تجربه من از کودکی دردناک تا آزادی درونی


آگاهی‌های این فایل:

  • تفاوت اساسی میان “پذیرفتن مسئولیت ۱۰۰٪ زندگی” با “دنبال مقصر گشتن” را مشخص می کند و نتیجه‌ی هر کدام از این دو مسیر را روشن می‌کند.
  • تفاوت اساسی میان ” حل ریشه ای مسائل به وسیله تغییر باور ” با ” سرپوش گذاشتن بر مسائل بوسیله دارو، مواد مخدر یا الکل” را مشخص می کند و نتیجه هر کدام از این دو مسیر را روشن می کند.
  • تفاوت اساسی میان ” مواجه شدن با چالش‌های زندگی و حل آن‌ها ” با ” فرار از مسائل به‌وسیله‌ی احساس قربانی بودن “، را مشخص می کند و نتیجه‌ی هر کدام از این انتخاب‌ها را روشن می‌کند.
  • تفاوت میان ” خالق شرایط زندگی بودن ” با ” واکنش نشان دادن به ناخواسته ها ” را مشخص می کند و نتیجه هر کدام از این انتخاب ها را روشن می کند.

آگاهی های این فایل، تفاوت میان ” توحید عملی ” و ” شرک (خواه آشکار و خواه مخفی) ” است.

استاد عباس‌منش در این فایل، با به اشتراک گذاشتن تجربه‌های خود از مدیریت تجربه‌های تلخ گذشته و تبدیل آنها به سکوی رشد، ما را از این کلید اصلی آگاه می‌کند که:
ما نمی‌توانیم تجربیات گذشته‌ی خود مثل رفتارهای نامناسب والدین، دوستان، ضربه های مالی و… را تغییر دهیم؛ اما می‌توانیم نگاه خود به این گذشته را تغییر دهیم و این، برای ساختن شرایط دلخواه در زندگی کافی است.

زیرا وقتی گذشته‌ی خود را به‌عنوان بخشی از تجربه‌ی زندگی‌ات بپذیری، و به‌جای هر واکنش منفی ذهنی یا رفتاری، سعی کنی از زاویه‌ای به آن اتفاق نگاه کنی که به احساس امید، احساس توقع نداشتن از دیگران (توحید) و احساس آرامش برسی، این احساس بهتر، تو را به صلح درونی می‌رساند. این صلح درونی، قدرت خلق‌کنندگی درونی تو را فعال می‌کند و هدایتگر تو در مسیری می‌شود که:
آن اتفاقات به‌ظاهر ناجالب، تبدیل به بزرگ‌ترین برکت‌های زندگی‌ات می‌شوند.

این صلح درونی، سبب می‌شود خداوند را در زندگی‌ات پیدا کنی و رابطه‌ی دائمی خود با نیرویی که صاحب قدرت بی‌نهایت و فضل بی‌حساب است را به یاد بیاوری. آن‌وقت است که می‌فهمی “تنها خداوند برایت کافی است” تا شرایط دلخواه را در زندگی خلق کنی.

پیمودن این مسیر توحیدی، شخصیتی قوی از تو می‌سازد که هیچ ربطی به آن کودک آزار‌دیده ندارد؛ شخصیتی قائم‌به‌ذات و توحیدی که نه تنها نیازی به همدردی و همراهی دیگران ندارد، بلکه هر آنچه در زندگی‌اش خواسته را با توکل به ربّ، خلق کرده است. آن‌وقت دیگر نه جایی برای احساس قربانی بودن می‌ماند، نه نفرت از دیگران، نه جلب ترحم آن‌ها، و نه حتی دلیلی برای فکر کردن به گذشته…


آگاهی‌های این فایل را با دقت گوش دهید. از درس‌های آن نکته‌برداری کنید. سپس در بخش نظرات این فایل بنویسید:

الف) چه درس‌هایی از این آگاهی‌ها گرفتید و تصمیم دارید درباره‌ی حل مسائل مشابه خود، چطور این درس‌ها را عملی کنید.

ب) درباره‌ی تجربیاتی بنویسید که:
با اینکه گذشته‌ای تلخ داشتید، اما توانستید با عمل به قانون، با توکل به ربّ و اجرای توحید، آن گذشته‌ی به‌ظاهر تلخ خود را تبدیل به سکویی برای رشد شخصیت درونی کنید و شرایط را به گونه‌ای تغییر دهید که الان نه شخصیت شما ربطی به آن فرد دارد و نه شرایط زندگی شما.

 

منتظر خواندن تجربه ها و درس های تاثیرگذارتان هستیم


منابع کامل درباره آگاهی های این فایل:

دوره احساس لیاقت

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

448 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    دریا گفته:
    مدت عضویت: 2513 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    استاد سلام ، دوستان سلام

    می خواستم یک سوال در عقل کل بپرسم ، بعد فکر کردم اول سرچ بزنم ببینم کسی پرسیده قبل من یا نه ! بعد به این صفحه رسیدم .

    سوال من در عقل کل قرار بود این باشه ، این که میگیم به چیزهای منفی توجه نکنیم یا به قول استاد مومنتوم منفی رو قطع بکنیم اخه واسه من مثل اینه که آشغال ها رو بزنم زیر فرش ، یا مثلا یک زخم هست روشو ببندم ولی برای عفونتش هیچ کاری نکنم فقط روشو با پارچه ببندم .

    یا بازی کردن درست که حال آدمو عوض میکنه اما بنظرم یک مسکّن زود گذر هست. تابحال هر چیزی رو که سعی کردم بهش فکر نکنم بعدا از یک جایی زده بیرون . برای همین به این نتیجه رسیدم که این همه انکار حداقل برای من مناسب نیست ، کمی هم تازگیا راجع به تراپی تحقیق کردم اینطور که من متوجه شدم میاد ناراحتی ها رو میاره بالا بعد درباره ش حرف میزنه سعی میکنه زخم ها رو التیام بده .

    در کل اصل حرف من اینه که وقتی به اتفاقات بد توجه نمی کنم حالم عوض میشه و اون اتفاق تغییر میکنه و تجربه کردم اما وقتی به وقایع و چیزهایی که در گذشته بوده که یا خیلی بزرگ بوده یا خیلی تکرار شده مثلا یک اتفاق تلخ بزرگ یا چیزهای کوچک که مرتب تکرار شده مثلا کوچک در حدی که بی توجهی والدین یا اینکه مادرم جلوی بقیه هر دفعه منو دعوا میکرد چون زیاد تکرار شده واسم یه تروما ایجاد کرده که فکر میکنم لازم دارم شکافته بشه . ضمن اینکه حداقل برای من اینطوری بوده که به راحتی نمی تونم ببخشم و می دونم که دیر یا زود منم همین رفتار ها رو با فرزندم خواهم داشت چون برای خودم هنوز حل نشده .

    شاید استاد انسان حساسی نیستید که از یک اتفاق خیلی بترسید یا ناراحت بشید برای همین عمق فاجعه خیلی دردناک نبوده . ممنون میشم از استاد و سایر دوستان که منو راهنمایی کنید .

    پ ن . یک چیز دیگه که از بچگی در زندگی من وجود داشته همیشه انکار بوده ، مثلا دندانپزشک می گفت دندان قروچه داره شاید به خاطر اضطراب ، مامانم فوری حرفشو قطع می کرد که تو خونه که اصلااااا مشکلی وجود نداره مگر اینکه تو مدرسه مشکل داشته باشه . حالا تو خونه ما اصلا آرامش وجود نداشت .

    پ ن 2. منم دوست دارم تغییر کنم زندگیم تغییر کنه رشد کنم نسخه بهتری از خودم باشم ، فکر نکنید این نمی خواهد تغییر کند . چرا دوست دارم اما تلاش هام تا بحال بی فایده بوده و چیزی که به فکر خودم رسید این بود که یا من صحبت های استاد رو اشتباه متوجه میشم یا یک چیزی در من هست که باعث میشه ازین راه نتیجه نگیرم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    وحید ولاشجردی گفته:
    مدت عضویت: 1605 روز

    به نام خدا

    سلام و درود به استاد عزیز و همه همراهان

    به قول شما همه ما تو کودکی با مسائل و تروماهای مختلفی رو به رو شدیم

    تو دوران بچگی شرایطی رو داشتیم که من خیلی کم میتونستم خواسته هامو داشته باشم .شرایط مالی خانواده شرایط مناسبی نبود و حتی یه وقتایی تو روزمرگی خودشونم میموندن

    پیرو این شرایط خب مسلما خشم و عصبانیت و دعوا تو خونه بود

    یه وقتایی حتی کسی تو خونه با کسی حرف نمیزد انگار همه قهر بودن یه خشم و کینه ای تو وجود من و برادرم نسبت به پدرم شکل گرفته بود انگار

    از همون بچگی من خیلی خودمو درگیر نمیکردم و همش دنبال بازی و تو کوچه رفتن و درس و اینا بودم سعی میکردم بعد از مدرسه تا جایی که میشع خونه نمونم مخصوصا وقتی پدرم از سر کار میومد انگار دیگه منتظر بودم وقتی میاد دعوا شروع میشه همیشه خودمو دور میکردم ناخوداگاه از اون شرایط فک نیکردم که نبینم راحتتر میتونم باهاشون کنار بیام

    بزرگتر که شدم دیدم خشم برادرم بیشتر شده ولی من بهتر میتونم با پدر ارتباط برقرار کنم

    راحتتر میتونم حرف بزنم باهاش

    اما اون همیشه نسبت بهش گارد داشت

    وقتی که مشغول به کار شدم دیگه هیچوقت انتظار مالی تداشتم ازشون

    انگار فهمیده بودم که خودم باید خودمو جنع کنم خرج تحصیلم و …با خودم بود

    خوشم میومد که حتی اون درامد کمم هرطور که بخوام میتونم خرج کنم و نمیخوام بابتش بع کسی حساب پس بدم که پولت چی شد چه کار کری چرا خریدی و…

    یکم بزرگتر که شدم فهمیدم من اصلا از پدر مادرم خشم و یا کینیه ای ندارم حالا درسته شرایط و محیط خونه هیچوقت اروم نبود اون حس خوبه رو نداشت و هر لحظه استرس داشتم که دعوا نشه

    ولی با خودم کنار اومدم که بابا اینا همینن که هستن تو خودت زندگیتو درست کن در صورتی که داداشم همش فک میکنه به خاطر خانواده و عدم محبت و حمایت نتیجه ای که میخواسته رو نگرفته

    حتی خیلی از رفتارای پدرم یا مادرم که باعث ناراحتی میشد سعی کردم از خودم دور کنم و اصلاح کنم چون میدونستم که درست نیست وقتی یه کاری منو اذیت میکنه انجامش بدم و بقیه هم اذیت بشن

    بعد که کم کم بزرگتر شدم دیگه مستقل تر شدم از نظر عاطفی خیلی وابسته نبودم وقتی رفتم سربازی انگار همه سختشون بود ولی من واسم مهم نبود فکر میکنم به خاطر اینکه هیچوقت اون حس خوب و اون ارامش خونه و خونواده رو تجربه نکردم باعث شد وابسته نباشم و بتوتم خیلی راحت دور باشم مثل الان که کلان اومدم تهران و تنها زندگی میکنم

    شاید اون تضاد و اون نبودن کانون گرم خونواده کمکی بوده که من تومسیرم راحتتر قدم بردارم

    البته الان شرایطشون به نسبت بهتر شده

    با شما کاملا موافقم و خودمم تجربه کردم

    وقتی بچه بودم خیلی اهمیت نمیدادم و کسی نمیفهمید که تو خونه ما چه خبره و شاید به خاطر اینکه واسم این شرایط عادی شده بود فک میکردم که همینه که هست برام بی اهمیت شده بود حتی نمیتونستم یه وقتایی باور کنم هستن کسایی که تو خونشون همیشه ارامش و شادی هست و دعوایی نیست میگفتم مگه میشه مثلا پدر و مادر فلانی دعوا نکنن بعد از اهمیت ندادن بزرگتر شدم و گذشتم بدون اینکه بخوام کینه بسازم برای خودم هرجی فک میکنم من نفرت و کینه ای ندارم ازشون چون در حد خودشون زحمتشون رو کشیدن و از این بابت خوشحالم که پدرم نون حلال و کارگری سر سفرمون گذاشت

    بعدتر هم تصمیم گرفتم رو پای خودم وایسم و همه چیو به خدا بسپارم

    خداروشکر تو مسیرم رشد کردم مسائل زیادی پیش اومد که بعضیاش درس شد و تجربه و بعضیاش باعث رشد

    من از گذشتم فرار نمیکنم چون خیلی جاها درس گرفتم خیلی هم درگیرش نمیشم چون خاطرات بدش کم نبوده

    اما خاطرات بد هیچوقت نذاشتم به این معنی بشه برام که پدرم یا مادرم ادمای خوبی نبودن یا برام کم گذاشتن مرور نکردم که حسم بد نشه

    وقتی با شمااشنا شدم فهمیدم که ناخوداگاه داشتم از قانون توجه استفاده میکردم

    خداروشکر که گذشتم و درس گرفتم و بعدش فهمیدم که میتونم با افکارم و باورهام هر لحظه زندکی خودمو بسازم فارق از اینکه کی بودم چه شرایطی داشتم خانوادم حمایتم کردن یا نکردن

    گذشتم چی بوده

    من از همین لحظه میتونم زندکی دلخواهمو بسازم با توحه به چیزایی که میخوام با توکل به خدا و فقط روی خودش حساب کردن

    خداروشکر میکنم بابت این فایل زیبا و نکات قشنگی که گفتین

    ممنونم استاد🌹🫡😘

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    Moonlight گفته:
    مدت عضویت: 453 روز

    من خودم تا سال ها با مامانم مشکل داشتم.

    یعنی هی به خودم میگفتم مشکلات من از مامانمه و تروماتایزدم کرده و فلان.

    تا شونزده سالگیم کشیده شد.

    بعدش اتفاق هایی افتاد که نفرت من کم کم تبدیل شد به درک، همدردی، و حتی عشق. چیزی که از هشت سالگی ازش قطع امید کرده بودم…

    همیشه یادمه بچه که بودم مامانم میگفت تو خیلی اذیتم میکنی و منم همیشه میگفتم یعنی چی اصلا تو داری منو اذیت میکنی من کجا دارم اذیتت میکنم!!!یعنی اصلا نمیفهمیدم چه ایرادی دارم و کجاش دارم اذیتش میکنم. اونم نمیفهمید چجوری داره منو اذیت میکنه و فکر میکرد من دارم اذیتش میکنم.

    بعد امسال خواهر من هشت ساله ست. چندوقت دیگه نه سالش میشه. همون موقعی که مشکلات من با مامانم شروع شده بود وقتی بچه بودم.

    دقیقا همون داستان.

    من فکر میکردم خواهرم داره اذیتم میکنه و واقعا نمیفهمیدم من چجوری دارم اذیتش میکنم؟ چون همش اون داشت اذیتم میکرد.(بنظر خودم)و اونم همش به بابام میگفت این(من)داره اذیتم میکنه. واقعی هم می گفت.

    بعد من کم کم فهمیدم مامانم چی کشیده.

    من قشنگ توی موقعیت مامانم قرار گرفتم. تجربه ش کردم. دیدم واقعا بعضی وقتا با بچه ی لجباز نمیشه سر و کله زد. دیدم هرچقدر من برای خواهرم کادو بگیرم منو نمیبینه. دیدم دقیقا هروقت با خواهرم دعوام میشه بابام نقش قهرمان رو بازی میکنه و خواهرم عاشق بابامه عین من توی بچگی هام که فکر میکردم بابام خوبه و مامانم بد.

    الان میفهمم نصف مقداری که مامانم برام چیزی میگرفت رو بابام برام نمی خرید همین الان هم برای خواهرم نمی خره ولی همیشه خواهرم طرف بابامه همونجوری که من بودم.

    قصدم این بود که

    بگم این الگو توی ذهن مامان من بوده و دست خودش نبوده که من عصبانی میشدم

    خیلی وقت ها اصلا مامانم قصد بدی نداشت

    الان همه خوبی هاشو..نه همه ش، کلی خوبی داره که ندیدم…یا نمیخوام ببینم…ولی خیلی بیشتر خوبی هاشو میبینم. قشنگ میبینم که از بچگی م فقط برای من تلاش میکرده و من نمیدیدم. نمیخواستم ببینم. دیدم از بچگی م سر همه چی غر میزدم هیچوقت سپاسگزار نبودم همش انتظار یچیز گنده تر داشتم و هیچوقت خوشحال نمیشدم.

    دیدم همیشه نکات منفی مامانمو میدیدم و نکات مثبت شو نمی دیدم

    مامانم هم هرچقدر برام کادو می خرید کاری میکرد من نمی دیدم چون منفی بین بودم

    همین الگویی که با من و خواهرم بوده

    با من و مامانم بوده

    و میدونید چیه

    من چرا اینقذر درک میکنم مامانم رو؟

    چون من عاشق خواهرم بودم و هستم ولی اون بعضی وقتا یجوری رفتار میکنه انگار حالش از من بهم میخوره و فکر میکنه من ازش متنفرم درحالی که من همههههه جوره(به هر روشی که بگین)دارم تلاش میکنم بهش نشون بدم دوستش دارم.

    شاید چون مامانم همیشه از خودش می زد و به من میداد من هیچوقت نمی دیدم.

    همونجوری که من برای خواهرم کلی پول خرج میکنم اما اون نمی بینه و اهمیت نمیده…

    الان اصلا باورم نمیشه چجوری این همه سال

    تلاش نکردم خود واقعی مامانمو ببینم

    تلاش نکردم شخصیت حقیقی شو ببینم

    دوست داشتم ازش متنفر باشم

    زندگی رو به خودم هم جهنم کردم.

    چون دوست داشتم ازش متنفر باشم

    ولی الان میفهمم

    الان یادم میاد

    همیشه مامانم کار هایی رو میکرد که منو خوشحال کنه…هنوزم میکنه ولی من هیچوقت نمی دیدم

    استاد اشک هام بند نمیاد واقعا.

    اصلا هیچوقت فکر نمیکردم این اتفاق بیوفته.

    همیشه توی زندگی م فکر میکردم مامانم میخواد اذیتم بکنه. ولی اخه کدوم اذیت. من بدبین بودم واقعا بودم. هبچوقت مامانم کاری به کارم نداشت من بد بین بودم همه چیزو گنده میکردم میچسبیدم به بابام.

    شاید باورتون نشه ولی مامانم هرگز گوشی مو چک نکرد

    هرگز دفتر خاطرات مو نخوند

    هرگز کار های مزخرفی که بعضی ها انجام میدن رو انجام نداد.

    مجبورم نمیکرد حجاب بذارم و شال بپوشم. مجبورم نمیکرد با پسر ها دوست نباشم(حتی با اینکه هیچوقت توی ایران دوستی نداشتم که پسر باشه)

    هیچوقت مجبورم نکرد توی خونه بمونم و بیرون نرم

    هیچوقت کار خاصی علیه من نکرد واقعا

    من همیشه به رفتار های منفی لحظه ای ش توجه میکردم و همه چیو بزرگ میکردم

    چون خیلی بچه بودم

    نمی فهمیدم مثلا اگه نصیحتم میکنه سر یچیزی چون دوستم داره

    الان اگه نصیحتم کنه که زیاد نمیکنه بازم میفهمم دلیل شو.

    میدونید

    وقتی کسی رو قضاوت میکنیم خدا مارو میذاره جای همون ادم تا تجربه ش کنیم اون اتفاق رو و بودن جای اون ادم رو

    منم از بس این همه سال میگفتم چرا مامانم اینجوریه بالاخره درکش کردم

    دیدم اصلا مشکل مامانم نبوده

    اون همیشه تلاش میکرد منو خوشحال کنه من هیچوقت نمی دیدم چون نمیخواستم ببینم

    هرگز تلاش نکردم شخصیت شو ببینم

    الان دارم بعد از مدت ها شخصیت واقعی مامانمو میبینم

    حتی مامانم بهم گفت دوست داشت دست شو تتو کنه ولی هیچوقت نکرده چون میترسیده ایدز بگیره…خب من فکر نمیکردم اینقذر وجه مشترک داشته باشم با مامانم(منم تتو دوست دارم)

    کلا دارم میگم

    مشکل واقعا مامانم نبوده چون الان قشنگ میبینم تمام رفتار هاشو که همه کار برام میکرد ولی من نمی دیدم.

    شاید مامانم راهی پیدا نکرده بود برای اینکه رابطه مونو درست کنه و ول کرده همه چیزو چون فکر میکرده ازش متنفرم…

    ولی الان خیلی خوشحالم که این تنفر تبدیل شده به درک و عشق و دیگه الان خود واقعی مامانمو میبینم…

    کسی که واقعا شبیه منه واقعا عجیبه این همه نقاط مشترک داریم من فکر میکردم خیلی متفاوتم از مامانم ولی الان میفهمم نه اینطور نبوده…

    بهرحال

    اینکه میگین اون ادم ها هم تقصیر خودشون نبوده

    واقعا درسته

    هیچکس تقصیر خودش نیست وقتی باهامون رفتار بدی داره…

    همهههه این افراد یجوری تروماتایزد شده بودن یا مثل مامان من بودن تلاش میکردن ولی به نتیجه ای نمی رسیدن(حالا حتما من و مامانم یسری باور داریم که غلطه ها. ولی مشکل مون دوست نداشتن نبوده.)

    یعنی من باورم نمی شد

    خواهرم هنوز نمیدونه من چقذر همیشه دوستش داشتم (واقعا رفتارهاش نشون میده نمیدونه)درحالی که من همیشه داشتم تلاش میکردم این عشقو نشون بدم. با براورده کردن خواسته هاش و پول خرج کردن براش و بیرون بردنش و کلی کارهای دیگه…

    حالا بهرحال

    این باعث میشه کمتر از افراد کینه بگیریم

    توی فیلم ها هم خیلی وقت ها نشون میده(حالا نمیگم فیلم منبع درستیه ولی بعضی وقتا واقعا همینه)که طرف همرو تو مدرسه بولی میکرده اذیت شون میکرده

    بعد خانواده خودش توی خونه هم دقیقا همونجوری ازارش میدادن.

    کلا ادم ها قصد ندارن به ما اسیب بزنن…

    We should not take it personal

    We always do! But we should not.

    It has nothing to do with their(or our) personalities

    یه مثال دیگه هم دارم

    خودم

    یبار داشتم به دوستم میگفتم یکم بلند تر بخون(سر اجرا موسیقی)بعد اون از دستم کلی ناراحت شده بود میگفت سر من داد زدی. بعد من اینجوری بودم که منظورت چیه، من مگه فحشت دادم که سر اون ناراحت شدی!اصلا جدا ازون نه قصدم ناراحت کردنش بود نه اینکه بخوام داد بزنم شاید شایدددد فقط یک ثانیههه عصبانی شدم یک ثانیه ولی اون روز واقعا اعصابم خورد بود. اصلا فکر نمیکردم از اون ناراحت بشه اصلا قصدم ناراحت کردنش نبود تا خیلی وقت بعد هم نفهمیدم که خودش اومد بهم گفت اره فلان روز من کل راه خونه گریه کردم چون تو سرم داد زدی!!!

    اره دیگه. همین. ادم ها واقعا تقصیر خودشون نیست و نباید رفتار هاشون رو ربط بدیم به شخصیت هاشون…یا شاید اصلا اونا رفتار خودشون رو اشتباه ندیدن…در هرصورت اون ها از شما بدشون نمیاد فقط یا حالشون بد بوده یا اسیب دیدن یا رفتار دیگه ای بلد نیستن و شاید اصلا رفتار بدی نیست شما دارین گنده ش میکنین یا…ولی هیچوقت شخصی نکنیم مسئله رو:)))

    امیدوارم این موضوع یاد خودم هم بمونه…و رفتار های بد ادم هارو به شخصیت شون نچسبونم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    Baharak گفته:
    مدت عضویت: 401 روز

    سلام

    چقدر خوشحالم که با شما آشنا شدم ، هر روز که میگذره حس خوب دارم ، گاهی هم که حسم بد میشه سریع میام تو سایت .

    دیگه اومدن تو سایت و گوش کردن به صحبت های شما برام جزئ از واجباته .

    خالقِ مهربونم رو سپاسگزارم که هدایت شدم .

    دوران کودکی:

    کودکی واقعا بخش مهمی از زندگی آدمه و خیلی از باورها از اون زمان ممکنه شکل بگیره وقتی فکر میکنم من ترس از رها شدن و وابستگی داشتم . که خداروشکر الان بهترم .

    ولی دلم می خواد اینجا بگم که واقعا عاشق مامانمم ، به معنای واقعی حس مادرانه رو هدیه کرد به من ،

    و من از سمت مامانم فقط عشق گرفتم ( خداروشکر)

    میدونید ، البته یکبار هم گفته بودم من این روش آموزش شما رو خیلی دوست دارم که میگید از الان بساز ، هر جا هستی شروع کن با کنترل ذهن و ساخت باورهای جدید زندگیت رو خلق کن ، به گذشته فکر نکن و کندوکاو نکن و خاطرات نامناسب گذشته رو مرور نکن ، رها کن ، افرادی که در گذشته ناراحتت کردن رو ببخش ، پذیرش اون آدمها که اونا هم بلد نبودن و به خاطر آگاه نبودن باعث اذیت ما شدن ، تو ذهنت با آدمها نجنگ و همین باعث شد در صلح باشم با خودم .

    وقتی احساس بد به کسی داری به خودت ضرر میزنی ، وقتی تنفر و کینه از کسی داری به خودت ضربه میزنی ،

    ببخش و بگذر .

    وقتی به افکار نامناسب گذشته توجه کنی مشابه همون افکار نامناسب رو جذب میکنی و داری به اون افکار قدرت میدی ، پس رها کن .

    « به هر چی توجه کنی از همون جنس بیشتر وارد زندگیت میشه »

    و اونجا که میگید به ناجالب ها توجه و فکر نمیکردید و سعی می کردید بازی کنید و خودتون رو غرق بازی میکردید .

    پس خودت شرایطت رو عوض کن وقتی افکارت منفی است یه راهی رو پیدا کن که بهش فکر نکنی و توجه نکنی .

    بی خیال بودن و به قول معروف علی بی غم معجزه است ، من دوستی داشتم که خیلی خونسرد بود و همه چی هم براش اوکی میشد ، به نظرم خونسرد بودن و بی خیال بودن موهبتی عظیم است .

    و چقدر خوب با این که شب خواب نامناسب می دیدید صب به این فکر بودید چیکار کنم زندگی رو برای خودم جذاب کنم . ( یه راه حل عالی )

    غرق نشو تو اتفاقات ناجالب

    وقتی از خدا طلب بخشش داری پس تو هم ببخش .

    و قشنگ ترینش صحبت نکردن در مورد اتفاقات ناجالبه.

    در مورد مسائل ناجالب با خودت ، با کسی و حتی با خدا حرف نزن چون از همون جنس وارد زندگیت میشه.

    گدایی نکن ، چیز با ارزشی بهت نمیرسه .

    « به گدا چیزه با ارزشی نمیدن »

    « ایمان به خداوند یکتا »

    ( تنها تو رو می پرستم و تنها از تو یاری می جویم )

    به خدا دل ببند و وابستگی عاطفی نداشته باشه این وابستگی خودش شرک .

    با هر گذشته ای که داشتی به این فک کن که من با تغییر افکارم میتونم زندگیم رو خلق کنم و انگیزه خوب ایجاد کنم و من الان آگاه هستم که شخصیتم رو تغییر بدم

    افکار و باور و شخصیتت رو تغییر بدی بهترین ها وارد زندگیت میشه ، ایمان داشته باش ،

    ایمان آوردن به اینکه خداوند همواره هدایت گر من است .

    خدارو پیدا کن و متواضع باش در برابر خداوند ، زندگی قشنگ میشه و آسوده باش و آواهای مناسب میان ، درها برات باز میشه و از جایی که فکرش رو نمیکنی رزق و روزی میاد سمتت.

    بدون که ما ارزشمندیم خودت رو دوست داشته باش خداوند ما رو خیلی دوست داره .

    سپاسگزارم ، سپاسگزارم ، سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    سعید صادق زاده گفته:
    مدت عضویت: 1442 روز

    سلام به استاد عزیز

    سلام به دوستان خوب خودم

    یادم باشد که هرگز در مورد اتفاقات بد زندگی خودم

    در مورد آنچه که دوست ندارم

    در مورد صحبت ها و بحث ها و جدل های زندگی خودم

    هرگز و هرگز در مورد آن صحبت نکنم

    هرگز کاری نداشته باشم که چه می شود

    چه رخ می دهد

    چطور می شود ؟

    کاری نداشته نداشته باشم که در مورد من چه می گویند

    هر زمان که توانستم اینگونه با خودم صحبت کنم بی شک جهان هم مسیری را برای من هموار می کند که همیشه آرامش در زندگی خودم ببینم

    همیشه حال خوب داشته باشم

    شاید درست است که اکنون یک بحث و جدل با یکی از افراد مهم پیرامون خودم داشته ام اما و اما یا می توانم آن حرف و بحث را ادامه بدهم و در نهایت همیشه و تا مدتی درگیر آن باشم یا اینکه از آن بگذرم و آرامش را برای خودم بسازم

    واقعا همه چیز در دستهای خودم است

    من با افکار خودم است که برای خودم جهان پیرامون خودم را می سازم

    این من هستم که می توانم یا مسیر غم و اندوه را ادامه بدهم و یا از اکنون خودم و شرایطی که دارم لذت ببرم

    سپاس از خدای هدایتگر خوب خودم

    سپاس از خدای فراوانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: