live | به جای تکنیک جدید، "اصل" را دوباره تکرار کن

سرفصل آموزش های این فایل:

قانون ازلی و ابدی را درک کن و در اجرای آن هر بار بهتر شو؛

“خوشبختی”، نتیجه درک اصل و تمرکز بر تواناتر شدن در اجرای آن است؛

بهتر شدن در اجرای اصل یعنی بیشتر ماندن در احساس سپاسگزاری، احساس شور و شوق، خوشبینی و امید؛

یک اصل کلی برای خوشبختی وجود دارد و آن، “توانایی کنترل کانون توجه” است که معنی آن نگاه کردن به موضوعات از زاویه ای است که شما را به احساس بهتر می رساند و مدت زمان بیشتری در احساس بهتر نگه می دارد؛

اگر به اصل بچسبی و در آن بهتر شوی، روند رشد شما در تمام جنبه ها تصاعدی می شود؛

به اندازه ای که برای موفق شدن، به دنبال کشف تکنیک های جدید می گردی، از تمرکز بر اصل دور می شوی در نتیجه از خواسته هایت دور می شوی. البته به همان اندازه هم وارد حاشیه هایی می شوی که حتی نتایج قبلی را نیز از بین می برند؛

چرا اساتید حوزه موفقیت، مرتبا دنبال طرح تکنیک های جدید هستند؛

اطلاعات و تکنیک های بیشتر، باعث گمراهی شما می شود تا هدایت تان و شما را از مدار خواسته هایتان خارج می کند؛


کلیدها


برای دیدن سایر فایلهای این مجموعه کلیک کنید

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری live | به جای تکنیک جدید، "اصل" را دوباره تکرار کن
    327MB
    25 دقیقه
  • فایل صوتی live | به جای تکنیک جدید، "اصل" را دوباره تکرار کن
    24MB
    25 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

386 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «نرگس گلی» در این صفحه: 1
  1. -
    نرگس گلی گفته:
    مدت عضویت: 1884 روز

    سلاااااااااام

    استاد این چیزی رو که میگین من کاملا متوجه شدم چون اینمدلی بودم الان خیلی کمتر شدم ولی منم همش دنبال این بودم یادمه برای به صلح رسیدن با خود سراغ کتاب رفتم کلاس رفتم پادکست نمیدونم یه اسم سختی داشت هواپونو همچین چیزی همش میگفتم متاسفم منو ببخش دوستت دارم خب ذره ای که در من هیچکدوم اثر نکرد سراغ چاکرا رفتم سراغ علم چینی رفتم ووووو

    حتی تو رژیم غذایی هم اینمدلی بودم یه کتاب میگف گیاه خوبه که بخوری فلان کتاب میگف نه یه دکتر میگف خوبه بخور اونیکی دکتر میگف نه که خب بعدها من با قانون سلامتی اسنا شدم گفتم اینا چی میگن اصلا بابا:) ولی الان واقعا تو سایتم یا دارم فایل گوش میدم یا کامنت میخونم و تمام نتایج عالی زندگیمم کارکرد با همین اصله

    امروز خیلی روز پر برکت و پراز اگاهی بود برام دیشب با دوستام و ابجیم رفتیم تعاتر کلی خندیدیم و از اونجایی که اومذیم خونه یهو حال خواهرم بد شد و فرداش که امروز باشه رفتن با مامانم دکتر منم رفتم سرکار وقتی زنگ زدم ب مامانم که حال ابجیمو بپرسم مامانم گفت قرارع ازمایش خون بده منو میگی سکته کردم یعنی ذهنم دور از جون تا مرگش پیش رفت انقدرررر ذهنمو کنترل کردم که اروم شدم و بعد مامانم زنگ زد که حال ابجیم خوبه و دکتر گفته هیچی نیس هی با خودم گفتم با هر منطقی حالت بد شه اتفاق بدی برات میفته خواهر تو قبل اینکه خواهر تو باشه مخلوق خداست و مطمعن باس خدا ذره ای بهت اسیب نمیزنه ابجیت خودش بچه همین سایته خدا داره مطمعنا اونم داره ذهنشو کنترل میکنه که بعد خداهم جواب منو داد چون اروم شدم و بعد که مامانم گف حال خواهرت خوبه خداروشکز

    از اینجا به بعدو که میخام بنویسم هنوز خودم هم عشق کردم هم هنگ کردم از سرکارم که برگشتم رفتم سوپرمارکت و یه بیسکوییت ترد بزداشتم به صورت کاملااااا ناخوداگاه یعنی من سلیقم تو خوراکی همیشه ثابته دنبال کیک بودم و برداشتم همون موقع گفتم این تردو چرا برداشتم برم بزارم سرجاش دیگه اینهمه کیک برداشتم بعد یه حسی گف ولش کن میخوری دیگه منطق گف برا خواهرت پسته بخر بخوره که خریدم اومدم خونه داشتیم از اتفاقات امروز میگفتیم بهم دیگه از هدایتایی که اونا شدن تو بیمازستان که ادما چقدرررر باهاشون خدایی رفتاز کردن و از کنترل ذهن هم گفتیم و داشتیم حال میکردیم همون لحظه مامانم برا ابجبم چای اورد و با قند داشت میداد بهش بعد دیدم جفتشون میگن قند من من میکنن گفتم چیه گف اخه دکتر گف چیز شیرین نخور فعلا فقط شور بخور منم گفتم خب من بیسکوییت ترد خریدم بیا باهاش بخور یهو دیذم چشمای جفتشون از حدقه زد بیرون به هم نگاه کردن من گفتم چیههههه گفتن دکتره گف خواستی بیسکوییت اینا بخوری ترد بخور

    وای استاد الان که دارم مینویسم تمام موهای بدنم سیخه یاد شوینده شما افتادم که افتاد جلو پاتون و مریم جون میخواستش دقیقا همون حس منم ماجرارو تعریف کردم که بابا من اصلا نمیدونم چرا اینو خریدم و میخاستم بزارم سرجاش که اینکارو نکردم گفتم بعنی قشنگ اسم بیسکوییت تردو اورد که جفتشون گفتن اره

    مامان من که تو این داستانا و فضای هدایت اینا نیس گف واقعا با خدا باش و پادشاهی کن حالا قطعا خود خواهرم کامنت میزاره و از زاویه دید خودش خواهد نوشت ولی من هم خوشحال بودم هم کریه داشتم هم تو شوک بودم چقدر امروز هرکدوممون خدارو در قالبای متفاوت دیدیم که مامانم رفته تره باز میوه خریده و موجودیش کم اومده فروشنده گفته عب نداره ببر بعدا بیا پولشو بده و پرستارای خواهرم تو بیمارستان که خدایی ترین روشون رو نشون خانوادم دادن و اینم خودم که هدایت شدم به خرید یه بیسکوییت همونجا بهشون گفتم واقعا اگه الان پایان رندگیم باشه راضی هستم چون در بالاترین احساس فرکانسی مثبت بودم که خدا اینطوری خودشو تو زندگیمون نشون داد که ما متوجه شدیم خدایا شکرتتتتتت از هدایتت وای که چقدر خوشحالم استاد جانم بازم مرسی دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: