مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین»


سوالات:

  1. راه های ارتباط با راهنمای درون چیست و مهم ترین باور برای فعال کردن این راهنمای درونی چیست؟
  2. رفتار هماهنگ با قانون در مواقع برخورد با ناخواسته ها چیست؟
  3. آیا لازمه ماندن در احساس خوب، مدیریت کردن همیشگی گفتگوهای ذهنی است؟ اگر بله آیا این امر اصولاً امکان پذیر است و چگونه؟
  4. آیا باوری وجود دارد که با ایجاد آن، به صورت خود به خود گفتگوهای ذهنی ما مدیریت شود؟
  5. وقتی با اینکه روی باورهای خود درباره ثروت کار می کنیم اما هنوز به موفقیت مالی نرسیده ایم، از کجا بدانیم که هنوز ایراد کار، از باورهای محدود کننده ما درباره ثروت است تا نا امید نشویم و مسیر را تا رسیدن به نتیجه ادامه دهیم؟
  6. من به شدت دوست دارم در مسیر علاقه هایم حرکت کنم اما یکی از باورهایی که مرا متوقف نگه داشته این نگرانی است که اگر من بر مسیر خواسته های خودم تمرکز کنم یا آن را اصل قرار دهم، ممکن است در این مسیر به عزیزانی مثل همسر و فرزندم آسیب بزنم. چون من به شخصه از عهده مدیریت تضادهای احتمالی در مسیر بر می آیم اما نگرانم که این تضادها به همسر و فرزندم آسیب وارد کند. با چه منطقی این نگرانی را از ذهنم دور کنم و احساس عذاب وجدان نداشته باشم؟
  7. چگونه هم در مسیر خوشبختی خودم حرکت کنم و هم مراقب باشم که این مسیر مانع خوشبختی خانواده ام نشود؟

مفاهمیمی که در این قسمت توضیح داده شده است شامل:

  • مهم ترین باور برای فعال کردن راهنمای درون؛
  • چه ترمزهای ذهنی مانع اعتماد ما به نیروی هدایتگر درون مان شده و چطور این ترمزها را از میان برداریم؛
  • چرا ما به ندرت از راهنمای درون خود بهره برداری می کنیم و غالباً متکی به عقل خود هستیم؛
  • نشانه ای برای تشخیص الهامات قلبی از گفتگوهای ذهنی؛
  • برای شنیدن هدایت های راهنمای درون، باید استدلال های ذهن را که از تجربیات و باورهای محدودکننده گذشته می آید، از مدار خارج کنی؛
  • باورهای قدرتمند کننده ای که ذهن منطقی ما را خاموش می کند تا صدای الهامات درونی را بشنویم؛
  • مثالهایی از نشانه های کار کردن روی باورهای ثروت ساز و بهبود آنها؛
  • تنها مسئولیت زندگی ما از دیدگاه قوانین؛
  • ما توانایی خوشبختی یا گمراهی یا هدایت هیچ فردی غیر از خودمان را نداریم؛

منابع کامل درباره آگاهی های این قسمت:

دوره روانشناسی ثروت 3 خصوصا جلسه 2 که مبانی اجرای توحید در عمل را مفصلاً شرح داده است. 

عمل به آگاهی های این جلسه از دوره روانشناسی ثروت 3، فونداسیون اجرای توحید در عمل را در وجود ما می سازد. فونداسیونی که می توان تمام زندگی را روی آن بنا کرد. از کسب و کار، روابط، سلامتی و …


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین»
    110MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین»
    28MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1135 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «طیبه» در این صفحه: 7
  1. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 969 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 19 دی رو مینویسم

    گام 6 پروژه مهاجرت به مدار بالاتر

    یادمه یک سال پیش خیلی دوست داشتم منم ببینم خدا چجوری نشونه و الهام میکنه و وقتی این سوالم سبب شد که به این سایت هدایت بشم

    از لحظه ای که تصمیم گرفتم اجازه بدم خدا هدایتم کنه ،توی این یکسال کاملاتکامیلی هدایتم کرد و الهاماتشو درک کردم به بی نهایت طریق

    و از اونجایی که حسم خوب بود و رفته رفته میدیدم عمل کردن به اون الهامات سبب رشدم میشه

    فهمیدم که در مسیر درستم و باید بیشتر تمرین کنم تا این حس و درک هام قوی تر بشن

    نه فقط امروز من ، بلکه هر روزم پر هست از هدایت ها و نشونه های خدا

    حتی اگر خودت هم حواست به چیزی نباشه

    من به یادت میارم و تاکید میکنم که در مسیر باشی

    حتی اگر مقاومت هم داشتی و قدم های بعدی رهایی رو نمیتونستی برداری ، من کمکت میکنم

    چون تو برای من ارزشمندی ،چون تو اجازه دادی در زندگیت وارد بشم

    چون تو درخواست کمک کردی ،درخواست تسلیم بودن ،درخواست حال خوب ،درخواست عشق و اجازه دادی وارد زندگیت بشم

    و من وظیفه دارم که به خواسته هات پاسخ بدم

    اما طیبه جان ،عشق دلم

    امروز تاکیدی کردم برای تو ،که بهت گفتم و دوباره تاکید کردم که با یک بار گذشتن از خواسته ات ،کافی نیست

    و یه سری کارهارو هم باید انجام بدی تا رهاتر بشی

    به نشونه ها دقت کن و عمل کن

    یه سری کارها که خودت خوب میدونی که ناتمام مونده و باید رها بشی و بگذری

    تو اگر ایمانت رو به من نشون بدی ،من بهتر میتونم به وظیفه ام که پاسخ دادن به درخواست های تو هست پاسخ بدم

    چون من با توجه به قدم هایی که برمیداری میتونم بهت کمک کنم و به وعده ام عمل کنم

    و درخواست های تو ،اگر روی باورهات کار کنی و باورهای هم جهت با خواسته ات رو بسازی و قدرتمند کنی ،به راحتی رخ میده

    امروز هم بگذر

    نه فقط امروز، بلکه هر ثانیه و هر لحظه بگذر از هرآنچه که داری ، که برای تو نیست و تو هیچی

    رها باش طیبه

    من کمکت میکنم قدم به قدم ، اینو بارها بهت قول دادم

    این تویی که در تقسیم کار بینمون به وظیفه ات درست عمل نمیکنی

    اگر درست عمل کنی به راحتی رخ میده

    یادته که چند روز پیش نشونه دادم بهت که بخش 6 دوره قانون آفرینش تقسیم کار با خداوند رو نشونت دادم

    تو باید قسمت خودت رو درست انجام بدی ،وگرنه من همیشه کارم، درست انجام دادنِ قسمت خودم هست

    درمورد چیزهایی که بهشون رسیدی فکر کن

    درمورد همه شون ، دیدی چجوری رها بودی و رسیدی ؟

    به ساده ترین شکل و هموارترین شکل ممکن

    یادته رها بودی و سیم کارت به نامت زده شد از جایی که فکرشم نمیکردی ؟چون اون لحظه تصمیم گرفتی بری یه سیم کارت دیگه بخری و گفتی نمیخوامش و واقعا نخواستی

    با اینکه دوست داشتی به اسمت بشه اما گذشتی

    و وقتی گذشتی بهت عطا کردم

    یه یادت بیار روزایی رو که میرفتی جمعه بازار و تقلا میکردی و چشمت به سر آدما بود که از فروشنده های دیگه خرید کنن و برای تو هیچ مشتری نمیومد و یا اگر میومد کم میومد

    اما از لحظه ای که تمرین کردی و تصمیم گرفتی به نکات مثبت فکر کنی و رها باشی و سپردی به ربّ ،و صاحب اختیارت ، مشتری پشت سر هم اومد و در آمد هر هفته جمعه بازارت ،میانگین 10 میلیون بود

    طیبه جان اگر بیشتر فکر کنی از این موارد نه فقط توی این یکسال بلکه درکل زندگیت رخ داده

    کافیه به یاد بیاری و ببینی که وقتی گذشتی چقدر حس خوبی داشتی

    و این حس خوب و کنترل ذهن ،سبب شد که بهت داده بشه

    ترس هات رو به سرعت باهاشون رو به رو شو ، قدم اول رو برداری ،جوری دلت رو آروم میکنم که قدم بعدی برات آسون تر بشه ، و راحت تر بگذری

    یه نیم قدمم کافیه طیبه جانم

    تو قفط حرکت کن حتی شده نیم قدم

    پس به من اعتماد کن

    قدم بردار

    سلام ، این پیامی بود که درک کردم ، که خدا داره با تک تک نشونه های این چند روز بهم میگه

    من خوب میدونستم منظور خدا از نشونه ها چیه

    خودمو خوب میشناسم ، که تو وجودم چه مقاومتی دارم که سبب شده بود هنوز بچسبم به خواسته ام

    و رها نشم

    با اینکه 2 دی ماه قدم آخر رهایی رو برداشتم و از خواسته عشق گذشتم

    اما قدم هایی هم باقی مونده بود

    که باید برمیداشتم و 18 روز بود که برنداشتم

    چند روز پیش یعنی شنبه ، 15 دی ، که هنوز رد پای اون روز و یک شنبه رو ننوشتم

    نمیدونم چرا ننوشتم ،تعلل میکردم

    شاید دلیلش این بود که مقاومت داشتم و امروز که دوباره همون نشونه رو دیدم متوجه شدم که حرف خدا از هدیه و گیفت و حس خوبی که میماند چیه

    از امروزم بگم ،از امروز پر از حس خوب و پر از عشق خدا به من

    از روز بهشتی که سعی کردم تا جایی که تونستم چشم بگم به خدا و آروم باشم و ذهنم رو با روحم هماهنگ کنم

    از امروز دیگه هر هفته چهارشنبه ها ،میرم گالری هنرجوی استادم، که بهم گفته رایگان تذهیب یادم میده

    و من هر هفته با عشق روز چهارشنبه ها میرم میدان انقلاب اسلامی

    یادمه پارسال تو هوای برفی ،اوایل ورودم به سایت بود ،و من روی خودم کار میکردم

    یادمه پیاده تو هوای برفی راه میرفتم و میدان انقلاب رفته بودم

    خیلی حس خوبی داشتم

    اون روزا داشتم روی خودم کار میکردم و کنترل ذهن برام خیلی خیلی سخت بود ،که تسلیم باشم نسبت به خواسته عشقی که از خدا داشتم

    یادمه اصلا متوجه نشدم که رسیدم به یه پاساژ که کلی نقاشی و گالریایی بود که تدریس میکردن

    یادمه فقط یه طبقه شو رفتم و دیدم و برگشتم خونه

    فکرشو نمیکردم یه روزی برم اونجا و تذهیب یاد بگیرم

    و از دختر هنرجوی استادم که طراحی یاد گرفته از استاد طراحی کلاسمون ، و بهش گفته طراحیت قوی شده میتونی تدریس کنی ، به طرز شگفت انگیزی هنرجوی استادم از من درخواست کرد که دخترش در طراحی بهم آموزش بده و ایرادای کارمو بهم بگه

    حالا جزئیاتشو مینویسم

    اصلا فکرشو نمیکردم که رایگان آموزش ببینم

    هدیه خدا برای امروز من بود

    من هر روز تو تمرین ستاره قطبیم مینویسم که از خدا هدیه میخوام و خدا به بی نهایت طریق هر روز بهم هدیه داده

    عشق بی نهایتش رو که هر روز بهم هدیه میده

    اما هدیه های اینجوری هم بهم میده

    امروز که بیدار شدم و تمرین ستاده قطبیم رو نوشتم ، راستش چند روزیه که چند تا خواسته رو مینوشتم و احساس میکردم که دلیل رخ ندادنشون اینه که باید باورهای قوی رو بسازم و ضبط کنم با صدای خودم

    دو تا خواسته داشتم ،به طرز عجیبی از یکیش امروز ، گذشتم و از یکی دیگه که گفتم، خدا ،من از تو میخوام این هدیه رو

    و قبلش از خدا میخواستم تو تمرین ستاره قطبیم که از طریق فردی اون هدیه رو بهم بده و در اصل نوع خواسته ام رو میدونستم درست نیست اما مقاومت داشتم

    تا اینکه خدا امروز بهم نشونه داد و سبب شد که من از اون دوتا خواسته رها بشم و به یک باره گفتم نمیخوامشون

    وقتی تمرینم رو نوشتم یه خواسته ام هم ،که هر روز مینوشتم این بود که دو تا تابلوهایی که دادم به هنرجوی استادم که گالری داشت برام بفروشه ،به فروش برسن

    و اما امروز

    من حاضر شدم و راه افتادم به سمت انقلاب

    تو راه نزدیک خونه مون دوباره از اون درخت عجیب و زیبا که میوه شبیه لوبیاش رو دیدم و دو تا برداشتم و با خودم بردم اونجا

    تو راه عکس گرفتم و تو اینترنت دیدم نوشته اسم درختش خرنوب هست و خواصشم نوشته بود

    جالب بود برام و درموردش کمی خوندم

    تو مترو که وایساده بودم

    از یه ایستگاه که رد شد ، اون نشونه چند وقت پیش رو دیدم

    که خدا میگفت بین من و خواسته ات خودت انتخاب کن

    که من خدارو انتخاب کردم و گذشتم از خواسته عشق

    بیلبورد

    خودت انتخاب کن رودیدم

    گفتم الان دیگه زیاد نمیبینمش

    داشتم با خدا صحبت میکردم و میگفتم ببین طیبه هر بار یه نشونه دریافت کردی و دیگه اون نشونه هارو نمیبینی ،

    اینارو میگفتم سرمو بالا بردم ،یه تبلیغی بود نگاه کردم نوشته بود طلا

    گرفتم اون نشونه ای رو که باید ازش میگرفتم

    چون من تصمیم به تعویق انداخته ام که برای طراحی طلا بود و دو تا قاب عکس گرفته بودم رو داشتم حاضر میکردم

    و بلافاصله اون اومد جلو چشمم

    که یهویی به همون طلا نگاه کردم و دیدم نوشته شروع کن

    قبلش نوشته بود، حتی با 100 هزار تمن

    من تابلو هایی که این هفته شنبه ، دو تا خریدم یادم اومد که

    400 تمن شدن

    و دو تا تابلو شد، برای شروع طراحی طلا و فروشم

    به خودم گفتم ببین چرا من این تبلیغ رو تو این مدت ندیدم

    البته میدیدمش شکل پول و شمش طلا رو ،اما توجهی بهش نداشتم

    انگار امروز زمان دریافت نشونه از این تبلیغ مترو بود

    وقتی رسیدم انقلاب ، دوباره اون نشونه روز شنبه رو دیدم ،که هنوز رد پامو ننوشتم

    نوشته بود حس خوبی که میماند

    و بالاش به انگلیسی گیفت نوشته بود و طرح جعبه کادو داشت

    میدونستم چرا روز شنبه این نشونه رو دیده بودم و یادم بود چه حرفی به خدا گفتم

    اینو که دیدم عکسشو گرفتم ، انگار یه حسی بهم میگفت این جمله یه پیام داره برات

    اما متوجه نشدم و رفتم

    وقتی رسیدم گالری هنرجوی استادِ رنگ روغنم ،سلام دادم

    دخترشم اونجا بود با یه هنرجو و متوجه نشدم دخترشونه

    وقتی بعد احوال پرسی منتظر بودم که بهم تذهیب یاد بده

    یهویی گفت که میخوای اول طراحی یادت بدم ؟ و اگه ایرادایی داشتی رفع بشه

    میدونم خودت طراحی کار میکنی

    اما دلم میخواد وقتی میای اینجا هم طراحی کار کنی که اگر ایراد داشتی برطرف بشه و هم تذهیب یادت بدم

    خیلی خوشحال بودم

    چون داشتم یه محبت بی نهایت بزرگ رو از طرف خدا میدیدم

    چون این روزا من مدام میگفتم تمرکزی روی طراحیم کار کنم

    و کسی اشکالاتم رو بهم بگه

    چون نمیتونستم برم کلاس طراحی استادم دیگه خودم طراحی میکردم

    وقتی اینو گفت ،هنرجو داشت، منو برد بیرون و گفت که اینجا راحت تر باهات صحبت میکنم

    دلم میخواد دخترم تو تدریس کردن مهارت پیدا کنه و میخوام باهات یه ساعت کار کنه که هم خودش یاد بگیره و مهارت کسب کنه

    و هم اینکه تو که میای اینجا در کنار هم پیشرفت کنین و دختر منم یاد بگیره که چجوری باید تدریس کنه

    گفت نمیخوام اذیتت کنم اگر این محبت منو می پذیری از این به بعد چهارشنبه ها بیا و یاد بگیر

    ما هم مجسمه داریم و میتونی طراحی کنی

    خیلی خوشحال بودم

    این دومین باری بود که بعد 2 دی ماه ،که هنرجوی استادم که باز هم یه خانم مهربون بود و خودش استاد بود ،برای من ناهار خرید

    و الان یه هنرجوی دیگه که استاد بود خودش بهم پیشنهاد دادن رایگان از خودش و دخترش یاد بگیرم

    هم طراحی و هم تذهیب رو

    وقتی قبول کردم و برگشتیم گالری ،گفت شروع کنید و از پایه تمرین رو شروع کردیم

    با هم صحبت میکردیم حین کار ، که یه حرفی بهم گفت

    یه پیام بسیار بزرگی برای من داشت

    گفت دقت کردی استاد رنگ روغنمون ،به بچه هایی که کار نمیکنن و تمرین نمیارن حتی اگه کاراشون بد میشه ،میگه آفرین ؟؟

    گفتم بله ،اما چرا ایراداشونم میگه ، اما زیاد کاری نداره با کسایی که تمرینم نمیارن سر کلاس

    گفت یه چیزی بهت میگم این همیشه یادت باشه

    استاد به هنرجوهایی توجه میکنه و بهشون یاد میده و مشتاقانه توضیح میده که ببینه با جون و دل و با عشق دارن کار میکنن و هدف دارن برای نقاشی

    وقتی میبینه کسی هدفی نداره و نمیاد سر کلاس و درست تمرین نمیاره دیگه کاری به کارش نداره

    دقت کردی؟؟؟

    وقتی اینارو میگفت دو تا چیز یادم اومد

    حس کردم که خدا داشت بهم میگفت اگر ببینم تو داری با تمام تلاش و سعیت روی خودت کار میکنی

    من بیشتر بهت توجه میکنم

    الانم توجهمو باید فهمیده باشی که اومدی اینجا تا یاد بگیری و اشکالات طراحیت برطرف بشه

    دیدی که این روزا تاکید هام هی تکرار میشن

    این یعنی خیلی بیشتر و بیشتر از خودت مشتاقم که در مسیر من قدم هاتو به سرعت برداری طیبه

    اینکه میبینم مشتاقی و از ترس هات گذشتی و خواسته هات رو که داشتی و از یه خواسته ات ،دو سال داشتی و بعد یک سال ،شجاعت داشتی و ایمانت رو در عمل نشون دادی و قدم آخر رو برداشتی

    من هم دوست دارم بیشتر کمکت کنم طیبه

    دوست دارم مدارها رو در تمام جنبه ها به راحتی طی بکنی

    و راه رو برای تو هموار تر میکنم

    و بعد دومین چیزی که یادم اومد حرفای استاد عباس منش بود

    که میگفت من دوستانی رو باهاشون صحبت میکنم که با نتایج میان و مشتاقم که دعوت کنم خونه مون تا صحبت هاشو بشنوم

    وگرنه کسی که عمل نمیکنه نمیخوام ببینمش

    این حرف ها سبب شد که من بیشتر توجه کنم

    و از خدا خواستم کمکم کنه ،این محبتی که توسط دستی از دستانش بهم رایگان داده رو به بهترین شکل انجامش بدم و یاد بگیرم

    وقتی شروع به یاد دادن تذهیب کرد

    و گفت گل پنج پر بکش

    من ریز ریز شروع کردم به گل کشیدم

    مدام ذهنم میگفت

    اصلا چرا باید تذهیب یاد بگیری

    طراحی رو ول کردی اومدی اینو یاد بگیری که چی بشه

    ریز گل میکشی و دستات درد میگیره و کلی حرف دیگه که سبب شد بگم

    من نباید قبول میکردم که یاد بگیرم

    و تو دلم حسم ناخوب شد

    اما سعی کردم به خودم بگم اینم نقاشیه و اگر بتونم یاد بگیرم تو قسمت هایی از نقاشی هام میتونم از تذهیب هم استفاده کنم

    که استاد رنگ روغنم میگفت سعی کنین تکنیک های برجسته و تکنیک های دیگه رو هم یاد بگیرید

    و حتی من الان دارم کارای ریز طراحی رو هم در رنگ روغن و هم طراحی طلا انجام میدم پس اینم میتونم

    خدا بهم قدرت میده و دستام قوی میشن و سعی میکنم ورزش کنم

    وقتی داشتم به ذهنم منطقی شو میگفتم

    و تمام گل هاشو بهم یاد داد و گفت تمرین کن و هفته بعد برای من طرح هاتو بیار

    وقتی داشتیم صحبت میکردیم بهم گفت تابلوهاتو قبول نکردن و گفتن چون برای هدیه میخوایم

    ترجیحا تابلوهای کوچیک میخوایم و با رنگ روغن باشه

    اصلا ناراحت نشدم، یا اینکه بگم حالا چی میشه تو دلم اولین جمله که گفتم

    خدایا شکرت بود

    اینکه من باید بیشتر روی باورام کار کنم

    گفتم اشکالی نداره صد در صد قدم بعدی برای من بهترین ها رخ میده

    و یهویی بهم گفت رو یه بوم 30 در 30 یه طرح گل بکش با رنگ روغن که تابلوهای کوچیک رو در حد 1 میلیون و 500 کار کن

    من خودمم گل کار میکنم

    با توکل به خدا من شروع میکنم و ان شاء الله که خیر هست

    وقتی تابلوهامو برداشتم و خواستم برگردم

    تو راه مدام نجوای ذهنم میگفت که دیدی فروش نرفت

    باید قیمتشو بیاری پایین و سریع بفروشی ، 500 قیمت بذار و تو دیوار بفروش

    وقتی اینو شنیدم اولش گفتم بذار کم قیمت بذارم که بفروشم ،بعد گفتم چرا باید قیمتو پایین بیارم

    250 پول بوم هست

    یعنی ارزش کارمو پایین بیارم!

    نه اصلا نمیفروشم ،درسته که در حد معمولی بود این نقاشیام

    اما 1 میلیون و 500 گفتم زحمت کشیدم این قیمت لا توجه به کیفیت کارم براش خوبه

    و من باید روی باورام کار کنم که اینا هم میدونم به فروش میرسن به زودی

    کافیه که من باورایی که نوشتم و ضبط کردم ، هر روز گوش بدم

    تو مترو بودم و داشتم فکر میکردم درمورد ایده طراحی گردنبند که خودم طرحشو بدم و ببرم بفروشم به طلا سازا و طلا فروشیا

    گفتم خدایی که این ایده رو داده صد در صد به من مشتری میشه که حتی به راحتی ازم خرید میکنه

    منتظره که من قدم بردارم و تکمیل کنم کار رو و برم برای فروشش

    و گفتم خدا نمیدونم چیکار کنم تو بگو

    من دارم‌کارای طراحیشو انجام میدم

    تا سرمو بالا بردم که به آدما نگاه میکردم یهویی تبلیغ مترو رو دیدم رو برو صندلی داخل قطار

    نوشته بود

    پولت رو طلا کن

    و یه شمشی بود که نصفش طلا بود و نصفش پول

    خیلی جالبه ،چقدر خدا داره دقیق هدایتم میکنه

    اصلا حواسم به تبلیغش نبود

    بعد که با بی آر تی برمیگشتم خونه ، داشتم به حرفای هنرجوی استادم فکر میکردم

    تو دلم گفتم طیبه تو چرا وقتی توضیح میداد که یادت بده درست گوش نمیدادی؟

    یه سری حرفاش یادت نموند حواست جای دیگه بود

    تمرکز نداشتی چرا ؟؟؟

    بعد همینجور داشتم به تمرکز فکر میکردم و میگفتم تمرکزه که داره کار رو انجام میده

    و مثل استاد که ذره بین رو میگفت یادم میفته

    وگرنه هرچی باورارو تکرار کنم اما فکرم جای دیگه باشه به هیچ دردی نمیخوره

    و یاد حرف استاد افتادم که میگفت اگر نماز رو الکی بخونید توجه نکنید به معنی که فایده نداره

    اگر فایده داشت که همه ثروت مند میشدن

    همینجور داشتم فکر میکردم گفتم تمرکز

    تمرکز !؟

    که یه لحظه از بی آر تی بیرونو نگاه کردم و دیدم اون ور اتوبان یه بیلبورد سمت خیابون که از پشت درختا دیده میشد ، نوشته بود

    ” حتما یه خبری هست ”

    برام جالب بود

    سریع پیام این جمله رو گرفتم

    که خدا بهم گفت، حتما خبری هست در تمرکز، که این روزا دارم تاکید میکنم بهت ، که تمرینش کنی و در هرکاری تاجایی که تونستی تمرکز داشته باشی

    و اگر هر روز تلاش کنی این روند رو مستمر ادامه بدی ،تمرکز کردن رو تمرین کنی

    صد در صد مهارت کسب میکنی

    اینم مثل کسب مهارت نقاشی هست هر روز تمرینش کن

    میدونم که تو میتونی طیبه

    چون تمرینات زیادی رو انجام دادی و به نتیجه رسیده پس اینم میتونی

    وقتی رسیدم خونه خواهرم ناهار درست کرده بود و آورده بود

    با عشق خوردم و ازش تشکر کردم و

    داشتم گوش میدادم به جلسه 4 دوره عزت نفس

    درمورد ترس میگفت

    همزمان هم داشتم طراحی طلا رو کار میکردم و رنگ میکردم و اذان مغرب که شد قبل اذان قرآن گذاشتن

    یه حسی بهم یادآوری کرد که ساکت باش و فایل رو قطع کن و به قرآن گوش بده

    این آیه رو خوند

    وَٱلسَّمَآءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ ٱلۡمِیزَانَ7

    و آسمان را او کاخى رفیع گردانید و میزان را در عالم وضع فرمود

    حس کردم یه حرف و پیامی برای من داره

    رفتم از اپلیکیشن دیدم سوره الرحمن هست

    أَلَّا تَطۡغَوۡاْ فِی ٱلۡمِیزَانِ8

    که هرگز در میزان تعدّى و نافرمانى مکنید

    وَأَقِیمُواْ ٱلۡوَزۡنَ بِٱلۡقِسۡطِ وَلَا تُخۡسِرُواْ ٱلۡمِیزَانَ9

    و هر چیز را به ترازوى عدل و انصاف بسنجید و هیچ در میزان کم فروشى و نادرستى مکنید

    یه چیزی هست که همیشه متعجبم کرده ،مثلا من از اتفاقات و نشونه های روزم یا حرفایی که با خدا زدم در طول روز ،شده بارها یادم رفته

    اما بعد خدا به طرز شگفت انگیزی درمورد همون موضوع بهم نشونه داده و اون حرفمو یادم انداخته

    این آیات رو که خوندم گفتم خب یعنی چی ؟

    به آخرین آیه که رسیدم

    یهویی حرفم یادم اومد که میگفتم و به نجوای ذهن گوش میدادم که برسم خونه این دو تا تابلویی که هنرجوی استادم پس داد و گفت نگرفتن ،بذارم تو دیوار و قیمتشو 500 بذارم که فقط بفروشمشون

    وقتی این یادم اومد پیام آیه رو گرفتم که خدا بهم گفت طیبه به فکر کم فروختن نقاشیت نباش

    حوصله کن

    با انصاف روی ارزشمندی کارت دقت کن

    به وقتش به فروش میرسن، مطمئن باش و تو فقط تکرار کن باور های قوی درمورد ثروت و فراوانی رو

    وقتی این پیامو دریافت کردم آروم شدم و بعد نمازمو خوندم و دوباره به فایل عزت نفس گوش دادم

    وقتی درمورد ترس گفت یاد یه ترسم افتادم که باید روز 2 دی با برداشتن قدم آخر در مورد خواسته عشق ، برمیداشتم و بعد تحویل امانتیام کلا هرچی تو گوشیم داشتم حتی شماره رو پاک میکردم

    و این ترس خیلی بزرگی بود

    اما از خدا خواستم بهم کمک کنه

    بارها اون قسمت ترس رو که استاد توضیح میدادن گوش دادم

    ساعت 20:32 بود

    انقدر گوش دادم که انگار یه حسی بهم میگفت الان وقتشه طیبه

    پاک کن هرچی تو گوشیت مونده و باید پاک بشه

    حتی باید شماره اش رو هم پاک کنی

    که روز 2 دی نوشتم جریانشو

    من حتی مدام میگفتم آخه اگه پاک کنم ،اونیکی امانتیمو هنوز نداده بهم اون چی میشه ؟

    دوباره حس کردم که بگذر ازش ،من بهتر از اونو بهت میدم

    اما مقاومت داشتم و داشتم به دقیقه های 43 که درمورد ترس بود گوش میدادم

    بارها گوش دادم و آخرش تصمیمم رو گرفتم

    و تو گوگل درایوم نوشتم

    و از خدا کمک خواستم و اولین کاری که کردم

    رفتم تو گوگل درایوم اسلایدی که برای عشق نوشته بودم و عکس و نوشته گذاشته بودم پاک کردم

    و اومدم به خدا نوشتم و یه فایل به اسم رهایی باز کردم و حرفامو به خدا نوشتم

    اولش میخواستم تو دفترم بنویسم اما اومدم تو گوگل درایو نوشتم

    وقتی نیم قدم رو برداشتم ،یعنی پاک کردن عکس و نوشته هایی که تو درین بورد آرزوهام نوشته بودم

    و اومدم با خدا صحبت کنم به طرز عجیبی یه آرامش عمیقی ته ته دلم بود که انگار اون ترسی که شدیدا اذیتم میکرد دیگه وجود نداشت و کمتر شده بود

    من نوشتم و با خدا صحبت کردم

    هر بار گفتم خدا کمکم کن ولی نتونستم پاک کنم فقط از گوگل درایوم پاک کردم

    بعد میخواستم دوباره سعیمو بکنم که مهمون اومد و دیر وقت رفتن و گفتم فردا حتما پاک میکنم

    شب وقتی میخواستم بخوابم گفتم آرومم کن ربّ من ، اومدم تو سایت و نشونه ام رو انتخاب کردم

    زندگی در بهشت قسمت 127 بود

    چقدر خدا داره دقیق بهم میگه که با این قدم برداشتن های کوچیکت در این روزها داری آجرهای خونه بهشتیت رو یکی یکی روی هم میذاری و من نشونه هایی که توی این دو ماه مدام بهت دادم و این سریال رو نشون دادم ،این بود که داره زندگی بهشتیت آماده میشه

    فقط کافیه که به وظایفت عمل کنی و قدم های کوچیک و مستمر رو برداری و بگذری از هرآنچه که باید ازش بگذری

    امروز خدا مثل همیشه حواسش بسیار بسیار ذره بینی به من بود که منو هدایت کنه ،نشونه بده ،کمک کنه و در قدم برداشتن کمکم کنه

    خدایا بی نهایت ازت سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  2. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 969 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    110 . چهارمین نوشته من از این رد پام

    الان داشتم کارای نقاشیمو انجام میدادم که هدایت شدم دوباره به صدای قرآن برنامه محفل که مادرم گوش میداد

    سوره فاطر آیه 34 رو میخوند وقتی رفتم دیدم

    نوشته بود که

    وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ ۖ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ ﴿٣۴﴾

    و می گویند: همه ستایش ها ویژه خداست که اندوه را از ما برطرف کرد؛ بی تردید پروردگارمان بسیار آمرزنده و عطا کننده پاداش فراوان در برابر عمل اندک است. (34)

    و خدا دوباره به من با این نشونه آیه گفت که عمل کن ولو اندک که من برای این عمل اندک تو پاداش فراوان دارم

    گفتم طیبه نشونه از این واضح تر

    پس زود دست به کار شو و برای نقاشی هات اقدام کن دست به عمل بزن که سه تا کار باید انجام بدی

    و من طبق فایل ذهنیت قدرتمند کننده سعی میکنم قدم هام رو کوچیک‌کوچیک کنم و قدم بردارم و حرکت کنم

    عاشقشم که هر لحظه نشونه میده بهم و ایمانم رو قوی میکنه که حرکت کنم و نمیذاره به عقب برگردم

    خدایا بی نهایت سپاسگزارم ازت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 969 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    110 . سومین رد پام از روز شمار تحول زندگیم

    من امروز سومین باره میام مینویسم

    بعد اینکه نوشتم رد پام رو

    شروع کردم به نقاشی کشیدن و وسطای کارم بودم و دتشتم به همین فایل استاد گوش میدادم یهویی صدای تلاوت قرآن شنیدم

    یه صدایی گفت پاشو برو گوش بده برای تو هست بهش دقت کن و یادت باشه

    گفتم آخه رنگ میکنم

    گفت پاشو

    چشم گفتم و رفتم و دیدم مادرم داره قرآن گوش میده که از تلویزیون از حرم امام رضا پخش میکردن

    گوش دادم آیه شو تو گوگل نوشتم آیه 95 و 97 سوره نحل بود

    و پیمان خدا را به بهایی اندک نفروشید؛ زیرا آنچه نزد خداست، برای شما بهتر است، اگر بدانید (95)

    آنچه نزد شماست، فانی می شود و آنچه نزد خداست، باقی می ماند، و قطعاً آنان که شکیبایی ورزیدند، پاداششان را بر پایه بهترین عملی که همواره انجام می داده اند، می دهیم. (96)

    از مرد و زن، هر کس کار شایسته انجام دهد در حالی که مؤمن است، مسلماً او را به زندگی پاک و پاکیزه ای زنده می داریم و پاداششان را بر پایه بهترین عملی که همواره انجام می داده اند، می دهیم. (97)

    وای خدای من ،الان که نوشتم فهمیدم

    همواره انجام میداده اند

    استاد عباس منش که میگفت تو فایلاشون که همواره انجام میدهند کارهای خوب خدا پاداش میده

    یعنی همواره سعی کنیم هر لحظه نسبت به لحظه قبلمون پیشرفت داشته باشیم

    یعنی سعی کنی ذهنت رو کنترل کنی و سعی کنی هر لحظه و هر لحظه یادت باشه که قدرت فقط خداست و متواضع باشی در مقابل خدا

    و این یادت باشه که هیچی نداری ،هرآنچه که داری از آن خداست

    و تنها و تنها یک چیز داری و بزرگترین دارایی و ثروتت هست و اون خداست رب و صاحب اختیارت

    چه قدر دوست دارم ربم رو تو گفتگوی دو نفره دقیقا که مربوط به همین فایل هم میشه

    که استاد میگفتن در چند ثانیه و یه لحظه بود این گفتگو و دقیقا من این چند روزو بیشتر دارم تجربه میکنم این گفتگو ها رو

    و قشنگ حسش میکنم و از وقتی شروع کردم به چشم گفتن بیشتر ، بیشتر این گفتگو رو حس میکنم

    وقتی گوش میدادم به این فایل یاد اتفاقات امروزم افتادم تو رد پای قبلیم نوشتم که امروز پر بود از زیبایی و درس و نشونه برای من

    یهویی یادم افتاد که وقتی داشتم از زیبایی های خدا عکس میگرفتم از پیاده راه پاک یهویی توجهم به کلای ریز آبی که شکوفه و ریز بودن و از لابه لای کاشی ها دراومده بودن افتاد

    عکس گرفتم و بعد دیدم عدد 4 انگلیسی هست

    باز عدد 4 برای من تکرار شد

    درست از روزی که نقاشی رو خدا بهم الهام کرد درست روز 21 ام شب قدر دومین شب قدر

    و از اون روز عدد 4 به شکل های مختلف برام تکرار میشه نمیدونم چیه ولی میدونم که خدا به وقتش بهم میگه و وقتی که در مدارش قرار گرفتم دریافتش میکنم

    گل و سبزه ها جوری در اومده بودن از گوشه های کاشی که قشنگ شکل 4 رو داشتن

    برام جالب بود عکسشو گرفتم و پرسیدم خدایا چی میخوای بهم بگی با تکرار دوباره اش

    وقتی داشتم به حرفای استاد گوش میدادم

    در مورد درک کردن گفتن یادم اومد

    یه وقتایی شد تو این چند ماه درک میکردم چیزی رو ولی بعد با جزئات بیشتر درکش کردم و خوشحالم از اینکه گفتم که اشتباه درک کردا بودم و درس گرفتم از همه اتفاقات و پذیرفتمشون

    خدارو سپاسگزارم که کلی مراقبمه و یادم میده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 969 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    110 . دومین رد پای من از این روز شمار

    چون طولانی میشد در یک دیدگاه دیگه نوشتم رد پامو

    من که از پارک رسیدم خونه ،به مادرم گفتم سمت پارک یکشنبه بازار بود کاش نقاشیامو آینه دستیا و جاکلیدی و کش موهارو میبردم اونجا

    مادرم گفت خب ببرشون گفتم آخه برگشتم گفت نزدیکه با خواهرت زنگ بزن بیاد برین وسایلاتونو بفروشین

    بعد ما ساعت 3 رفتیم

    وقتی از خونه بیرون اومدم به آسمون نگاه کردم دیدم ابرا به شکل فرشته شدن خیلی زیبا بود و وایسادم عکس بگیرم خواهرم گفت طیبه قلب تشکیل شده وقتی دقت کردم واقعا زیبا بود و قشنگ فرشته ها دور تا دور قلب بودن خیلی خوب بود

    بعد که رفتیم درمورد درخت توت خواهر زاده ام سوال کرد ، که چرا درخت توت توتاش زود خراب میشه میفته

    بهش توضیح دادم که اونا توت هست ولی خوردنی نیست اونا گل توت هست تا گردافشانی بشه و درخت توت دیگه بارور بشه و توت در بیاد و ما بچینیم بخوریم از نعمت خدا

    وقتی داشتم تعریف میکردم خیلی حس خوبی داشتم سپاسگزارم از خدا که از طبیعت برام یاد میده تا یاد بگیرم ازش

    وقتی رفتیم یک شنبه بازار انقدر پر بود از فروشنده ها که جا نبود تو ذهنم گفتم جا نیست کجا بشینیم

    گفتم خدا یه جا نشونم بده بعد جلو در ورودی پارک نظرمو جلب کرد رفتم ولی نتونستم بشینم و وسایلامو باز کنم تا ببینن

    بعد برگشتم پیش خواهرم یه لحظه گفتم آخه کجا بفروشم ،اینجا میگیرن

    اکثرا از افغانستانی ها بودن و ذهنم شروع کرد دوباره به حرفای بیهوده گفتن که نمیخرن ولی گفتم نه من اومدم

    یهویی که گفتم خدا میگیرن ؟ اونموقع آروم بودم و سوال میپرسیدم ،یه صدایی شنیدم که تو اصلا نشستی وسایلاتو بذاری زمین ببینی میخرن یا نه

    تو قدم برنداشتی تا اینجا اومدی ولی قدم بعدیتو برنداشتی

    من باز نتونستم و برگشتیم خونه

    به خودم میگفتم ببین طیبه این نشون میده هنوز در اینکه قدم برمیداری و میری ولی قدم بعدیو برنمیداری در اینه که ایمانت هنوز اونجور که باید نشده

    استاد میگفت که ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت هست

    من الان حرف مفت زدم که گفتم میرم پارک میفروشم چون قدم بعدی رو برنداشتم و مدام میگفتم مگه اینجا میخرن ؟ یا حرفای بیهوده دیگه که ذهنم میزد

    و اینجا بود که فهمیدم من دارم آدمارو با هم مقایسه میکنم مثلا میگم اینجا جای خوبی نیست برای فروش یا قضاوت کردم آدمارو که میخرن یا نمیخرن

    و فهمیدم که چند تا باور محدود دارم و باید اولیش اینه که قدم بردارم تا ایمانم رو نشون بدم به خدا تا خدا برام قدم برداره

    وگرنه تا مثل درس امروزم که درمورد پله برقی نوشتم تو دیدگاه قبل همین فایل که تا قدمم رو روی پله نذارم خدا منو نمیرسونه به بالای پل

    من قدم برداشتم تا اینجا اومدم باید قدم بعدیم بردارم تا خدا برام ده قدم برداره

    چند روز پیش که رفتم کلانتری نقاشیامم با خودم بردم میخواستم تو مترو در بیارم بفروشم ولی باز نتونستم

    گفتم آخه چی بگم ؟ چجوری بگم؟

    دد صورتی که الان یادم اومد من باید قدمم رو بردارم و هیچی نگم خدا خودش راهو نشونم میده چجوری فروختنشو

    مثل وقتایی که میرفتم پفیلا و جاکلیدی میفروختم چند ماه پیش

    و امروز بهم یادآور کرد خدا که بازم بهت ایده دادم توقف نکن حرکت کن ،حرکت نکنی عقب برمیگردی

    حرکت نکنی به هیچی نمیرسی

    مدارت تغییر نمیکنه

    تنها راهی که تو رو به خواسته هات میرسونه حرکت کردنه و قدم برداشتن به سمتشون و ایمانت رو در عمل نشون دادن به خدا

    وقتی برگشتیم تو ون شهرکمون یه پیر زن تقریبا 70 ساله اسکاچ و لیف میفروخت

    ازش اسکاچ گرفتم

    وقتی نشست زود وسایلاشو درآورد نشون داد گفت میفروشم 10 تمنه و من نمیدونم چی شد پول همراهم نبود یهویی گفتم به آبجیم 10 تمن داری یدونه ازش بخریم و گرفتیم و به خودم میگفتم ببین ازش یاد بگیر داره تلاش میکنه و تلاشش و حرکتش و اینکه باور داره که قدم برداره ازش میخرن و خدا به دل تو انداخت که ازش خرید کنی

    یاد بگیر و تو هم حرکت کن

    واینستا طیبه

    و امروز این درس من بود که توقف نکنم اگر توقف کنم عقب برمیگردم جهان حرکت رو دوست داره و پاداش میده

    من امروز دیدم از گالری باغ کتاب پل طبیعت پیام دادن که قیمت کارامو بگم بهشون و بهم اطلاع بدن و من گفتم و سپردم به خدا

    ولی باید این چالش رو حل کنم که یا مترو یا فروش تو بازار رو ببرم و ایمانم رو نشون بدم به خدا

    و همینجا تعهد میدم که سعی و تلاشمو بکنم

    وقتی اذان مغرب رو گفت موقع اذان هدایتی باز از پنجره آسمونو نگاه کردم دوباره ابرا شکل پرنده بودن و رفتم از پشت بوم کلی عکس گرفتم

    دقیقا چند تا ابر قلب شکل بودن انگار پرنده ها موقع اذان داشتن خدارو تسبیح میگفتن

    خیلی زیبا بود خیلی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 969 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    110. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا

    وقتی داشتم 110 رو مینوشتم خندم گرفت، چرا؟؟

    چون شماره شناسنامه بابام هست و فردا 20 فروردین تولدشه و 14 سال هست که از این دنیای مادی جسمش رو ترک کرده و الان حضورش همه جا هست

    چقدر قشنگ، تا به حال اینجوری به مرگ نگاه نکرده بودم ، این دومین سالیه که من فروردین ماه و البته 20 خرداد که سالگرد پدرم هست دیگه هیچ غمی ندارم

    یه حس آرامشی دارم و از وقتی آگاه تر شدم آرام تر شدم

    قبل اینکه بخوام بیام سایت میخواستم نقاشی شروع کنم رنگ قهوه ای با قلمو برداشتم یه صدایی گفت نه اول برو سایت بنویس امروز چه حال خوبی داشتی و چه درسایی گرفتی ،بعد بیا نقاشی بکش

    اصلا هم قصدی نداشتم راجع به تولد پدرم بنویسم اینم کاملا هدایتی شد از 110 امین روز از روز شمار

    از صبح که بیدار شدم بگم

    چند روزه وقتی بیدار میشم زود میگم ببین ذهن من اگه با خدا حرف بزنی بهش وصل میشی و وصل شدن به خدا یعنی سلامتی یعنی حال خوب یعنی آرامش یعنی ثروت یعنی همه چی داری

    و شروع کردم مثل هر روز یک صفحه تو دوتا دفتر جدا مینویسم یکی دفتر عشق هست که گرفتم یکی هم سر رسید

    دفتر عشق جریان داره که بین من و خداست و خیلی دوستش دارم

    بعد من دیدم بهم پیام اومده که درخواست شما برگشت داده شده درخواست خسارت ،حاضر شدم و رفتم دفتر قضایی نزدیک خونمون

    انقدر کارمنداشون مودب و خوب بودن همین که منو دید شناخت گفت کاش زنگ میزدی نمیومدی این همه راه رو ، من کارتو درست کردم و ارسال کردم

    و بعد تشکر کردم و چند تا سوال پرسیدم و رفتم بیرون، رو بروی ساختمون یه پارک بزرگ بود گفتم خدا بریم که زیبایی هاتو ببینیم و کیف کنیم

    دلم میخواد پیاده از اینجا برم تا سوار اتوبوس خونمون بشم دو تا ایستگاه بی آر تی راهه که این راه کلش پارک بود

    درختایی که سبزیشون انقدر خاص و سبزه که واقعا لذت بخشه

    ساعت حدود 10:30 بود

    تا 12 پیاده پارک و گشتم

    قبل اینکه برم پارک با پله برقی از پل میخواستم رد بشم

    پامو که گذاشتم رو پله و وایسادم خود به خود گفتم خب، این پله برقی چه درسی برای من داره ؟؟؟؟

    خودم بلند جواب دادم ، که میدونم خودم نبودم، چون من هرچقدرم فکر میکردم همچین جوابی اصلا به ذهنم هم نمیرسید

    و درک کردم که درمداری قرار گرفتم که خدا به زبانم جاری میکنه تا من بلند بلند به خودم بگم و حرف بزنم

    یهویی گفتم ، خب طیبه ، الان داری میری با پله برقی بالای پل ، خدا اون بالاست و نوره و تو این پایینی و میخوای بری سمت خدا و قدم برداشتی حرکت کردی و مشتاقی که برسی به بالا

    تو الان پاتو ، پله اول گذاشتی مگه نه ؟؟؟؟

    خودم جواب دادم دوباره آره

    بعد گفتم خب الان ببین تو فقط یه قدم برداشتی ببین چه سریع داره بدون اینکه تو کاری بکنی تو رو میبره اون بالا؟؟؟؟

    اینارو میگفتم و فکر میکردم ، یاد این افتادم که تو ، یه قدم بردار، حرکت کن ، خدا ده ها قدم برای تو برمیداره افتادم

    و گفتم طیبه تا قدماتو بیشتر برنداری و قربانی ندی برای اهدافت خدا برات قدمی برنمیداره ها این امروز یادت باشه که تلاشتو بیشتر کنی

    خدا الان هدایتاشو دوباره گفته تو باز انگار وایسادی باید حرکت کنی تا مثل پله برقی تورو برسونه به سرعت به اون خواسته ات که هرچیزی که خواستی هست

    و بعد وقتی داشتم از پل ،دوباره با پله برقی پایین میومدم پامو گذاشتم رو پله بالایی، که حرکت میکرد سمت پایین ، یه لحظه عجول شدم ، یه حسی داشتم انگار که خودم پامو آوردم پله پایین تر و گفتم زود برسم پایین

    یهویی یه حسی بهم گفت ببین دقیقا از خدا و مسیر خدا خارج شدن هم همینه، وقتی داری میای پایین به خواست خودت و درسته که میسپری به خدا ولی عجله ای که داری برسی پایین واینستادی همون پله و رفتی

    و انگار نمیذاری خدا کارشو بکنه ،مثل این میمونه که تو از مسیر خارج میشی و درسته میدونی که از راه خارج شدی ولی باز میری بیرون

    و تا زمانی که دیگه عجله نکنی ، که همون چسبیدن به خواسته هست و رهاش نکنی خدا نمیتونه برات کاری انجام بده ،پس لذت ببر از مسیر و تکاملت با همین لذت هاست که طی میشه

    و همین حرکت کردن و قدم برداشتن به سمت خواسته ها و خداست

    وای خدای من ، الان این نوشته هارو که نوشتم یاد چند وقت پیشم افتادم که یه سری خواسته ها داشتم چسبیده بودم بهشون و این اذیتم میکرد ، حتی عجول بودم در فروش تابلوهام و یه نگرانی میومد سراغم که به قول استاد عباس منش فرکانس نداشتنشو میفرستادم

    الان با این درس از پله برقی که میخواستم رد پامو بنویسم یهویی یادم افتاد که من دیگه عجله ای ندارم

    امروز من انقدر از لحظه لحظه قدم برداشتنم تو پارک لذت بردم که اگر بنویسم کلی حرف هست

    حتی دیگه خیلی خیلی کمتر شده ، اهمیتی که دیگه نمیدم به دیگران ، که چی میخوان بگن

    و لذتم رو میبرم یهویی وایمیستم با برگای تازه جوانه زده درختا حرف میزنم خدا رو شکر میکنم بابت این همه زیبایی و به این فکر میکنم که تمام برگ ها از یه جوانه کوچیک از یه نقطه ،نقطه که نه از هیچ شروع میکنن به رشد و تکاملشون طی میشه تا به یه برگ بزرگ و زیبا تبدیل بشن

    وای که چقدر لذت بخشه داشتن این نگاه به همه چیز

    وقتی داشتم میرفتم، دیدین ؟؟؟، یه فواره از چمنا کل چمنارو آب میده ؟

    دیدم چمنا رو که آب میده و دایره وار میگرده آبش به راهی که مسیر پیاده روی هست هم میریزه و من اولش وایسادم فیلم بگیرم

    یهویی گفتم بذار دوباره بچرخه رد بشم خیس بشم

    یه حس فوق العاده ای داشت من از این کارا قبلا کرده بودم ، ولی همیشه با خجالت ، چون قبلا شنیده بودم اطرافیان میگفتن این دیوونه بازیا چیه بیرون ، زشته مردم میبینن میگن دختر دیوونست

    ولی همیشه این حرف و خجالتی که داشتم مانع از لذت بردنم میشد

    ولی امروز دو بار این کار و کردم و بدون هیچ گونه خجالت و اینکه بخوام به اطرافم نگاه کنم که کسی نباشه ،خیلی راحت وایسادم و خیس شدم و انقدر خوب بود که همه اش میخندیدم

    اون لحظه الان که دارم فکر میکنم، یه هیچ چیز فکر نمیکردم فقط و فقط میگفتم خدایا بیا این کارو بکنیم کیف داره و انجامش میدادم و به درختا به همه چی نگاه میکردم و میخندیدم

    خیلی لذت بخش بود تاحالا تنهایی انقدر حس خوب نداشتم از قدم زدن تو پارک

    چند تا دختر پسر که میدیدم انقدر با ذوق میگفتم عشق باشه براتون ،و خودم پر از عشق میشدم

    واقعا لذت بخش بود

    در صورتی که قبلا تنهایی نمیرفتم بیرون فقط میگفتم یه نفر باشه کنارم که تنهایی نرم یا حس تنهایی نکنم

    ولی الان دیگه همه چی عوض شده منم و خدا و حرف زدنم باهاش که یه وقتایی انقدر محو حرف زدن باهاش میشم که متوجه هیچی نمیشم

    جدیدا یه آهنگ ساختم و براش میخونم با آهنگ و از خدا میگم برای خدا

    داشتم میرفتم دیدم دوتا باغبان پارک رو تمیز میکردن

    با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم خسته نباشین دیدم زود جوری خوشحال شد و ذوق کرد و بهم گفت ممنونم سلام حالت خوبه ؟ وای یعنی کلی کیف کردم از ذوقش

    و خودمم انتظار نداشتم بگه سلام حالت خوبه؟؟؟

    که اون لحظه فوق العاده بود حالم

    الان که دارم مینکیسم دارم هم میخندم هم گریه میکنم خیلی حالم خوبه خیلی

    جوری بود که انگار یکی انتظار نداره از کسی یهویی بهش یه حرفی میگی و خوشحال میشه حالت اینجوری داشت

    و من همینجور داشتم با خدا حرف میزدم و به تمام زیبایی هاش نگاه میکردم و میخندیدم

    نمیتونم کامل حسمو بیان کنم خیلی حس خوبی داشتم ، انگار تو بهشت بودم ،خیلی حالم خوب بود احساس میکردم که هیچ فاصله ای بین من و خدا نیست

    قبلا من این همه زیبایی هارو وقتی میرفتم پارک انقدر ریز نگاه نمیکردم شاید سطی بود ولی الان میفهمم که چقدر حس خوبی داره

    از طبیعت زیباش عکس گرفتم از خودم و طبیعت زیباش ،از گلای خوشگل و ریزی که تو چمنا دراومده بود

    من عاشق قاصدکم ، وقتی میگرم دستم فوتش میکنم خیلی حس خوبی داره و وقتی فوتش کردم حس رهایی داشتن وقتی تو باد میرفتن

    چقدر خوبه که همه چی به اذن خدا در حال حرکت هستن

    وقتی داشتم به درختایی که برگای خشک شده شون هنوز رو درختا بودن و برگای سبز داشتن در میومدن نگاه میکردم گفتم ببین این یعنی هیچی بدون اذن خدا حرکت نمیکنه حتی این برگا که نیفتادن و رو درختن

    یه چیزی الان داره خوشحالم میکنه که من بیشتر یاد گرفتم که از هر چیزی درس یاد بگیرم و این پیشرفتم نسبت به روز قبل بیشتر شده

    تا میام به چیزی نگاه کنم یا حرفی میشنوم میگم چی باید ازش یاد بگیرم ؟؟

    خوشحالم که خدا هر رو بهم یاد میده و درکشم بهم میده خیلی دوستش دارم

    طولانی میشه بخوام ادامه رد پامو بنویسم تو یه دیدگاه دیگه مینویسمش تا رد پام بمونه و وقتی دوباره میخونمش از این همه عشق خدا لذت ببرم

    خیلی دوستتون دارم خانواده صمیمی استاد عباس منش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 969 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    67 امین روز از روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا

    این فایل منو یاد روزایی انداخت که تازه 4 ماه پیش آشنا شده بودم با سایت و دوست داشتم به خانواده ام بگم تا همه با هم این مسیر رو بریم

    ولی هرچی میگذشت میدیدم که اذیت میشم و تصمیم گرفتم دیگه کاری نداشته باشم و فقط روی خودم کار کنم

    ولی باز هم باید سعیمو بکنم تا اگر گاهی اوقات هم میگم اونم دیگه کاری نداشته باشم

    و از خدا میخوام بهم کمک کنه و بتونم که فقط و فقط روی خودم کار کنم

    و باهیچ کس کاری نداشته باشم و اگر کسی حرفی زد که دوست نداشتم اعراض کنم به سادگی و راحتی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 969 روز

    به نام ربّ

    سلام فاطمه جان مممنونم از نگاهت

    درخواست شکایتم از صاحب گالری که تابلومو پاره کرده بودن برگشت داده شده بود از دادسرا

    که رفتم گفتن حل شده و دوباره شکایت رو ارسال کردن به دادسرا و قراره یه روز تعیین کنه دادسرا و دادگاه که برم برای دادگاه بگم و خسارت تابلومو بگیرم

    درسته اتفاق به ظاهر بد هست برای یه نقاش که تابلوش پاره بشه ولی الان از این خوشحالم که دارم درس یاد میگیرم و خودمو فقط مسئول این جریان میدونم و با کمال میل از خدا خواستم که درساشو بهم یاد بده تا دیگه سعی کنم تکرار نشه

    آره درسته ،ولی منی که قبلا شاید اگر توجه میکردم ولی عمل نمیکردم به این درسا ولی الان احساس میکنم بیشتر شده این درسایی که باید بگیرم

    چون از وقتی خواستم از خدا که چه درسایی باید بگیرم ،خدا به من درکشم داده و این خوشحالم میکنه

    که مسیرم درسته و ادامه بدم

    خیلی خیلی سپاسگزارم از نگاه زیبات

    بهترین ها و بی نهایت ها از همه چیز باشه برات هم در این دنیا هم در آخرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: