live | سودمندترین سرمایه گذاری


سرفصل آگاهی هایی که در این فایل توضیح داده شده است:

  • چطور بدون سرمایه، کار را شروع کنم؛
  • اصول رونق کسب و کار؛
  • سرمایه های درونی که لازمه شروع کسب و کار شخصی است؛
  • اتفاقات به خودی خود هیچ معنایی ندارند، نگاه ما به آن اتفاقات است که به آنها معنا می بخشد؛
  • اصول بهبود کسب و کار؛
  • مهمترین باور برای اتصال به خداوند؛
  • روی توانایی ها و علائقت سرمایه گذاری کن؛

 

از میان نظراتی که شما دوستان عزیز در بخش نظرات این قسمت می نویسید، نوشته ای که بیشترین ارتباط با محتوای این فایل را داشته باشد، به عنوان متن انتخابی این قسمت انتخاب می شود.

منتظر رد پای شما در گام دوم هستیم


برای دیدن سایر فایلهای این مجموعه کلیک کنید

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری live | سودمندترین سرمایه گذاری
    207MB
    18 دقیقه
  • فایل صوتی live | سودمندترین سرمایه گذاری
    17MB
    18 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

926 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «ماهرخ» در این صفحه: 1
  1. -
    ماهرخ گفته:
    مدت عضویت: 577 روز

    به نام زیباترین خدای دنیا

    سلام استاد جان و مریم جان شایسته

    سلام دوستای خوب و هم فرکانسی من

    الان ساعت پنج و نیم صبح روز چهارشنبه در تاریخ 1404/10/3 هست.

    و من روزم رو با گام دوم خانه تکانی ذهن شروع کردم.

    در مورد گام دوم و موضوعاتی که مطرح میشه می‌خوام بنویسم

    از خودم و مسیر زندگیم و تصمیماتی که در گذشته گرفتم و تصمیماتی که با نگاه و نگرش جدیدم نسبت به عملکرد جهان گرفتم.

    در مورد سرمایه‌گذاری نگاهی که من در گذشته داشتم این بود که وارد هر کاری که می‌شدم می‌رفتم تمام وسایل اون سب و کار رو کامل می‌کردم و بعد می‌خواستم برای شروع با یک جزئی از اونا کارو شروع کنم. حالا شما فکر کن از برندسازی گرفته حالا شما فکر کن هیچ مشتری وجود نداره و من کلی متریال تهیه کردم که پولشون مال من نبود اصلاً کلی ابزار و تجهیزات که بعضیاشون حتی هیچ وقت به کار من نیومدن و من این نگاه اشتباه رو داشتم توسط اطرافیانم به من رسیده بود که اگه می‌خوای کسب و کار رو شروع کنی باید پر شروع کنی. من یاد گرفته بودم در گذشته ه اگه می‌خوای مغازه بزنی باید مغازت پر باشه چشمگیر باشه که کسی خوشش بیاد ازت خرید کنه.

    و اتفاقی که افتاد به دلیل اینکه روی خودم سرمایه‌گذاری نکرده بودم و فکر می‌کردم این عوامل بیرونی به من سود می‌رسونن چندین کسب و کار رو شروع کردم و هیچی برای من در پی نداشت از لحاظ مالی. اصلا ناراحت نیستم چون خودم مثال فوق العاده‌ای هستم برای درس‌هایی که استاد داره امروز به ما میده. همینطور تصمیمات بیزینسی اطرافیانم که به قصد کمک کردن به من اینکه من می‌خواستم از تجربیات اون‌ها و سن و سال اون‌ها کمک بگیرم باعث این درس‌ها شد.

    باور گذشته من ی‌گفت تمام کسب و کارها رو باید با وام شروع کنی اطرافیان من تمام زندگیشون رو با وام‌ها شکل میدن. مدام دنبال ضامن هستند. و جالب اینجاست کسب و کارهای خیلی موفقی هم ندارند. از نزدیک‌ترین اشخاصی که توی زندگی منه شخصی هست که بیزینس‌های مختلفی را وارد شده بهش و با تحقیقات ماهانه و دقیق و جزیی نگر وارد هر حوزه شده با این تفکرات که این بیزینس خیلی پولسازه و فلان شخص داره پول پارو می‌کنه پس این شغل خوبه این شخص فلان تعداد از اون جنس رو داره و دلیل موفقیتش اینه این فرد مغازش فول آف جنسه و این آیتم آیتم مهمی توی ثروتمند شدنشه. این فرد شریک داره و دلیل موفقیتش شراکته. و جالب اینجاست تمام این نکته‌ها رو هر بار توی یکی از بیزین‌هاش رعایت کرده و هیچ کدام از بیزینس‌هاش الان وجود خارجی نداره. و همه با شکست‌های بد مواجه شدند ن‌ها شدن درس‌های فوق‌العاده‌ای برای من که به هیچ عنوان الگو قرار ندم.

    به لطف خدای مهربانم و راهنمایی‌های استاد عزیزم به دلیل تغییر در روند و نگرشم توی این یک سال و نیم کاملاً از اطرافیانم جدا شدم رجوری دوست دارم فکر می‌کنم هرجوری دوست دارم عمل می‌کنم و متوجه گاه اطرافیانم می‌شم که می‌بینن من کاملا نرم و لذت بخش و دور از حواشی جامعه دارم پیشرفت می‌کنم. اونا بابت اینکه من ازشون دورم ناراحتم ما می‌دونم متوجه این هستند که یک اتفاقات عجیبی انگار داره می‌افته.

    تا چند وقت پیش اطرافیانم منتظر بودند سر من به سنگ سرد بخوره چرا که آدمای دورمو گذاشتم کنار. چرا که آدم نیازمند آدم‌های دیگه است. چرا که بالاخره میاد و میگه یه کمکی به من بکنید. و خداوند من شاهد این موضوع که من از وقتی که توکلم به خداست عجیب بی‌نیازم از بقیه. و بارها کسایی اومدن خودشون برای من کاری انجام دادن که من حیرت کردم.

    درسی که در سکوت و خلوت نشستن و تنهایی توی زندگی به من داد صدها و صدها آدم دور و ور من حتی یک دونه از اون درس‌ها رو برای من نداشتن.

    هنوز پول خاصی توی زندگی من نیست . شروع شده ولی کمه فعلاً. ولی همین هم قبلاً نبود.

    اما من پرم از اطلاعات توی حوزه خودم. به راحتی می‌تونم دست بلند کنم بگم من لایقم. من اطلاعات دارم من آگاهم در مورد شغلم و حوزه و حرفه م.

    یک نکته‌ای رو یادم میاد که خیلی خوبه اینجا بیام بگم.

    یکی از نوجوان‌های اطراف من که من بسیار بسیار قلبا دوسش دارم و کلاً علاقه خاصی دارم که نوجوانان اطرافم رو ازشون بپرسم که علاقه به چی داری ؟تا کنکاش کنم توی نگاه یک شخص نوجوان به من می‌گفت نمی‌دونم به چی علاقه دارم. یک حالت استیصال رو توی رفتارش می‌دیدم که نمی‌دونست دقیقاً چیو دوست داره.

    بعد از مدتی این شخصو دیدم و متوجه شدم بابا و مامانش یک مبلغی رو به یک شخصی دادن که طی یک زمانی اون حرفه رو به این بچه یاد بدن. اون آقا پسر می‌گفت خوشم میاد از این کار. و صاحبکارش گفته بود که تا هر وقت نیاز داره بمونه اینجا تا خوب کارو یاد بگیره و هر وقت خواست جدا بشه سوال داشت من بهش پاسخگو هستم.

    اطرافیان به ظاهر با تجربه که آقا هم بودند می‌گفتند این مسخره بازیا چیه؟از کی تا حالا برای یاد گرفتن این کارا باید پول بدی به آدما؟شما دارید آدما رو خراب می‌کنید و بعد عادتشون می‌کنید که بابت این چیزا پول بگیرن؟و کلی از این نگاه‌های اینجوری. و چون این افراد آدم‌های با تجربه‌ای بودند حت تاثیر قرار می‌گرفتند. و حتی گاهاً تصمیم می‌گرفتند کاری که انجام دادند رو به شک بیفتند.

    بعد من اونجا با اینکه مربوط به مون اوایل راهه و هنوز خیلی استادو نمی‌شناختم گفتم حواستون هست چندین نکته داره این موضوع.

    اول اینکه من واقعاً تبریک میگم به اون شخص که از همچین کاری داره پول در میاره کلاس کاری خودشو توی یه حوزه‌ای که هیچ کلاس کاری نداره داره بالا می‌بره…. باریکلا بهش(چون حس حسادت رو متوجه می‌شدم توی نگاهشون که از یک کار به نظر مسخره طرف داره پول در میاره)

    دوم اینکه این بچه با پرداخت این پول متعهد میشه. و از استیصال در میاد و این خیلی با ارزشه… به اون پسر نگاه کردم بهش گفتم عزیزم یلی تشکر کن از پدر و مادرت که دارن این پولو برات پرداخت می‌کنن و تمام تلاشت رو بکن که بفهمی این کارو دوست داری یا نه و تصمیم بگیری… بهش گفتم اگر این کارو دوست داری بمون توش و لحظه‌ای به این فکر نکن که داری بابتش پول خرج می‌کنی… بهش گفتم یلی زود متوجه خواهی شد که چقدر کاری که داری انجام میدی از کاری که همه اطرافیانت دارن انجام میدن درست‌تره……. و بعد نگاه کردم به بقیه و بهشون گفتم کاری که امروز این بچه نوجوان داره انجام میده رو هیچ کدومتون نتونستید اون موقع انجام بدید ین بچه 4 روز دیگه یک متخصص می‌شه چون توی این سن کم تصمیم گرفته یه جور دیگه فکر کنه…. امروز تقریباً بیش از یک سال و نیم از اون زمان می‌گذره… اون پسر هنوز توی اون حوزه داره کار می‌کنه و داره پیشرفت می‌کنه و داره یاد می‌گیره و من افتخار می‌کنم بهش…. چون بارها قبلا سر کارهای دیگه رفته بود و به دلیل متعهد نبودن نمی‌موند سر اون کار یا به یک سری مسائل حاشیه‌ای که قالب کردن افکار دیگران و افکار بزرگترها و مثلاً افکار با تجربه‌ها بوده ( مثل حقوقم کمه حقمو می‌خورن کار زیاد به من میدن کار سخت از من می‌خوان) نمی‌موند سر اون کار…

    من اول خیلی تعجب کردم که پدر و مادرش همچین پولی رو پرداخت کردن…. ولی واقعا بعدش خوشحال شدم گفتم یک اتفاقات خوبی برای این پسر قراره بیفته….. و هر وقت فکر می‌کنم خوشحال میشم… یادم میاد وقتی که این موضوعات رو اونجا مطرح می‌کردم که نوع نگاه متفاوتی از بقیه بود بعضی از اون بزرگترها ز روی چهره‌شون یا سر تکون دادنشون یا متفاوت بودن نوع نگاه من می‌گفتن آره ره این متعهد بودنه یه کارایی می‌تونه انجام بده … و البته بعضی از اون افراد هم هنوز روی حرف خودشون هستند…. ولی نتایج مشخصه… این پسر یک پسر 17 18 ساله است که تکلیفش با خودش مشخص شده…. در صورتی که اون افراد افراد چهل و خورده‌ای ساله‌اند و هنوز تکلیفشون با خودشون مشخص نیست….

    این‌ها رو زمانی متوجه شدم که نشستم در خلوت با خودم… وگرنه تا دو سال پیش که من هم جزئی از اون نگاه‌ها بودم….

    ———————

    در مورد وابستگی چیزهایی که یادم میاد می‌دونم رو اینجا می‌گم شاید کمک کننده باشه

    من فرزند اول خانواده هستم ختری که بعد از سال‌ها بچه‌دار نشدن خدا منو به پدرم داد. من حاصل ازدواج دوم پدرم هستم. پدری که خودش فرزند اول خانواده است همه از بچه‌دار نشدنش ناراحت بودن. می‌خوام بگم که چقدر عزیز بودم چقدر مهم بودم چقدر سوسول و بچه مامانی بزرگ شدم چقدر مورد توجه خانواده بودم. مامانم تعریف می‌کنه میگه و تا کلاس اول دوم دبستان روی پای من می‌خوابیدی بالش می‌ذاشتم رو پام تکونت می‌دادم تا خوابت می‌برد.

    اگه انگشتم زخم می‌شد، اگه پام می‌خورد به یه جایی و دردم میگرفت ،اگه کسی اذیتم میکرد…

    یادم میاد یه روز مدیر مدرسه‌مون بهم گفت باز چی شده مامانت اومده مدرسه؟

    و من اون روز فهمیدم که وقتی میرم به مامانم میگم که فلان جا اذیت شدم مامانم میاد مدرسه….

    و دیگه نذاشتم تکرار بشه و مامانم بیاد مدرسه…

    تو سن دبیرستان شرایط زندگی جوری پیش رفت که مامان من شاغل شد…

    در واقع تضادی پیش اومد که من مجبور بودم یه سری کارهای خونه رو انجام بدم..

    بزرگ شدم

    قوی تر شدم

    احساس خوبی داشتم

    اما هنوز کلی ضعف داشتم و خودم نمی‌دونستم…

    همین مسیرو بگیر برو تا سن قبل از ازدواج…

    من طی همچین شرایطی ازدواج کردم با شخص و خانواده‌ای که آدم‌هایی قوی بودن.

    زن‌های اون خونواده زن‌های قوی‌ای بودن

    مثل مامانم…(مامان من یک زن فوق العاده است ی که خیلی خیلی قوی‌تر از تمام زن‌های اطرافمه. زنی که هم زنانگی رو خوب بلده و هم محکم بودن رو اون الگوی اول منه)

    رفتارهای نازنازی ازشون نمی‌دیدم

    اونا ناز نمی‌کردن

    انگار دلبری بلد نبودن انگار

    اونا اگه جاییشون زخم میشد عین خیالشون نبود

    خیلی تفاوت‌ها با خونواده من داشتن..خیلی..

    خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم

    به دلیل این تضاد هایی که پیش اومد خیلی تغییرات داشتم…

    من به شدت وابسته شدم…

    به همسرم..

    هیچ جا نمی‌رفتم بدون ایشون…

    هر خریدی می‌کردم از نظر ایشون ایراد داشت و من توانایی خرید کردن رو از دست دادم…

    حالا این خرید از یک جوراب گرفته یک کیلو میوه گرفته یا حتی یک وسیله بزرگتر…

    تمامی خریدهای من ایراد داشتند…

    و نتیجه این می‌شد که من دیگه خرید نکنم…

    تمامی تصمیمات من ایراد داشتند…

    نتیجه این شد که دیگه من هیچ تصمیمی نگیرم…

    و ایشون برای من تصمیم بگیره…

    اگه کلاسی قرار بود برم نگاه می‌کردم ببینم ایشون چقدر دوست داره…

    اگه ذوق می‌کردن من اون کلاس رو شرکت می‌کردم…

    از حدود هفت هشت سال پیش به دلیل یک لجبازی فتم باشگاه ثبت نام کردم و چیزی رو ثبت نام کردم که بهم می‌گفتند تو توانایی انجامشو نداری یک بدن قوی می‌خواد

    و تا امروز که اون حوزه هستم و مربی اون حوزه هستم

    شروع کردم به پادکست گوش دادن

    شروع کردم به کتاب خوندن

    شروع کردم به برنامه‌ریزی کردن

    عمل می‌کردم چیزهایی که متوجه می‌شدم و درک می‌کردم رو عمل می‌کردم

    بعد از یک مدت متوجه شدم که دارم با بعضی از نظرات دیگران مخصوصاً همسرم مخالفت می‌کنم.

    چیز جالبی نبود چون من یک مطیع واقعی بودم….

    اما خوشم میومد…

    کم کم آگاه‌تر شدم و متوجه شدم چقدر وابستم چقدر اوضاعم خرابه…

    سعی می‌کردم پادکست‌ها کتاب‌ها رو ببلعم

    یادم میاد وقتی کتاب اثر مرکب رو خوندم پاراگرافش رو انجام می‌دادم کتاب رو حاشیه نویسی می‌کردم و عمل می‌کردم با خودم بارها تکرار می‌کردم.. کتابی که می‌شد توی دو روز خوند رو من سه چهار ماه طول کشید تا خوندم…

    چندین کتاب اون موقع گرفتم و خوندم

    قورباغه‌ات را قورت بده

    10 قدم تا نشاط

    هنر بیان

    زنان بخوانند دختران بدانند

    یا حتی رمان‌ها زندگینامه‌هایی مثل دختر قهرمان در جریان زندگی شاه اسماعیل صفوی

    کتاب استاد عشق

    کتاب دختر شینا

    این کتابا رو نمی‌گم به خاطر اینکه حتماً کتاب‌های خوبی هستند

    امروز با آگاهی‌های حال حاضرم می‌دونم اینا ناخودآگاه توی مسیر من قرار گرفتن و توی اون لحظه من نیازم بودن برای رشدم…

    من یک عملگرا خودم رو می‌دونم و عمل می‌کردم به چیزایی که از توی کتاب‌ها می‌خوندم پادکست بی پلاس خیلی بهم کمک کرد..

    یک فایلی داشت که خلاصه‌ای از کتاب دوباره فکر کن بود..

    که هر وقت بهش فکر می‌کنم میگم خدایا چه کرد با من این فایله به نظر ساده…

    تغییر تغییر تغییر

    همه این مسیر خوب بود اما من همچنان تو در و دیوار بودم..

    من همچنان وابستگی‌های مخفی داشتم…

    تا اینکه کتاب ماورای طبیعی شدن رو خوندم…

    و بعد به طور عجیبی با استاد آشنا شدم..

    و الان تنها وابستگی که دارم به خدای خودمه…

    و تمام تجربه‌هایی که توی این مسیر بود نیاز بود تا من برسم به خدا…

    چون اگر وقتش نبود نمی‌تونستم بفهمم استاد در مورد چی داره حرف می‌زنه…

    تا وقتی وابسته‌ایم هیچی پیش نمیره…..

    یک احساس آزادی دارم الان ه واقعاً از صمیم قلب می‌دونم تمام زندگیم در دست خودمه…..

    به یک آگاهی رسیدم که بابت گذشته ای که تجربه کردم شکر می‌کنم…

    امروز وقتش بوده…

    امروز من آماده فهمیدن بودم….

    ————————–

    در مورد تبلیغات

    تجربه من اینو میگه که وقتی درگیر تبلیغات بشی دیگه راه‌های دیگه رو اصلاً نمی‌بینی و هر راهی میاد جلوی روت در مورد تبلیغاته …

    مسیرهای دیگه بسته می‌شه ….

    مسیرهای آسون رو دیگه اصلاً نمی‌بینیم. ….

    به همین خاطر خودم تبلیغاتی رو ران می‌کردم که یک نتایج کوچیکی هم داشت اما واقعیت اینه که می‌شد مسیر بهتری رو رفت ..

    می‌شد باورهای بهتری رو ساخت …

    اما من نمی‌دونستم و من نمی‌دیدم اون راه ها و باور ها رو….

    اما من اون خدا رو نمی‌شناختم….

    و به لطف خدای بزرگم امروز دیگه این‌ها رو می‌دونم……

    عجب جمله‌ای گفتید استاد جانم..

    خدایی که یادش نمیره و غذای مورچه رو توی دل خاک بهش میده چطور ممکنه مایی رو که به خودش تبریک گفته بابت آفرینشمون رو یادش بره رزق و روزیمون رو…

    و اتفاقا همیشه به خودم و خدای خودم میگم که:

    خدایا من نیاز به همه آدما ندارم..

    می‌خوام آدمایی بیان سمت من که متعهد باشن..

    می‌خوام آدمایی بیان که دلشون می‌خواد تغییر کنن…

    —————————-

    در مورد شراکت هم تجربه دارم چون همسرم سال‌ها شریک شخص دیگه‌ای بود..

    اون شخص بسیار فرد فوق العاده‌ای هست اما مسئله اینجا بود که سر من هر جایی که می‌خواست تصمیم بگیره و یک نظری داشت رو نمی‌تونست اعمال کنه…

    و به قول استاد که میگه وقتی یک راه درست از آب در نمیاد معنیش این نیست اون یکی راهه حتماً درسته می‌دیدم به چشمام که همسر من برداشت‌های این گونه داشت…

    مثلاً می‌گفت اگه این کارو انجام می‌دادیم حتماً اوکی می‌شد.. از طرفی وابستگی شدید پیدا کرده بود به شراکت با اون شخص و از طرفی هم مدام در حال حرف زدن بود که بهش فلان پیشنهاد رو دادم قبول نمی‌کنه. فلان جا باید فلان کار انجام بشه حتماً زیر بار نمیره.. فلان ملک باید خریده بشه میگه نه اون یکی ملک و خیلی چیزهای این مدلی…

    و این‌ها درس‌های زندگی منند.

    جالب اینجاست اگر لازم باشه همسر من باز هم چه با اون شخص و چه با اشخاص دیگه با این همه تجربه شریک میشه…

    اما من می‌دونم چرا نباید شریک شد….

    چون برای من خدای من کافیه…

    خدای من منو راضی می‌کنه…

    —————————-

    در مورد تعریف از خود هم صحبت دارم

    قبلترها با اینکه متوجه متفاوت فکر کردن خودم می‌شدم و بارها می‌خواستم در مورد خودم حرف بزنم یا تعریف کنم یاد اشخاصی می‌افتادم که توی زندگیشون هیچ کار خاصی نکرده بودن و اکثر تصمیمات زندگیشون اشتباه بوده و اکثر تصمیمات زندگیشون به جاهایی ختم شده بود که آسیب‌های زیادی رو به خودشون و دیگران رسونده بودند و از خودشون تعریف می‌کردن و دیگران در موردشون اینجوری فکر می‌کردند که واقعاً اینا دارن از چی تعریف می‌کنن؟؟!

    و این شده بود یک باگی توی زندگی من…

    که آدم از خودش نباید تعریف کنه باید فقط دیگران تعریف کنن….

    چون آدما دارن از بیرون نگاه می‌کنند اعمال بقیه رو….

    اما با درس‌هایی که استاد جان بهمون یاد دادن من هر وقت ی‌خوام کلاسی رو بردارم یا کاری را انجام بدم خیلی قشنگ و واضح میگم من کارمو خوب بلدم اگه دارید کاری رو به من می‌سپارید دارید به شخص مناسبی می‌سپارید من تجربه زیادی توی حوزه کاری خودم دارم و مثل خودم رو که اینقدر متعهد باشه رو کم دیدم….

    حقیقت رو میدونم و میگم….

    چون به خودم احترام می‌ذارم…

    و اتفاقاً باعث یک تعهدی میشه برام…

    و خدا رو گواه می‌گیرم که به دلیل احترام و ارزشی که خودم برای خودم و کارم قائلم تمام اون افراد رفتار و اعمالی که نسبت به من دارند فوق العاده است. و می‌شنوم که از من به خوبی و به توانایی و ماهر بودن توی کارم صحبت میشه….

    یک چیزی که همیشه توی ذهنم و صحبت‌های استاد میاد که نقل از قرآن هست این هستش که اگه میشه خداوند بخواد کسی رو بالا ببره و آدم‌ها بتونن بیارنش پایین؟!..

    —————————

    در مورد تجسم که بچه‌ها پرسیده بودن

    من دارم روی این موضوع کار می‌کنم

    دارم خودم رو قوی‌تر می‌کنم

    راحت نیست اما خیلی بهتر شدم

    توی این چند روزه خیلی متوجه بهتر شدن فرکانس‌هام هستم

    چیزی که تا امروز می‌دونم اینه که با ارزش‌ترین تایم‌های زندگی من تایم‌هایی هستند که توی تنهایی دارم وقت برای خودم می‌ذارم

    الان سه ماهه که 5 صبح بیدار می‌شم

    و از تک تک لحظه‌هایی که پیش میاد هایت استفاده رو می‌کنم

    البته که الان مدت‌هاست که دارم روی خودم کار می‌کنم

    اما سه ماهه که 5 صبحی شدم

    و دلیلش فقط برای اینه که تایم خلوت بیشتری رو برای خودم مهیا کنم

    و هیچی به اندازه این در سکوت نشستن و فکر کردن به قوانین به من کمک نکرده

    و دلیلش رو این می‌بینم که زبان مشترک من و خداوند سکوته….

    این جمله رو هر بار به یاد خودم میارم غوغا می‌کنه…

    مثلاً توی ماشین دارم موزیک گوش میدم یک درخواستی در وجودم شکل می‌گیره…

    این جمله یادم میاد که سکوت زبان مشترک تو و خداونده….

    سکوت رو مهیا کن…

    موزیک رو استپ می‌کنم و جوابم رو دریافت می‌کنم….

    البته می‌دونم تکاملم وقتی که سیر بشه می‌تونم تجسم کنم که موقعی که موزیک پخش می‌شه هم سکوت فراهم بشه…

    چون همچین تجربه‌ای رو داشتم..

    اما چون نمی‌خوام به خودم سخت بگیرم سریع موزیک رو قطع می‌کنم…

    چون نمی‌خوام هدایت‌ها رو از دست بدم….

    و یه جورایی می‌تونم بگم ولع دارم برای شنیدن راهنمایی پروردگارم…

    دختر کوچیک من یک یار جالب و باحاله برام…

    با هم می‌شینیم زندگی در بهشت رو می‌بینیم و سفر به دور امریکا…

    با هم در مورد خواسته‌هامون حرف می‌زنیم….

    کلی قهقه و خنده راه میفته…

    کلی ذوق می کنیم از شوخی‌هایی که موقع پولدار شدن با هم داریم…

    کلی خوش می‌گذرونیم توی تجسممون…..

    به خدا انقدر زندگی لذت بخش شده که حیرت زده م….

    خود دیروز دختر بزرگم رو رسونیم سر کلاس زبانش…

    و به دختر کوچیکم گفتم مامان بیا بمونیم توی ماشین…

    به نظر می‌رسه که یک ساعت یک ساعت و نیم موندن توی ماشین و انتظار کشیدن کار راحتی نباشه.

    اما به حدی به ما خوش گذشت که حد نداشت…

    کلی حرف زدیم کلی شوخی کردیم….

    کلی آیتم چینی کردیم برای زمانی که رجوری دوست داریم خرید می‌کنیم و چه چیزهایی می‌خریم…

    خودمون رو بردیم توی اون فضا که الان داریم خرید می‌کنیم…

    الان داریم ماشین می‌خریم…

    الان داریم اتاق‌های بزرگ و زیاد ویلامون رو چیدمان می‌کنیم…

    و میشه تجسم کرد با لذت…

    خدایا چه ذهن خرابی داشتم من قبلاً..

    مثل آب خوردن تجسم‌های بد می‌کردم…..

    زمان برد..

    اما رمز موفقیت پایداریه…

    و خداوند پایداری من رو دید..

    و همواره داره پاسخ میده به من…

    ماشینی که امروز هر روز و هر روز و هر روز و هر لحظه زیر پای منه ماشینیه که همیشه رویای داشتنش رو داشتم…

    توی دوره‌ای که با استاد آشنا شدم همسرم خریدش….

    اوایل ازدواج وقتی خواستیم این ماشینو بخریم پولش رو داشتیم اما تو مدارش نبودیم….

    یعنی چی تو مدارش نبودیم؟!

    یعنی به خودمون نمی‌دیدیم…

    همسرم می‌گفت تا حالا نداشتم ..

    اگه اینو بخریم ممکنه یه خرابی داشته باشه که از پس درست کردنش بر نیاییم…

    این مال دوره‌ایه که شوهرم خیلی خوب پول می‌ساخت….

    اما همین باورهای محدود کننده جلوش رو گرفت جوری که سال‌های سال پشت سر هم زمین می‌خورد…

    اون موقع شرایط داشتن ماشین شاسی بلند رو داشتیم… اما هیچ وقت نخریدیم چون به خودمون نمی‌دیدیم چون هیچ کدوم از اطرافیانمون نداشتند چون الگویی نداشتیم چون فکر می‌کردیم اگه خراب بشه چی میشه دردسر داره بابا ولش کن البته این ها افکار من نبودن. افکار همسرم بودن. چون من اصلا فکر نمی‌کردم .

    من یک فرد وابسته و مطیع بودم. و خانواده همسرم می‌گفتند نه نباید بری چیز خیلی خوب بخری چشمت می‌زنن فلان شخصها و فلان شخصها چشماشون خیلی شوره. و همه این‌ها باعث شد که ما هیچ وقت ماشین شاسی بلند سوار نشدیم….

    شرایط خونه خریدن رو داشتیم….

    و نخریدیم که توش زندگی کنیم و سال‌ها مستاجری کشیدیم با اینکه پول بود با اینکه راحت می‌تونستیم خونه بخریم… اما اجازه دادیم پول‌هامون بگنده…

    شرایط سفرهای خارجی رو داشتیم….

    اما هیچ وقت سفر نرفتیم…

    با اینکه پول بود …

    زیاد بود…

    اما تجربه بزرگتر شدن رو با سفر از دست دادیم…..

    شرایط خرید بهترین لباس‌ها و امکانات رو داشتیم…

    اما من یاد نگرفته بودم چیز خوب بخرم…

    ذهنم فقیر شده بود…

    و ترس از دست دادن پول‌هامون نمی‌ذاشت درست زندگی کنم…

    و برام اتفاق افتاد…

    توسط دست‌های خودمان برامون اتفاق افتاد…

    همه اون پول‌ها از بین رفت و ما استفاده نکردیم….

    شرایط رفتن توی هتل‌های فوق العاده رو داشتیم…

    و سختمون بود ی‌گفتیم مگه طرف داره چیکار می‌کنه که می‌خواد اینقدر از ما پول بگیره…

    چادر می‌زدیم…

    گرممون می‌شد ….

    پشه‌ها اذیت می‌کردن….

    نمی‌خواستیم پول خرج کنیم….

    سفر خارجی که هیچی…

    سال‌هاست که سفر داخلی هم نرفتیم…

    چون تمام اون پول‌ها از بین رفتن……

    یادمه مبلغ پولی که میومد توی خونمون توی رویاهام نمی‌دیدمش…

    یه کشو کنار تختمون بود که هر روز پر می‌شد از پول..

    من هر روز می‌رفتم بازار خریدهای الکی از روی خوشی می‌کردم بدون هدف و همه بی‌کیفیت….

    همیشه یک کشو پر از آجیل و لواشک و خوراکی‌های خوشمزه بود که وقتی بچه‌های فامیل می‌اومدن خونمون می‌دونستن جای اون کشو کجاست…

    و من ذوق می‌کردم از اینکه خوشحالشون کنم با خوراکی‌های خوشمزه که خودم عاشقشون بودم…

    مدت‌هاست که هیچ کشویی از اون نوع خوراکی‌ها پر نمی‌شه…

    شوهرم میگه اون موقع که می‌رفتم توی بانک رئیس بانک جلوم خم و راست می‌شد…

    و به کارمنداش می‌گفت آقای فلانی اومده کارشو راه بندازید….

    چون می‌گفت یکی از افرادی بودم که گردش مالی فوق العاده‌ای (میلیاردی توی سال 1389) توی اون بانک داشتم….

    خیلی جالبه ….

    اما همسر من همونجور که استاد گفت به صورت مقطعی رشد کرده بود…

    فکر می‌کنید چی باعث شد زمین بخوره؟؟…

    جابجایی مغازه به 200 متر اونورتر…..

    خیلی جالب و خنده داره…..

    تا دید مشتریا کمتر شدن خودشو باخت…..

    و اتفاق بود پشت اتفاق که براش می‌افتاد…..

    کسی که توی سال 1389 گردش میلیاردی حسابش داشت امروز توی سال 1404 از داشتن 100 میلیون تومن توی حسابش ذوق می‌کنه….

    اینجا بود که من با این همه تجربه توی زندگی متاهلی یاد گرفتم که توکلم به خودم و خدای خودم باشه…..

    و من نباید با بالا پایین شدن آدمای دیگه و اعمال اون‌ها بالا پایین بشم…..

    امروز به لطف خدای خودم با تکیه بر دانسته‌هایی که توسط استاد فوق العاده م یاد گرفتم روی خودم سرمایه‌گذاری کردم…

    و توی زندگیم به وجود اومد که می‌تونم با قدرت بگم خیلی‌ها رو از پا در میاره …

    تضادهایی که آدم‌ها رو مشرک می‌کنه به خدا….

    اما برای من شدن موهبت…

    اما برای من شدن رشد….

    اما برای من شدن عشق بی‌نهایت به خداوند….

    برای من شدن ایمان….

    اما برای من شدن ولع ادامه دادن این مسیر زیبا و هموار….

    اما برای من شدن یک جاده سرسبز که دارم با لذت توش سوت می‌زنم….

    اما برای من شدن رویا پردازی و تجسم در زندگی توی خونه‌ها و ماشین‌ها و سفرها و تجربه های فوق العاده زیبا و عالی …..

    و این در حالیه که اطرافیانم منتظرن تا من سرم به سنگ بخوره و برگردم بگم ببخشید که ازتون دور شدم…..

    اما من متعهد شدم به خودم که بشم الگو برای خیلی‌هاشون….

    که البته الان برای بعضیاشون هستم….

    ———————-

    در مورد حال خوب و سطح انرژی که بچه‌ها سوال پرسیدند

    لازمه بگم به لطف خدای بزرگم از لحاظ سطح انرژی فوق العاده است اوضاعم..

    و می‌تونم به راحتی بگم هر روزم بالای 90 انرژی و انگیزه دارم..

    مخصوصاً وقتی می‌نویسم با خودم حرف می‌زنم و اول صبح برای خودم وقت میزارم در واقع به یاد میارم مسیر رو که اومدم به یاد میارم که چقدر قوی عمل کردم به یاد میارم نتایجی رو که گرفتم و دلیلشون رو

    —————————–

    استاد جانم در مورد موضوع سرمایه‌گذاری روی خودمون که موضوع آخر این فایل بود ازمه بگم توی صحبت‌هایی که کمی پیش گفتم خیلی خوب میشه دید که سرمایه گذاری روی مسائل دیگه از بین میره…

    اما سرمایه‌گذاری روی خودمون به هیچ عنوان…

    و این چیزیه که من هر روز دارم خودم رو توش بهتر می‌کنم…

    مرتباً درس می‌خونن تا علمم رو توی حوزه خودم بالا ببرم…

    نگاه می‌کنم تا ببینم چه چیزی به حوزه من مرتبطه و شاگردهای من ممکنه چه سوالات و مشکلاتی توی ورزش براشون پیش بیاره و سعی می‌کنم جواب داشته باشم برای اون‌ها….

    و همیشه یادم میاد که وقتی شما می‌خواستید برید یک ماشینی بخرید از اون فروشنده وقتی می‌پرسید می‌رفت از توی گوگل سرچ می‌کرد… و شما گفتید که خود من هم که بلدم توی گوگل سرچ کنم…. و در نهایت گفتید این شخص بی‌شک به زودی از این کار اخراج خواهد شد.. چون اطلاعاتش رو بالا نمی‌بره…. و همیشه به خودم میگم من شخصی توی کار خودم باید بشم که توی تمام حوزه‌های جانبی شغلم آگاهی داشته باشم …. و الحق توی این یک سال و نیم بی‌نظیر عمل کردم…….

    واقعا به خودم تبریک می‌گم….

    —————-

    به لطف خدای مهربونم و اطلاعات فوق العاده‌ای که توی این فایل بود گام 2.

    یک مرور بی‌نظیری شد روی آگاهی‌های گذشته‌ای که بهمون آموزش دادید..

    خدا رو واقعاً شکر می‌کنم بابت اینکه امروز هم متعهد بودم و از ساعت 5 صبح تا ساعت 8 به مدت 3 ساعت روی این آگاهی‌ها کار کردم نوشتم و تمرین کردم….

    به امید خدا فردا میام و در مورد گام سوم می‌نویسم ا درس‌هام رو از گام سوم هم بگیرم…

    ممنونم از دوستایی که متن من رو خوندن…

    و خوشحالم که می‌نویسم

    خیلی قبلاً مقاومت داشتم برای نوشتن

    ولی نوشتن اینجا کجا و توی دفتر کجا…

    خدانگهدار همه شما باشه….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: