مصاحبه با استاد | کلیدهایی برای خودشناسی و رشد ظرف درونی

سوالات:

  1. چرا با اینکه روی عزت نفس ام کار کردم و آن را رشد داده ام، بعد از مدتی متوجه می شوم دوباره به حالت نامناسب قبلی ام برگشته ام؟
  2. قدرتمندکننده ترین باوری که به شما در زمینه موفقیت مالی کمک کرده، چه باوری بوده است؟
  3. چگونه پاشنه های آشیل خود را بشناسم و روی بهبود آنها کار کنم؟ ( منظور از پاشنه آشیل، نقطه ضعف شخصیتی است که بیشترین ضربه ها از آن نقطه به زندگی ما وارد می شود) 

مفاهیمی که استاد عباس منش در این قسمت توضیح داده اند شامل:

  • رشد شخصیت = سرمایه گذاری بر ” تقویت نقاط قوت ” + ” اصلاح نقاط ضعف شخصیتی “
  • نقاط ضعف شخصیتی، اجازه بهره برداری از نقاط قوت مهارتی را نمی دهند بنابراین قدم اول برای رشد، رشد شخصیت از طریق بهبود نقاط ضعف شخصیتی است؛
  • در فرایند بهبود توانایی ها (مهارت ها)، اولویت همواره تمرکز بر نقاط قوت و تقویت آنهاست، اما درباره نقاط ضعف شخصیتی، باید بدانیم تا وقتی یک سری نقاط ضعف شخصیتی را حل نکنیم، نمی توانیم از نقاط قوت خود بهره برداری کنیم؛
  • چند راه کار ساده اما موثر برای ایجاد و پرورش عزت نفس؛
  • چرا بهبود عزت نفس یک فرایند دائمی است؟
  • پیش نیازهای ساختن موفقیت مالی؛
  • چگونه از مهارت هایم پول بسازم؛
  • شناسایی پاشنه های آشیل و فرایند بهبود آنها؛
  • در هر جنبه ای از زندگی، بیشترین تحول در زندگی شما از ” کار کردن روی پاشنه های آشیل ” شروع می شود. پاشنه آشیل یعنی نقاطی که ذهن شما برای تغییر در آن نقاط، بیشترین مقاومت را دارد و ذهن شما بیشترین ضربه ها را از طریق آن نقاط به زندگی شما وارد می کند؛
  • چرا با اینکه مهارت های زیادی دارم، اما نمی توانم از آنها پول بسازم؟ اولین قدم برای پول ساختن از مهارت هایم را از کجا و چگونه بردارم؟
  • حذف ترمزهای ذهنی که مانع ثروت ساختن از مهارت هایت شده است؛
  • به یاد آوردن دستاوردها و موفقیت ها عزت نفس را تغذیه می کند؛ 

تمرین:

یک دفترچه کوچک که حمل آن آسان باشد و برای شما همواره در دسترس باشد، تهیه کن. این دفتر را اختصاص بده به ” لیست پیشرفت های من”. می توانی از اپلیکیشن های موبایل خود که به این منظور طراحی شده اند نیز به جای دفترچه استفاده کنی. سپس هر پیشرفتی -هر چقدر کوچک- را که در هر زمینه ای کسب می کنی، در این دفترچه یادداشت کن. سعی کن هر چند وقت یک بار این لیست را مرور کنی.

تهیه “دفترچه دستاوردهای من” و مرور هر چند وقت یکبار لیست دستاوردهایت در این دفترچه، خودباوری درونی شما را مرتبا تغذیه می کند، عزت نفس شما را رشد میدهد، باور به امکان پذیر بودن را مرتباً در ذهن شما تقویت می کند و به این ترتیب شما را آماده ی قدم برداشتن در مسیر تحقق خواسته ی بعدی می کند؛


منابع کامل درباره آگاهی های این فایل: دوره روانشناسی ثروت 1

دوره روانشناسی ثروت 1، استاد رسیدن به خودشناسی است. خودشناسی از طریق باورهای بنیادینی که دلیل اصلی رفتارها، عکس العمل ها، ترس ها و نگرانی های ما نه تنها درباره موضوعات مالی بلکه درباره تمامیت زندگی است. تنها راه تغییر شرایط مالی، تغییر این رفتارها و عکس العمل هاست و تنها راه تغییر رفتار، ایجاد تغییر در ریشه یعنی در باورهاست. هر کدام از ما به واسطه ی گذشته ی خود و محیطی که در آن بزرگ شده ایم، باورهای متفاوتی درباره ثروت داریم. به همین میزان هم پاشنه های آشیل ما درباره ثروت و موفقیت مالی، با هم متفاوت است.
به عنوان مثال، پاشینه آشیل یک فرد در مبحث موفقیت مالی، احساس لیاقت داشتن درباره ثروت است. اما برای یک فرد دیگر، مهم ترین مانع در برابر موفقیت مالی، باورهای مذهبی و شرک آلودی است که در ذهن او معنویت و ثروت را در مقابل هم قرار داده است. خداوند و ثروت را در مقابل هم قرار داده است و به این شکل ترمزهای در ذهن فرد درست شده که مانع رسیدن به موفقیت مالی است.
بر این مبنا، آگاهی های دوره روانشناسی ثروت 1، برای هر دانشجو به صورت منحصر به فرد و شخصی عمل می کند. یعنی این دوره به دانشجو کمک می کند تا با به شناخت رسیدن از باورهایش درباره ثروت، در قدم اول، باور محدود کننده ای را در ذهن خود بشناسد که در حال ایجاد بیشترین تخریب در وضعیت مالی اوست و پاشنه آشیل او محسوب می شود. باوری که حتی کوچکترین بهبود در آن نقطه، بیشترین تأثیر مثبت را می تواند در وضعیت مالی فرد ایجاد کند. سپس در ادامه جلسات دوره، به کمک منطق های قوی، فرایند تغییرات آن باور در ذهن فرد شروع می شود و به همین منوال هم وضعیت مالی فرد شروع به بهبود می کند.

مطالعه محتوای آموزشی دوره روانشناسی ثروت 1


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | کلیدهایی برای خودشناسی و رشد ظرف درونی
    296MB
    21 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | کلیدهایی برای خودشناسی و رشد ظرف درونی
    19MB
    21 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

739 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «لیلا توسلی» در این صفحه: 1
  1. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1048 روز

    19مین گام مهاجرت به مداربالا تر .

    به نام خدا وسلام به خدا.

    سلام به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم درسایت بهشتی.

    چندوقت بودهرچی کامنت مینوشتم ارسال نمی‌شد وبعدم نوشته هاپاک می‌شد واقعاکه!!!!؟؟؟؟

    الهی شکرکه دوباره درست شد.

    خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وفرشته ی الهیم.

    بازهم سلام به همه واقعادلم تنگ شده بود.

    روزعیدغدیرشبش کاغذ نویس دخترکوچک خواهرقبل خودم بودبهمن ماه دختربزرگش رو عقد کردیم به شکرانه ی الهی دومی هم عقدشد.

    همون خواهری ‌که هنوزبامن رفت و آمد نداره خخخخخخخخخخخ.

    ازشب بله برون بگم.

    فامیلهای آقاداماد ازراه رسیدن یک پذیرای آب طالبی بعدهم چای ومیوه شیرینی روی میزهاچیده مان بود.

    دور پذیرایی هم به تعدادمیهمان صندلی چیدیم.

    خب، من توی خانواده خودم کوچکترین عضوخانواده وخوش سخن ترین عضوهستم.

    اول سلام وخیرومقدم ازمیهمانان عزیزداشتم.

    وبرای شادی پدر عروس خانم صلوات گفتم.

    وگفتم شب زفاف کم ازتخت پادشاهی نیست به شرط آنکه پدرهم دخترکندعروس وهم پسر کندداماد.

    /=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=//=/=/

    خانواده ی آقادامادمبهوت شده بودن وبه به میگفتن.

    وبعدحاج داداشم که بزرگ خانواده بودرو معرفی کردم.

    بعدخان دایی آقادامادبلندشدوفامیلهای پدری، ومادری آقادامادرو،به خانواده ی عروس خانم معرفی کردوازآخرگفت منم دایی آقادامادهستم.

    ناگفته نماند که شوهرعمه ی آقادامادبیشتراز40 روزبود بهشتی شده بودوآهنگ هم نذاشتیم!!!!!!!!

    منوبااین همه( قِر)توکمرچکارکنم!!!!!؟؟؟؟

    بعدازمعرفی خودشون عمه جان آقادومادبه بنده گفت خانم معرف مارسم داریم که شماهم همه ی این فامیل‌هاکه جمع هستین معرفی کنین.

    منم گفتم برعکس خان دایی آقاداماد اول خودوعزیزدلم رومعرفی میکنم همه ی جمع خندیدن وهمه رو با شوخی وخنده معرفی کردم.

    وکل مراسم صلوات بود.

    لحظه ی چادر انداختن روسرعروس خانم منم شروع کردم به چندبیت شعرخوندن ودست زدن وکل کشیدن

    دخترخواهربزرگم که خیلی جان منوجان توبااین خواهرم ودخترهاش داره وعروس خانم هم اشاره میکرد عزادارن منم کارخودم رومیکردم !!!!!!!!

    باخودم گفتم که عه عه عه موقع عقدپسرمن چه کارهایی به سرمن نیاوردین که هنوزرابطه ی همتون بابچه های من خرابه؟؟؟؟!¡!!!!!

    ولی من باعزت نفس کارخودم روانجام میدادم.

    تایک هفته بعدکه روزعقدمحضربود پسردایی جانم که شوهرخدابیامرزعمه ی عروس هست بالای محضرنشسته بودتادیدمنوعزیزدلم واردشدیم ازجابلندشد کنارهمون میزشروع کردبه رقصیدن ومیخندیدومیگفت آخ جون دخترعمه آمدلیلاجانم آمد.

    منم ازدم درب محصرشروع کردم به رقصیدن ودیجی سریع آهنگ رو قطع کردولی مابه روش قدیمی خودمون ادامه دادیم وکلی آقاوخانم همه محوتماشای منو پسردایی جانم بودند.

    بعدازمحضرازفامیلهای دامادجداشدیم وخانه ی خواهرم رفتیم تادیروقت مختلط می رقصیدیم اونقدرخوش گذشت شام هم پیتزاخوردیم وباپسربزرگم بودم که بر گشتیم خانه وحتی موقع خواب هم توی رختخواب تادیروقت باعشق کامنت نوشتم وبااحساس شادی ورقص بودکه کامنتهام ارسال نمیشدوپاک می‌شد.

    باهمون بهبه ی جنگ که مااسمسش رو گذاشته بودیم نورافشانی خیلی حالمون خوب بودواصلا مازندگی جداازهیاهوداشتیم الهی شکرت که باکمک قرآن وفایلهای استادماتوی نازونعمت آرامش بودیم.

    توی فامیلهامیگفتن بیاین بریم دورهم اینجاکه ماهستیم بالا شهرهست شایدموردانفجارقراربگیریم ولی ماکه 3تاپسرتوی خانه داریم خیلی ریلگس به زندگی بهشتی ادامه دادیم ولذت بردیم همه بامدرک وپول وطلا ازاین سوراخ به اون سوراخ قایم می‌شدند ولی ما خیلی راحت بودیم.

    باتوکل به خدامیخندیدیم و خیلیهاگریه میکردند.

    سپاسگذارم استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم عاشقتونم.

    مین گام مهاجرت به مداربالا تر .

    به نام خدا وسلام به خدا.

    سلام به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم درسایت بهشتی.

    چندوقت بودهرچی کامنت مینوشتم ارسال نمی‌شد وبعدم نوشته هاپاک می‌شد واقعاکه!!!!؟؟؟؟

    الهی شکرکه دوباره درست شد.

    خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وفرشته ی الهیم.

    بازهم سلام به همه واقعادلم تنگ شده بود.

    روزعیدغدیرشبش کاغذ نویس دخترکوچک خواهرقبل خودم بودبهمن ماه دختربزرگش رو عقد کردیم به شکرانه ی الهی دومی هم عقدشد.

    همون خواهری ‌که هنوزبامن رفت و آمد نداره خخخخخخخخخخخ.

    ازشب بله برون بگم.

    فامیلهای آقاداماد ازراه رسیدن یک پذیرای آب طالبی بعدهم چای ومیوه شیرینی روی میزهاچیده مان بود.

    دور پذیرایی هم به تعدادمیهمان صندلی چیدیم.

    خب، من توی خانواده خودم کوچکترین عضوخانواده وخوش سخن ترین عضوهستم.

    اول سلام وخیرومقدم ازمیهمانان عزیزداشتم.

    وبرای شادی پدر عروس خانم صلوات گفتم.

    وگفتم شب زفاف کم ازتخت پادشاهی نیست به شرط آنکه پدرهم دخترکندعروس وهم پسر کندداماد.

    /=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=//=/=/

    خانواده ی آقادامادمبهوت شده بودن وبه به میگفتن.

    وبعدحاج داداشم که بزرگ خانواده بودرو معرفی کردم.

    بعدخان دایی آقادامادبلندشدوفامیلهای پدری، ومادری آقادامادرو،به خانواده ی عروس خانم معرفی کردوازآخرگفت منم دایی آقادامادهستم.

    ناگفته نماند که شوهرعمه ی آقادامادبیشتراز40 روزبود بهشتی شده بودوآهنگ هم نذاشتیم!!!!!!!!

    منوبااین همه( قِر)توکمرچکارکنم!!!!!؟؟؟؟

    بعدازمعرفی خودشون عمه جان آقادومادبه بنده گفت خانم معرف مارسم داریم که شماهم همه ی این فامیل‌هاکه جمع هستین معرفی کنین.

    منم گفتم برعکس خان دایی آقاداماد اول خودوعزیزدلم رومعرفی میکنم همه ی جمع خندیدن وهمه رو با شوخی وخنده معرفی کردم.

    وکل مراسم صلوات بود.

    لحظه ی چادر انداختن روسرعروس خانم منم شروع کردم به چندبیت شعرخوندن ودست زدن وکل کشیدن

    دخترخواهربزرگم که خیلی جان منوجان توبااین خواهرم ودخترهاش داره وعروس خانم هم اشاره میکرد عزادارن منم کارخودم رومیکردم !!!!!!!!

    باخودم گفتم که عه عه عه موقع عقدپسرمن چه کارهایی به سرمن نیاوردین که هنوزرابطه ی همتون بابچه های من خرابه؟؟؟؟!¡!!!!!

    ولی من باعزت نفس کارخودم روانجام میدادم.

    تایک هفته بعدکه روزعقدمحضربود پسردایی جانم که شوهرخدابیامرزعمه ی عروس هست بالای محضرنشسته بودتادیدمنوعزیزدلم واردشدیم ازجابلندشد کنارهمون میزشروع کردبه رقصیدن ومیخندیدومیگفت آخ جون دخترعمه آمدلیلاجانم آمد.

    منم ازدم درب محصرشروع کردم به رقصیدن ودیجی سریع آهنگ رو قطع کردولی مابه روش قدیمی خودمون ادامه دادیم وکلی آقاوخانم همه محوتماشای منو پسردایی جانم بودند.

    بعدازمحضرازفامیلهای دامادجداشدیم وخانه ی خواهرم رفتیم تادیروقت مختلط می رقصیدیم اونقدرخوش گذشت شام هم پیتزاخوردیم وباپسربزرگم بودم که بر گشتیم خانه وحتی موقع خواب هم توی رختخواب تادیروقت باعشق کامنت نوشتم وبااحساس شادی ورقص بودکه کامنتهام ارسال نمیشدوپاک می‌شد.

    باهمون بهبه ی جنگ که مااسمسش رو گذاشته بودیم نورافشانی خیلی حالمون خوب بودواصلا مازندگی جداازهیاهوداشتیم الهی شکرت که باکمک قرآن وفایلهای استادماتوی نازونعمت آرامش بودیم.

    توی فامیلهامیگفتن بیاین بریم دورهم اینجاکه ماهستیم بالا شهرهست شایدموردانفجارقراربگیریم ولی ماکه 3تاپسرتوی خانه داریم خیلی ریلگس به زندگی بهشتی ادامه دادیم ولذت بردیم همه بامدرک وپول وطلا ازاین سوراخ به اون سوراخ قایم می‌شدند ولی ما خیلی راحت بودیم.

    باتوکل به خدامیخندیدیم و خیلیهاگریه میکردند.

    سپاسگذارم استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم عاشقتونم.

    مین گام مهاجرت به مداربالا تر .

    به نام خدا وسلام به خدا.

    سلام به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم درسایت بهشتی.

    چندوقت بودهرچی کامنت مینوشتم ارسال نمی‌شد وبعدم نوشته هاپاک می‌شد واقعاکه!!!!؟؟؟؟

    الهی شکرکه دوباره درست شد.

    خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وفرشته ی الهیم.

    بازهم سلام به همه واقعادلم تنگ شده بود.

    روزعیدغدیرشبش کاغذ نویس دخترکوچک خواهرقبل خودم بودبهمن ماه دختربزرگش رو عقد کردیم به شکرانه ی الهی دومی هم عقدشد.

    همون خواهری ‌که هنوزبامن رفت و آمد نداره خخخخخخخخخخخ.

    ازشب بله برون بگم.

    فامیلهای آقاداماد ازراه رسیدن یک پذیرای آب طالبی بعدهم چای ومیوه شیرینی روی میزهاچیده مان بود.

    دور پذیرایی هم به تعدادمیهمان صندلی چیدیم.

    خب، من توی خانواده خودم کوچکترین عضوخانواده وخوش سخن ترین عضوهستم.

    اول سلام وخیرومقدم ازمیهمانان عزیزداشتم.

    وبرای شادی پدر عروس خانم صلوات گفتم.

    وگفتم شب زفاف کم ازتخت پادشاهی نیست به شرط آنکه پدرهم دخترکندعروس وهم پسر کندداماد.

    /=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=//=/=/

    خانواده ی آقادامادمبهوت شده بودن وبه به میگفتن.

    وبعدحاج داداشم که بزرگ خانواده بودرو معرفی کردم.

    بعدخان دایی آقادامادبلندشدوفامیلهای پدری، ومادری آقادامادرو،به خانواده ی عروس خانم معرفی کردوازآخرگفت منم دایی آقادامادهستم.

    ناگفته نماند که شوهرعمه ی آقادامادبیشتراز40 روزبود بهشتی شده بودوآهنگ هم نذاشتیم!!!!!!!!

    منوبااین همه( قِر)توکمرچکارکنم!!!!!؟؟؟؟

    بعدازمعرفی خودشون عمه جان آقادومادبه بنده گفت خانم معرف مارسم داریم که شماهم همه ی این فامیل‌هاکه جمع هستین معرفی کنین.

    منم گفتم برعکس خان دایی آقاداماد اول خودوعزیزدلم رومعرفی میکنم همه ی جمع خندیدن وهمه رو با شوخی وخنده معرفی کردم.

    وکل مراسم صلوات بود.

    لحظه ی چادر انداختن روسرعروس خانم منم شروع کردم به چندبیت شعرخوندن ودست زدن وکل کشیدن

    دخترخواهربزرگم که خیلی جان منوجان توبااین خواهرم ودخترهاش داره وعروس خانم هم اشاره میکرد عزادارن منم کارخودم رومیکردم !!!!!!!!

    باخودم گفتم که عه عه عه موقع عقدپسرمن چه کارهایی به سرمن نیاوردین که هنوزرابطه ی همتون بابچه های من خرابه؟؟؟؟!¡!!!!!

    ولی من باعزت نفس کارخودم روانجام میدادم.

    تایک هفته بعدکه روزعقدمحضربود پسردایی جانم که شوهرخدابیامرزعمه ی عروس هست بالای محضرنشسته بودتادیدمنوعزیزدلم واردشدیم ازجابلندشد کنارهمون میزشروع کردبه رقصیدن ومیخندیدومیگفت آخ جون دخترعمه آمدلیلاجانم آمد.

    منم ازدم درب محصرشروع کردم به رقصیدن ودیجی سریع آهنگ رو قطع کردولی مابه روش قدیمی خودمون ادامه دادیم وکلی آقاوخانم همه محوتماشای منو پسردایی جانم بودند.

    بعدازمحضرازفامیلهای دامادجداشدیم وخانه ی خواهرم رفتیم تادیروقت مختلط می رقصیدیم اونقدرخوش گذشت شام هم پیتزاخوردیم وباپسربزرگم بودم که بر گشتیم خانه وحتی موقع خواب هم توی رختخواب تادیروقت باعشق کامنت نوشتم وبااحساس شادی ورقص بودکه کامنتهام ارسال نمیشدوپاک می‌شد.

    باهمون بهبه ی جنگ که مااسمسش رو گذاشته بودیم نورافشانی خیلی حالمون خوب بودواصلا مازندگی جداازهیاهوداشتیم الهی شکرت که باکمک قرآن وفایلهای استادماتوی نازونعمت آرامش بودیم.

    توی فامیلهامیگفتن بیاین بریم دورهم اینجاکه ماهستیم بالا شهرهست شایدموردانفجارقراربگیریم ولی ماکه 3تاپسرتوی خانه داریم خیلی ریلگس به زندگی بهشتی ادامه دادیم ولذت بردیم همه بامدرک وپول وطلا ازاین سوراخ به اون سوراخ قایم می‌شدند ولی ما خیلی راحت بودیم.

    باتوکل به خدامیخندیدیم و خیلیهاگریه میکردند.

    سپاسگذارم استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم عاشقتونم.

    مین گام مهاجرت به مداربالا تر .

    به نام خدا وسلام به خدا.

    سلام به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم درسایت بهشتی.

    چندوقت بودهرچی کامنت مینوشتم ارسال نمی‌شد وبعدم نوشته هاپاک می‌شد واقعاکه!!!!؟؟؟؟

    الهی شکرکه دوباره درست شد.

    خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وفرشته ی الهیم.

    بازهم سلام به همه واقعادلم تنگ شده بود.

    روزعیدغدیرشبش کاغذ نویس دخترکوچک خواهرقبل خودم بودبهمن ماه دختربزرگش رو عقد کردیم به شکرانه ی الهی دومی هم عقدشد.

    همون خواهری ‌که هنوزبامن رفت و آمد نداره خخخخخخخخخخخ.

    ازشب بله برون بگم.

    فامیلهای آقاداماد ازراه رسیدن یک پذیرای آب طالبی بعدهم چای ومیوه شیرینی روی میزهاچیده مان بود.

    دور پذیرایی هم به تعدادمیهمان صندلی چیدیم.

    خب، من توی خانواده خودم کوچکترین عضوخانواده وخوش سخن ترین عضوهستم.

    اول سلام وخیرومقدم ازمیهمانان عزیزداشتم.

    وبرای شادی پدر عروس خانم صلوات گفتم.

    وگفتم شب زفاف کم ازتخت پادشاهی نیست به شرط آنکه پدرهم دخترکندعروس وهم پسر کندداماد.

    /=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=//=/=/

    خانواده ی آقادامادمبهوت شده بودن وبه به میگفتن.

    وبعدحاج داداشم که بزرگ خانواده بودرو معرفی کردم.

    بعدخان دایی آقادامادبلندشدوفامیلهای پدری، ومادری آقادامادرو،به خانواده ی عروس خانم معرفی کردوازآخرگفت منم دایی آقادامادهستم.

    ناگفته نماند که شوهرعمه ی آقادامادبیشتراز40 روزبود بهشتی شده بودوآهنگ هم نذاشتیم!!!!!!!!

    منوبااین همه( قِر)توکمرچکارکنم!!!!!؟؟؟؟

    بعدازمعرفی خودشون عمه جان آقادومادبه بنده گفت خانم معرف مارسم داریم که شماهم همه ی این فامیل‌هاکه جمع هستین معرفی کنین.

    منم گفتم برعکس خان دایی آقاداماد اول خودوعزیزدلم رومعرفی میکنم همه ی جمع خندیدن وهمه رو با شوخی وخنده معرفی کردم.

    وکل مراسم صلوات بود.

    لحظه ی چادر انداختن روسرعروس خانم منم شروع کردم به چندبیت شعرخوندن ودست زدن وکل کشیدن

    دخترخواهربزرگم که خیلی جان منوجان توبااین خواهرم ودخترهاش داره وعروس خانم هم اشاره میکرد عزادارن منم کارخودم رومیکردم !!!!!!!!

    باخودم گفتم که عه عه عه موقع عقدپسرمن چه کارهایی به سرمن نیاوردین که هنوزرابطه ی همتون بابچه های من خرابه؟؟؟؟!¡!!!!!

    ولی من باعزت نفس کارخودم روانجام میدادم.

    تایک هفته بعدکه روزعقدمحضربود پسردایی جانم که شوهرخدابیامرزعمه ی عروس هست بالای محضرنشسته بودتادیدمنوعزیزدلم واردشدیم ازجابلندشد کنارهمون میزشروع کردبه رقصیدن ومیخندیدومیگفت آخ جون دخترعمه آمدلیلاجانم آمد.

    منم ازدم درب محصرشروع کردم به رقصیدن ودیجی سریع آهنگ رو قطع کردولی مابه روش قدیمی خودمون ادامه دادیم وکلی آقاوخانم همه محوتماشای منو پسردایی جانم بودند.

    بعدازمحضرازفامیلهای دامادجداشدیم وخانه ی خواهرم رفتیم تادیروقت مختلط می رقصیدیم اونقدرخوش گذشت شام هم پیتزاخوردیم وباپسربزرگم بودم که بر گشتیم خانه وحتی موقع خواب هم توی رختخواب تادیروقت باعشق کامنت نوشتم وبااحساس شادی ورقص بودکه کامنتهام ارسال نمیشدوپاک می‌شد.

    باهمون بهبه ی جنگ که مااسمسش رو گذاشته بودیم نورافشانی خیلی حالمون خوب بودواصلا مازندگی جداازهیاهوداشتیم الهی شکرت که باکمک قرآن وفایلهای استادماتوی نازونعمت آرامش بودیم.

    توی فامیلهامیگفتن بیاین بریم دورهم اینجاکه ماهستیم بالا شهرهست شایدموردانفجارقراربگیریم ولی ماکه 3تاپسرتوی خانه داریم خیلی ریلگس به زندگی بهشتی ادامه دادیم ولذت بردیم همه بامدرک وپول وطلا ازاین سوراخ به اون سوراخ قایم می‌شدند ولی ما خیلی راحت بودیم.

    باتوکل به خدامیخندیدیم و خیلیهاگریه میکردند.

    سپاسگذارم استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم عاشقتونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: