مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین» - صفحه 61


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین»
    110MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین»
    28MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1135 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 966 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    110. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا

    وقتی داشتم 110 رو مینوشتم خندم گرفت، چرا؟؟

    چون شماره شناسنامه بابام هست و فردا 20 فروردین تولدشه و 14 سال هست که از این دنیای مادی جسمش رو ترک کرده و الان حضورش همه جا هست

    چقدر قشنگ، تا به حال اینجوری به مرگ نگاه نکرده بودم ، این دومین سالیه که من فروردین ماه و البته 20 خرداد که سالگرد پدرم هست دیگه هیچ غمی ندارم

    یه حس آرامشی دارم و از وقتی آگاه تر شدم آرام تر شدم

    قبل اینکه بخوام بیام سایت میخواستم نقاشی شروع کنم رنگ قهوه ای با قلمو برداشتم یه صدایی گفت نه اول برو سایت بنویس امروز چه حال خوبی داشتی و چه درسایی گرفتی ،بعد بیا نقاشی بکش

    اصلا هم قصدی نداشتم راجع به تولد پدرم بنویسم اینم کاملا هدایتی شد از 110 امین روز از روز شمار

    از صبح که بیدار شدم بگم

    چند روزه وقتی بیدار میشم زود میگم ببین ذهن من اگه با خدا حرف بزنی بهش وصل میشی و وصل شدن به خدا یعنی سلامتی یعنی حال خوب یعنی آرامش یعنی ثروت یعنی همه چی داری

    و شروع کردم مثل هر روز یک صفحه تو دوتا دفتر جدا مینویسم یکی دفتر عشق هست که گرفتم یکی هم سر رسید

    دفتر عشق جریان داره که بین من و خداست و خیلی دوستش دارم

    بعد من دیدم بهم پیام اومده که درخواست شما برگشت داده شده درخواست خسارت ،حاضر شدم و رفتم دفتر قضایی نزدیک خونمون

    انقدر کارمنداشون مودب و خوب بودن همین که منو دید شناخت گفت کاش زنگ میزدی نمیومدی این همه راه رو ، من کارتو درست کردم و ارسال کردم

    و بعد تشکر کردم و چند تا سوال پرسیدم و رفتم بیرون، رو بروی ساختمون یه پارک بزرگ بود گفتم خدا بریم که زیبایی هاتو ببینیم و کیف کنیم

    دلم میخواد پیاده از اینجا برم تا سوار اتوبوس خونمون بشم دو تا ایستگاه بی آر تی راهه که این راه کلش پارک بود

    درختایی که سبزیشون انقدر خاص و سبزه که واقعا لذت بخشه

    ساعت حدود 10:30 بود

    تا 12 پیاده پارک و گشتم

    قبل اینکه برم پارک با پله برقی از پل میخواستم رد بشم

    پامو که گذاشتم رو پله و وایسادم خود به خود گفتم خب، این پله برقی چه درسی برای من داره ؟؟؟؟

    خودم بلند جواب دادم ، که میدونم خودم نبودم، چون من هرچقدرم فکر میکردم همچین جوابی اصلا به ذهنم هم نمیرسید

    و درک کردم که درمداری قرار گرفتم که خدا به زبانم جاری میکنه تا من بلند بلند به خودم بگم و حرف بزنم

    یهویی گفتم ، خب طیبه ، الان داری میری با پله برقی بالای پل ، خدا اون بالاست و نوره و تو این پایینی و میخوای بری سمت خدا و قدم برداشتی حرکت کردی و مشتاقی که برسی به بالا

    تو الان پاتو ، پله اول گذاشتی مگه نه ؟؟؟؟

    خودم جواب دادم دوباره آره

    بعد گفتم خب الان ببین تو فقط یه قدم برداشتی ببین چه سریع داره بدون اینکه تو کاری بکنی تو رو میبره اون بالا؟؟؟؟

    اینارو میگفتم و فکر میکردم ، یاد این افتادم که تو ، یه قدم بردار، حرکت کن ، خدا ده ها قدم برای تو برمیداره افتادم

    و گفتم طیبه تا قدماتو بیشتر برنداری و قربانی ندی برای اهدافت خدا برات قدمی برنمیداره ها این امروز یادت باشه که تلاشتو بیشتر کنی

    خدا الان هدایتاشو دوباره گفته تو باز انگار وایسادی باید حرکت کنی تا مثل پله برقی تورو برسونه به سرعت به اون خواسته ات که هرچیزی که خواستی هست

    و بعد وقتی داشتم از پل ،دوباره با پله برقی پایین میومدم پامو گذاشتم رو پله بالایی، که حرکت میکرد سمت پایین ، یه لحظه عجول شدم ، یه حسی داشتم انگار که خودم پامو آوردم پله پایین تر و گفتم زود برسم پایین

    یهویی یه حسی بهم گفت ببین دقیقا از خدا و مسیر خدا خارج شدن هم همینه، وقتی داری میای پایین به خواست خودت و درسته که میسپری به خدا ولی عجله ای که داری برسی پایین واینستادی همون پله و رفتی

    و انگار نمیذاری خدا کارشو بکنه ،مثل این میمونه که تو از مسیر خارج میشی و درسته میدونی که از راه خارج شدی ولی باز میری بیرون

    و تا زمانی که دیگه عجله نکنی ، که همون چسبیدن به خواسته هست و رهاش نکنی خدا نمیتونه برات کاری انجام بده ،پس لذت ببر از مسیر و تکاملت با همین لذت هاست که طی میشه

    و همین حرکت کردن و قدم برداشتن به سمت خواسته ها و خداست

    وای خدای من ، الان این نوشته هارو که نوشتم یاد چند وقت پیشم افتادم که یه سری خواسته ها داشتم چسبیده بودم بهشون و این اذیتم میکرد ، حتی عجول بودم در فروش تابلوهام و یه نگرانی میومد سراغم که به قول استاد عباس منش فرکانس نداشتنشو میفرستادم

    الان با این درس از پله برقی که میخواستم رد پامو بنویسم یهویی یادم افتاد که من دیگه عجله ای ندارم

    امروز من انقدر از لحظه لحظه قدم برداشتنم تو پارک لذت بردم که اگر بنویسم کلی حرف هست

    حتی دیگه خیلی خیلی کمتر شده ، اهمیتی که دیگه نمیدم به دیگران ، که چی میخوان بگن

    و لذتم رو میبرم یهویی وایمیستم با برگای تازه جوانه زده درختا حرف میزنم خدا رو شکر میکنم بابت این همه زیبایی و به این فکر میکنم که تمام برگ ها از یه جوانه کوچیک از یه نقطه ،نقطه که نه از هیچ شروع میکنن به رشد و تکاملشون طی میشه تا به یه برگ بزرگ و زیبا تبدیل بشن

    وای که چقدر لذت بخشه داشتن این نگاه به همه چیز

    وقتی داشتم میرفتم، دیدین ؟؟؟، یه فواره از چمنا کل چمنارو آب میده ؟

    دیدم چمنا رو که آب میده و دایره وار میگرده آبش به راهی که مسیر پیاده روی هست هم میریزه و من اولش وایسادم فیلم بگیرم

    یهویی گفتم بذار دوباره بچرخه رد بشم خیس بشم

    یه حس فوق العاده ای داشت من از این کارا قبلا کرده بودم ، ولی همیشه با خجالت ، چون قبلا شنیده بودم اطرافیان میگفتن این دیوونه بازیا چیه بیرون ، زشته مردم میبینن میگن دختر دیوونست

    ولی همیشه این حرف و خجالتی که داشتم مانع از لذت بردنم میشد

    ولی امروز دو بار این کار و کردم و بدون هیچ گونه خجالت و اینکه بخوام به اطرافم نگاه کنم که کسی نباشه ،خیلی راحت وایسادم و خیس شدم و انقدر خوب بود که همه اش میخندیدم

    اون لحظه الان که دارم فکر میکنم، یه هیچ چیز فکر نمیکردم فقط و فقط میگفتم خدایا بیا این کارو بکنیم کیف داره و انجامش میدادم و به درختا به همه چی نگاه میکردم و میخندیدم

    خیلی لذت بخش بود تاحالا تنهایی انقدر حس خوب نداشتم از قدم زدن تو پارک

    چند تا دختر پسر که میدیدم انقدر با ذوق میگفتم عشق باشه براتون ،و خودم پر از عشق میشدم

    واقعا لذت بخش بود

    در صورتی که قبلا تنهایی نمیرفتم بیرون فقط میگفتم یه نفر باشه کنارم که تنهایی نرم یا حس تنهایی نکنم

    ولی الان دیگه همه چی عوض شده منم و خدا و حرف زدنم باهاش که یه وقتایی انقدر محو حرف زدن باهاش میشم که متوجه هیچی نمیشم

    جدیدا یه آهنگ ساختم و براش میخونم با آهنگ و از خدا میگم برای خدا

    داشتم میرفتم دیدم دوتا باغبان پارک رو تمیز میکردن

    با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم خسته نباشین دیدم زود جوری خوشحال شد و ذوق کرد و بهم گفت ممنونم سلام حالت خوبه ؟ وای یعنی کلی کیف کردم از ذوقش

    و خودمم انتظار نداشتم بگه سلام حالت خوبه؟؟؟

    که اون لحظه فوق العاده بود حالم

    الان که دارم مینکیسم دارم هم میخندم هم گریه میکنم خیلی حالم خوبه خیلی

    جوری بود که انگار یکی انتظار نداره از کسی یهویی بهش یه حرفی میگی و خوشحال میشه حالت اینجوری داشت

    و من همینجور داشتم با خدا حرف میزدم و به تمام زیبایی هاش نگاه میکردم و میخندیدم

    نمیتونم کامل حسمو بیان کنم خیلی حس خوبی داشتم ، انگار تو بهشت بودم ،خیلی حالم خوب بود احساس میکردم که هیچ فاصله ای بین من و خدا نیست

    قبلا من این همه زیبایی هارو وقتی میرفتم پارک انقدر ریز نگاه نمیکردم شاید سطی بود ولی الان میفهمم که چقدر حس خوبی داره

    از طبیعت زیباش عکس گرفتم از خودم و طبیعت زیباش ،از گلای خوشگل و ریزی که تو چمنا دراومده بود

    من عاشق قاصدکم ، وقتی میگرم دستم فوتش میکنم خیلی حس خوبی داره و وقتی فوتش کردم حس رهایی داشتن وقتی تو باد میرفتن

    چقدر خوبه که همه چی به اذن خدا در حال حرکت هستن

    وقتی داشتم به درختایی که برگای خشک شده شون هنوز رو درختا بودن و برگای سبز داشتن در میومدن نگاه میکردم گفتم ببین این یعنی هیچی بدون اذن خدا حرکت نمیکنه حتی این برگا که نیفتادن و رو درختن

    یه چیزی الان داره خوشحالم میکنه که من بیشتر یاد گرفتم که از هر چیزی درس یاد بگیرم و این پیشرفتم نسبت به روز قبل بیشتر شده

    تا میام به چیزی نگاه کنم یا حرفی میشنوم میگم چی باید ازش یاد بگیرم ؟؟

    خوشحالم که خدا هر رو بهم یاد میده و درکشم بهم میده خیلی دوستش دارم

    طولانی میشه بخوام ادامه رد پامو بنویسم تو یه دیدگاه دیگه مینویسمش تا رد پام بمونه و وقتی دوباره میخونمش از این همه عشق خدا لذت ببرم

    خیلی دوستتون دارم خانواده صمیمی استاد عباس منش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      فاطمه رستاخیز گفته:
      مدت عضویت: 1645 روز

      به نام خدایی که مارا به آسان ترین شکل ممکن به مسیر خواسته هایشان هدایت کرد

      به نام عشق

      چقدر کامنت های شمارو دوست دارم و کلی باهاشون ذوق میکنم

      چقدر خداوند قشنگ هدایت می‌کنه تا بنویسی و منم از نوشته هات درس بگیرم

      چه زیبا حس و حالت رو از برگشت تابلوت و انجام سریع کارهاست گفتی

      چقدر قشنگ به زبان نشانه ها توجه میکنی و حتی یه پله برقی ساده برات انقدر درس داره

      منم بعضی موقعا از ساده ترین چیزها درساشو یاد میگیرم و چقدر همه چی لذت بخش میشه

      عاشق اون حسی شدم که توصیف کردی که بدون خجالت تفریحی که دوست داشتی رو انجام دادی و چقدر تجربه لذت ها شیرینه

      واقعا هیچ برگی بدون اذن خداوند بر زمین نمی افته عاشقانه ادامه کامنت هاتو میخونم و چقدر خوشحالم که به کامنت های قشنگت هدایت شدم و اشک شوق ریختم

      خداروشکر میکنم که احساس سپاسگزاری عمیق تری با خواندن کامنت پیدا کردم و خیلی تحسینت میکنم

      در پناه خالقی باشی که قدرت خلق زندگی رو به ما داد

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        طیبه گفته:
        مدت عضویت: 966 روز

        به نام ربّ

        سلام فاطمه جان مممنونم از نگاهت

        درخواست شکایتم از صاحب گالری که تابلومو پاره کرده بودن برگشت داده شده بود از دادسرا

        که رفتم گفتن حل شده و دوباره شکایت رو ارسال کردن به دادسرا و قراره یه روز تعیین کنه دادسرا و دادگاه که برم برای دادگاه بگم و خسارت تابلومو بگیرم

        درسته اتفاق به ظاهر بد هست برای یه نقاش که تابلوش پاره بشه ولی الان از این خوشحالم که دارم درس یاد میگیرم و خودمو فقط مسئول این جریان میدونم و با کمال میل از خدا خواستم که درساشو بهم یاد بده تا دیگه سعی کنم تکرار نشه

        آره درسته ،ولی منی که قبلا شاید اگر توجه میکردم ولی عمل نمیکردم به این درسا ولی الان احساس میکنم بیشتر شده این درسایی که باید بگیرم

        چون از وقتی خواستم از خدا که چه درسایی باید بگیرم ،خدا به من درکشم داده و این خوشحالم میکنه

        که مسیرم درسته و ادامه بدم

        خیلی خیلی سپاسگزارم از نگاه زیبات

        بهترین ها و بی نهایت ها از همه چیز باشه برات هم در این دنیا هم در آخرت

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    A گفته:
    مدت عضویت: 1514 روز

    به نام خداوند مهربان

    سلام استاد و خانم شایسته عزیز

    راه های ارتباط با راهنمای درونتان را ذکر کنید ؟

    مهم ترین راه ارتباط با راهنمای درون این است که باور کنیم وجود دارد و این نیروی هدایت گر در درون ما است و به محض درخواست و ایمان به اینکه پاسخ می دهد به ما پاسخ خواهد داد این مهم ترین باور در این مورد است که الهامات درون را فعال کرده و از آن استفاده کنیم در تمام موضوعات و زمینه ها می توانیم از این الهامات بهره برداری کنیم و جواب تمام سوالات خود را از او بپرسیم به میزانی که به ان ایمان و باور داشته و تسلیم باشیم و روی عقل و منطق و تجربیات گذشته خود حساب نکنیم می توانیم از آن استفاده کنیم افراد بسیار زیادی بر روی تجارب بد گذشته ی خود تمرکز دارند و فکر می کنند اگر قبلا نشده اکنون هم جواب نمی دهد برای همین به الهامات خود عمل نمی کنند اما اگر تجارب نامناسب را نادیده بگیریم حتما جوابگو خواهد بود اما همواره ذهن منطقی ما مانع می شود هر چقدر بیشتر از الهامات خود استفاده کنیم زبان آن را خواهیم فهمید و می توانیم از آن استفاده کنیم ذهن ما جایگاه شیطان است و باید با شیوه هایی با آن مقابله کنیم راه تشخیص نجوا با الهامات الهی این است که الهامات احساس خوبی به ما می دهد و جنس احساس مشخص می کند که چه کسی با ما صحبت می کند

    برای خوب بودن احساس باید گفتگوهای درونی را مدیریت کنیم؟

    باید همیشه بر روی گفتگوهای ذهنی و نجواهای خود کار کرده و افکار مناسب را جایگزین کنیم و هیچ گاه افکار ما خود به خود خوب نخواهند شد بلکه برعکس آن است

    وقتی هنوز به ثروت دست نیافته ایم چگونه متوجه شویم ایراد از باورهایمان است یا باید صبر کنیم؟

    زمانی که بر روی باورهای خود کار می کنیم از همان لحظه نشانه های آن را خواهیم دید مثل پول پیدا کردن در خیابان و…..شاید عدد بزرگی نباشد اما نشانه های آن خواهد آمد باید مسیر درست را ادامه دهیم مشکل اینجا است که مسیر درست را ادامه نمی دهیم و فکر می کنیم نتایج خود به خود رخ داده است. وقتی متوجه می شویم مسیر ما نادرست است اشتباهات خود را بپذیریم و مسیر را تغییر دهیم. اگر قبول کنیم اشتباه کرده ایم می توانیم آن را اصلاح کنیم و اینکه به اشتباهاتمان اقرار کنیم نشانه ی احساس ارزشمندی بالا است باید همیشه بهترین خود را ارایه دهیم اما بهترین به نسبت خودمان باید سعی کنیم از روز گذشته خود بهتر عمل کنیم بهترینی وجود ندارد بهترین سلیقه ای است و در مقایسه با دیگران است

    همیشه سبک شخصی خود را داشته باشیم و به شیوه ی خود عمل کنیم.

    خدایا شکرت

    عاشقتونیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    سارا بذرافشان گفته:
    مدت عضویت: 1106 روز

    یا الله

    به نام خداوند کریم

    به نام خداوند رحیم

    سلام خدمت استاد عباس منش و بانو شایسته عزیز

    الهی شکر که مطالب جدید یاد گرفتم

    چون در مورد ارتباط با اطرافیان دچار تضاد شدم و خیلی اذیت می شم ولی با گوش دادن به فایل های روز شمار تلاش می کنم ورودی های ذهنم رو کنترل کنم و در این مسیر از پروردگار کیهان یاری می طلبم.

    الهی شکر

    خدا جونم شکرت که سلامت م

    خدا جونم شکرت که اینقدر درگیر رفتارها و کارهای خودم هستم که دیگه نمیتونم با دیگران بحث کنم

    خدا جونم شکرت که شادم و شادی را دوست دارم

    خداجونم عاشقتم

    خدا جونم خیلی هوامو داری سپاسگزارم

    الهی شکر

    ردپای من در روز شصت و هفتم از روز شمار تحول زندگی

    الحمدالله رب العالمین

    اللهم عجل الولیک الفرج

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    صدف گفته:
    مدت عضویت: 803 روز

    به نام خالق زیبایی ها

    “روز 67 ام سفرنامه”

    ما نه توانایی خوشبخت کردن دیگران رو داریم نه بدبخت کردن دیگران، فقط میتونیم اتفاقات و زندگی خودمون رو خلق کنیم

    دیگران هر دیدگاهی که دارن هر عقیده ای که دارن هیچ ارتباطی به ما نداره اجازه بدیم دیگران به سبک و عقیده خودشون زندگی کنن

    ما مسئول دیگران نیستیم حتی خداوند بارها توی قرآن به پیامبر میگه تو وکیل اونها نیستی

    کسی که در فرکانس دریافت پیام و هدایت خداوند باشه خودش از راههای مختلف اون پیام رو دریافت میکنه اگه در فرکانسش نباشه خودتو به در و دیوار بزنی اون نمیشنوه نمیفهمه

    در مورد من اینقد در مورد قوانین با دوستم صحبت میکردم میفرستادم فایلا رو براش اون اصلا گوش نمیکرد وقتی در مورد قوانینم صحبت میکردم اون حرف خودشو میزد چقد انرژی من هدر میرفت یعنی هر جواب دادن به دیگران و توضیح بیجا وقتی کسی از شما سوال نکرده باعث میشه

    انرژی خودتون پایین بیاد و پیشرفتی هم نکنین

    جهان خودش بلده و در نهایتم ارتباط ما قطع شد

    تا زمانی که همفرکانس باشیم هم مسیر باشیم میتونیم کنار هم باشیم وقتی تضاد فرکانسی ایجاد

    بشه از مدار هم خارج میشین

    تمرکزمون رو بزاریم روی خودمون اینو به خودم

    میگم که بارها در تله هدایت دیگران افتادم

    و امسال آگاه باشم و توی این تله نیفتم و انرژی

    خودم که سرمایه اصلی منه بیخودی هدر ندم

    امیدوارم همیشه شاد باشین و پر از نور و عشق خداوند️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    سید محمد رضا موسوی گفته:
    مدت عضویت: 924 روز

    سلام و درود خدمت انرژی مقدس خالق و فرمانروای کل کائنات و خالق آفرین من ،،

    سلام سلام تک تک دوستان گلم ،،

    آقا من دیگه ثروتمند شدم رفت چرا چون چندین روز که بعد از دریافت کردن الهی دوره فوق العاده عزت نفس از آسمان و زمین دارم هدایت میشم به دوره ی شگفت انگیز ثروت ،، خدایا صد هزار مرتبه شکرت چنان ذوقی کردم که دارم لحظه شماری میکنم برای استارت این آگاهی بی نظیر ،، خدایا شکرت ،،

    خیلی زیبا بود جواب های استاد عزیزم و مثال های عالی شون ،،

    خدایا صد هزار مرتبه شکرت برای این سایت مقدس و استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز ،،

    خدایا مرسیییییی عشقی که بعد از دوره استثنایی و مقدس قانون سلامتی دیگه مطمئنم این دوره ثروت هم منو ثروتمند و موفق خواهد کرد در تمام زمینه ها به یاری الله تنها رفیق ازلی ابدی خودم ،،،

    خدایا صد هزار مرتبه شکرت که ثروووووتتتتمند و شااااااد و سلامت هستم ،، :))))))

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  6. -
    مهرداد یوسفی گفته:
    مدت عضویت: 1254 روز

    به نام الله

    سلام به همه دوستان

    چقدر این فایلهای مصاحبه با استاد خوبه که افراد اون اشکلات و افکاری که نمیدونن راه حلش چیه از این طریق جواب میگیرن و ما هم استفاده میکنیم.

    راهنمای درون :

    من قبلنا که با این مباحث اشنا نبودم یکسری حرفها و ایدهایی تو زندگی بهم داده میشد و خب به بعضیها عمل میکردم و بعضیهارو هم به علت منطقهایی که داشتم عمل نمیکردم اما الان اون نجوای درون شاید خیلی اهسته باشه اما وقتی منطق رو بر میدارم اون نجوا رو میشنوم و به دفعات بیشتر که عمل کردم دیگه خیلی راحت منطق رو میذارم کنار و ازاون راهنما کمک میخام و باید خیلی روی خودم و باورهام کار کنم تا بیشتر و واضحتر باشه و ازش استفاده کنم .

    در مورد صبر کردن تا باورهای ثروت شروع به نتیجه دادن کنن .من همیشه روی باورهای ثروت کار میکنم چون فکر میکنم پاشنه اشیلمه و با مردم که معاشرت میکنم همشون در مورد ثروت باورهای غلطی دارن و حرف میزنن و من تا اون باورهای غلط رو میشنوم تو ذهنم تغییرشون میدم و حرفهای استاد که در مورد ثروت و ثروتمندان شنیدم یادم میاد .

    همه مردم به دنبال پول و ثروت هستن همیشه بهش فکر میکنن میترسن که تموم بشه و هیچ وقت هم ندارن من هم قبلا این افکار تو ذهنم میچرخید اما وقتی فهمیدم دارم به این افکار انرژی میدم از پول دور میشم دیگه بهش فکر نکردم و به نکات مثبت فکر کردم زیبایی هارو دیدم و پول خودش اومد تو زندگیم و باید بیشتر روی باورهام کار کنم ولی به پول نچسبم.

    خداراشکر میکنم که افکار و گفتگوهای ذهنم رو میفهمم و میدونم کجا ایراد دارم و بهترش میکنم

    در پناه الله یکتا شادو ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  7. -
    سماء گفته:
    مدت عضویت: 3761 روز

    بنام خداوند قادر مطلق

    سلام دوستای خوبم

    امروز 6 فروردین 1403 و روزشمار 67 هستم

    امروز تولد منه و به نظرم بهترین فایلی که میتونست بیاد همین بود من تو سالی که گذشت خیلی سعی در خوشبخت کردن بقیه و حال خوب بقیه کردم یجوری که کامل خودمو فرمواش کردم و کلا خودم رو یادم رفت این فایل یکی از مهمترین پاشنه اشیل های منو بهم یاداوری کرد شاید این فایل امروز اومد که من بدونم مهمترین کاری که باید در سال جدید زندگیم انجام بدم اینه که فقط من مسیول حال خوب و خوشبختی خودم هستم. من تو سالی که گذشت حتی سرمایه برای خودم جمع نکردم و همه پولم رو خرج رفاه و حال خوب بقیه کردم حتی برای خودمم خرج نکردم.

    اما به نظرم کافیه

    من دیگه باید به فکر خودم و منافع و خوشبختی خودم باشم

    امروز اینجا مینویسم که یادم بمونه در هر شرایطی اونی که اولویت داره فقط و فقط خودم هستم

    من میخوام امروز مسیولیت تمام خودمو بعهده بگیرم و دیگه منتظر کسی برای خوشبخت کردن من برای خرج کردن من برای خوشحالی من نباشم. اونیکه میتونه منو خوشحال کنه فقط و فقط خودم هستم.

    خدایا ازت ممنونم بابت تمام اتفاقایی که سرتاسر برایم خیر و خوشی بود

    خدایا ازت ممنونم که لحظه ای تنهام نمیزاری و همیشه و هر لحظه از رگ گردن به من نزدیکتری

    تو سال جدید خیلی بیشتر از هر سالی بهت احتیاج دارم پس حامی من باش مثل همیشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    رضیه واحداصل گفته:
    مدت عضویت: 1136 روز

    ب نام فرمانروای جهانیان

    سلام استاد نازنینم و سلام ب مریم جانم

    چقدر بهم چسبید شنیدن این فایل

    استاد من برخلاف بعضی از دانش اموزای دیگه

    با نظرات شما موافقم

    وبرای اثبات حرفاتون مخصوصا درمورد بحث توحید

    میرم و ب قرآن مراجعه میکنم

    و بعدش ب حرف شما میرسم

    ینی برای بهتر باور کردن حرفاتون و منطق پیدا کنم برای ذهنم

    اینکارو میکنم

    چون ذهنم خیلی مقاومت میکرد

    بعد ک هی بهش نشون میدادم ک بابا استاد ک از خودش نگفته نگاه کن

    تو قران هم گفته

    بعد نجواها هی کمتر میشد

    بازم هستن نجواهای ذهنم ک مخالفت میکنن با بعضی حرفا

    اما خیلی کم شده خدارو شکر

    استاد درمورد این دیدگاهی ک شما درمورد مسئول نبودن درقبال همسر یا فرزند

    من اینو قبول دارم ب شدت

    اما مادرم همیشه

    میگه ن تو چرا ب دنیا اوردی بچه ت رو

    میخواستی عذابش بدی

    میگم مگه من مسئول اینم ک همیشه حال خوب شادو خرم باشه

    اینو زمانی میگه ک من با همسرم دچار اختلافی میشم و باهم بحثمون میشه

    البته الان ک دیگه اصلا هرچی هم بشه ب زبون نمیارم و با خانواده م درمیون نمیزارم

    چون فهمیدم ب نفع منه اینکار

    خداروشکر میکنم بابت وجود شما

    ازتون سپاسگذارم برای فایل های ارزشمندتون

    دوستون دارم

    In god we trust

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2469 روز

    روز 110

    روز شمار تحول زندگی من فصل 4

    مصاحبه با استاد | قسمت 10

    خدایا شکرت شکرت سلام خدا ی مهربونم

    سلام خدا جونم

    سلام صبح زیبایم

    چقدر خوشحالم برای یک روز دیگری از این هوای بهاری

    خدایا شکرت برای شنیدن صدای این پرنده ای که نمی‌دونم اسمش چیه!!!؟

    مثل اینکه صدای پرنده ای خاصی هستش .. چههههههه چههه شو کشیده می خونه . انگار یکجور خاصی می خونه خدایاااااا شکرت ..

    بعدش صدای قار قار کلاغ رو دارم می شنوم .. خلاصه دارم روی صدای زیبا و آرامش بخش تمرکز می کنم .. یعنی می‌خوام روی عزت نفس و روابط و معاشرت روی روابط درست و مناسب و صداهای زیبا تمرکز کنم به زیبایی های بیشتری توجه کنم .. کنترل ذهن بیشتری داشته باشم…. انگار یک تضادی برام پیش اومده که بهم میگه روی این موضوع بصورت لیزری تمرکز کن

    الان خونه ی خاله جانم هستم روز گذشته به اتفاق خواهرم و پسر و دخترش و.. من و دخترم منزل خاله جانم دعوت شدیم .. یعنی خواهرم اینا اول از کرج اومدند پردیس منزل ما شب پیش مون ماندن و فرداش ناهار منزل خاله جانم دعوت شدیم ..( الان صدای چههههه چهههه پرندگان دیگر داره به کوشم میخوره انگار همه شون بنوبت تعدادشون زیادتر شده و صدای بغبغووووو بغبغووی کبوتر میاد بیشتر دارند تسبیح خداوند رو بجای می آورند خدایا شکرت .. خدایا شکرت برای این صداهای خوش آواز بینظیرت) تمرکز بر زیبایی ها

    الان صبح نه چندان زود. 6:13. دقیقه ی صبح هستش ..

    اصلا بذارید داستان این چند رو عید دیدنی امسالم رو بگم که بفهممم با خودم چند چندم .. خواهر اینا همون روز اول عید چهارشنبه می خواستند ریسه بشند و بیان اینجا خونه مون…. وووواااای خدای من .. حالا مگه چه خبر شده که همون روز اول عید دیدنی باید طبق رسوم کله ی سحر انجام بشه !!!؟؟؟ منو و دخترم اصلا آمادگی و پذیرای میهمون رو نداشتیم حتی اگر نزدیکترین شخص مثل خواهرم اینا باشند .. خلاصه خیلی محترمانه به خواهرم گفتم ما خیلی خسته هستیم بخاطر کارهای قبل عید و همچنین دخترم مرجان چند روز بخاطر کارش سرش شلوغ بود و تازه می خواست توی عید هم استراحت کنه و هم اتاقشو زیر و رو تمیز کنه .. با اعتماد بنفس به خواهرم زنگ زدم و گفتم اگه اشکالی نداره شماها روز جمعه بیاین(عزت نفس) و گفتم ما فعلا آمادگی نداریم

    آنها هم قبول کردند …

    یعنی برای هر چیزی اول الویت رو باید بخودم بدم..

    خلاصه جمعه بعد ظهر بصرف ناهار اومدند و کلی هم پذیرایی کردم و شب هم تولد دخترش رو با درست کردن یک کیک خوشمزه توت فرنگی جشن گرفتیم و خوش گذشت البته همراه با کلی کار و خستگی .. یعنی واقعا دیگه اصلا حوصله ی هیچ نوع شلوغی رو ندارم . فقط دوست دارم روی خودم کار کنم و توی سایت باشم و خلوت خودم رو داشته باشم

    ولی عید و عید دیدنی هاش جزو آداب رسومی هست که بعضی خیلی چیزای خوب و قشنگم ولی یکسری مراسم هاشو اصلا دوست ندارم … انگار وقت تلف کردنع..

    خلاصه بماند که تمام برنامه های روتین زندگیم بهم خورده یعنی این موضوع برام اصلا خوشایند نبود چون دوست دارم شبها زود بخوابم و روی دفتر شکرگذاریم و خودسازیم و سایت و عقل کل و غیره و مدیتیشن کار کنم و زود بخوابم و صبح زود سحرگاه سرحال بیدار بشم و برنامه های صبح گاهی مو انجام بدم .. ولی کلا تمام برنامه های شخصیم بهم ریخته بود ( این تضاد رو باید حلش کنم) یعنی واقعا اصلا دوست ندارم وقفه ای توی مسیرم برام پیش بیاد .. بخصوص برای کنترل ورودی های ذهنم که چنین اشخاصی توی همون مسیر 99٪ درصدی ها هستند … درسته آنها از نزدیکان و عزیزانم هستند ولی واقعا هر روزی که میگذره بیشتر از همیشه بحث مدارها رو درک می کنم ..

    واقعا مدارها مثل همون آهن ربا عمل می کنه .. اگه دو قطبی که همدیگر رو جذب نمی کنند هر کاری که بکنی اصلا امکان نداره بهم وصل بشن ((( وووای خدای من یهویییی صدای قار قار های قشنگ کلاغ ها رو بهمراه چچچچهه چچچچههههه پرندگان رو می شنوم خداییاااا شکرت. .. قانون توجه.) ولی اگر آن دو قطبی از آهن ربا که همدیگر رو جذب می کنند.. خیلی راحت و آسون بهم وصل میشن .. تازه هر چقدر قدرت آن آهن ربا بیشتر باشه راحتر و زودتر بهم وصل میشن حتی اگر فاصله ها دور تر باشه ( من این موضوع رو با آهن رباهای مختلف تست کردم هر چند توی یکی از فایل های زندگی در بهشت استاد یک آهن ربای قوی داشت و راجبش صحبت کردند))))

    خلاصه تا فردا ظهرش طول کشید تا جمع و جورشون کنم و آماده ی مهمونی بسمت تهران و خونه ی خاله جانم بشیم. ..

    حالا داستان اصل کاری که برام یک تضادی شده از اینجا شروع شد.. خیلی خوش و خرم داشتیم از درب خونه می‌رفتیم داخل ماشین بشینیم که خواهرم و پسرش سرِ پشت فرمون نشستن با هم کَل کَل می کردند بعدش خواهر طبق روال همیشه اش کوتاه اومد و قربون پسرش رفت و سوییچ هم دست پسرش بود و بعدش پسر خواهرم اعلام کرد.. می خوام موزیک بلند بلند بذارم هر کی نمی خواد.. با من نیاد .. که منم یهویی گفتم.. باشه .. من با تو نمیام چون اصلا از صدای بلند موزیک توی فضای در بسته ی ماشین احساس خوبی ندارم …

    که یهویی موج های منفی از طرف خواهرم و همچنین دخترم بسمت من پرتاب شد .. اینکه ووووااااااای تو چقدر ررر غر میزنی .. حالا برای این آهنگ ها .. مگه چیع؟؟؟ حالا این دوست داره آهنگ بشنوه . یکی خواهرم گفت و یکی دخترم می گفت ..

    خلاصه اینجا بود که داشتم منصرف میشدم برای رفتن با ماشین آنها … یعنی دو تا ماشین بود که دختر خاله ها با هم بودند و می خواستند با هم تنها باشند.. و یکی هم ماشین خواهر و پسرش که مجبور بودم با اینا باشم حالا اومدم سوار ماشین شدم و حرکت کردیم که پسرش هم سیگارشو روشن کرد و صدای موزیک رَپ هم بلند کرد و نه تنها موزیک صداش بلند بود پسرش هم بلند بلند می خوند … خواهرم هم عقب نشسته بود .. مثلا به من احترام گذاشتند و اصرار اصرار تو باید جلو بشینی خب ولی برای من اصلا این به اصطلاح احترام گذاشتند خوشایند نبود … این برای من بیشتر حکم ناهماهنگی رو داشت … خلاصه تمام این مسیر پردیس تا انتهای بلوار کشاورز منزل خاله جانم رو بدون اینکه اصلا لذتی ببرم و با نجواهای ذهنم طی شد و بلاخره رسیدیم خدا رو شکر

    ولی میدونید توی همون مسیری که لذت نبردم داشتم به چی فکر می کردم؟؟؟؟؟

    همانطور داشتم به آسمون نگاه می کردم و انگشتم رو گذاشته بودم توی گوشم که مثلا صدای آن کلمات چرت و پرتی که توی رپ می خوند رو نشنوفم ولی امکان پذیر نبود

    هی داشتم با خودم صحبت می کردم ..

    بخودم گفتم رویا خانم حتما باورهات اشکالی در این زمینه ها داره که امروز با این تضاد ها روبرو شدی … همین طوری داشتم با ذهنم گفتگو می کردم.. دلم می خواست از اون ماشین می پریدم بیرون ..و یا کلی باهاشون بحث می کردم و اعتراض می کردم …

    ولی کنترل ذهن کردم و پیش خودم گفتم … رویا الان وقتش نیست که بخوام درس عبرت به کسی بدم .. چون اشکال از خودم هستش … چون حتما باورهای نامناسب بودند که چنین ناخواسته ای رو داری تجربه می کنی..

    حتما این تضادها که نشانه ها و هدایت های خداوند هستند دارند منو بسمت خواسته ام هُل میدن .. یا بقول استاد خواسته هام رو بوضوح و شفافیت میرسوننن..

    پس بجای اعتراض کردن و توضیح دادن برای رفتار نامناسب آنها باید اعراض کنی زیپ دهنتو ببند و ذهنتو کنترل کن تا سر فرصت به این موضع بطور اساسی فکر کنی و ریشه یابی کنی ..

    پس اومدم از خودم سوالاتی کردم

    بقول استاد .. با سوالات خوب به جواب خوب هم میرسم..

    حالا شروع کردم به سوال کردن.. این که اصلا چرا چنین مسعله ای باید تحمل کنم؟؟؟

    چرا باید نگران این باشم که مهمون هام ازم ناراحت نشن؟؟؟

    چطور ناراحتی من برای آنها مهم نبود ولی ناراحتی اونها باید برام مهم می بود؟؟؟؟

    یا اصلا چرا من باید همیشه کوتاه بیام و عقب نشینی کنم بخاطر خواسته ی دیگران؟؟؟؟؟ البته نقطه ضعفم بیشتر برای نزدیکانم اینجوری هست..

    یا اصلا چرا خواسته ی من برای اونها مهم نبود ولی خواسته ی بیخودی آنها برای من مهم بود؟؟؟؟؟

    اینکه چرا در چنین شرایطی هستم که مجبور باشم با اینا خودمو هماهنگ کنم؟؟؟؟

    اینکه وقتی با کسی هم مدار نیستم و احساس خوبی از اون شرایط ندارم چرا باید ذهنمو درگیر کنم ؟؟؟

    اینکه چرا شجاعت حرف زدن رو برای خواهرم نداشتم؟؟؟

    خب مثلا اگه حرفمو بهش میزدم اینقدر خودخوری نمی کردم

    یا اگر حرفمو بهش میزدم فوقش بهش بر می خورد و می خواست قهر کنه و یا جو سازی کنه و منو وادار کنه که باهاش بحث کنم.. و در حد خودش فرکانس مو بیاره پایین …

    خب چرا همش نگرانی؟؟؟؟

    چرا نگران این هستی که مبادا ارتباطم با خواهرم و دختر و پسرش بهم بخوره ؟؟؟؟؟

    خب بهم بخوره … بهتررررررر

    وقتی هم مدار هم نیستیم چه بهتر که جهان خودش دست بکار بشه و این فاصله رو ایجاد کنه ..

    خدایاااا خودت کمکم کن .. بعضی ها رو خودم جسورانه گذاشتم کنار ولی بعضی ها رو جهان باید برام انجام بده .. طبق قانون کبوتر با کبوتر

    ووووووااااااای

    خدای من هزاران سوال برام پیش اومد .. و از روز گذشته این مسایل رو دارم با خودم مرور می کنم تا به الان که از خواب بیدار شدم از ساعت 6 صبح بیدار شدم دارم با خودم فکر می کنم و می نویسم

    یعنی می خواستم این موضوع رو با خودم حل کنم و به اصطلاح با خودم به صلح برسم بعدش بیام اینجا بنویسم ولی خودم می‌دونم که اشکال کار من کجاست ..

    یعنی خودمو مسعول تمام این رفتارها می‌دونم ..

    یعنی صد در صد باورهام اشکال دارند که با چنین ناخواسته هایی روبرو شدم …

    یعنی جوابشو می‌دونم ..

    بقول استاد اگه تمام جنبه های زندگی مون رو روی یک کفه ی ترازو بذاریم و مبحث عزت نفس رو روی یک کفه ی دیگر ترازو بذاریم عزت نفس بیشتر از همه چیز سنگینی می کنه

    پس باید شروع کنم روی خودم کار کنم

    باید از خداوند بخوام که وقت و فرصت کافی و انرژی لازم رو بهم بده تا بتونم خیلی بیشتر روی باورهای عزت نفس تمرکز کنم

    روی باورهای روابط بیشتر کار کنم …. روی باورهای استقلال پولی و مالی و فراوانی بیشتر کار کنم … روی باورهای آزادی عمل بیشتر کار کنم اینکه آزادی عمل در انجام دادن هر کاری رو باید داشته باشم .. باید بیشتر روی خودم کار کنم …

    وقتی عزت نفسم بالا باشه خیلی راحت حرفمو میزنم و میگم… همینقدر خواسته های شما برای خودتون مهم هستش .. خواسته ی منم برای خودم مهم هستش پس هیچ اجباری نیست که بخواهیم با هم بحث کنیم.. و یا بخواهیم خواسته هامون رو بهم تحمیل کنیم … خیلی راحت جداگانه می تونیم به عقاید هم دیگه احترام بذاریم . اصلا چه اجباریع که با هم به مهمونی بریم … دلیلی نداره کسی بخواد آرامش منو با رفتارهایی ناخواسته بهم بریزه….

    یعنی از خداوند خواستم در این سال جدید 1403 روی تغییر باورهای و تغییر شخصیم خیلی خیلی کار کنم و خودمو تغییر بدم ..

    امروز خیلی خوشحالم که با این تضادها به خواسته هام بیشتر فکر کردم و اینها تمامش هدایت های خداوند هستش که داره بهم مسیرمو نشونم میده …. داره راه درست و قشنگ رو بهم نشون میده..

    خداوند داره با این آدمها و رفتارهاشون بهم میگه اصلا مسیر من و آنها با هم کاملا جدا هستش..

    پس من با کار کردن روی خودم و تغییر باورهایم می تونم شرایط دلخواهمو خلق کنم و جهان بقیه ی کارها رو خودش انجام میده..

    باید تمام فایل های استاد رو ببینم و نت برداری کنم و کامنت های دوستان رو بخونم در زمینه ی باورهای عزت نفس و لایق بودن آنقدر بنویسم تا تبدیل به باورهایم شود

    باورهای توحیدی

    باورهای وفور و فراوانی پول و ثروت ..

    مهم ترین ویژگی عزت نفس که می توان آن را بالاترین درجه از عزت نفس نامید، توانایی کنترل ذهن نام دارد.

    خدایا شکرت که ما را هدایت می کنی بسمت راه حل ها و پاسخ های درست و مناسب و صحیح تا باورهای بهتری بسازیم، سپس با تکرار و تکرار و تمرین این باورها مون باعث اجابت خواسته هامون میشه. چون طبق قوانین به هر آنچه که توجه میکنیم تبدیل به باورها مون میشود و هیچ چیز از احساس خوب داشتن مهم‌تر نیست و تا بتوانیم از عهده کنترل ذهن مون بر بیایم

    خدایا نور تابانم باش تا مسیرم به نور و روشنایی و عشق الهی خودت تابان و درخشان درخشنده باشد

    ما هر لحظه در حال ارسال فرکانسهایی به جهان ،هستیم و جهان هم مطابق با فرکانسهامون اتفاقات،شرایط،موقعیتها و ایده ها رو وارد زندگیمون میکنه.خدایا شکرت

    احساس خوب=اتفاقات و شرایط و نتایج خوب

    احساس بد=اتفاقات و شرایط و نتایج بد

    خدایا من حمایت تو را با خودم همراه می کنم تا دستی فراتر. از دست ها و قدرتی بالاتر از قدرت ها برای من در کار باشی جهت رشد و پیشرفت های ظرف وجودم تا بتوانم شخصیتم را تغییر دهم … تا آرامش بیشتری را داشته باشم .. تا لذت بیشتری را وارد تجربه ی زندگیم کنم.. تا بهترین ورژنی از خودم باشم ..و دستی از دستان فرشتگان الهی آت را همراهم کنی برای توانگری ام تا پشتیبان و و محافظ و حامی و هدایتگرم باشی

    خدایااا تنها ترا می پرستم و تنها از تو آری می جوییموَتَوَکَّل عَلَى اللَّهِ ۚ وَکَفىٰ بِاللَّهِ وَکیلًاو بر خدا توکّل کن، و همین بس که خداوند حافظ و مدافع باشد!

    خدایاا ممنون و سپاسگذارم

    IN GOD WE TRUST

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    رضیه واحداصل گفته:
    مدت عضویت: 1136 روز

    ب نام خداوند هدایتگرم

    سلام استادجان و مریم جانم

    استاد راجب اون تناقض توی حرفا

    واقعا ادما باید خوشحال باشه و افتخار بکنه چرا

    چون مثلا خودمو میگم

    یک عادتایی داشتم یا رفتار یا حرفایی میزدم ک الان اونکارارو نمیکنم

    و آدم تغیر میکنه حالا یا پیشرفت یا پسرفت

    یا راکد میمونه

    چقدر برای خودم خوشحال شدم ک

    تغییر کردم

    و همچنان روی بهتر شدنم تمرکز کردم

    چقدر حرفاتون بهم آرامش بیشتری داد

    و دلم قرص شد

    ک ایول خوب داری پیش میری

    واقعا آدم درخت ک نیس

    خب تغییر میکنه

    برای خودم خیلی خوشحالم خدارو سپاس میگم

    برای وجود شما

    ک باعث حال خوب من میشید

    باعث عمل کردن ب حرفام شدین

    زندگیم رو به بهبودی داره میشه

    عاشق خدام ک شمارو بهم معرفی کرد

    و سمت شما فرستاد

    دوستون دارم

    موفق و پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: