این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و گرامی و خانم شایسته و تمامی دوستان..
تهران تاریخ 1404/07/25 ساعت 12:04
سپاس از استاد عباسمنش بابت آگاهی های ناب و بیداری که در اختیار ما قرار میدهند…
من پارسا توسط کتاب صوتی رویاهایی که رویا نیستند هدایت شدم توسط گفته های استاد عباسمنش و یه جورایی الهام شد که لیسانس روانشناسی رو ادامه بدم و با توجه به اینکه چند واحد از دیپلم رو پاس نکرده بودم الان خیلی محکم و قوی پیگیر دیپلم خودم هستم …
انشالله به زودی دوره لیسانس رو هم آغاز میکنم و یه جورایی یه حسی به من گفت تو لایق بهترین جایگاه و مقام و رتبه در ایران و جهان هستی و خودت رو دست کم گرفتی و از محیط و وابستگی خونه جدا شدم و روی دوره عزت نفس کار میکنم و سایر فایل های هدیه استاد عباسمنش.
و اینکه خیلی اوقات به حسی از دوران خیلی سن کم که داشتم یه جورایی خیلی بیشتر از بقیه متوجه مسائل و ارتقاء و بهبود شرایط بودن و خیلی سختم بود کسی به من تذکر و یا نصیحتی در مورد موضوعی کنه و من سعی در بهبود خودم داشتم
ولی نمیدونم چی شد که به مدتی هست راکت شدم و به جورایی بلاتکلیف که با یاری دورههای استاد بزرگوار دارم مراحل و مرحله به مرحله جلو میرم…
در مورد سوال های این فایل ارزشمند…
سوال 01…..
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت رو اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود ؟؟
چه نتیجه ملموسی داشت؟؟
در مورد گرفتن مدرک دیپلم خودم که حدودا چندین سال بود میرفتم و آمار میگرفتم و مجدد رها میکردم و باز یه جورایی یه معامله باز و حال بد رو به همراه داشت و اینکه الان حدوداً دو ماه هست که توسط (کتاب رویاهایی که رویا نیستند فصل 01)
توانستم خیلی محکم و جدی پیگیر باشم و انشالله تا دی ماه سال 1404 دیپلم خودم رو کسب کردم و برای ادامه تحصیل رشته روانشناسی رو آغاز میکنم شکرت و اینکه احساس ارزشمندی و قوی بودن بیشتری میکنم طبق آموزه های (دوره عزت نفس).
سوال 02….
در چه مواردی نشانه های تغییر رو دیدی ولی جدی نگرفتی ؟؟ بعداً چه هزینه هایی برای فرار از تغییر پرداخت کردی ؟؟
خداوند خیلی واضح به من میگفت برو پیگیر دیپلم باش…
حالت عادی چند سال پیش میتونستم همون دیپلم رو با هزینه های خیلی کمتر و راحت تر بگیرم ولی بخاطر دوستی های بیخودی و پشت گوش انداختن و توجه به حرف دوستان و اینکه سواد اصلا مهم نیست و از این حرف های بیخود به راه های الکی و عدم پیشرفت کشیده شدم و به جورایی خودم رو دست کم گرفتم ولی الان با چندین برابر بیشتر از قبل دارم اون کار رو انجام میدم ….
سوال 03……
و الان دیگه برای خودم زندگی میکنم و توجهی به حرف و یا تایید و عدم تایید دیگران ندارم و یه جورایی همه کارها و مسائل خودم رو برای همه توضیح میدادم و این باعث میشد که با اون کار انجام نشه و یا دیگران من رو منصرف کنند و بعد از دست خودم ناراحت میشدم و افسوس میخوردم ولی الان خدا را شکر خیلی روی خودم دارم به لطف دورههای استاد عباسمنش کار میکنم….
خیلی سپاسگزارم که این پروژه رو استارت زدید و برای بهبودش کلی زحمت کشیدین
خداروشکر که دوره احساس لیاقت رو هم دارم و میتونم باهم شروع کنم.
استاد بزرگترین ضعف من عصبی بودنه سالهاست دنبال راهی هستم که حالم رو خوب کنم و با آشنایی با شما خیلی تغییر کردم ولی هنوزم هست و خیلی عجیب، یعنی بعضی وقتا چند ثانیه که حواسم نیست ذهنم رفته دنبال بحث و دعوا
دلیل عصبی شدنم گفتگو های منفی درونیه که اونم از توجه به نکات منفی بوجود میاد. دوباره اونم چند ثانیه که حواسم نیست یه گفتگوی منفی شروع میشه و اگر زود نتونم جلوشو بگیرم دیگه قوی میشه و میره… بعضی وقتا خیلی بهم فشار میاره
چند وقت پیش نزدیک بود با یکی درگیر بشم.سر کنترل نکردن ذهنم.
چیزیم که باعث شد این کامنت رو بنویسم این بود که دیشب یه خواب دیدم: با خانواده نشسته بودیم و من شروع کردم به گیر دادن به پدرم که چرا تغییر نمیکنی و همینطور ادامه دادم بعد یه دعوایی شروع شد که چند نفر اونجا زخمی شدن و کلی داستان و … من از خواب پریدم و فهمیدم که قضیه خیلی داره جدی تر میشه و باید فکری به حال خودم بکنم وگرنه برمیگردم به قبل از آشنایی با سایت و شاید حتی بدتر
باور محدود کننده من در این مورد این بوده که:تغییر این مسئله کار خیلی سختیه، بعضی وقتا دیگه حس میکنم واقعا ناتوانم و میگم مغز من دیگه اینطوری برنامه ریزی شده دیگه چیکارش کنم
ولی از خداوند خواستم که کار رو برام آسان کنه و ازش سپاسگزارم
میخوام جدی تر دوباره دوره ها رو شروع کنم و این پروژه هم کلی بهم کمک خواهد کرد چون کلی از دوستان در مورد تغییراتشون صحبت میکنن و مینویسن و ازشون سپاسگزارم.
اخرین باری که قبل تضاد تغییر کردم واقعا زیاد فکر کردم خیلی کم بوده ولی یه نمونه که یادم اومد من پسرم وقتی متولد شد اون موقع که میخزید و قبل از این که راه بره من چیدمان خونه رو تغییر دادم و به نحوی چیدم که وقتی راه رفت مشکل ساز نباشه و نتایج عالی گرفتم پسرم امنیتش حفظ شد به خودش اسیبی نزد و من راحت بودم لازم نبود مدام کنترلش کنم مثلا دست به وای فای نزنه دست به تلوزیون نزنه من در کمال ارامش و راحتی بودم و پسرم هم در کمال ازادی کنجکاوی های خودش رو داشت
سوال دوم در مورد سلامتی بود نشانه هایی دیدم مثلا مشروب میخوردم و سیگار میکشیدم نشونه ها میومدن با سرفه و سردرد و غیره جدی نگرفتم بعد از مدتی با کلی عذاب و اذیت شدن و دکتر رفتن و زمان و انرژی تلف شدن اینارو ترک کردم
اگه به اون موقعیت برگردم همون اول خیلی جدی میگیرم نشونه ها رو بیشتر فکر میکنم و به سلامتی واسایش خودم الویت میدم و هرگز به خودم اسیب نمیزنم که این دیدگاها رو دوره احساس لیاقت بهم داد
باور محدود کننده که باعث میشد تغییر ندم خودمو این بود که دنیا ارزش نداره اگه با سیگار و مشروب حال میکنی حال کن
باور این بود خوش بگذرون
باور این بود تو که نمیتونی با چیزهای بهتر حال کنی با همین سیگار خودتو خوش کن
باور این که بزار خودمو نابود کنم و ضربه بزنم که زود زندگیم تموم بشه
واقعا باورهای نابودگر زیادی داشتم
و چطور این باورها رو تغییر دادم؟ با سایت و استاد عباس منش اشنا شدم زندگی در بهشت و سفر به دور امریکا رو دیدم چشام باز شد کامنت هاروخوندم دیدم ملت جور دیگه فکر میکنن منم کم کم تغییر کردم
اولش که بگم چقدر خوشحالم که این مسیر واقعا همش هدایت های خداست رد پای خداست !
من چند وقتی بود تصمیم گرفته بودم که روی دوره احساس لیاقت یه بار دیگع کار کنم !
چرا ؟ چون احساس میکردم کمی به آگاهی های دوره لیاقت برای شغل و کارم و برای روابطم نیاز دارم که باز هم مثل قبل برام قوی باشه !
با یه انرژی بالا شروع کردم به گوش دادن جلسه اول
تکمیلی اش و دوم ولی باز یع چیزی توی ذهنم هی رژه میرفت( داشتم خودمو با قبل خودم که در مدار بالا تری بودم مقایسه اشتباه میکردم که تهش حال منو بد میکرد )
میگفتم که نه اون موقع که جلسه های لیاقت رو گوش میدادم چون اولین بار شنیده بودم برام خیلی معنا دار تر بود بیشتر تغییر کردم و ایت جور بهانه های ذهنی برای محدود کردن من منم که پررو تر از این حرفا بهش گفنم ببین تو اکر واقعا میخایی روی خودت کار کنی پس ایت روندی هست که همیشه باید در پیش بگیری
یهو همون لحظه استاد تو یکی از فایل هاش گفت
احساس لیاقت چیزی نیست که با یه بار گوش دادن حل بشه باید همیشه همیشه گوش بدیم و رو خودمون کار کنیم !
بعد یهو به خودم گفتم اسما بهونه رو بزار کنار و برو گوش بده
بعد از رهایی از این بحث ها یهو دیروز که تو سایت اومدم دیدم (بووووممممممم )بعله استاد فایل جدید پروژه جدید قرار داده که توتوروتووووو توتوروتوووو چقد خوشحال شدم خدایاشکرت
یادمه پارسال دقیقا همچین پروژه ایی رو روی سایت برای ما قرار دادید و ما چقد با اون گام به گام برداشتن و خانه تکانی ذهن مون مسیر برامون راحت و روان تر شد خدایاشکرت
………..
•بریم سراغ سوال اول :
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
من کلا یادم نیست خیلی اینجوری شده باشم چرا ؟
چون همیشه باید یع اتفاقی میوفتاد تا من تغییر میکردم این خود خود حقیقت منه !
همیشه چه در روابط
چع در کار
چه در هر چیزی
باید با اولین تضاد ک بر میخوردم حالا به فکر تغییر کردن میوفتادم همون هم تغییر کردنی که با زور و اجبار بود و از سر مجبوری چرا ؟ چون باید تغییر میکردم که شرایط نادلخواه تغییر میکرد !
اگر مثال اشتباهی نمیزنم و بد متوجه نشدم بزارید یع چیزی رو براتون توضیح بدم !
من بهمن سال 402 بود که از یع رابطه ایی خودم زودتر اومدم بیرون! شاید اون رابطه بهتر میشد شاید همه چی تغییر میکرد ولی حسی بهم میگفت باید از اون رابطه بیایی بیرون !
بعدش که از رابطه اومدم بیرون یهو متوجه شدم اوه اوه به به من دچار چه شرکی شدم ! تمام دنیای من شده بود اون فرد و رفتاراش هیچکیو غیر از اون ندیدم و حتی خدایی هم وجود نداشت برای من
ولی اولین گاری که کردم از خدا بابتش معذرت خواهی کردم و قول دادم که دیگع این کار و نکنم بعدش توی مدرسه ایی که قبلا درس میخوندم بهم پیشنهاد کار داده شد و منم با کمال میل پذیرفتم و رفتم سر کلاس تا آخر سال که دیگه تایم آموزشم تموم شد و لطف کردن حقوق من رو ب حسابم زدن !
بعد از اون من با ابجی و دختر خالم فروردین ماه خیلی قشنگی رو در کنار هم گذروندیم که فشنگ تربن فروردین ماه من بود (اینا هنش نتیجه رهایی بود و در اومدن از به رابطه ایی که داشت کم کم تبدیل به شرک میشد ) استاد بعدش من تونستم کم کم مشکلات روابطم رو بفهمم چشمم باز شده بود گوشم شنوا تر شده بود
جبهه نمیگرفتم گاردی نداشتم و هر عیبی ک داشتم و با جون و دل پذیرفتم ! بعدش تونستم دوره لیاقت رو بخرم و با اولین استارت جلسه اول اتفاقاتی برای من افتاد که اصلا قابل توصیف نیستن چون همه شون معجزست !
خدایاشکر بعد اون من سعی کردم آزمون و خطا هایی رو در رابطع با روابطم داشته باشم
اصلا فهمیدم چی به چیه کی به کیه و من رفیق و دوستانی رو پیدا کردم تو این مسیر فهمیدم چجوری باید درست ارتباط داشته باشم و تا چه حدی پیش برم ! حتی بعد از مدتی هم با یکی از دوستانم که مذکر بود بعد 7 سال باز سر راه هم قرار گرفتیم ولی باز بنا به دلایلی من سعی کردم اون ارتباط رو قطعش کنم چون من راه و مسیرم از خیبی ها دیگع جدا شده (اولای این روابطم با دوستم فکر میکردم که چرا خدا ما رو بعد از این همه سال کنار هم قرار داد و حتی باز از خدا گلایه میکردم که چرا اکر میخاستی جدا شیم باز ما رو تو مسیر هم قرار دادی ؟ ) و بعدش همون خدا قشنگ این راه رو برام روشن کرد اولش که ما تو زندگی مون هیچ از دست دادنی نداریم ! این دیگه الان قشنگ بهم ثابت شد !
و اینکه اگر کسی میاد موندنی نیست نه که یک شخص بلکه همه افراد
آدما میان تو زندگی ما که به ما یه چیزی رو یاد بدن حالا یا مسیر ما باهاش تا یه جاهایی یکیه یا یکی نیست و باید با هم خداحافظی کنیم !
و بعدش متوجه شدم من تو ارتباطی که 1 ماه با دوست مذکرم داشتم ! متوجه یه ویژگی در خودم شدم که باید درسش کنم و درستش هم کردم
اون چی بود ؟
صحبت کردن !
من باید با آدمای در ارتباط نزدیکم باهاشون صحبت کنم شاید اون دلش نخاد حرفی بزنه شاید اون میترسه که با مشکلاتش رو در رو شه و بغلش کنه ولی من باید صحبت کنم من باید احساساتی که دقیقه به دقیقه داشتم تز حرفش با هر چی رو بیان کنم ! به دو دلیل
1.چون من ادم برون گراییم و کلا با حرف زدن هست که آروم میشم
2.چون همیشه با حرف زدن ابهامات حل میشه قضاوت ها حل میشن و اصلا مشکل به راه حلی پیدا میکنه
حالا که گذشته من دارم به این فکر میکنم اون تضادی که قرار بود برای من رخ بده تو سال 1402 اگر من از اون رابطع هع نمیومدم بیرون
هیچ وقت نحوه درست ارتباط رو یاد نمیگرفتم چه با مذکر و چه با رفیق های خودم
نمیفهمیدم هیچ وقت که خودم رو دوست داشتن یعنی چی
حتی شغلی نداشتم
حتی خودم رو نمیشناختم
حتی ارتباطم کوتاه و کم میشد و هیچی نبود
پس تصمیمی که گرفتم از نظر خودم بهترین تصمیم بود
یه وقتایی نجواهای ذهنی میاد که میگه ولی اونادم خیلی ادم خوب و موفق و…. بود ولی خب اینجوری شد ولی باز به خودم میگم
مهم ترین رابطه رابطه تو با خداست و وقتی که تو رابطت با خدا عالی باشه همه چی کم کم میاد تو زندگیت
و یه چیزی رو داشتم فراموش میکردم
من ارتباطم با خدا هم صفر شده بود ولی از همون 402 به بعد اتفاقات عجیب و قشنگی بین من و خدا افتاد که عینش رو تا حالا ندیدم حمایت های خدا
هدایت هاش
همراهی هاش در تک تک لحظاتم و حتی الان صبح ها که میرم مدرسه و در طول مسیر باهاش سر موضوعی صحبت میکنم همش و اون با نشون دادن خاسته هام همون لحظه داره باهام صحبت میکنه
خدایاشکرت
استاد عزیزم دمتون گرم با این پروژه عالی که قرار دادید برای ما
و من همین جا اولین ردپامو گذاشتم و به خودم قول میدم تا آخر این پروژه همراه شما و دوستان باشم
و میفهمم آخر این مسیر و پروژه مون کلی اتفاقات عالی برام میوفته که با عشق و ذوق میام براتون تعریف کنم
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگرم به سمت فراوانی و عشق و لذت و برکت
سلام به استاد عباس منش عزیزم و الگوی فوق العاده خودم مریم جان
چقدر همزمان شد این پروژه با حال و هوای لین روزای من و من خیلی متعهدانه میخام گام به گام کار کنم
تغییر
نزدیک به یکماهه من کسب و کار خیاطی چرم رو راه انداختم البته چون همسرم توی کار تولید صندلی و نیمکت و ایناست و به تضاد خیاط برخورد کرد تصمیم گرفت چرخ خیاطی بخره و من هم که تقریبا 22 سال پیش به کلاسی رفته بودم و یه چیزایی بلد بودم پا روی ترس هام گذاشتم و گفتم خیاطی میکنم و خداروشکر دارم با قانون تکامل و هدایت و … خوب پیش میرم و البته با نگاه خلق ارزش چون این نگاه کمک کرده که خیلی درگیر پول نباشم
دوست دارم همزمان به 4 تا سوال کلیدی هم در همین زمینه پاسخ بدم
من از نظر مالی خیلی از طرف همسرم ساپورت میشدم و اصلا هم پس گردنی نخورده بودم و خدب پیش میرفت منتها دوست داشتم کار کنم و حرفه ای رو استارت بزنم یکی دو سال پیش به سری کارها کردم به درآمد هم رسیدم ولی انگار انگیزه ادامه دادن نداشتم و رها میکردم تا اینکه متوجه شدم اگه میخام ادامه داشته باشه باید توی ذهنم هدف و انگیزه متفاوتی رو ایجاد کنم که منو حرکت بده و مشتاق باشم و تمرکز کنم تا اینکه رسیدم به نگاه خلق ارزش و ایجاد اعتماد به نفس و هدفمندتر شدن و تمرکز و دوری از حاشیه و لین جواب داد
این یه تغییر بود من ازش استقبال کردم از منطقه امنم دور شدم با اینکه نیاز مالی نداشتم و اوضاع خوب بود حتی نگاه بقیه این بود که سمانه نیاز نداره چرا البته بعضی ها هم با شناختی که از من داشتن میدونستن به دل ناشناخته و چالش میرم
نتیجه این بود که همسرم خیلی راضی بود از کارم با اینکه اولش اشتباه هم داشتم ولی درس ها رو یاد میگرفتم و پیش میرفتم و پله به پله آشنا و راحت تر میشدم و البته حرفه ای تر و البته آشنا به فنی چرخ خیاطی که خودمون مسائلش رو حل میکردیم و پیش میرفتم حتی یه مسئله ای پیش اومد که فروشنده گفت باید حتما ببریم اونجا سرویس بشه ولی من و همسرم فهمیدیم این محدودیته و توی دلش رفتیم و حلش کردیم دیگه اونجا گفتیم هر مسئله فنی توسط خودمون قابل حله همه این نتایج برام خیلییییی ارزشمند بود و من انگار به خواستم رسیده بودم که البته درآمد خالص 4 میلیون در سه هفته برام پاداش اضافی بود چون من اون ارزش رو توی چند کار خلق کرده بودم و البته اعتماد به نفس و حرفه ای تر شدن و راحت تر شدن با کار هم اتفاق افتاده بود
خداروشکررررر
توی سوال 2 من وارد دوره سلامتی شدم و نتایج اومد منتها خیلی جدی نگرفتم و برام مسائل پیش اومد اون هم جدی نگرفتم و کلا از ریل خارج شدم و این فرار از تغییر باعث شد من کلا انرژیم بیاد پایین اعتماد به نفسم بیاد پایین و دیگه نتونم تمرکز کنم روی اصل و سرزنش و احساس گناه هم بود خلاصه اینکه انگار توی برزخ بودم چون میدونستم چی درسته ولی انجام نمیدادم
البته درستش کردم من اهرم رنج و لذت رو کار کردم و هر زمان میخاستم نامناسب بخورم بلاهایی که سرم میومد رو به خودم یادآوری میکردم
باوری که باعث میشد به ریل درست برنگردم اینکه من میدونم درستش میکنم و به تعویق مینداختم اینکه دیر نمیشه من که یاد گرفتم اینجوری خودمو گول میزدم
تا اینکه آشنا شدم با کلمه مومنتوم و اتصال عصبی مغز دیگه اومدم توی ذهنم اصلاح کردم که اگه ادامه بدی این اتصال عصبی کلفت میشه و سخت تر میشه و تونستم با تکرار این موضوع خودم رو روی ریل نگه دارم
منم مثل شما استاد عزیزم میخام سعی کنم جزو دسته چهارم باشم و به بهبود همیشگی فکر کنم
یادمه زمانی که کلی بدهکار بودیم و همش ضامن ها و بانک ها بهمون زنگ میزدن این تضاد باعث شد که تصمیم بگیریم تمرکزی بدهی هامون رو بدیم و این توی 8 ماه اتفاق افتاد اینجا جز دسته دوم یا سوم یا بینش بودیم ولی حلش کردیم از اون موقع فقط بهبود میدیم و پول میسازیم و بعد خرج میکنیم و اصلا چک و قرض و قسط و … توی زندگی ما معنایی نداره یعنی این تغییر و بهبود دیگه اصلا تضاد برای ما به وجود نیاورد بماند روز به روز پیشرفت کردیم و سرمایه گذاری هم کردیم و کلی خریدهای عالی و روان شدن زندگی هم داشتیم
خدا رو سپاسگزارم که منو در این مسیر قرار داده، روند رو به بهبود، رو به پیشرفت…خدا میدونه بعد از گوش دادن و عمل کردن به آگاهی های این ترکیب فوق العاده چه معجزاتی تو زندگیمون رخ خواهد داد…خدایا، هدایتم کن که در این مسیر رو به بهبود قدم بردارم و زندگی کنم به سبک آگاهی های این ترکیب بینظیر و ارزشمند..ازت سپاسگزارم…
بریم به امید الله مهربان و استارت بزنیم این پروژه رو به همراه دوره ارزشمند احساس لیاقت…
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجه ملموسی داشت؟
پاسخ : دیشب، و دلیل این اقدام هم همین فایل بود.من این فایل رو پریشب گوش دادم. اتفاقی که افتاد منو به فکر فرو برد و یه جورایی آگاهترم کرد نسبت به رفتارهام.نسبت به رفتاری که در زمینه روابط اخیرا داشتم انجام میدادم و در تمام طول این مدت 4 ماهه صدایی از درون بهم میگفت انجام ندادن این کار برای تو بهتره.و من همچنان مقاومت میکردم و داشتم ادامه میدادم.این تضاد برای من تو روابط بود ، یه رابطه دوستی با جنس مخالف..صرفا دوستی بود اما وقتی به ریشه این رفتار فکر میکردی پنهان کاری بود. من داشتم این رابطه رو پنهانش میکردم و این همون خلاف بسم الله صحبتای استاده که اول تمام فایلها فریاد میزنه… اگر بخایین مسیر رو با دروغ استارت بزنید هیچ نتیجه ای نمیگیرید ..
دقیقا هم همین بود اگر واقعا عملکرد من ، رفتار من درست بود چرا باید پنهانش میکردم؟ پس وقتی پنهان کردم یعنی نادرستی یه رابطه….یعنی قدم برداشتن در یک مسیر نادرست..خب، به لطف الله من دیشب این تغییر رو ایجاد کردم و رابطه رو قطع کردم چون درست نبود هر چند دوستی اما خلاف مسیر من بود. و نتیجه ای که داشت دقیقا این بود که بین زمین و آسمون افتادم پایین و باور کنید دیشب رو راحت خوابیدم…مگر نه اینکه نشونه بودن در مسیر درست آرامشه؟ من واقعا به آرامش رسیدم ، طوری که الان نشستم پای استارت این پروژه و انجام تمریناتش.یه نتیجه عالی دیگه هم داشت و اونم رهاییه …انگار رها شدم….رهایی و آرامش دو تا نعمت بسیار ارزشمند هستن….خدا رو شکر
سوال 2: در چه مواردی نشانه های تغییر رو دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقا چه هزینه ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
پاسخ : این مورد رو در زمینه کسب و کار براش مثال دارم، من پارسال هدایت شدم به اجاره بوفه باشگاه که این ایده غذاهای باشگاهی هم باز خداوند بهم الهام کرد. 8 ماه اونجا کار کردم و تجربه بسیار خوبی بود برام، تو این مدت انجام کار دنبال ایده بودم برای اینکه کارمو گسترش بدم و از خدا میخواستم هدایتم کنه و خداند اجابت میکنه درخواست، درخواست کننده را و این اتفاق هم افتاد نه یه بار نه دو بار اما من عمل نکردم به اون ایده ها…در واقع خیلی واضح نشونه های تغییر میومد اما من جدیشون نمیگرفتم و هزینه ایی که دادم این بود که با وجودی که قرارداد اجاره من یکساله بود بعد از گذشت 8 ماه همه چی ترکید و کارمو از دست دادم ….اره…دقیقا یادمه که خداوند چه ایدههایی بهم میداد برای گسترش کارم ، جای جدید برام پیدا کرد ، ندیدمش…آدمای جدید وارد زندگیم کرد، ندیدمشون… تغییر نکردم، کنار گذاشته شدم ….
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی ؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی ؟
پاسخ : این رفتارمو تغییر میدم …رفتار نادرستی که داشتم این بود : گوشی بودم، خیلی به حرفای دیگران اهمیت میدادم، نظراتشون خیلی برام مهم بود و این رفتار باعث میشد تمرکزم از رو کارم برداشته میشد، دنبال تایید گرفتن از بقیه بودم.دنبال ثابت کردن خودم به بقیه بودم.شاید همون مطلب جلسه اول دوره احساس لیاقت، خودمو با بقیه مقایسه میکردم …
رفتار درستی که باید جایگزین اون رفتار نادرست بشه چیه : تمرکزمو بزارم رو کار خودم.حرف بقیه برام مهم نباشه… همه آدمها، به یک اندازه به خداوند دسترسی دارن …
کار دیگه ای که انجام میدم، عمل کردنه…عمل کردن به ایده های الهامی…چیزی که من توش ضعیف هستم همین عمل کردنه…به تعوویق نندازم عمل کردن به ایده های دریافتی رو…
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیندازی؟ چطور این باور را اصلاح کردی؟
پاسخ : هم در زمینه روابط و هم در زمینه کسب و کار باور محدود کننده ای که دارم، بی انگیزگی و مهم نبودن هدف تو زندگیم میتونه باشه ، ترس از دست دادن موقعیت کنونی میتونه باشه، و تنها دلیل ترس بی ایمانی هم میتونه باشه…همه اینها هستن. و اینکه چطور میشه اینو اصلا کرد با رفتن تو دل مسئله میشه این ترس واهی رو شکوند. کاری که دیشب در زمینه روابط انجام دادم.وقتی انجامش میدی انگار جسورتر میشی، انگار درهای نعمت برات باز میشه…آرامشت بیشتر میشه….اعتماد بنفس میگیری…رشد میکنی..بزرگتر میشی….
همین که یه قدم رو به جلو بر میداری، احساس پیروزی بر نجواهای ذهنت میکنی….به خودت میگی آفرین به من که تونستم دهنشو ببندم….. این اون اتفاقیه که میافته….
خداروشکر میکنم که به این 4 تا سوال پاسخ دادم..
این مسیر رو پر قدرت ادامه میدیم….
بسیار ازتون سپاسگزارم استاد و مریم جان که اینقدر سخاوتمندانه برامون وقت میزاریم، ما قدر این محبت بی دریغ شما رو میدونیم…و قول میدیم موفق بشیم….عاشقتووووووونم بینهایت…..
الان اینقدر در وضعیت نا خوشایند و بد روحی هستم که حتی اصلا الان حوصله فایل گوش دادن رو نداشتم . ولی نمیدونم همش یه ندایی از درون مرا تشویق میکنه به آرومتر شدن به گام برداشتن البته خیلی سخته وقتی از دستت خودت عصبانی هستی به اون ندا گوش بدی ، بیشتر مواقع بهش میگم ساکت باش به تو ربطی نداره و همیشه به اون ندایی گوش میدم که بهم حس همدردی میده میگه اره حق با توست که غمگین باشی حق با توست که الان عصبی باشی بد رفتاری کنی حرکت نکنی چون خسته ای چون زمانه مطابق خواستت پیش نرفته ، حرکت کردن تو بی فایده است تو چطور میتونی با این شرایط به سمت آرزوهات و خواسته ای که به طور جدی سه ساله براش زحمت کشیدی برسی . همین الانم که تایپ میکنم خیلی خسته ام ، خسته از شرایط . ولی گاهی هم به اون ندای ضعیف و بی جان گوش میدم و آن هم زمانهایی است که میام تو سایت . دیشب که تو اوج غم بودم باز اون ندا اومد که برو تو سایت و نشانه من رو ببین نتیجه شد یه فایل 14 دقیقه ای که استاد تو اون فایل میگفتند حتی اگه تو بدترین شرایط باشی باز چیزهایی داری که به خاطرش خداروشکر کنی خندم گرفته بود اخه چی چیزی الان من دارم ، خنده داره ، شروع کردم به شمردن بدبختیهام بعد باز اون صدا اومد امروز یه خبر خوب شنیدی که خیلی وقته منتظرش بودی اصلا دوست نداشتم صداشو بشنوم بعد اون صدا قوی تر شد و بهم یاداوری کرد این راهی که تو داری میری تهش بیراهه است تهش نرسیدن به خواسته ات تهش حال خرابته تهش زمان حال رو ازدست دادنه لذت نبردن از داشته هاته تهش یه محیای عصبیه یه محیای غمگینه. امروز قبل اینکه برم سراغ پروژه ام سایت عباسمنش رو باز کردم ولی خوشحالم که الان اینجایم که میتونم باز دوباره از صفر نه از منفی صفر شرایط روحی خودمو تغییر بدهم اینجا حالم خوبه امیدوارم که هر سری موانع ذهنی براش نداشته باشم و تا اخر به دستورات پایبند باشم.چیزی که الان هستم (محیای غمگین محیایی که همش خودشو با افراد موفق مقایسه میکنه محیایی که از خودش راضی نیست محیایی که ترسویه و فوبیای حیوانات داره و همین باعث شده که نتونم تنهایی بیرون برم و همیشه برای بیرون و پیاده روی کردن وابسته به همسرم باشه محیایی که عادت کرده به منفی فکر کردن عادت کرده به غر زدن محیایی که از دوران کودکی و نوجوانی خودش راضی نیست و دیگران رو بابت آن سرزنش میکنه) و اما محیایی که دوست دارم باشه (محیای شاد و راضی محیای خوشحال از زندگی محیای قوی محیایی که بلده چطور از امروزش استفاده کنه و همواره حس خوب داشته باشه تمرکز کنه به نکات مثبت زندگیش ) من تعهد میدم که تمام تلاشم رو بکنم و همیشه یه آپدیتی از وضع حالم بدم . تمرینی که من دارم برای بهتر شدن حالم گوش دادن به فایل کشف قوانین زندگیه حتی شده یه جلسه رو تو یه هفته گوش بدهم.
سلام عرض میکنم خدمت شما و دوستان عزیز این دوره زیبا
من حقیقتا عاشق فایل گفت و گو با دوستان هستم. جایی که باور و ایمان رو به قانون میتونیم تقویت کنیم. بهترین اکسپلور دنیا برای چرخیدن و تقویت ورودی های خوب به ذهن مون.
من فکر کنم همیشه جز گروه یک و دو بودم با این حال گروه چهار واقعا فوق العاده ایده آل هست. به نظرم ندیدن نشونه ملموس هم میتونه نشونهاس برای مهیا کردن پیشرفت بعدی باشد.
اتفاقاتی از نظر مالی در تابستان برای من رقم خورد که از نظر قانون جز گروه یکیها یا با ارفاق گروه دومی ها بودم و این رو در من زنده کرد که باید باورهای ثروت و فراوانی رو از ریشه درست کنم تا مسیر خوبی قرار بگیرم. مسیری که همیشه پول هست. همیشه فرصت پول ساختن هست و میشه بدون نگرانی زندگی کرد. مدیریت پول بسیار مهم ضروری است ولی به نظرم اینکه بترسیم خرج کنیم بزرگترین ایراد هست. مثل الان که باور ها و کار های درست تر لازم نیست گشنگی بکشیم که لاغر بشیم. زجر بکشیم که لاغر کنیم.
قبل از اینکه از نظر بدنی دچار مشکل بشم، خودم تز چهارماه پیش استارت فستینگ رو زدم و الان با 12 کیلو لاغری در عرض چهار ماه و کم کردن کلی سایز، حالا براحتی لباس های مورد علاقه ام رو میپوشم و بیرون میرم. با اینحال دوباره خواستم بهتر شوم با خرید اکانت AI سعی کردم تغذیه ام باز هم بهتر بشه و سلامت تر غذا بخورم. بهتر و اصولی تر تمرین کنم. این جایی که به نظرم متفاوت عمل کردم قبل اینکه نشانهای دریافت کنم.
راحت میخوابم
راحت غذا میخورم
راحت تمرین میکنم. چقدر از تمرین این روزا لذت میبرم.
چه قدر سیرم بدون اینکه انچنان چیزی بخورم.
به نظرم الان داشتم فکر میکردم متفاوت رفتار و عمل کردم و دارم نتیجه به مراتب بهتری میگیرم.
امیدوارم در بحث روابط هن دوستانه هم کاری و هم عاطفی و هم کسب و کار نیز تغییراتی که دارم انجام میدم رو سریع تر نشونههاشو ببینم.
مرسی استاد، خانم شایسته و عوامل محترم سایت عباسمنش از این دوره که بساط لذت از این تغییرات باز هم نصیب ما کردید
به نام فرمانروای جهان هستی
سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و گرامی و خانم شایسته و تمامی دوستان..
تهران تاریخ 1404/07/25 ساعت 12:04
سپاس از استاد عباسمنش بابت آگاهی های ناب و بیداری که در اختیار ما قرار میدهند…
من پارسا توسط کتاب صوتی رویاهایی که رویا نیستند هدایت شدم توسط گفته های استاد عباسمنش و یه جورایی الهام شد که لیسانس روانشناسی رو ادامه بدم و با توجه به اینکه چند واحد از دیپلم رو پاس نکرده بودم الان خیلی محکم و قوی پیگیر دیپلم خودم هستم …
انشالله به زودی دوره لیسانس رو هم آغاز میکنم و یه جورایی یه حسی به من گفت تو لایق بهترین جایگاه و مقام و رتبه در ایران و جهان هستی و خودت رو دست کم گرفتی و از محیط و وابستگی خونه جدا شدم و روی دوره عزت نفس کار میکنم و سایر فایل های هدیه استاد عباسمنش.
و اینکه خیلی اوقات به حسی از دوران خیلی سن کم که داشتم یه جورایی خیلی بیشتر از بقیه متوجه مسائل و ارتقاء و بهبود شرایط بودن و خیلی سختم بود کسی به من تذکر و یا نصیحتی در مورد موضوعی کنه و من سعی در بهبود خودم داشتم
ولی نمیدونم چی شد که به مدتی هست راکت شدم و به جورایی بلاتکلیف که با یاری دورههای استاد بزرگوار دارم مراحل و مرحله به مرحله جلو میرم…
در مورد سوال های این فایل ارزشمند…
سوال 01…..
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت رو اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود ؟؟
چه نتیجه ملموسی داشت؟؟
در مورد گرفتن مدرک دیپلم خودم که حدودا چندین سال بود میرفتم و آمار میگرفتم و مجدد رها میکردم و باز یه جورایی یه معامله باز و حال بد رو به همراه داشت و اینکه الان حدوداً دو ماه هست که توسط (کتاب رویاهایی که رویا نیستند فصل 01)
توانستم خیلی محکم و جدی پیگیر باشم و انشالله تا دی ماه سال 1404 دیپلم خودم رو کسب کردم و برای ادامه تحصیل رشته روانشناسی رو آغاز میکنم شکرت و اینکه احساس ارزشمندی و قوی بودن بیشتری میکنم طبق آموزه های (دوره عزت نفس).
سوال 02….
در چه مواردی نشانه های تغییر رو دیدی ولی جدی نگرفتی ؟؟ بعداً چه هزینه هایی برای فرار از تغییر پرداخت کردی ؟؟
خداوند خیلی واضح به من میگفت برو پیگیر دیپلم باش…
حالت عادی چند سال پیش میتونستم همون دیپلم رو با هزینه های خیلی کمتر و راحت تر بگیرم ولی بخاطر دوستی های بیخودی و پشت گوش انداختن و توجه به حرف دوستان و اینکه سواد اصلا مهم نیست و از این حرف های بیخود به راه های الکی و عدم پیشرفت کشیده شدم و به جورایی خودم رو دست کم گرفتم ولی الان با چندین برابر بیشتر از قبل دارم اون کار رو انجام میدم ….
سوال 03……
و الان دیگه برای خودم زندگی میکنم و توجهی به حرف و یا تایید و عدم تایید دیگران ندارم و یه جورایی همه کارها و مسائل خودم رو برای همه توضیح میدادم و این باعث میشد که با اون کار انجام نشه و یا دیگران من رو منصرف کنند و بعد از دست خودم ناراحت میشدم و افسوس میخوردم ولی الان خدا را شکر خیلی روی خودم دارم به لطف دورههای استاد عباسمنش کار میکنم….
به زودی فلوریدا آمریکا میبینمتون استاد گرانقدر
( In God we trust)
سلام به استاد و دوستان عزیز
خیلی سپاسگزارم که این پروژه رو استارت زدید و برای بهبودش کلی زحمت کشیدین
خداروشکر که دوره احساس لیاقت رو هم دارم و میتونم باهم شروع کنم.
استاد بزرگترین ضعف من عصبی بودنه سالهاست دنبال راهی هستم که حالم رو خوب کنم و با آشنایی با شما خیلی تغییر کردم ولی هنوزم هست و خیلی عجیب، یعنی بعضی وقتا چند ثانیه که حواسم نیست ذهنم رفته دنبال بحث و دعوا
دلیل عصبی شدنم گفتگو های منفی درونیه که اونم از توجه به نکات منفی بوجود میاد. دوباره اونم چند ثانیه که حواسم نیست یه گفتگوی منفی شروع میشه و اگر زود نتونم جلوشو بگیرم دیگه قوی میشه و میره… بعضی وقتا خیلی بهم فشار میاره
چند وقت پیش نزدیک بود با یکی درگیر بشم.سر کنترل نکردن ذهنم.
چیزیم که باعث شد این کامنت رو بنویسم این بود که دیشب یه خواب دیدم: با خانواده نشسته بودیم و من شروع کردم به گیر دادن به پدرم که چرا تغییر نمیکنی و همینطور ادامه دادم بعد یه دعوایی شروع شد که چند نفر اونجا زخمی شدن و کلی داستان و … من از خواب پریدم و فهمیدم که قضیه خیلی داره جدی تر میشه و باید فکری به حال خودم بکنم وگرنه برمیگردم به قبل از آشنایی با سایت و شاید حتی بدتر
باور محدود کننده من در این مورد این بوده که:تغییر این مسئله کار خیلی سختیه، بعضی وقتا دیگه حس میکنم واقعا ناتوانم و میگم مغز من دیگه اینطوری برنامه ریزی شده دیگه چیکارش کنم
ولی از خداوند خواستم که کار رو برام آسان کنه و ازش سپاسگزارم
میخوام جدی تر دوباره دوره ها رو شروع کنم و این پروژه هم کلی بهم کمک خواهد کرد چون کلی از دوستان در مورد تغییراتشون صحبت میکنن و مینویسن و ازشون سپاسگزارم.
امیدوارم که همگی نتایج عالی بگیرین
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان
استاد جان ممنون از شما
میخواستم یه موردی رو بگم
چیزی که شما رو متمایز میکنه اینه که شما به حرفی که میزنید عمل میکنید
اگه میگید تغییر خودتون همواره در حال تغییر هستید نمیگید من به اون چیزی که خواستم رسیدم
اگه میگید دنبال یادگیری باشید (سریال زندگی در بهشت ) همواره در حال یادگیری هستید
اگه میگید سپاسگزار باشید همواره در حال سپاسگزاری از نعمت هایی هستید که دارید که کاملا در سریال زندگی در بهشت مشخصه
شما خودتون به آنچه که میگید عمل میکنید
ممنون از شما بخاطر پروژه جدید
بخاطر همراه کردن ما در مسیر جدید
ممنون که دست خدا بودید برای اینکه مسیر بندگی خدا رو بهمون بشناسانید
ما همواره باید در حال تغییر باشیم به امید اینکه جز دسته آخر باشم
دوستون دارم استاد عزیزم
در پناه الله باشید
بنام خدا
اخرین باری که قبل تضاد تغییر کردم واقعا زیاد فکر کردم خیلی کم بوده ولی یه نمونه که یادم اومد من پسرم وقتی متولد شد اون موقع که میخزید و قبل از این که راه بره من چیدمان خونه رو تغییر دادم و به نحوی چیدم که وقتی راه رفت مشکل ساز نباشه و نتایج عالی گرفتم پسرم امنیتش حفظ شد به خودش اسیبی نزد و من راحت بودم لازم نبود مدام کنترلش کنم مثلا دست به وای فای نزنه دست به تلوزیون نزنه من در کمال ارامش و راحتی بودم و پسرم هم در کمال ازادی کنجکاوی های خودش رو داشت
سوال دوم در مورد سلامتی بود نشانه هایی دیدم مثلا مشروب میخوردم و سیگار میکشیدم نشونه ها میومدن با سرفه و سردرد و غیره جدی نگرفتم بعد از مدتی با کلی عذاب و اذیت شدن و دکتر رفتن و زمان و انرژی تلف شدن اینارو ترک کردم
اگه به اون موقعیت برگردم همون اول خیلی جدی میگیرم نشونه ها رو بیشتر فکر میکنم و به سلامتی واسایش خودم الویت میدم و هرگز به خودم اسیب نمیزنم که این دیدگاها رو دوره احساس لیاقت بهم داد
باور محدود کننده که باعث میشد تغییر ندم خودمو این بود که دنیا ارزش نداره اگه با سیگار و مشروب حال میکنی حال کن
باور این بود خوش بگذرون
باور این بود تو که نمیتونی با چیزهای بهتر حال کنی با همین سیگار خودتو خوش کن
باور این که بزار خودمو نابود کنم و ضربه بزنم که زود زندگیم تموم بشه
واقعا باورهای نابودگر زیادی داشتم
و چطور این باورها رو تغییر دادم؟ با سایت و استاد عباس منش اشنا شدم زندگی در بهشت و سفر به دور امریکا رو دیدم چشام باز شد کامنت هاروخوندم دیدم ملت جور دیگه فکر میکنن منم کم کم تغییر کردم
سلام به استاد و دوستان قشنگم
اولش که بگم چقدر خوشحالم که این مسیر واقعا همش هدایت های خداست رد پای خداست !
من چند وقتی بود تصمیم گرفته بودم که روی دوره احساس لیاقت یه بار دیگع کار کنم !
چرا ؟ چون احساس میکردم کمی به آگاهی های دوره لیاقت برای شغل و کارم و برای روابطم نیاز دارم که باز هم مثل قبل برام قوی باشه !
با یه انرژی بالا شروع کردم به گوش دادن جلسه اول
تکمیلی اش و دوم ولی باز یع چیزی توی ذهنم هی رژه میرفت( داشتم خودمو با قبل خودم که در مدار بالا تری بودم مقایسه اشتباه میکردم که تهش حال منو بد میکرد )
میگفتم که نه اون موقع که جلسه های لیاقت رو گوش میدادم چون اولین بار شنیده بودم برام خیلی معنا دار تر بود بیشتر تغییر کردم و ایت جور بهانه های ذهنی برای محدود کردن من منم که پررو تر از این حرفا بهش گفنم ببین تو اکر واقعا میخایی روی خودت کار کنی پس ایت روندی هست که همیشه باید در پیش بگیری
یهو همون لحظه استاد تو یکی از فایل هاش گفت
احساس لیاقت چیزی نیست که با یه بار گوش دادن حل بشه باید همیشه همیشه گوش بدیم و رو خودمون کار کنیم !
بعد یهو به خودم گفتم اسما بهونه رو بزار کنار و برو گوش بده
بعد از رهایی از این بحث ها یهو دیروز که تو سایت اومدم دیدم (بووووممممممم )بعله استاد فایل جدید پروژه جدید قرار داده که توتوروتووووو توتوروتوووو چقد خوشحال شدم خدایاشکرت
یادمه پارسال دقیقا همچین پروژه ایی رو روی سایت برای ما قرار دادید و ما چقد با اون گام به گام برداشتن و خانه تکانی ذهن مون مسیر برامون راحت و روان تر شد خدایاشکرت
………..
•بریم سراغ سوال اول :
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
من کلا یادم نیست خیلی اینجوری شده باشم چرا ؟
چون همیشه باید یع اتفاقی میوفتاد تا من تغییر میکردم این خود خود حقیقت منه !
همیشه چه در روابط
چع در کار
چه در هر چیزی
باید با اولین تضاد ک بر میخوردم حالا به فکر تغییر کردن میوفتادم همون هم تغییر کردنی که با زور و اجبار بود و از سر مجبوری چرا ؟ چون باید تغییر میکردم که شرایط نادلخواه تغییر میکرد !
اگر مثال اشتباهی نمیزنم و بد متوجه نشدم بزارید یع چیزی رو براتون توضیح بدم !
من بهمن سال 402 بود که از یع رابطه ایی خودم زودتر اومدم بیرون! شاید اون رابطه بهتر میشد شاید همه چی تغییر میکرد ولی حسی بهم میگفت باید از اون رابطه بیایی بیرون !
بعدش که از رابطه اومدم بیرون یهو متوجه شدم اوه اوه به به من دچار چه شرکی شدم ! تمام دنیای من شده بود اون فرد و رفتاراش هیچکیو غیر از اون ندیدم و حتی خدایی هم وجود نداشت برای من
ولی اولین گاری که کردم از خدا بابتش معذرت خواهی کردم و قول دادم که دیگع این کار و نکنم بعدش توی مدرسه ایی که قبلا درس میخوندم بهم پیشنهاد کار داده شد و منم با کمال میل پذیرفتم و رفتم سر کلاس تا آخر سال که دیگه تایم آموزشم تموم شد و لطف کردن حقوق من رو ب حسابم زدن !
بعد از اون من با ابجی و دختر خالم فروردین ماه خیلی قشنگی رو در کنار هم گذروندیم که فشنگ تربن فروردین ماه من بود (اینا هنش نتیجه رهایی بود و در اومدن از به رابطه ایی که داشت کم کم تبدیل به شرک میشد ) استاد بعدش من تونستم کم کم مشکلات روابطم رو بفهمم چشمم باز شده بود گوشم شنوا تر شده بود
جبهه نمیگرفتم گاردی نداشتم و هر عیبی ک داشتم و با جون و دل پذیرفتم ! بعدش تونستم دوره لیاقت رو بخرم و با اولین استارت جلسه اول اتفاقاتی برای من افتاد که اصلا قابل توصیف نیستن چون همه شون معجزست !
خدایاشکر بعد اون من سعی کردم آزمون و خطا هایی رو در رابطع با روابطم داشته باشم
اصلا فهمیدم چی به چیه کی به کیه و من رفیق و دوستانی رو پیدا کردم تو این مسیر فهمیدم چجوری باید درست ارتباط داشته باشم و تا چه حدی پیش برم ! حتی بعد از مدتی هم با یکی از دوستانم که مذکر بود بعد 7 سال باز سر راه هم قرار گرفتیم ولی باز بنا به دلایلی من سعی کردم اون ارتباط رو قطعش کنم چون من راه و مسیرم از خیبی ها دیگع جدا شده (اولای این روابطم با دوستم فکر میکردم که چرا خدا ما رو بعد از این همه سال کنار هم قرار داد و حتی باز از خدا گلایه میکردم که چرا اکر میخاستی جدا شیم باز ما رو تو مسیر هم قرار دادی ؟ ) و بعدش همون خدا قشنگ این راه رو برام روشن کرد اولش که ما تو زندگی مون هیچ از دست دادنی نداریم ! این دیگه الان قشنگ بهم ثابت شد !
و اینکه اگر کسی میاد موندنی نیست نه که یک شخص بلکه همه افراد
آدما میان تو زندگی ما که به ما یه چیزی رو یاد بدن حالا یا مسیر ما باهاش تا یه جاهایی یکیه یا یکی نیست و باید با هم خداحافظی کنیم !
و بعدش متوجه شدم من تو ارتباطی که 1 ماه با دوست مذکرم داشتم ! متوجه یه ویژگی در خودم شدم که باید درسش کنم و درستش هم کردم
اون چی بود ؟
صحبت کردن !
من باید با آدمای در ارتباط نزدیکم باهاشون صحبت کنم شاید اون دلش نخاد حرفی بزنه شاید اون میترسه که با مشکلاتش رو در رو شه و بغلش کنه ولی من باید صحبت کنم من باید احساساتی که دقیقه به دقیقه داشتم تز حرفش با هر چی رو بیان کنم ! به دو دلیل
1.چون من ادم برون گراییم و کلا با حرف زدن هست که آروم میشم
2.چون همیشه با حرف زدن ابهامات حل میشه قضاوت ها حل میشن و اصلا مشکل به راه حلی پیدا میکنه
حالا که گذشته من دارم به این فکر میکنم اون تضادی که قرار بود برای من رخ بده تو سال 1402 اگر من از اون رابطع هع نمیومدم بیرون
هیچ وقت نحوه درست ارتباط رو یاد نمیگرفتم چه با مذکر و چه با رفیق های خودم
نمیفهمیدم هیچ وقت که خودم رو دوست داشتن یعنی چی
حتی شغلی نداشتم
حتی خودم رو نمیشناختم
حتی ارتباطم کوتاه و کم میشد و هیچی نبود
پس تصمیمی که گرفتم از نظر خودم بهترین تصمیم بود
یه وقتایی نجواهای ذهنی میاد که میگه ولی اونادم خیلی ادم خوب و موفق و…. بود ولی خب اینجوری شد ولی باز به خودم میگم
مهم ترین رابطه رابطه تو با خداست و وقتی که تو رابطت با خدا عالی باشه همه چی کم کم میاد تو زندگیت
و یه چیزی رو داشتم فراموش میکردم
من ارتباطم با خدا هم صفر شده بود ولی از همون 402 به بعد اتفاقات عجیب و قشنگی بین من و خدا افتاد که عینش رو تا حالا ندیدم حمایت های خدا
هدایت هاش
همراهی هاش در تک تک لحظاتم و حتی الان صبح ها که میرم مدرسه و در طول مسیر باهاش سر موضوعی صحبت میکنم همش و اون با نشون دادن خاسته هام همون لحظه داره باهام صحبت میکنه
خدایاشکرت
استاد عزیزم دمتون گرم با این پروژه عالی که قرار دادید برای ما
و من همین جا اولین ردپامو گذاشتم و به خودم قول میدم تا آخر این پروژه همراه شما و دوستان باشم
و میفهمم آخر این مسیر و پروژه مون کلی اتفاقات عالی برام میوفته که با عشق و ذوق میام براتون تعریف کنم
عاشقتونم و به خدا قشنگم میسپارمتون
اولین رد پای
1404/7/25
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگرم به سمت فراوانی و عشق و لذت و برکت
سلام به استاد عباس منش عزیزم و الگوی فوق العاده خودم مریم جان
چقدر همزمان شد این پروژه با حال و هوای لین روزای من و من خیلی متعهدانه میخام گام به گام کار کنم
تغییر
نزدیک به یکماهه من کسب و کار خیاطی چرم رو راه انداختم البته چون همسرم توی کار تولید صندلی و نیمکت و ایناست و به تضاد خیاط برخورد کرد تصمیم گرفت چرخ خیاطی بخره و من هم که تقریبا 22 سال پیش به کلاسی رفته بودم و یه چیزایی بلد بودم پا روی ترس هام گذاشتم و گفتم خیاطی میکنم و خداروشکر دارم با قانون تکامل و هدایت و … خوب پیش میرم و البته با نگاه خلق ارزش چون این نگاه کمک کرده که خیلی درگیر پول نباشم
دوست دارم همزمان به 4 تا سوال کلیدی هم در همین زمینه پاسخ بدم
من از نظر مالی خیلی از طرف همسرم ساپورت میشدم و اصلا هم پس گردنی نخورده بودم و خدب پیش میرفت منتها دوست داشتم کار کنم و حرفه ای رو استارت بزنم یکی دو سال پیش به سری کارها کردم به درآمد هم رسیدم ولی انگار انگیزه ادامه دادن نداشتم و رها میکردم تا اینکه متوجه شدم اگه میخام ادامه داشته باشه باید توی ذهنم هدف و انگیزه متفاوتی رو ایجاد کنم که منو حرکت بده و مشتاق باشم و تمرکز کنم تا اینکه رسیدم به نگاه خلق ارزش و ایجاد اعتماد به نفس و هدفمندتر شدن و تمرکز و دوری از حاشیه و لین جواب داد
این یه تغییر بود من ازش استقبال کردم از منطقه امنم دور شدم با اینکه نیاز مالی نداشتم و اوضاع خوب بود حتی نگاه بقیه این بود که سمانه نیاز نداره چرا البته بعضی ها هم با شناختی که از من داشتن میدونستن به دل ناشناخته و چالش میرم
نتیجه این بود که همسرم خیلی راضی بود از کارم با اینکه اولش اشتباه هم داشتم ولی درس ها رو یاد میگرفتم و پیش میرفتم و پله به پله آشنا و راحت تر میشدم و البته حرفه ای تر و البته آشنا به فنی چرخ خیاطی که خودمون مسائلش رو حل میکردیم و پیش میرفتم حتی یه مسئله ای پیش اومد که فروشنده گفت باید حتما ببریم اونجا سرویس بشه ولی من و همسرم فهمیدیم این محدودیته و توی دلش رفتیم و حلش کردیم دیگه اونجا گفتیم هر مسئله فنی توسط خودمون قابل حله همه این نتایج برام خیلییییی ارزشمند بود و من انگار به خواستم رسیده بودم که البته درآمد خالص 4 میلیون در سه هفته برام پاداش اضافی بود چون من اون ارزش رو توی چند کار خلق کرده بودم و البته اعتماد به نفس و حرفه ای تر شدن و راحت تر شدن با کار هم اتفاق افتاده بود
خداروشکررررر
توی سوال 2 من وارد دوره سلامتی شدم و نتایج اومد منتها خیلی جدی نگرفتم و برام مسائل پیش اومد اون هم جدی نگرفتم و کلا از ریل خارج شدم و این فرار از تغییر باعث شد من کلا انرژیم بیاد پایین اعتماد به نفسم بیاد پایین و دیگه نتونم تمرکز کنم روی اصل و سرزنش و احساس گناه هم بود خلاصه اینکه انگار توی برزخ بودم چون میدونستم چی درسته ولی انجام نمیدادم
البته درستش کردم من اهرم رنج و لذت رو کار کردم و هر زمان میخاستم نامناسب بخورم بلاهایی که سرم میومد رو به خودم یادآوری میکردم
باوری که باعث میشد به ریل درست برنگردم اینکه من میدونم درستش میکنم و به تعویق مینداختم اینکه دیر نمیشه من که یاد گرفتم اینجوری خودمو گول میزدم
تا اینکه آشنا شدم با کلمه مومنتوم و اتصال عصبی مغز دیگه اومدم توی ذهنم اصلاح کردم که اگه ادامه بدی این اتصال عصبی کلفت میشه و سخت تر میشه و تونستم با تکرار این موضوع خودم رو روی ریل نگه دارم
منم مثل شما استاد عزیزم میخام سعی کنم جزو دسته چهارم باشم و به بهبود همیشگی فکر کنم
یادمه زمانی که کلی بدهکار بودیم و همش ضامن ها و بانک ها بهمون زنگ میزدن این تضاد باعث شد که تصمیم بگیریم تمرکزی بدهی هامون رو بدیم و این توی 8 ماه اتفاق افتاد اینجا جز دسته دوم یا سوم یا بینش بودیم ولی حلش کردیم از اون موقع فقط بهبود میدیم و پول میسازیم و بعد خرج میکنیم و اصلا چک و قرض و قسط و … توی زندگی ما معنایی نداره یعنی این تغییر و بهبود دیگه اصلا تضاد برای ما به وجود نیاورد بماند روز به روز پیشرفت کردیم و سرمایه گذاری هم کردیم و کلی خریدهای عالی و روان شدن زندگی هم داشتیم
خدایاااااا شکررررت
به نام خدایی ک هیچ وقت تنهام نذاشت
سلام خدمت استادعزیزززززم و مریم مهربونم و همه دوستان.
من میخوام یه اعترافی بکنم وخیلی خیلی دلم شکسته وهمین العان بغضم گرفته.
من یکی از کسانی هستم ک بشدت تو سایت بودم همش همش تو ذهنم حرفارو مرور میکردم
و یکی از بچه های دوره 12قدمهستم
من روپای خودمم کار میکنم.
کارگاه نجاری دارم
ارزوم بود ماشین بخرم برای تغییر ببشتر باورام رفتم دوره 12قدم.
و بعد 2سال من همون ماشینی رو ک میگفتن نمیشه بخری خریدم و همش فقط بخاطر اعتمادم بخدا بود ولی ولی ولی
من همماشینمو دارم.هم کارگاهمو هم سلامتی
اما ارامش ندارم.
روابطم پراز مشکله
کلا خیلی وقته ک دوره و سایت رو کنار گذاشتم.
همش مشغول کارو مشکلات بودم.
البت 1ماهه ماشین رو خریدم.
ولی قبلآ تو هر برگ گل خدارو میدیدم و ستایش میکردم الان اصلا سپاسگذار نیستم.
قبلا صبورتر بودم الان نیستم.
قبلا چشمم رو کاستی ها میبستم و فقط نعمت هارو میدیم
حالا نعمت هارو نمیخوام ک ببینم و همش ذهنم دنبال اینه ک کی چی گف چرا راجبم اینجوری فک کردن.چرا تو ه. بحثی مقصرم.چرا چرا چرا چرا
و هزاران توقع از دیگران
ک همزن باعث مبشه مشکلات بیشتری پیش بیاد.
چون من ادم وابسته ای هستمچون به ریز جزئیات رفتارادم ها باهام توجه میکنم .
این ادم ها خانوادم هستن.
حالا از خودم.و خدای خودم خیلی دورشدم و دلم برای خلوت دونفرمون تنگ شده .
قبلا هرشب مینوشتم اماالان تو چندماه شاید 3بار.
مشخصه اون هوامو داره مشخصه کارا داره پیش میره ولی ذهن من دنبال رنجه.
دنبال ابنه بگه ن خیلی هم نباید همه چی خوب باشه.باید یه مشکلی باشه.
و من خسته شدم و میخوام اینبار بیشتر تغییر کنم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم.
ک امروز این فایل رو بعددمدت ها اومدم توسایت دیدم
مطمئنم نشونه اس بازم خدا منتظره دستمو بگیره ازش مچکرم.چون همش میگفتم چیکا کنم.چیکاکنم ک کمتر وابسته بشم.چیکا کنم هی ذهنم دنبال مشکل نگرده.حتی میگفتمنکنه من بختم سیاهه
استاد ببخشید من شاگرد خوبی بودم ولی زدم جاده خاکی الانم اوضاع خوبه شرایط از بیرون اوکیه ولی درون من مشکل داره.
دوستون دارم
قدل میدم شروع کنم به شما به خودم و خدای خودم.
ک این تغییر رو بپذیرم و براش تلاش کنم.
به نام خداوند بخشنده و مهربان…
خدای وهاب، که بی حد و حصر میبخشه
سلام به استاد عزیزم…
سلام به خانم شایسته نازنینم…
سلام به دوستان ارزشمندم در این پروژه قطعا اثربخش…
خدا رو سپاسگزارم که منو در این مسیر قرار داده، روند رو به بهبود، رو به پیشرفت…خدا میدونه بعد از گوش دادن و عمل کردن به آگاهی های این ترکیب فوق العاده چه معجزاتی تو زندگیمون رخ خواهد داد…خدایا، هدایتم کن که در این مسیر رو به بهبود قدم بردارم و زندگی کنم به سبک آگاهی های این ترکیب بینظیر و ارزشمند..ازت سپاسگزارم…
بریم به امید الله مهربان و استارت بزنیم این پروژه رو به همراه دوره ارزشمند احساس لیاقت…
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجه ملموسی داشت؟
پاسخ : دیشب، و دلیل این اقدام هم همین فایل بود.من این فایل رو پریشب گوش دادم. اتفاقی که افتاد منو به فکر فرو برد و یه جورایی آگاهترم کرد نسبت به رفتارهام.نسبت به رفتاری که در زمینه روابط اخیرا داشتم انجام میدادم و در تمام طول این مدت 4 ماهه صدایی از درون بهم میگفت انجام ندادن این کار برای تو بهتره.و من همچنان مقاومت میکردم و داشتم ادامه میدادم.این تضاد برای من تو روابط بود ، یه رابطه دوستی با جنس مخالف..صرفا دوستی بود اما وقتی به ریشه این رفتار فکر میکردی پنهان کاری بود. من داشتم این رابطه رو پنهانش میکردم و این همون خلاف بسم الله صحبتای استاده که اول تمام فایلها فریاد میزنه… اگر بخایین مسیر رو با دروغ استارت بزنید هیچ نتیجه ای نمیگیرید ..
دقیقا هم همین بود اگر واقعا عملکرد من ، رفتار من درست بود چرا باید پنهانش میکردم؟ پس وقتی پنهان کردم یعنی نادرستی یه رابطه….یعنی قدم برداشتن در یک مسیر نادرست..خب، به لطف الله من دیشب این تغییر رو ایجاد کردم و رابطه رو قطع کردم چون درست نبود هر چند دوستی اما خلاف مسیر من بود. و نتیجه ای که داشت دقیقا این بود که بین زمین و آسمون افتادم پایین و باور کنید دیشب رو راحت خوابیدم…مگر نه اینکه نشونه بودن در مسیر درست آرامشه؟ من واقعا به آرامش رسیدم ، طوری که الان نشستم پای استارت این پروژه و انجام تمریناتش.یه نتیجه عالی دیگه هم داشت و اونم رهاییه …انگار رها شدم….رهایی و آرامش دو تا نعمت بسیار ارزشمند هستن….خدا رو شکر
سوال 2: در چه مواردی نشانه های تغییر رو دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقا چه هزینه ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
پاسخ : این مورد رو در زمینه کسب و کار براش مثال دارم، من پارسال هدایت شدم به اجاره بوفه باشگاه که این ایده غذاهای باشگاهی هم باز خداوند بهم الهام کرد. 8 ماه اونجا کار کردم و تجربه بسیار خوبی بود برام، تو این مدت انجام کار دنبال ایده بودم برای اینکه کارمو گسترش بدم و از خدا میخواستم هدایتم کنه و خداند اجابت میکنه درخواست، درخواست کننده را و این اتفاق هم افتاد نه یه بار نه دو بار اما من عمل نکردم به اون ایده ها…در واقع خیلی واضح نشونه های تغییر میومد اما من جدیشون نمیگرفتم و هزینه ایی که دادم این بود که با وجودی که قرارداد اجاره من یکساله بود بعد از گذشت 8 ماه همه چی ترکید و کارمو از دست دادم ….اره…دقیقا یادمه که خداوند چه ایدههایی بهم میداد برای گسترش کارم ، جای جدید برام پیدا کرد ، ندیدمش…آدمای جدید وارد زندگیم کرد، ندیدمشون… تغییر نکردم، کنار گذاشته شدم ….
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی ؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی ؟
پاسخ : این رفتارمو تغییر میدم …رفتار نادرستی که داشتم این بود : گوشی بودم، خیلی به حرفای دیگران اهمیت میدادم، نظراتشون خیلی برام مهم بود و این رفتار باعث میشد تمرکزم از رو کارم برداشته میشد، دنبال تایید گرفتن از بقیه بودم.دنبال ثابت کردن خودم به بقیه بودم.شاید همون مطلب جلسه اول دوره احساس لیاقت، خودمو با بقیه مقایسه میکردم …
رفتار درستی که باید جایگزین اون رفتار نادرست بشه چیه : تمرکزمو بزارم رو کار خودم.حرف بقیه برام مهم نباشه… همه آدمها، به یک اندازه به خداوند دسترسی دارن …
کار دیگه ای که انجام میدم، عمل کردنه…عمل کردن به ایده های الهامی…چیزی که من توش ضعیف هستم همین عمل کردنه…به تعوویق نندازم عمل کردن به ایده های دریافتی رو…
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیندازی؟ چطور این باور را اصلاح کردی؟
پاسخ : هم در زمینه روابط و هم در زمینه کسب و کار باور محدود کننده ای که دارم، بی انگیزگی و مهم نبودن هدف تو زندگیم میتونه باشه ، ترس از دست دادن موقعیت کنونی میتونه باشه، و تنها دلیل ترس بی ایمانی هم میتونه باشه…همه اینها هستن. و اینکه چطور میشه اینو اصلا کرد با رفتن تو دل مسئله میشه این ترس واهی رو شکوند. کاری که دیشب در زمینه روابط انجام دادم.وقتی انجامش میدی انگار جسورتر میشی، انگار درهای نعمت برات باز میشه…آرامشت بیشتر میشه….اعتماد بنفس میگیری…رشد میکنی..بزرگتر میشی….
همین که یه قدم رو به جلو بر میداری، احساس پیروزی بر نجواهای ذهنت میکنی….به خودت میگی آفرین به من که تونستم دهنشو ببندم….. این اون اتفاقیه که میافته….
خداروشکر میکنم که به این 4 تا سوال پاسخ دادم..
این مسیر رو پر قدرت ادامه میدیم….
بسیار ازتون سپاسگزارم استاد و مریم جان که اینقدر سخاوتمندانه برامون وقت میزاریم، ما قدر این محبت بی دریغ شما رو میدونیم…و قول میدیم موفق بشیم….عاشقتووووووونم بینهایت…..
سلام به استاد و همه دوستان عزیز
الان اینقدر در وضعیت نا خوشایند و بد روحی هستم که حتی اصلا الان حوصله فایل گوش دادن رو نداشتم . ولی نمیدونم همش یه ندایی از درون مرا تشویق میکنه به آرومتر شدن به گام برداشتن البته خیلی سخته وقتی از دستت خودت عصبانی هستی به اون ندا گوش بدی ، بیشتر مواقع بهش میگم ساکت باش به تو ربطی نداره و همیشه به اون ندایی گوش میدم که بهم حس همدردی میده میگه اره حق با توست که غمگین باشی حق با توست که الان عصبی باشی بد رفتاری کنی حرکت نکنی چون خسته ای چون زمانه مطابق خواستت پیش نرفته ، حرکت کردن تو بی فایده است تو چطور میتونی با این شرایط به سمت آرزوهات و خواسته ای که به طور جدی سه ساله براش زحمت کشیدی برسی . همین الانم که تایپ میکنم خیلی خسته ام ، خسته از شرایط . ولی گاهی هم به اون ندای ضعیف و بی جان گوش میدم و آن هم زمانهایی است که میام تو سایت . دیشب که تو اوج غم بودم باز اون ندا اومد که برو تو سایت و نشانه من رو ببین نتیجه شد یه فایل 14 دقیقه ای که استاد تو اون فایل میگفتند حتی اگه تو بدترین شرایط باشی باز چیزهایی داری که به خاطرش خداروشکر کنی خندم گرفته بود اخه چی چیزی الان من دارم ، خنده داره ، شروع کردم به شمردن بدبختیهام بعد باز اون صدا اومد امروز یه خبر خوب شنیدی که خیلی وقته منتظرش بودی اصلا دوست نداشتم صداشو بشنوم بعد اون صدا قوی تر شد و بهم یاداوری کرد این راهی که تو داری میری تهش بیراهه است تهش نرسیدن به خواسته ات تهش حال خرابته تهش زمان حال رو ازدست دادنه لذت نبردن از داشته هاته تهش یه محیای عصبیه یه محیای غمگینه. امروز قبل اینکه برم سراغ پروژه ام سایت عباسمنش رو باز کردم ولی خوشحالم که الان اینجایم که میتونم باز دوباره از صفر نه از منفی صفر شرایط روحی خودمو تغییر بدهم اینجا حالم خوبه امیدوارم که هر سری موانع ذهنی براش نداشته باشم و تا اخر به دستورات پایبند باشم.چیزی که الان هستم (محیای غمگین محیایی که همش خودشو با افراد موفق مقایسه میکنه محیایی که از خودش راضی نیست محیایی که ترسویه و فوبیای حیوانات داره و همین باعث شده که نتونم تنهایی بیرون برم و همیشه برای بیرون و پیاده روی کردن وابسته به همسرم باشه محیایی که عادت کرده به منفی فکر کردن عادت کرده به غر زدن محیایی که از دوران کودکی و نوجوانی خودش راضی نیست و دیگران رو بابت آن سرزنش میکنه) و اما محیایی که دوست دارم باشه (محیای شاد و راضی محیای خوشحال از زندگی محیای قوی محیایی که بلده چطور از امروزش استفاده کنه و همواره حس خوب داشته باشه تمرکز کنه به نکات مثبت زندگیش ) من تعهد میدم که تمام تلاشم رو بکنم و همیشه یه آپدیتی از وضع حالم بدم . تمرینی که من دارم برای بهتر شدن حالم گوش دادن به فایل کشف قوانین زندگیه حتی شده یه جلسه رو تو یه هفته گوش بدهم.
بنام خدا
سلام عرض میکنم خدمت شما و دوستان عزیز این دوره زیبا
من حقیقتا عاشق فایل گفت و گو با دوستان هستم. جایی که باور و ایمان رو به قانون میتونیم تقویت کنیم. بهترین اکسپلور دنیا برای چرخیدن و تقویت ورودی های خوب به ذهن مون.
من فکر کنم همیشه جز گروه یک و دو بودم با این حال گروه چهار واقعا فوق العاده ایده آل هست. به نظرم ندیدن نشونه ملموس هم میتونه نشونهاس برای مهیا کردن پیشرفت بعدی باشد.
اتفاقاتی از نظر مالی در تابستان برای من رقم خورد که از نظر قانون جز گروه یکیها یا با ارفاق گروه دومی ها بودم و این رو در من زنده کرد که باید باورهای ثروت و فراوانی رو از ریشه درست کنم تا مسیر خوبی قرار بگیرم. مسیری که همیشه پول هست. همیشه فرصت پول ساختن هست و میشه بدون نگرانی زندگی کرد. مدیریت پول بسیار مهم ضروری است ولی به نظرم اینکه بترسیم خرج کنیم بزرگترین ایراد هست. مثل الان که باور ها و کار های درست تر لازم نیست گشنگی بکشیم که لاغر بشیم. زجر بکشیم که لاغر کنیم.
قبل از اینکه از نظر بدنی دچار مشکل بشم، خودم تز چهارماه پیش استارت فستینگ رو زدم و الان با 12 کیلو لاغری در عرض چهار ماه و کم کردن کلی سایز، حالا براحتی لباس های مورد علاقه ام رو میپوشم و بیرون میرم. با اینحال دوباره خواستم بهتر شوم با خرید اکانت AI سعی کردم تغذیه ام باز هم بهتر بشه و سلامت تر غذا بخورم. بهتر و اصولی تر تمرین کنم. این جایی که به نظرم متفاوت عمل کردم قبل اینکه نشانهای دریافت کنم.
راحت میخوابم
راحت غذا میخورم
راحت تمرین میکنم. چقدر از تمرین این روزا لذت میبرم.
چه قدر سیرم بدون اینکه انچنان چیزی بخورم.
به نظرم الان داشتم فکر میکردم متفاوت رفتار و عمل کردم و دارم نتیجه به مراتب بهتری میگیرم.
امیدوارم در بحث روابط هن دوستانه هم کاری و هم عاطفی و هم کسب و کار نیز تغییراتی که دارم انجام میدم رو سریع تر نشونههاشو ببینم.
مرسی استاد، خانم شایسته و عوامل محترم سایت عباسمنش از این دوره که بساط لذت از این تغییرات باز هم نصیب ما کردید