تجربه من از کودکی دردناک تا آزادی درونی


آگاهی‌های این فایل:

  • تفاوت اساسی میان “پذیرفتن مسئولیت ۱۰۰٪ زندگی” با “دنبال مقصر گشتن” را مشخص می کند و نتیجه‌ی هر کدام از این دو مسیر را روشن می‌کند.
  • تفاوت اساسی میان ” حل ریشه ای مسائل به وسیله تغییر باور ” با ” سرپوش گذاشتن بر مسائل بوسیله دارو، مواد مخدر یا الکل” را مشخص می کند و نتیجه هر کدام از این دو مسیر را روشن می کند.
  • تفاوت اساسی میان ” مواجه شدن با چالش‌های زندگی و حل آن‌ها ” با ” فرار از مسائل به‌وسیله‌ی احساس قربانی بودن “، را مشخص می کند و نتیجه‌ی هر کدام از این انتخاب‌ها را روشن می‌کند.
  • تفاوت میان ” خالق شرایط زندگی بودن ” با ” واکنش نشان دادن به ناخواسته ها ” را مشخص می کند و نتیجه هر کدام از این انتخاب ها را روشن می کند.

آگاهی های این فایل، تفاوت میان ” توحید عملی ” و ” شرک (خواه آشکار و خواه مخفی) ” است.

استاد عباس‌منش در این فایل، با به اشتراک گذاشتن تجربه‌های خود از مدیریت تجربه‌های تلخ گذشته و تبدیل آنها به سکوی رشد، ما را از این کلید اصلی آگاه می‌کند که:
ما نمی‌توانیم تجربیات گذشته‌ی خود مثل رفتارهای نامناسب والدین، دوستان، ضربه های مالی و… را تغییر دهیم؛ اما می‌توانیم نگاه خود به این گذشته را تغییر دهیم و این، برای ساختن شرایط دلخواه در زندگی کافی است.

زیرا وقتی گذشته‌ی خود را به‌عنوان بخشی از تجربه‌ی زندگی‌ات بپذیری، و به‌جای هر واکنش منفی ذهنی یا رفتاری، سعی کنی از زاویه‌ای به آن اتفاق نگاه کنی که به احساس امید، احساس توقع نداشتن از دیگران (توحید) و احساس آرامش برسی، این احساس بهتر، تو را به صلح درونی می‌رساند. این صلح درونی، قدرت خلق‌کنندگی درونی تو را فعال می‌کند و هدایتگر تو در مسیری می‌شود که:
آن اتفاقات به‌ظاهر ناجالب، تبدیل به بزرگ‌ترین برکت‌های زندگی‌ات می‌شوند.

این صلح درونی، سبب می‌شود خداوند را در زندگی‌ات پیدا کنی و رابطه‌ی دائمی خود با نیرویی که صاحب قدرت بی‌نهایت و فضل بی‌حساب است را به یاد بیاوری. آن‌وقت است که می‌فهمی “تنها خداوند برایت کافی است” تا شرایط دلخواه را در زندگی خلق کنی.

پیمودن این مسیر توحیدی، شخصیتی قوی از تو می‌سازد که هیچ ربطی به آن کودک آزار‌دیده ندارد؛ شخصیتی قائم‌به‌ذات و توحیدی که نه تنها نیازی به همدردی و همراهی دیگران ندارد، بلکه هر آنچه در زندگی‌اش خواسته را با توکل به ربّ، خلق کرده است. آن‌وقت دیگر نه جایی برای احساس قربانی بودن می‌ماند، نه نفرت از دیگران، نه جلب ترحم آن‌ها، و نه حتی دلیلی برای فکر کردن به گذشته…


آگاهی‌های این فایل را با دقت گوش دهید. از درس‌های آن نکته‌برداری کنید. سپس در بخش نظرات این فایل بنویسید:

الف) چه درس‌هایی از این آگاهی‌ها گرفتید و تصمیم دارید درباره‌ی حل مسائل مشابه خود، چطور این درس‌ها را عملی کنید.

ب) درباره‌ی تجربیاتی بنویسید که:
با اینکه گذشته‌ای تلخ داشتید، اما توانستید با عمل به قانون، با توکل به ربّ و اجرای توحید، آن گذشته‌ی به‌ظاهر تلخ خود را تبدیل به سکویی برای رشد شخصیت درونی کنید و شرایط را به گونه‌ای تغییر دهید که الان نه شخصیت شما ربطی به آن فرد دارد و نه شرایط زندگی شما.

 

منتظر خواندن تجربه ها و درس های تاثیرگذارتان هستیم


منابع کامل درباره آگاهی های این فایل:

دوره احساس لیاقت

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری تجربه من از کودکی دردناک تا آزادی درونی
    235MB
    58 دقیقه
  • فایل صوتی تجربه من از کودکی دردناک تا آزادی درونی
    57MB
    58 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

448 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «وحید ولاشجردی» در این صفحه: 1
  1. -
    وحید ولاشجردی گفته:
    مدت عضویت: 1605 روز

    به نام خدا

    سلام و درود به استاد عزیز و همه همراهان

    به قول شما همه ما تو کودکی با مسائل و تروماهای مختلفی رو به رو شدیم

    تو دوران بچگی شرایطی رو داشتیم که من خیلی کم میتونستم خواسته هامو داشته باشم .شرایط مالی خانواده شرایط مناسبی نبود و حتی یه وقتایی تو روزمرگی خودشونم میموندن

    پیرو این شرایط خب مسلما خشم و عصبانیت و دعوا تو خونه بود

    یه وقتایی حتی کسی تو خونه با کسی حرف نمیزد انگار همه قهر بودن یه خشم و کینه ای تو وجود من و برادرم نسبت به پدرم شکل گرفته بود انگار

    از همون بچگی من خیلی خودمو درگیر نمیکردم و همش دنبال بازی و تو کوچه رفتن و درس و اینا بودم سعی میکردم بعد از مدرسه تا جایی که میشع خونه نمونم مخصوصا وقتی پدرم از سر کار میومد انگار دیگه منتظر بودم وقتی میاد دعوا شروع میشه همیشه خودمو دور میکردم ناخوداگاه از اون شرایط فک نیکردم که نبینم راحتتر میتونم باهاشون کنار بیام

    بزرگتر که شدم دیدم خشم برادرم بیشتر شده ولی من بهتر میتونم با پدر ارتباط برقرار کنم

    راحتتر میتونم حرف بزنم باهاش

    اما اون همیشه نسبت بهش گارد داشت

    وقتی که مشغول به کار شدم دیگه هیچوقت انتظار مالی تداشتم ازشون

    انگار فهمیده بودم که خودم باید خودمو جنع کنم خرج تحصیلم و …با خودم بود

    خوشم میومد که حتی اون درامد کمم هرطور که بخوام میتونم خرج کنم و نمیخوام بابتش بع کسی حساب پس بدم که پولت چی شد چه کار کری چرا خریدی و…

    یکم بزرگتر که شدم فهمیدم من اصلا از پدر مادرم خشم و یا کینیه ای ندارم حالا درسته شرایط و محیط خونه هیچوقت اروم نبود اون حس خوبه رو نداشت و هر لحظه استرس داشتم که دعوا نشه

    ولی با خودم کنار اومدم که بابا اینا همینن که هستن تو خودت زندگیتو درست کن در صورتی که داداشم همش فک میکنه به خاطر خانواده و عدم محبت و حمایت نتیجه ای که میخواسته رو نگرفته

    حتی خیلی از رفتارای پدرم یا مادرم که باعث ناراحتی میشد سعی کردم از خودم دور کنم و اصلاح کنم چون میدونستم که درست نیست وقتی یه کاری منو اذیت میکنه انجامش بدم و بقیه هم اذیت بشن

    بعد که کم کم بزرگتر شدم دیگه مستقل تر شدم از نظر عاطفی خیلی وابسته نبودم وقتی رفتم سربازی انگار همه سختشون بود ولی من واسم مهم نبود فکر میکنم به خاطر اینکه هیچوقت اون حس خوب و اون ارامش خونه و خونواده رو تجربه نکردم باعث شد وابسته نباشم و بتوتم خیلی راحت دور باشم مثل الان که کلان اومدم تهران و تنها زندگی میکنم

    شاید اون تضاد و اون نبودن کانون گرم خونواده کمکی بوده که من تومسیرم راحتتر قدم بردارم

    البته الان شرایطشون به نسبت بهتر شده

    با شما کاملا موافقم و خودمم تجربه کردم

    وقتی بچه بودم خیلی اهمیت نمیدادم و کسی نمیفهمید که تو خونه ما چه خبره و شاید به خاطر اینکه واسم این شرایط عادی شده بود فک میکردم که همینه که هست برام بی اهمیت شده بود حتی نمیتونستم یه وقتایی باور کنم هستن کسایی که تو خونشون همیشه ارامش و شادی هست و دعوایی نیست میگفتم مگه میشه مثلا پدر و مادر فلانی دعوا نکنن بعد از اهمیت ندادن بزرگتر شدم و گذشتم بدون اینکه بخوام کینه بسازم برای خودم هرجی فک میکنم من نفرت و کینه ای ندارم ازشون چون در حد خودشون زحمتشون رو کشیدن و از این بابت خوشحالم که پدرم نون حلال و کارگری سر سفرمون گذاشت

    بعدتر هم تصمیم گرفتم رو پای خودم وایسم و همه چیو به خدا بسپارم

    خداروشکر تو مسیرم رشد کردم مسائل زیادی پیش اومد که بعضیاش درس شد و تجربه و بعضیاش باعث رشد

    من از گذشتم فرار نمیکنم چون خیلی جاها درس گرفتم خیلی هم درگیرش نمیشم چون خاطرات بدش کم نبوده

    اما خاطرات بد هیچوقت نذاشتم به این معنی بشه برام که پدرم یا مادرم ادمای خوبی نبودن یا برام کم گذاشتن مرور نکردم که حسم بد نشه

    وقتی با شمااشنا شدم فهمیدم که ناخوداگاه داشتم از قانون توجه استفاده میکردم

    خداروشکر که گذشتم و درس گرفتم و بعدش فهمیدم که میتونم با افکارم و باورهام هر لحظه زندکی خودمو بسازم فارق از اینکه کی بودم چه شرایطی داشتم خانوادم حمایتم کردن یا نکردن

    گذشتم چی بوده

    من از همین لحظه میتونم زندکی دلخواهمو بسازم با توحه به چیزایی که میخوام با توکل به خدا و فقط روی خودش حساب کردن

    خداروشکر میکنم بابت این فایل زیبا و نکات قشنگی که گفتین

    ممنونم استاد🌹🫡😘

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: