برخورد چقدر اون شب عصبی شدم و گفتم خدایا شکرت عضی وقتا این محبت الهی که به من کردی خیلی وقتو به درد من میخوره از جونم محافظت میکنه ز سلامت روانم محافظت میکنه و واقعاً اونجا خدا را شکر کردم و واقعاً فهمیدم که هر کسی در این دنیا جایگاه خودشو داره و دیگه حسرت آدمها رو نخوردم که چرا سالمن من سالم نیستم البته هنوز خیلی قوی نشدم و باید روی پاشنه آشیلم حالا حالاها کار کنم شاید تا آخر عمر
ما وقتی روی ذهنمون کار میکنیم باید به هدایتهای قلبیمونم گوش بدیم نه اینکه کار خودمون رو انجام بدیم نه به هدایتهای قلبیمون گوش بدیم به منطق ذهن کار نداشته باشیم
استاد خیلی ممنونم بابت این فایل خیلی ممنونم از خانم شایسته عزیز که این فایلها را با عشق تدوین میکنم و خیلی ممنونم از دوستان عزیزم توی این سایت که با کامنتهای قشنگشون کمکم میکنند که باورهای من قویتر بشه امیدوارم یک روز بتونم از نزدیک ببینمتون استاد و بغلتون کنم به امید دیدار
《به نام خداوند بخشنده مهربان》
خدایا من هرچی دارم از آنِ تو، خدایا من هیچی از خودم ندارم و هرخیری که از جانب تو بمن برسد باز من فقیر توهستم، خدایا من نمیدونم من بلد نیستم تو هدایتم کن…
سلام و صد درود به استاد دریافت الهامات و بانو شایسته عزیزم و دوستان خانه تکانی ذهن
خداروشکر میکنم که یبار دیگه در مدار دریافت الهامات خداوند قرار گرفتم و به راحتی خداوند من رو هدایت میکنه و باگهای ذهنیام رو پیدا میکنم و میرم برای حل اونها و چقدر این پروژههای گام به گام که بانو شایسته عزیز زحمت کشیدن برای ما تهیه کردن به موقع و بهجائیه یعنی الان این شش گامی که دیدم دقیقا منو داره هدایت میکنه به مسیر دلخواهم و بهم نشون میده کجاهای کارم نقص فنی دارم و خداروشکر تمام تلاشم برای حل مسائلم قدم برمیدارم، فقط بیشترین درگیریم اینجا یکم تشخیص اصل از فرع برام سخته امیدوارم به مسیری هدایت بشم که بتونم این مسئله رو به راحتی حل کنم انشالله..
بریم سراغ این فایل عالی که هرثانیهش برام درسِ، خدایا شکرت
1. از فرصتها استفاده کن برای یادگیری و پیشرفت:
یادم توی دوران پندمیک ما تا چندماه اول میرفتیم مغازه و خداروشکر فروش داشتیم و چقدر با ایمان به خدا میرفتیم سرکار ولی خب به یجایی رسیدیم که از اتحادیه اومدن بهمون تذکر پلمپ دادن و ما بعداز اون با کرکره بسته کار میکردیم یادش بخیر با خودم 7 نفر بودیم و چقدر قوی کارمیکردیم، یادمه همه از این مشما یا مشمبا ها میکشیدن دور تا دور میزهاشون کلی الکل میزدند و……. ولی ما بدون همه اینا کار میکردیم ولی خب به یجایی رسید که با عشق دلم تصمیم گرفتیم بریم تو خونه بیشتر روی خودمون کار کنیم و به تفریحمون برسیم و دقیقا عین اون زمانهایی که بسته بودیم روی خودمون کار میکردیم تفریح میکردیم خانوادگی دور هم جمع میشدیم و کلی خوش میگذروندیم و همش اتفاقات عالی برامون میافتاد و بقول قدیمیها سور-و-مورو گنده میشدیم چقدر ورزش کردیم :) و اون زمان برای ما از لحاظ ساختن باور شد سکوی پرتاب و چقدر رشد شخصیتی داشتیم و بعداز پندمیک چه رشد مالی داشتیم خدایا شکر… و نتایج پشت نتایج ولی خب بعداز اون دوران متأسفانه ما اون روند رو ادامه ندادیم و رها کردیم اون شد که اُفت کردیم و هیچ وقت مثل اونروزا کار نکردیم روی خودمون البته جدیدا از پارسال دوباره همون روند رو استارت زدیم خداروشکر…
2.تغییر شرایط را از تغییر عادتهای روزانهات شروع کن:
قبل اینکه این پروژه رو شروع کنم همش یه حسی بهم میگفت عادتهای روزانهات تکراری شده سعی کن تغییرشون بدی یکم به خودت بیا برو ورزش کن حال و هوات عوض بشه باشگاه برو (اینو از زبون عشق دلم خیلیییییییییییییی شنیدمااااا) و روی تمرین کردنات تغییر ایجاد کن توی روند تمرین آموزشهایی که استاد بهت میده تغییری ایجاد کن و کلی از این الهامات و ایدهها خب خوشبختانه از زمان دریافت این ایده و الهامات به سرعت روند زندگیمو تغییر دادم فقط مونده ورزش کردن که اونم انجام بدم میتونم بگم خداروشکر عالی دارم جلو میرم…. این عادتهای روزانه خیلی توی بحث خودشناسی و دریافت الهامات خداوند تأثیر خفنی داره من تجربه دارم میکنم و میبینم چقدر چرخ زندگیم روانتر شده و چقدر زندگی برام آسونتر شده خدایا شکرت…
3.قدمهای عملی برای هدایت شدن:
این هم از همون موضوعهایی که وقتی تصمیم میگیری برای تغییر دونه به دونه عادتها خداوند ما رو هدایت میکنه و خود همین کار میشه قدمهای عملی برای هدایت شدن وقتی من تصمیم به تغییر میگیرم خودش یه قدم بزرگ و بعد خداوند بهم الهم میکنه قدم بعدی رو اگه ادامه بدم قدم بعدی و قدمهای بعدی
3.تعهد داشتن باعث پیشرفت میشه، وقتی خداوند تعهد شما را می بیند، درها را باز می کند و نیازها را در لحظه، پاسخ می دهد؛
دقیقا همینه اگه به کاری که داری اگه به مسیری که میری تعهد داشته باشی باعث پیشرفت میشه من از تجربههای خودم عشق دلم میگم که با تمرین و تکرار مداوم، آهسته ولی پیوسته آموزشات استاد خیلی خوب پیشرفت کردیم و قابل مقایسه نیس با گذشتهامون واقعا الان هیچ ربطی به گذشتهام ندارم و خداوند هر قدمی که ما برمیداشتیم درهای بیشتری رو برامون باز میکرد…یادمه توی نتورک مارکتینگ که فعال بودم دومین آموزششون همین تعهد بود که اگه به خودت و آموزشات تعهد داشته باشی پیشرفت میکنی!!! دقیقا از استاد کپی برداری میکردند و میومدن شمارهگزاری میکردند و…..
4. جهان در هر لحظه به فرکانسهای ما پاسخ میده:
وقتی که روی خودم کار میکنم و آماده دریافت میشم بیشتر خواستههام توی یک روز پاسخ داده میشه یاد سوره یونس آیه 89 افتادم که خدا فرمودند:
قَالَ قَدْ أُجِیبَتْ دَعْوَتُکُمَا فَاسْتَقِیمَا وَلَا تَتَّبِعَانِّ سَبِیلَ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ
فرمود: دعای شما دو نفر پذیرفته شد؛ بنابراین پابرجا واستوار باشید و از روش کسانی که جاهل و نادانند، پیروی نکنید.
حالا من از این آیه، این استنباط رو دارم که خدا همه خواسته های ما رو میدونه و برای ما برآورده کرده و فقط کافی که خودمون رو توی مدار دریافت یا فرکانس دریافت قرار بگیریم و به راحتی و حتی توی کسری از ثانیه دریافت میکنیم.. دقیقا مثل خواسته نویسیمون میمونه که اول صبح مینویسیم و اگر باور کنیم و توی مدار دریافت باشیم دریافت میکنیم، میتونم از خودم بگم که الان توی این مدتی که دارم تقریبا روی خودم کار میکنم خیلی از خواستههام بلافاصله دریافت کردم و خواستههایی هم بوده که هنوز بهشون نرسیدم ولی میدونم باور دارم و ایمان دارم الان اون خواستههای منو خدا داده فقط من توی مسیر و مدارش نیستم که باید باید فرکانسم رو تنظیم کنم بقول استاد تو ثروت 1 میگه مشکل از گیرندهس فرستنده بینقصِ، پس تا اینجا من درک کردم که باید خودم گیرندههامو تنظیم کنم تا در لحظه دریافت کنم….
5.وقتی فرکانس های شما متفاوت می شود، قطعا شرایط شما با فرکانس های جدید، بروزرسانی می شود؛
حالا میخام از اون بُعد بهتون بگم در مورد خودم که وقتی روی خودم و باورهام کار نمیکنم بلافاصله فرکانسهای جدید جایگزین فرکانسهای خوبم میشه و منو به نقطه منفی صفر میبره مثلا توی شغلم زمانی که مشتریها یا همکاران از وضعیت نامناسب بازار خرید و فروش حرف میزنند اگه من وارد این بازی نامناسب شوم قطعا به مدار منفی صفر میرسم به حدی که هزار تومان برای خرید نون ندارم و اونجاس که میفهمم نشتی از کجا بوده البته اگه سریع به خودم بیام و خودمو جمعوجور کنم D: وگرنه که اوضاع نامناسبتر و نامناسبتر میشه
حالا از کجا بدونیم که فرکانسمون تنظیم؟؟؟!! از سلامتیمون، از حال درونی خوبمون، از احساس خوبمون، از شرایط مالی و زندگیمون میشه متوجه شد که فرکانسمون کوک یا ناکوک!!!؟؟
6.تضادها فرصتی هستند برای غربالگری سره از ناسره؛
آخ آخ آخ چقدر دوست دارم قبل تضاد تغییر کنم خیلی حال میده… یادم نیس که تا به حال تجربه کردم یا نه ولی خیلی دوست دارم تجربه کنم… الان فقط میتونم بگم از شدت پس گردنیهای خداوند کم شده ولی هست دیگه نمیشه منکرش شد :)) خخخخ ولی خدایی کم شده چون دارم باور سازیهای مناسبی رو انجام میدم خداروشکر
7. ورودی های ذهنت را کنترل کن و هر ایدهی الهامی را اجرا کن؛
توی این بخش نمیتونم بگم ورودیهای ذهنم رو 100٪ کنترل کردم ولی به اندازهای که کنترل کردم نتایج خوب گرفتم و به اندازه ایمانم به ایدههای الهامیام عمل کردم و خیلی برام عالی تمام شدش خداروشکر
9.روند تکاملی درک اصل و اولویت دادن به آن؛
خب توی این مرحله هم اول کامنتم گفتم هنوز نتونستم تمیز قرار بدم بین اصل از فرع رو و قطعا توی مواقعی که تونستم تشخیص بدم نتیجه خوبی هم گرفتم و اونجایی که نتونستم نتیجه بلعکس بوده و خیلی نیاز به تمرین دارم که بیشتر خودم رو به خدا بسپارم و رها باشم.
10.ذهن با ابزار ترس وارد می شود اما کار شما، همکاری کردن با ایمان درونی است نه با ترس های توهمی ذهن؛
ببینید الان یکی از مسائلی که دارم اینه که من خودم توی یه پاساژی طبقه اولش مغازه دارم و املاک هم صفر تا صدش دست خودمه حالا یکی از سازندگان هستش که سه نفر هستند و شریک حالا به من پیشنهاد دادند که مغازه ای که براصلی خیابون هست رو بدهند به من و من اونجا املاکم رو با نام خودم راهاندازی کنم و یه درصدی رو توافقی بهشون بدم ینی آورده آنها مغازه براصلی با میزوصندلی متناسب با املاک و آورده من برند املاک خودم وکارم و پیشنهادی که دادند این بود که خودشون هم توی املاک نمیان مگر اینکه قرارداد داشته باشند که من بنویسم…. حالا من نمیتونم این موضوع رو تمیز قرار بدم با شریک شدن؟! آیا این شراکت یا نه یه فرصتی که من توی یه مدت زمانی بقول قدیمیها خودم رو ببندم و برم براصلی مغازه اجاره کنم طی تکاملی یا نه؟ یه مسئلهای که هست اینه که توی پاساژ طبقه اول 90٪ مشتری حضوری ندارم و این فکر که برم توی براصلی مشتری حضوری بیشتر دارم یا نه اینم میتون یه باور محدود کننده باشه برای من…. شایدم هنوز باورهای توحیدیام 100٪ نیس… خلاصه یه همچین جاهایی من گیر میکنم از دوستان لطفا کسی میتونه راهنمایی کنه سپاسگزارم ازتون
فکر میکنم تا به اینجا فعلا کفایت کنه انشالله الباقی سوالات رو بررسی کنم و یه کامنت دیگهای بذارم خدایا شکرت
استاد و بانو شایسته عزیزم قربونتون برم خیلی دوستون دارم عاشقتونم از راه دور میبوسمتون بغلتون میکنم ماچ بوس بغل به امیددیدار تو پرادایس
خدایا شکرت بخاطر امروز که بهمون اجازه زندگی کردن و خلق زندگیمون رو دادی
با خدا باش و پادشاهی کن بی خدا باش وهرچه خواهی کن
خدایا شکرت
ایاک نعبد و ایاک