live | سودمندترین سرمایه گذاری
سرفصل آگاهی هایی که در این فایل توضیح داده شده است:
- چطور بدون سرمایه، کار را شروع کنم؛
- اصول رونق کسب و کار؛
- سرمایه های درونی که لازمه شروع کسب و کار شخصی است؛
- اتفاقات به خودی خود هیچ معنایی ندارند، نگاه ما به آن اتفاقات است که به آنها معنا می بخشد؛
- اصول بهبود کسب و کار؛
- مهمترین باور برای اتصال به خداوند؛
- روی توانایی ها و علائقت سرمایه گذاری کن؛
از میان نظراتی که شما دوستان عزیز در بخش نظرات این قسمت می نویسید، نوشته ای که بیشترین ارتباط با محتوای این فایل را داشته باشد، به عنوان متن انتخابی این قسمت انتخاب می شود.
منتظر رد پای شما در گام دوم هستیم
برای دیدن سایر فایلهای این مجموعه کلیک کنید
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری live | سودمندترین سرمایه گذاری207MB18 دقیقه
- فایل صوتی live | سودمندترین سرمایه گذاری17MB18 دقیقه














به نام خدای هستی بخش
خواستم یکی از تجربه هام رو تو یه کامنت دیگه باهاتون به اشتراک بگذارم،، درمورد اون جمله طلایی استاد که راجب وابستگی گفتن :
هر شکلی از منتظر بودن برای لذت بردن از زندگی که وابسته به عوامل بیرونی باشه، میشه وابستگی.. حالا وابستگی در روابط به این شکله که من خودمو دوست ندارم، نمیتونم از زندگی لذت ببرم یا نمیتونم تنها لذت ببرم تا وقتی که شخص مورد علاقه ام پیشم باشه ، دوسم داشته باشه، باهام حرف بزنه، بهم محبت کنه یا باهام اوکی باشه و قهر نباشه، و کسی که این خلا عاطفی رو داره هیچ وقت نمیتونه از زندگی لذت ببره حتی وقتی که شخص مورد علاقه اش پیشش باشه، چون همش ترس از دست دادنشو داره، ترس اینکه نکنه ترکم کنه، نکنه دیگه دوسم نداشته باشه ، نکنه یه کاری کنم و ازم ناراحت بشه و قهر کنه..
وقتی این جمله هارو تو دفترم نوشتم و چند باری تکرار کردم یاد یک تجربه از خودم افتادم که مال سال قبله و اون موقع هاهم با استاد آشنا بودم و کم و بیش فیلم های رایگانشون رو میدیدم و بر اون اساس یه کارای کوچیکی هم کردم :)
اون موقع ها من خیلی به همسرم وابسته بودم خیلی شدید و عجیب،، که خودم حس میکنم از کمبود عزت نفسم بوده ، رفتار های عجیبی داشتم، مثلا شب شام درست میکردم و منتظر همسرم میموندم، اگه همسرم دیر میومد ، منتظرش میموندم حتی اگه از گشنگی ضعف هم میکردم باز صبر میکردم همسرم بیاد تا باهم شام بخوریم، از وقتی که میومد خونه همش حواسم بهش بود که چقدر باهام حرف میزنه، چقدر محبت میکنه ، اگه گاهی اوقات ناراحت یا عصبانی بود همش فکر میکردم نکنه من کاری کردم، و هی ازش میپرسیدم چی شده، من چیزی گفتم؟ من کاری کردم که ناراحتی؟ از دست من ناراحتی ؟..بیشتر اوقات حتی بعد شام سفره رو جمع نمیکردم یا اینکه زودی جمع میکردم و ظرفهارو نمیشستم و میگفتم بزار این چند ساعتو که همسرم خونه اس همش پیش هم باشیم ، شب اگه همسرم فیلم نگاه میکرد و من از فیلم خوشم نمیومد ، پا به پاش نگاه میکردم ، اگه خیلی خوابم میومد منتظر میموندم تا همسرم بیاد باهم بخوابیم، صبح ها اگه زودتر بیدار میشدم میدیدم همسرم خوابه منم بلند نمیشدم و منتظر میموندم تا همسرم بیدار بشه باهم بریم صبحونه بخوریم :\\
خدای من واقعا یادم میوفته هم خندم میگیره و هم اعصابم خورد میشه ،
ظهر ها اگه همسرم ناهار نمیومد خونه ، براخودم هیچی درست نمیکردم و اصلا ناهار نمیخوردم نهایت وقتی خیلی ضعف میکردم به زور یه لقمه نون و پنیر میخوردم، شبا اگه خیلی دیر میومد یا میرفت پیش دوستاش، خیلی خیلی حرص می خوردم و همش زنگ میزدم آخرشم یه پیام کنایه آمیز براش میفرستادم تا مثلا بهش بربخوره و بیاد خونه…
اما وقتی کلیپ های استاد رو نگاه میکردم، یه کلیپی بود درباره روابط بود دقیق اسمشو یادم نیست، تو اون کلیپ استاد گفتن که تو زندگی مشترک ما قرار نیست که همو کنترل کنیم، و این رفتار ها هم میشه وابستگی و همه از کمبود عزت نفسه.. اونجا یه لحظه به خودم اومدم و گفتم نرگس داری چیکار میکنی هیچ حواست هست؟ اصلا به خودت فکر میکنی ؟ یه لحظه حالم بد شد که چقدر من با این رفتار ها فقط خودمو اذیت کردم و واقعا اصلا هیچ چیزی از زندگی نمیفهمیدم و اصلا لذتی نمیبردم از زندگیمون ، چون همش درگیر بودم همش فکرم درگیر بود و اصلا خودمو نمیدیدم، اصلا انگار خودمو یادم رفته بود و اصلا باخودم حرف نمیزدم تمام فکر و ذکرم شده بود همسرم ..
و باور کنین، باور کنین اون موقع ها رفتار همسرم اصلا خوب نبود اصلا، دوسم داشت ولی اصلا خوب رفتار نمیکرد، بااخم و ناراحتی میومد خونه، خیلی کم محبت میکرد، همش از همه چی شاکی بود ، گاهی وقتا یه حرفایی میزد که خیلی ناراحتم میکرد، گاهی اوقات خیلی سرد رفتار میکرد، اکثرا شبا دیر میومد خونه، زود عصبانی میشد و خیلی رفتار های بد دیگه…
وقتی فهمیدم رفتار من و مخصوصا باور هام اشتباست ، شروع کردم به تغییر کردن، اول رفتار هامو تغییر دادم تا بتونم راحت تر باورهامو تغییر بدم، چند باری که شب دیر میومد، دیگه زنگ نمیزدم ، همش باخودم حرف میزدم و حرفای استادو تکرار میکردم تا آروم بشم، میگفتم نرگس تو قرار نیست همسرتو کنترل کنی، اونم حق داره با دوستاش وقت بگذرونه، باید خودتو دوست داشته باشی ، باید برا خودت وقت بذاری،، و سعی میکردم باخودم خوب رفتار کنم، با خودم وقت بگذرونم و اون چند ساعتو فیلم نگاه میکردم، آهنگ گوش میکردم و میرقصیدم تا بیخیال بشم، چند روزی طول کشید تا نسبت به این قضیه ، بی تفاوت بشم، درواقع هرموقع اعصابم میخواست خورد بشه، سریع چشمامو میبستم و اون حرفارو تکرار میکردم، دیگه منتظر همسرم نمیموندم، اگه گشنم میشد شامم رو هم میخوردم و خودمو مشغول میکردم، وقتی همسرم میومد، سعی میکردم همش در درونم باخودم حرف بزنم و درآرامش باشم و مدام حواسم به رفتار های همسرم نباشه و مدام منتظر توجه و محبتش نباشم، بعد شام قشنگ سفره رو جمع میکردم ، ظرفهارو میشستم و تو آشپزخونه مشغول تمیزکاری میشدم و مدام باخودم تکرار میکردم که ما قرار نیست حتما هر شب تمام ساعت های شب رو پیش هم باشیم ،ما شریک زندگی همیم اما خیلی اوقات به تنهایی نیاز داریم و باید با خودمون هم وقت بگذاریم، زندگی متاهلی معنی اش این نیست که همیشه و هر لحظه باید کنار هم باشیم ، شبا باید حتما پیش هم باشیم ، نه این یه باور غلطه که عموم جامعه بهش باور دارن، دیگه به زور فیلمی که دوست نداشتم نگاه نمیکردم و میگفتم که دوست ندارم این فیلمو، شب هرموقع که خوابم میومد میخوابیدم، صبح اگه زودتر بیدار میشدم ، میرفتم تنها صبحونه مو میخوردم و مشغول کارهام میشدم، ظهر ها اگه همسرم نمیومد برا خودم شده یه ناهار ساده مثلا املت درست میکردم و میخوردم ، همش باخودم و خدا حرف میزدم و سعی میکردم به خودم محبت کنم و تمام این کارها رو ادامه دادم،، بیشتر از همه چیز آرامش خودم مهم بود و میخواستم خودمو پیدا کنم و دوباره مثل قبلنا از تنهاییم و وقت گذروندن باخودم لذت ببرم ،یعنی دیگه تمرکزم رو رفتار های همسرم نبود و فقط میخواستم خودمو به آرامش برسونم و باخودم در صلح باشم ، کم کم محبت خودم رو حس کردم ، انگار داشتم باخودم دوست میشدم، و کم کم آرامش بهم برگشت ، این روندها کمی طول کشید تا وقتی که کاملا به آرامش برسم ، ووقتی که به آرامش درونی رسیدم و باخودم و خدا به صلح رسیدم، وقتی که خودمو دیدم، باور کنین که همه چیز عوض شد، همه اون مشکلا حل شد، من دیگه هیچ وابستگی ای نداشتم و ندارم و بعد از اون کم کم رفتار های همسرم هم عوض شد طوری که الان خودمم باورم نمیشه، الان دیگه شبا همسرم زود میاد همیشه ، شاید گاهی اوقات بره پیش دوستاش و کمی دیر بیاد که خیلیی کم پیش میاد شاید یه ماه یا دوماه یک بار، هرموقع میاد خونه حتی اگه خسته کار هم باشه، با روی خندون میاد و بغلم میکنه و کلی محبت میکنه ، همش باهام شوخی میکنه و منو میخندونه، کلی باهم حرف میزنیم، خیلی آروم تر و مهربون تر شده، رابطمون خیلی خوب شده و خیلی بهم محبت میکنه و خیلی بهم احترام میزاره، اصلا زمین تا آسمون تغییر کرده واقعا انگار اون آدم قبلی نیست،،، و انقدر این تغییرها آروم و طبیعی رخ داد که اصلا یادم نبود، الان با دیدن این کلیپ استاد اون اتفاقارو یادم افتاد و دیدم که واقعا همسرم چقدر تغییر کرده و من یادم رفته بود،، و الان میفهمم که واقعا چقدر این قانون درسته و تمام اون رفتار های قبلی همسرم ، حاصل باور ها و افکار خودم بوده و میخواسته اینو بهم بفهمونه که من خودمو به اندازه کافی دوست ندارم… علاوه بر رفتار های همسرم ، من خودم باخودم دوست شدم و دیگه از تنهایی لذت میبرم، با خود درونم واقعا به صلح رسیدم و همه چی عالی شده، گرچه که بازهم جا داره خیلی بهتر بشه و از زوایای دیگه باید رو روابطم کار کنم اما این مشکلات برام حل شد ،،
خدایا خداوندا هزاران بار شکرت ،شکرت، شکرت
به نام خدای بخشنده و مهربان که هرچه دارم از اوست +++
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته نازنینم و دوستان گلم
پروژه خانه تکانی ذهن ، گام دوم
این فایل زیبا برای من پر از آگاهی های فوق العاده بود و خیلی چیزها بهم یادآوری کرد.. عاشق این آگاهی ها هستم..
خلاصه آگاهی هایی که درباره سرمایه گذاری و درباره رونق کسب و کار بود بنظرم این بود که:
بهترین و سودمند ترین سرمایه گذاری در کسب و کار ( به عنوان درآمد همیشگی ) ، سرمایه گذاری روی خودمان ( خدایمان)، باورهایمان، علائقمان و استعدادها و توانایی هایمان است، چون از این راه میتوانیم هم تا بی نهایت پیشرفت کنیم و هم تا بی نهایت و بیشتر از نیازمان پول بسازیم،،( سرمایه های درونی)
• اکثر افراد موفق و ثروتمند دنیا و کارآفرینان بزرگ دنیا از صفر و قدم های کوچک شروع کرده اند! با ایمان به قدرت خدای یکتا ، خدای واحد و فرمانروای تمام هستی ، قدم به قدم به مسیر های درست هدایت شدند فقط با سرمایه های درونی شان ! و بدون هیچ گونه سرمایه بیرونی! بدون هیچ تبلیغاتی! بدون هیچ شریکی ! آنها به خدا ایمان آوردند و بعد به توانایی های خود ایمان آوردند ، در مسیر علاقه شان با عشق قدم گذاشتند و کارشان را به بهترین نحو انجام دادند، و خداوند آنهارا هدایت کرد به بهترین مسیر ها و ثروت ها :)))
• اگر شما به خداوند قدرتمند و یکتا، به عنوان تنها فرمانروای تمام جهانیان ، ایمان داشته باشید، باور های درست داشته باشید، عاشق کارتان باشید وبه نحو احسنت کارتان را انجام دهید ، روی علائق و توانایی هایتان تمرکز کنید، خداوند بقیه کارها را انجام میدهد، خداوند همه چیز را مدیریت میکند و شما را به مسیر های درست هدایت میکند، آدم های مناسب را سرراه شما قرار میدهد و وارد زندگیتان میکند، مشتری هارا می آورد، آری خداوند برای شما تبلیغ میکند :) از طریق یک عالمه آدم، از طریق تبلیغات دهان به دهان ، که فقط کار خداست،،، و چه تبلیغی معتبر تر از تبلیغات خدا :)
آری، خداوند درجهان، همه چیز را به درستی مدیریت میکند ، همان گونه که غذای یک مورچه را در دل خاک به او می رساند :)
• خداوند همیشه و هر لحظه به ما متصل است، در وجود ماست، اصلا ما بخشی از خدا هستیم، ما پاره ای از خدا هستیم ، ما یکی هستیم و اصلا جدا نیستیم! ما همیشه به انرژی منبع و نور و عشق متصلیم ! این باور های محدود کننده ماست که گاهی اوقات توهم جدایی ایجاد میکند! جلوی دریافت آگاهی ها و الهامات را میگیرد! یکی از این باور ها احساس عدم لیاقت است، احساس گناهکار بودن، احساس کوچک بودن،،، اما حقیقت این است که خداوند همه مارا دوست دارد حتی اگر بزرگ ترین اشتباه را کرده باشیم،، و در همه لحظات به ما پاسخ میدهد، حتی وسط آن کار اشتباه..! به ما عشق میورزد ، به ما الهام میکند ، اگر اورا باور کنیم و صدایش بزنیم..
در پناه الله یکتا و قدرتمند :))