مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»
سوال:
تفاوت بین «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن در برابر مسائل» چیست؟
مفاهیمی که استاد عباس منش در این قسمت توضیح داده اند شامل:
- به شناخت حقیقتی رسیدن درباره تنها نیرویی که من را خلق کرده و هدایت مرا نیز به عهده گرفته است؛
- تسلیم بودن یعنی اجازه دادن به خداوند که مرا هدایت کند؛
- واضح ترین نشانه تسلیم بودن در برابر هدایت های خداوند؛
- چگونه به نقطه تسلیم بودن دربرابر خداوند نزدیک تر شویم؛
- نتیجه تسلیم بودن دربرابر خداوند؛
- مفهوم عملی «الا بذکر الله تطمئن القلوب»؛
- معنای تسلیم بودن در برابر خداوند؛
- نشانه های “تسلیم بودن دربرابر خداوند”؛
- فرایند تکاملی ساختن ویژگی “تسلیم بودن دربرابر خداوند” را درک کن؛
- باورهایی که لازمه تسلیم شدن در برابر خداوند است؛
- ارتباط میان تسلیم بودن در برابر خداوند و “روان شدن چرخ زندگی”؛
- نشانه های رفتاری فرد متوکل؛
- به جای نگرانی درباره مسائل پیش رو، کنجکاو باش درباره اینکه: چه راهکاری می توانم برای حل این مسئله پیدا کنم و از این “بازی کنجکاوانه”، لذت ببر؛
- به جای تسلیم شدن در برابر مسائل، با توکل بر خداوند، آنها را چالشی ببین برای بروز توانایی های درونی ات؛
تمرین برای دانشجویان پروژه “مهاجرت به مدار بالاتر”
تجربیاتی را به یاد بیاورید و در بخش نظرات این قسمت بنویسید که:
به جای تسلیم شدن در برابر هر شکلی از مسائل و مشکلات، تصمیم گرفتید روی هدایت های خداوند حساب کنید و با اینکه ایده ی کاملی از حل آن مسئله نداشتید، اولین قدم را با این جنس از توکل بر داشتید که: “خدایم با من است و قطعا من را هدایت خواهد کرد”. سپس هدایت ها یکی پس از دیگری آمد. حتی از جاهایی که هرگز فکرش را نمی کردید. در نهایت نه تنها آن مسئله حل شد بلکه ایمانی در شخصیت شما ساخته شده که: توانایی روبرو شدن با مسائل، جسارت برای حل آنها و رشد دادن ظرف وجودتان از این طریق را به شما می آموزد. ایمانی که هر بار به شما این اطمینان را می دهد: اگر روی خداوند حساب کنم، قطعا خداوند برایم کافی است.
منتظر خواندن تجربیات پندآموزتان هستیم.
منابع کامل درباره محتوای این قسمت:
«تسلیم بودن در برابر خداوند» یا «تسلیم شدن در برابر مسائل»!
تفاوت میان مفهوم “تسلیم” در دو جمله بالا، از زمین تا آسمان است. تفاوت میان «امید با ناامیدی»، تفاوت میان «آرامش با نگرانی»، تفاوت میان «توحید با شرک» و تفاوت میان «آسان شدن برای آسانی هابا «آسان شدن برای سختی ها» است.
تسلیم بودن در برابر خداوند، پشتوانه می خواهد و این پشتوانه فقط با شناخت واقعی خداوند و رابطه ی دائمی ای که هر کدام از ما با این نیرو داریم، ساخته می شود. نیروی که “صاحب قدرت بی نهایت + بخشندگی بی حساب” است. فقط و تنها فقط با درک این ترکیب درباره خداوند یعنی” “صاحب قدرت بی نهایت + بخشندگی بی حساب”، باعث می شود که به معنای واقعی کلمه خداوند را کافی بدانیم، بر او توکل کنیم و به معنای واقعی کلمه تسلیم هدایت های این نیرو بشویم.
منابع مهمی که به من کمک می کند تا هر بار خداوند را بهتر بشناسم و ویژگی تسلیم بودن در برابر این نیرو را در شخصیت خود بروزرسانی کنم شامل:
جلسه 9 و 10 از دوره راهنمای عملی دستیابی به آرزوها: این دو جلسه مفهوم حقیقی خداوند را به ما می شناساند و چگونگی اتصال به این نیرو را به ما یاد می دهد؛
جلسه دوم از دوره روانشناسی ثروت 3: آگاهی های این جلسه در یک کلام، مبانی “توکل بر خداوند” و “تسلیم بودن در برابر این نیرو” است. مفهومی که اجرای آن ما را روی شانه های خداوند می نشاند و چرخ زندگی مان را در تمام جنبه ها روان می کند؛
و تمام جلسات قرآنی در دوره 12 قدم:
آگاهی های جلسات قرآنی 12 قدم، فضایی است برای تعقل در قوانین زندگی و شناختن فکر خداوند. فضایی است برای درک صحیح و آگاهانهی انرژی خالق و هدایتگری که آن را خدا نامیده ایم و درک رابطه دائمی ای که با این نیرو داریم و این رابطه مهم ترین رابطه زنگی ماست.
این فضا به ما کمک می کند تا با شناخت واقعی خداوند و قوانین این نیرو برای خوشختی، اصل را از فرع تشخیص دهیم. این تشخیص باعث می شود انرژی خلق کننده ای که از خداوند به ارث برده ایم، بر مسائل حاشیه ای و بیهوده هدر نرود و صرف خلق شرایط دلخواهی شود که همیشه آرزوی تجربه اش را داشته ایم . نتیجه اجرای این آگاهیها پکیجی به نام خوشبختی است که، شامل سلامتی، استقلال مالی و آزادی زمانی و مکانی، روابط عاشقانه و در یک کلام، رسیدن به رضایت قلبی از زندگی است.
تکرار آگاهی های منابع فوق، ایمانی فعال در وجودمان می سازد که نه تنها به نجواهای ذهن فرصت ناامید کردن و نگران شدن را نمی دهد بلکه قلب مان را همواره برای دریافت هدایت های خداوند باز نگه می دارد. به اندازه ای که این آگاهی ها را تکرار می کنیم و به یاد می آوریم به همان اندازه، تسلیم هدایت های خداوند هستیم، به همان اندازه آرامش قلبی داریم و به همان اندازه شامل وعده “لا خوف علیهم و لاهم یحزنون” خداوند می شویم.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»246MB24 دقیقه
- فایل صوتی مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»22MB24 دقیقه













به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به تک تک دوستانم.
استاد قشنگم، سیدحسین جانم، برادر عزیزم، 4 ساله هر روز از خدا میخوام ایمانی از جنس ایمان شما بهم عطاء کنه، ولی خب ایمانی که عمل نیاره حرف مفته….
هربار که نمی تونم توی مسئله ای تسلیم محض باشم، می بینم که ایمانم در حد حرف مونده…
وگرنه نباید که بترسم، نباید که استرس بگیرم، نباید که فکر وخیال بیاد سراغم!!!
به قول پیامبر، شرک در دل مومن، مثل راه رفتن مورچه بر روی سنگ سیاه توی دل تاریکی شب، پنهانه….
انقدر پنهان که اصلا فکرشم نمی کنی،که توقع داشتن وچشم امید داشتن از پدر ومادر ، از همسر وپارتنر، ویا حتی از بچت وهرکس دیگه ی، شرک به حساب میاد….
انقدر این شرک پنهان هست که حتی متوجه نیستی وقتی روی عقل وتوانایی وهوش واستعداد خودتم حساب کنی، شرک به حساب میاد….
انوقتی متوجه شرک در افکار وگفتار واعمال وامیالت میشی که می بینی روی هرکسی وهرچیزی حساب کرده بودی، بر باد فنا بوده ، انوقتی که هیچی اونجوری که میخوای پیش نمیره، هیچکس اونجوری که دلت میخواد رفتار نمی کنه وانگار هیچی سر جاش نیست…
ولی وقتی عاجز وناتوان میشی، وقتی همه دوراتو زدی و هرکاری از دستت براومده کردیو، تمام راههای رفته ونرفته رو طی کردیو، ولی نتیجه دلخواهت نشده که حتی همه چیزم ریخته بهم.
انوقت یادت میفته که تو بدون خالقت هیچی..
خدارو صدهزار مرتبه شکر که اون ایام گذشت وحالا منه مینا حداقل سرسوزن ایمان وتوکل و اعتقاد واعتمادی به ربم دارم.
حالا به لطف خودش وبه لطف آموزه های ناب شما استادقشنگم، اینو حداقل میدونم وفهمیدم وباور دارم که من حتی بدون اذن واراده اش پلک هم نمی تونم بزنم وهر چی دارم از روی لطف وکرم خودشه ،قربونش برم.
ولی هربار یه چیزی، یه کسی، یه موضوعی، یه شرایطی هست، که باعث بشه من بین شرک وایمان گیح وگنگ بشم.
نه اینکه دانسته وآگاهانه قدرت رو بدم به غیر خدا، نه، ولی انقدر نامحسوس وانقدر مخفیانه وپنهان، این شرک در من حضور داره، که گاهی اونو با ایمان اشتباه می گیرم.
پیش خودم فکر می کنم که دارم از روی ایمان واعتماد به خداوند پیش میرم، اما به محض اینکه ترس و نگرانی میاد سراغم واحساس ناامیدی وشکست می کنم، سریع متوجه شرک درونم میشم.
چون به قول شما ایمان وتوکل باخودش آرامش وشادی وامید وانگیزه میاره…
گاهی کنترل ذهن خیلی سخت میشه، یه سری اتفاقات وشرایط پیش میاد که به وضوح میخواد به آدم ثابت کنه، اینجوری ام نیست که هرچی دلت بخواد پیش بیاد اینجوریام نیست که همیشه اوضاع بروفق مرادت باشه….
ببین اوضاع اقتصاد رو…
ببین وضعییت مملکت رو…
یا مثلا ببین دو رویی اطرافیانت رو…
ببین چطور هرکسی میخواد همه چیز به نفع خودش بشه…
آره گاهی شواهد ومدارک انقدر زیاده برای اینکه آدم بخواد بترسه و نگران وناامید بشه، ولی فقط بودن توی همین سایت، مدام قرآن خوندن و عبادت و گوش دادن فایلها و کامنت خوندن و کامنت گذاشتن، می تونه کمک کننده باشه برای کنترل ذهن، برای نجات دادن خودمون از افتادن توی دام شرک…
.و اومدن توی مومنتوم مثبت…
بهترین وموثرارین راهکار برای من ،وقتی حس میکنم دارم تواضع وفروتنیم رو از دست میدم، وقتی حس میکنم دارم مشرک میشم، اینه که برگردم به اون اتفاقاتی توی زندگیم نگاه کنم، که روی خودم به تنهایی حساب نکردم و توکل وتوسل جستم به خالقم، ویا دوتایی درستش کردیم ویا خودش به تنهایی همه چیز رو درست کرد.
الانم مدتهاست با دوره هم جهت با جریان خداوند دارم، تواضع و فروتنی وتسلیم بودن واقعی رو تمرین می کنم.
تا ان شالله بتونم توی تایم بیشتری، متوکل باشم.
و بیشتر عمل کننده باشم تا فقط حرف قشنگ بزنم،.
درسته خدا قربونش برم برای همون سرسوزن ایمان وتوکل غوغا میکنه و مرام ومعرفت نشون میده و همیشه همه چیز رو اوکی میکنه..
ولی من دلم میخواد انقدر متوکل وبا ایمان باشم که حتی کوچیکترین ترس واسترسی رو تجربه نکنم.ان شالله و تمام وجودم سراسر آرامش وامنیت باشه.
استادجانم ذکات علم وداتش و آگاهیتون انقدر زیاده، به لطف الله انقدر سخاوتمندانه وباعشق آگاهیهاتون همه ی این سالها به صورت هدیه در اختیار ما قرار دارید که اگه منه مینا نتونم بهشون عمل کنم بدون شک ظلم بزرگی به خودم کردم.
چون شما همیشه سر راسترین راه رو برای رسیدن به زندگی وبندگی درست رو به ما نشون دادید.
خیر دوعالم نثارتون باشه که همین یه فایل کل امروز منو، در مدار شادی وآرامش وایمان نگه داشته.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربان
وسلام به تک تک دوستانم
روز پنجاه وپنجم، روزشمار تحول زندگی من!
استاد جانم، این فایل شمارو من چندین بار گوش کردم و واقعا تک تک مطالبی رو که عنوان کردید در مورد روابط صدر در صد قبول دارم..
وامروز که روزشمار تحول زندگی من این فایل بود، میخوام در مورد دوتا رابطه ی متفاوتی که تجربه کردم و نتیجش مهر تاییدی بر گفته های شماست رو اینجا کامنت کنم انشالله که برای دوستانم هم مفید باشه…
همین امروز تویکی از کامنتهام گفتم که بعد فوت همسرم، حدودا دوسال واندی بعد که من توی استانه ی 30 سالگیم بودم،با داشتن یه پسر 8 ساله، بعد اینکه تصمیم گرفتم واقعا به تنهاییم پایان بدم از خداوند خواستم شخصی رو به عنوان دوست ونه همسر وارد زندگیم کنه واین اتفاق افتاد، وشخصی که وارد زندگیم شد مجرد بود وتجربه ازدواج نداشت،اما بسیار عاقل ودانا و البته به معنای واقعی یه مرد کامل بود که حمایت خانوادش رو بر عهده داشت،وکسی بود که حداقل یکسال دورادور میشناختمشون اما حتی اسمشون رو نمی دونستم، به هر حال باب آشنایی شد و من ازشون خواستم برای ادامه رابطه محرم بشیم که به اعتقاد اونموقعه من گناهی نکرده باشیم، وایشون نه از جنبه مذهبیش بلکه به خاطر اینکه مدرک ثبتی وسندی داشته باشیم به خواسته من احترام گذاشتند، استاد جان فقط می تونم بگم این آقا یه فرشته به تمام معنا، بسیار باشخصییت فهمیده و ارام بود، وبسیار بسیار توی دورانیکه باهم بودیم درکنار هم رشد کردیم، وعشقی فرا زمینی رو باهم تجربه کردیم، باهم خرید میرفتیم، مسافرت میرفتیم، کارهایی که از دستمون برمیومد برای هم انجام میدادیم همه اش از روی عشق، حتی ایشون عادت داشتند ساعت 11 شب گوشیشون رو خاموش میکردند ومیخوابیدن و من همراه پسرم منزل خودمون بودیم یعنی از 11 شب تا 9 صبح فردا حتی یه پیام هم بین ما رد وبدل نمیشد، وقتی پیش خانواده هامون بودیم حتی تلفنی باهم حرف نمیزدیم،به نوع پوشش هم کاری نداشتیم، هیچ وابستگی بینمون نبود، ولی تعهدی قلبی وعمیق بین مابود ودلبستگی، توی مسائل مالی باهم تفاهم وتوافق داشتیم وایشون باعشق در حدتوانشون منو ساپورت میکردن ومن هم خودم شاغل بودم و مستقل، و از روز اول قرار گذاشته بودیم که هر کدوم خواست جدا بشه ومسیر زندگی خودش رو بره ، طرف مقابل باعشق بپذیره…خلاصه که حتی یکبار هم توی اون دوسال بین ما دعوا وبحثی جدی پیش نیومد که حتی بخوایم یه شبانه روز قهر کنیم حتی…
نسبت بهم احساس عشق داشتیم نه وظیفه،همدیگرو همونطور که بودیم پذیرفته بودیم بیشتر از هم یاد میگرفتیم تا از هم ایراد بگیریم، وهیچوقت همدیگرو توشرایط نادلخواه واجبار برای کاری یا چیزی قرار نمیدادیم..
از یه جایی به بعد من تصمیم گرفتم که تنها باشم تا بتونم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم که ازدواج کنم و…
وایشون هم پذیرفت واز هم جدا شدیم، خب بهم عادت کرده بودیم یه چند وقتی سخت گذشت بهمون ولی به خاطر اینکه هر کدوم میخواستیم مسیر تازه ای رو بریم قبول کردیم که راهمون جدا بشه…
حدودا دوسال از اون موضوع گذشت ومن تصمیم گرفتم ازدواج دائم داشته باشم اونم به خاطر ترس از اینده وپیری وکوری وتنهایی و…
ترس از شرایط مالی واینکه باید یه مرد بالای سرم باشه حمایتم کنه و اصرار خانواده و دوستان که ازدواج کن وسرو سامون بگیر بلاخره منم تسلیم شدمو از خدا خواستم شرایطش رو برام اوکی کنه…
واز اونجا که خداوند هیچ مخالفتی با خواسته های ما نداره ودر هر فرکانسی قرار بگیریم از جنس همون افکار وباورها وتوجهات رو جذب می کنیم خیلی زود با همسر دومم آشنا شدم
جالبه که ماتوچندماهی که نامزد بودیم ایشون خیلی سعی میکرد خود واقعیش رو پنهون کنه و خیلی تظاهر میکرد که آروم هست اما من متوجه عصبی بودن و خسیس بودن و…ایشون شده بودم حتی 10 جلسه مشاوره رفتیم ومشاور مدام میگفت ایشون شرایط سختی رو گذروندن، ضربه عاطفی خوردن، فرزندشون مریضه، واین عصبی بودن و..طبیعیه، خلاصه ما ازدواج کردیم وعروسی و بریم توخونه ایشون زندگی کنیم، خداشاهده از همون هفته ی اول ایشون بنارو گذاشت روی ناسازگاری با پسر من ومن، بعد شروع کرد به طرز پوشش من گیر دادن، بعدگفت حق نداری دیگه با کساییکه قبل ازدواجمون رفت وامد میکردی بری وبیاین!! هم میگفت تو وظیفه داری برای بچه ی من مادری کنی،پسرت دیگه بزرگ شده فقط باید به منو بچم رسیدگی کنی، پسرت خیلی ناراحته بره پیش خانواده پدرش!!! اصلا یه وضعی، حرفهایی میزد کارهایی میکرد که من شاخ در میاوردم، هرشب کلی قرص میخورد و توهم میزد، یه روز عاشق بود یه روز فارغ…من نه تنها مادر بچش و زنش بودم توقع داشت مادرشم باشم! توقعاتی وانتظاراتی ازم داشت که خودم از خودم نداشتم!
خودشون بادوستاشون میرفتن بیرون تادیر وقت انوقت پسرشون که مریض بود بیمارهموفیلی بود ونیاز به مراقبت شدید داشت رو میذاشتن پیش من واگه بچه میخورد زمین دیگه روزگار من سیاه بود…
من فکر میکردم انقدر پخته و سرد وگرم چشیده ام، انقدر پراز عشق ومحبتم که حتما کاری میکنم این مرد وبچش حس خوشبختی رو تجربه کنند، بعد دیدم نه بابا ایشون بشکه ته خالی هستند هرچی عشق ومحبت واز خودگذشتگی و…دارم از تهش خالی میشه وباز خالیه خالیه!!! چون فقط گیرنده بود نه دهنده!!
وجون من خودم رو تنها کامل نمی دیدم که همچین فردی رو جذب کرده بودم…
بماند که چقدر من وپسرم تواون 3 سال زندگی مشترک زوری، ( ترس از طلاق وحرف مردم و دوباره از صفر شروع کردن و …) آسیب دیدیم.. ویکسال ونیم هم طول کشید تا ایشون طلاق بدن منو..
اینهارو نگفتم که حس بد ومنفی بدم به شما دوستای عزیزم، اینهارو نگفتم که بگم قربانی شدم، نگفتم که بگم آی ببینید ازدواج دائم چقدر بدو سخته، بگم ازدواج مجدد یعنی مصیبت…
اینهارو گفتم که بگم من هم تجربه ی رابطه ی دوستی وعاشقانه ی بدون ثبت شناسنامه ومهریه رو تجربه کردم و بهترین دوران زندگیم اون دوسال بوده…
وهم تجربه ازدواجی رو داشتم که از روی ترس ، و تردید ویه جورایی اجبار، حرف مردم وفشار جامعه وسنت ها و….بوده…
اینهارو گفتم که بگم به قول استاد عزیزمون رابطه باشه چند روز اصلا باشه یک ساعت، ولی انقدر پراز عشق دوطرفه ورها از وابستگی واز روی احساس قلبی باشه که تا اخر عمر یادش میفتی حس خوب داشته باشی…
بخدا قسم که بعد طلاقم از مادرم گرفته تا خاله و دوست وآشنا وخانمهای فامیل گفتن که بخدا ماهیچکدوم از زندگیمون ورابطه ای که با شوهرامون داریم راضی نیستیم واز ترس ابرو وبچه هامون موندیم توی زندگیمون!!!
حالا چرا این اتفاق میفته اونم بیشتر تو کشور ما، خصوصا شهرستانها؟
ما گرفتار یه سری سنتهای دست وپاگیر شدیم، ماگرفتار باورهای پوچ شدیم، مردها وزنهای ما خالی از خدا هستند، خالی از مهر ومحبت، خالی از عشق…مثل گذشته ی من، از سر نیاز وترس و قضاوت وحرف مردم میرن ازدواج میکنن یا یه رابطه ی دربو داغون رو به قیمت داغون کردن خودشون و فنا دادن عمرو جونیشون تحمل میکنند…
فقط 10 درصد زن ومردهای جامعه ما اطراف من حداقل دارن باعشق کنار هم زندگی میکنن،و90 درصد از روی اجبار!!!!
کسیکه به خودشناسی نسبی هم رسیده باشه کسیکه معنی عشق رو بفهمه، کسیکه درک کنه اصلا چرا اومده به این دنیا، کسیکه محبت ومهر رو نعمت ببینه، کسیکه بودن در کنار کسی رو رحمت ولطف خدا بدونه، بدون شک جهان عشقی بی همتا نسیبش میکنه…
کسیکه دنبال این نیست طرف بیاد نیازهاشو برطرف کنه، بیاد مدام قربون صدقش بره، بیاد که اونو به آرزوهای بچگی و به آرزوهای دور ودرازش برسونه، بیاد که در کنارش به اسم ورسم وشهرت وثروت برسه…
کسیکه به این درک رسیده که بودن در کنار جنس مخالف یه نعمت الهی هست براش از طرف خداوند تا به عشق، ارامش وشادی برسه، اون شخص خوشبخت واقعی هست، کسیکه با خودش در صلح هست وجز مهر و عشق چیزی در وجودش نیست ومیدونه که جهان مثل آینه عمل میکنه…
اصلا این شخص سر راهش آدم بد قرار نمیگیره، وارد رابطه ی بد نمیشه، چون جهان وقوانین بی نقصش وقانون فرکانس ها بی نقص عمل میکنه…
من تو رابطه ی دوستیم با اون شخص همه چیز داشتم حتی لبریز عشق ومحبت بودم، وفقط میخواستم کسی باشه اون عشق رو بهش هدیه بدم و همونم شد..
اما توی ازدواجم دنبال عشق و پول و امنیت و تعهد و راضی کردن خانواده و دوست وآشنا و البته دنبال به جا اوردن سنت و قوانین بودم!!!
مهر تو شناسنامه، مهریه، حق وحقوق، زیر یه سقف بودن دائم…زندگی کردن تا وقت پیری ومردن!!!
حاصل چی شد؟ همه چیز دیدم تو ازدواجم جز امنیت وارامش وعشق و تعهد و وفاداری و مهریه و حق وحقوق و حتی اونچیزی که داشتمم از دست دادم …
خداوندمی فرماید زن وشوهر مایه ارامش هم هستند، مثل لباس که زینت انسان هست…زن وشوهر جامعه ولباس هم هستند! مثل یک روح در دو بدن…
دیگه خداوند چطوری بیاد بگه که آقا جان قرار بوده زن ومرد، در کنار هم به آرامش وعشق برسند و به واسطه ی عشقی پاک تولید مثلی عاشقانه وپاک هم داشته باشند!!
اونکه امنیت میده منم، اونکه ثروت وشهرت و خوشبختی و امنیت و…میده منم، از من بخواه، نشون بده لایق دریافتش هستی من بهترین عشق رو تقدیمت میکنم اصلا جاری وساری میشم توی طرف مقابلت که هروقت مهربونی وعشقش رو دیدی یا عظمت وبزرگی من بیفتی…
وتواین دو روز زندگی این دنیایی تواین مسیر که میرسه به مرگ و زندگی دوباره، مکمل هم یار هم مونس هم ویاری دهنده هم باشید برای رسیدن به یکتاپرستی به انسانیت به پاکی به درستی …
خلاصه که آقا جان صلاح مملکت خویش خسروان دانند، هرکسی نسبت به درکی که داره از جهان وزندگی وخودش،وتجربه هایی که از سر گذرونده یا هنوز نگذرونده، سبک شخصی خودش رو داره..
به قول شما استاد عزیزم نتیجه باید با آدم صحبت کنه، اگه نتیجه یه تصمیم یا عملکردی خوب هست وعالی، پس اون تصمیم و اون سبک درست هست، والسلام …
انشالله که همیشه یادمون بمونه این دنیا محل گذره و ما وهمه ی آدمها رهگذریم فقط یه تایمی اومدیم تا در کنارهم باصلح وصفا وعشق وارامش زندگی کنیم…چه یک ساعت ، چه یکسال، چه یک عمر…
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به تک تک دوستانم
استاد جانم، من این فایل رو حدود یکسال قبل گوش داده بودم انموقعه هنوز رسما از همسرم جدا نشده بودم ولی جدا از هم زندگی میکردیم، وقتی این فایلتون رو گوش کردم یادمه دانلودش کردم چندبار دیگه هم گوش کردم واون تایم احساسم این بود که من چون از حرف مردم می ترسم، چون ازدواج دومم هست، چون همسرم رو دوست دارم و ترس از دست دادنش رو داشتم،ترس اینکه بهم خیانت کنه، حالا دقیقا توی چنین شرایطی قرار گرفتم که به مشکل بخوریم وایشون خونه رو ترک کنه وبره بهم خیانت کنه و…
تا من بتونم روی تمام این ترسهام پا بذارم ، تا قوی بشم ودست بردارم از ترس در مورد قضاوت دیگران، ترس تنها شدن، ترس بی ارزشی وخود کم بینی وناکافی بودن، ترس اینکه کسی جای منو بگیره، ترس از اینده و ابرو و سرزنش خانواده و کلی ترس دیگه…..
وقتی این فایل پراز اگاهی رو گوش کردم صداتون توی وجودم شروع کرد به طنین انداختن، بسه دیگه تمومش کن، چندسال دیگه می تونی با این روش ادامه بدی؟ تا کی می تونی با این وابستگی ها وترسها وتردیدها و شرکها زندگی کنی؟
صدای شما بود، همه جابود، بهم میگفت باخودت صادق باش، تو هیچوقت این مرد واین زندگی رو نمیخوای، تو فقط از حرف مردم میترسی، تو عشقی نسبت به این مرد نداری وقتی چندین بار دست روت بلند کرده، ترکت کرده، وباز اومده وباز رفته وبهت خیانت کرده، تو فقط میترسی که دیگران بگن حتما تو مقصر بودی، توباعث شدی که شوهرت بره، یا حتما کاری کردی که کتکت زده، یا حتما کمبودی داشته که خیانت کرده!!!
من یه روز تمام با صدای شما روزم رو به شب رسوندم، اخرشب یادمه نشستم وهرچی شنیدم و حس کردم و باور کردم از این فایل واز زندگیم واحساساتم نوشتم، در نهایت دیدم یه لیست دستمه که نوشتم فواید ادمه رابطه با این مرد و ضرر وزیان ادامه زندگی با این مرد برای من چیه؟ رو بروم بود…
میدونم باورتون میشه، چی بود نتیجه، فواید هیچی…ضرر بالای 15و16 تا….
وقتی آدمی مثل من الگوش یه آدم توحیدی و یکتاپرست وموفق هست، کار براش خیلی آسونتره تا کسیکه نمیدونه به احساساتش توجه کنه؟ یا به صدای ذهنش ، یا صدای قلبش، یا ترسهاش، یا مشاور، یا خانواده و….تابتونه یه تصمیم درست بگیره….
ولی برای من همه چیز مثل روز روشن بود، ومن چون به خودم قول داده بودم هرچی شما میگید گوش کنم، وچون واقعا خیلی جاها نتیجه گرفته بودم از عمل به قوانینی که ازشما یادگرفته بودم، حجت برمن تمام شد وبرای همیشه تصمیم گرفتم قید این مرد رو بزنم ولو به قیمت بخشیدن مهریه وحق وحقوقی که توی عقدنامه به نفع من امضاء شده بود…
چون من دیگه واقعا مینای سابق نبودم، چون آگاه شده بودم، آگاه به احساساتم به عواطفم به افکارم وبه خواسته هام، دلم نمیخواست بیشتر از این تاوان پس بدم ودوتا بچه بی گناه هم این وسط پای حماقت ما دوتا بسوزن، به قول شما و اونچه که به تجربه ثابت شده توی دعواهای بین زن وشوهری، اگه طلاق اتفاق بیفته واقعا بچه ها آسیب کمتری می بینن تا همش تو بحث ودعوا باشن…
من تصمیم رو گرفتم وعملی هم کردم،امااااا الان که حدود یکسال از اون ماجراها گذشته من هنوز هم از روبرو شدن با فامیل واهمه دارم، یه جورایی هنوز نتونستم ترس از قضاوت رو توی خودم از بین ببرم، با اینکه همه جوره مطمعنم که بهترین تصمیم رو گرفتم، به خاطر شرایط مجبور بودم، واصلا قضاوت دیگران نباید برام مهم باشه، و به قول شما خیلی شهامت میخواد زنده از قضاوت دیگران بیرون اومدن، برای همین تصمیم گرفتم تا زمانیکه این ترس رو رها نکردم با فامیل رو در رو نشم، واقعا خیلی سخته بگی من یه چیزی رو باور دارم وقبولش کردم ولی بخوای به اجراش در بیاری نتونی!!!
منکه میدونم وقتی اون وابستگی رو کنار گذاشتم چقدر رشد کردم، منکه میدونم وقتی همسرم رو بخشیدم چقدر رشد کردم، منکه میدونم چقدر به خداوند نزدیک شدم وچقدر از لحاظ روحانی ومعنوی رشد کردم وبزرگ شدم، منکه میدونم چه درهای نعمت ورحمتی بعد پشت سر گذاشتن اون درد ورنج نسیبم شده، منکه میدونم این درس بزرگی بود توی زندگیم که باید پاسش میکردم، منکه میدونم به قول شما کسی تعهد نداده زن وشوهرهای عقدی ورسمی تا ابد کنارهم باشن وامکان داره هر لحظه مرگ اونهارو از هم دور کنه وطلاق وجدایی که بدتر از مرگ نیست، منکه میدونم از دید جهان وخداوند اصلا این چیزها معنی نداره ، واین نمادها واسمهاو رسم ورسومهای دنیایی اصلا جزء اصل نیست واصل اینه که بیای توی این دنیا با هرآنچه که داری ودر اختیارت هست خوش باشی و اگه ازت گرفته شد براثر ناشکری، ویا از دستت رفت وبهترش اومد، فقط مشاهده گر باشی وتوی هیچ چیز گیرنکنی ، وبهش نچسبی…
من اینهارو نه تنها میدونم بلکه با تک تک سلولهای وجودم درکشون میکنم وباور ویقین دارم بهشون…
ولی اگه هنوز ترس از قضاوت شدن دارم معلومه که در این بخش نمی تونم توحیدی عمل کنم با اینکه خانواده و فامیل همیشه گفتن ومیگن مینا همه چیز تمومه، وخدا همیشه هواشو داره، حتما برای خودش وپسرش این بهترین مسیر بوده، وبه گوشم رسیده ، ولی نمیدونم چرا توی این مورد فقط حرف میزنم ولی عملکرد نمی تونم داشته باشم…
اینکه اصلا چه اهمیتی داره کسی منو تایید کنه یا نکنه، کسی حق رو به من بده یانده…
به قول شما بعد جدایی ما با اونهمه ترسیکه جفتمون داشتیم ولی انگاری هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده وهر کدوم داریم زندگیمون رو می کنیم حالا بد یا خوب، منکه میدونم برای منو پسرم خیلی این جدایی خوب بوده و رشدمون داده وکلی بزرگ شدیم ودرس گرفتیم…
استاد جان خودتون میدونید اینها همه تکامل میخواد…
ومن امیدوارم بتونم بزودی براین ترس قضاوت شدن از طرف دیگران در مورد جداییم غلبه کنم …
وهمونطور که قطع وابستگی کردم، از نو شروع کردم قویتر از قبل وارد کسب وکار شدم، هدفهامو دنبال کردمو ومیکنم ونتایجش به وضوح توی زندگیم مشهوده و راضی وپر روزی وسلامت وشاد و البته در ارامش هستم،یعنی من به زندگی عادی برگشتم واین برام جای شکر وسپاسگزاری داره…
اصلا انگاری حاصل وبرکت این ازدواج و جدایی 3و4 ساله، این بوده که من به این درک از جهان هستی وخداوند برسم، همینقدر به خداوند نزدیک بشم و از همه ی جهان حتی از پسرم که انقدر وابستش بودم قطع وابستگی کنم …
انگار متولد شدم دوباره، و هر روز خدارو شکر میکنم واگه برگردم به گذشته باز همین مسیر رو انتخاب میکنم وهمون ادم رو…
کسیکه انگاری مامورییت داشت بیاد با یه پکیج کامل از تضادها، بزنه تارو پود منو از هم پاره کنه، باورهای من دستخوش تغییر بشن و دوباره خداوند با باورهای قشنگ و حقیقی جان وروح و وجودم رو بهم ببافه و منو از نو بسازه….
به قول یکی از خاله هام، که روزی صدبار میگه، خدایا داده ونداده ات رو شکر….
منم باید بگم،خدایا خوبم نعمتهای، داده ونداده و پس گرفته و بخشیده ات رو شکر
سلام به استادعزیزم به مریم بانوی مهربانم وهمه ی دوستان عزیزم در این سایت..
یکی دو روز بود به تضادی برخورده بودم، دوتا راه داشتم یا مثل گذشته باهاش برخورد کنم،( بجنگم بترسم حرص بخورم تلافی کنم ساعت ها در موردش حرف بزنم باخشم گله کنم کم بیارم و……خیلی رفتارهای وافکارها وگفتارهای ناآگاهانه داشته باشم نسبت بهش)
امااااا….گفتم من شاگرد چه کسی هستم؟ نزدیک دوساله دارم با زندگی نامه راستین و درست چه کسی زندگی میکنم؟! اینموقعه ها استادم گفته چیکار کنید؟!
(تفکر کردن درست، دیدن واقعییت، تعصب نداشتن بیخود به بعضی اعتقادات،عمل نکردن مثل گذشته، توجه تمرکز بر روی نکات مثبت قضیه ، دیدن سهم ونقش خودم توماجرا، سکوت به جا داشتن، سریع واکنش نشون ندادن، خلوت کردن باخود وباچشم بصیرت وروشن بینی به موضوع نگاه کردن، نامه نوشتن برای خدا وطلب هدایت کردن، به جا ودرست وبدون قرض حرف زدن ویاعمل کردن و……)
و راه دوم رو انتخاب کردم باید می دیدم چرا این تضاد به وجود اومده قراره چه درسی ازش بگیرم…
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که هر روز درس تازه وموقعییتی وجود داره یعنی به وجود میاد که منه مینا محک زده بشم، فقط حرف زدن که نیست، من تصمیم گرفتم ۲ سال پیش همراه استاد عزیزم ودوستانم باشم اینجا تواین مسیر الهی ودرست(الهی ودرست چون ارامش و شادی وسلامتی و برکت و هرچی که خوبه تواین مسیر یکجا هست) باشم ..
باشم که تمام شخصیتم وزندگیم تغییر کنه، چون اینجا کسایی هستند که قبل من وبا من تواین مسیر قرار گرفتن ونتیجه های عالی گرفتن…
خدارو هزاران مرتبه شکر، من خودم رو با دیروزم با گذشتم مقایسه میکنم نه باکسی دیگه، اتفاقی که برای من افتاد این چند روز مختص به من بود، وقرار بود من عکس العملی متفاوت داشته باشم این موضوع واین شخص آموزگار من بود و آموزشی که باید می آموختم، حس خوبی دارم مثل گذشته رفتار نکردم وبهترین رفتار و گفتار وعملکرد رو داشتم…
همین تضادهای به ظاهر کوچیک، معمولی، پیش پاافتاده یکی یکی جمع میشه وشخصیت وزندگیمو میسازه، همینهایی که تا قبل آشنایی با شما استاد عزیزم برام حل کردنش درد داشت ترس داشت همش گند میزدم بلد نبودم چطور از پسش بربیام…
اما خدارو هزاران بارشکر به خاطر درسهایی که ازشما گرفتم…
مرا به سوی نشانه ام هدایت کن امروز اوردمنو اینجا وچقد قشنگ تو حرفهای شما که در مورد تسلیم بودن زدید،در مورد اون شاگردتون که آموزشش دادید وبرعلیه شما وبه ضد شما عملکرد و….
اما هیچکدوم از اون شرایط واون تضادها نه تنها باعث عدم پیشرفت شما نشد بلکه باعث ترقی شماشد وکلی درس وتجربه خوب گرفتید وکلی اتفاقات خوب بعدش برای شماافتاد…
چون نترسیدید، باج ندادید، حرف زور رو قبول نکردید، تضادها باعث نشد کم بیارید وا بدید وادامه ندید، بلکه صبورانه مسیر رو طی کردید ومشتاقانه هدایت خواستید و محکمتر از قبل قدم برداشتید وموانع رو یکی پس از دیگری کنار زدید….
خدارو هزاران بارشکر، وقتی آدم یادمیگیره روزانه مسایلش رو حل وفصل کنه به کمک خداوند بعد یه مدت می بینه هر روز بهتر از دیروزش شده تو آرامش داشتن تو صبور شدن تو توکل کردن، تو رسیدن به مادیات ، سلامتی داشتن روابط خوب و….
استاد عزیزم فرستاده خدا، انتخاب شده ی خدا ، راهنما وهدایتگر من روی زمین، خدارو هزاران بارشاکرم که منو سر راه مسیر الهی شما قرار داد، تا خودم رو بشناسم خدارو بشناسم جهان رو بشناسم، وهر روز سعی کنم دنیای خودم رو طوری بسازم که هم خودم لذت ببرم وراضی باشم وهم خداوند از من راضی باشه انشالله…
هنوز اول راهم امیدوار، پرقدرت، باتوکل، انشالله که تا وقتی زنده هستم مورد رحمت خداوند باشم…
برای شما استادعزیزم برای مریم بانو برای همه ی دوستانم دراین سایت وبرای خودم آرزوی تجربه کردن لحظه به لحظه در عشق وآرامش وشادی وسلامتی وثروت روز افزون رو دارم😍😍😍
دوستتون دارم😘😘😘
سلام استاد عزیزم وسلام مریم بانوی عزیز…
خواستم بگم دوستتون دارم …
استادعزیزم واقعا سپاسگزار خداوند هستم که دارم از شمایاد میگیرم سبک شخصی خودم رو توزندگی داشته باشم ..
روشیکه شما آزمودید به ما یاددادید وحالا منه مینا میدونم که حداقل میشه من بهترینه خودم باشم حتی اگه هیچکس وحتی خانواده ونزدیکانم نتونند بپذیرند روش زندگیه منو..
روشی که من از خدا هدایت میخوام وخداوند از هزاران طریق خصوصا شما وزندگیتون منو هدایت میکنه وآرامش و اعتماد وایمانی که در وجودم به وجود اومده وهرروزبیشتر میشه نشون میده که روش ومسیرم درست هست دیگه مهم نیست قضاوت دیگران..
چون دیگه دوست ندارم مثل گذشته بی فکر واز روی ترس ویا تقلید کور کورانه یا از رویاجبار یا از گذشتگان وآیین وباورهای غلطشون پیروی کنم میخوام بهترینه خودم باشم وسلام…
دوستتون دارم زیاد… قربون لبخندزدن وحرف زدنتون که من انقد لذت میبرم از دیدن فایلهاتون که منوتا هفت آسمون میبره
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به شما دوست عزیزم،
ممنون از لطفتون بانو جان، کلا طلاق وجدایی های عاطفی خیلی سخته ، خیلی درد داره، من همه کاری کردم، خدا شاهده، ولی نشد، حتما خواست خدا همین بوده، چون من 180 درجه که چه عرض کنم هزار درجه تغییر کردم، کلا یه آدم دیگه شدم، واین ازدواج وطلاق وجدایی به ظاهر بد،برام خیر داشت، به قیمت شناخت خداوند، قیمت شناخت خودم..
انگار از فرش به عرش رسیدم، وقتی بهش اون شخصییت قبلم فکر میکنم خدارو شکر میکنم که این ازدواج و طلاق توی مسیر زندگیم اتفاق افتاد تا توحیدی بشم، یکتاپرست بشم، واینها شعار نیست بخدا، عین حقیقته، من خیلی تو درو دیوار بودم، خوشحالم که بیدار شدم هوشیار شدم…
انشالله که اونچه که بهترینه براتون رقم بخوره، انشالله که انقدر شما تغییرات مثبت داشته باشید که همسرتون هم توسط تغییرات مثبت شما، توسط قانون برانگیختگی، به امید خدا در مسیر خیر قرار بگیرند وتا اخرعمر در کنار هم به خیرو خوشی زندگی کنید…
انشالله
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم ومریم بانوی مهربانم
وسلامی گرم به شما دوست عزیزم
ممنونم بابت لطفی که بهم دارید..
چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم با اینکه تایم کمی هست که وارد سایت شدید کامنتها رو میخونید وحتی کامنت میذارید، واین نشون میده در فرکانس جذب آگاهی بالایی هستید دوست خوبم..
انشالله حالا که خداوند دستمون رو گرفته وآورده توی مسیر خیروخوبی، تا ابد رهامون نکنه وکمکمون کنه هرلحظه وهمیشه در این مسیر ثابت قدم باشیم
دوست عزیزم، قشنگم براتون بهترینهارو از خداوند خواستارم