live | در هر شرایطی، خالق زندگی خود باشیم
در این فایل، استاد عباسمنش با یادآوری قوانین بدون تغییر خداوند، توضیح میدهد که:
- چه جنسی از توجه، رفتار و واکنش، توانایی خلق شرایط دلخواه را در درون ما غیرفعال میکند و ما را تبدیل به برگی در باد میکند؛
و چه جنسی از توجه، رفتار و باور، سبب میشود از دل هر اتفاق یا شرایطی با ظاهر دلخواه یا نادلخواه، فقط برکت و نعمت بیشتر برداشت کنیم و در یک کلام، هر شرایطی با هر ظاهری برای ما مصداق “الخیر فی ما وقع” بشود.
آگاهیهایی این فایل، یادآور و راهنمایی است که میگوید:
هر کدام از ما چه قدرتی برای خلق زندگی دلخواه خود داریم و چطور باید این قدرت خداگونه درونی را فعال نگه داریم.
آگاهیهای این فایل را بشنوید، از کلیدهای آن نکتهبرداری کنید و تجربهی خود از درسهایی که گرفتید و تصمیماتی که برای اجرایشان دارید را با ما در بخش نظرات این قسمت به اشتراک بگذارید.
منتظر خواندن نوشتههای تأثیرگذارتان هستیم.
سرفصلهای آگاهی های این فایل شامل:
- چه چیزهایی را باید کنترل کنم و دست از تقلای بیهوده برای کنترل چه چیزهایی باید بردارم؟
- توانایی نگاه کردن از زاویهای که ما را در هماهنگی با خداوند قرار بدهد؛
- قانون: اگر بتوانم در هر شرایطی ذهنم را آرامتر نگه دارم، به همان اندازه به موقعیتها و تجربیاتی هدایت میشوم که باعث آرامش بیشتر من میشود؛
- چطور میتوانم از دل هر اتفاقی، برکت و رحمت برداشت کنم؛
- قدم اول برای کنترل شرایط زندگی؛
- اگر به آنچه ناجالب است توجه کنی، اساس آن تجربهی نادلخواه را در زندگیات گسترش میدهی؛
- ذهنیت قربانی یا ذهنیت مسئولیتپذیر؛
- اگر فردی به هر شکل یا با هر دلیل، با بیان بدبختیهایش توجه دیگران را جلب میکند، طبق قانون از در و دیوار بلا سرش میآید؛
- چگونگی تبدیل اصل “اعراض از ناخواستهها” و اصل “توجه به خواستهها”، به ویژگی شخصیتی؛
- بهجای دنبالهروی از دیدگاه غالب جامعه، دنبالهرو قانون بدون تغییر خداوند باش؛
- توجه به ویژگیهای مثبت هر چیزی، سازندهترین عامل برای گسترش اساس آن موضوع در زندگیات است؛
- توجه به ویژگیهای منفی هر چیزی، سریعترین عامل برای بیرون بردن نعمتها از زندگی است؛
- چگونه خود را با جریان خداوند همجهت کنیم تا به همان نعمتها و امکاناتی دسترسی داشته باشیم که در دسترس خداوند است؛
- مفهوم مومنتوم منفی در توجه به ناخواستهها؛
- مفهوم مومنتوم مثبت در توجه به خواستهها و اعراض از ناخواستهها؛
- چطور میتوانم شرایط دلخواه را برای خودم ایجاد کنم، فارغ از اینکه چه اتفاقاتی در جامعهی پیرامون من در حال وقوع است؛
- طبق قانون خداوند، ما با جهانی هوشمند طرف هستیم که خشک و تر را با هم نمیسوزاند؛
- آگاهی از سیگنالهای خداوند که به ما میگوید: “در حال خارج شدن از مسیر همجهت با خداوند هستی”؛
- نشانهی توکل و ایمان؛
- درک ارتباط معنادار بین کانون توجهات و جنس اتفاقاتی که تجربه میکنی.
منابع بیشتر درباره محتوای این فایل:
سایر قسمت های live با استاد عباس منش
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری live | در هر شرایطی، خالق زندگی خود باشیم353MB58 دقیقه
- فایل صوتی live | در هر شرایطی، خالق زندگی خود باشیم57MB58 دقیقه













وقتی من دارم روی خودم کار میکنم،
وقتی صبحم رو با سپاسگزاری شروع میکنم،
وقتی افکارم رو آگاهانه انتخاب میکنم،
وقتی مینویسم که چه چیزهایی در کسب و کارم خوبه،
وقتی دارم یاد میگیرم تمرکز نکنم روی چیزی که نمیخوام،
و دارم احساساتم رو مدیریت میکنم، دارم ذهنم رو تمیز میکنم،
دارم فرکانس جدیدی رو میفرستم به جهان.
جهان فقط میتونه پاسخ بده.
نه قضاوت میکنه، نه زور میگه، فقط دقیقاً مطابق با اون فرکانسی که من میفرستم، جواب میده.
پس اگر من واقعاً دارم فرکانس عشق، توجه، رشد، و فراوانی رو میفرستم،
حتی اگر الان توی یه بیزنسی باشم که ظاهرش خیلی محدوده،
من به سادگی هدایت میشم. هدایت به چه؟ به:
– ایدهای که همین بیزنس کوچیک رو متحول میکنه
– همکاری که مسیر رشد رو نشونم میده
– مشتریای که درِ برکت رو باز میکنه
– و حتی شاید به آرامی، الهامی که منو به کسب و کار جدیدی ببره
اگر واقعاً این بیزنسِ من دیگه ظرفیت اون فرکانس جدیدِ من رو نداره،
خدا خیلی طبیعی و نرم منو هدایت میکنه به جایی دیگه
بدون جنگ، بدون ترس، بدون فشار — فقط با هدایت و آرامش.
حالا بریم توی روابط عاطفی:
اگر من توی یه رابطه هستم که فکر میکنم طرف مقابلم خیلی بده، تغییر نمیکنه، پر از ایراده —
کار من نیست که اونو تغییر بدم. کار من فقط اینه که:
– روی خودم کار کنم
– نکات مثبتش رو ببینم
– تمرکز نکنم روی کمبودها
– عشق بفرستم، بدون انتظار
و اگر اون آدم هم بخواد، همفرکانس میشه و رشد میکنه.
اگه نخواد؟ جهان منو هدایت میکنه به یه رابطه جدید، زیباتر، پر از هماهنگی.
این قانون خداست:
لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا
یعنی: خدا هیچکس را بیش از توانش مکلف نمیکند.
پس اگر یه رابطه یا یه بیزنس یا یه شهر دیگه ظرفیت اون انرژی جدید منو نداشته باشه،
من رو هدایت میکنه به جای جدیدی، بدون اجبار، فقط با عشق.
کار من فقط تمرینه.
فقط تغییر درونیه.
فقط بهتر کردن کانون توجه و احساسمه.
بقیه رو بسپارم به خدا. چون جهان نمیتونه اشتباه کنه.
جایی که من هستم، همیشه اولین نقطهی پروازه، اگر من درونم رو روشن کنم.
جهان چگونه کار میکند:
جهان مثل یک دستگاه عظیم اما بیطرف است. دستگاهی که کاری با گذشتهات، شرایطت، یا میزان دردت ندارد.
تنها چیزی که برایش مهم است این است که همین الان چه فرکانسی از تو دریافت میکند.
شاید سخت باشد باورش، اما جهان اصلاً گوش نمیدهد تو چی میخواهی.
فقط «چیزی که به آن توجه میکنی» و «احساسی که در این لحظه داری» را به عنوان سیگنال میگیرد، و پاسخ خودش را میفرستد.
وقتی تو داری به بدهیات فکر میکنی، به اینکه چرا زندگیت اینطوری شده، چرا دیگران پیشرفت کردند ولی تو هنوز اینجایی —
وقتی داری به بیعدالتی، ظلم، جنگ، تورم، شرایط بد کشور فکر میکنی، حتی اگر نیتت خوب باشه که مثلاً راهی پیدا کنی،
ولی چون احساس درونت در این لحظه احساس خشم یا ترس یا ناامیدی هست، جهان فقط همون حس رو میگیره.
و چون اون حس، اون ارتعاش داره میره بالا، جهان هم چیزی از جنس اون رو برمیگردونه.
نه به خاطر اینکه دشمنته یا نمیفهمه، بلکه چون دقیقاً مثل یک آیینه، بیقضاوت فقط بازتاب میده.
مثل آیینهای که وقتی جلویش اخم کنی، نمیگه “آخ دلت گرفته، بذار من بخندم که حالت بهتر شه.”
آیینه میگه تو اخم کردی، منم اخم نشون میدم.
تو غمگینی، پس من هم بهت چیزی نشون میدم که غم تو رو بیشتر کنه.
مثل چی؟
– یه خبر بد از تلویزیون
– یه آدم که جلوت سبز میشه و انرژیات رو پایین میکشه
– یه خطای بانکی
– یه مشتری که سفارش رو لغو میکنه
– یا حتی یه فکر که ناگهان از ذهنت میگذره: “نکنه هیچ وقت موفق نشم؟”
شاید خیلیها بگن اینا ربطی به هم ندارن. ولی ربط دارن. قانون یکیه:
جهان همیشه در لحظه پاسخ احساسی رو میده که الان در حال فرستادنشی.
حالا برعکسشم هست.
اگر الان احساس آرامش داشته باشی، حتی وقتی توی حسابت پول زیادی نیست —
اگر الان احساس سپاسگزاری داشته باشی حتی اگه شرایطت هنوز به ظاهر تغییر نکرده —
اگر الان با دیدن یه گل، یه چایی داغ، یه گفتوگوی خوب با خودت، با خدا، با لحظه اکنون، به یه حس خوب برسی —
همون لحظه، همون فرکانس داره فرستاده میشه و جهان برمیگردونه.
شاید اون لحظه یه پیام مثبت بیاد، شاید یه ایده فوقالعاده، شاید یه تماس که امیدوارت کنه، شاید یه مشتری، یه فروش، یا یه فرصت عالی.
چون تو دادی، پس جهان هم باید بده. این یه قانون تغییرناپذیره.
توی قرآن میگه:
إِن تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنکُمْ وَلَا یَرْضَى لِعِبَادِهِ الْکُفْرَ ۖ وَإِن تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ
یعنی اگر ناسپاس باشی، خدا بینیاز از توئه. ولی اگر شکرگزار باشی، همون لحظه رضایت خدا وارد زندگیت میشه.
یعنی لحظهای که سپاس میفرستی، یه چراغ سبز از جهان میگیری، یه مسیر تازه باز میشه، یه نشونه ظاهر میشه.
حالا یه سوال خیلی مهم:
پس چرا گاهی ما داریم تلاش میکنیم، داریم باور خوب میسازیم، ولی باز یه احساس سنگینی، خفگی یا ناامیدی میاد؟
چون فرکانسهای قبلی هنوز دارن از اون دستگاه عظیم برمیگردن.
ولی اگه تو بمونی روی فرکانس خوب، اگه تو ول نکنی، اون ارتعاش جدید قویتر میشه.
و جهان مجبور میشه تغییر مسیر بده.
درست مثل کشتی بزرگی که از یه جهت داره میاد، ولی تو داری با نیروی جدید هلش میدی به یه جهت دیگه. یهکم طول میکشه، ولی حتماً میچرخه.
و در نهایت یادت باشه، اگه الان به چیزی احساس بد داری، حتی با هزار دلیل و منطق،
یعنی همون لحظه داری آیندهای رو میسازی که از همون احساسه.
پس فقط یه سؤال بپرس از خودت:
الان دارم چه چیزی به جهان میفرستم؟
و تصمیم بگیر — فقط همینه — که اون رو تغییر بدی. حتی با یه فکر کوچیک، یه لبخند کوچیک، یه شکرگزاری کوچیک.
چون جهان با احساس کار داره، نه با منطق.
سلام استاد عزیزم
مدتی بود با یکی از مفاهیم مهمی که شما همیشه با مهر و تأکید بیان میکنید، یعنی «اگر موضوعی ناراحتکننده هست، توجهت رو ازش بردار»، درگیر بودم. صادقانه بگم، این برام خیلی سخت بود.
نه اینکه نخوام عمل کنم، نه… بلکه واقعاً نمیفهمیدم چطور میشه این کار رو کرد.
یه مثال ساده:
الان به فیل بنفشی که سهتا پا داره فکر نکن!
تقریباً همه بعد خوندن این جمله، تصویر همون فیل اومده تو ذهنشون!
خب اگه ذهن تا این حد ناخودآگاه میره سمت چیزی که گفته شده حتی فکر نکن بهش، پس چطور میشه وقتی یک موضوع واقعی و دردناک پیش میاد، بهش فکر نکرد؟ چطور میشه تمرکز رو ازش برداشت؟
استاد، بارها سعی کردم وقتی کسی بیاحترامی کرد یا شرایطی سخت شد، بگم: «بیخیال، توجه نکن.»
ولی ذهن همچنان فعال بود، همچنان درگیر…
و نتیجه این میشد که بعد از هر تلاش ناموفق برای نادیده گرفتن افکارم، فقط بیشتر خودم رو سرزنش میکردم که «الان دیگه فرکانسم خراب شد، حالا چی کار کنم؟»
و این میشد شروع یک ممنتوم منفیِ عمیقتر.
اما توی یکی از جلسات دوره همجهت با جریان خداوند، شما گفتید:
«از خدا بخواه که بهت نشون بده کجا مشکل داری، هدایتت میکنه.»
با همین نیت، با آرامش خوابیدم و از خدا خواستم کمکم کنه…
و جالبه، فردا صبح ذهنم رفت سمت کتاب نیروی حال از اکهارت توله.
شروعش کردم… و فقط با خوندن سه فصل، نگاهم به ذهنم کاملاً متحول شد.
استاد، اون چیزی که من از این کتاب فهمیدم، دقیقاً مکمل آموزههای شما بود:
من ذهنم نیستم. من احساساتم نیستم. من «مشاهدهگر» هستم.
وقتی یک فکر یا نگرانی یا خاطره یا ناراحتی میاد سراغم، فقط بهش نگاه میکنم.
نه سرکوبش میکنم، نه درگیرش میشم. فقط نگاه میکنم و میگم:
«الان ذهنم داره این نجوا رو میکنه… خیلی جالبه!»
و از همینجا قدرت فکر شروع میکنه به ریزش. چون من دیگه باهاش همذاتپنداری نکردم.
دیگه نمیگم «من ناراحتم»، بلکه میگم: «در ذهنم یک فکر ناراحتکننده اومده، و من فقط ناظرشم.»
در نتیجه چی میشه؟
این فکر دیگه تبدیل به احساس قوی نمیشه.
دیگه قدرت نداره که منو بکشه به سمت یک ممنتوم منفی.
و اگر هم احساس منفیای شکل بگیره، کمرنگتره و زودتر تموم میشه.
تفاوت این نگاه با «توجه نکردن اجباری» خیلی زیاده.
وقتی فقط میگفتم توجه نکن، ذهنم لجبازی میکرد.
ولی وقتی نگاه میکنم بدون قضاوت، ذهنم آروم میشه.
این نگاه به ذهن، به نظرم همون نقطهست که آموزههای عرفانی شما به شکل عملیتری در من شکل گرفت.
همون جایی که شما میگید:
«باورها مهمتر از شرایط هستند، و احساس ما نتیجه افکار ماست.»
الان دیگه اگر یک فکر مزاحم بیاد، نمیجنگم باهاش، چون میدونم جنگیدن، یعنی پذیرفتنش به عنوان دشمن واقعی.
من فقط نگاهش میکنم و ازش رد میشم، چون من پشت ذهنم هستم، نه درونش.
و این رو از هدایت خدا دارم.
هدایتی که با جملهی شما شروع شد و من رو کشوند به درک عمیقتری از آرامش ذهن و رهایی از فکر.
امروز دیگه اگر فکری بیاد، نمیترسم. چون میدونم، من فراتر از اون فکرم، من ناظرم.
ممنونم استاد، برای روشنگریهایی که سالهاست زندگیهامون رو متحول کرده.
خدا شما رو برای ما نگه داره
گاهی ما آدمها در یک نقطهای از زندگی میرسیم که باور میکنیم «من دیگه نمیتونم تغییر کنم».
نه اینکه فقط باور داشته باشیم شرایط بیرونی تغییرناپذیره؛ نه، بلکه باور میکنیم خودمون تغییرناپذیریم.
این یعنی باور میکنیم اون حجم از تحقیرهایی که در کودکی کشیدیم، اون کمبودهایی که تجربه کردیم، اون سرزنشهایی که شنیدیم، در ما حک شده و دیگه نمیتونیم کاری بکنیم.
میگیم:
– «من آدم ترسویی شدم، دیگه نمیتونم کاری کنم.»
– «من همیشه مورد تمسخر بودم، الانم هرجا میرم همه منو جدی نمیگیرن، این دیگه بخشی از وجودمه.»
– «من این همه سال کار کردم، ولی نتونستم پول بسازم، الان این باور در من اینقدر قوی شده که نمیتونم تغییرش بدم.»
و بعد در یک حلقه بیپایان میافتیم که دائم در حال تکرار همین داستانیم.
چون باور کردیم که نمیشه، پس کاری نمیکنیم، چون کاری نمیکنیم، پس نتیجهای نمیگیریم، چون نتیجه نمیگیریم، بیشتر باور میکنیم که نمیشه.
و این یعنی گیر کردن در یک چرخهی بسته.
اما حقیقت چیز دیگهایه…
همهچیز در این جهان بر اساس قانونها کار میکنه. قانونهای دقیق و تغییرناپذیر.
یکی از این قوانین میگه: اگر تو چیزی رو تغییر بدی، نتیجه تغییر میکنه.
همین الان، در همین لحظه، اگه تو شروع کنی به فرستادن فرکانسهای متفاوت—فرکانس اعتماد، آرامش، سپاسگزاری، قدرت—جهان نمیتونه مثل قبل بهت پاسخ بده.
چون جهان مثل آینهست. تو دیگه اون آدم قبلی نیستی، پس بازتابت هم نمیتونه مثل قبل باشه.
اما ذهن فقیر میگه:
«نه، تو نمیتونی تغییر کنی. اون باوری که در تو ریشه کرده، محکمه. تو قربانی گذشتهای. این شرایط تقصیر پدرته، مادرته، جامعهست.»
ذهن فقیر دوست داره مسئولیت رو بندازه گردن دیگری، چون راحتتره.
چون اگه خودش رو مسئول بدونه، باید برخیزه و کاری کنه، و این کار، انرژیه میخواد، تعهد میخواد، درد روبرو شدن با خود میخواد.
در حالی که ذهن ثروتمند میگه:
“گذشتهی من دلیل نیست، فقط مسیره. من امروز هستم، زندهام، و قدرت اختیار دارم.”
و این دقیقاً همون چیزیه که قرآن هم میگه:
> “إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ”
> خدا وضعیت هیچکس رو تغییر نمیده، مگر اینکه خودش تغییر کنه. (رعد 11)
آیهای دیگه:
> “لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا”
> خدا هیچ باری روی دوش انسان نمیگذارد مگر به اندازه توان او. (بقره 286)
یعنی اگر درونت باورهای اشتباهی هست، حتماً درونت توان تغییرش هم هست.
تغییر باورها کار آسونی نیست.
مثل تمرین دادن یه عضلهست. مثل بدنسازی.
نمیتونی انتظار داشته باشی فقط با یک بار رفتن به باشگاه، بدنت تغییر کنه.
باید استمرار داشته باشی، تمرین کنی، صبور باشی.
یه نفر که سالها احساس بیارزشی کرده، در یک روز احساس عزت نفس پیدا نمیکنه.
اما اگه هر روز کمی عزت نفس رو تمرین کنه—با نوشتن، با تأکیدهای مثبت، با تصور آیندهای بهتر، با یادآوری نعمتی که داره—اون باور کمکم شکل میگیره.
اون احساس کمکم جایگزین قبلی میشه.
نمونههاش تو دنیا کم نیست. هزاران نفر که گذشته سختی داشتن، ولی امروز مربی رشد فردی شدن.
تو همین کشور خودمون، افرادی هستن که سالها در فقر مطلق بودن ولی حالا کارخانه دارن، برند دارن، شاگرد دارن.
چرا؟ چون یه جا گفتن “کافیه” و شروع کردن به بازنویسی ذهن خودشون.
تو هم میتونی…
اگه امروز از وضعیتت ناراضی هستی، فقط یک سؤال از خودت بپرس:
> “آیا باور دارم میتونم تغییر کنم؟”
اگه جواب حتی یک ذره “بله” بود، بدون که همین ذره، همون نوریه که تاریکی رو میشکافه.
تو خالق زندگی خودتی.
اگر چیزی رو ساختی که دوست نداری، همون تو میتونی دوباره از نو بسازیش.
پس دیگه دنبال مقصر نباش.
از همین لحظه بپذیر که جایی که هستی، حاصل باورهای خودته.
و این یعنی قدرت کامل دست توئه.
اگر چیزی رو دوست نداری، به جای فرار ازش، بمون و تغییرش بده.
باور کن میتونی. واقعاً میتونی.
وقتی به اطرافم نگاه میکنم، خیلی چیزها هست که نمیتونم کنترلشون کنم. نمیتونم کنترل کنم که جنگ بشه یا نشه، که رئیسجمهور کی باشه، که بازار چه وضعی داشته باشه، که مردم چطور رفتار کنن. نمیتونم فرهنگ جامعه رو تغییر بدم، نمیتونم بگم دلار پایین بمونه یا مردم توی خیابون آشغال نریزند، نمیتونم مردم رو مجبور کنم به هم احترام بذارن یا منصفانه رفتار کنن.
اما یه چیزهایی هست که واقعاً میتونم کنترلشون کنم.
من میتونم کنترل کنم که وقتی اون خبر بد میاد، چه واکنشی نشون بدم.
من میتونم انتخاب کنم که چه چیزی رو وارد ذهنم کنم.
میتونم انتخاب کنم که چه چیزی رو باور کنم، روی چی تمرکز کنم، چطور فکر کنم، چطور احساس کنم.
اگه یه خبر دربارهی رکود یا تورم بخونم، میتونم انتخاب کنم که وارد ترس و اضطراب بشم… یا اینکه توجهم رو از اون بردارم و بگم: من خالق شرایط خودمم. من قراره از مسیر باورها و فرکانسهای خودم نتیجه بگیرم، نه از مسیر اتفاقات بیرونی.
یه ذهن فقیر فکر میکنه باید شرایط بیرونی باهاش هماهنگ بشه تا موفق بشه.
ذهن فقیر باور داره که باید رئیسجمهور خاصی بیاد، قیمتها بیاد پایین، جنگ نشه، بازار رونق بگیره… تا بتونه حرکتی بکنه.
مدام میگه: “اگه فلان بشه شروع میکنم”، “اگه شرایط آروم بشه کسبوکارم رو راه میندازم”، “اگه اوضاع بهتر شد محصولم رو میفروشم”، “اگه فلانی رئیسجمهور شد من حمایت میشم”.
اما یه ذهن ثروتمند اینجوری فکر نمیکنه.
من وقتی ذهنم ثروتمند میشه، متوجه میشم که هیچ عاملی بیرون از من، هیچ شرایطی توی دنیا، نمیتونه مانع موفقیت من بشه، چون قدرت دست خداست، و خداوند بر اساس باورهای من، احساسات من، و فرکانسهای من داره به من پاسخ میده.
وقتی که باور دارم در هر شرایطی میتونم رشد کنم،
وقتی که توکل دارم،
وقتی که روی داشتههام تمرکز میکنم،
وقتی که از داشتههام سپاسگزاری میکنم،
وقتی که فارغ از اوضاع بیرون، حس خوبم رو حفظ میکنم،
قانون تغییر نمیکنه: من دارم همون چیزی رو جذب میکنم که درونم هست.
پس اگر من درونم رو درست کنم، بیرونم هم ناچاراً تغییر میکنه.
و اگه الآن اتفاقات خوبی برام نمیافته، اگه کارم نمیگیره، اگه شرایط سخت به نظر میرسه،
نه چون اقتصاد خرابه، نه چون سیاست خرابه، نه چون جنگه…
فقط چون من هنوز درونی نشدهم، هنوز باورهای من ناهماهنگه با اون چیزی که میخوام.
پس اول مسئولیت میپذیرم.
میپذیرم که جای درست زندگیم همینجاست.
من دقیقاً همون جایی هستم که باید باشم، چون این نقطه نتیجهی باورهای من، فرکانسهای من، و احساسات منه.
و وقتی این مسئولیت رو میپذیرم، تازه میتونم تغییری ایجاد کنم.
چون:
“إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ”
خدا حال هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر اینکه آنان حال خود را تغییر دهند.
اگر دنبال تغییر بیرونی هستم، باید درونم رو تغییر بدم.
باید نگاهم رو از جنگ، رئیسجمهور، دلار، تورم، سیاست، و مردم، بردارم… و بیارم روی باورم، احساسم، فرکانسم.
و باز خداوند میفرماید:
“مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ وَمَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ فَمِنْ نَفْسِکَ”
هر خیری که به تو رسد از جانب خداست، و هر بدی که برسد از خود توست.
پس اگه میخوام برکت وارد زندگیم بشه، باید از درون برکتساز بشم.
اگه میخوام فراوانی بیاد، باید از درون فراوانی فکر کنم.
اگه میخوام آرامش بیاد، باید از درون آرامش بسازم.
و این قانون خداوند بدون استثناء و بدون خطا عمل میکنه:
جهان یک آینهست، و هر آنچه به اون بدی، همون رو بهت برمیگردونه.
جهان منتظر نمیمونه ببینه کی رئیسجمهور میشه تا بهت برکت بده.
جهان به تو نگاه میکنه… به احساس امروزت، به باور درونت، به افکار و کانون توجهت.
همین الآن، اگر من بتونم آرامش رو بسازم، حس خوب رو نگه دارم، تمرکزم رو بذارم روی داشتههام، و بگم:
“من کنترل هیچچیزی بیرون از خودم رو ندارم، اما کنترل کامل روی احساسم دارم…”
اون موقع خدا هم جوابم رو میده.
“أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ”
دلها فقط با یاد خدا آرام میگیرند.
و وقتی که دل من، بدون وابستگی به بازار و جنگ و سیاست، با یاد خدا آرام شد، اونجاست که معجزه میافته.
اونجاست که میفهمم:
جهان نمیتونه از روی قانون خداوند خطا کنه.
اگه من از درون رشد کنم، لاجرم شرایط بیرون هم رشد میکنه.