live | "توحید" و فعال کردن قدرت خلق درونی

سرفصل آگاهی هایی که در این فایل توضیح داده شده است:

  • قدم اول برای خلق شرایط دلخواه: مسئولیت 100% زندگی ات را بپذیر؛
  • تفاوت ذهن فقیر و ذهن مولد؛
  • توانایی تشخیص اصل از فرع؛
  • فردی که مسئولیت حل مسائل زندگی اش را نمی پذیرد، به راحتی توانایی درونی اش برای حل مسائل را بلا استفاده می گذارد؛
  • توقع از دیگران، نمود بزرگی از شرک است؛
  • هر زمان از دیگران توقع داری، یعنی در مسیر شرک حرکت می کنی؛
  • هز زمان خودت را مسئول خوشبختی خود می دانی، یعنی در مسیر توحید هستی و بر خداوند توکل کرده ای؛
  • تمام بهانه ها و توجیهات فرد برای نتوانستن یا امکان پذیر نبودن، از شرک نشات گرفته است؛
  • واضح ترین نمود توحید عملی این است که: مسئولیت زندگی ات را بپذیری؛
  • وقتی روی بهبود افکار درونی ات کار می کنی، دنیای بیرونی خودش درست می شود؛
  • “توحید”، تنها مسیر برای تجربه خوشبختی است؛
  • مفهوم عملی ایاک نعبد و ایاک نستعین؛
  • تمرکز بر آنچه می توانم بهبود ببخشم؛
  • خاصیت ایده های الهامی؛

منابع کاملتر درباره درک این آگاهی ها:

 دوره 12 قدم


برای دیدن سایر فایلهای این مجموعه کلیک کنید

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری live | "توحید" و فعال کردن قدرت خلق درونی
    195MB
    42 دقیقه
  • فایل صوتی live | "توحید" و فعال کردن قدرت خلق درونی
    39MB
    42 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1956 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «☆☆ Hosna_85 ♡♡» در این صفحه: 10
  1. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 522 روز

    امشب 1404/9/25

    «رد پای جدیدم»

    سلام استاد جونم، خیلی خوشحالم که مجدد میتونم کامنت بنویسم

    تصمیم دارم رو هرگاه حداقل ده روز بمانم و حدودی حداقل بره به پس ذهنم و بعدش برم گام بعدی « الان که این نظر رو دارم به امید خدا»

    من از وقتی که خدارو یه سیستم میبینم واقعا زندگیم راحت تر شده

    قبلا اگه یه نفر منو دعوام میکرد یجوری هق هق گریه میکردم و واقعا احساس میکردم که خدا یه ادمه و داره بهم نگاه میکنه و دلشم به حال من میسوزه

    یا حتی گاهی اوقات خدارو یه ادم لجباز میدیدم

    مثلا من وقتی عصبی میشدم به دیکران فحش میدادم و مثال میگفتم الهی بمیره….. بعدش حالا اون خدای قبلی اینطوری بود که هر ارزوی بد منو مستجاب میکرد

    ولی ارزو هایی که دوسش داشتم و خواسته من بود رو مستجاب نمیکرد

    به هرحال با من یمی سر لج بود و اصلا هم به حرفم گوش نمیداد

    خلاصه…..

    از وقتی فهمیدم خدا یه انرژیه و یه کامپیوتری گذاشته که دارع زندگی هارو رقم میزنه، مثل یه ربات مثلا « منظورم قوانین جهانه»

    واقعا تو زندگی خیلی راحتم، اصلا کسی با من سر لج نیست،

    فقط به احساس خوب من جواب میده

    به احساس بد من جواب میده

    کلا به فرکانس من جواب میده و اصلا مثل یه ادم نیست

    و این خیلی بهم احساس خوبی میده

    استادجونم خیلی خوشحالم که با شما اشنا شدم، واقعا این بزرگترین نعمت زندگیمه

    تونستم خدای واقعی رو بشناسم، خدایی که کل امور زندگیم رو تو دستای خودم گذاشته و نیاز نیست اصلا بخاطر زندگی خوب داشتن به دست و پای کسی بیفتم حتی خود خدا،

    با عزتمندانه میتونم زندگیم رو به شرایط عالی تبدیل کنم

    خدایا عاشقتممممم……

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 522 روز

    به نام خداوند مهربان و رزاق

    امروز 1404/9/19

    قدم سوم از 120 قدم

    ـ«رد پای جدیدم»

    سلام استاد جونم، طبق قولی که به خودم دادم، اومدم که کامنت بنویسم و کامنت بخونم….

    جملاتی رو تو این فایل برای خودم نوشتم

    جمله های مهم که گوشت ادم سیخ سبخ میشه یجورایی با شنیدنش

    یجورایی منو تکونم داد

    میخوام اینجا بنویسم تا اصلا از یادم نره

    اولین «هر زمان از دیگران توقع داری، یعنی در مسیر شرک حرکت می کنی؛»

    دومی «تمام بهانه ها و توجیهات فرد برای نتوانستن یا امکان پذیر نبودن، از شرک نشات گرفته است؛»

    این جمله دومی واقعا منو تکونم داد، یعنی یجوری دیگه ای شد حالم با شنیدنش

    خود من خیلی وقتا میگم نمیتونم یا نمیشه

    یا خیلی وقتا بهونه میارم که اقا نمیشه دیگه و این حرف من هم درسته و دنبال مدرک و سند هم میگشتم

    ایناااا یعنی شرررررک!!!!!

    خــدایــــااااا تـــوبــــهههههه

    واقعا استاد راست میگه « شرک در دل مومن

    عین مورچه سیاهی در تاریکی شب بر روی سنگ سیاه هست»

    خلاصه جمله خیلی زیبایی بود برام

    سومی «هر خواسته ای تو جهان، بخاطر یه تضاد هست»

    این نشون میده که من تو مواقعی که به ناخواسته برخورد میکنم ناامید نشم و از مسیر خارج نشم

    چهارمی «مسئولیت کامل زندگیم بر عهده خود منه و هیچ کسی مقصر نیست»

    این نشون میده که من به درونم تمرکز کنم نه به بیرون

    پنجمی « برای رسیدن به خواستم نیاز نیست پدر و مادرم، روستام، عقاید خانوادم، فامیلامون و… عوض بشن، من در همینجایی که هستم میتونم اروم اروم به خواستم برسم»

    این بهم یاد اوری میکنه دنبال بهونه نباشم،

    اینکه همش دیگرون رو مقصر ندونم و بقول معروف خودمو قربانی شرایط ندونم

    ــ

    خیلی خوشحالم که قدم بعدیم و کامنت بعدیم رو هم اینجا قرار شد سیو کنم،

    خدایا مرسیییی….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 522 روز

    *اولین روز از 120 روز

    امشب 1404/9/18

    ردپای روز اول:*

    سلام استاد جونم، سلام مریم جونم

    حقیقتا نصف فایل رو گوش دادم گاهی هام خیلی زیاد شد گفتم اول کامنت بنویسم، محدد مابقی رو گوش بدم

    وایی استاد جان چقدر فایلای شما آگاهی دهندست، چقدر عشقه، چقدر زیباست

    داشتم متن این فایل رو میخوندم دیدم چقدر اگاهیش زیاده

    وقتی رسیدم به این متن که:تمام بهانه ها و توجیهات فرد برای نتوانستن یا امکان پذیر نبودن، از شرک نشات گرفته است؛

    اوووه اصن یجورایی گوشت تنم سیخ سیخ شد

    واقعا این چقدر نکته ریز ولی کاربردیه

    اصن استاد من تو این مورد خیلی مشکل دارم

    من این فایل رو قبلا شنیده بودم اما امشب قشنگ دفتر و قلم گرفتم، گفتم هرچی به ذهنم میریه بنویسم و حتی نکات ریز رو ازش نوت بگیرم

    اصلا یه چیرهایی رو این دفعه شنیدم به باورهایی رو از پس کلم کشیدم بیرون که خودم هاج و واج موندم

    گفتم خدایااااااااا،،،، ایـــــنــــاااااا دیـگـــه چــیــــن؟؟

    قبل ها همیشه این کلمه رو تکرار میکردم: من که خودمو خالق زندگیم میدونم، من که اینو باور کردممم…

    اما گذشت و گذشت الان میفهمم،،،،

    ـالان میفهمم که بزرگترین پاشنه آشیم همین موضوعه

    خودمو خالق شرایط دونستن

    میخوام موضوعاتی که الان درگیرشم رو بنویسم تا فراموش نکنم،

    فراموش نکنم که باید روی چه چیزهایی کار کنم

    فراموش نکنم که چه باور های اشتباهی داشتم

    فراموش نکنم که از کجا به کجا رسیدم

    خب:

    من از بچگی پدر و مادرم رو بت کرده بودم تو ذهنم

    همیشه از تهدیداتشون میترسیدم « البته هنوزم همون ادم قبلی هستن با تهدید های قبل و منم کمی میترسم ازشون، و بزرگترین موانع من برای رسیدن به خواسته هام همین ترس منه

    ترس از پدر و مادر

    ـ ترس از تهدید

    ترس از سرزنش و دعوا و کتک خوردن

    ـ

    خب راستش خیلی وقته ازشون کتک نخوردم، بچه بودم خیلی میخوردم

    به محض اینکه خلاف خواسته اونا پیش میرفتم، میخوردم

    و الان این شرطی سازی در ذهنم ایجاد شده

    اقا هر وقت خلاف خواسته اونا پیش رفتی، اماده یه چکه خوردن باش « الان الارم ذهنمه و هیچ وقت نمیتونم خلاف خواسته اونا پیش برم»

    یعنی بزرگترین مشکل من همینه، پــــدر و مــــادر

    حقیقتا خانوادم خیلی مذهبی هستن و منم متنفرم

    من توی 99 درصد مواقع از چیزهایی خوشم میاد که پدر و مادرم ازش مخالفن و من نمیتونم مطابق با خواستم پیش برم

    بعدش گیر میدم به مذهب

    میگم چون خانوادم مذهبی هستن و اونا ناراضی هستن نمیتونم به خواستم برسم

    اما اگه پدر و مادرم مذهبی نبودن الان من به اکثر خواسته هام میرسیدم

    و

    خب بعدش اینا که میگذره

    میام میگم،

    من یه فامیل های فضول دارم که همش سرشون تو زندگی منه

    من هر کاری انجام بدم میان به پدر و مادرم خبر میدن دیگه

    « حالا چون خلاف پدر و مادرمم رفتن رو میترسم»

    میگم حتما فامیلا خبر میدن که من خلاف پدر و مادرم پیش رفتم

    اگه این فامیلا نبودنااااا، من اصن….. اووف یه ادمی میشدم که نگم

    خب بعدش میرسیم به روستا بودنم

    من الان تو روستا هستم « حقیقتا 4 بار اینا از این روستا فرار کردم یعنی با خواهرم اینا رفتم به شهرستان دیگه، بخاطر اینکه اینجا محدودیت و…. زیاده و من نمیتونم به خواسته هام برسم، خب اینم بگم از روی خوش سانشی تو هر چهار بارش باز برگشت خوردم به همین روستا، یعنی مجدد برگشتم و الان مطمعن شدم که باید همین جا تغییر کنم»

    ولی پس ذهنم باز ایراد از روستامون میگیره

    چون تو روستام کاری که میخوام رو نمیتونم، رسمش فرق داره،

    اگه تو شهرستان میبودم، یَــک کاری میکردم……

    به هر حال…. نگم بهتره / ههههههههه، خندم گرفت

    خب تا الان رسیدیم به چند موارد « قدرت دادن به پدر و مادر، به فامیل ها، به روستا، به مذهب»

    ولی واقعا این پدر و مادر بشدت ریشه ای هست

    میخوام خودگویی های منفیم رو هم بنویسم:

    اگه پدر و مادرم مذهبی نبودن

    اگه پدر و مادرم بهم گیر نمیدادن

    اگه پدر و مادرم مخالفتی نداشتن

    اگه پدر و مادرم بهم اجازه میدادن

    اگه تو این روستا نبودم

    اگه فلان محدودیت و رسم رو نداشتیم

    اگه کسی با من کاری نداشتـ…..

    من یه ادمی میشدم که اصن تمامی چیزهایی که دلش میخواست رو داشت « البته این وسط نیازه بگم، پس همه اینا جور بود…. هنر من کجا بود؟؟؟»

    همیشه تو ذهنم خودمو ادم حسابی میدونستم ولی انگشتم به عوامل بیرونی بوده

    به پدر

    به مادر

    میگم مشکل از اوناست،،، اگه اونا اون مشکل رو نداشتن من میتونستم، بخاطر مشکل اوناست که نمیتونم….

    یعنی مسئول کامل زندگیم خودمو نمیدونستم

    و یه سری عامل بیرونی مثل: پدر، مادر، مذهب، روستا، ادم ها و…. هستن که تو زندگیم دخیل میدونستم

    و من نوعی هم کاری از دستم بر نمیومد میگفتم

    یا حتی مورد بعدی:

    من حسنا از بچگیم خواهر بزرگم رو یجورایی مسئول درست کردن مشکل زندگیم میدونستم

    مسئول این میدونستم که باید پدر و مادرمو راضی کنه

    مثلا وقتایی که میخواستم برم جایی و خانوادم مخالفت میکردن، مسئول خواهرم میدونستم که اونا رو رلضی کنه و اگه راضیشون نمیتونست بکنه باهاش دعوام میشد

    کاملا یجورایی مسیول رسیدن به خواسته هام، خواهرمو میدونستم

    مثال « میخوام برم کلاس درس، خواهرم یجوری باید جورش کنه

    میخوام برم شهرستان، خواهرم یجوری باید جورش کنه و منم با خودش ببره

    و….. « البته اینم موقعی شکل گرفت که پدر و مادرم گفتن ما تورو فقط با خواهرت میفرستیم جای دیگه، وگرنه نمیفرستیم به هیچ عنوان »

    الان دوست دارم مهاجرت کنم

    همش چشمم به خواهرمه

    همش میگم خواهرمو و دامادمون

    هیچ وقت نمیتونم تصور کنم که با یه فرد دیگه برم یا یه مکان دیگه ای برم

    میگم حتما با اونا و فقط با اونا میرم

    ـیعنی باز میخوام از روستا برم ولی با این دید و با این شرک

    واقعا استاد شما راست میگین

    این یعنی اووووووج شــــرکــــه

    مورد بعدی:

    در مورد اولین قدم هام

    من همیشه ترس دارم و منتظر یکی هستم که اولین قدم رو برام برداره

    و بقول معروف استاد: همچنان گیرم و منتظرم….. و هیچ کسی اولین قدم رو برام بر نمیداره

    خب میخوام مثالاتی بزنم

    میخوام برم توی شغلی ثبت نام کنم و باید فردا برای اولین قرار برم

    و نمیتونم، میخوام یکی بهم این اولین قدم رو برداره، بره با صاحب کار حرف بزنه وقتی اوکی شد دیگه ادامش رو خودم برم

    از اولین ارتباط برقرار کردن میترسم، دوست دارم با ادم ها ارتباط برقرار کنم ولی میخوام یکی مثل خواهرم یا پذرم و…. منو به طرف اشنا کنه تا من ارتباط بگیرم

    یا میخوام برم به مکان جدید، میخوام یکی اولین قدم رو برداره، منو ببره تو اون مکان جدید بزاره تا من مابقیش رو ادامه بدم

    این اولین قدم برام بزرگترین مشکله،،، یعنی خیلییی بزرگ مشکلهههه

    توی ارتباط برقرار کردن

    توی شغل

    توی مکانی که میخوام باشم

    توی خرید ها

    توی گردش و تفریح

    همش میخوام یکی همین قدم اول رو برام برداره تا من مابقیش رو انجام بدم

    مثلا خودم میخوام جایی برم و دلم میخواد ولی دوست دارم یکی از مادرم اجازه منو بگیره بعدش که طرف به مادرم میگه منم همراهیش کنم و خواهش کنم به مادرم « البته اینم تازه فهمیدم که اجازه زندگیم تو دست خودمه»

    اما همچنان این مشکل اولین قدم رو دارم

    و علتش شاید ترسه، شاید کمبود عزت نفسه

    نمیدونم اما تا این مقدار نوشتم

    جوری تصور کردم که احساس کنم تو نوت پد گوشی دارم مینویسم / هههه

    هنوز خیلی موارد مونده، انشاءالله فردا حتما اگه نیاز دیدم مجدد مینویسم

    واقعا استاد فایلت بینظیره،،، خیلی از مشکلات منو به روم اورد و فهمیدم که چرا زندگیم میلنگه

    « این ردپایی از مشکل الانم بود بخاطر این شرک خفی،،،»

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 522 روز

    به نام خالق زیبایی ها

    امروز 1404/5/9

    داشتم کامنت های دوستان رو میخوندم یهو یاد خودم افتادم ( قبلش فکر میکردم که اقا من که جایی به عوامل بیرونی قدرت ندادم) ولی نه متاسفانه با خوندن کامنت ها چندین مسائل یادم اومد و دلم میخواد اینجا بنویسمش تا در اینده روند رشد کردنم رو به چشم ببینم و اشک شوق بابتش بریزم

    من حقیقتا وقتی بچه بودم تو سن 15-14 اینا هم اصلا دلم نمیخواست که از پدرم پول بگیرم چون میگفتم من باید بهش پول بدم ولی نیاز داشتم و به زور میگرفتم ( نمیدونم حالا این تو باورم مشکل بوده یا واقعا این رفتارم درست بود اما این چنین بودم)

    حالا مثالی که یادم اومد در مورد کارم و لیدر ها و همکارام هست ( من خودم فعلا تو کار نتورک مارکتینگ مشغولم هر چند علاقه ندارم اما به گفته استاد بی کار نمینشینم تا سقوط کنم، من قدم برمیدارم تا خداوند کار بهتر رو بهم بده برای همین تو این کار تلاش میکنم عالی کارکنم)

    من همکارام و لیدرام تو دفتر کاریمون کار میکنن و من هم بنا به محدودیت خانوادگی نمیتونم برم حضوری و اونجا کنار لیدرام کار کنم و اموزش کامل ببینم و همیشه بابت این قضیه ناراحت بودم

    که اقا بقیه افراد دارن از لیدرا کمک میگیرن ولی من نمیتونم و بخاطر همین اصلا پیشرفتی نمیکنم

    بعدش تصمیم گرفتم به لیدرای ارشد پیام بدم به همشون پیام دادم پیام دادم شاید به 5 یا 6 نفرشون گفتم که بهم کمک کنین اموزش بدین اگه اموزش ندین من نمیتونم رشد کنم

    و میدونین اون لیدرای ارشد اصلا بهم اهمیت نمیدادن و کاملا بهم بی توجهی میکردن

    ولی من همچنان پیگیر بودم حالم بدتر میشد اصلا احساس میکردم که یه چیزی کم دارم و تا وقتی اون پر نشه نمیشه رشد کرد

    یا اصلا یه چند تا از اون لیدرا بهم گفتن باشه من فردا بعد از ظهر برات اموزش میزارم بعدش فردا میشد و طرف قبل از ظهر از پله میفتاد و راهی بیمارستان میشد و اموزش نمیتونست بزاره

    یا یه لیدر ارشد دیگمون بهم گفت چشم حتما اموزش میدم از شنبه ( روز پنجشنبه یا چهارشنبه بود) ولی روز جمعه یه اتفاقی برای خانوادش میفتاد و اصلا نمیتونست بهم اموزش بده

    من کاملا شرک در دلم بوده و الان بهش پی بردم

    همین الان که این پیام رو هم مینویسم اصلا هیچ لیدری برام اموزشی نمیده اما حالا میفهمم که خدا میخواد از دستش که استاد عزیزم عباسمنش هست کمکم کنه تا چند برابر رشد کنم

    خداروشاکرم الان به هیچ کدوم از لیدرام یا همکارام پیله نکردم که اگه اونا برای من کاری نکنن من نمیتونم رشد کنم

    احتمال داره از این کار یهو بیام بیرون و از مسیر دیگه ای قرار باشه برم نیاز نیست که زور بزنم و بخوام از یه دست مشخصی کمک بگیرم ( البته چون این باور رو دارم که من باید از طریق کار نتورک به خواستم باید برسم و چند قدم برم جلوتر دارم تقلا میکنم و باید روی این موضوع هم کار کنم)

    به هر حال از دوستان عزیزم سپاسگزارم که کامنت های بینظیری میزارن تا بهتر خودمون و رفتارامون رو بشناسیم

    و از خداوندم بابت این هدایت بینظیرش تشکر میکنم

    الهی سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 522 روز

    سلام بر خالق هدایتگر و حمایتگرم

    سلام به شما دوست عزیز امیدوارم همیشه در پناه الله یکتا باشی

    چقدر متن شما زیبا بود، واقعا میشه گفت به صورت کاملا واضح ذهن مولد و فقیر رو توضیح دادی

    مخصوصا جایی که گفتی ما از نتوانستن حرف بزنیم یعنی ریشه در شرک داره ( حقیقتا کاملا قبول دارم چون خودمو دارم نگاه میکنم جاهایی که گفتم من نمیتونم یعنی ترس وجود داشته بی ایمانی وجود داشته و این یعنی شرک

    خیلی ممنونم که اینقدر زیبا و عاشقانه متن نوشتین و از خداوندم سپاسگزارم که منو به متن شما هدایتم کرد

    ( مطمعنن نیازه چند بار دیگه این متن رو بخونم و با تمام وجودم بهش فکر کنم)

    بسیار تشکر میکنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 522 روز

    سلام دوست عزیزم

    براوووووو اصلا به کامنت زیبات…

    واقعا عشق کردم

    خیلی روک

    بی پرده

    اصل

    بدون حاشیه بود

    یعنی دقیقا اصل اصلش همینه

    من توی درخواست کردن اونم درخواست اگاهانه خیلی مشکل دارم، بشدت زیاد

    کلا تو این مواردی که گفتی « ناراحتی و ترس و عجله….

    اصلا عجله یه چیز دیگستاااا واقعااا

    اینقدر این عجولی درونم زیاده حد نداره

    ولی کامنت شما خیلی بی پرده و اصل و خیلی دلنشین بود

    بعد شش سال خوندم و همچنان شیرینیش رو بعد سالها در درون خودش داشت

    عشق کردم واقعا

    ممنونم از شما….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 522 روز

    سلام میترا جان

    چقدر زیبا توضیح دادی

    مخصوصا اونجایی که گفتی:باید ھرلحظھ حواسم باشھ بھ اینکہ روےکےدارم حساب میکنم؟روے خدا یا روے بندھ ش؟

    من تو حوزه های دیگه خیلی خودمو شناختم

    اما تو این مسیر یجورایی باید رو خدا حساب باز کنم که این فردی که داره صحبت میکنه از سمت خداست نه یه بنده خدا

    درشته استاد جون دارن توضیحات عالی میدن

    ولی این خداست که منو هدایتم میکنه

    حتی این صحبت هارو اگه استاد نمیکرد، خدا منو به جایی هدایت میکرد که این صحبت هارو بشنوم حالا از هر دستی که بشه

    ولی من یکم تو این مورد هم مشکل دارم و الان با خوندن کامنت شما، این جرقه در ذهنم زده شد

    همیشه میگفتم استاد فلان چیز میگه، استاد عالی صحبت میکنه

    من فقط با این استاد مسیر رو ادامه میدم و….

    واقعا هم درست میگم، استاد بینظیره

    اما این به لطف خداست

    این خداست که از زبان استاد جانم با من صحبت میکرده ولی من اشتباهی خدارو نادیده میگرفتم

    خیلی خوشحالم بعد از شش سال این کامنت رو خوندم و چقدر بهم کمک کرد.

    و اونجایی که گفتی «اگه میخوای خدارو با تمام وجود حس کنی، باید ایمانت رو نشون بدی»

    همیشه به فکر این بودم چطور خدارو پیدا کنم

    خیلی جملتون زیبا بود

    خدایا مرسی بابت کامنت زیبایی که سر راهم قراردادی

    از شما میتراجان هم خیلی ممنونم، بخاطر این کامنتی که گذاشتین….

    .

    ? ¿ ?

    امروز 1404/9/28

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 522 روز

    سلام تینا جان

    دلی خواستم جوابت رو بدم

    یه مثالی بزنم

    الان تو زمین فوتبال بازیکن ها بازی میکنن طبق خواسته خودشون

    و مربی فقط بهش راه رو نشون میده کنار زمین بازی

    ولی نوع بازی کردن رو خود بازی کن میره

    ایا مربی که اینقدر اگاهه میاد بازی کن رو به اجبار از مسیری ببره که میل خواسته خودشه؟؟ خیر

    دقیقا این نوع زندگیه

    چطور؟

    ببینید ما مثل مربی به بچه 7 ساله میتونیم بگیم راه چیه و چاه چیه

    اما خود بچه اختیار کامل رو داره که از کدوم مسیر بره

    شما به بچه میگی این اتیش دستت رو میسوزونه اگه سمتش نری در امانی

    حالا اون بچه اختیارش دست خودشه که بره سمتش یا نره

    اگه به اجبار نگهش داری که نره، موقعی که تو هواست پرت بشه و یا اونجا نباشی میره سمت اتش

    تا خودش تجربه کسب نکنه و درک نکنه که اتش خطر داره ازش دوری نمیکنه

    .

    قانون اصلی ما توجه هست، باور هاست

    ادم ها حتی بچه 7 ساله خودش انتخاب میکنه به چی توجه کنه و چه چیزی رو باور کنه

    و طبق قانون هرچیزی رو باور کنی زندگیش میکنی…..

    این یعنی خالق زندگی بودن

    و اینکه استاد همیشه میگن بچه ها بیشتر از ما بخدا نزدیک هستن و نبادید نگرانشون بود،،،

    واقعا هم همینطوره

    امیدوارم منظورمو فهمیده باسید… دوست الهی من

    .

    .

    ? ¿ ?

    امروز 404/9/29

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 522 روز

    سلام مرضیه جان

    دوست توحیدی من

    چقدر ایمانتون نسبت به خدا قویست

    واقعا از صمیم قلبم تحسینتون میکنم

    یه مادری هستین اما تلاش میکنین اصل قانون رو پیش ببرین

    امیدوارم منم بتونم این ایمان رو در درونم ایجادش کنم

    ــ

    به امید الله مهربانم….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  10. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 522 روز

    سلتم ژینا جان

    چقدر کامنتت زیباست

    اتفاقا دارم کتاب – نیمه تاریک وجود _ رو میخونم و این دید شما و این کامنت شما چقدر زیبا و کمک کننده بود برام

    واقعا من تو دفعه سومی بار گوش دادن این جمله رو شنیدم و عجیب تعجب کردم ولی واقعا زیبا و حقیقته….

    سپاسگزارم از شما…..

    امشب 404/9/29

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: