مصاحبه با استاد | منظور از"سیستمی بودن رفتار خداوند"، چیست؟
سوالات:
- آیا خداوند فقط برای ما خیر می خواهد و فقط خوبی ها را وارد زندگی ما می کند؟
- شما باورهای توحیدی را چطور ساختید؟
- در آیه اذا سآلک عبادی انی شرط خداوند این است که به شرط اینکه شما هم من را اجابت کنید. ما چطور می توانیم خداوند را اجابت کنیم؟
مفاهمیمی که استاد عباس منش در این قسمت توضیح داده اند شامل:
- چگونه در مدار خداوند قرار بگیریم؛
- مفهوم «رابطه دوطرفه میان ما و خداوند» از طریق توضیح “سیستمی بودن رفتار خداوند”؛
- تجربیاتی که “توحید را به عنوان تنها اصل”، به من شناساند؛
- نحوه ساختن باورهای توحیدی؛
- اولین قدم در مسیر توحید برای من، حساب نکردن روی آدمها بود و آرام آرام یاد گرفتم که چطور روی خداوند حساب کنم؛
- مفهوم ایاک نعبد و ایاک نستعین؛
- از آدمها تشکر کن اما روی یک فرد خاص حساب نکن؛
- از آدمها تشکر کن اما اعتبار حضور آن فرد را به خداوند بده؛
- ارتباط مستقیم بین شرک ورزیدن و دور شدن از نعمت ها؛
- “درخواست های ما از خداوند”، از دیدگاه قانون فرکانس؛
- نگاه سیستمی درباره «تغییر»؛
- فارغ از اینکه چقدر تا کنون مسیر اشتباه را رفته ای، سیستم به محض تغییر مسیر، رفتار خود با تو را تغییر می دهد؛
- توضیح سیستمی بودن رفتار خداوند از طریق توضیح آیه اذا سألک عبادی انی…؛
- بارزترین ویژگی خداوند از نگاه آیه و اذا سآلک عبادی انی…؛
منابع کامل برای درک و اجرای بهتر آگاهی های این قسمت:
جلسات 9 و 10 دوره راهنمای عملی دستیابی به رویاها
بخش چگونه فکر خدا را بخوانیم | دوره 12 قدم
“تفاوت یشا و یرید” در دوره قانون آفرینش | بخس دهم، کلید درک مفهوم سیستمی بودن رفتار خداوند است؛
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری مصاحبه با استاد | منظور از"سیستمی بودن رفتار خداوند"، چیست؟609MB42 دقیقه
- فایل صوتی مصاحبه با استاد | منظور از"سیستمی بودن رفتار خداوند"، چیست؟40MB42 دقیقه













سلام.
سلام به استاد عباسمنش
سلام به خانم شایسته
سلام به تویی که داری این کامنت رو میخونی،چه الآن، چه ده ها سال دیگه.
امروز 3 سال میگذره از روزی که اومدم تو این سایت و عضو شدم و مروری بر این سالها باعث میشه بدونم چه مسیری رو برم
روزای تلخ و سخت زیادی داشتم و از چه مسیری گذشتم…
روابط نابود با همسر سابقم
شرایط مالی افتضاح
اعتماد به نفس داغون
کلی آرزو که یکی یکی داشتن حسرت میشدن
و بینهایت راههای رفته و در های زده که هیچکدومشون منو به آرامش و به خواسته هام نرسوند.
ای رب العالمین تو بر قلمم جاری شو…
روزایی بود که بعد از کار وقتی میخواستم برم خونه ،حسه دانش آموزی رو داشتم که تکالیف ریاضی اش ر و انجام نداده و زنگ بعد باید بره سر کلاس ریاضی بشینه،همونقدر بلکه ده ها برابر بیشتر بی میل و رغبت برای رفتن به خونه ای چیزی جز احساس بد نبود بخاطر روابط نامناسب با همسر سابقم
روزایی بود که برای دیدنه پدر مادرم دلم تنگ میشد اما چون پول کرایه نداشتم نمیتونستم مسافت 2 ساعته رو برم ببینمشون و یک درد عمیق تو قلبم مینشست و سکوت میکردم
روزایی بود که با بیبیینهایت خوبی مورد تحقیر و تمسخر قرار میگرفتم و مسیر های اشتباه رو رفتم ،تا جایی که اینقدر دردسرو مشکل برای خانواده ام ایجاد کردم که پدرم بااارها و بااارها بهم میگفت خوشبحال فالی که بچه دار نشد
روزایی بود که منی که قلبم به نفس های پدرم وصل بود ،همون پدر بخاطر مشکلاتی که من داشتم میگفت کی میشه دیگه بمیرم راحت بشم!
روزایی بود که بخاطر نداشتن اعتماد به نفس یکی از همکارام تو صورتم نگاه میکرد و میگفت تو اگه مرد بودی نمیزاشتی ییک هر دقیقه برا پول بهت زنگ بزنه و جوب گوشیتو ندی و من چیزی جز سکوت نداشتم برای حرفش!
و دردهایی که از قلبم رفت اما همیشه تو ذهنم میمونه و من میدونم و خدایی که…
یک بیچاره ی تمام عیار بودم
وقتی میفهمی بیچاره یعنی چی که از چند زاویه مشکل سنگین داشته باشی وهیییچ تکیه گاهی نداشته باشی
تا اینکه چنگ زدم به ریسمانی که نمیدیدمش
اما چون راهی جز اون نمونده بود چسبیدم بهش
و اون ریسمون تنها کاری که برام انجام داد اوایلش آرامش قلب بود
احساس دلگرمی بود
احساس امنیت بود
احساس دلداری بود
چیزی که بیشتر از هر چیزی نیازش داشتم
کم کم اون ریسمون رو محکم تر گرفتم و برآب گرفتن اون ریسمون باید دستات خالی باشه چیزه دیگه ای تو دستات نباشه وگرنه اون ریسمون از دستت ول میشه و من هرآنچه که تو دستم بود از جمله امید به خانواده امید به عموم که قول شغل خوب بهم داده بود،از جمله همسر سابقم که تو چشمای خدا نگاه کرده بودم و به خدا گفتم که من این شخص رو بیشتر از تو دوست دارم
از جمله تفریحات و پسر عموها و…
کم کم قلبم و دستام به آرامش اون ریسمون عادت کرده بود،جوری که مثله نابینایی شده بودم که عصای سفید دستش بود،شبا موقع خواب بغلش میکرد و تا جایی که دیگه هیچ چیزی جز اون ریسمون رو نمیخواست تو دستاش بگیره.
من خدا رو محکم مغل کردم جوری که از ترس جدا شدن ازش و گمش کردن، هیچ کجا رو نگاه نمیکردم.
من عضو سایت استاد عباسمنش شدم.
میتونم قسم بخورم 50 ٪زمانم تو قسمت عقل کل بودم و سوال میپرسیدم،سوال میخوندم، و میخوندم و میخوندم…زندگیم شده بود سایت عباسمنش دات کام
تو اون روزا سال 99یه مشتری داشتم که 27 میلیون پول بیعانه ازش گرفتم و 6 ماه دووندمش و آخر سری گفت یا با دوستی بیا کارمو انجام بده یا حساب کتابمون با اسلحه است،و من مطمئن بودم که اگه کارش رو انجام ندم حرفش رو عملی میکنه
یه نگاه به خدا کردم و گفتم تو جوابش رو بده و 1 ساعت بعدش داداشم زنگ زد گفت از این لحظه به بعد طرف حساب اون آقا، منم!
من کارشو انجام میدم و تو فکر کن اصلا همچنین آدمی وجود نداره!
و بعد از چند ماه که از داداشم پرسیدم که چکار کردی گفت اینقدر باهامون صمیمی شد که زنگ میزنه میگه بیا پیشمون سر بزن ببینیمت.
روزها گذشت و من به اینکه اول کدوم یکی از مشکلاتم رو حل کنم فکر میکردم،چجوری همزمان هم مشکل مالی،روابط اعتماد به نفسم رو پیش ببرم تا اینکه استاد برای عید نوروز ففکنم سال 1400 یه فایل گذاشتن رو سایت و گفتن سالی 1 هدف یا نهایتا2 تا هدف رو انتخاب کنید و پیش ببرید و گفتم خدایا اول رو کدوم هدفم کار کنم گفت اول روی شغل دلخواهم تمرکز کن.
من از بچگی عاااااشق مذاب بودم
مینشستم آتشفشان هارو نگاه میکردم و کیییف میکردم
اون روزا تو شرکت فولاد خوزستان کارگر بودم، عموم قول داده بود که اگه گواهینامه لیفتراک بگیرم میبرم جایی که حقوقم 16 میلیون بشه،وقتی گواهینامه لیفتراک رو گرفتم گفت گواهینامه ی لودر رو بگیر این سری حتما میبرمت و برش دادم و کارت نباشه و وقتی گواهینامه ی لودر رو گرفتم و چند بار بهش زنگ زدم با حالت ناراحتی گفت من دیگه از اونجا رفتم خودت میدونی و من اونجا نیستم…
با زانو زمین خوردم و گفتم خدایا چکار کنم!؟
گفت بیا بغل خودم
هرچی میخوای به خودم بگو اونارو ولشون کن!
چیه!
چی میخوای!؟
گفتم میخوام راننده لودر بشم تا حقوقم بشه ماهیانه 16 میلیون و بعنوان نیروی مستمر استخدام بشم !
گفت چرا نمیخوای قراردادی بشی!؟
گفتم یعنی چی!؟
گفت ازم بخواه تا قراردادیت کنم تا حقوقت بجای 16 میلیون بشه 26 میلیون و سالانه!
اون زمان حقوقم 6 میلیون بود!
بهم گفت شرکت فولاد خوزستان زمینش ماله منه
خاک معدنش ماله منه !
مالکش منم!
من مدیر عامل شرکت فولاد خوزستانم.
من مسؤل استخدامشم!
من همه کاره ام نه عموت
نه مدیر عامل
زیاد ازم بخواه!
مگه شک داری به تواناییهام!
مگه فکر میکنی این چیزایی که بهت گفتم دروغه!
برو قرآن رو بخون!
دیدم تو قرآن نوشته
زمین و آسمان و هرآنچه که بین این دو هست مالکش خداست
ما میگیم باش و موجود میشود
دست من بالاترین دست هاست
من نزدیکم اجابت میکنم درخواست درخواست کننده را
ما از آنچه که در سینه دارید آگاهیم!
قلبم محکم شد!
بیل میزدم و اشک میریختم
راه میرفتم و اشک میریختم
حرف میخوردم قلبم رو به خدا وصل میکردم و اشک میریختم
مسخره ام میکردن بابت هدفم ولی من بغض میکردم و دلم برا خدا میسوخت میگفتم اینا نمیدونن که تو زورت بیشتر از آدماست!
اینا فکر میکنن این شرکت و این پولا و این زمین ماله آدماست!
میدونی چیه!
وقتی قلبت به خدا وصل بشه خدا چشمت رو باز میکنه
قلت رو باز میکنه
فهمت رو گسترش میده!
وقتی حاشیه هارو بزاری کنار و توحیدی بشی دنیا رو یه جور دیگه میبینی
از هر چیزی الهام میگیری
نمیدونم چقدر میتونی باور کنی حتی برنامه های تلوزیون چیزایی رو نشون میده که به تو انرژی و قدرت بده یا راه رو نشونت بده برای ادامه ی مسیرت
وقتی تماااامه قلبم توحیدی شد، و دستای خالیم رو جلوی خدا دراز کردم و زود دستامو جمع نکردم بزرگترین اتفاقی که قلبم رو محکم کرد افتاد!
فایل روزا در کلام هاوس…
اون فایلها مخصوصا فایل روزای عزیزم قلللللبم رو باز کرد بقدری من رو به مسیر امیدوار کرد که انگار دری از بهشت رو نشونم دادن و بعد از حدودا 6 ماه منی که حقوقم 6 میلیون بود،آرزوی حقوق 16 میلیونی رو داشتم حقوقم شد 26 میلیون با سالانه حدود 50 میلیون پاداش و قراردادی شدم!
بقدری این اتفاق بزرگ بود که هرررکس که من رو میدید تو فامیل حتی خانم هایی که نسبت دوری داشتن میگفتن کارت مبارک باشه!
اینقدر که واکنش داشت تو فامیل شغلم ،ازدواجم اونقدر واکنش نداشت!
و معجزه ی استخدامم رو تو یکی از فایلهای استاد کاااملا واضح نوشتم.
بعدش گفتم خدایا حالا روی چه مشکلی کارکنم!؟
گفت عزت نفس!
اما من اشتباه روی روابطم کار کردم و بعد از 2 سال که عمرم رو گذاشتم، وقتم رو گذاشتم و کلی زور زدم روابطم درست نشد که هیچ بدتر و بدتر هم شد یک جهههنمی که حتی خوشحالیه شغل جدیدم بهم لذت نداد!!!
تا اینکه فکنم پا سال یا امسال با شروع سال جدید اون تعهدی که باید میدادم رو دادم و شروع کردم روی اعتماد به نفسم کار کردن و خریدن دوره ی عزت نفس ،و باز هم طبق حرف قبلیم وقتی تو تمااامه تمرزکت رو بزاری روی یک موضوع، حاشیه هارو ناااابود کنی و بزاری کنار،جهان تو رو هل میده به سمت خواسته ات!
و معجزه ی بزرگ دوم رقم خورد:
دوره ی احساس لیاقت
استاد یه چیزی رو میخوام بگم و الان که دارم این حرف و میزنم خنده روی لبامه و یه معذرت خواهی بهت بدهکارم اما خداوکیلی من مقصر نیستم من به حرفت عمل کردم تقصیره همسر سابقم بود!!!
تو جمله ی اول فایل دوره ی احساس لیاقت شما بشدت تأکید دارید که هیییچ تصمیم بزرگی نگیرید تو این دوره تا زمانی که این دوره رو کامل کار کردید و طلاق و ازدواج و شراکت و…رو بزارید بعد از اتمام این دوره زود هیجان زده نشید!
اما اینقدر من با تمامه قلبم این دوره رو اجرا کردم تو زندگیم که در عرض 1 ماه کار کردن روی دوره به خدای واحد قسم همسری که میگفت مهریه ام رو ازن میگیرم و مگر اینکه جنازه ام رو از این خونه ببرن بیرون وگرنه من خونه مو ول نمیکنم. همون خانم خودش وسایلش رو جمع کرد و با پای های خودش بدونه اینکه ووووچکترین بحثی پیش بیاد رفت و رفت و رفت…
عااااح…
استاد عباسمنش عزیزم…
اون آدمی که چند خط اول از درداس و از مشکلاتش و از بیچارگی اش نوشتم الآن دیگه بیچاره نیست…
الآن پدرم میگه اگر میدونستم همه ی بچه هام مثله تو میشدن 10 تا بچه میوردم
الآن وقتی مادرم که از درد دستش گریه میکردو میگفت کاش دستم بشنکنه و گچش بگیرن از درد و رنگش زرد بود،بردمش دکتر و دکتر گفت 70 میلیون هزینه ی عملش هست و تا چند روز دیگه بیشتر اهواز نیستم میرم انگلستان،و پدرم و داداشم حسابشون خالی بود کارت عابر بانکم رو دادم دسته داداشم گفتم 100 میلیون موجودی داره همه رو هزینه کن واسه مامانم
الآن وقتی بابام میخواد ماشین بخره 20 میلیون پول بهش میدم دستش باشه و دستش خالی نباشه
الآن زنگ میزنم داداشم که اگه دستت خالیه بهم بگو و میرم 2 تا کارت عابر بانک بهش میدم میگم 60 میلیون موجو ی داره همه رو خالی کن دستت باشه
الآن پدرم رو میبرم فروشگاه فولاد میگم هررر لباسی که میخوای بردار
الآن خودم به طلبکارای گذشته که یادشون نیست که ازم پول میخوان زنگ میزنم میگم شماره حساب بفرستید پولاتون رو بدم
الآن هر ساعتی که بخوام برم استخر رایگانه،ورزش رایگانه دکتر 80٪رایگانه ورزشگاه رایگانه و…
الآن وقتی پدرم بخاطر کمر دردش اذیته 10 روز میبرمش اصفهان و شهرکرد پیشه بهترن دکترای ایران
الآن وقتی از شهرستان پیشه پدر مادرم برمیگردم دلشون تنگ میشه برام و زودی میان اهواز پیشم
یادمه بقدری بدم میومد از فضای خونه که بیشتر از حد مجاز میموندم اضافه کار، جوری که مسئولم تو بیسیم جلوی همه گفت خستگیت ماله اینه که بیش از حد میمونی سرکار اما الآن به سختی میمونم اضافه کار چون از اومدن تو خونه ای که تنهام لذت میبرم.
استاد عباسمنش این مسیر یک مسیر عجیبه
میای دنبال پول همسر خوب،و…اما خدا رو پیدا میکنی و اونوقت به همه چیز میرسی…
تو این 3 سال که تو این سایت بودم روزای سخت زیادی داشتم
روزایی که میبریدم و اما باید ادامه میدادم
روزایی که هیچ نوشته ای از بهتر شدنه شرایط نبود اما باید ادامه میدادم
روزایی که همه برخلاف اونچیزی که تو سایت گفته میشد رفتار میکردن و تو رو به شک مینداخت اما باید ادامه میدادم
روزایی که میگفتم خدا نکنه نتونه مشکلم رو حل کنه!؟
روزایی که شیطان میگفت خدا در مورد مسائل مالی میتونه کمک کنه اما در مورد روابطتت که چیزی تو قرآن نگفته اما من باید ادامه میدادم
خیلی از روزا ترسیدم
خیلی از روزا واکنش نشون دادم به اتفاقای اطرافم
من اگه بخوام مهترین عامل رسیدن به خواسته هامو بگم اولیش توحیده
دومیش کنترل ذهن و در احساس بد نموندنه
سومیش تو احساس خوب موندنه وه مهمترین ابزارش شکرگزاری و توجه به خوبیها و زیبایی هاست
چهارمیش هر روز مرور کردنه اهرم رنج و لذته
پنجمیش دوری کردن از حاشیه هاست
ششمین تمرکز 100٪روی اهدافه
هفتمیش استمرار و متعهد بودن روی مسیره
هشتمیش استفاده از الگو هاست
و گل سر سبد همه چیز، درک قانون احساس خوب مساوی با اتفاقات خوب
احساس بد مساوی با اتفاقات بد
من دیروز رفتم مطب دکتر و به منشی گفتم این فاکتور ویزیت ماله پارساله لطفا برای امسال برام بنویسید،بعد با حالت عصبانیت و بد خلقی گفت نمیشه آقا!
نمیشه بعد واضح تر توضیح دادم باز برخورد مناسبی نداشت منم گفتن باشه خانم اصلا یه نوبت برام بزنید!
بعد با لحنی بد گفت شما برو اونور بشین تکلیفت رو با خودت مشخص کن چی میخوای!؟بعد یه خانم رو صدا زد شروع کرد به صحبت کردن با اون و گفتم خانم من فقط یه فاکتور ویزیت میخوام!بعد دستشو بلند کرد با حالتی که یعنی حرف نزن دادم با یکی دیگه حرف میزنم با حرف زدنش با اون خانم ادامه داد
ایییینو که گفت عصبانی شدم اما من وقتی عصبانی میشم سکوت میکنم و تو دلم گفتم تو با این قیافه ات خوبه دکتر نسدی خدا دیدت که یه کاره ات نکرد آدمه مزخرفت!
بعد از 10 ثانیه تو قلبم گفتم استپ! استپ!من شروع کردم تو همون چند لحظه احساسم رو کنترل کردن
من سکوت کردم و ایستادم همونجا کنار میز منشی بعد از 1 دقیقه که حرفاش با اون خانم تمام شد نگام نکرد گفت:
خوب آقا بفرما!
گفتم من یه ویزیت میخوام هزینه ی ویزیت هم تقدیمتون میکنم!
گفت ففققط فاکتور ویزیت بهت میدما!
نمیزارم بری داخل دکتر ببینت!
گفتم اشکال نداره من اصلا نمیخوام برم داخل فقط فاکتور رو میخوام
گفت باشه فاکتور رو برات مینویسم ولی بابد بمونی تا دکتر بیاد!
گفتم باشه میمونم منتظرشون.
دیدم فاکتور رو نوشت، دادش به همکارش گفت برو تو اتاق دکتر مهرش کن!
رفت تو اتاق دکتر مهرش کرد و اومد بهم دادش، خواستم برم با حالت مهربونی و یه لبخند گفت نمیخوای بری داخل دکتر ببینت!؟
گفتم نه نیاز نیست
گفت یعنی اصلا نمیخوای بری ببینی وضعیت زانوت چطوره!؟
(منتظر بود بگم باشه تا بفرستم داخل!!!)
گفتم نه خودم میدونم وضعم چطوره رباطم پاره است بعد با حالت اینکه بخواد بگه در هر صورت من در خدمتم،سرش رو کج کرد دستاشو به هم زد گفت باشه و بعدش با نهایت احترام خدافظی کردیم..حالا من چرا این مثال رو زدم!؟
چون چند ماه پیش یه فایلی از استاد دیدم در زمینه ی کنترل ذهن که رفتم بود بانک و تقریبا همچنین شرایطی براشون پیش اومده بود.
یعنی میخوام بگم اگر فایلی میبینیم ،زمانی دیدنه اون فایل ارزش داره که بتونیم تو شرایط مشابه اجراش کنیم تو زندگیمون.
در نهایت توی سومین سال حضورم تو این سایت قلبا از هر عزیزی که جواب سوالم رو داد برام دیدگاه نوشت تحسینم کرد،دعای خیر برام کرد،امتیاز داد و یا به اندازه ی سر سوزنی به رشد این سایت کمک کرد از قلبم تشکر میکنم، اینم بگم هممممه ی کامنتهایی که برام مینویسید رو میخونم اما توان پاسخ دادن به لطف شما رو ندارم تنها شکلی که میتونم محبتتون رو جبران کنم،رشد خودم و نوشتن تجربیاتم هست.
دوست دارم با قلب بزرگ قرمز…
سلام به روی ماهت علی جانم.
نمیدونم چی بگم!
یه وقتایی یا اتفاقاتی میوفته که آدم نمیتونه حضمش کنه!
یعنی سختشه باور کنه!
من دو سه روزه ذهنم درگیره قضیه ی طلاق بود.
به هر حال آدم یه وقتایی تسلط روی ذهنش نداره، مخصوصا اینکه مورد تهمت قرار بگیره و ذهنم میگه که باید این کارو میکردی،یا اینکه اون حرف رو میزدی و…و میخواد خودش رو به دیگران ثابت کنه
اما سعی میکردم ذهنن رو آروم کنم و دو تا آیه همش تو قلبم میومد
1/دست خدا بالاترین دست هاست.
2/خداوند مکارترین مکاران است.
ذهنم خیلی اذیتم میکرد این چند روزه و در جواب نجواهای شیطان و اینکه تهمت های ناروایی بهم زده شد نگران بودم و میگفتم نکنه در آینده فلان موضوعی پیش بیاد،یا اینکه فکرم درگیر گذشته بود.
و حالا شما با این توضیحات که من دادم خدمتتون برید سوره ای که به قلبتون الهام شد که برام بفرستید رو دوباره بخونید.
وقتی میگم بعضی چیزا باورش یه مقدار سخته ،بخاطر اینکه که یه چیزی تو قلبم نگران کرده،بعد یکی دیگه دقیقا تو همون زمان،خدامیدونه از کجای کسور و با چه فاصلهی زمانی و مکانی ساعت 3 شب کلا خدا رو بهت میرسونه.
گفتی یه امتیازی پیش اس کریم داری اما منم بهت بگم علی جان ،خداکلام خودش رو به فرشته هاش میده که به دست بندگانش برسونه و تو دستی از دستهای خداوندی و به خودت افتخار کن!
هرکسی قلبش اونقدر باز نیست که کلام الله رو دریافت کنه!
چند روزه خدا هی بهم میگه سجده کن به درگاهم
در برابر من سجده کن
من قدرتمند ترین قدرتمندانم
نمیدونم چجوری بگم اما خیلی دوست دارم سجده کنم به درگاهش ،تا حالا اینقدر لذت بخش نبوده برام سجده کردن،یه ذوق خاصی دارم مثله ذوق رفتن با یک مسافرت بینظیر.
میدونی چیه!؟
آخه چطور ممکنه به خداوند ایمان نیاورد!؟
چطور ممکنه ازش فاصله گرفت!؟
اون با خنده و شوخی روز به برادرم گفتم به خدا قسم معجزات و اتفاقاتی که تو زندگی ما افتاد از حضرت ابراهیم و حضرت موسی بیشتر بود و بزرگتر بود!!!
اینجاست که من ایمانم قوی تر میشه به قرآن که میاد میگه:
ما از آنچه که در سینه دارید آگاهیم
و میاد یکی از سوره های قوت بخش قلب رو میگه به یک عزیزی که برات بفرسته و چندین قسم بخوره که بگه این سوره رو خدا بهم گفته برای ابراهیم بفرست.
علی جان قطعا حالی که دارم انرژیش به قلبت میرسه.
با قلبم دوست دارم