اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
الهی شکرت که توفیق روزانه ای به بنده دادی تا در صلاتی پایدار از لطف تو بگویم
چقدر نام و یاد خدا زیباست و وقتی در ابتدای هر سخنی می آید اعتبار و وقار به آن می بخشد
خدا را سپاسگزارم که در این برودت محسوس دما مرا در خانه ای گرم و دلپذیر نشاند و آسایشی بی نظیر را برایم فراهم آورد تا این گونه در سرخوشی از لطف و رافت او بنویسم
الهی شکرت الهی شکرت الهی شکرت
الهی شکرت که عبارت الهی شکرت را ورد زبانم کردی
از کجای داستان بنویسم که تو را خوش بیاید و مورد رضای تو باشد یا الله
دیشب به وضوح او را در بیان و کلامم حس کردم
موضوعی پیشامد که می بایست کمی جدیتر با مادرم صحبت کنم و نیاز به شفاف سازی و اعلام نظر قاطعانه ای داشت
در ابتدای سخن می فهمیدم که شیطان دارد قلقلکم میدهد و وسوسه می شوم که از چارچوب احترام خارج شوم، اما از جایی انگار خورشید جان از پس ابر سیاه نفسانی سر برآورد و کلامم سمت سویی بهتر پیدا کرد. دیگر چیزی در ذهنم هوشیار بود که گوشه و کنایه و نیش نزند.
به لطف حق صحبت هایی استوار و جدی و روشنگر را با مادر عزیزم داشتم و با درستی سخنانم تمام شد. و چه جالب توانستم از آن موضوعی که مدت ها در چگونگی بیانش مانده بودم به طرز شایسته ای سربلند بیرون بیایم.
به نظر من موضوعات خانوادگی باید در بهترین شرایط روحی و ذهنی حل و فصل شوند، در غیر این صورت چالش و اصطکاک به وجود می آید.
خدایا شکرت که توانایی کنترل ذهن را یادم دادی و در این مسیر هدایت و حمایتم کردی
واقعا دست مریزاد به استاد
هر بار که در کنترل ذهن خوب عمل می کنی، کنترل ذهن برای دفعات بعدی برایت آسان تر می شود چون تو در آن مهارت بیشتری به دست می آوری
در این آیه دارد از فعل مضارع استفاده می شود، یعنی کسی که از این عضله کنترل ذهن درست و به استمرار استفاده کند و جانب خدایش را نگه دارد، خداوند در هر شرایطی دستش را می گیرد و راه نجات را نشانش می دهد.
تجربه دیشبم با آگاهی هایی که در حین نوشتن این این کامنت دریافت می کنم، درک جدید و مطابق با تجربه زندگی را به بنده داد تا خیلی خیلی بهتر منظور این آیه را بفهمم.
خداااااایا شششکرت
این نگاه استاد در مورد آسانی کارها چقدر هوشمندانه است، و این جمله ای که از انیشتین بارها تکرار کرده که: اگر می بینی کارها آسان پیش می رود بدان که خداوند کارها را انجام می دهد.
این چند روزه که برای میهمانی شب یلدا آماده می شویم به نوعی خانه تکانی هم انجام دادیم و در این مسیر چه روان و آسان کارها روی ریل قرار می گرفت و انجام می شد و به موقع و بی عجله و تشویش بود. و گاها هم پیش می آمد که ذهن احساس خستگی می کرد که ندایی می گفت: کار هر جایی هست باشد از آن دست بکش و استراحتی بده و بعد بیا و ادامه اش بده و چطور با این ایده ها کارها آسان انجام می شد.
عادت کهنه ای دارم که همیشه سعی می کردم تمام کار را یکجا انجام دهم و بعد از انجام کار می دیدم که چه فشاری بر خودم وارد کردم، اما به لطف خدا و آموزه های استاد این عادت را کم رنگتر کردم و راحتتر و لذت بخش تر کارها را انجام می دهم.
همه این ها در راستای همین فرآیند کنترل ذهن است که به لطف الله خوبیها به مسیرش هدایت شدم
سپاس گزار دوستانم درین سایت هستم که با نوشتن تجارب شان در کامنت ها باعث تقویت ایمان من و امثال من ک تازه وارد این مسیر شده ایم میشن.
میخوام یه تجربه در مورد کنترول ذهن بنویسم
شهریور امثال ک وقت قرارداد خونه مون بود دلم میخواست خونه جدید بگیریم اما از آنحایی ک درین اواخر یکسری محدودیت ها برای اتباع است همه میگفتن اگر بلند بشیم ازین خونه نمیتونید خونه جدید بگیرید قیمت ها بالاست و از همه مهمتر بخاطر اتباع بودن کسی خونه نمیده بهتون و اینکه پول گرفتن از صاحب خونه سخته و کلی حرف های منفی دیگرـ
ولی خدارا شکر اهمیتی نمیدادیم ب این حرف ها و باور نکردیم.
و یک شب توی دفترم نوشتم گفتم خدایا خودت ک شرایط ما را میبینی و اینم میدونی ک من دارم روی خودم کار میکنم و برای زندگی بهتر تلاش میکنیم و من تسلیم تو هستم
گفتم خدایا اگر تمدید قرارداد این خونه ب نفع ما است ک من نشونه میخوام یه مبلغی را در ذهنم در نظر گرفتم ک درتوان ما بود گفتم اگر حول هوش این مبلغ پول پیش خونه بالا ببره ک نشونه میبینم ک باید تمدید کنیم و گرنه بلند میشیم و خودت خونه بهتری بما بده
تا اینکه چند روز بعد صاحب خونه زنگ زد و چهار براربر قیمتی ک در ذهنم بود گفت برا پول پیش خونه بدیم و من بدون تردید گفتم بلند میشیم و نشستم ویژه گی های ک دوست داشتم خونه جدید ما داشته باشه را نوشتم و خواهر منم همین کارو کرد
و نتیجه این شد که یک خانه خوب در یک کوچه خلوت با همسایه های خوب ب راحتی نصیب ما شد و جالبی اش اینجا بود ک برای گرفتن پول از صاحب خونه قبلی ما هیچ کاری نکردیم بلکه صاحب املاک خودش از صاحب خونه قبلی پول گرفت و ب صاحب خونه جدید داد و با اون مبلغ اضافه تری ک گذاشتیم روی خونه اونم ب راحتی جور شد و اصلا اذیت نشدیم
چند شب پیش ک دفترم را باز کردم دیدم ویژه گی های خونه ک نوشته بودم بالای 90 درصدش این خونه داره تا جایی ک شک کردم این متن قبل بدست آوردن این خونه نوشته بودم یا بعدش و دیدم در خط آخر نوشته بودم ک خدایا من اینو میخوام و چگونه گی اش را نمیدانم خودت درست کن
از روزی ک پروژه خانه تکانی ذهن را شروع کردم خیلی بیشتر اهمیت ورودی های ذهن را درک میکنم
خدارا شکر تلویزیون فیسبوک و اینستاگرام و تمام کانال های خبری را حذف کردم
سپاس گزار خداوند هستم که من را لایق دونست درین مسیر الهی باشم
خدایا شکرت که قوانین جهان تو ثابت است.
و خدای شکرت که بهترین استاد دنیا را دارم که این قوانین کیهانی را به زبان ساده برایم می آموزاند
خیلی خیلی عالی بود استاد عزیز. مثل همیشه پر بود از اگاهی. من در مورد سلامتی کامل متوجه شدم، هر وقت افکار ناهماهنگی داشته باشم ،یا حسم بد باشه،بدنم واکنش نشون میده. تو این مدت که روی خودم کار کردم فقط یکی دوبار به صورت جزئی سرما خوردم اونم با عسل و دم کرده های طبیعی حالم خوب شده حتی یه قرص هم نخوردم. اون یکی دوبار هم زمانی بوده که به لحاظ احساسی یکم بهم ریختم. الان کامل دستم اومده ،هر زمان حس می کنم یکم انرژی کم دارم یا احساس خستگی و کسالت بکنم، فورا میرم سراغ چیزایی که احساسم رو بهتر می کنه،استراحت می کنم،روی افکارم کار می کنم، هماهنگ میشم وبدنم کامل شارژ میشه. واقعا قانون بدون رد خور در همه زمینه ها نتیجه میده.خصوصا زمینه سلامتی.
من قبل از اینکه قانون رو یاد بگیرم، چون دکتر گفته بود کم خون هستم، دم به دقیقه فشارم می افتاد.کارم خوردن قرص اهن و مولتی ویتامین بود. همیشه دنبال مواذ غذایی بودم که برای کم خونی خوب هستند. اصلا اونقدر توجه کرده بودم که دیگه تا یه چیز ترش میخوردم فشارم می افتاد. اما از وقتی قانون رو یاد گرفتم، این باور رو ساختم که بدن من عالیه، همه مواد و املاح ضروری و مورد نیاز خودش رو تولید می کنه و مواد غذایی یا دارو نیستند که من رو فوی می کنند. بدنم بشدت قویه و سیستم ایمنی بسیار قوی داره.
الان سه ساله هیچ قرص تقویتی نخوردم، همه مواد غذایی رو نوش جانم می کنم و ازشون لذت میبرم و بدنم در بهترین حس و حاله.
خداروصدهزار مرتبه شکر که همه جوره زندگیمون رو داده دست خودمون،که اونحور دلمون میخواد خودمون رو خلق کنیم.
برای همه دوستان و خانواده عزیز عباس منش هم ارزوی بهترین حال،سلامتی کامل و شادی،ثروت و عشق دارم.
یادمون هست که سلامتی طبیعیه ،طبیعیه همیشه سالم باشیم،پیش فرض جهان اینه که ما سالم باشیم،اگر نیستیم بخاطر باورها و افکار محدود کننده ماست. بدن نا از بینهایت سلول سالم و پر انرژی تشکیل شده و هر روز هم خودش رو رفرش می کنه.
یعنی من نمیدونم این دکمه ی هوشمند سایتتون چجوری کار میکنه که وقتی نیت خاصی میکنیم و میگیم منو به نشانه امروزم هدایت کن انقدر قشنگ و دقیق ما رو میبره به قلب هدف
مرسی استادجون عزیزم که انقدر وصلی به اصل وجود و مرسی از خود عزیزم که انقدر خالصانه وصل شدم و هدایت خواستم و مرسی از خداوندِ عزیزتر…
.
دم صبح خواب میدیدم مامانم اومده تو اتاق من زندگی میکنه (ما باهم زندگی نمیکنیم بعد از مهاجرتم و او ایران است) و من خیلی حالم خوب نبود بابت این قضیه و او مثل همیشه اصرار داشت بغلش کنم اما من با اکراه و رودربایستی نمیخواستم این کارو کنم و… خلاصه از خواب بلند شدم دیدم مامانم زنگ زد تصویری همون لحظه و دوتا اتفاق متضاد افتاد در این تماس(خوب و بد احساسی) … یکی اینکه گفت میخواد لبتاپش رو برام بفرسته چون من سیستم نداشتم (که خوشحال شدم و گفتم پولش رو حتما با من حساب کن) و یکی دیگه اینکه من ازش خواستم یکی از کفشهایی که خیلی دوست داشتم رو برام بفرسته… که متوجه شدم داده به کسی! و دروغی به من گفت که خودت گفتی ولی یادت نیست / اما من مطمئنم که نگفتم/ ناراحت شدم..
مامانم همیشه یه کار بدی که میکنه در کنارش یه لطف بزرگ زورکی هم میکنه تا منو شرمنده کنه و دهنم رو ببنده و منو به شک بندازه که هیچی نگم و اعتراض نکنم. واسه همین من هرگز نمیتونم حتی به این فکر کنم که مامانم ضربه ای بمن زده. نمیدونم این مدل شخصیت رو دیدین یا نه. مثل تو فیلما که یکی مثلا یه سیلی بهتون میزنه ولی بعدش میاد شما رو میبوسه و یک خوراکی خوب بهتون میده! حس خوب و بد همزمان در شما ایجاد میکنه و شما گیج میشید دربارش خوب فکر کنید یا بد!
من با اینکه بعد از شنیدن اون فایلهای الگوهای تکرار شونده سعی کردم دیگه بجای جنگیدن و ناراحت شدن از این اخلاق مامانم که وسایل منو بدون اطلاع من بذل و بخشش میکنه و بعدش به زور یه لطف بزرگ بمن میکنه تا خطاش رو بپوشونه … فقط سعی کردم بپذیرمش و حواسمو جمع کنم و خودم رو آماده کرده بودم برای این دست اتفاق ها. یعنی زمان مهاجرتم هرچیزی که گذاشتم و اومدم رو قیدش رو زدم یه جورایی. چون میدونستم احتمالش خیلی زیاده که براشون صاحب جدید پیدا بشه…
.
توی این فایل چندتا موضوع جلب توجه کرد برام.
یکیش مسائلی بود که استاد بدون ترس از پدرشون گفتند و دیدم خیلی از والدین با اینکه دوستشون داریم و عزیزن اما میتونن سمی باشن برامون و باید دوری کرد ازشون بخصوص اونایی که تغییر نمیکنن.
من یک دوره جالبی رو با یک روان درمانگر گذروندم بنام «شفای زخمهای مادری» که پرداختیم به تمام بخش های عجیبی که در لایه های پنهان ذهنمون تبدیل شده به باورهای منفی و موانع… و نمیدونیم خیلیهاش بخاطر مادرمونه! مثلا اینکه مادر میتونه در دوره پیش کلامی کودک حس دوست داشته نشدن رو بهش بده بدون اینکه کلامی رو تکرار کنه و اون حس میشه یک باور بنیادی در فرد و تا بزرگی درش میمونه و نمیفهمه از کجا اومده این باور.
در نهایت هم باید میبخشیدیمش ولی ابتدا پذیرش زخمها باید اتفاق میفتاد و نکته عجیب میدونید کجا بود برای من؟
اینکه در ذهن من و خیلیامون مادر جایگاه خاصی داره و تقدس زیادی بهش بخشیدیم و اصلا حاضر نیستیم بپذیریم خطا کرده!
لااقل برای من اینطوری بود که متوجه شدم من به وجود خدا راحت تونستم شک کنم و بهش خیلی وقتها غر زدم ولی برای مامانم جرأت ندارم حتی دربارش چیز منفی فکر کنم.
و این باعث شده هر دفعه هی ببخشمش و هردفعه به خودم بگم لابد من اشتباه کردم، اون که اشتباه نمیکنه!… هی هی هی دوباره و دوباره و دوباره ازش ضربه خوردم.
وهنوز عذاب وژدان میگیرم هربار که میدونم خطاکرده و میخوام ازش دوری کنم
ولی واقعیت اینه که نباید به والدین تقدس ببخشیم! وگرنه تا عمر داریم همش در حال باج دادن خواهیم بود
اونجا که مسئله خوراک روح رو گفتین…
یادم اومد که نزدیک یه سال قبل همون استادم یه بار به من تیکه ای انداخت و گفت رابطه تو با خانوادت یک رابطه انگلی ست! یعنی تو بخاطر غذا و جای رایگان چسبیدی بهشون و داری همه چی رو تحمل میکنی؟ بلند شو برو مستقل شو
من بهم برخورد و
دوروز بعدش مهاجرت کردم و الهی شکر تا الان یک قرون هم ازشون پول نگرفتم
یه چیزی که وسوسه م میکنه اینه که گاهی مامانم بی قراری میکنه تا بیارمش پیش خودم
ولی من با اینکه شاید میتونم اما نمیخوام!
مطمئنم که ما نباید باهم زندگی کنیم
و بخاطر این موضوع و این تصمیمم که درسته همش عذاب وژدان میگیرم!
.
این فایل برام قشنگ بود. چون کمکم میکنه ثابت قدم بمونم و دلم نسوزه واسه بیقراریهای مامانم.
.
و یه چیز دیگه که گفتین راجع به بغل کردن و ایمنی بدن و باورها…
برام الگو شد
من یه باور مسخرهای دارم که البته بسیاری از یوگیست ها و اینا هم دارن
اینکه وقتی کسی رو بغل میکنیم یا دست میدیم بهش انرژیهای منفیش یا کثیفیهای هاله هاش به ما منتقل میشه یا طرف اگه دزد انرژی و اطلاعات باشه از ذهن و روح ما انرژی میدزده!
یا مثلا درمورد مامانم اینجوریه که هردفعه از نوجوانی بغلش میکردم یه هو یک راز مهمی رو از من فاش میکرد و میگفت مامانا فکر بچه هاشونو میفهمن و خدا همه رازهات رو بمن میگه و منم فهمیدم فلان کارو کردی
این باعث شده هرگز دوست نداشته باشم بغلش کنم و ازش بترسم بجای اینکه دوستش داشته باشم
و الان نزدیک یکساله هیچ کسی رو بغل نکردم
و یا حتی توی روبوسی کردنا و دست دادنها طرف مقابل رو ناخودآگاه کِنِف میکنم بخاطر این باورم
.
باید درستش کنم
باید بدونم که خدا میتونه رازها و انرژیهای های منو سِیف نگه داره و این باور قبلیم میتونه خرافه تلقی بشه
من خودمو از خیلی چیزا محروم کردم بخاطر این داستان!
. تعداد آدمایی که باور شبیه بمن دارن کم نیستن
خانمها خیلی وقتا با هم دست نمیدن بخاطر همین که حس میکنن انرژی منفی طرف مقابل بهشون منتقل میشه
این خیلی بَده!
.
باید مثل همین قصه پندمیک و باور ایمنی و اینا که گفتید عمل کنم دربارش. مرسی واسه این مثالهای خوب و آموزنده.
.
یه چیز دیگه هم که یادم اومد بگم!
من خیییییلی برام پیش اومده که چیزهای ارزشمندی داشتم و مثلا وقتی خونه نبودم و برگشتم و دیدم مامانم بقولی عروسشون کرده!
از دل هر اتفاق خوبی ها و زیبایی هاشو بیرون بکش ونیمه ی پر لیوان رو در هر شرایطی ببین و شکر گزار باش.حس ارامش و قدر دانی از خدا و همه ی امکانات کنونی ات تو را هر روز خوشبختتر ارامتر موفق تر میکند این قانون ساده ی جهان هستی ست پس هر روز تکرار و تکرار و تکرار کن عمل کن و لذت ببر و سعادتمندی رو تجربه کن.اری زندگی همین قدر راحت و شیرین است
میخام تجربیات خودم رو از کنترل ذهن و ورودی های ذهن بگم.
ـ اول از همه باید بگم که خدارو شکر من دیگه کلا اخبار. رو نمیبینم و تا جایی که میتونم هم در مورد نکات منفی صحبت نمیکنم و سعی میکنم اگه جایی صدای اخبار میاد یا اطرافیان درمورد خبر های ید حرف میزنن، جوری خودمو مشغول کنم که اصن متوجه صدا ها نشم.
– در مورد سلامتی، من خیلی بهتر از قبل میتونم تاثیر کنترل ذهن رو درک کنم و چندین بار اخیرا تونستم با مرور باور های مناسب و کنترل ذهن بیماری ها رو پس بزنن.
مثلا:
1- چند شب پیش ساق پام (مثل خیلی وقتا) درد میکرد و همیشه تا وقتی قرص مسکن نخورم دردش اروم نمیشه، ولی این سری من همش با خودم مرور میکردم که بدن من خودش یه داروخانه قوی هست و میتونه درد پام رو اروم کنه، و سعی میکردم حواسم رو از روی درد بردارم.
خلاصه چند ساعت گذشت و درد اونقدر شدید شد که گفتم باید قرص بخورم.ولی همون موقع شام اماده بود و گفتم برم شام بعد میخورم و سعی کردم بازم تمرکزمو از رو درد بردارم. آقا شامو خوردیم اومدم دراز کشیدم گفتم بزار یکم دراز بکشم بعدش میخورم و سرتونو درد نیارم، همین که دراز کشیدم درد آروم شد و فردا صبح که از خواب بیدار شدم یهو یادم اومد دیشب درد داشتما!!! ولی خوب شده و خیلی خوشحال شدم.
2- چند روز پیش رفتم خونه خواهرم خواهرزادمو بردیم دکتر. فهمیدم یه ویروس سرما خوردگی گرفته و نجوا ها بلافاصله اومدن که واای ویروسه، اگه من بغلش کنم منم میگیرم.
ولی من ایمانم قوی تر شده بود و گفتم بدنم من قوی ترین سیستم ایمنی رو داره ، از طرف دیگه احساسمم خوبه پس دلیلی برای مریض شدن نیست. و خلاصه کلی بغلش کردم و بوسشم کردم و الآنم سالم تر از هر وقتی ام.
-من دیروز یه هودی که سفارش اینترنتی داده بودم به دستم رسید. وقتی پوشیدمش دیدم یه کوچولو بزرگتره(ولی نه اونقدر که بد دیده بشه)ولی ذهنمو اروم کردم گفتم اونقدرام بزرگ نیست.
آقا شب شد و من رفتم بخابم. یهوویی نجوا ها شرووووووع کردن کوبیدن تو سر من که چرا نباید اندازم میبود؟چرا بزرگتره؟اگه اندازه باشه خیلی خوشگل. تره و ازین حرفا. ولی اومدم تو سایت خودمو با چند تا کامنت مشغول کردم و خوابم رفت.
امروز دوباره اون نجواها برگشتن، و فکر کردم. همون لحظه یه فایلای عزت نفس رو داشتم گوش میدادم که استاد گفتن یه کارایی که ممکنه از انجامشون خجالت بکشید(به خاطر حرف مردم) رو انجام بدید.
منم فکر کردم، دیدم یکی از دلایل احساس بدم اینه که دیگران تایید نکن لباسمو و همون لحظه با یه ایده نجوا رو خابوندم . گفتم همین الان پوشیدن این لباس یه تمرینه برای من که به حرف مردم اهمیت ندم و یهویی اون احساس بد از پوشیدن لباس، تبدیل شد به انگیزه برای پوشیدنش
و الانم واقعا حسم خوبه بابت داشتن لباسم.
-یه مورد دیگه اینکه هفته پیش به دلایلی بیکار شده بودم و نجوا ها داشتن سرمو میخوردن، ولی همون روزا بود که پروژه گام به گام رو هم شروع کرده بودم+ دوره عزت نفس و داشتم خیلی تمرکزی روی خودم کار میکردم و همون وقتا به فایلی هدایت شدم که، استاد میگفتن از شرایط پیش اومده(در مورد پندمیک) استفاده کنید و تعهدی روی بهبود کار کنید و منم گفتم این هفته فرصت عالیی ایه برای بهبود و تمرکز. و خلاصه منم تمرکزمو از رو نجوا ها برداشتم و خیلی هم اون هفته پر بود از اتفاقات خوب برام.
هر وقت صحبت از دوران پندمیک میشه، فقط می تونم بگم چه دوران طلایی بود! حداقل برای من از مهم ترین ترنینگ پوینت های زندگیم بود،، آزادی زمانی و مکانی که به لطف این دوران بهم داده شد تا متعهدانه روی سایت و آموزه ها کار کنم، یادم میاد چطور متعهد بودم و شوق و اشتیاق داشتم برای تغییر.. یادم میاد چطور توی شش ماه 5تا دفتر از سپاسگزاری و تغییر و تحولاتی که درونم رخ میداد می نوشتم و پر می کردم.. یادم میاد چطور هر روز قدم به قدم خودم رو می شناختم و به خودشناسی بیشتر می رسیدم و برای اولین بار فرصت پیدا کرده بودم توی تایم آزادی که داشتم به خودم و خواسته ها و علایقم فکر کنم و فقط بنویسم از خواسته هام.. یادم میاد چطور با شوق و هیجان روی دوره روزشمار تحول زندگی من کار می کردم و هر روز معجزه آسا تر و زیبا تر از روز قبل جلو می رفت
دوران پندمیک برای من شرایط فوقالعاده کنونی بود و همیشه خیلی خوب ازش یاد می کنم و سپاسگزارم بخاطر وجودش و فرصت های خیلی خوبی که بهم داد تا متمرکز بشم روی خودم و سرمایه گذاری کردن روی خودم و بعد هم نتایج عالی که هر روز شاهدش بودم در حیطه روابط، در حیطه تحصیلی، در حیطه مالی که بدون یک کلمه پدرم ماهیانه من رو دو برابر کرد و در حیطه معنویتتت وای خدایا هرچقدر درباره برکاتی که اون زمان داشت مخصوصا در حوزه معنویت و اون شناختی که داشتم به خدای خودم می رسیدم صحبت کنم واقعا هیچه فقط اشک شوق می ریختم..
چند شب پیش یه خوابی که یک جمله رو نشون میداد دیدم
‘ذهن قدرتمند تو رو به هر خواستهای می رسونه’
کلید اصلی ذهن قدرتمند بود،، ذهنی که فیلتر داره و هر چیزی اجازه ورود به اون رو نداره؛ چقدر این موضوع کنترل ذهن و وردی هاش مهم و اصل و اساسِ که بعد از 14گام یکی از مهم ترین درس هایی که داره بهمون یادآوری میشه این موضوعِ! که بازی رو یادمون نره، که انقدر تکرار کنیم با خودمون که بشه پیش فرض ذهن، که انقدر تکرار کنیم تا بشه باور و خودش رفتارهای بعدمون رو مانیتور کنه.. نمی دونم متوجه شدید یا نه، از وقتی در این دوره شرکت کردیم من یکسری کارهایی رو ناخودآگاه انجام میدم که بعد که بهش فکر می کنم می بینم مقاومت رفتاری که داشتم حاصل فیلتر ورودی هام بوده
خدارو هزار بار شکر می کنم که داخل هیچ شبکه اجتماعی فعال نیستم، خیلی چهره افراد دیدنیِ وقتی ازم می پرسند توییتر داری میگم نه؛ وقتی میگن اوکی توی واتسپ بهت پیام میدیم و لبخند می زنم میگم من که واتسپ ندارم!؛ وقتی میگن خب داخل تلگرام پس، میگم تلگرام هم هر چند ماه یه بار شاید چک کنم و دسترسی ندارم؛ وقتی میگن تیک تاک هم نداری؟ میگم نه؛ میگن اوکی هرچی هم نداشته باشی دیگه اینستا رو که داری، نه؟ میگم اونو که از همون روز اول پاک کردم.. میگن خب چطور زندگی می کنی؟ از هیج جا خبر نداری، با بقیه چطور ارتباط برقرار می کنی؟ میگم به راحتی یا زنگ می زنیم یا پیام میدیم دتس ایت خیلی هم راضی هستم که خبر ندارم و نمیدونم چی شده اینطوری ذهنم آزاد و تایمم برای خودمه و نه برای هدر دادن زمانم به بهانه اینکه حوصلم سر رفته برم مثلا اینستا ببینم بقیه چیکار می کنن؛ من فقط از یوتیوب استفاده می کنم بخاطر منبع های عالی که داره تا بتونم زبانم رو قوی تر کنم و چیزایی که می خوام رو یاد بگیرم،، به خودم گفتم حتی اگر در آینده هم به هر دلیلی هرکدوم از این برنامه ها رو داشته باشم میدونم کنترل ورودی چقدر مهمه که نشتی انرژی برای خودم ایجاد نکنم
تلویزیون رو من تا سه سال پیش بخاطر سریال ها می دیدم اخبار و این چیزها که انگار از بچگیم خط قرمزم بود اصلا ارتباط برقرار نمی کردم باهاش ولی خب مثل هر خونهای پدرم مشتاقانه دنبال میکنه اونم هر صبح و ظهر و عصر و شب!! وقتی متوجه قوانین شدم به کلل سریال ها رو کنار گذاشتم و سریال های موردعلاقه من شدن سفر به دور آمریکا و زندگی در بهشت که درس ها می گیرم و زندگی می کنم باهاشون، از زیبایی و نکات مثبتی که به اشتراک گذاشته میشه چه از طبیعت چه از انسان های فوقالعاده و باحالی که باهاشون برخورد می کنید کلی لذت می برم خودم رو تجسم می کنم که اگر اونجا بودم چه کاری می کردم و چطور لذت می بردم و چه خواسته هایی که در وجودم متولد نشدن از طریق این دو سریال بی نظیر و همینجا صمیمانه از خانم شایسته عزیزم سپاسگزاری می کنم بخاطر صبر و حوصله ای که به خرج دادن و میدن برای شکار این زیبایی ها و به اشتراک گذاشتنش با ما
این پارت رو خیلی دوست داشتم که وقتی انقدر روی خودمون و کنترل ورودی هامون کار می کنیم حتی اگر یه خبر هم انقدر وایرال شده باشه که آخر بشنویم، ذهن میاد نکته مثبت قضیه رو بیرون میکشه چون تحت تعلیم و تربیتِ دیگه..
درباره موضوع سلامتی، من باورهای خیلی خوبی داشتم چون توی ذهنم این بود که من همیشه درحال ورزش کردنم از بچگی توی هر سنی مشغول یه ورزش به خصوص بودم و باورم این بود که بدنم خیلی مقاوم و عالی و آماده ست و متابولیسم فوقالعادهای داره (شاید دو سه بار توی سال به تضاد می خوردم) حالا اینطرف قضیه وقتی داشتم دوران پندمیک روی خودم کار می کردم و لیزری تمرکز گذاشته بودم برای ایجاد سپاسگزاری به عنوان ویژگی شخصیتی، داخل یکی از فایل ها ازتون شنیدم که بیماری در بدن یک فرد سپاسگزار جایی نداره.. از اون روز به بعد قوی ترین باور من همین شد که تا زمانی که من یک انسان سپاسگزار و متمرکز روی زیبایی ها هستم و ذهنم رو کنترل می کنم خیالم تخت باشه از همه چیز،، باز که تکامل طی کردم خداوند چقدر زیبا و عالی هدایتم کرد به یک قسمت از سریال زندگی در بهشت که ازتون یاد بگیرم در برابر بیماری و تضاد برای سلامتی مقاومت نداشته باشم! چون تا وقتی که من در این مسیر هستم و دارم روی خودم کار می کنم، هر اتفاقی برام بیفته در جهت پیشرفت منه حتی اگر بیماری هم باشه برای اینه که سیستم ایمنی من رو قوی تر کنه و اتفاقا همون چیزی هست که بدنم بهش نیاز داشته تا اصلا یکسری پروسه هایی انجام بده سلول ها و بافت های قبل رو تخریب و سلول ها جدید با قدرت بالاتر رو آپدیت و جایگزین کنه
از دوره عزت نفس هم فقط می تونم بگم گنجینه است واقعا با تمرین های عالی و عملی که هر جلسه ما رو به چالش میکشه من دارم زندگی می کنم و اون سیمان ها و بتن هایی که ترمز شدن برام رو یکی یکی تخریب می کنم؛ خداروشکر که خداوند هم مثل هر زمان هدایتم میکنه برای حرکت در این مسیر رویایی؛ خداروشکر بخاطر فرصتی که دارم تا این گام رو هم با تعهد بردارم^^
سلام به زینب عزیز این اولین کامنت من داخل سایت هست. واقعا دیدگاهتون و باورهاتون در مورد سلاامتی عالی بود با اجازتون من دیدگاه شما رو سیو میکنم که هر بار مرور کنم چون باورهای من در مورد سلامتی خیلی ضعیف هست و خیلی خیلی بایدروی باورهام کار کنم
امروز که من این فایل رو دیدم،تقریبا دو سال از کرونا گذشته و در نهایت این ویروس تو ایران در حال ریشه کن شدن هست، من شاغل بودم، شوهرم کارمند بانک هستن و محیط کاری آلوده ایی داشتن از نظر ویروسی، خواستم بگم من و شوهرم همون ماه اول که این بیماری اوند باهم تصمیم گرفتیم اخبار ایران و همه رسانه های دیگر رو بایکوت کنیم، حتی اینستاگراممون هم پاکسازی کردم، ایران روز های تلخ و سیاهی داشت و ناخودآگاه ما اخبار رو میشنیدیم، من و شوهرم تو هونه باهم بسیار آرامش داشتیم، این دوسال بدون توجه به اخبار زندگیمون رو آروم مدیریت کردیم، در شرایطی که همکارای شوهرم خیلی مریض شدن و متاسفانه از بین رفتن، ما دوتا تلاش کردیم حالمونو خوب نگه داریم، ترس رو از سیسنم ایمنیمون دور نگه داریم، الان که دیگه تقریبا بیماری ریشه کن شده، برای اولین بار من و همسرم و بچم هم بیمارشدیم، به خدا قسم من تو این بیماری الان هم خیر و برکت خدا رو دیدم، بیماری سختی نبود شکر خدا ولی هر زمان که بقیه تماس میگرفتن احوال ما رو بپرستند از زیبایی های که تو این بیماری دیدم براشون تعریف میکردم، دیگه کلا بیخیال احوال پرسی ما میشدن😁
ما اون زمان که این فایل رو ندیده بودیم ولی الان با توجه به حرف استاد فهمیدیم راه درست رو رفتیم و طبق حرف استاد هم نتیجه گرفتیم💪
انشالا کم کم من و همه شما ، همه نتایجی که استاد میگن رو با چشم خود میبینیم🙏
بسم الله الرحمن الرحیم
ای نام تو بهترین سرآغاز
بی نام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم
الهی شکرت که توفیق روزانه ای به بنده دادی تا در صلاتی پایدار از لطف تو بگویم
چقدر نام و یاد خدا زیباست و وقتی در ابتدای هر سخنی می آید اعتبار و وقار به آن می بخشد
خدا را سپاسگزارم که در این برودت محسوس دما مرا در خانه ای گرم و دلپذیر نشاند و آسایشی بی نظیر را برایم فراهم آورد تا این گونه در سرخوشی از لطف و رافت او بنویسم
الهی شکرت الهی شکرت الهی شکرت
الهی شکرت که عبارت الهی شکرت را ورد زبانم کردی
از کجای داستان بنویسم که تو را خوش بیاید و مورد رضای تو باشد یا الله
دیشب به وضوح او را در بیان و کلامم حس کردم
موضوعی پیشامد که می بایست کمی جدیتر با مادرم صحبت کنم و نیاز به شفاف سازی و اعلام نظر قاطعانه ای داشت
در ابتدای سخن می فهمیدم که شیطان دارد قلقلکم میدهد و وسوسه می شوم که از چارچوب احترام خارج شوم، اما از جایی انگار خورشید جان از پس ابر سیاه نفسانی سر برآورد و کلامم سمت سویی بهتر پیدا کرد. دیگر چیزی در ذهنم هوشیار بود که گوشه و کنایه و نیش نزند.
به لطف حق صحبت هایی استوار و جدی و روشنگر را با مادر عزیزم داشتم و با درستی سخنانم تمام شد. و چه جالب توانستم از آن موضوعی که مدت ها در چگونگی بیانش مانده بودم به طرز شایسته ای سربلند بیرون بیایم.
به نظر من موضوعات خانوادگی باید در بهترین شرایط روحی و ذهنی حل و فصل شوند، در غیر این صورت چالش و اصطکاک به وجود می آید.
خدایا شکرت که توانایی کنترل ذهن را یادم دادی و در این مسیر هدایت و حمایتم کردی
واقعا دست مریزاد به استاد
هر بار که در کنترل ذهن خوب عمل می کنی، کنترل ذهن برای دفعات بعدی برایت آسان تر می شود چون تو در آن مهارت بیشتری به دست می آوری
چقدر این آیه فوق العاده است
وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا طلاق 2
در این آیه دارد از فعل مضارع استفاده می شود، یعنی کسی که از این عضله کنترل ذهن درست و به استمرار استفاده کند و جانب خدایش را نگه دارد، خداوند در هر شرایطی دستش را می گیرد و راه نجات را نشانش می دهد.
تجربه دیشبم با آگاهی هایی که در حین نوشتن این این کامنت دریافت می کنم، درک جدید و مطابق با تجربه زندگی را به بنده داد تا خیلی خیلی بهتر منظور این آیه را بفهمم.
خداااااایا شششکرت
این نگاه استاد در مورد آسانی کارها چقدر هوشمندانه است، و این جمله ای که از انیشتین بارها تکرار کرده که: اگر می بینی کارها آسان پیش می رود بدان که خداوند کارها را انجام می دهد.
این چند روزه که برای میهمانی شب یلدا آماده می شویم به نوعی خانه تکانی هم انجام دادیم و در این مسیر چه روان و آسان کارها روی ریل قرار می گرفت و انجام می شد و به موقع و بی عجله و تشویش بود. و گاها هم پیش می آمد که ذهن احساس خستگی می کرد که ندایی می گفت: کار هر جایی هست باشد از آن دست بکش و استراحتی بده و بعد بیا و ادامه اش بده و چطور با این ایده ها کارها آسان انجام می شد.
عادت کهنه ای دارم که همیشه سعی می کردم تمام کار را یکجا انجام دهم و بعد از انجام کار می دیدم که چه فشاری بر خودم وارد کردم، اما به لطف خدا و آموزه های استاد این عادت را کم رنگتر کردم و راحتتر و لذت بخش تر کارها را انجام می دهم.
همه این ها در راستای همین فرآیند کنترل ذهن است که به لطف الله خوبیها به مسیرش هدایت شدم
خدایا شکرت
یا رب العالمین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدانا الصراط المستقیم
بنام خداوند مهربان
سلامی به زیبایی پاییز خدمت هر دو استاد ارزشمندم
سپاس گزار دوستانم درین سایت هستم که با نوشتن تجارب شان در کامنت ها باعث تقویت ایمان من و امثال من ک تازه وارد این مسیر شده ایم میشن.
میخوام یه تجربه در مورد کنترول ذهن بنویسم
شهریور امثال ک وقت قرارداد خونه مون بود دلم میخواست خونه جدید بگیریم اما از آنحایی ک درین اواخر یکسری محدودیت ها برای اتباع است همه میگفتن اگر بلند بشیم ازین خونه نمیتونید خونه جدید بگیرید قیمت ها بالاست و از همه مهمتر بخاطر اتباع بودن کسی خونه نمیده بهتون و اینکه پول گرفتن از صاحب خونه سخته و کلی حرف های منفی دیگرـ
ولی خدارا شکر اهمیتی نمیدادیم ب این حرف ها و باور نکردیم.
و یک شب توی دفترم نوشتم گفتم خدایا خودت ک شرایط ما را میبینی و اینم میدونی ک من دارم روی خودم کار میکنم و برای زندگی بهتر تلاش میکنیم و من تسلیم تو هستم
گفتم خدایا اگر تمدید قرارداد این خونه ب نفع ما است ک من نشونه میخوام یه مبلغی را در ذهنم در نظر گرفتم ک درتوان ما بود گفتم اگر حول هوش این مبلغ پول پیش خونه بالا ببره ک نشونه میبینم ک باید تمدید کنیم و گرنه بلند میشیم و خودت خونه بهتری بما بده
تا اینکه چند روز بعد صاحب خونه زنگ زد و چهار براربر قیمتی ک در ذهنم بود گفت برا پول پیش خونه بدیم و من بدون تردید گفتم بلند میشیم و نشستم ویژه گی های ک دوست داشتم خونه جدید ما داشته باشه را نوشتم و خواهر منم همین کارو کرد
و نتیجه این شد که یک خانه خوب در یک کوچه خلوت با همسایه های خوب ب راحتی نصیب ما شد و جالبی اش اینجا بود ک برای گرفتن پول از صاحب خونه قبلی ما هیچ کاری نکردیم بلکه صاحب املاک خودش از صاحب خونه قبلی پول گرفت و ب صاحب خونه جدید داد و با اون مبلغ اضافه تری ک گذاشتیم روی خونه اونم ب راحتی جور شد و اصلا اذیت نشدیم
چند شب پیش ک دفترم را باز کردم دیدم ویژه گی های خونه ک نوشته بودم بالای 90 درصدش این خونه داره تا جایی ک شک کردم این متن قبل بدست آوردن این خونه نوشته بودم یا بعدش و دیدم در خط آخر نوشته بودم ک خدایا من اینو میخوام و چگونه گی اش را نمیدانم خودت درست کن
از روزی ک پروژه خانه تکانی ذهن را شروع کردم خیلی بیشتر اهمیت ورودی های ذهن را درک میکنم
خدارا شکر تلویزیون فیسبوک و اینستاگرام و تمام کانال های خبری را حذف کردم
سپاس گزار خداوند هستم که من را لایق دونست درین مسیر الهی باشم
خدایا شکرت که قوانین جهان تو ثابت است.
و خدای شکرت که بهترین استاد دنیا را دارم که این قوانین کیهانی را به زبان ساده برایم می آموزاند
خدایا شکرت
خیلی خیلی عالی بود استاد عزیز. مثل همیشه پر بود از اگاهی. من در مورد سلامتی کامل متوجه شدم، هر وقت افکار ناهماهنگی داشته باشم ،یا حسم بد باشه،بدنم واکنش نشون میده. تو این مدت که روی خودم کار کردم فقط یکی دوبار به صورت جزئی سرما خوردم اونم با عسل و دم کرده های طبیعی حالم خوب شده حتی یه قرص هم نخوردم. اون یکی دوبار هم زمانی بوده که به لحاظ احساسی یکم بهم ریختم. الان کامل دستم اومده ،هر زمان حس می کنم یکم انرژی کم دارم یا احساس خستگی و کسالت بکنم، فورا میرم سراغ چیزایی که احساسم رو بهتر می کنه،استراحت می کنم،روی افکارم کار می کنم، هماهنگ میشم وبدنم کامل شارژ میشه. واقعا قانون بدون رد خور در همه زمینه ها نتیجه میده.خصوصا زمینه سلامتی.
من قبل از اینکه قانون رو یاد بگیرم، چون دکتر گفته بود کم خون هستم، دم به دقیقه فشارم می افتاد.کارم خوردن قرص اهن و مولتی ویتامین بود. همیشه دنبال مواذ غذایی بودم که برای کم خونی خوب هستند. اصلا اونقدر توجه کرده بودم که دیگه تا یه چیز ترش میخوردم فشارم می افتاد. اما از وقتی قانون رو یاد گرفتم، این باور رو ساختم که بدن من عالیه، همه مواد و املاح ضروری و مورد نیاز خودش رو تولید می کنه و مواد غذایی یا دارو نیستند که من رو فوی می کنند. بدنم بشدت قویه و سیستم ایمنی بسیار قوی داره.
الان سه ساله هیچ قرص تقویتی نخوردم، همه مواد غذایی رو نوش جانم می کنم و ازشون لذت میبرم و بدنم در بهترین حس و حاله.
خداروصدهزار مرتبه شکر که همه جوره زندگیمون رو داده دست خودمون،که اونحور دلمون میخواد خودمون رو خلق کنیم.
برای همه دوستان و خانواده عزیز عباس منش هم ارزوی بهترین حال،سلامتی کامل و شادی،ثروت و عشق دارم.
یادمون هست که سلامتی طبیعیه ،طبیعیه همیشه سالم باشیم،پیش فرض جهان اینه که ما سالم باشیم،اگر نیستیم بخاطر باورها و افکار محدود کننده ماست. بدن نا از بینهایت سلول سالم و پر انرژی تشکیل شده و هر روز هم خودش رو رفرش می کنه.
یعنی من نمیدونم این دکمه ی هوشمند سایتتون چجوری کار میکنه که وقتی نیت خاصی میکنیم و میگیم منو به نشانه امروزم هدایت کن انقدر قشنگ و دقیق ما رو میبره به قلب هدف
مرسی استادجون عزیزم که انقدر وصلی به اصل وجود و مرسی از خود عزیزم که انقدر خالصانه وصل شدم و هدایت خواستم و مرسی از خداوندِ عزیزتر…
.
دم صبح خواب میدیدم مامانم اومده تو اتاق من زندگی میکنه (ما باهم زندگی نمیکنیم بعد از مهاجرتم و او ایران است) و من خیلی حالم خوب نبود بابت این قضیه و او مثل همیشه اصرار داشت بغلش کنم اما من با اکراه و رودربایستی نمیخواستم این کارو کنم و… خلاصه از خواب بلند شدم دیدم مامانم زنگ زد تصویری همون لحظه و دوتا اتفاق متضاد افتاد در این تماس(خوب و بد احساسی) … یکی اینکه گفت میخواد لبتاپش رو برام بفرسته چون من سیستم نداشتم (که خوشحال شدم و گفتم پولش رو حتما با من حساب کن) و یکی دیگه اینکه من ازش خواستم یکی از کفشهایی که خیلی دوست داشتم رو برام بفرسته… که متوجه شدم داده به کسی! و دروغی به من گفت که خودت گفتی ولی یادت نیست / اما من مطمئنم که نگفتم/ ناراحت شدم..
مامانم همیشه یه کار بدی که میکنه در کنارش یه لطف بزرگ زورکی هم میکنه تا منو شرمنده کنه و دهنم رو ببنده و منو به شک بندازه که هیچی نگم و اعتراض نکنم. واسه همین من هرگز نمیتونم حتی به این فکر کنم که مامانم ضربه ای بمن زده. نمیدونم این مدل شخصیت رو دیدین یا نه. مثل تو فیلما که یکی مثلا یه سیلی بهتون میزنه ولی بعدش میاد شما رو میبوسه و یک خوراکی خوب بهتون میده! حس خوب و بد همزمان در شما ایجاد میکنه و شما گیج میشید دربارش خوب فکر کنید یا بد!
من با اینکه بعد از شنیدن اون فایلهای الگوهای تکرار شونده سعی کردم دیگه بجای جنگیدن و ناراحت شدن از این اخلاق مامانم که وسایل منو بدون اطلاع من بذل و بخشش میکنه و بعدش به زور یه لطف بزرگ بمن میکنه تا خطاش رو بپوشونه … فقط سعی کردم بپذیرمش و حواسمو جمع کنم و خودم رو آماده کرده بودم برای این دست اتفاق ها. یعنی زمان مهاجرتم هرچیزی که گذاشتم و اومدم رو قیدش رو زدم یه جورایی. چون میدونستم احتمالش خیلی زیاده که براشون صاحب جدید پیدا بشه…
.
توی این فایل چندتا موضوع جلب توجه کرد برام.
یکیش مسائلی بود که استاد بدون ترس از پدرشون گفتند و دیدم خیلی از والدین با اینکه دوستشون داریم و عزیزن اما میتونن سمی باشن برامون و باید دوری کرد ازشون بخصوص اونایی که تغییر نمیکنن.
من یک دوره جالبی رو با یک روان درمانگر گذروندم بنام «شفای زخمهای مادری» که پرداختیم به تمام بخش های عجیبی که در لایه های پنهان ذهنمون تبدیل شده به باورهای منفی و موانع… و نمیدونیم خیلیهاش بخاطر مادرمونه! مثلا اینکه مادر میتونه در دوره پیش کلامی کودک حس دوست داشته نشدن رو بهش بده بدون اینکه کلامی رو تکرار کنه و اون حس میشه یک باور بنیادی در فرد و تا بزرگی درش میمونه و نمیفهمه از کجا اومده این باور.
در نهایت هم باید میبخشیدیمش ولی ابتدا پذیرش زخمها باید اتفاق میفتاد و نکته عجیب میدونید کجا بود برای من؟
اینکه در ذهن من و خیلیامون مادر جایگاه خاصی داره و تقدس زیادی بهش بخشیدیم و اصلا حاضر نیستیم بپذیریم خطا کرده!
لااقل برای من اینطوری بود که متوجه شدم من به وجود خدا راحت تونستم شک کنم و بهش خیلی وقتها غر زدم ولی برای مامانم جرأت ندارم حتی دربارش چیز منفی فکر کنم.
و این باعث شده هر دفعه هی ببخشمش و هردفعه به خودم بگم لابد من اشتباه کردم، اون که اشتباه نمیکنه!… هی هی هی دوباره و دوباره و دوباره ازش ضربه خوردم.
وهنوز عذاب وژدان میگیرم هربار که میدونم خطاکرده و میخوام ازش دوری کنم
ولی واقعیت اینه که نباید به والدین تقدس ببخشیم! وگرنه تا عمر داریم همش در حال باج دادن خواهیم بود
اونجا که مسئله خوراک روح رو گفتین…
یادم اومد که نزدیک یه سال قبل همون استادم یه بار به من تیکه ای انداخت و گفت رابطه تو با خانوادت یک رابطه انگلی ست! یعنی تو بخاطر غذا و جای رایگان چسبیدی بهشون و داری همه چی رو تحمل میکنی؟ بلند شو برو مستقل شو
من بهم برخورد و
دوروز بعدش مهاجرت کردم و الهی شکر تا الان یک قرون هم ازشون پول نگرفتم
یه چیزی که وسوسه م میکنه اینه که گاهی مامانم بی قراری میکنه تا بیارمش پیش خودم
ولی من با اینکه شاید میتونم اما نمیخوام!
مطمئنم که ما نباید باهم زندگی کنیم
و بخاطر این موضوع و این تصمیمم که درسته همش عذاب وژدان میگیرم!
.
این فایل برام قشنگ بود. چون کمکم میکنه ثابت قدم بمونم و دلم نسوزه واسه بیقراریهای مامانم.
.
و یه چیز دیگه که گفتین راجع به بغل کردن و ایمنی بدن و باورها…
برام الگو شد
من یه باور مسخرهای دارم که البته بسیاری از یوگیست ها و اینا هم دارن
اینکه وقتی کسی رو بغل میکنیم یا دست میدیم بهش انرژیهای منفیش یا کثیفیهای هاله هاش به ما منتقل میشه یا طرف اگه دزد انرژی و اطلاعات باشه از ذهن و روح ما انرژی میدزده!
یا مثلا درمورد مامانم اینجوریه که هردفعه از نوجوانی بغلش میکردم یه هو یک راز مهمی رو از من فاش میکرد و میگفت مامانا فکر بچه هاشونو میفهمن و خدا همه رازهات رو بمن میگه و منم فهمیدم فلان کارو کردی
این باعث شده هرگز دوست نداشته باشم بغلش کنم و ازش بترسم بجای اینکه دوستش داشته باشم
و الان نزدیک یکساله هیچ کسی رو بغل نکردم
و یا حتی توی روبوسی کردنا و دست دادنها طرف مقابل رو ناخودآگاه کِنِف میکنم بخاطر این باورم
.
باید درستش کنم
باید بدونم که خدا میتونه رازها و انرژیهای های منو سِیف نگه داره و این باور قبلیم میتونه خرافه تلقی بشه
من خودمو از خیلی چیزا محروم کردم بخاطر این داستان!
. تعداد آدمایی که باور شبیه بمن دارن کم نیستن
خانمها خیلی وقتا با هم دست نمیدن بخاطر همین که حس میکنن انرژی منفی طرف مقابل بهشون منتقل میشه
این خیلی بَده!
.
باید مثل همین قصه پندمیک و باور ایمنی و اینا که گفتید عمل کنم دربارش. مرسی واسه این مثالهای خوب و آموزنده.
.
یه چیز دیگه هم که یادم اومد بگم!
من خیییییلی برام پیش اومده که چیزهای ارزشمندی داشتم و مثلا وقتی خونه نبودم و برگشتم و دیدم مامانم بقولی عروسشون کرده!
و درون لحظه همیشه انکار میکرد وقتی دنبالشون میگشتم میگفت لابد خوب نگشتی، هست همونجا…
و بعدا مثلا از بابام میشنیدم که میگفت فلان وسیله ت رو مامان عروس کرد داد به همسایه…
.
من به تازگی فهمیدم این اصطلاح «عروسش کردیم» چقدر در باورسازی منفی برای ازدواج تاثیر منفی داشته
گفتم بهتون بگم اگه شماها هم حتی به شوخی ازش استفاده میکنید لطفا نکنید!
من هردفعه برام خواستگار میومد یا مامانم اصرار میکرد ازدواج کنم همش حس میکردم دیگه دوستم نداره و من اضافی ام و میخواد از شر من خلاص بشه
.
یا مثلا یادمه هردفعه مشق هام رو نمینوشتم زمان دبستان، مامان بزرگم تهدیدم میکرد و میگفت اگه درس نخونی عروست میکنیم ها!
یا هروقت گریه میکردم
میگفت اگه گریه کنی شوهرت میدیم!
… آخه این چه شوخی ای بود؟
امروز میفهمم یکی از ترسهای من از ازدواج بخاطر ایناست…
.
چقدر این کلام و باورسازیها و حس هایی که در هم ایجاد میکنیم قدرتمندند!
از دل هر اتفاق خوبی ها و زیبایی هاشو بیرون بکش ونیمه ی پر لیوان رو در هر شرایطی ببین و شکر گزار باش.حس ارامش و قدر دانی از خدا و همه ی امکانات کنونی ات تو را هر روز خوشبختتر ارامتر موفق تر میکند این قانون ساده ی جهان هستی ست پس هر روز تکرار و تکرار و تکرار کن عمل کن و لذت ببر و سعادتمندی رو تجربه کن.اری زندگی همین قدر راحت و شیرین است
به نام خدا.
سلام عزیزان دل.
میخام تجربیات خودم رو از کنترل ذهن و ورودی های ذهن بگم.
ـ اول از همه باید بگم که خدارو شکر من دیگه کلا اخبار. رو نمیبینم و تا جایی که میتونم هم در مورد نکات منفی صحبت نمیکنم و سعی میکنم اگه جایی صدای اخبار میاد یا اطرافیان درمورد خبر های ید حرف میزنن، جوری خودمو مشغول کنم که اصن متوجه صدا ها نشم.
– در مورد سلامتی، من خیلی بهتر از قبل میتونم تاثیر کنترل ذهن رو درک کنم و چندین بار اخیرا تونستم با مرور باور های مناسب و کنترل ذهن بیماری ها رو پس بزنن.
مثلا:
1- چند شب پیش ساق پام (مثل خیلی وقتا) درد میکرد و همیشه تا وقتی قرص مسکن نخورم دردش اروم نمیشه، ولی این سری من همش با خودم مرور میکردم که بدن من خودش یه داروخانه قوی هست و میتونه درد پام رو اروم کنه، و سعی میکردم حواسم رو از روی درد بردارم.
خلاصه چند ساعت گذشت و درد اونقدر شدید شد که گفتم باید قرص بخورم.ولی همون موقع شام اماده بود و گفتم برم شام بعد میخورم و سعی کردم بازم تمرکزمو از رو درد بردارم. آقا شامو خوردیم اومدم دراز کشیدم گفتم بزار یکم دراز بکشم بعدش میخورم و سرتونو درد نیارم، همین که دراز کشیدم درد آروم شد و فردا صبح که از خواب بیدار شدم یهو یادم اومد دیشب درد داشتما!!! ولی خوب شده و خیلی خوشحال شدم.
2- چند روز پیش رفتم خونه خواهرم خواهرزادمو بردیم دکتر. فهمیدم یه ویروس سرما خوردگی گرفته و نجوا ها بلافاصله اومدن که واای ویروسه، اگه من بغلش کنم منم میگیرم.
ولی من ایمانم قوی تر شده بود و گفتم بدنم من قوی ترین سیستم ایمنی رو داره ، از طرف دیگه احساسمم خوبه پس دلیلی برای مریض شدن نیست. و خلاصه کلی بغلش کردم و بوسشم کردم و الآنم سالم تر از هر وقتی ام.
-من دیروز یه هودی که سفارش اینترنتی داده بودم به دستم رسید. وقتی پوشیدمش دیدم یه کوچولو بزرگتره(ولی نه اونقدر که بد دیده بشه)ولی ذهنمو اروم کردم گفتم اونقدرام بزرگ نیست.
آقا شب شد و من رفتم بخابم. یهوویی نجوا ها شرووووووع کردن کوبیدن تو سر من که چرا نباید اندازم میبود؟چرا بزرگتره؟اگه اندازه باشه خیلی خوشگل. تره و ازین حرفا. ولی اومدم تو سایت خودمو با چند تا کامنت مشغول کردم و خوابم رفت.
امروز دوباره اون نجواها برگشتن، و فکر کردم. همون لحظه یه فایلای عزت نفس رو داشتم گوش میدادم که استاد گفتن یه کارایی که ممکنه از انجامشون خجالت بکشید(به خاطر حرف مردم) رو انجام بدید.
منم فکر کردم، دیدم یکی از دلایل احساس بدم اینه که دیگران تایید نکن لباسمو و همون لحظه با یه ایده نجوا رو خابوندم . گفتم همین الان پوشیدن این لباس یه تمرینه برای من که به حرف مردم اهمیت ندم و یهویی اون احساس بد از پوشیدن لباس، تبدیل شد به انگیزه برای پوشیدنش
و الانم واقعا حسم خوبه بابت داشتن لباسم.
-یه مورد دیگه اینکه هفته پیش به دلایلی بیکار شده بودم و نجوا ها داشتن سرمو میخوردن، ولی همون روزا بود که پروژه گام به گام رو هم شروع کرده بودم+ دوره عزت نفس و داشتم خیلی تمرکزی روی خودم کار میکردم و همون وقتا به فایلی هدایت شدم که، استاد میگفتن از شرایط پیش اومده(در مورد پندمیک) استفاده کنید و تعهدی روی بهبود کار کنید و منم گفتم این هفته فرصت عالیی ایه برای بهبود و تمرکز. و خلاصه منم تمرکزمو از رو نجوا ها برداشتم و خیلی هم اون هفته پر بود از اتفاقات خوب برام.
—–
خدایا شکرت🫶
ممنونم استاد قشنگم و خانم شایسته زیبا
به نام ربّ یگانه هدایتگر جهان هستی
گام چهاردهم از پروژه “خانه تکانی ذهن، گام به گام”
سلام به دوستان عزیز و نازنینم در این پروژه هدایتی
هر وقت صحبت از دوران پندمیک میشه، فقط می تونم بگم چه دوران طلایی بود! حداقل برای من از مهم ترین ترنینگ پوینت های زندگیم بود،، آزادی زمانی و مکانی که به لطف این دوران بهم داده شد تا متعهدانه روی سایت و آموزه ها کار کنم، یادم میاد چطور متعهد بودم و شوق و اشتیاق داشتم برای تغییر.. یادم میاد چطور توی شش ماه 5تا دفتر از سپاسگزاری و تغییر و تحولاتی که درونم رخ میداد می نوشتم و پر می کردم.. یادم میاد چطور هر روز قدم به قدم خودم رو می شناختم و به خودشناسی بیشتر می رسیدم و برای اولین بار فرصت پیدا کرده بودم توی تایم آزادی که داشتم به خودم و خواسته ها و علایقم فکر کنم و فقط بنویسم از خواسته هام.. یادم میاد چطور با شوق و هیجان روی دوره روزشمار تحول زندگی من کار می کردم و هر روز معجزه آسا تر و زیبا تر از روز قبل جلو می رفت
دوران پندمیک برای من شرایط فوقالعاده کنونی بود و همیشه خیلی خوب ازش یاد می کنم و سپاسگزارم بخاطر وجودش و فرصت های خیلی خوبی که بهم داد تا متمرکز بشم روی خودم و سرمایه گذاری کردن روی خودم و بعد هم نتایج عالی که هر روز شاهدش بودم در حیطه روابط، در حیطه تحصیلی، در حیطه مالی که بدون یک کلمه پدرم ماهیانه من رو دو برابر کرد و در حیطه معنویتتت وای خدایا هرچقدر درباره برکاتی که اون زمان داشت مخصوصا در حوزه معنویت و اون شناختی که داشتم به خدای خودم می رسیدم صحبت کنم واقعا هیچه فقط اشک شوق می ریختم..
چند شب پیش یه خوابی که یک جمله رو نشون میداد دیدم
‘ذهن قدرتمند تو رو به هر خواستهای می رسونه’
کلید اصلی ذهن قدرتمند بود،، ذهنی که فیلتر داره و هر چیزی اجازه ورود به اون رو نداره؛ چقدر این موضوع کنترل ذهن و وردی هاش مهم و اصل و اساسِ که بعد از 14گام یکی از مهم ترین درس هایی که داره بهمون یادآوری میشه این موضوعِ! که بازی رو یادمون نره، که انقدر تکرار کنیم با خودمون که بشه پیش فرض ذهن، که انقدر تکرار کنیم تا بشه باور و خودش رفتارهای بعدمون رو مانیتور کنه.. نمی دونم متوجه شدید یا نه، از وقتی در این دوره شرکت کردیم من یکسری کارهایی رو ناخودآگاه انجام میدم که بعد که بهش فکر می کنم می بینم مقاومت رفتاری که داشتم حاصل فیلتر ورودی هام بوده
خدارو هزار بار شکر می کنم که داخل هیچ شبکه اجتماعی فعال نیستم، خیلی چهره افراد دیدنیِ وقتی ازم می پرسند توییتر داری میگم نه؛ وقتی میگن اوکی توی واتسپ بهت پیام میدیم و لبخند می زنم میگم من که واتسپ ندارم!؛ وقتی میگن خب داخل تلگرام پس، میگم تلگرام هم هر چند ماه یه بار شاید چک کنم و دسترسی ندارم؛ وقتی میگن تیک تاک هم نداری؟ میگم نه؛ میگن اوکی هرچی هم نداشته باشی دیگه اینستا رو که داری، نه؟ میگم اونو که از همون روز اول پاک کردم.. میگن خب چطور زندگی می کنی؟ از هیج جا خبر نداری، با بقیه چطور ارتباط برقرار می کنی؟ میگم به راحتی یا زنگ می زنیم یا پیام میدیم دتس ایت خیلی هم راضی هستم که خبر ندارم و نمیدونم چی شده اینطوری ذهنم آزاد و تایمم برای خودمه و نه برای هدر دادن زمانم به بهانه اینکه حوصلم سر رفته برم مثلا اینستا ببینم بقیه چیکار می کنن؛ من فقط از یوتیوب استفاده می کنم بخاطر منبع های عالی که داره تا بتونم زبانم رو قوی تر کنم و چیزایی که می خوام رو یاد بگیرم،، به خودم گفتم حتی اگر در آینده هم به هر دلیلی هرکدوم از این برنامه ها رو داشته باشم میدونم کنترل ورودی چقدر مهمه که نشتی انرژی برای خودم ایجاد نکنم
تلویزیون رو من تا سه سال پیش بخاطر سریال ها می دیدم اخبار و این چیزها که انگار از بچگیم خط قرمزم بود اصلا ارتباط برقرار نمی کردم باهاش ولی خب مثل هر خونهای پدرم مشتاقانه دنبال میکنه اونم هر صبح و ظهر و عصر و شب!! وقتی متوجه قوانین شدم به کلل سریال ها رو کنار گذاشتم و سریال های موردعلاقه من شدن سفر به دور آمریکا و زندگی در بهشت که درس ها می گیرم و زندگی می کنم باهاشون، از زیبایی و نکات مثبتی که به اشتراک گذاشته میشه چه از طبیعت چه از انسان های فوقالعاده و باحالی که باهاشون برخورد می کنید کلی لذت می برم خودم رو تجسم می کنم که اگر اونجا بودم چه کاری می کردم و چطور لذت می بردم و چه خواسته هایی که در وجودم متولد نشدن از طریق این دو سریال بی نظیر و همینجا صمیمانه از خانم شایسته عزیزم سپاسگزاری می کنم بخاطر صبر و حوصله ای که به خرج دادن و میدن برای شکار این زیبایی ها و به اشتراک گذاشتنش با ما
این پارت رو خیلی دوست داشتم که وقتی انقدر روی خودمون و کنترل ورودی هامون کار می کنیم حتی اگر یه خبر هم انقدر وایرال شده باشه که آخر بشنویم، ذهن میاد نکته مثبت قضیه رو بیرون میکشه چون تحت تعلیم و تربیتِ دیگه..
درباره موضوع سلامتی، من باورهای خیلی خوبی داشتم چون توی ذهنم این بود که من همیشه درحال ورزش کردنم از بچگی توی هر سنی مشغول یه ورزش به خصوص بودم و باورم این بود که بدنم خیلی مقاوم و عالی و آماده ست و متابولیسم فوقالعادهای داره (شاید دو سه بار توی سال به تضاد می خوردم) حالا اینطرف قضیه وقتی داشتم دوران پندمیک روی خودم کار می کردم و لیزری تمرکز گذاشته بودم برای ایجاد سپاسگزاری به عنوان ویژگی شخصیتی، داخل یکی از فایل ها ازتون شنیدم که بیماری در بدن یک فرد سپاسگزار جایی نداره.. از اون روز به بعد قوی ترین باور من همین شد که تا زمانی که من یک انسان سپاسگزار و متمرکز روی زیبایی ها هستم و ذهنم رو کنترل می کنم خیالم تخت باشه از همه چیز،، باز که تکامل طی کردم خداوند چقدر زیبا و عالی هدایتم کرد به یک قسمت از سریال زندگی در بهشت که ازتون یاد بگیرم در برابر بیماری و تضاد برای سلامتی مقاومت نداشته باشم! چون تا وقتی که من در این مسیر هستم و دارم روی خودم کار می کنم، هر اتفاقی برام بیفته در جهت پیشرفت منه حتی اگر بیماری هم باشه برای اینه که سیستم ایمنی من رو قوی تر کنه و اتفاقا همون چیزی هست که بدنم بهش نیاز داشته تا اصلا یکسری پروسه هایی انجام بده سلول ها و بافت های قبل رو تخریب و سلول ها جدید با قدرت بالاتر رو آپدیت و جایگزین کنه
از دوره عزت نفس هم فقط می تونم بگم گنجینه است واقعا با تمرین های عالی و عملی که هر جلسه ما رو به چالش میکشه من دارم زندگی می کنم و اون سیمان ها و بتن هایی که ترمز شدن برام رو یکی یکی تخریب می کنم؛ خداروشکر که خداوند هم مثل هر زمان هدایتم میکنه برای حرکت در این مسیر رویایی؛ خداروشکر بخاطر فرصتی که دارم تا این گام رو هم با تعهد بردارم^^
سلام به زینب عزیز این اولین کامنت من داخل سایت هست. واقعا دیدگاهتون و باورهاتون در مورد سلاامتی عالی بود با اجازتون من دیدگاه شما رو سیو میکنم که هر بار مرور کنم چون باورهای من در مورد سلامتی خیلی ضعیف هست و خیلی خیلی بایدروی باورهام کار کنم
سلام به استاد عزیزم و سلام به خانم شایسته مهربان.
سلام به دوستان حقیقی.
خیلی برام جالبه.
تا الان که 30 سالمه حتی یه بار هم توی عمرم به داشتن دلار فکر نکرده بودم.
حتی یک دلار هم نداشتم و ندارم.خخخ
اما الان با ورودی هایی که از سایت میگیرم،یواش یواش دارم به چیزهایی فک میکنم که قبلا اصلا بهش فکر نمیکردم.
مثل داشتن دلار.
الان دلم میخواد حساب ارزی پر از دلار داشته باشم.خخخ
قبلا به هیچ عنوان به مسافرت خارج از کشور فکر نمیکردم چه برسه به زندگی در خارج از کشور.
ولی الان دارم به مسافرت و زندگی خارج از کشور فکر میکنم اونم کجا؟امریییییکا…..
خیلی جالبه چند روز،پیش همینطوری به شوخی به مادرم میگفتم بیا برای تفریح بریم امریکا.
بعد دیشب رفتم خونه مادرم و زن داداشم از رفتن دو تا از اقواممون که برادر هستند به امریکا خبر داد.
و من چقدرررررر ذوق کردم……
خلاصه پسر برادرم هم یه جوراب خریده بود.یک هو دختر برادر بزرگم که فقط 8 سالشه گفت روی جوراب ،پرچمامریکا دوختن….
خلاصه خیلی برام شیرین بود دیدن این همه نشانه از امریکا!
خدایا شکرت به قول دوستان یواش یواش داره این سیمانهای مغزم ترک بر میداره.
قسمت 14
کنترل ورودی های ذهن:
1.خلاقیت در یافتن نکات مثبت، هر شرایطی را به سمت شرایط بهتر، تغییر می دهد؛فردی با ذهنیت خالق شرایط،
2.ایمان لازم برای غلبه بر ترسهایی را در وجود شما بیدار می کند که در این نقطه از زندگی، شما را متوقف نگه داشته است.
3.مأموریت دوره عزت نفس، بهبود باور منطقی: رابطه شما با انرژی خالقی است که تمام جواب های مسائل شما را می داند.
4.شرایط مون لذت بخش کنونی باشع:)
5.عدم واکنش به شرایط بیرونی
کنترل ذهن= خالق بودن مون
6.وقتی فرکانست در مورد عوامل بیرونی باور و افکار هم تحت همون بیرون
ولی وقتی خالقیمو باور داریم 100 درصد خالقیم و آروم آروم واکنش به عوامل بیرونی کم میشه کنترل ذهن راحت تر میشع و تمرکزمون روی خالق بودن مونِ
تا زمانی که داره به اتفاقات بیرونی واکنش باشع همون هس!
افراد، رسانه
زندگی مونو اونجور که دیگران میگن نباشع، تغذیه من افکار دیگران نیستن
من تمرکزم آروم آروم روی عوامل درون خودمه …
وقتی ذهنمو کنترل میکنم ورودی ها بهتر بهتر میشع
تمرین:تمرکز روی عوامل درون مون؛
کنترل ذهن= کنترل دنیاممم
7. تمرین ذهن خالق بودن
8.توجه و تکراردر جهت مثبت
*هرچی هست از زوایه نگاه کنم حالم هربار بهتر وبهتره«تمرین»
9.
باور مناسب: طی تکامل بهبود دایمی در سیستم ایمنی,طی میلیون ها سال بدن مون این ها رو دیده
گلبول های سفیدمون بسیاربسیار قویِ
دیدگاه در مورد مرگ:طبیعیِ باهاش راحت باشیم …
موقعی که موقعش باش
شرایط عالی کنونی و فوق العاده و دیدن نیمه پر لیوان
لذت از هر لحظه مون
تضاد هم زاویه نگاه مثبت
بعد آروم آروم 99.9.9٪ شرایط عالیه و اون 0.1٪ باطنش عالیه و با زاویه نگاه مثبت عالیه و مثبته برامون
سلام به همه دوستان عزیزم🌹
امروز که من این فایل رو دیدم،تقریبا دو سال از کرونا گذشته و در نهایت این ویروس تو ایران در حال ریشه کن شدن هست، من شاغل بودم، شوهرم کارمند بانک هستن و محیط کاری آلوده ایی داشتن از نظر ویروسی، خواستم بگم من و شوهرم همون ماه اول که این بیماری اوند باهم تصمیم گرفتیم اخبار ایران و همه رسانه های دیگر رو بایکوت کنیم، حتی اینستاگراممون هم پاکسازی کردم، ایران روز های تلخ و سیاهی داشت و ناخودآگاه ما اخبار رو میشنیدیم، من و شوهرم تو هونه باهم بسیار آرامش داشتیم، این دوسال بدون توجه به اخبار زندگیمون رو آروم مدیریت کردیم، در شرایطی که همکارای شوهرم خیلی مریض شدن و متاسفانه از بین رفتن، ما دوتا تلاش کردیم حالمونو خوب نگه داریم، ترس رو از سیسنم ایمنیمون دور نگه داریم، الان که دیگه تقریبا بیماری ریشه کن شده، برای اولین بار من و همسرم و بچم هم بیمارشدیم، به خدا قسم من تو این بیماری الان هم خیر و برکت خدا رو دیدم، بیماری سختی نبود شکر خدا ولی هر زمان که بقیه تماس میگرفتن احوال ما رو بپرستند از زیبایی های که تو این بیماری دیدم براشون تعریف میکردم، دیگه کلا بیخیال احوال پرسی ما میشدن😁
ما اون زمان که این فایل رو ندیده بودیم ولی الان با توجه به حرف استاد فهمیدیم راه درست رو رفتیم و طبق حرف استاد هم نتیجه گرفتیم💪
انشالا کم کم من و همه شما ، همه نتایجی که استاد میگن رو با چشم خود میبینیم🙏