اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
یادمه یک سال پیش خیلی دوست داشتم منم ببینم خدا چجوری نشونه و الهام میکنه و وقتی این سوالم سبب شد که به این سایت هدایت بشم
از لحظه ای که تصمیم گرفتم اجازه بدم خدا هدایتم کنه ،توی این یکسال کاملاتکامیلی هدایتم کرد و الهاماتشو درک کردم به بی نهایت طریق
و از اونجایی که حسم خوب بود و رفته رفته میدیدم عمل کردن به اون الهامات سبب رشدم میشه
فهمیدم که در مسیر درستم و باید بیشتر تمرین کنم تا این حس و درک هام قوی تر بشن
نه فقط امروز من ، بلکه هر روزم پر هست از هدایت ها و نشونه های خدا
حتی اگر خودت هم حواست به چیزی نباشه
من به یادت میارم و تاکید میکنم که در مسیر باشی
حتی اگر مقاومت هم داشتی و قدم های بعدی رهایی رو نمیتونستی برداری ، من کمکت میکنم
چون تو برای من ارزشمندی ،چون تو اجازه دادی در زندگیت وارد بشم
چون تو درخواست کمک کردی ،درخواست تسلیم بودن ،درخواست حال خوب ،درخواست عشق و اجازه دادی وارد زندگیت بشم
و من وظیفه دارم که به خواسته هات پاسخ بدم
اما طیبه جان ،عشق دلم
امروز تاکیدی کردم برای تو ،که بهت گفتم و دوباره تاکید کردم که با یک بار گذشتن از خواسته ات ،کافی نیست
و یه سری کارهارو هم باید انجام بدی تا رهاتر بشی
به نشونه ها دقت کن و عمل کن
یه سری کارها که خودت خوب میدونی که ناتمام مونده و باید رها بشی و بگذری
تو اگر ایمانت رو به من نشون بدی ،من بهتر میتونم به وظیفه ام که پاسخ دادن به درخواست های تو هست پاسخ بدم
چون من با توجه به قدم هایی که برمیداری میتونم بهت کمک کنم و به وعده ام عمل کنم
و درخواست های تو ،اگر روی باورهات کار کنی و باورهای هم جهت با خواسته ات رو بسازی و قدرتمند کنی ،به راحتی رخ میده
امروز هم بگذر
نه فقط امروز، بلکه هر ثانیه و هر لحظه بگذر از هرآنچه که داری ، که برای تو نیست و تو هیچی
رها باش طیبه
من کمکت میکنم قدم به قدم ، اینو بارها بهت قول دادم
این تویی که در تقسیم کار بینمون به وظیفه ات درست عمل نمیکنی
اگر درست عمل کنی به راحتی رخ میده
یادته که چند روز پیش نشونه دادم بهت که بخش 6 دوره قانون آفرینش تقسیم کار با خداوند رو نشونت دادم
تو باید قسمت خودت رو درست انجام بدی ،وگرنه من همیشه کارم، درست انجام دادنِ قسمت خودم هست
درمورد چیزهایی که بهشون رسیدی فکر کن
درمورد همه شون ، دیدی چجوری رها بودی و رسیدی ؟
به ساده ترین شکل و هموارترین شکل ممکن
یادته رها بودی و سیم کارت به نامت زده شد از جایی که فکرشم نمیکردی ؟چون اون لحظه تصمیم گرفتی بری یه سیم کارت دیگه بخری و گفتی نمیخوامش و واقعا نخواستی
با اینکه دوست داشتی به اسمت بشه اما گذشتی
و وقتی گذشتی بهت عطا کردم
یه یادت بیار روزایی رو که میرفتی جمعه بازار و تقلا میکردی و چشمت به سر آدما بود که از فروشنده های دیگه خرید کنن و برای تو هیچ مشتری نمیومد و یا اگر میومد کم میومد
اما از لحظه ای که تمرین کردی و تصمیم گرفتی به نکات مثبت فکر کنی و رها باشی و سپردی به ربّ ،و صاحب اختیارت ، مشتری پشت سر هم اومد و در آمد هر هفته جمعه بازارت ،میانگین 10 میلیون بود
طیبه جان اگر بیشتر فکر کنی از این موارد نه فقط توی این یکسال بلکه درکل زندگیت رخ داده
کافیه به یاد بیاری و ببینی که وقتی گذشتی چقدر حس خوبی داشتی
و این حس خوب و کنترل ذهن ،سبب شد که بهت داده بشه
ترس هات رو به سرعت باهاشون رو به رو شو ، قدم اول رو برداری ،جوری دلت رو آروم میکنم که قدم بعدی برات آسون تر بشه ، و راحت تر بگذری
یه نیم قدمم کافیه طیبه جانم
تو قفط حرکت کن حتی شده نیم قدم
پس به من اعتماد کن
قدم بردار
سلام ، این پیامی بود که درک کردم ، که خدا داره با تک تک نشونه های این چند روز بهم میگه
من خوب میدونستم منظور خدا از نشونه ها چیه
خودمو خوب میشناسم ، که تو وجودم چه مقاومتی دارم که سبب شده بود هنوز بچسبم به خواسته ام
و رها نشم
با اینکه 2 دی ماه قدم آخر رهایی رو برداشتم و از خواسته عشق گذشتم
اما قدم هایی هم باقی مونده بود
که باید برمیداشتم و 18 روز بود که برنداشتم
چند روز پیش یعنی شنبه ، 15 دی ، که هنوز رد پای اون روز و یک شنبه رو ننوشتم
نمیدونم چرا ننوشتم ،تعلل میکردم
شاید دلیلش این بود که مقاومت داشتم و امروز که دوباره همون نشونه رو دیدم متوجه شدم که حرف خدا از هدیه و گیفت و حس خوبی که میماند چیه
از امروزم بگم ،از امروز پر از حس خوب و پر از عشق خدا به من
از روز بهشتی که سعی کردم تا جایی که تونستم چشم بگم به خدا و آروم باشم و ذهنم رو با روحم هماهنگ کنم
از امروز دیگه هر هفته چهارشنبه ها ،میرم گالری هنرجوی استادم، که بهم گفته رایگان تذهیب یادم میده
و من هر هفته با عشق روز چهارشنبه ها میرم میدان انقلاب اسلامی
یادمه پارسال تو هوای برفی ،اوایل ورودم به سایت بود ،و من روی خودم کار میکردم
یادمه پیاده تو هوای برفی راه میرفتم و میدان انقلاب رفته بودم
خیلی حس خوبی داشتم
اون روزا داشتم روی خودم کار میکردم و کنترل ذهن برام خیلی خیلی سخت بود ،که تسلیم باشم نسبت به خواسته عشقی که از خدا داشتم
یادمه اصلا متوجه نشدم که رسیدم به یه پاساژ که کلی نقاشی و گالریایی بود که تدریس میکردن
یادمه فقط یه طبقه شو رفتم و دیدم و برگشتم خونه
فکرشو نمیکردم یه روزی برم اونجا و تذهیب یاد بگیرم
و از دختر هنرجوی استادم که طراحی یاد گرفته از استاد طراحی کلاسمون ، و بهش گفته طراحیت قوی شده میتونی تدریس کنی ، به طرز شگفت انگیزی هنرجوی استادم از من درخواست کرد که دخترش در طراحی بهم آموزش بده و ایرادای کارمو بهم بگه
حالا جزئیاتشو مینویسم
اصلا فکرشو نمیکردم که رایگان آموزش ببینم
هدیه خدا برای امروز من بود
من هر روز تو تمرین ستاره قطبیم مینویسم که از خدا هدیه میخوام و خدا به بی نهایت طریق هر روز بهم هدیه داده
عشق بی نهایتش رو که هر روز بهم هدیه میده
اما هدیه های اینجوری هم بهم میده
امروز که بیدار شدم و تمرین ستاده قطبیم رو نوشتم ، راستش چند روزیه که چند تا خواسته رو مینوشتم و احساس میکردم که دلیل رخ ندادنشون اینه که باید باورهای قوی رو بسازم و ضبط کنم با صدای خودم
دو تا خواسته داشتم ،به طرز عجیبی از یکیش امروز ، گذشتم و از یکی دیگه که گفتم، خدا ،من از تو میخوام این هدیه رو
و قبلش از خدا میخواستم تو تمرین ستاره قطبیم که از طریق فردی اون هدیه رو بهم بده و در اصل نوع خواسته ام رو میدونستم درست نیست اما مقاومت داشتم
تا اینکه خدا امروز بهم نشونه داد و سبب شد که من از اون دوتا خواسته رها بشم و به یک باره گفتم نمیخوامشون
وقتی تمرینم رو نوشتم یه خواسته ام هم ،که هر روز مینوشتم این بود که دو تا تابلوهایی که دادم به هنرجوی استادم که گالری داشت برام بفروشه ،به فروش برسن
و اما امروز
من حاضر شدم و راه افتادم به سمت انقلاب
تو راه نزدیک خونه مون دوباره از اون درخت عجیب و زیبا که میوه شبیه لوبیاش رو دیدم و دو تا برداشتم و با خودم بردم اونجا
تو راه عکس گرفتم و تو اینترنت دیدم نوشته اسم درختش خرنوب هست و خواصشم نوشته بود
جالب بود برام و درموردش کمی خوندم
تو مترو که وایساده بودم
از یه ایستگاه که رد شد ، اون نشونه چند وقت پیش رو دیدم
که خدا میگفت بین من و خواسته ات خودت انتخاب کن
که من خدارو انتخاب کردم و گذشتم از خواسته عشق
بیلبورد
خودت انتخاب کن رودیدم
گفتم الان دیگه زیاد نمیبینمش
داشتم با خدا صحبت میکردم و میگفتم ببین طیبه هر بار یه نشونه دریافت کردی و دیگه اون نشونه هارو نمیبینی ،
اینارو میگفتم سرمو بالا بردم ،یه تبلیغی بود نگاه کردم نوشته بود طلا
گرفتم اون نشونه ای رو که باید ازش میگرفتم
چون من تصمیم به تعویق انداخته ام که برای طراحی طلا بود و دو تا قاب عکس گرفته بودم رو داشتم حاضر میکردم
و بلافاصله اون اومد جلو چشمم
که یهویی به همون طلا نگاه کردم و دیدم نوشته شروع کن
قبلش نوشته بود، حتی با 100 هزار تمن
من تابلو هایی که این هفته شنبه ، دو تا خریدم یادم اومد که
400 تمن شدن
و دو تا تابلو شد، برای شروع طراحی طلا و فروشم
به خودم گفتم ببین چرا من این تبلیغ رو تو این مدت ندیدم
البته میدیدمش شکل پول و شمش طلا رو ،اما توجهی بهش نداشتم
انگار امروز زمان دریافت نشونه از این تبلیغ مترو بود
وقتی رسیدم انقلاب ، دوباره اون نشونه روز شنبه رو دیدم ،که هنوز رد پامو ننوشتم
نوشته بود حس خوبی که میماند
و بالاش به انگلیسی گیفت نوشته بود و طرح جعبه کادو داشت
میدونستم چرا روز شنبه این نشونه رو دیده بودم و یادم بود چه حرفی به خدا گفتم
اینو که دیدم عکسشو گرفتم ، انگار یه حسی بهم میگفت این جمله یه پیام داره برات
اما متوجه نشدم و رفتم
وقتی رسیدم گالری هنرجوی استادِ رنگ روغنم ،سلام دادم
دخترشم اونجا بود با یه هنرجو و متوجه نشدم دخترشونه
وقتی بعد احوال پرسی منتظر بودم که بهم تذهیب یاد بده
یهویی گفت که میخوای اول طراحی یادت بدم ؟ و اگه ایرادایی داشتی رفع بشه
میدونم خودت طراحی کار میکنی
اما دلم میخواد وقتی میای اینجا هم طراحی کار کنی که اگر ایراد داشتی برطرف بشه و هم تذهیب یادت بدم
خیلی خوشحال بودم
چون داشتم یه محبت بی نهایت بزرگ رو از طرف خدا میدیدم
چون این روزا من مدام میگفتم تمرکزی روی طراحیم کار کنم
و کسی اشکالاتم رو بهم بگه
چون نمیتونستم برم کلاس طراحی استادم دیگه خودم طراحی میکردم
وقتی اینو گفت ،هنرجو داشت، منو برد بیرون و گفت که اینجا راحت تر باهات صحبت میکنم
دلم میخواد دخترم تو تدریس کردن مهارت پیدا کنه و میخوام باهات یه ساعت کار کنه که هم خودش یاد بگیره و مهارت کسب کنه
و هم اینکه تو که میای اینجا در کنار هم پیشرفت کنین و دختر منم یاد بگیره که چجوری باید تدریس کنه
گفت نمیخوام اذیتت کنم اگر این محبت منو می پذیری از این به بعد چهارشنبه ها بیا و یاد بگیر
ما هم مجسمه داریم و میتونی طراحی کنی
خیلی خوشحال بودم
این دومین باری بود که بعد 2 دی ماه ،که هنرجوی استادم که باز هم یه خانم مهربون بود و خودش استاد بود ،برای من ناهار خرید
و الان یه هنرجوی دیگه که استاد بود خودش بهم پیشنهاد دادن رایگان از خودش و دخترش یاد بگیرم
هم طراحی و هم تذهیب رو
وقتی قبول کردم و برگشتیم گالری ،گفت شروع کنید و از پایه تمرین رو شروع کردیم
با هم صحبت میکردیم حین کار ، که یه حرفی بهم گفت
یه پیام بسیار بزرگی برای من داشت
گفت دقت کردی استاد رنگ روغنمون ،به بچه هایی که کار نمیکنن و تمرین نمیارن حتی اگه کاراشون بد میشه ،میگه آفرین ؟؟
گفتم بله ،اما چرا ایراداشونم میگه ، اما زیاد کاری نداره با کسایی که تمرینم نمیارن سر کلاس
گفت یه چیزی بهت میگم این همیشه یادت باشه
استاد به هنرجوهایی توجه میکنه و بهشون یاد میده و مشتاقانه توضیح میده که ببینه با جون و دل و با عشق دارن کار میکنن و هدف دارن برای نقاشی
وقتی میبینه کسی هدفی نداره و نمیاد سر کلاس و درست تمرین نمیاره دیگه کاری به کارش نداره
دقت کردی؟؟؟
وقتی اینارو میگفت دو تا چیز یادم اومد
حس کردم که خدا داشت بهم میگفت اگر ببینم تو داری با تمام تلاش و سعیت روی خودت کار میکنی
من بیشتر بهت توجه میکنم
الانم توجهمو باید فهمیده باشی که اومدی اینجا تا یاد بگیری و اشکالات طراحیت برطرف بشه
دیدی که این روزا تاکید هام هی تکرار میشن
این یعنی خیلی بیشتر و بیشتر از خودت مشتاقم که در مسیر من قدم هاتو به سرعت برداری طیبه
اینکه میبینم مشتاقی و از ترس هات گذشتی و خواسته هات رو که داشتی و از یه خواسته ات ،دو سال داشتی و بعد یک سال ،شجاعت داشتی و ایمانت رو در عمل نشون دادی و قدم آخر رو برداشتی
من هم دوست دارم بیشتر کمکت کنم طیبه
دوست دارم مدارها رو در تمام جنبه ها به راحتی طی بکنی
و راه رو برای تو هموار تر میکنم
و بعد دومین چیزی که یادم اومد حرفای استاد عباس منش بود
که میگفت من دوستانی رو باهاشون صحبت میکنم که با نتایج میان و مشتاقم که دعوت کنم خونه مون تا صحبت هاشو بشنوم
وگرنه کسی که عمل نمیکنه نمیخوام ببینمش
این حرف ها سبب شد که من بیشتر توجه کنم
و از خدا خواستم کمکم کنه ،این محبتی که توسط دستی از دستانش بهم رایگان داده رو به بهترین شکل انجامش بدم و یاد بگیرم
وقتی شروع به یاد دادن تذهیب کرد
و گفت گل پنج پر بکش
من ریز ریز شروع کردم به گل کشیدم
مدام ذهنم میگفت
اصلا چرا باید تذهیب یاد بگیری
طراحی رو ول کردی اومدی اینو یاد بگیری که چی بشه
ریز گل میکشی و دستات درد میگیره و کلی حرف دیگه که سبب شد بگم
من نباید قبول میکردم که یاد بگیرم
و تو دلم حسم ناخوب شد
اما سعی کردم به خودم بگم اینم نقاشیه و اگر بتونم یاد بگیرم تو قسمت هایی از نقاشی هام میتونم از تذهیب هم استفاده کنم
که استاد رنگ روغنم میگفت سعی کنین تکنیک های برجسته و تکنیک های دیگه رو هم یاد بگیرید
و حتی من الان دارم کارای ریز طراحی رو هم در رنگ روغن و هم طراحی طلا انجام میدم پس اینم میتونم
خدا بهم قدرت میده و دستام قوی میشن و سعی میکنم ورزش کنم
وقتی داشتم به ذهنم منطقی شو میگفتم
و تمام گل هاشو بهم یاد داد و گفت تمرین کن و هفته بعد برای من طرح هاتو بیار
وقتی داشتیم صحبت میکردیم بهم گفت تابلوهاتو قبول نکردن و گفتن چون برای هدیه میخوایم
ترجیحا تابلوهای کوچیک میخوایم و با رنگ روغن باشه
اصلا ناراحت نشدم، یا اینکه بگم حالا چی میشه تو دلم اولین جمله که گفتم
خدایا شکرت بود
اینکه من باید بیشتر روی باورام کار کنم
گفتم اشکالی نداره صد در صد قدم بعدی برای من بهترین ها رخ میده
و یهویی بهم گفت رو یه بوم 30 در 30 یه طرح گل بکش با رنگ روغن که تابلوهای کوچیک رو در حد 1 میلیون و 500 کار کن
من خودمم گل کار میکنم
با توکل به خدا من شروع میکنم و ان شاء الله که خیر هست
وقتی تابلوهامو برداشتم و خواستم برگردم
تو راه مدام نجوای ذهنم میگفت که دیدی فروش نرفت
باید قیمتشو بیاری پایین و سریع بفروشی ، 500 قیمت بذار و تو دیوار بفروش
وقتی اینو شنیدم اولش گفتم بذار کم قیمت بذارم که بفروشم ،بعد گفتم چرا باید قیمتو پایین بیارم
250 پول بوم هست
یعنی ارزش کارمو پایین بیارم!
نه اصلا نمیفروشم ،درسته که در حد معمولی بود این نقاشیام
اما 1 میلیون و 500 گفتم زحمت کشیدم این قیمت لا توجه به کیفیت کارم براش خوبه
و من باید روی باورام کار کنم که اینا هم میدونم به فروش میرسن به زودی
کافیه که من باورایی که نوشتم و ضبط کردم ، هر روز گوش بدم
تو مترو بودم و داشتم فکر میکردم درمورد ایده طراحی گردنبند که خودم طرحشو بدم و ببرم بفروشم به طلا سازا و طلا فروشیا
گفتم خدایی که این ایده رو داده صد در صد به من مشتری میشه که حتی به راحتی ازم خرید میکنه
منتظره که من قدم بردارم و تکمیل کنم کار رو و برم برای فروشش
و گفتم خدا نمیدونم چیکار کنم تو بگو
من دارمکارای طراحیشو انجام میدم
تا سرمو بالا بردم که به آدما نگاه میکردم یهویی تبلیغ مترو رو دیدم رو برو صندلی داخل قطار
نوشته بود
پولت رو طلا کن
و یه شمشی بود که نصفش طلا بود و نصفش پول
خیلی جالبه ،چقدر خدا داره دقیق هدایتم میکنه
اصلا حواسم به تبلیغش نبود
بعد که با بی آر تی برمیگشتم خونه ، داشتم به حرفای هنرجوی استادم فکر میکردم
تو دلم گفتم طیبه تو چرا وقتی توضیح میداد که یادت بده درست گوش نمیدادی؟
یه سری حرفاش یادت نموند حواست جای دیگه بود
تمرکز نداشتی چرا ؟؟؟
بعد همینجور داشتم به تمرکز فکر میکردم و میگفتم تمرکزه که داره کار رو انجام میده
و مثل استاد که ذره بین رو میگفت یادم میفته
وگرنه هرچی باورارو تکرار کنم اما فکرم جای دیگه باشه به هیچ دردی نمیخوره
و یاد حرف استاد افتادم که میگفت اگر نماز رو الکی بخونید توجه نکنید به معنی که فایده نداره
اگر فایده داشت که همه ثروت مند میشدن
همینجور داشتم فکر میکردم گفتم تمرکز
تمرکز !؟
که یه لحظه از بی آر تی بیرونو نگاه کردم و دیدم اون ور اتوبان یه بیلبورد سمت خیابون که از پشت درختا دیده میشد ، نوشته بود
” حتما یه خبری هست ”
برام جالب بود
سریع پیام این جمله رو گرفتم
که خدا بهم گفت، حتما خبری هست در تمرکز، که این روزا دارم تاکید میکنم بهت ، که تمرینش کنی و در هرکاری تاجایی که تونستی تمرکز داشته باشی
و اگر هر روز تلاش کنی این روند رو مستمر ادامه بدی ،تمرکز کردن رو تمرین کنی
صد در صد مهارت کسب میکنی
اینم مثل کسب مهارت نقاشی هست هر روز تمرینش کن
میدونم که تو میتونی طیبه
چون تمرینات زیادی رو انجام دادی و به نتیجه رسیده پس اینم میتونی
وقتی رسیدم خونه خواهرم ناهار درست کرده بود و آورده بود
با عشق خوردم و ازش تشکر کردم و
داشتم گوش میدادم به جلسه 4 دوره عزت نفس
درمورد ترس میگفت
همزمان هم داشتم طراحی طلا رو کار میکردم و رنگ میکردم و اذان مغرب که شد قبل اذان قرآن گذاشتن
یه حسی بهم یادآوری کرد که ساکت باش و فایل رو قطع کن و به قرآن گوش بده
این آیه رو خوند
وَٱلسَّمَآءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ ٱلۡمِیزَانَ7
و آسمان را او کاخى رفیع گردانید و میزان را در عالم وضع فرمود
و هر چیز را به ترازوى عدل و انصاف بسنجید و هیچ در میزان کم فروشى و نادرستى مکنید
یه چیزی هست که همیشه متعجبم کرده ،مثلا من از اتفاقات و نشونه های روزم یا حرفایی که با خدا زدم در طول روز ،شده بارها یادم رفته
اما بعد خدا به طرز شگفت انگیزی درمورد همون موضوع بهم نشونه داده و اون حرفمو یادم انداخته
این آیات رو که خوندم گفتم خب یعنی چی ؟
به آخرین آیه که رسیدم
یهویی حرفم یادم اومد که میگفتم و به نجوای ذهن گوش میدادم که برسم خونه این دو تا تابلویی که هنرجوی استادم پس داد و گفت نگرفتن ،بذارم تو دیوار و قیمتشو 500 بذارم که فقط بفروشمشون
وقتی این یادم اومد پیام آیه رو گرفتم که خدا بهم گفت طیبه به فکر کم فروختن نقاشیت نباش
حوصله کن
با انصاف روی ارزشمندی کارت دقت کن
به وقتش به فروش میرسن، مطمئن باش و تو فقط تکرار کن باور های قوی درمورد ثروت و فراوانی رو
وقتی این پیامو دریافت کردم آروم شدم و بعد نمازمو خوندم و دوباره به فایل عزت نفس گوش دادم
وقتی درمورد ترس گفت یاد یه ترسم افتادم که باید روز 2 دی با برداشتن قدم آخر در مورد خواسته عشق ، برمیداشتم و بعد تحویل امانتیام کلا هرچی تو گوشیم داشتم حتی شماره رو پاک میکردم
و این ترس خیلی بزرگی بود
اما از خدا خواستم بهم کمک کنه
بارها اون قسمت ترس رو که استاد توضیح میدادن گوش دادم
ساعت 20:32 بود
انقدر گوش دادم که انگار یه حسی بهم میگفت الان وقتشه طیبه
پاک کن هرچی تو گوشیت مونده و باید پاک بشه
حتی باید شماره اش رو هم پاک کنی
که روز 2 دی نوشتم جریانشو
من حتی مدام میگفتم آخه اگه پاک کنم ،اونیکی امانتیمو هنوز نداده بهم اون چی میشه ؟
دوباره حس کردم که بگذر ازش ،من بهتر از اونو بهت میدم
اما مقاومت داشتم و داشتم به دقیقه های 43 که درمورد ترس بود گوش میدادم
بارها گوش دادم و آخرش تصمیمم رو گرفتم
و تو گوگل درایوم نوشتم
و از خدا کمک خواستم و اولین کاری که کردم
رفتم تو گوگل درایوم اسلایدی که برای عشق نوشته بودم و عکس و نوشته گذاشته بودم پاک کردم
و اومدم به خدا نوشتم و یه فایل به اسم رهایی باز کردم و حرفامو به خدا نوشتم
اولش میخواستم تو دفترم بنویسم اما اومدم تو گوگل درایو نوشتم
وقتی نیم قدم رو برداشتم ،یعنی پاک کردن عکس و نوشته هایی که تو درین بورد آرزوهام نوشته بودم
و اومدم با خدا صحبت کنم به طرز عجیبی یه آرامش عمیقی ته ته دلم بود که انگار اون ترسی که شدیدا اذیتم میکرد دیگه وجود نداشت و کمتر شده بود
من نوشتم و با خدا صحبت کردم
هر بار گفتم خدا کمکم کن ولی نتونستم پاک کنم فقط از گوگل درایوم پاک کردم
بعد میخواستم دوباره سعیمو بکنم که مهمون اومد و دیر وقت رفتن و گفتم فردا حتما پاک میکنم
شب وقتی میخواستم بخوابم گفتم آرومم کن ربّ من ، اومدم تو سایت و نشونه ام رو انتخاب کردم
زندگی در بهشت قسمت 127 بود
چقدر خدا داره دقیق بهم میگه که با این قدم برداشتن های کوچیکت در این روزها داری آجرهای خونه بهشتیت رو یکی یکی روی هم میذاری و من نشونه هایی که توی این دو ماه مدام بهت دادم و این سریال رو نشون دادم ،این بود که داره زندگی بهشتیت آماده میشه
فقط کافیه که به وظایفت عمل کنی و قدم های کوچیک و مستمر رو برداری و بگذری از هرآنچه که باید ازش بگذری
امروز خدا مثل همیشه حواسش بسیار بسیار ذره بینی به من بود که منو هدایت کنه ،نشونه بده ،کمک کنه و در قدم برداشتن کمکم کنه
سلام به استادان عزیز و همه اعضا این خانواده ی صمیمی
مصاحبه با استاد قسمت ششم :
به نظر من در مورد راهنمای درون وقتی که ما متعهدانه روی خودمان کار کنیم و ورودی ها رو به شدت کنترل کنیم و استمرار در مسیر داشته باشیم و ادامه بدیم و از الگوهایی بخونیم و توجه کنیم بهشون که ارتباط گرفتن با خدای درونشان.
کم کم این باور رو پیدا میکنیم که یک اگاهی برتری هست که داره منو هدایت میکنه و صدامو میشنوه و حواسش به من و خواسته ها و سوالاتم هست.
و وقتی همزمانی ها رو میبینی این باور تقویت میشه. و بعد سر هر سوال و مساله ای تو روزانه ات ازش می پرسی و نشونه می زاری و هدایت میشی.
این روندی هست که برای خودم اتفاق افتاد.
هیچ باوری الکی ساخته نمیشه اولا یک بازه زمانی میخاد طی بشه بعدشم باید حسش کنی و لمسش کنی تو زندگیت.
و به اندازه ای که ایمان داریم و باور داریم و تسلیم هستیم و اعتماد می کنیم و روی تجربیات گذشته پا فشاری نکنیم می تونیم ارتباط بگیریم با خدای درونمون.
در مورد مسئولیت دیگران خودم اولین بار خیلی مقاومت داشتم بخصوص در مورد فرزندان و پدر و مادر
ولی هر چه گذشت و با قانون توی ذهن منطقی کردم دیدم ما واقعا در تغییر دیگران نتوانیم. اگر کسی خود ِ خودش نخاد نمیشه اونو وارد مسیری که ما دوست داریم بکنیم.
در مورد این سوال که اگر برم دنبال اهداف و ایده های شخصی ام ممکنه خانواده ام اذیت بشن و آسیب ببینند این برای منم یک ترمز بود و بدجوری منو استاپ داده بود به خصوص به خاطر 2تا بچه ام. ولی وقتی باورهام عوض شد و خدا الگو ها رو نشونم داد من برام منطقی شد و اقدام کردم و واقعا الان که حدودا یک سال گذشته میبینم نه تنها برای بچه هام بد نشده بلکه بهتر هم شدن چون به من خیلی وابسته بودن و الان مستقل تر شدن و رابطه شون با هم دیگه خیلی عالی شده و اون ترس ها و ترمز ها همش نجوا بود و واهی بود.
اوایل دختر کوچیکم کمی گریه و بی تابی میکرد ولی بعد کنار اومد و الان باهام خداحافظی میکنه و راحت و خوب عادت کردن.
و چه قدر این دقایق پایانی فایل برام لذت بخش بود که من اشتباه نکردم و مسیرم درسته.
و یادم اومد توی دوره 12قدم استاد مفصل موضوع مسولیت و مسئول دیگران بودن را باز کردن.
و واقعا دوباره رسیدم به این که خوشبختی یک نوع دیدگاه و نگاه هست و چقدر دیدگاه استاد به موضوعات با اکثریت مردم جامعه متفاوته و همین هم دلیل نتایج ایشون هست.
این که مواردی مثل بی پولی. مستاجری. طلاق. بیماری و… را محرک هایی برای رشد و پیشرفت و مسیر زندگی می دانند.
ما سه روزی میشه برق نداشتیم به همین خاطر گوشیم شارژ برقی نداشت که پروژه رو ادامه بدم و عقب موندم .
استاد امروز واقعا با آگاهی های این فایل مسیرم رو روشن کردید و بهم فهموندین که مسیرم درسته فقط باید با امید و ایمان ادامه بدم .
هدف امسالم در آغاز سال ایجاد احساس لیاقت بود و فکر می کرد این که جواب نمی دهد و من هنوز به اون نتایج بزرگ نرسیدم شاید دلیلش بلد نبودن منه که چگونه باید روی خودم کار کنم اما شما در این فایل منو آگاه کردید که وقتی نشونه های کوچک رو می بینی و ذوق زده میشی به این معنا است که تو داری روی خودت کار می کنی و داری باور های مناسب با خواسته ات رو می سازی پس مسیرت درسته فقط ادامه بده.
در مورد راهنمای درون همه ما اتفاقاتی برامون افتاده که احساس کردیم و فهمیدیم که یه حسی بهمون گفته فلان کار رو بکن و یا نکن که متاسفانه خودم به شخصه بعضی موقع ها مقاومت کردم و به منطق و تجربیات گذشته تکیه کردم و از این راهنمای الهی استفاده نکردم و امیدوارم که با کار کردن رو خودم از این موهبت الهی استفاده کنم.
در مورد مسؤل دونستن خودمون در مورد زندگی دیگران،این تفکر اشتباه یکی از بزگترین پاشنه های آشیل من بوده که قبلا در مورد افراد زیادی بود که خوشبختانه با درسهایی که روزگار بهم داد محدود به فرزندانم شده،که باز میدونم خیلی جاها زیادهروی میکنم،امیدوارم روزی برسه که واقعا فقط دست خدا باشم برای رشد بچه هام ،آن شاءالله
اصلا استاد جان ما فقط از یاد خدا، ارامش میخواهیم و بس ….
در دین هیچ اجباری نیست…..
مهم اینه که با یاد خدا جون ارام باشی و به نظر دیگران هم احترام بزاری و با صلح در کنار هم باشیم….
استاد جان من هم اخیرا معنا و مفهوم هدایت را بیشتر دارم درک میکنم و حال دلم عالی تر است …. اینجوری میشه که نگرانی و اضطراب بهت کمتر غلبه میکنه ….
حالا شما فرمودین که برای اینکه بفهمید که این شنیدن ها الهامات الهی هستند یا نجوای شیطان، به احساسات و حال دلتون نگاه کنین ….. اگر خوب بود، الهامات الهی و اگر بد بود، نجوای شیطان است و بس …..
قدر خوب. قانون خدا آسون است …..
من که تا نگران میشم که خدایا تو این شرایط چکار کنم …. سریع میگم خودت باید هدایتم کنی به بهترین راه …. حتما که خیر در ان است و بس … من تسلیم هر خیری هستم از جانب تو …..
خیلی فقیرم … با الهامات تو فقط آرومم … خودم چکاره ام …… دوست دارم تو اغوش تو قدم بردارم ….
با باورهای درست، اتفاقات ناخوشایند در زندگی کمتر و کمتر هستند و حتی اگر باشند هم ، تو خواسته ات را میشناسی و با جایگزین کردن باورهای درست تر، میتونی زندگی بهتری داشته باشی ….
تضاد ها در زندگی، خواسته های ما را به ما نشان میدهند و شروعی برای گام بعدی هستند ….
ممنون استاد جانم …
خدا رو شکر استاد جانم …..
خدا قوت به استاد جان، مریم بانو جانان و خودم به خاطر استمرارم در این سایت الهی و تلاش به عمل به اموزه ها در زندگی ….
خدا رو سپاس
ماشاءالله لا قوه الا بالله ….. نیست قدرتی به جز قدرت خدا….
به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به این مسیر توحیدی
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم و مریم جون عزیز که این آگاهی ها رو دراختیارمون قرارمیدین
وسپاسگزارم از مریم جون عزیز که سوالها رو درابتدای فایل براتون تایپ کردن ، این کار باعث میشه تا من خودم یبار به سوالها پاسخ بدم و ببینم چقدر تونستم قانون رو درک کنم و سپاسگزارم که مفاهیم توضیح داده شده رو در ابتدای فایل به شکل مقاله برامون ثبت کردن ،بسیار کار عالی بود سپاسگزارم ازشون .
-باور کنیم که اصلا راهنمای درونی وجود داره و وقتی ازش درخواست کنیم بهمون پاسخ خواهد داد
این باور انقدر بهم کمک کرده انقدر عاشق این باور هستم که میتونم بگم واقعا هرآنچه دارم ، بخاطر وجود این باور دارم ،همه جااااا هدایتم کرده و راه رو برام آسان کرده
-استفاده از تجربیات گذشته باعث درنظر نگرفتن راهنمای درون میشه چون ذهن همیشه با دیده ها وشنیده های وتجارب گذشته قضاوت میکنه پس باید مراقب باشم تا اسیر تجربه های ذهن نشم ,اگرمن مثل گذشته رفتار کنم نتیجه ای مانند گذشته میگیرم ،پس با تمام وجود به خداوند اجازه میدم که راهنماییم کنه و من تسلیم وار ،اطاعت میکنم
-همیشه باید روی گفتگوهای ذهنی کار کرد و با ،باورهای مناسب جایگزین کرد،گفتگو ها و نجوا های ذهنی درست مانندعلف های هرز یک باغچه هستنداگر دائم پاکسازی نشن ،خیلی زود همه جای ذهن رو میگیرن و مانع رشدمون میشن من به این موضوع بسسسسیار باور دارم برای همین ازاین مجموعه فایل های مهاجرت به مدار بالاتربه صورت روزانه استفاده میکنم تا نجواهای ذهنمو خاموش کنم
-وقتی داری رو خودت کار میکنی نشونه هایی میبینی و باید مسیر رو ادامه بدی تا نتایج از راه برسن, تحسین نشونه ها بهمون انگیزه ادامه مسیر میده پس با جدیت تمام دنبال نشونه ها بگردیم و برای ادامه مسیر ازشون استفاده کنیم.
-باور غلط اینکه مسئولیت خوشبخت کردن نزدیکانم با منه این باور غلط و بازدارندس ،تغییر باورهای غلط گذشته باعث رشدمون میشه ، تضاد میاد تا خواسته هامونو برامون به وضوح برسونه ،تضاد محرک پیشرفت هست ،پس با تغییر نگرش و باورها میشه به سمت خواسته ها حرکت کرد
ـ همه ما آزاد آفریده شدیم و همه آزادن که دیدگاه های خودشونو داشته باشن ماهم آزادیم که یا اعراض کنیم اگر نمیپسندیم اگرم میپسندیم دنبالش کنیم
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم که این آگاهی ها رو دراختیارمون قرارمیدین عاشقتونم وعششششششق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
راستش یه اتفاق عجیب و البته بهتره بگم معجزه واری برام رخ داد طوری که دوست داشتم برای کسی تعریف کنم
نمی دونم شما هم مثل من شدین ، یعنی اینکه دوست داری از شدت حیرت یا خوشحالی از دیدن نتایجتون
برای کسی تعریف کنین یا با کسی حرف بزنین ، اما یک آن به خودتون میاین و میبینین که ، بابا اون که چیزی درک نمیکنه از حرفام و ساکت میشین
دقیقا مثل دیشب من
از درون شاد و خوشحال و حیرت زده ، اما باید سکوت میکردم و امروز تصمیم گرفتم این شادیو با شما در میون بزارم ، چون میدونم شما این شادیو درک میکنین
راستش چند وقت دیگه عروسی برادرزادمه
این عروسی جریان ها داره ، از مخالفت همسرم برای رفتن به عروسی گرفته ، تا ایمان بیشتر من و هدایت های خداوند که مدام در گوشم میگه تو به این عروسی میری ، همه کاره منم ، به من ایمان بیار
خدا شاهده این مدت اون قدر عالی صدای خدا رو میشنوم که انگار واقعا یکی بلند بلند با من صحبت میکنه
منی که هدایت شدم به خریدن لباس
وقتی به همسرم گفتم میخوام برم لباس بخرم ( همسری که به شدت عصبانی بود و مخالفت میکرد به دلایلی )
گفت کی بهت اجازه داده تا بری
گفتم خدا و همسرم تو عمرمش این قدر ساکت نبود و این قدر اروم ندیده بودمش
با خودم گفتم مگه میشه ، آره ها خدا بهم گفته بود تو میری بسپار به من
منی که ایمانم چندین برابر قوی شده بود گفتم خدایا با اینکه پول دارم ولی بازم میخوام ایمانم بیشتر بشه لباسی برای من پیدا کن که هم قیمتش عالی باشه و هم خیلی خوشگل باشه
تو همین فکرا بودم ، یهو یادم افتاد پنج ماه پیش تو یه ویترین مغازه ای یه لباس دیده بودم با همون مشخصاتی که میخواستم ، ولی پنج ماه پیش بود عمرا دیگه مثل اون پیدا بشه
خلاصه بیخیال شدم و گفتم سپردم به خدا ختما درستش میکنه
توی گشتن برای لباس دخترم بودم که خیلی خیلی هدایتی سر از اون مغازه در اوردم
مغازه دو تا شعبه به فاصله ی چند تا مغازه با هم داشت
وقتی تو شعبه ی اول برای دخترم لباس پیدا نشد و اینکه اون لباسی که پنج ماه پیش دیده بودم هم اونجا دیگه نبود ، فروشنده ما رو برد شعبه ی دومش
دخترم گفت مامان من فعلا بیخیال شدم بیا تو بگرد و تو بخر
باورم نمیشد لابه لای لباسا که خیلی سخت میشد لباسیو کامل دید چون خیلی زیاد بودن لباسیو که قبلا پنج ماه پیش تو ویترین دیده بودم و دیدم
گفتم وای همون لباسه ، جریان و برای فروشنده تعریف کردم و اون گفت بله همونه و فقط یدونه ازش مونده اونم دقیقا سایز من
لباس و پوشیدم و خریدم و انگار تو این دنیا نبودم
یع جورایی انگار خشکم زده بود
وقتی میسپاری به خدا
اول دل همسرتو نرم میکنه
قبل از اینکه من اصلا بدونم عروسی میرم یانه ، قبل از همه ی اتفاقات اون حتی فکر لباس منم کرده و برام نگهش داشته
یعنی این قدر دقیق من و تو شرایط و زمان مناسب قرار داده
زمان مناسب رفتن من به اون مغازه
شرایط مناسب برای موندن یدونه از اون لباس
وای که من مُردم برای این هم زمانی خدا
تا خونه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم
میدونین ، از خریدن لباس نه ، از یه ذره ایمانی که نشون دادم و خدا برام غوغا کرد
فقط به خدا میگفتم
خدایا من چرا زودتر نشناختمت
اخه خدا نمی دونی من چندین سال چه عذابی کشیدم از ندیدنت
من چه دردی کشیدم از کور بودنم
من چه زخم هایی خوردم از نشناختنت
چه ادما چه کساییو بت کردم از ایمان ضعیفم
و حالا
زندگیم شدن روون ترین زندگی
از هر لحظه لذت میبرم
هر جا میرم همه بهم اخترام میزارن اصلا انگار همه ی مردم با من فامیلن
همه ادما همه ی کره زمین هوامو دارن
همه تلاش میکنن تا یه خیری به من برسونن
همه و همه فقط به خاطر یه چیزه
اونم داشتن تو خدای مهربونم
خدایا شکرت که منو بینا کردی
خدایا شکرت که شناختمت
میدونین ، حتی خیلی از خدا تشکر کردم برای مخالفت همسرم ، چون اگه من براحتی به این عروسی میرفتم
این قدر ایمانم قوی نمیشد اصلا دلیلی نداشت چیزیو بسپارم به خدا و خدا این قدر برام معجزه کنه
یه جورایی تسلیم بودن و یاد گرفتم
و استاد درست میگه ، چه اتفاقهای خوبی که از دل این تضادها میاد بیرون
و در اخر استاد عزیزم سپاسگزارم که دستی از دستان خدا شدی و خدا رو به من نشون دادی خدای واقعیو.
اگه تکامل طی کنیم با قانون پیش بریم حتما جواب میده ذهن ما همیشه نجوا داره ولی باید کنترلش کرد نه باش بجنگی براش دلیل بیاری منطق برای ذهن باز کنی اهرم رنج لذت براش جا بندازی که سدهای سیمانی یواش یواش بشکنی
ذهن عاشق لذته ولی با دلیل قانع میشه
در گذشته نمونم حتی یک ساعت پیش در لحظه باشیم
وقتی پله پله بریم بالا موفق میشیم یک شبه کارها درست نمیشه
برای باور کردن قانون مقاومت ندارم نجوا زیاد میاد خدا رو شکر زود میام بیرون به کاری مشغول میشم یادم میره درستش همینه بمونی توی کلک ذهن بیچاره میشی
وقتی ورودی نامناسب میشنوم همش درگیر این ذهن چموش میشم ولی اگه نشنوم حالم خوبه
ما توانایی تعقییر کسی نداریم
روی ترمزها باید کارکنم ترمز زیادی دارم باورهای نامحدود باورهای که جلوی ثروت میگیره
همه چیز باوره
صدای قلب خداست صدای ذهن نا امیدی و ترس هست
الهامات وقتی میاد که آروم باشی آرامش حفظ کنی تا صداش بشنوی
چقدر این فایل خوب بود. من که دوازده قدم رو گذروندم، این دورۀ مهاجرت به مدار بالاتر، برام مثل مرور خلاصۀ درسها قبل از امتحانه. چکیدهای از اون آموزهها رو توی این فایلها میشنوم و مدام تلنگر میخورم که دیدی فلانجا هم استاد این موضوع رو گفته بودن و یادت رفته بود؟ این بیان نسبتا خلاصه، آموزههای قبلی رو که ممکنه یه جایی توی ذهن ما پنهان شده باشه، میاره بالا و مثل اینه که یه ظرف آب سرد یهو پاشیدن توی صورتت. بیدار میکنه اساسی.
خدا به شما استاد عزیزم و مریم جان عزیزم خیر بیپایان بده. باشید و بمانید و ببالید. دمتون گرم.
سلام به هم دوره های محترم استاد عزیز و خانم شایسته ی نازنینم
راهنمای درون و پرسش از او: آخ که واااقعا جواب میده استاد من باور کردم قرار نیست آدم مذهبی ای باشم که خدا جوابم روبده باهام حرف میزنه فقط من باید ازش بپرسم من باید بخواهم که این گفتگو صورت بگیره
وقتی ازش میپرسم خدایا چکار کنم (در هر موردی) کامل حس میکنم بهم میگه، گاهی هم میگه نگین هیچ کاری نکن لذت ببر.
نشانه های ثروت میان مثل همین کلاسهای خصوصی (با اینکه کم هستند)
من باید صبر داشته باشم، نه اینکه کمی تغییر کنم انتظار کلللی نتیجه رو داشته باشم به اندازه ای که تغییر میکنم نتیجه میگیرم فعلا باید با همین نشانه ها خودم رو در مسیر نگه دارم تا بتونم بیشتر تغییر کنم و نتایج بزرگتر بگیرم.
اعراض از دیدگاهی که دوست نداریم.
من توانایی خوشبخت کردن فرزندم رو ندارم خیلی بیشتر از این حرفها باید عمل کنم و حرص نخورم چون من نمیتونم پسر 5 ساله ام رو مجبور کنم مثل من یا آموزشهای استاد عمل کنه پس باید یاد بگیرم رهاش کنم یا مثل من میشه یا نه، زندگی خودشه!
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 19 دی رو مینویسم
گام 6 پروژه مهاجرت به مدار بالاتر
یادمه یک سال پیش خیلی دوست داشتم منم ببینم خدا چجوری نشونه و الهام میکنه و وقتی این سوالم سبب شد که به این سایت هدایت بشم
از لحظه ای که تصمیم گرفتم اجازه بدم خدا هدایتم کنه ،توی این یکسال کاملاتکامیلی هدایتم کرد و الهاماتشو درک کردم به بی نهایت طریق
و از اونجایی که حسم خوب بود و رفته رفته میدیدم عمل کردن به اون الهامات سبب رشدم میشه
فهمیدم که در مسیر درستم و باید بیشتر تمرین کنم تا این حس و درک هام قوی تر بشن
نه فقط امروز من ، بلکه هر روزم پر هست از هدایت ها و نشونه های خدا
حتی اگر خودت هم حواست به چیزی نباشه
من به یادت میارم و تاکید میکنم که در مسیر باشی
حتی اگر مقاومت هم داشتی و قدم های بعدی رهایی رو نمیتونستی برداری ، من کمکت میکنم
چون تو برای من ارزشمندی ،چون تو اجازه دادی در زندگیت وارد بشم
چون تو درخواست کمک کردی ،درخواست تسلیم بودن ،درخواست حال خوب ،درخواست عشق و اجازه دادی وارد زندگیت بشم
و من وظیفه دارم که به خواسته هات پاسخ بدم
اما طیبه جان ،عشق دلم
امروز تاکیدی کردم برای تو ،که بهت گفتم و دوباره تاکید کردم که با یک بار گذشتن از خواسته ات ،کافی نیست
و یه سری کارهارو هم باید انجام بدی تا رهاتر بشی
به نشونه ها دقت کن و عمل کن
یه سری کارها که خودت خوب میدونی که ناتمام مونده و باید رها بشی و بگذری
تو اگر ایمانت رو به من نشون بدی ،من بهتر میتونم به وظیفه ام که پاسخ دادن به درخواست های تو هست پاسخ بدم
چون من با توجه به قدم هایی که برمیداری میتونم بهت کمک کنم و به وعده ام عمل کنم
و درخواست های تو ،اگر روی باورهات کار کنی و باورهای هم جهت با خواسته ات رو بسازی و قدرتمند کنی ،به راحتی رخ میده
امروز هم بگذر
نه فقط امروز، بلکه هر ثانیه و هر لحظه بگذر از هرآنچه که داری ، که برای تو نیست و تو هیچی
رها باش طیبه
من کمکت میکنم قدم به قدم ، اینو بارها بهت قول دادم
این تویی که در تقسیم کار بینمون به وظیفه ات درست عمل نمیکنی
اگر درست عمل کنی به راحتی رخ میده
یادته که چند روز پیش نشونه دادم بهت که بخش 6 دوره قانون آفرینش تقسیم کار با خداوند رو نشونت دادم
تو باید قسمت خودت رو درست انجام بدی ،وگرنه من همیشه کارم، درست انجام دادنِ قسمت خودم هست
درمورد چیزهایی که بهشون رسیدی فکر کن
درمورد همه شون ، دیدی چجوری رها بودی و رسیدی ؟
به ساده ترین شکل و هموارترین شکل ممکن
یادته رها بودی و سیم کارت به نامت زده شد از جایی که فکرشم نمیکردی ؟چون اون لحظه تصمیم گرفتی بری یه سیم کارت دیگه بخری و گفتی نمیخوامش و واقعا نخواستی
با اینکه دوست داشتی به اسمت بشه اما گذشتی
و وقتی گذشتی بهت عطا کردم
یه یادت بیار روزایی رو که میرفتی جمعه بازار و تقلا میکردی و چشمت به سر آدما بود که از فروشنده های دیگه خرید کنن و برای تو هیچ مشتری نمیومد و یا اگر میومد کم میومد
اما از لحظه ای که تمرین کردی و تصمیم گرفتی به نکات مثبت فکر کنی و رها باشی و سپردی به ربّ ،و صاحب اختیارت ، مشتری پشت سر هم اومد و در آمد هر هفته جمعه بازارت ،میانگین 10 میلیون بود
طیبه جان اگر بیشتر فکر کنی از این موارد نه فقط توی این یکسال بلکه درکل زندگیت رخ داده
کافیه به یاد بیاری و ببینی که وقتی گذشتی چقدر حس خوبی داشتی
و این حس خوب و کنترل ذهن ،سبب شد که بهت داده بشه
ترس هات رو به سرعت باهاشون رو به رو شو ، قدم اول رو برداری ،جوری دلت رو آروم میکنم که قدم بعدی برات آسون تر بشه ، و راحت تر بگذری
یه نیم قدمم کافیه طیبه جانم
تو قفط حرکت کن حتی شده نیم قدم
پس به من اعتماد کن
قدم بردار
سلام ، این پیامی بود که درک کردم ، که خدا داره با تک تک نشونه های این چند روز بهم میگه
من خوب میدونستم منظور خدا از نشونه ها چیه
خودمو خوب میشناسم ، که تو وجودم چه مقاومتی دارم که سبب شده بود هنوز بچسبم به خواسته ام
و رها نشم
با اینکه 2 دی ماه قدم آخر رهایی رو برداشتم و از خواسته عشق گذشتم
اما قدم هایی هم باقی مونده بود
که باید برمیداشتم و 18 روز بود که برنداشتم
چند روز پیش یعنی شنبه ، 15 دی ، که هنوز رد پای اون روز و یک شنبه رو ننوشتم
نمیدونم چرا ننوشتم ،تعلل میکردم
شاید دلیلش این بود که مقاومت داشتم و امروز که دوباره همون نشونه رو دیدم متوجه شدم که حرف خدا از هدیه و گیفت و حس خوبی که میماند چیه
از امروزم بگم ،از امروز پر از حس خوب و پر از عشق خدا به من
از روز بهشتی که سعی کردم تا جایی که تونستم چشم بگم به خدا و آروم باشم و ذهنم رو با روحم هماهنگ کنم
از امروز دیگه هر هفته چهارشنبه ها ،میرم گالری هنرجوی استادم، که بهم گفته رایگان تذهیب یادم میده
و من هر هفته با عشق روز چهارشنبه ها میرم میدان انقلاب اسلامی
یادمه پارسال تو هوای برفی ،اوایل ورودم به سایت بود ،و من روی خودم کار میکردم
یادمه پیاده تو هوای برفی راه میرفتم و میدان انقلاب رفته بودم
خیلی حس خوبی داشتم
اون روزا داشتم روی خودم کار میکردم و کنترل ذهن برام خیلی خیلی سخت بود ،که تسلیم باشم نسبت به خواسته عشقی که از خدا داشتم
یادمه اصلا متوجه نشدم که رسیدم به یه پاساژ که کلی نقاشی و گالریایی بود که تدریس میکردن
یادمه فقط یه طبقه شو رفتم و دیدم و برگشتم خونه
فکرشو نمیکردم یه روزی برم اونجا و تذهیب یاد بگیرم
و از دختر هنرجوی استادم که طراحی یاد گرفته از استاد طراحی کلاسمون ، و بهش گفته طراحیت قوی شده میتونی تدریس کنی ، به طرز شگفت انگیزی هنرجوی استادم از من درخواست کرد که دخترش در طراحی بهم آموزش بده و ایرادای کارمو بهم بگه
حالا جزئیاتشو مینویسم
اصلا فکرشو نمیکردم که رایگان آموزش ببینم
هدیه خدا برای امروز من بود
من هر روز تو تمرین ستاره قطبیم مینویسم که از خدا هدیه میخوام و خدا به بی نهایت طریق هر روز بهم هدیه داده
عشق بی نهایتش رو که هر روز بهم هدیه میده
اما هدیه های اینجوری هم بهم میده
امروز که بیدار شدم و تمرین ستاده قطبیم رو نوشتم ، راستش چند روزیه که چند تا خواسته رو مینوشتم و احساس میکردم که دلیل رخ ندادنشون اینه که باید باورهای قوی رو بسازم و ضبط کنم با صدای خودم
دو تا خواسته داشتم ،به طرز عجیبی از یکیش امروز ، گذشتم و از یکی دیگه که گفتم، خدا ،من از تو میخوام این هدیه رو
و قبلش از خدا میخواستم تو تمرین ستاره قطبیم که از طریق فردی اون هدیه رو بهم بده و در اصل نوع خواسته ام رو میدونستم درست نیست اما مقاومت داشتم
تا اینکه خدا امروز بهم نشونه داد و سبب شد که من از اون دوتا خواسته رها بشم و به یک باره گفتم نمیخوامشون
وقتی تمرینم رو نوشتم یه خواسته ام هم ،که هر روز مینوشتم این بود که دو تا تابلوهایی که دادم به هنرجوی استادم که گالری داشت برام بفروشه ،به فروش برسن
و اما امروز
من حاضر شدم و راه افتادم به سمت انقلاب
تو راه نزدیک خونه مون دوباره از اون درخت عجیب و زیبا که میوه شبیه لوبیاش رو دیدم و دو تا برداشتم و با خودم بردم اونجا
تو راه عکس گرفتم و تو اینترنت دیدم نوشته اسم درختش خرنوب هست و خواصشم نوشته بود
جالب بود برام و درموردش کمی خوندم
تو مترو که وایساده بودم
از یه ایستگاه که رد شد ، اون نشونه چند وقت پیش رو دیدم
که خدا میگفت بین من و خواسته ات خودت انتخاب کن
که من خدارو انتخاب کردم و گذشتم از خواسته عشق
بیلبورد
خودت انتخاب کن رودیدم
گفتم الان دیگه زیاد نمیبینمش
داشتم با خدا صحبت میکردم و میگفتم ببین طیبه هر بار یه نشونه دریافت کردی و دیگه اون نشونه هارو نمیبینی ،
اینارو میگفتم سرمو بالا بردم ،یه تبلیغی بود نگاه کردم نوشته بود طلا
گرفتم اون نشونه ای رو که باید ازش میگرفتم
چون من تصمیم به تعویق انداخته ام که برای طراحی طلا بود و دو تا قاب عکس گرفته بودم رو داشتم حاضر میکردم
و بلافاصله اون اومد جلو چشمم
که یهویی به همون طلا نگاه کردم و دیدم نوشته شروع کن
قبلش نوشته بود، حتی با 100 هزار تمن
من تابلو هایی که این هفته شنبه ، دو تا خریدم یادم اومد که
400 تمن شدن
و دو تا تابلو شد، برای شروع طراحی طلا و فروشم
به خودم گفتم ببین چرا من این تبلیغ رو تو این مدت ندیدم
البته میدیدمش شکل پول و شمش طلا رو ،اما توجهی بهش نداشتم
انگار امروز زمان دریافت نشونه از این تبلیغ مترو بود
وقتی رسیدم انقلاب ، دوباره اون نشونه روز شنبه رو دیدم ،که هنوز رد پامو ننوشتم
نوشته بود حس خوبی که میماند
و بالاش به انگلیسی گیفت نوشته بود و طرح جعبه کادو داشت
میدونستم چرا روز شنبه این نشونه رو دیده بودم و یادم بود چه حرفی به خدا گفتم
اینو که دیدم عکسشو گرفتم ، انگار یه حسی بهم میگفت این جمله یه پیام داره برات
اما متوجه نشدم و رفتم
وقتی رسیدم گالری هنرجوی استادِ رنگ روغنم ،سلام دادم
دخترشم اونجا بود با یه هنرجو و متوجه نشدم دخترشونه
وقتی بعد احوال پرسی منتظر بودم که بهم تذهیب یاد بده
یهویی گفت که میخوای اول طراحی یادت بدم ؟ و اگه ایرادایی داشتی رفع بشه
میدونم خودت طراحی کار میکنی
اما دلم میخواد وقتی میای اینجا هم طراحی کار کنی که اگر ایراد داشتی برطرف بشه و هم تذهیب یادت بدم
خیلی خوشحال بودم
چون داشتم یه محبت بی نهایت بزرگ رو از طرف خدا میدیدم
چون این روزا من مدام میگفتم تمرکزی روی طراحیم کار کنم
و کسی اشکالاتم رو بهم بگه
چون نمیتونستم برم کلاس طراحی استادم دیگه خودم طراحی میکردم
وقتی اینو گفت ،هنرجو داشت، منو برد بیرون و گفت که اینجا راحت تر باهات صحبت میکنم
دلم میخواد دخترم تو تدریس کردن مهارت پیدا کنه و میخوام باهات یه ساعت کار کنه که هم خودش یاد بگیره و مهارت کسب کنه
و هم اینکه تو که میای اینجا در کنار هم پیشرفت کنین و دختر منم یاد بگیره که چجوری باید تدریس کنه
گفت نمیخوام اذیتت کنم اگر این محبت منو می پذیری از این به بعد چهارشنبه ها بیا و یاد بگیر
ما هم مجسمه داریم و میتونی طراحی کنی
خیلی خوشحال بودم
این دومین باری بود که بعد 2 دی ماه ،که هنرجوی استادم که باز هم یه خانم مهربون بود و خودش استاد بود ،برای من ناهار خرید
و الان یه هنرجوی دیگه که استاد بود خودش بهم پیشنهاد دادن رایگان از خودش و دخترش یاد بگیرم
هم طراحی و هم تذهیب رو
وقتی قبول کردم و برگشتیم گالری ،گفت شروع کنید و از پایه تمرین رو شروع کردیم
با هم صحبت میکردیم حین کار ، که یه حرفی بهم گفت
یه پیام بسیار بزرگی برای من داشت
گفت دقت کردی استاد رنگ روغنمون ،به بچه هایی که کار نمیکنن و تمرین نمیارن حتی اگه کاراشون بد میشه ،میگه آفرین ؟؟
گفتم بله ،اما چرا ایراداشونم میگه ، اما زیاد کاری نداره با کسایی که تمرینم نمیارن سر کلاس
گفت یه چیزی بهت میگم این همیشه یادت باشه
استاد به هنرجوهایی توجه میکنه و بهشون یاد میده و مشتاقانه توضیح میده که ببینه با جون و دل و با عشق دارن کار میکنن و هدف دارن برای نقاشی
وقتی میبینه کسی هدفی نداره و نمیاد سر کلاس و درست تمرین نمیاره دیگه کاری به کارش نداره
دقت کردی؟؟؟
وقتی اینارو میگفت دو تا چیز یادم اومد
حس کردم که خدا داشت بهم میگفت اگر ببینم تو داری با تمام تلاش و سعیت روی خودت کار میکنی
من بیشتر بهت توجه میکنم
الانم توجهمو باید فهمیده باشی که اومدی اینجا تا یاد بگیری و اشکالات طراحیت برطرف بشه
دیدی که این روزا تاکید هام هی تکرار میشن
این یعنی خیلی بیشتر و بیشتر از خودت مشتاقم که در مسیر من قدم هاتو به سرعت برداری طیبه
اینکه میبینم مشتاقی و از ترس هات گذشتی و خواسته هات رو که داشتی و از یه خواسته ات ،دو سال داشتی و بعد یک سال ،شجاعت داشتی و ایمانت رو در عمل نشون دادی و قدم آخر رو برداشتی
من هم دوست دارم بیشتر کمکت کنم طیبه
دوست دارم مدارها رو در تمام جنبه ها به راحتی طی بکنی
و راه رو برای تو هموار تر میکنم
و بعد دومین چیزی که یادم اومد حرفای استاد عباس منش بود
که میگفت من دوستانی رو باهاشون صحبت میکنم که با نتایج میان و مشتاقم که دعوت کنم خونه مون تا صحبت هاشو بشنوم
وگرنه کسی که عمل نمیکنه نمیخوام ببینمش
این حرف ها سبب شد که من بیشتر توجه کنم
و از خدا خواستم کمکم کنه ،این محبتی که توسط دستی از دستانش بهم رایگان داده رو به بهترین شکل انجامش بدم و یاد بگیرم
وقتی شروع به یاد دادن تذهیب کرد
و گفت گل پنج پر بکش
من ریز ریز شروع کردم به گل کشیدم
مدام ذهنم میگفت
اصلا چرا باید تذهیب یاد بگیری
طراحی رو ول کردی اومدی اینو یاد بگیری که چی بشه
ریز گل میکشی و دستات درد میگیره و کلی حرف دیگه که سبب شد بگم
من نباید قبول میکردم که یاد بگیرم
و تو دلم حسم ناخوب شد
اما سعی کردم به خودم بگم اینم نقاشیه و اگر بتونم یاد بگیرم تو قسمت هایی از نقاشی هام میتونم از تذهیب هم استفاده کنم
که استاد رنگ روغنم میگفت سعی کنین تکنیک های برجسته و تکنیک های دیگه رو هم یاد بگیرید
و حتی من الان دارم کارای ریز طراحی رو هم در رنگ روغن و هم طراحی طلا انجام میدم پس اینم میتونم
خدا بهم قدرت میده و دستام قوی میشن و سعی میکنم ورزش کنم
وقتی داشتم به ذهنم منطقی شو میگفتم
و تمام گل هاشو بهم یاد داد و گفت تمرین کن و هفته بعد برای من طرح هاتو بیار
وقتی داشتیم صحبت میکردیم بهم گفت تابلوهاتو قبول نکردن و گفتن چون برای هدیه میخوایم
ترجیحا تابلوهای کوچیک میخوایم و با رنگ روغن باشه
اصلا ناراحت نشدم، یا اینکه بگم حالا چی میشه تو دلم اولین جمله که گفتم
خدایا شکرت بود
اینکه من باید بیشتر روی باورام کار کنم
گفتم اشکالی نداره صد در صد قدم بعدی برای من بهترین ها رخ میده
و یهویی بهم گفت رو یه بوم 30 در 30 یه طرح گل بکش با رنگ روغن که تابلوهای کوچیک رو در حد 1 میلیون و 500 کار کن
من خودمم گل کار میکنم
با توکل به خدا من شروع میکنم و ان شاء الله که خیر هست
وقتی تابلوهامو برداشتم و خواستم برگردم
تو راه مدام نجوای ذهنم میگفت که دیدی فروش نرفت
باید قیمتشو بیاری پایین و سریع بفروشی ، 500 قیمت بذار و تو دیوار بفروش
وقتی اینو شنیدم اولش گفتم بذار کم قیمت بذارم که بفروشم ،بعد گفتم چرا باید قیمتو پایین بیارم
250 پول بوم هست
یعنی ارزش کارمو پایین بیارم!
نه اصلا نمیفروشم ،درسته که در حد معمولی بود این نقاشیام
اما 1 میلیون و 500 گفتم زحمت کشیدم این قیمت لا توجه به کیفیت کارم براش خوبه
و من باید روی باورام کار کنم که اینا هم میدونم به فروش میرسن به زودی
کافیه که من باورایی که نوشتم و ضبط کردم ، هر روز گوش بدم
تو مترو بودم و داشتم فکر میکردم درمورد ایده طراحی گردنبند که خودم طرحشو بدم و ببرم بفروشم به طلا سازا و طلا فروشیا
گفتم خدایی که این ایده رو داده صد در صد به من مشتری میشه که حتی به راحتی ازم خرید میکنه
منتظره که من قدم بردارم و تکمیل کنم کار رو و برم برای فروشش
و گفتم خدا نمیدونم چیکار کنم تو بگو
من دارمکارای طراحیشو انجام میدم
تا سرمو بالا بردم که به آدما نگاه میکردم یهویی تبلیغ مترو رو دیدم رو برو صندلی داخل قطار
نوشته بود
پولت رو طلا کن
و یه شمشی بود که نصفش طلا بود و نصفش پول
خیلی جالبه ،چقدر خدا داره دقیق هدایتم میکنه
اصلا حواسم به تبلیغش نبود
بعد که با بی آر تی برمیگشتم خونه ، داشتم به حرفای هنرجوی استادم فکر میکردم
تو دلم گفتم طیبه تو چرا وقتی توضیح میداد که یادت بده درست گوش نمیدادی؟
یه سری حرفاش یادت نموند حواست جای دیگه بود
تمرکز نداشتی چرا ؟؟؟
بعد همینجور داشتم به تمرکز فکر میکردم و میگفتم تمرکزه که داره کار رو انجام میده
و مثل استاد که ذره بین رو میگفت یادم میفته
وگرنه هرچی باورارو تکرار کنم اما فکرم جای دیگه باشه به هیچ دردی نمیخوره
و یاد حرف استاد افتادم که میگفت اگر نماز رو الکی بخونید توجه نکنید به معنی که فایده نداره
اگر فایده داشت که همه ثروت مند میشدن
همینجور داشتم فکر میکردم گفتم تمرکز
تمرکز !؟
که یه لحظه از بی آر تی بیرونو نگاه کردم و دیدم اون ور اتوبان یه بیلبورد سمت خیابون که از پشت درختا دیده میشد ، نوشته بود
” حتما یه خبری هست ”
برام جالب بود
سریع پیام این جمله رو گرفتم
که خدا بهم گفت، حتما خبری هست در تمرکز، که این روزا دارم تاکید میکنم بهت ، که تمرینش کنی و در هرکاری تاجایی که تونستی تمرکز داشته باشی
و اگر هر روز تلاش کنی این روند رو مستمر ادامه بدی ،تمرکز کردن رو تمرین کنی
صد در صد مهارت کسب میکنی
اینم مثل کسب مهارت نقاشی هست هر روز تمرینش کن
میدونم که تو میتونی طیبه
چون تمرینات زیادی رو انجام دادی و به نتیجه رسیده پس اینم میتونی
وقتی رسیدم خونه خواهرم ناهار درست کرده بود و آورده بود
با عشق خوردم و ازش تشکر کردم و
داشتم گوش میدادم به جلسه 4 دوره عزت نفس
درمورد ترس میگفت
همزمان هم داشتم طراحی طلا رو کار میکردم و رنگ میکردم و اذان مغرب که شد قبل اذان قرآن گذاشتن
یه حسی بهم یادآوری کرد که ساکت باش و فایل رو قطع کن و به قرآن گوش بده
این آیه رو خوند
وَٱلسَّمَآءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ ٱلۡمِیزَانَ7
و آسمان را او کاخى رفیع گردانید و میزان را در عالم وضع فرمود
حس کردم یه حرف و پیامی برای من داره
رفتم از اپلیکیشن دیدم سوره الرحمن هست
أَلَّا تَطۡغَوۡاْ فِی ٱلۡمِیزَانِ8
که هرگز در میزان تعدّى و نافرمانى مکنید
وَأَقِیمُواْ ٱلۡوَزۡنَ بِٱلۡقِسۡطِ وَلَا تُخۡسِرُواْ ٱلۡمِیزَانَ9
و هر چیز را به ترازوى عدل و انصاف بسنجید و هیچ در میزان کم فروشى و نادرستى مکنید
یه چیزی هست که همیشه متعجبم کرده ،مثلا من از اتفاقات و نشونه های روزم یا حرفایی که با خدا زدم در طول روز ،شده بارها یادم رفته
اما بعد خدا به طرز شگفت انگیزی درمورد همون موضوع بهم نشونه داده و اون حرفمو یادم انداخته
این آیات رو که خوندم گفتم خب یعنی چی ؟
به آخرین آیه که رسیدم
یهویی حرفم یادم اومد که میگفتم و به نجوای ذهن گوش میدادم که برسم خونه این دو تا تابلویی که هنرجوی استادم پس داد و گفت نگرفتن ،بذارم تو دیوار و قیمتشو 500 بذارم که فقط بفروشمشون
وقتی این یادم اومد پیام آیه رو گرفتم که خدا بهم گفت طیبه به فکر کم فروختن نقاشیت نباش
حوصله کن
با انصاف روی ارزشمندی کارت دقت کن
به وقتش به فروش میرسن، مطمئن باش و تو فقط تکرار کن باور های قوی درمورد ثروت و فراوانی رو
وقتی این پیامو دریافت کردم آروم شدم و بعد نمازمو خوندم و دوباره به فایل عزت نفس گوش دادم
وقتی درمورد ترس گفت یاد یه ترسم افتادم که باید روز 2 دی با برداشتن قدم آخر در مورد خواسته عشق ، برمیداشتم و بعد تحویل امانتیام کلا هرچی تو گوشیم داشتم حتی شماره رو پاک میکردم
و این ترس خیلی بزرگی بود
اما از خدا خواستم بهم کمک کنه
بارها اون قسمت ترس رو که استاد توضیح میدادن گوش دادم
ساعت 20:32 بود
انقدر گوش دادم که انگار یه حسی بهم میگفت الان وقتشه طیبه
پاک کن هرچی تو گوشیت مونده و باید پاک بشه
حتی باید شماره اش رو هم پاک کنی
که روز 2 دی نوشتم جریانشو
من حتی مدام میگفتم آخه اگه پاک کنم ،اونیکی امانتیمو هنوز نداده بهم اون چی میشه ؟
دوباره حس کردم که بگذر ازش ،من بهتر از اونو بهت میدم
اما مقاومت داشتم و داشتم به دقیقه های 43 که درمورد ترس بود گوش میدادم
بارها گوش دادم و آخرش تصمیمم رو گرفتم
و تو گوگل درایوم نوشتم
و از خدا کمک خواستم و اولین کاری که کردم
رفتم تو گوگل درایوم اسلایدی که برای عشق نوشته بودم و عکس و نوشته گذاشته بودم پاک کردم
و اومدم به خدا نوشتم و یه فایل به اسم رهایی باز کردم و حرفامو به خدا نوشتم
اولش میخواستم تو دفترم بنویسم اما اومدم تو گوگل درایو نوشتم
وقتی نیم قدم رو برداشتم ،یعنی پاک کردن عکس و نوشته هایی که تو درین بورد آرزوهام نوشته بودم
و اومدم با خدا صحبت کنم به طرز عجیبی یه آرامش عمیقی ته ته دلم بود که انگار اون ترسی که شدیدا اذیتم میکرد دیگه وجود نداشت و کمتر شده بود
من نوشتم و با خدا صحبت کردم
هر بار گفتم خدا کمکم کن ولی نتونستم پاک کنم فقط از گوگل درایوم پاک کردم
بعد میخواستم دوباره سعیمو بکنم که مهمون اومد و دیر وقت رفتن و گفتم فردا حتما پاک میکنم
شب وقتی میخواستم بخوابم گفتم آرومم کن ربّ من ، اومدم تو سایت و نشونه ام رو انتخاب کردم
زندگی در بهشت قسمت 127 بود
چقدر خدا داره دقیق بهم میگه که با این قدم برداشتن های کوچیکت در این روزها داری آجرهای خونه بهشتیت رو یکی یکی روی هم میذاری و من نشونه هایی که توی این دو ماه مدام بهت دادم و این سریال رو نشون دادم ،این بود که داره زندگی بهشتیت آماده میشه
فقط کافیه که به وظایفت عمل کنی و قدم های کوچیک و مستمر رو برداری و بگذری از هرآنچه که باید ازش بگذری
امروز خدا مثل همیشه حواسش بسیار بسیار ذره بینی به من بود که منو هدایت کنه ،نشونه بده ،کمک کنه و در قدم برداشتن کمکم کنه
خدایا بی نهایت ازت سپاسگزارم
به نام خدایی که هرانچه که دارم از آن اوست.
سلام به استادان عزیز و همه اعضا این خانواده ی صمیمی
مصاحبه با استاد قسمت ششم :
به نظر من در مورد راهنمای درون وقتی که ما متعهدانه روی خودمان کار کنیم و ورودی ها رو به شدت کنترل کنیم و استمرار در مسیر داشته باشیم و ادامه بدیم و از الگوهایی بخونیم و توجه کنیم بهشون که ارتباط گرفتن با خدای درونشان.
کم کم این باور رو پیدا میکنیم که یک اگاهی برتری هست که داره منو هدایت میکنه و صدامو میشنوه و حواسش به من و خواسته ها و سوالاتم هست.
و وقتی همزمانی ها رو میبینی این باور تقویت میشه. و بعد سر هر سوال و مساله ای تو روزانه ات ازش می پرسی و نشونه می زاری و هدایت میشی.
این روندی هست که برای خودم اتفاق افتاد.
هیچ باوری الکی ساخته نمیشه اولا یک بازه زمانی میخاد طی بشه بعدشم باید حسش کنی و لمسش کنی تو زندگیت.
و به اندازه ای که ایمان داریم و باور داریم و تسلیم هستیم و اعتماد می کنیم و روی تجربیات گذشته پا فشاری نکنیم می تونیم ارتباط بگیریم با خدای درونمون.
در مورد مسئولیت دیگران خودم اولین بار خیلی مقاومت داشتم بخصوص در مورد فرزندان و پدر و مادر
ولی هر چه گذشت و با قانون توی ذهن منطقی کردم دیدم ما واقعا در تغییر دیگران نتوانیم. اگر کسی خود ِ خودش نخاد نمیشه اونو وارد مسیری که ما دوست داریم بکنیم.
در مورد این سوال که اگر برم دنبال اهداف و ایده های شخصی ام ممکنه خانواده ام اذیت بشن و آسیب ببینند این برای منم یک ترمز بود و بدجوری منو استاپ داده بود به خصوص به خاطر 2تا بچه ام. ولی وقتی باورهام عوض شد و خدا الگو ها رو نشونم داد من برام منطقی شد و اقدام کردم و واقعا الان که حدودا یک سال گذشته میبینم نه تنها برای بچه هام بد نشده بلکه بهتر هم شدن چون به من خیلی وابسته بودن و الان مستقل تر شدن و رابطه شون با هم دیگه خیلی عالی شده و اون ترس ها و ترمز ها همش نجوا بود و واهی بود.
اوایل دختر کوچیکم کمی گریه و بی تابی میکرد ولی بعد کنار اومد و الان باهام خداحافظی میکنه و راحت و خوب عادت کردن.
و چه قدر این دقایق پایانی فایل برام لذت بخش بود که من اشتباه نکردم و مسیرم درسته.
و یادم اومد توی دوره 12قدم استاد مفصل موضوع مسولیت و مسئول دیگران بودن را باز کردن.
و واقعا دوباره رسیدم به این که خوشبختی یک نوع دیدگاه و نگاه هست و چقدر دیدگاه استاد به موضوعات با اکثریت مردم جامعه متفاوته و همین هم دلیل نتایج ایشون هست.
این که مواردی مثل بی پولی. مستاجری. طلاق. بیماری و… را محرک هایی برای رشد و پیشرفت و مسیر زندگی می دانند.
و به اتفاقات در ذهنشون برچسب خاصی نمی زنند.
ممنونم از همگی موفق باشید.
سلام استاد عزیزم وقت تون بخیر.
ما سه روزی میشه برق نداشتیم به همین خاطر گوشیم شارژ برقی نداشت که پروژه رو ادامه بدم و عقب موندم .
استاد امروز واقعا با آگاهی های این فایل مسیرم رو روشن کردید و بهم فهموندین که مسیرم درسته فقط باید با امید و ایمان ادامه بدم .
هدف امسالم در آغاز سال ایجاد احساس لیاقت بود و فکر می کرد این که جواب نمی دهد و من هنوز به اون نتایج بزرگ نرسیدم شاید دلیلش بلد نبودن منه که چگونه باید روی خودم کار کنم اما شما در این فایل منو آگاه کردید که وقتی نشونه های کوچک رو می بینی و ذوق زده میشی به این معنا است که تو داری روی خودت کار می کنی و داری باور های مناسب با خواسته ات رو می سازی پس مسیرت درسته فقط ادامه بده.
به نام خدای بخشنده و مهربان
با سلام به همه عزیزان
گام ششم از پروژه مهاجرت به مدار بالاتر
در مورد راهنمای درون همه ما اتفاقاتی برامون افتاده که احساس کردیم و فهمیدیم که یه حسی بهمون گفته فلان کار رو بکن و یا نکن که متاسفانه خودم به شخصه بعضی موقع ها مقاومت کردم و به منطق و تجربیات گذشته تکیه کردم و از این راهنمای الهی استفاده نکردم و امیدوارم که با کار کردن رو خودم از این موهبت الهی استفاده کنم.
در مورد مسؤل دونستن خودمون در مورد زندگی دیگران،این تفکر اشتباه یکی از بزگترین پاشنه های آشیل من بوده که قبلا در مورد افراد زیادی بود که خوشبختانه با درسهایی که روزگار بهم داد محدود به فرزندانم شده،که باز میدونم خیلی جاها زیادهروی میکنم،امیدوارم روزی برسه که واقعا فقط دست خدا باشم برای رشد بچه هام ،آن شاءالله
سلام و صد سلام….
أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
تنها و فقط تنها با یاد خدا دلها ارام میشود ….
گام ششم:
اصلا استاد جان ما فقط از یاد خدا، ارامش میخواهیم و بس ….
در دین هیچ اجباری نیست…..
مهم اینه که با یاد خدا جون ارام باشی و به نظر دیگران هم احترام بزاری و با صلح در کنار هم باشیم….
استاد جان من هم اخیرا معنا و مفهوم هدایت را بیشتر دارم درک میکنم و حال دلم عالی تر است …. اینجوری میشه که نگرانی و اضطراب بهت کمتر غلبه میکنه ….
حالا شما فرمودین که برای اینکه بفهمید که این شنیدن ها الهامات الهی هستند یا نجوای شیطان، به احساسات و حال دلتون نگاه کنین ….. اگر خوب بود، الهامات الهی و اگر بد بود، نجوای شیطان است و بس …..
قدر خوب. قانون خدا آسون است …..
من که تا نگران میشم که خدایا تو این شرایط چکار کنم …. سریع میگم خودت باید هدایتم کنی به بهترین راه …. حتما که خیر در ان است و بس … من تسلیم هر خیری هستم از جانب تو …..
خیلی فقیرم … با الهامات تو فقط آرومم … خودم چکاره ام …… دوست دارم تو اغوش تو قدم بردارم ….
با باورهای درست، اتفاقات ناخوشایند در زندگی کمتر و کمتر هستند و حتی اگر باشند هم ، تو خواسته ات را میشناسی و با جایگزین کردن باورهای درست تر، میتونی زندگی بهتری داشته باشی ….
تضاد ها در زندگی، خواسته های ما را به ما نشان میدهند و شروعی برای گام بعدی هستند ….
ممنون استاد جانم …
خدا رو شکر استاد جانم …..
خدا قوت به استاد جان، مریم بانو جانان و خودم به خاطر استمرارم در این سایت الهی و تلاش به عمل به اموزه ها در زندگی ….
خدا رو سپاس
ماشاءالله لا قوه الا بالله ….. نیست قدرتی به جز قدرت خدا….
در پناه حق تعالی
شیما بانو
به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به این مسیر توحیدی
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم و مریم جون عزیز که این آگاهی ها رو دراختیارمون قرارمیدین
وسپاسگزارم از مریم جون عزیز که سوالها رو درابتدای فایل براتون تایپ کردن ، این کار باعث میشه تا من خودم یبار به سوالها پاسخ بدم و ببینم چقدر تونستم قانون رو درک کنم و سپاسگزارم که مفاهیم توضیح داده شده رو در ابتدای فایل به شکل مقاله برامون ثبت کردن ،بسیار کار عالی بود سپاسگزارم ازشون .
-باور کنیم که اصلا راهنمای درونی وجود داره و وقتی ازش درخواست کنیم بهمون پاسخ خواهد داد
این باور انقدر بهم کمک کرده انقدر عاشق این باور هستم که میتونم بگم واقعا هرآنچه دارم ، بخاطر وجود این باور دارم ،همه جااااا هدایتم کرده و راه رو برام آسان کرده
-استفاده از تجربیات گذشته باعث درنظر نگرفتن راهنمای درون میشه چون ذهن همیشه با دیده ها وشنیده های وتجارب گذشته قضاوت میکنه پس باید مراقب باشم تا اسیر تجربه های ذهن نشم ,اگرمن مثل گذشته رفتار کنم نتیجه ای مانند گذشته میگیرم ،پس با تمام وجود به خداوند اجازه میدم که راهنماییم کنه و من تسلیم وار ،اطاعت میکنم
-همیشه باید روی گفتگوهای ذهنی کار کرد و با ،باورهای مناسب جایگزین کرد،گفتگو ها و نجوا های ذهنی درست مانندعلف های هرز یک باغچه هستنداگر دائم پاکسازی نشن ،خیلی زود همه جای ذهن رو میگیرن و مانع رشدمون میشن من به این موضوع بسسسسیار باور دارم برای همین ازاین مجموعه فایل های مهاجرت به مدار بالاتربه صورت روزانه استفاده میکنم تا نجواهای ذهنمو خاموش کنم
-وقتی داری رو خودت کار میکنی نشونه هایی میبینی و باید مسیر رو ادامه بدی تا نتایج از راه برسن, تحسین نشونه ها بهمون انگیزه ادامه مسیر میده پس با جدیت تمام دنبال نشونه ها بگردیم و برای ادامه مسیر ازشون استفاده کنیم.
-باور غلط اینکه مسئولیت خوشبخت کردن نزدیکانم با منه این باور غلط و بازدارندس ،تغییر باورهای غلط گذشته باعث رشدمون میشه ، تضاد میاد تا خواسته هامونو برامون به وضوح برسونه ،تضاد محرک پیشرفت هست ،پس با تغییر نگرش و باورها میشه به سمت خواسته ها حرکت کرد
ـ همه ما آزاد آفریده شدیم و همه آزادن که دیدگاه های خودشونو داشته باشن ماهم آزادیم که یا اعراض کنیم اگر نمیپسندیم اگرم میپسندیم دنبالش کنیم
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم که این آگاهی ها رو دراختیارمون قرارمیدین عاشقتونم وعششششششق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
به نام خداوند مهربانم
سلام به خانواده ی عزیزم
راستش یه اتفاق عجیب و البته بهتره بگم معجزه واری برام رخ داد طوری که دوست داشتم برای کسی تعریف کنم
نمی دونم شما هم مثل من شدین ، یعنی اینکه دوست داری از شدت حیرت یا خوشحالی از دیدن نتایجتون
برای کسی تعریف کنین یا با کسی حرف بزنین ، اما یک آن به خودتون میاین و میبینین که ، بابا اون که چیزی درک نمیکنه از حرفام و ساکت میشین
دقیقا مثل دیشب من
از درون شاد و خوشحال و حیرت زده ، اما باید سکوت میکردم و امروز تصمیم گرفتم این شادیو با شما در میون بزارم ، چون میدونم شما این شادیو درک میکنین
راستش چند وقت دیگه عروسی برادرزادمه
این عروسی جریان ها داره ، از مخالفت همسرم برای رفتن به عروسی گرفته ، تا ایمان بیشتر من و هدایت های خداوند که مدام در گوشم میگه تو به این عروسی میری ، همه کاره منم ، به من ایمان بیار
خدا شاهده این مدت اون قدر عالی صدای خدا رو میشنوم که انگار واقعا یکی بلند بلند با من صحبت میکنه
منی که هدایت شدم به خریدن لباس
وقتی به همسرم گفتم میخوام برم لباس بخرم ( همسری که به شدت عصبانی بود و مخالفت میکرد به دلایلی )
گفت کی بهت اجازه داده تا بری
گفتم خدا و همسرم تو عمرمش این قدر ساکت نبود و این قدر اروم ندیده بودمش
با خودم گفتم مگه میشه ، آره ها خدا بهم گفته بود تو میری بسپار به من
منی که ایمانم چندین برابر قوی شده بود گفتم خدایا با اینکه پول دارم ولی بازم میخوام ایمانم بیشتر بشه لباسی برای من پیدا کن که هم قیمتش عالی باشه و هم خیلی خوشگل باشه
تو همین فکرا بودم ، یهو یادم افتاد پنج ماه پیش تو یه ویترین مغازه ای یه لباس دیده بودم با همون مشخصاتی که میخواستم ، ولی پنج ماه پیش بود عمرا دیگه مثل اون پیدا بشه
خلاصه بیخیال شدم و گفتم سپردم به خدا ختما درستش میکنه
توی گشتن برای لباس دخترم بودم که خیلی خیلی هدایتی سر از اون مغازه در اوردم
مغازه دو تا شعبه به فاصله ی چند تا مغازه با هم داشت
وقتی تو شعبه ی اول برای دخترم لباس پیدا نشد و اینکه اون لباسی که پنج ماه پیش دیده بودم هم اونجا دیگه نبود ، فروشنده ما رو برد شعبه ی دومش
دخترم گفت مامان من فعلا بیخیال شدم بیا تو بگرد و تو بخر
باورم نمیشد لابه لای لباسا که خیلی سخت میشد لباسیو کامل دید چون خیلی زیاد بودن لباسیو که قبلا پنج ماه پیش تو ویترین دیده بودم و دیدم
گفتم وای همون لباسه ، جریان و برای فروشنده تعریف کردم و اون گفت بله همونه و فقط یدونه ازش مونده اونم دقیقا سایز من
لباس و پوشیدم و خریدم و انگار تو این دنیا نبودم
یع جورایی انگار خشکم زده بود
وقتی میسپاری به خدا
اول دل همسرتو نرم میکنه
قبل از اینکه من اصلا بدونم عروسی میرم یانه ، قبل از همه ی اتفاقات اون حتی فکر لباس منم کرده و برام نگهش داشته
یعنی این قدر دقیق من و تو شرایط و زمان مناسب قرار داده
زمان مناسب رفتن من به اون مغازه
شرایط مناسب برای موندن یدونه از اون لباس
وای که من مُردم برای این هم زمانی خدا
تا خونه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم
میدونین ، از خریدن لباس نه ، از یه ذره ایمانی که نشون دادم و خدا برام غوغا کرد
فقط به خدا میگفتم
خدایا من چرا زودتر نشناختمت
اخه خدا نمی دونی من چندین سال چه عذابی کشیدم از ندیدنت
من چه دردی کشیدم از کور بودنم
من چه زخم هایی خوردم از نشناختنت
چه ادما چه کساییو بت کردم از ایمان ضعیفم
و حالا
زندگیم شدن روون ترین زندگی
از هر لحظه لذت میبرم
هر جا میرم همه بهم اخترام میزارن اصلا انگار همه ی مردم با من فامیلن
همه ادما همه ی کره زمین هوامو دارن
همه تلاش میکنن تا یه خیری به من برسونن
همه و همه فقط به خاطر یه چیزه
اونم داشتن تو خدای مهربونم
خدایا شکرت که منو بینا کردی
خدایا شکرت که شناختمت
میدونین ، حتی خیلی از خدا تشکر کردم برای مخالفت همسرم ، چون اگه من براحتی به این عروسی میرفتم
این قدر ایمانم قوی نمیشد اصلا دلیلی نداشت چیزیو بسپارم به خدا و خدا این قدر برام معجزه کنه
یه جورایی تسلیم بودن و یاد گرفتم
و استاد درست میگه ، چه اتفاقهای خوبی که از دل این تضادها میاد بیرون
و در اخر استاد عزیزم سپاسگزارم که دستی از دستان خدا شدی و خدا رو به من نشون دادی خدای واقعیو.
سپاسگزارم .
به نام خدای فراوانیها
سلام و درود به تمام دوستان توحیدی
اگه تکامل طی کنیم با قانون پیش بریم حتما جواب میده ذهن ما همیشه نجوا داره ولی باید کنترلش کرد نه باش بجنگی براش دلیل بیاری منطق برای ذهن باز کنی اهرم رنج لذت براش جا بندازی که سدهای سیمانی یواش یواش بشکنی
ذهن عاشق لذته ولی با دلیل قانع میشه
در گذشته نمونم حتی یک ساعت پیش در لحظه باشیم
وقتی پله پله بریم بالا موفق میشیم یک شبه کارها درست نمیشه
برای باور کردن قانون مقاومت ندارم نجوا زیاد میاد خدا رو شکر زود میام بیرون به کاری مشغول میشم یادم میره درستش همینه بمونی توی کلک ذهن بیچاره میشی
وقتی ورودی نامناسب میشنوم همش درگیر این ذهن چموش میشم ولی اگه نشنوم حالم خوبه
ما توانایی تعقییر کسی نداریم
روی ترمزها باید کارکنم ترمز زیادی دارم باورهای نامحدود باورهای که جلوی ثروت میگیره
همه چیز باوره
صدای قلب خداست صدای ذهن نا امیدی و ترس هست
الهامات وقتی میاد که آروم باشی آرامش حفظ کنی تا صداش بشنوی
در پناه خداوند باشید
به نام او که مهربانترین و بخشندهترین است.
سلام استاد عزیز و مهربان. سلام مریم جان مهربان.
چقدر این فایل خوب بود. من که دوازده قدم رو گذروندم، این دورۀ مهاجرت به مدار بالاتر، برام مثل مرور خلاصۀ درسها قبل از امتحانه. چکیدهای از اون آموزهها رو توی این فایلها میشنوم و مدام تلنگر میخورم که دیدی فلانجا هم استاد این موضوع رو گفته بودن و یادت رفته بود؟ این بیان نسبتا خلاصه، آموزههای قبلی رو که ممکنه یه جایی توی ذهن ما پنهان شده باشه، میاره بالا و مثل اینه که یه ظرف آب سرد یهو پاشیدن توی صورتت. بیدار میکنه اساسی.
خدا به شما استاد عزیزم و مریم جان عزیزم خیر بیپایان بده. باشید و بمانید و ببالید. دمتون گرم.
سلام به هم دوره های محترم استاد عزیز و خانم شایسته ی نازنینم
راهنمای درون و پرسش از او: آخ که واااقعا جواب میده استاد من باور کردم قرار نیست آدم مذهبی ای باشم که خدا جوابم روبده باهام حرف میزنه فقط من باید ازش بپرسم من باید بخواهم که این گفتگو صورت بگیره
وقتی ازش میپرسم خدایا چکار کنم (در هر موردی) کامل حس میکنم بهم میگه، گاهی هم میگه نگین هیچ کاری نکن لذت ببر.
نشانه های ثروت میان مثل همین کلاسهای خصوصی (با اینکه کم هستند)
من باید صبر داشته باشم، نه اینکه کمی تغییر کنم انتظار کلللی نتیجه رو داشته باشم به اندازه ای که تغییر میکنم نتیجه میگیرم فعلا باید با همین نشانه ها خودم رو در مسیر نگه دارم تا بتونم بیشتر تغییر کنم و نتایج بزرگتر بگیرم.
اعراض از دیدگاهی که دوست نداریم.
من توانایی خوشبخت کردن فرزندم رو ندارم خیلی بیشتر از این حرفها باید عمل کنم و حرص نخورم چون من نمیتونم پسر 5 ساله ام رو مجبور کنم مثل من یا آموزشهای استاد عمل کنه پس باید یاد بگیرم رهاش کنم یا مثل من میشه یا نه، زندگی خودشه!