live | "توحید" و فعال کردن قدرت خلق درونی

سرفصل آگاهی هایی که در این فایل توضیح داده شده است:

  • قدم اول برای خلق شرایط دلخواه: مسئولیت 100% زندگی ات را بپذیر؛
  • تفاوت ذهن فقیر و ذهن مولد؛
  • توانایی تشخیص اصل از فرع؛
  • فردی که مسئولیت حل مسائل زندگی اش را نمی پذیرد، به راحتی توانایی درونی اش برای حل مسائل را بلا استفاده می گذارد؛
  • توقع از دیگران، نمود بزرگی از شرک است؛
  • هر زمان از دیگران توقع داری، یعنی در مسیر شرک حرکت می کنی؛
  • هز زمان خودت را مسئول خوشبختی خود می دانی، یعنی در مسیر توحید هستی و بر خداوند توکل کرده ای؛
  • تمام بهانه ها و توجیهات فرد برای نتوانستن یا امکان پذیر نبودن، از شرک نشات گرفته است؛
  • واضح ترین نمود توحید عملی این است که: مسئولیت زندگی ات را بپذیری؛
  • وقتی روی بهبود افکار درونی ات کار می کنی، دنیای بیرونی خودش درست می شود؛
  • “توحید”، تنها مسیر برای تجربه خوشبختی است؛
  • مفهوم عملی ایاک نعبد و ایاک نستعین؛
  • تمرکز بر آنچه می توانم بهبود ببخشم؛
  • خاصیت ایده های الهامی؛

منابع کاملتر درباره درک این آگاهی ها:

 دوره 12 قدم


برای دیدن سایر فایلهای این مجموعه کلیک کنید

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری live | "توحید" و فعال کردن قدرت خلق درونی
    195MB
    42 دقیقه
  • فایل صوتی live | "توحید" و فعال کردن قدرت خلق درونی
    39MB
    42 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1956 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «مریم احمدی تبار» در این صفحه: 1
  1. -
    مریم احمدی تبار گفته:
    مدت عضویت: 396 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عباس منش عزیز استاد! من مریم هستم و تازه 49 ساله شده ام .بمدت 4 ماه است که توفیق عضویت در سایت شما را پیدا کرده ام و قبلاً در اینستا گاهی اوقات بطور اتفاقی کلیپهای شما رو می دیدم …. دوست دارم تجربه خودم رو از تفسیری که شما از ایاک نعبد و ایاک نستعین داشتید، به اشتراک بگذارم .من قبلاً از استاد عرشیانفر در مورد اهدنا الصراط المستقیم تا آخر رو شنیده بودم .اول سوره حمد هم که مشخصه ،و خیلی دلم میخواست در مورد ایاک نعبد و ایاک نستعین هم بدونم که کاملا اتفاقی یک روز یک کلیپ کوتاه از شما در اینستاگرام دیدم و خیلی خوشم اومد .بله .دقیقا همین بود که شما می گفتید .اون زمان من درگیر حل یک گره بازنشدنی و غیر ممکن بودم ….من پرستارم و به دلایلی دیگر کار کردن برایم سخت بود.پرستاری جزو مشاغل سخت و زیان آورده و اصولاً باید با 20 سال سابقه بازنشسته می شدم ولی سازمان تامین اجتماعی اون رو به 25 سال افزایش داده و متاسفانه هیچ قانونی رو که به نفع کارمندش بود اصلا قبول نداشت .درخواست بازنشستگی پیش از موعد و سه فرزندی رو نپذیرفتند و من سال 22 خدمتم یک سال مرخصی بدون حقوق گرفتم و نهایتا استعفا دادم…. ولی سازمان نمی پذیرفت . کلا پذیرش استعفای پرسنل بعد از 20سال یه معضل هست بخصوص که مهاجرت شدید نیروی پرستاری به خارج از کشور و کمبود نیرو و بودجه نیز به اون اضافه شده . خلاصه اینکه پذیرش استعفا از محالات بود… بعد از کلی برو بیا و هزینه و راضی کردن استان، متاسفانه تهران با نامه ام مخالفت کرد و همه بهم خندیدند و گفتند از اولش هم نباید خودتو خسته می کردی…. شبکار بودم که خبرش رو بهم دادند. خستگی توی جونم موند….ولی ناامید نشدم سریع بلیط هواپیما گرفتم و 7 صبح با دختر کوچولوم که اصلی ترین انگیزه من بود در تهران بودم …اونجا رفتم سراغ چندین نفر که فکر می کردم بتونن برام کاری کنند ولی اونا متفق القول گفتن بدوقتی اومدی….چرا زودتر نیامدی ،کارت نمیشه .کسی که باید نامه تو رو امضا کنه اولا قابل دسترسی نیست و هیچ جوره نمی تونی ببینیش دوما اگر موفق بشی وارد دفترش بشی اصلا گوش نمیده چی میگی و با چشم گریون از اتاق پرتاب می کنه بیرون .خلاص اینکه خودشونم از ایشون حسابی ،حساب میبردن و حتی وقتی راجع بهش حرف می زدند مضطرب می شدند . با بچم رفتیم دفتر ایشون .سه تا منشی داشت که اصلیه با تشر به من گفت بدون نوبت اومدی برو هفته دیگه بیا .و دایم به من که از جام تکون نمی خوردم به شکلهای مختلف می گفت برو .آخرش گفت سرکار خانم من دلم برات می سوزه با این بچه کله سحر پاشدی اومدی تهرون .ولی اومدنت بی فایده است من می‌خوام قبل از اینکه تحقیرش بشی و دلشکسته،از اینجا بری …. و بعد کلی پرونده نشونم داد گفت از اول امسال،طبق دستور، رییس اصلا نامه ها رو نمی خونه .فقط عنوانشو نگاه میکنه

    و استعفا و درخواست بازنشستگی ها رو بدون اینکه بخونه مخالفت می کنه … بیا محترمانه برو کارت نمیشه .گفتم اگه خدا بخواد میشه .با کنایه گفت بعله اگه خدا بخواد…….. و ریشخندم کرد….نهایتا دید من نمی‌رم ، یه کاغذ گذاشت جلوی من و گفت خیلی خوب درخواست رو بنویس برو شیراز خبرت می کنیم …..

    فبلا هم اینطوری سرکارم گذاشته بودن .من اومده بودم جواب مثبت استعفامو بگیرم و برم .نمی شد دست خالی برگردم .فکری به ذهنم رسید

    قلم را برداشتم و شروع کردم …

    «خدایا من اینجا هیچ کس رو نمی شناسم و اصلا نمی دونم چی به چیه …. تو خدا هستی و هر غیر ممکنی رو ممکن می کنی … من نمی دونم تو می دونی، تو بلدی .خودت درستش کن و بعد پشت سر هم نوشتم : ایاک نعبد و ایاک نستعین . با عشق و ایمان نوشتم. در دلم داد می زدم: خدایا وظیفه من بندگی توئه و وظیفه تو برآورده کردن خواسته های منه .در سکوت فریاد میزدم و فریادم رو روی کاغذ روانه می کردم .ایاک نعبد و ایاک نستعین….

    منشی اولی از اتاق خارج شده بود .دومی یواشکی گفت رییس خیلی آدم خوبیه، در باز شد خودتو نشون بده ،ولی نرو تو تا فرصت مناسب پیش بیاد .

    اذان گفتند.رفتم وضو گرفتم برگشتم که چند نفر از اتاق آمدند بیرون .وقت نماز بود و همه رییس روسا اونجا بودن و باید می رفتن نماز … با اشاره نشونم داد که رییس کیه .سر راه نماز خونه تو دو سه جمله کوتاه مشکلمو به رییس گفتم و رفتم نماز و ناهار.قرار شد به یه خانم که دستبارشون بود مراجعه کنم که البته ایشون تا آخر وقت جلسه داشته و وصف ایشون رو هم قبلاً شنیده بودم ،خیلی بدتر از رییس…. بگذریم کوتاهش کنم از ساعت 16 معجزه شروع شد … من فقط با دهان باز نشسته بودم و تماشا می کردم .انگار داشتم فیلم سینمایی می دیدم من فقط تماشاچی بودم و از اون خانم گرفته تا روسای مختلفی که باید نامه من را قبل از رییس امضا می کردن افتاده بودن به تکاپو .از این اتاق به اون اتاق .همه رییس .همه آدم حسابی .اونا داشتن بجای من کارها رو انجام می دادند .من همین الآنم اسم هیچ کدومشون یادم نیست .ساعت 18 اون خانم با کلی شرمندگی عذرخواهی کرد گفت مهمان دارم میرم ولی نگران نباش امروز کارت درست میشه …ساعت 19 آخرین امضا یعنی امضای مدیر کل سازمان تامین اجتماعی کشور خورد پای نامه من .

    منشی اصلی رییس گفت شما برید دیگه ،،،،فردا پس فردا نامه تون میاد استان …بهش گفتم دیدی اگه خدا بخواد غیر ممکن ،ممکن میشه ….با شرمندگی گفت من هنوزم باورم نمیشه که رییس، بالاخره با نامه یه نفر موافقت کردن …و عذرخواهی کرد.

    دیروقت بود. بلیط برگشت هواپیما گیرم نیامد ،و همون منشی که بهم کمک کرد ،انگار که از طرف خدا مامور شده باشه، محل اسکان ما را پیگیری کرد و خودش هم ما رسوند . جالبه که هی ما می رفتیم فرودگاه بلیط برگشت گیرمون نمیومد ،برمی گشتیم و رییس کل امور رفاهی ،ندیده و نشناخته سفارش ما را. کرد و گفت این واحد دوخوابه تا زمانی که این خانم و بچه اش تهران است در اختیار ایشون باشه … سرتون رو درد آوردم .هنوز که هنوزه همه همکارانم فکر می کنند که من پارتی داشته ام اونم چه پارتی ای…. و اصلا باور نمی کنند که پارتی من خدا بوده.چون خدا رو درست نشناخته آمد.

    .من از شما ممنونم خیلی قدردان شما هستم ..به لطف آموزه های شما یاد گرفتم چطور شش دونگ به خدا ایمان داشته باشم …

    نامه من در همان هفته آمد و دو ماه بعد باز نشسته شدم. آرامش الآنم را مدیون خدا و شما هستم و همچنین این بیت از مولوی :

    هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر

    آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

    هر لحظه که می‌کوشم در کار کنم تدبیر

    رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای: