این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
چقدر من از کامنت شما لذت بردم و جالبه اولین کامنت هم بود و چقدر من باور دارم که چینش کامنت ها توسط خود خداوند انجام میگیره
من از صفحه آخر شروع کردم به خوندن کامنتها و خواستم از خوندن خارج بشم و برم کامنت خودم رو بنویسم یه حسی بهم گفت برو اولین کامنت رو هم بخون خدایا شکرت که منو به این کامنت زیبا هدایت کردی
کامنت شما یع مقدمه خوبی برای همه ی کامنتها میتونه باشه و چقدر با حرف دل من هماهنگ بود
چند بار دیگه باید کامنت تون رو بخونم
جالبه اهداف من نیز با اهدافی که نوشتید هماهنگه خدایا شکرت
سلام به استاد سخاوتمندم سلام به استاد شایسته ارزشمندم و سلام به دوستان گلم
الهه هستم
استاد از شما بی نهایت سپاسگذارم برای این پروژه و همچنین از استاد شایسته مهربانم که همیشه به فکر پیشرفت هستن چه برای خودشون چه برای ما عاشقتونم و بازهم ازتون بی نهایت سپاسگذارم
ترکیب پروژه در آغوش بگیر با دوره احساس لیاقت باعث شوق من شد اما بعدش گفتم من چطور میتونم دریک روز هردورو پیش ببرم و هنوز سراغ جلسه اول پروژه نرفتم یک حسی دارم که نمیدونم چیه اما داشت ناامیدم میکرد که تو نمیتونی از پس این همه آگاهی بر بیای ولی من دوتا پروژه همراه شما بودم که نتایج بزرگی گرفتم که دوتا دوره از همون نتایج بزرگی بود که در حین انجام پروژه ها گرفتم دوره قانون سلامتی و دوره ارزشمند همجهت با جریان خداوند و ذهنم آرام شد و دوره بی نظیر احساس لیاقت که از من یک من دیگه ساخت هرچند بازهم کاردارم
استاد عزیزم اولش کاری رو انجام دادن سخته و ذهن هم آدم رو میترسونه مخصوصا اینکه بخواهیم پا بزاریم روی ترس هامون و من زمانی تونستم از بعضی از ترس هام بگذرم و تغییر کنم زندگیم تغییر کرد و اون تغییر بزرگ در قانون سلامتی بود
من چند ماه بعد خرید دوره و عمل به اون با یک تضاد و ترس از حرف دیگران و شرک بزرگ قانون سلامتی رو کنار گذاشتم و به مدت سه ماه هرچه بود خوردم اما دیدم ای دل غافل که علائمی میاد سراغم که دارن اذیتم میکنن و طی یک حرکت تکاملی الان در حین انجام قانون سلامتی هستم و دارن نتایج زیبا خودشونو نشون میدن ومن در برابر هوس هام با اهرم رنج و لذت عبور میکنم لبه سمت سلامتی
یک مدتی من کانون توجهم رو کنترل نمیکردم و احساس هام بالا پایین میشد و حسابی غرق در حرف دیگران بودم و نشانه هاش اول گم شدن usbبود که بعدش پیدا شد کلا زیر چرخ ماشین به شده بود و بعدش هم سوختن آنتن تلویزیون بود و وقتی اینا پشت سر هم تکرار شد کم کم ورودی هامو که گشتن با آدم های غیر نمدار بود کنترل کردم و بیشتر روی آوردم به درون خودم و گوش دادن به هدایت های خداوند خدارو صد هزار مرتبه شکر تا الان همه چی خوب بوده
و من و زندگیم قبل از دوره هم جهت با جریان خداوند دقیقا آدمی بودیم که اول چک و لگد میخوردیم بعد حرکت میکردیم الان شده نشانه ها میاد که اوضاع داره ناجالب میشه به سمت تغییر میریم و الآنم بازم نشانه میاد که در مسیر علاقت حرکت کن و من به همین دلایل که من بلد نیستم و چطور و همیشه کمالگرایی باعث تعویق من در این زمینه شده و یک روز انجامش دادم و چند روز ولش کردم باعث شده که حرکت خاصی درزمینه کسب و کارم نکنم ولی مطمینم که با این پروژه و دوره احساس لیاقت من میتونم به طور مداوم حرکت کنم
استاد و استاد شایسته عزیزم ازتون بی نهایت سپاسگذارم که هم درس بهتر زندگی کردن رو در آموزش هاتون و مقاله هاتون بهمون یاد میدید و هم اومدید تا عملگرا بودن هم بهمون یاد بدید چون ایمانی که عمل نیاورد حرف مفتی هست
مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن صلات و پرداخت زکات باز نمی دارد، [و] پیوسته از روزی که دل ها و دیده ها در آن زیر و رو می شود، می ترسند.
تا خدا آنان را بر [پایه] نیکوترین عملی که انجام داده اند پاداش دهد، و از فضلش برای آنان بیفزاید، خدا به هر که بخواهد بی حساب روزی می دهد.
=====================================
سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی ونورانی من
سلام به استاد شایسته ی بی نظیرم…
سلام به بچه های محله ی خدا…
الهی صدهزارررمرتبه شکرت….
شاعر میگه:یک نفر میرسد از راه…که ماه پیش نگاهش کم است…
قرآن جان میگه: مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن صلات و پرداخت زکات باز نمی دارد…
چه زکات پربرکتی…
از شما یاد گرفتم استاد…از شما یاد گرفتم که هم زمانی ها تجلی حضور خداونده،هم زمانی ها برکتِ نور خداونده،همزمانی ها یعنی مسیر درست…همزمانی ها یعنی: وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ، أُولَٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ
از دوهفته ی پیش الهام واضحی دریافت کردم که بهم میگفت تو بادِ موفقیت ها نمون…یک تعهد جدید برای خودت بزار برای رفتن به مدار بالاتر…
و حالا مثل همیشه در عمل صَبَّارٍ شَکُورٍ ماندن،موسی و هارون رو آورد…کمک ها رسید…از همه طرف …از همه طرف…
تغییر را در آغوش بگیر!
خدایا شکرت که آغوشم برای تغییر از قبل باز بود… :)خدایا شکرت که من رو هم مدار با استاد الهی ونورانی و این همه برکت و فضل خودت کردی…خدایا این ها همه ش کار توعه…اینا همه ش لطف توعه…اینا همه ش فضل توعه…فضل به معنی برکت بی نهایت…
استادجان و استاد جان عاشقتونم….
سعیده شهریاری،حاضر!
=====================================
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
سال اول دانشجوییم در سایت،زمانی که از بدترین شرایط مالی،بدترین شیفت های کاری و ناهماهنگ ترین روابط در عرض 7،8 ماه من به مداری رسیدم که همه چیز عالی شد…
من در بهترین بخش بیمارستان با بهترین سرپرستار ،بهترین همکاران کار میکردم،شیفت هام آسون و استیبل،شانس آف شدن های یهویی همیشه به من میخورد و هربار به جای شیفت رفتن احساس میکردم دارم به مهمونی میرم.
با روابطم به صلح رسیده بودم ودیگه هیچ خبری از دعوا ودرگیری و…نبود…
شرایط مالی بسیار بهتر شده بود…
هر روزصبح که بیدار میشدم احساس میکردم دارم تو بهشت نفس میکشم…
همون روزها الهام واضحی دریافت کردم که اگر میخوای پیشرفت کنی و به آرزوهات برسی باید ازین شهر،ازین بیمارستان و ازین خونه بری…و قدم اول اینکه بچه هات رو ببری بسپاری دست پدرو مادرت….
ذهن منطقی میگفت کجا برم؟!تازه داره خوش میگذره،تازه دارم نفس میکشم،تازه دارم طعم خوشبختی رو حس میکنم…
ولی قلبم مطمئن میگفت میخوای پیشرفت کنی؟!باید تغییر رو بپذیری…
منم لبیک گفتم و قدم اول رو برداشتم…
به محض نشون دادن ایمانم در عمل خداوند کارهارو برام انجام داد وقدم به قدم،انتقالی که 8 سال هیچ کس نتونست درستش کنه،چنان جفت و جورش کرد که شبیه به باز شدن دریا برای حضرت موسی بود…
مهر1402:لانچ دوره ی احساس لیاقت
تغییرات اساسی زندگیمن شروع شد…خداوند پلن هارو دونه به دونه چید تا با احساس ارزشمندی که داشتم میساختم بهم پاسخ جدید بده…
جهان اطرافم مثل معکب روبیک تغییر کرد،قرار بود وقتی انتقالیم درست شد،مستقیم واردicu بزرگسال بشم،کاری که سال ها توش مهارت داشتم…اما پلن خداوند برای من اورژانس کودکان بود.
آغوشم رو برای تغییر باز کردم و وارد فیلد کاری جدیدی شدم که عملا هیچی ازش نمیدونستم…
در عرض 3 ماه،انقدر رشد کردم که از پرستاری که اول شیفت بهش دفتر میدادن تا بره تجهیزات بخش رو بشماره،دیگه بچه های بدحال رو میسپردن به اون،چون به علم و آگاهیش ایمان آورده بودن…
احساس لیاقت من صدها پله رشد کرد!من تغییر رو پذیرفته بودم و از پس یک چالش سنگین با افتخار سربلند بیرون اومدم…
و حالا زمان دریافت پاداش بود:
الهام بعدی از راه رسید؛از کارت انصراف بده ،قدم اولروبردار،بقیه ش با من…
با آغوش باز تغییر رو پذیرفتم،در زمانی که همه دنبال استخدامی های دولت بودن،از کار رسمی انصراف دادم و منتظر دریافت نشانه ها موندم.
پاداش ها از راه رسید:باز شدن یک در جادویی در جزیره کیش
من از شمال به جزیره ی کیش مهاجرت کردم.
من از شغل پرستاری وارد حوزه ی تجارت شدم.
من از محل کار بیمارستانی وارد مرکز تجاری های کیش شدم.
من از کارمند دولت بودن،دست بهترین تاجر دنیا سپرده شدم.
برکت پیش برکت…معجزه پشت معجزه…نور پشت نور…آگاهی پشت آگاهی…
من صد ها مدار رشد کردم وهیچ ربطی به سعیده ی سال اول دانشجویی نداشتم….
=====================================
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
درفایل تسلیمبودن در برابر خداوند استاد میفرمایند که وقتی شما از خداوند درخواست میکنی خداوند برات یکسری پلن میچینه تا ظرف نعمتت آماده ی دریافت اون خواسته و آرزو بشه…
من وقتی به جزیره مهاجرت کردم،ذهنم این موضوع رو از یادش برد که اینجا پلن خداوند برای رشد ظرف نعمت توعه و دیگه به اندازه ی قبل تسلیم نبودم،دیگه به پیش فرض های ذهنی خودم چسبیدم و میخواستم از مسیر از پیش تعیین شده به خواسته هام برسم.
یکی دوماه بعد از اون هجرت،نشانه ها کاملا به من میگفتن سعیده برگرد و اینجا کار تو تمومه،بگرد و برو تومسیر عشق و علاقه ت که نویسندگیه،اما من دیر پذیرفتم،من دیر تغییر کردم،من انقدر به پیش فرض های قبلیم چسبیدم که اوضاع رو برای خودم بسیار سخت کردم،فشار ها از همه طرف بهم وارد میشد،فشار کاری،فشار عاطفی،فشار مالی،مشکل پشت مشکل،دردسر پشت دردسر…
منی که روی دوش خدا نشستم و از شمال تا کیش حرکت کردم،با دست خودم وضعیت رو بسیار نابسمان کردم.
اما بالاخره تسلیم شدم و جلوی خدا زانو زدم و به ناآگاهی خودم اعتراف کردم و ازش خواستم مثل همیشه کمکم کنه…
و کمک ها رسید از همه طرف…و خداوند فرشته هاش رو فرستاد تا من رو از ته دره نجات بده…ومن یکبار دیگه روی دوشخدا نشستم و تغییر رو پذیرفتم و به شمال برگشتم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
من اول خرداد در جزیره ساکن شدم،حدود 20 روز در خونه ی فامیلمون(پسرداییو دخترخاله م) زندگی کردم،انسان های بی نهایت سخاوتمند،مهربان،دست ودلباز،مهمان نواز،من روی چشمشون نگه میداشتن و جوری با من رفتار میکردن که هیچ گونه احساس اضافی بودن نداشته باشم و چون مادرم خاله و عمه ی هردوشون بود،وقتی ازشون تشکر میکردم، همیشه به من میگفتن انقدر مادرت برای ما زحمت کشیده که ما حالاحالاها نمیتونیم جبرانش کنیم…
دخترخاله که معلم بود به محض تعطیلی مدارس اخر خرداد برگشت شمال و تا شهریور دیگه جزیره نیومد…
پسرداییم که نظامی بود و همیشه خدا تو عملیات ها بود و ما اصلا نمیدیدیمش…
من میتونستم به راحتی به جای رهن کردن خونه و رفتن زیر 400 میلیون بدهی وماهی 5 میلیون اجاره خونه،تا زمانی که مطمئن نشدم من میخوام تو جزیره بمونم یا نه،خونه ی فاملیمون میموندم…
ولی من از همون اول پام رو کرده بودم توی یک کفش که من باید خونه بگیرم،من باید مستقل بشم،من باید هرچه زودتر بچه هام رو بیارم پیش خودم…
من،من،من،من با دست خودم شرایط رو برای خودم سخت کردم،من میتونستم فعلا تو همون خونه بمونم،مطمئنم نتنها از پیشنهادم استقبال میکردن که من رومثل همون 20 روز روی چشمشون میزاشتن…درواقع اصلا اونا خونه نبودن!!!!خونه خالی بود…
ولی غرور بی جا،ثابت کردن خود به دیگران،تسلیم نبودن،چسبیدن به پیش فرض های قبلی،یک چالش سنگین روی دستم گذاشت.
=====================================
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
نداشتن عزت نفس،غرور بی جا
من اگر یکم عزت نفس داشتم ازین موقعیتی که خدا سر راهم گذاشت خیلی شیک ومجلسی تر استفاده میکردم،به جای اینکه فکر کنم بقیه چی میگن،به جای تمایل به ثابت کردن خود به دیگران که من از پسش برمیام،به جای فرار از طی کردن تکامل،به جای حساب کردن روی توانایی های ذهنی محدودم،باید میگفتم من دارم تکاملم رو طی میکنم،اینشهر جدیده،این کار جدیده،من نمیدونم قدم بعدی چیه،من باید فعلا اجازه بدم کارها پیش بره،بعد اگر تصمیم برای موندن جدی بود حتما برای خودم خونه ی جدا فراهم میکنم….
چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
خیلی طول کشید تا بپذیرم من اشتباه کردم،اما خداوند خیلی مهربان تر از مادر کمک هاش رو به من رسوند…ومن با عزت نفس بهتر،نتنها از جزیره برگشتم،که از کاری که دوسش نداشتم انصراف دادم و حالا وارد مسیر عشق و علاقه م شدم و دارم سوت زنان تو جاده جنگلی حرکت میکنم و هوای مهربانی الله رو نفس میکشم…
الهی صدهزاااااار مرتبه شکرت….
=======================================
بریم به امید الله برای شروع ی پروژه ی پروانه شدن…
عبارت تاکییدی:من باید ازین پیله،پروانه بیرون بیام.
======================================
تجربه ی من از پروژه ی خانه تکانی ذهن و مهاجرت به مدار بالاتر:
در پروژه ی خانه تکانی ذهن،من خیلی تسلیم تر ومتوکل تر بودم و خط به خط صحبت های استاد رو نوشتم و دیدم که چطور معجزه ها از در ودیوار وارد زندگیم شد.
اما در پروژه ی مهاجرت به مدار بالاتر،بازم من به اندازه ی کافی تسلیم و متوکل نبودم،درنتیجه با تعهد کافی برای نوشتن خط به خط صحبت های استاد پیش نرفتم و خب نتایج اصلا شبیه به پروژه ی قبلی نبود!
بنابراین،برنامه ی من برای پروژه ی جدید:
اولویت اول: نوشتن خط به خط صحبت های استاد در دفترم،هرچقدر که طول بکشه…
اولویت دوم: گذاشتن رد پا در هر گام به امید الله مهربان
برنامه ی تکمیلی: پیش بردن آگاهی های دوره ی احساس لیاقت که از قبل شروعش کرده بودم و چهار جلسه روپیش رفته بودم،الهی صدهزار مرتبه شکرت…
استاد جان واستاد جان.
عاشقتونم بی قیدوشرط…
خدا شمارو برای ما حفظ کنه…خدا مارو در مدار شما نگه داره…
و سلام بر من روزی که زاده شدم، و روزی که می میرم، و روزی که زنده برانگیخته می شوم.
سلام بر سعیده ی سعیده ی قشنگم، سلام بر روزی که به دنیا آمد و روزهای قشنگی که زندگی کرد و خواهد کرد، و روز قشنگی که معبود و معشوق خود می پیوندد.
سعیده جانم تولدت مباررررررک
چه خجسته روزی است تولدت
دوست قشنگ و توحیدی ام، کامنت هایت رنگ و بوی خدا میدهند و هروقت میخونم احساس نزدیکی بیشتری با خدای مهربان پیدا می کنم. و این صمیمیت و راحتی رو دوست دارم.
ممنون ام سعیده جان، که این قدر زیبا داری روی خودت کار می کنی و راهنمای خیلی ها هستی.
خدا را شکر که روز تولدت بهانه ای شد که بتونم برایت بنویسم.
دوست عزیز واقعا من از این تغییرات لذت بردم و چقدر تحسینت کردم و چقدر داری باور برای همه درست میکنی که میشود تغییر کرد حتی اگر در درون چاه باشید و اینم مدرکش.
از شما و همه تشکر میکنم که بذر امید و باور را دارید میکارید
سلام خانم شهریاری عزیز چقدر از خواندن کامنت هاتون لذت میبرم اینکه آنقدر متوکل هستین و روی دوش خدا در حال طی کردن مسیر تکامل تون هستین خیلی قشنگ ایشالا همیشه روزیتون الهامات خدا در لحظه لحظه زندگی باشه و این که تونستین از کار کارمندی بیاین بیرون عالیییییبیی برای خود من این یکی از بزرگترین ترس ها و چالش های زندگیم هست هنوز به اون حد از اعتماد و توکل نرسیدم امیدوارم منم روزی مثل شما در کامنت ها بنویسم تونستم خدا جون️
سلام به همه دوستان عزیزم در خانواده صمیمی عباسمنش
سلام به استاد عزیزم و مریم جان.
امیدوارم حالتون عالی باشه.
سپاسگزارم از بهبودهای هرروزهای که در سایت عباسمنش ایجاد میکنید و باعث رشد مداوم ما میشید.
وقتی که امروز وارد سایت شدم و بنر سایت رو دیدم یاد یک موضوعی افتادم که میخوام براتون تعریفش کنم.
حدود یک سال و نیم پیش به مدت سه سال، ما در خونهای زندگی میکردیم که وسط یه باغ بزرگ بود؛ جایی که همیشه آرزوش رو داشتم. مسیر پیادهروی فوقالعادهای داشت و فضای سبزش واقعاً چشمنواز بود. اونجا محوطهای سازمانی بود و هر روز باغبون میاومد برای آبیاری. درختهای سنجد و میوههای مختلف داشت، و همسایهها و دوستای خیلی خوبی اطرافمون بودن؛ آدمهایی که حضورشون حس آرامش و صفا میداد.
اما یه مسئله وجود داشت. وقتی از محوطه سازمانی بیرون میاومدیم و وارد شهر میشدیم، به خاطر اینکه اون منطقه از نظر اجتماعی در سطح پایینتری بود، مسیرهای پیادهروی و ظاهر شهر کیفیت خوبی نداشت.
هر وقت میرفتم پیادهروی، نمیتونستم چیز خاصی برای تحسین پیدا کنم. پیادهروها پر از چاله بودن، ساختمونها قدیمی و بیکیفیت، و آدمهایی که اونجا زندگی میکردن، از نظر مالی در سطح پایینی بودن.
یه روز به خودم اومدم و دیدم دیگه نمیتونم زیباییها رو ببینم؛ انگار توانایی توجه به نکات مثبت رو از دست داده بودم.
تصمیم گرفتم هر طور شده، حتی در حد چند مورد کوچک، زیباییها رو ببینم و بابتشون سپاسگزاری کنم.
از اون روز، هر صبح که از اون “بهشت کوچک” بیرون میاومدم و وارد شهر میشدم، شروع کردم به تحسین و شکرگزاری برای چیزهای ساده:
نور آفتابی که روی پنجرهها میتابید، نیمکتهای مسیر پیادهروی، مغازههایی که صبح زود باز میکردن، بازارچهی شلوغ، آدمهایی که برای پیادهروی میاومدن، درختهای کاج و سنجد و حتی پرندههایی که روی چراغ برق مینشستن.
در کنار این، هر روز دربارهی خواستههام هم حرف میزدم:
دوست دارم در منطقهای زندگی کنم که آدمهای ثروتمند و موفق حضور دارن،
دوست دارم خونهمون نزدیک مرکز شهر باشه،
محلهمون تمیز و پر از درخت باشه،
و مسیرهای پیادهروی باکیفیتی داشته باشیم.
یه روز، اتفاقاتی افتاد که همهچیز رو تغییر داد. تضادها پشت سر هم اومدن و ما مجبور شدیم خیلی سریع از اون محوطه سازمانی اسبابکشی کنیم.
اولش اصلاً خوشایند نبود؛ حس میکردم دارم بهشت کوچکم رو از دست میدم.
اما ته دلم یه صدا میگفت:
«تو اینهمه روی خودت کار کردی و اینهمه زیبایی دیدی… قطعاً قراره اتفاقهای قشنگتری بیفته. فقط صبور باش.»
تصمیم گرفتم مستقل عمل کنم، به کسی نگفتم، و با همسرم وسایلمون رو جمع کردیم.
در عرض پنج دقیقه یه خونه پیدا شد و ظرف یه هفته اسبابکشی کردیم.
خونه کوچیکی بود و اول اصلاً ازش خوشم نمیاومد؛ چون احساس میکردم مجبور به این انتخاب شدم.
اما کمکم با خونه جدید به صلح رسیدم.
دیدم با وجود اینکه خونه باب میلم نیست، اما خیلی از ویژگیهایی که همیشه آرزو داشتم رو داره:
آشپزخونهای بزرگ با کلی کابینت، نور زیاد، پنجره، انباری، زیرزمین، تراس، و نقشهای دنج و آرام.
خیابون پر از درختهای ارغوان، مسیرهای پیادهروی باکیفیت، درختهای توت که تابستونا پرثمر میشن…
نزدیکی به مرکز شهر و دسترسی راحت به همهچیز، بدون نیاز به مترو یا تاکسی.
آدمهای متفاوت و ثروتمند و ساختمانهای خیلی قشنگ و ماشینهای لوکس
انقدر ساختمان سازی زیاده که همسرم میگه اگر 6 ماه کسی توی این شهر نباشه وقتی برگرده دیگه خونش رو پیدا نمیکنه:)
انقدر همه چیز با کیفیت و بهتره که دیگه دوست ندارم به محله قبلی برگردم. محلهای که وقتی داشتیم ازش میومدیم فکر میکردم که این یک تضاده برامون اتفاق افتاده،
از همه چی قشنگتر این مورد که توی محله قبلی وقتی که به همسرم میگفتم بیا با همدیگه بریم پیادهروی، خیلی مایل نبود،اما توی محله جدید تقریباً 5 روز هفته با همدیگه پیادهروی میریم و از فضای شهر ساختمونها،فروشگاهها و درختای زیادی که در طول مسیر میبینیم لذت میبریم.
این قسمت از شهر انقدر لوکس و خوشگله که آدم به وجد میاد.
از این تجربه یاد گرفتم که خداوند همیشه خیر ما رو میخواد،
اما نعمتها رو مرحله به مرحله به ما میده.
اول چیزهای کوچیک رو میفرسته، تا یاد بگیریم قدردانش باشیم.
یاد یه داستان افتادم از پدری که زمینی بیحاصل به پسرهاش داد و گفت:
براتون تو این زمین گنجی پنهان کردم.
پسرها برای پیدا کردن گنج، زمین رو شخم زدن، ولی چیزی پیدا نکردن.
بعد تصمیم گرفتن در اون زمین بذر بکارن…
و کمکم، زمین بیثمرشون تبدیل شد به باغی پرمحصول.
اون گنج، در واقع خودِ «تلاش و استمرار» بود.
منم فهمیدم اگر قدر نعمتهای کوچیک زندگیمو بدونم و اونها رو با عشق پرورش بدم و به صورت مستمر رو خودم کار کنم تا مقاومتهای ذهنم کمتر بشن،
خداوند نعمتهای بزرگتر و زیباتری رو سر راهم قرار میده .
یاد گرفتم که زندگی یک بازی بلند مدته.
برای لذت بردن از این بازی باید صبور باشی و بازی رو به صورت مستمر ادامه بدی.
توی مسیر قراره که چیزهای زیاد یاد بگیریم ولی باید ازشون حتماً استفاده کنیم و همه قوانین رو برای لذت بردن از این بازی باید به کار بگیریم.
تا کی قراره این اتفاق بیفته؟
تا ابد!
هیچ جا نمیتونیم از بازی بیرون بیایم، بازی همچنان ادامه داره،حتی اگه ما انجامش ندیم در اون هستیم. اون کسی بیشترین برد رو داره که بیشتر بازی کرده. طبیعیه که گاهی اوقات ناامید بشیم سطح انرژیمون پایین باشه و احساس کنیم که خراب کردیم،اما بعد از مدتی دوباره باید بلند شیم و ادامه بدیم
حالا هر وقت که ناامید میشم و احساس میکنم که خیلی عقبم یادم میارم که بازی هنوز ادامه داره … و تو باید استمرار داشته باشی. هر لحظه امکان داره که ورق برگرده و اتفاقهای خوب قدرت بیشتری پیدا کنن.
به غزل خانم گل انشالله تو اون مسیر پیاده روی که هرروز میری دستان همسر جانت با عشق تو دستانت باشه که واقعا پیاده روی زن و شوهری خیلیییی لذت بخش خصوصا با علاقه و عشق همراه باشه خیلی لذیذ و زیباست
تحسینت میکنم که چقد زیبا تونستی خواسته هاتو زندگی کنی و چقد خوب از دل به ظاهر تاریکی نور را پیدا کنی و با توجه عاشقانه هر روزه اون نور اونو تو زندکیت بیشتر سازی که الان داری خواسته تو زندگی میکنی در یک مکان بهتر بزرگتر با مدار مالی بالا خداروشکرررررر خیلی لذت بردم از داستان زندگیت از جای زیبایی روستایی که عاشقشم چون خودم روستا زاده هستم و خانه های کاهگلی و دیوارهای گلی بهم کیف میده تماشاشون و شکرررر که اونو دوست دارم ولی میخوام جای مدرن تری زندگی کنم با بهترین امکانات با فضای درختکاری و گل و سبزه ای که یاد روستا میندازه مارو تحسینت میکنم خیلیییی و آرزوی موفقیت بیشتری را براتون دارم که اینطور معلومه شایستگی شو عالی نشون دادی و بهم یاد دادی که اگه جای بهتری رو میخوام باشم باید اینجایی که هستم شکرگزار باشم و هرزوز چیزایی پیدا کنم برای شکرگزاری بیشتر تا این کار برکت و فراوانی بیشتری را برایم به ارمغان بیاورد خیلی مجلسی و شیک خدا مارو میبره جای بهتر از اینجا و همینجوری زندکی تا ما شکرگزاریم و توجه به زیبایی های بیشتری داریم ادامه دارد زمانی از برکت می افتیم که توجه ما به زیبایی کمتر و کمرنگ تر بشه شکررررر خدایاشکررررررر
غرل خانم گل ممنونم از درسی که بهمون دادی متشکررررررم
استاد روی ماهتون می بوسم من قبل از اینکه بخوام به سوالات جواب بدم .تا این فایل رو دیدم عاشقانه از ته دل خداوند را سپاس گزاری کردم از شما و مریم جان سپاس گزاری کردم و دیدم که خداوند چقدر سریع پاسخگو میشود وقتی ما یک قدم به سمت بهبود خودمان قدم برمیداریم
استاد جان من در همان زمان ارایه دوره احسا لیاقت این دوره را خریدم اما شروع کار کردن تعهد وار من مصادف شد با چند روز پیش.
من جز ان دسته کسانی بوده ام که مثل مثال ان معتاد با هزاران نشانه تغییر نکردم و چک و لگد جهان را حسابی نوش جان کردم .هزاران بار از خداوند هدایت طلبیدم که مشکل کار کجاست و خداوند هزاران بار یک پاسخ داد :احساس لیاقتتتتتتتت
الان که این کامنت را مینویسم .من توانسته بودم به لطف دوره کشف قوانین همسر ایده الم را جذب نمایم اما جهان بارها و بارها به من نشانه داد که یک جای کار میلنگد که خودت را تغییر بده اما من نشنیدم تا الان که در شرایط فروپاشی ان رابطه به خودم امدم و شروع کردم به هدایت خداوند گوش کردن و کار کردن روی دوره احساس لیاقت و در جلسه دوم هستم .
استاد در این چند روز اسان شدن برای اسانی ها را نه تنها با چشمم بلکه با گوشت پوست استخوانم درک میکنم که در طی همین یک هفته شروع من چه اتفاقاتی که هر چند کوچک یا بزرگ که سالها جز خواسته های من بود دارد به اسون ترین شکل ممکن رخ میدهد و این همزمانی ارایه این دوره که الان روی سایت دیدم .واقعا اشک شوق برایم به ارمغان اورد که خداوند این دوره را برای من اماده کرد در بهترین زمان ممکن به دل شما انداخت که این پروژه را بروی سایت قرار دهید .
باشد که سپاس گزار این نعمت های بزرگ خداوند باشم و ثابت قدم در این مسیر بمانم و به روند بی ثباتی قبلی برنگردم .
به خودم یاداوری میکنم اگر تعهدم از این مسیر را از دست بدهم یعنی ناسپاسم نسبت به نعمتی که خداوند با عشق در اختیار من قرار داده .
در خصوص سوال اول) آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیر رو اصلاح کردم برمیگرده به پارسال: بعد از ازدواج مثل هر خانواده دیگه ایی دلمون بچه می خواست اما متاسفانه به دلیل نداشتن ذخیره تخمدان پزشکان از نظر علمی غیرممکن می دونستن و گفتن شانس بیاری و اگر بشه با ivf بتونی مادر بشی. بی خیال دوا و درمون و حرف پزشکا شدم و توکل برخدا کردم و گفتم اگه راهی باشی خدا خودش جلو پام میزاره. در زمانی که منتظر بودم باردار بشم از یک سری علایم متوجه یائسگی زودرس شدم/یکباره امید در قلبم فرو ریخت و داشت مدام حرف دکترها که بهم گفتن امکان مادر شدن برات نیست, تو گوشم زنگ می خورد .در همین جا بود که عاجزانه خدا رو صدا زدم ازش تغییر این شرایط رو خواستم که به لطف حق به طوری که خودم هم یادم نمیاد چطوری در ایتا با یک پزشک طب سنتی/دکتر مریم یزدیان/ که روش اصلاح سبک زندگی((تغییر)) برای باردار شدن رو آموزش می داد آشنا شدم که در ماه اول یائسگی زودرس در من درمان شد و در ماه دوم به لطف پروردگارم باردار شدم و نتیجه ملموس اون در حال حاضر در آغوش کشیدن دختر عروسکم هست که هر بار بهش نگاه میکنم .فقط معجزه پروردگارم رو میبینم و بس.
سوال دوم/نشانه های تغییر رو دیدم اما جدی نگرفتم. به بازار فارکس علاقهمند شدم و در دوره هاش شرکت کردم اما چون عجله میکردم, بدون تمرین چندین بار در معاملات پول از دست دادم و مجبور شدم دوباره این بار با صبر و توجه بیشتر و بدون طمع و عجله آموزش و تمرین رو شروع کنم.
سوال سوم/اگر دوباره به اون شرایط قبل برگردم حتما روی آموزش اصولی بیشتر تمرکز میکنم, خودم رو از حواشی دور نگه می دارم, تلوزیون رو کنار می زارم, سحرخیز می شم و کمتر می خوابم, درباره سرعت روند آموزشیم با نزدیکترین عزیزانم هم صحبت نمی کنم, تمرینات مستمر انجام می دهم و اصراری برای تجربه مکرر شکست و صفر شدن حساب نمی کنم.
سوال چهارم/ چه باور محدود کننده ایی باعث شد که این تغییر رو به تعویق بندازم؟ انتظار معجزه داشتم و با دعا و التماس از خدا می خواستم حساب معاملاتیم رشد کنه که الان که بهش فکر می کنم خندم میگیره, فکر میکردم معامله کردن در این بازار مثل آب خورن هست و نیاز به آموزش آنچنانی نداره.فکر میکردم در حین معامله کردن کم کم آموزش ها رو هم یاد میگیرم و نیاز به این همه سختگیری و کمالگرایی نیست.
جطور این باور رو اصلاح کردم؟ با چک و لگدهایی که از روزگار خوردم و بارها پولم در این بازار تبخیر شد فهمیدم مسیر درست از راه تکامل هست و نه عجله
خب با اینکه قبل از اینها هم در سایت عضو بودم و بارها از استاد عباسمنش مسیر تکاملی و شنیده بودم و قبول هم داشتم اما به دلیل فاصله گرفتن از اصل ماجرا یا شاید هم نخواستم که باور کنم و یا شاید هم تنبلی. بارها خودم رو ضربه فنی کردم.اما این بار می خوام با ثبت کردن مسیرم در سایت, رشد و تغییرم رو در آغوش بکشم و به لطف حق این بار تغییر محسوسی رو در خودم ببینم.
سلام الهام جان تبریک میگم چقدر پروسه ناباروری رو راحت و سریع و با توکل به خدا طی کردی
همه ما به نوعی در جریان زندگی قانون تکامل یادمون میره و تجربه یه شبه به خواسته ها رسیدن و ضررهاش رو چشیدیم خود من هم در این تله گرفتار شدم و در بورس ضرر کردم امیدوارم همه به آموزش های استاد پایبند باشیم و بمونیم
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
سال 1398 بود که به دلیل پرخوری های زیاد و بی اندازه من آرام آرام تناسب اندامم رو از دست دادم و به وزن عجیب 120 کیلوگرم رسیدم طوری شده بود که دیگه کسی من رو نمیشناخت و زندگی داشت برای خودم هم زجرآور میشد طوری که خوابیدن برام مشکل بود سرویس بهداشتی رفتن برام مشکل بود لباس خریدن برام زجرآور بود و مهمونی رفتن برام شده بود یه کابوس چون هم مسخره میشدم هم اگه قرار بود شب اونجا بخوابیم هیچکس از دست خروپف های من در امان نبود و کم کم داشتم از زندگی ناامید میشدم تا اینکه یه شب با تنگی نفس شدید از خواب پریدم و چون خودم توی بیمارستان کار میکردم رفتم پیش دکتر تا من رو معاینه کنه و دکتر گفت وزنت خیلی زیاده و اگه به همین روند ادامه بدی تا چند وقت دیگه هم باید انواع قرص های قلب و دیابت و … رومصرف کنی و اونجا بود که فهمیدم تا وارد بیماری های عجیب و غریب نشدم باید هر طور شده تغییر کنم از همون روز به خودم قول دادم که وزنم رو بیارم پایین و خیلی تلاش کردم انواع راه ها رو امتحان کردم انواع رژیم ها رو تست کردم تا اینکه هدایت شدم به یه کتابی که نوشته بود خودت قانون کالری شماری رو یاد بگیر و خودت دکتر تغذیه خودت باش کتاب رو تهیه کردم و طبق تمریناتی که داده بود عمل کردم و تونستم بعد از شش ماه 35 کیلو وزن کم کنم بدون اینکه موهام بریزه بدون اینکه پوستم خراب بشه و شبیه یه معجزه بود و این کاهش وزن بی نهایت برام برکت و نعمت داشت:
سلامتی ام رو به دست آوردم دیگه خبری از تنگی نفس و خروپف های شبانه نبود
کلی اعتماد به نفس گرفتم
مسیر زندگیم از همون نقطه تغییر کرد و گفتم حالا که تونستم وزن کم کنم پس با همین فرمول هم میتونم به موفقیت مالی برسم و بعد هدایت شدم به سایت عباس منش و تونستم زندگیم رو نه فقط در بحث مالی بلکه در تمام زمینه های روابط و سلامتی و معنویت هم تغییر بدم
روزی ده ها نفر از دوست و آشنا و فامیل زنگ میزدن و میگفتن چطوری لاغر شدی به ما هم یاد بده همون هایی که مسخره ام میکردن شروع به تحسینم کردن و ازممیخواستن که به اونا هم یاد بدم
دخترخاله ام به دلیل وزن بالا نمیتونست بچهدار بشه و دکتر بهش گفته بود اگه میخوای باردار بشی حتما باید وزن کم کنی و من کمکش کردم و تونست کلی وزن کم کنه و باردار شد که این شیرینترین تجربه بود برام
یه پیج زدم و شروع کردم به گفتن تجربیاتم و از همون پیج اون سال به کلی درآمد رسیدم
توی یه بیمارستان دولتی کار میکردم که حقوق پایین و ساعت کار بالا داشت و خیلی دلم میخواست برم توی بهترین بیمارستان خصوصی تهران کارکنم اما یکی از شروط استخدام در اون بیمارستان خصوصی داشتن BMI متناسب بود وقتی وزن کم کردم تونستم در اون بیمارستان هم استخدام بشم که کلی لولش بالاتر از بیمارستان های دیگه بود هم از لحاظ کاری هم از لحاظ مالی
احترام افراد بهم صدبرابر بیشتر شد
توی جمع ها خیلی بهم احترام گذاشتن و خیلی روی حرف های من حساب میکردن…
اون سال نه تنها خودم لاغر شدم بلکه تونستم به صدها نفر کمک کنم که اون ها هم به وزن ایده آل شون برسن و این احساس مفید بودن این احساس که تونستم به گسترش جهان کمک کنم خیلی لذت بخش بود
خدایا هزاران مرتبه شکرت که امروز هم بیدارشدم و میتونم زندگی زیبایی خلق کنم
خدایا شکرت که امروز رو با این پروژه جدید استارت زدم
استاد عزیزم بینهایت سپاسگذار شما هستم که با بهبود و پیشرفت خودتون باعث میشید که ماهم رشد و پیشرفت داشته باشیم.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
آخرین باری که یادم میاد این بود که باید باشگاهم و عوض کنم چون حواشی محیط زیاد شده بود و نمیذاشت من تمرکزی تمرین کنم و نتیجه ایی که میخواستم حاصل نمیشد و ازطرفی الگوهای مناسبی نمیدیدم که خودمو بهبود بدم
تصمیم گرفتم باشگاهم و عوض کنم وحتی تایم ورزش کردن رو هم از صبح به عصر تغییر دادم
خب این تغییر اولش سخت بود اما سریع عادت کردم اینکه وقتی عصر ورزش میکنم انرژی بیشتری دارم چون از صبح تا بعدازظهر غذا های مناسب خوردم و قند خونم اومده بالا و درحین ورزش بی حال نمیشم و از طرفی روزا ها تایم بیشتردارم برای اینکه به کارهام برسم و از طرفی چون صبح میرفتم یه مقدار استرس ام زیاد بود و هورمون کورتیزولم زیاد ترشح میکرد و چرب شده بودم و الان چون بعدازظهر ها میرم استرسی نیست. بدنم انرژی لازم و داره و خواب شبمم راحت تر و عمیق تره و ازهمه مهمتر وقتی اومدم باشگاه جدید افراد جدید با بدنهای بهتر دیدم و متوجه شدم که من روی کدوم عضله باید بیشتر کار کنم یعنی تا توی محیط قبلی بودم فکر میکردم همه چی خوبه اما وقتی تغییر ایجاد کردم دیدم مثلا عضله سرینی ام خیلی ضعیفه و باید تمرکز بیشتری روش بزارم و روز به روز هم تغییرات و بهبود ها بیشتر و بهتر میشه خداروشکر
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
خب من وقتی پروانه نظام مهندسی و گرفتم اصلا آگاه نبودم و فکر میکردم باید پروژه هامو برون سپاری کنم و این کار هی تکرار تکرار شد و چندتا نشانه میمومد که مثلا کارفرما زنگ میزنه و میگه چرا فلان جا مشکل داره ومن به این نشانه توجه نمیکردم و اینقدرتکرار شد تا اینکه یکی از کارفرما مسایلی که پیش اومده بود توی نقشه هارو به من نگفته بود و با مدیر گروه هماهنگی کرده بود مدیر گروه هم که مسئولیتی نداشت فقط به فکر دلال بازی و پول خودش بود باعث شد کارفرما متضرر بشه 100میلیون 1/5سال پیش و اینجا بود که من متوجه شدم که من نشانه هارو بهش توجه نکردم و خودم مسولیت کارمو به عهده نگرفتم و اینطوری داره اعتبار حرفه ایی من خراب میشه و ازاون جا به بعد تصمیم گرفتم همه مسولیت پروژ هام و به عهده بگیرم و حتی به اشتباه و غلط خودم انجام بدم ولی حداقل آگاه هستم به مسولیت و روند کاری خودم
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
خب قطعا از همون اول اجازه ورود به افراد سواستفاده گر و نمیدم و خودم میرم مهارت یاد میگیرم و با قدم های تکاملی خودمو بهبود میدم
من قبلا این طرزفکر و داشتم که افراد پایه بالاتر بهتر از من بلدن و باید کارو بدیم به نقشه کش و کمترین خطا رخ بده اما اشتباه میکردم هم پول دادم هم اعتبار اما اخرش هم خراب شد اما خداروشکر من خیلی زود نشانه ها رو فهمیدم و سریع با همه ترس ها و نگرانی ها از صفر شروع کردم و تغییر و ایجاد کردم
و همون کارفرما متوجه بود که خودش هم منو در جریان قرار نداده به عنوان مهندس پروژه اش و من خداروشکر رابطه امون باهاشون خوب بود و بعدش توی طراحی نما پروژه اشون جبران کردم و این یه درس بزرگی بود برام که ازهمون اول مسولیت کارتو قبول کن حتی اگر مهارت لازم و نداری وقتی بری توی دل کار یاد میگیری
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
دقیقا توی سوال بالا هم نوشتم چون من آشنا نبودم به روند کارهای نظام مهندسی و از طرفی این باور که من معمارم و من نقشه کش نیستم !!!!!!!
واقعا چه باور مزخرفی بود
اخه یکی نبود بگه دختر خوب عزیزمن مگه شما وقتی خواستی وارد این رشته بشی درسهایی با عنوان نقشه کشی نداشتی مگه یه معمار نباید به نقشه کشی مسلط باشه اگر این نبود پس چرا چندین واحد برای این درس داشتی!؟؟؟؟
این باورها از جامعه ایی بود و هست که 90درصد افرادی که میدیدم نقشه هاشون و میدادن اپراتور. با به اصطلاح نقشه کش میکشید که مسلط بود به ترم افزار و میگفتم من معمارم من ارشد دارم من که اپراتور نیستم یعنی این باور ضربه های خیلی سنگینی بهم زد
و فهمیدم که اگر میخوایی توی این حرفه بمونی و پیشرفت کنی باید مسولیت صفرتاصد کارت و به عهده بگیری و اینکه باید مهارتهای لازم به کارت و صفر تاصد و هم یاد بگیری
و از طرفی هم وقتی خودم متعهد شدم و کار و از صفر انجام دادم خیلی خطا داشتم خیلی مساله داشتم ولی مقاومت کردم و ادامه دادم و میدم و این باعث شد که هم سرعت کارم بالاتر بره هم اینکه خودم به مسایل پروژه مسلط هستم و اگر نیازی به تغییراتی هست هر موقع اراده کنم خودم اصلاح میکنم و نیازی نیست که منتظر بمونم تا یه فرد دیگه کار منو اصلاح کنه
و از طرفی اینقدر روی عزت نفسم کار کردم با اینکه کارفرما زنگ میزد و بد و بیراه میگفت اونم بخاطر همون مدیر گروه که پرشون میکرد و با اینکه من کار و حتی زودتر از موعد آماده میکردم اما چون با اون مدیر قطع رابطه همکاری کردم چون با ورود به دل کار متوجه شدم اون مدیر حدود یک سال که داره از این عدم اعتماد به نفس من سواستفاده میکنه و یه جورایی گوش منو میبره و چون من متوجه شده بودم و دیگه نمیخواستم همکاری کنم منو تخریب میکرد یا جلوی پام سنگ مینداخت و کارفرماها و به جون من مینداخت اما من با توکل به خدا میرفتم جلو خدا شاهده الانکه مینویسم به خودم افتخار میکنم و ازخدای مهربونم تشکر میکنم که این اراده رو به من داد
من چندین سال بود اصلا نرم افزار و هم باز نکرده بودم و همه چی تقریبا یادم رفته بود الان یادم میاد میفهمم فقط خدا کمکم میکرد اولین پروژه ایی که بعد ازاون تصمیم انجام دادم یادمه حتی اصلا به مباحث و قوانین هم مسلط نبودم فقط از پروژه های قبلی خودم که نقشه کش کشیده بود و باز کردم و سعی میکردم جاهایی که مشترک هست و از روی همون الگو برداری کنم و جاهایی که بلد نبودم چون روی عزت نفسم کار میکردم از هر دوست و اشنایی زنگ میزدم و کمک میگرفتم و خجالت هم نمیکشیدم و میگفتم باید یاد بگیرم میگم توی ایمن مسیر مسخره شدم بهم توهین شد اما درد و رنجش کمتر از این بود که این مسیر و باید ادامه میدادم و خدارو هزاران مرتبه شکر آخرین پروژه ایی که طراحی کردم یه چالش و مساله با شهرداری داشتم و اینقدر مسلط بودم که من از شهرداری رفرنس و منبع قانونی برام رد نقشه ام میخواستم و باعث شد که متوجه حرفه ایی بودن من بشن و نقشه ام تایید شد و دقیقا چندوقته که با همین تضادکه بهش برخوردم و یک روز از طرف خدای مهربونم الهام دریافت کردم که این مسیر و تجربه ام و تبدیل کنم به آموزش و ازش پول بسازم و الان در مرحله ضبط هستم حتی توی همین مسیر هم خیلی چالش و مساله داشتم و حدود4ماه که حدودفکر کنم3بار ضبط کردم و فرستادم اما با مسایلی برخورد کردم حتی تا فسخ قرارداد پیش رفته این پروژه اما باز خدای مهربونم همیشه همراه کامنت وداره کمکم میکنه که این پروژه رو به اتمام برسونم
دقیقا از روزی که خودمو باور کردم که میتونم و از طرفی رفتم توی دل کار و باورهای قبلی و ریختم دور من کلی پیشرفت داشتم و حرفه ایی شدم و الان توی همون زمینه که صفر بودم دارم آموزش آماده میکنم در عرض فقط یک سال
«إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»
خدا حال هیچ قومی را دگرگون نمیسازد تا زمانیکه خودشان را تغییر دهند. (رعد، 11)
«قُلْ لَنْ یُصِیبَنا إِلَّا ما کَتَبَ اللَّهُ لَنا»
بگو جز آنچه خدا برای ما مقرر کرده، هرگز بر ما نخواهد رفت. (توبه، 51)
سلام به استاد عزیز و همراهان آگاه این مسیر نورانی
امروز حس کردم خدا با نرمیِ خاصی داره ازم میخواد دست از کنترل بردارم و تغییر را بغل کنم.
انگار صداش توی دلم زمزمه میکرد:
«عزیزم، نترس از ورق خوردن فصلها… من خودِ نویسندهی این کتابم.»
سالها از تغییر میترسیدم. هر بار که چیزی در زندگیام عوض میشد، دلم میلرزید.
چون من همیشه در تلاش بودم که احساس امنیت و ثبات خودم رو توی زندگی حفظ کنم
اصلا فکر می کنم واسه همین به این دنیا اومدم که این درس بزرگ رو از زندگی بگیرم
اینکه دست از کنترل کردن و تلاش برای موندن در شرایط امن و ثابت خودم بردارم
خیلی جالبه مه چند وقتی هست که به این موضوع پی بردم ولی هنوز دو تا موضوع اساسی رو نتونستم
تو زندگیم تغییر بدم یکیش در مورد زندگی شخصی ام هست و یکیش هم در مورد کسب و کار 16 ساله ام
و چندین روزه که از خدا می خوام که کمکم کنه
بهش میگم خدایا من توانایی اش رو ندارم که اون اقدام خاص رو انجام بدم
اصلا خیلی وقت ها میاد به ذهنم که نکنه نباید این اقدام رو انجام بدم
نکنه دارم اشتباه می کنم . یعنی هر چقدر که زمان می گذره اون حس ترس درون من بیشتر میشه
ترس از تغییر به این بزرگی
ترس از جهادی اکبر
ترس از اینکه این تغییر بسیار بسیار سخته آخه من چه جوری انجامش بدم
دقیقا دیشب در حالی که داشتم با خدا حرلف میزدم خوابم برد
داشتم میگفتخم خدایا خودت کمکم کن . من خیلی ضعیفم تو این مورد
خودت یه کاری بکن و صبح که چشمام رو باز کردم
برخلاف همیشه که اولین کار سوره یاسین رو گوش می کنم و همزمان تمرین ستاره قطبی ام رو انجام میدم
سایت رو باز کردم و وقتی عنوام این پروژه رو دیدم درجا خشکم زد
واااای خدای من یعنی واقعا خدا این پروژه رو واسه من رو سایت قرار داده
یعنی همون لحظه دانلودس کردم و قبل از اینکه پلی کنم
یه دفتر جدید آوردم اول دفتر بزرگ با رنگ قرمز اسم پروژه رو نوشتم
و بعد تاریخ امروز رو یادداشت کردم و نوشتم که من چه درخواستی از خدا داشتم
و خدا چه جوری پاسخ داد و بعد هم یه تعهد نامه نوشتم که با قدرت این پروژه رو جلو ببرم
و خواسته ها خودم رو هم نوشتم که که در پایان این پروژه استارت خوردنشون رو ببینم
و چقدر جالب که من دوره احساس لیاقت رو خودم شروع کرده بودم تازه یعنی فقط یک جلسه اش رو دیده بودم
چون خودم فهمیده بودم که تمام مسائل ام ریشه در احساس لیاقت دارند
و هم این پروژه و هم احساس لیاقت هر دو 18 جلسه هستند
که البته اگه بخوایم به صورت مکمل هم استفاده کنیم
نیازه که استاد هر روز یا یک روز در میان یک جلسه از پروژه رو بارگزاری نکنند
چون نیازه که ما توی مسائل عمیق بشیم
پس در واقع میشه گفت که این پروژه، یه چیزی رو درونم جابهجا کرد.
فهمیدم تغییر دشمن من نیست دعوت خداست برایِ رشدِ بیشتر، برایِ تولد دوباره
واااای تولد دوباره . واقعا دو کلمه ای که من عاشقشونم
«وَعَسى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ»
چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، در حالی که خیرِ شما در آن است. (بقره، 216)
«وقتی تغییر میکنی، در حقیقت داری به خدا میگی بهت اعتماد دارم.»
ایمان واقعی، یعنی در تاریکی هم قدم برداری چون مطمئنی دستی هست که راهت را مشخص می کند
این پروژهی جدید واقعاً مثل یه شروع تازهست برام.
اسمش خودش کلی حرف داره… «تغییر را در آغوش بگیر».
انگار خدا خودش داشت از طریق این فایل باهام حرف میزد و میگفت:
«دیگه وقتشه، از مقاومت دست برداری و به من اعتماد کنی.»
از امروز به بعد میخوام هر تغییری رو با آغوش باز بپذیرم.
حتی اگر اولش درد داشته باشه.
حتی اگر نفهمم چرا الان.
چون ایمان دارم خدا هیچ فصلی رو بیدلیل شروع نمیکنه.
برای خودم نوشتم و بلند گفتم:
من با عشق وارد فصل جدید زندگیم میشم.
آموزشهام رو ادامه میدم، با نیتِ روشنی که از خودِ خدا گرفتم.
کسب و کار جدیدم رو با ایمان راه میندازم و میذارم جریان زندگی خودش راه رو نشونم بده.
و هر روز بیشتر و بیشتر، به صدای درونم گوش میدم.
«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا»
همانا با هر سختی، آسانی است. (شرح، 6)
خدایا شکرت برای این شروع تازه.
برای اینکه یادم آوردی تغییر، تنبیه نیست، ترفیع روحه
خدایا شکرت که همیشه با نشونههات منو یاد خودت میندازی.
شکرت که هر بار که ترسیدم، بهم گفتی: «من با توأم، فقط برو…»
شکرت برای پروژهای که درست زمانی رسید که دلم نیاز داشت دوباره از نو شروع کنه.
شکرت که هر بار که ایستادم، منو هل دادی به سمت پرواز.
شکرت که از دلِ نااطمینانی، یقین زاییدی… و از دلِ ترس، عشق.
من با تو میرم، با تو میمونم، و با تو تغییر میکنم
چون فقط تویی که همیشه در هر تغییری، ثابت میمونی…..
عاشقتممممم خدااااا جونمممممممممم
سلام به دوست عزیزم شکوه خانم گل
امیدوارم حال دلت عالی باشه
چقدر من از کامنت شما لذت بردم و جالبه اولین کامنت هم بود و چقدر من باور دارم که چینش کامنت ها توسط خود خداوند انجام میگیره
من از صفحه آخر شروع کردم به خوندن کامنتها و خواستم از خوندن خارج بشم و برم کامنت خودم رو بنویسم یه حسی بهم گفت برو اولین کامنت رو هم بخون خدایا شکرت که منو به این کامنت زیبا هدایت کردی
کامنت شما یع مقدمه خوبی برای همه ی کامنتها میتونه باشه و چقدر با حرف دل من هماهنگ بود
چند بار دیگه باید کامنت تون رو بخونم
جالبه اهداف من نیز با اهدافی که نوشتید هماهنگه خدایا شکرت
خدایا شکرت برای دوستان خوب و الهی ام
عکس پروفایلت رو نگاه کردم چقدر زیبایی دختر
شبیه کیت میدلتون همسر شاهزاده ویلیام میمونی واقعا زیباییتون رو تحسین کردم
از دور می بوسمت و آرزوی موفقیت برات دارم
سلام مینویِ نازنین
پیامت برام مثل نسیمی لطیف بود که عطرِ مهربانی و ایمان میآورد.
خوندن نوشتهات یه یادآوریِ قشنگ بود از اینکه خدا چطور دلها رو به هم وصل میکنه، بیبرنامه، بیقرار، درست همون لحظهای که باید.
وقتی نوشتی که «خدا منو به این کامنت هدایت کرد»، یاد این آیه افتادم:
«وَاللَّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ»
خدا هر که را بخواهد به راهی راست هدایت میکند.
چه زیبا که این هدایتها در ظاهر سادهترین اتفاقها پنهان میشن، مثل همین خوندن یک دیدگاه.
ازت ممنونم برای انرژی قشنگت، برای حرفهات، و حتی برای نگاه لطیفی که به عکس من انداختی مهربونیِ قلبت توی تکتک جملههات پیداست.
دعا میکنم مسیر رشد و تحولِ تو همیشه سبز باشه،
و هر روز، با نوری تازه از سوی خدا بیدار بشی
خوشحالم که هممسیر همیم
دوستت دارم مینو قشنگ و مهربونم
سلام شکوه عزیزم
چقدر تو باشکوهی
چقدر اسمتان برازنده شماست
چقدر چشمانتان برق زیبایی دارد
من همیشه از کامنت هات خصوصا درکت از قرآن رو بسیار بسیار در قلبم تحسین میکنم
به خودم میگویم به آدم مگه چقدر می تونه از قرآن درک عالی داشته باشه
شکوه عزیز
از آنجا که شما درک بسیار عالی دارید شک نکنید و کارتان را شروع کنید
ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم
سلام سجادِ عزیز
از عمقِ قلبم ممنونم برای کلامِ پُرانرژیت و نگاهِ مؤمنانهات.
هر بار کسی از قرآن مینویسه، من حس میکنم داریم از یک منبعِ نور حرف میزنیم و خدا وسط گفتوگو نشسته.
«إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ»
اگر خدا را یاری کنید، او شما را یاری میکند و گامهایتان را استوار میگرداند.
این آیه برام همیشه مثل قولِ شخصی خداست…
و با خوندن حرفهات حس کردم داری از همان ایمانِ آرامِ درون مینویسی که میگوید: تو فقط برو، خدا خودش نگهت میداره و حفظت می کنه
سجاد عزیز
خدا قدمهات را در مسیر رسالتت ثابت نگه داره و قلمت را منبع الهامِ الهی کنه
باشد که در هر قدم، نورِ بیشتری از قرآن در قلبت جاری شود.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد سخاوتمندم سلام به استاد شایسته ارزشمندم و سلام به دوستان گلم
الهه هستم
استاد از شما بی نهایت سپاسگذارم برای این پروژه و همچنین از استاد شایسته مهربانم که همیشه به فکر پیشرفت هستن چه برای خودشون چه برای ما عاشقتونم و بازهم ازتون بی نهایت سپاسگذارم
ترکیب پروژه در آغوش بگیر با دوره احساس لیاقت باعث شوق من شد اما بعدش گفتم من چطور میتونم دریک روز هردورو پیش ببرم و هنوز سراغ جلسه اول پروژه نرفتم یک حسی دارم که نمیدونم چیه اما داشت ناامیدم میکرد که تو نمیتونی از پس این همه آگاهی بر بیای ولی من دوتا پروژه همراه شما بودم که نتایج بزرگی گرفتم که دوتا دوره از همون نتایج بزرگی بود که در حین انجام پروژه ها گرفتم دوره قانون سلامتی و دوره ارزشمند همجهت با جریان خداوند و ذهنم آرام شد و دوره بی نظیر احساس لیاقت که از من یک من دیگه ساخت هرچند بازهم کاردارم
استاد عزیزم اولش کاری رو انجام دادن سخته و ذهن هم آدم رو میترسونه مخصوصا اینکه بخواهیم پا بزاریم روی ترس هامون و من زمانی تونستم از بعضی از ترس هام بگذرم و تغییر کنم زندگیم تغییر کرد و اون تغییر بزرگ در قانون سلامتی بود
من چند ماه بعد خرید دوره و عمل به اون با یک تضاد و ترس از حرف دیگران و شرک بزرگ قانون سلامتی رو کنار گذاشتم و به مدت سه ماه هرچه بود خوردم اما دیدم ای دل غافل که علائمی میاد سراغم که دارن اذیتم میکنن و طی یک حرکت تکاملی الان در حین انجام قانون سلامتی هستم و دارن نتایج زیبا خودشونو نشون میدن ومن در برابر هوس هام با اهرم رنج و لذت عبور میکنم لبه سمت سلامتی
یک مدتی من کانون توجهم رو کنترل نمیکردم و احساس هام بالا پایین میشد و حسابی غرق در حرف دیگران بودم و نشانه هاش اول گم شدن usbبود که بعدش پیدا شد کلا زیر چرخ ماشین به شده بود و بعدش هم سوختن آنتن تلویزیون بود و وقتی اینا پشت سر هم تکرار شد کم کم ورودی هامو که گشتن با آدم های غیر نمدار بود کنترل کردم و بیشتر روی آوردم به درون خودم و گوش دادن به هدایت های خداوند خدارو صد هزار مرتبه شکر تا الان همه چی خوب بوده
و من و زندگیم قبل از دوره هم جهت با جریان خداوند دقیقا آدمی بودیم که اول چک و لگد میخوردیم بعد حرکت میکردیم الان شده نشانه ها میاد که اوضاع داره ناجالب میشه به سمت تغییر میریم و الآنم بازم نشانه میاد که در مسیر علاقت حرکت کن و من به همین دلایل که من بلد نیستم و چطور و همیشه کمالگرایی باعث تعویق من در این زمینه شده و یک روز انجامش دادم و چند روز ولش کردم باعث شده که حرکت خاصی درزمینه کسب و کارم نکنم ولی مطمینم که با این پروژه و دوره احساس لیاقت من میتونم به طور مداوم حرکت کنم
استاد و استاد شایسته عزیزم ازتون بی نهایت سپاسگذارم که هم درس بهتر زندگی کردن رو در آموزش هاتون و مقاله هاتون بهمون یاد میدید و هم اومدید تا عملگرا بودن هم بهمون یاد بدید چون ایمانی که عمل نیاورد حرف مفتی هست
عاشقتونم بریم سراغ تمرین کلی
بنام خدای بخشنده و مهربان
خدایا سپاسگزار تو هستم برای این فایل ارزشمند.
خدایا سپاسگزار تو هستم برای دیدن چهره استاد عزیزم .
خدایا سپاسگزار تو هستم برای هم مداری با پروژه جدید .
سلام به استاد عباس منش .
سلام به خانم شایسته.
سلام به دوستان
استاد اول از همه یه خدا قوت به شما و خانم شایسته و تیم حرفه ای سایت عباس منش.
سپاسگزار شما عزیزان هستم برای پروژه جدید.
خیلی ذوق و شوق دارم برای این پروژه .
استاد سخاوتمندم سپاسگزار شما هستم بابت این همه آگاهی که رایگان دراختیار ما قرار دادین.
خدایا شکرت برای رزق نورانی امروزم.
من مدتی میشه که دارم روی دوره احساس لیاقت کار میکنم و این هم زمانی ها فقط کار خداست برای من .
تمام تمرینات این صفحه را من دارم در دفترم مینویسم و به تمام سوالات دارم جواب میدم .
انشاله خدا هدایتم کنه که در زمان مناسب اینجا هم مکتوب کنم .
به امید دیدار استاد عزیزم در بهترین زمان و مکان
در پناه الله یکتا
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاهِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاهِ ۙ یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ ﴿٣٧نور﴾
مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن صلات و پرداخت زکات باز نمی دارد، [و] پیوسته از روزی که دل ها و دیده ها در آن زیر و رو می شود، می ترسند.
لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَیَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ ۗ وَاللَّهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ ﴿٣٨نور﴾
تا خدا آنان را بر [پایه] نیکوترین عملی که انجام داده اند پاداش دهد، و از فضلش برای آنان بیفزاید، خدا به هر که بخواهد بی حساب روزی می دهد.
=====================================
سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی ونورانی من
سلام به استاد شایسته ی بی نظیرم…
سلام به بچه های محله ی خدا…
الهی صدهزارررمرتبه شکرت….
شاعر میگه:یک نفر میرسد از راه…که ماه پیش نگاهش کم است…
قرآن جان میگه: مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن صلات و پرداخت زکات باز نمی دارد…
چه زکات پربرکتی…
از شما یاد گرفتم استاد…از شما یاد گرفتم که هم زمانی ها تجلی حضور خداونده،هم زمانی ها برکتِ نور خداونده،همزمانی ها یعنی مسیر درست…همزمانی ها یعنی: وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ، أُولَٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ
از دوهفته ی پیش الهام واضحی دریافت کردم که بهم میگفت تو بادِ موفقیت ها نمون…یک تعهد جدید برای خودت بزار برای رفتن به مدار بالاتر…
و حالا مثل همیشه در عمل صَبَّارٍ شَکُورٍ ماندن،موسی و هارون رو آورد…کمک ها رسید…از همه طرف …از همه طرف…
تغییر را در آغوش بگیر!
خدایا شکرت که آغوشم برای تغییر از قبل باز بود… :)خدایا شکرت که من رو هم مدار با استاد الهی ونورانی و این همه برکت و فضل خودت کردی…خدایا این ها همه ش کار توعه…اینا همه ش لطف توعه…اینا همه ش فضل توعه…فضل به معنی برکت بی نهایت…
استادجان و استاد جان عاشقتونم….
سعیده شهریاری،حاضر!
=====================================
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
سال اول دانشجوییم در سایت،زمانی که از بدترین شرایط مالی،بدترین شیفت های کاری و ناهماهنگ ترین روابط در عرض 7،8 ماه من به مداری رسیدم که همه چیز عالی شد…
من در بهترین بخش بیمارستان با بهترین سرپرستار ،بهترین همکاران کار میکردم،شیفت هام آسون و استیبل،شانس آف شدن های یهویی همیشه به من میخورد و هربار به جای شیفت رفتن احساس میکردم دارم به مهمونی میرم.
با روابطم به صلح رسیده بودم ودیگه هیچ خبری از دعوا ودرگیری و…نبود…
شرایط مالی بسیار بهتر شده بود…
هر روزصبح که بیدار میشدم احساس میکردم دارم تو بهشت نفس میکشم…
همون روزها الهام واضحی دریافت کردم که اگر میخوای پیشرفت کنی و به آرزوهات برسی باید ازین شهر،ازین بیمارستان و ازین خونه بری…و قدم اول اینکه بچه هات رو ببری بسپاری دست پدرو مادرت….
ذهن منطقی میگفت کجا برم؟!تازه داره خوش میگذره،تازه دارم نفس میکشم،تازه دارم طعم خوشبختی رو حس میکنم…
ولی قلبم مطمئن میگفت میخوای پیشرفت کنی؟!باید تغییر رو بپذیری…
منم لبیک گفتم و قدم اول رو برداشتم…
به محض نشون دادن ایمانم در عمل خداوند کارهارو برام انجام داد وقدم به قدم،انتقالی که 8 سال هیچ کس نتونست درستش کنه،چنان جفت و جورش کرد که شبیه به باز شدن دریا برای حضرت موسی بود…
مهر1402:لانچ دوره ی احساس لیاقت
تغییرات اساسی زندگیمن شروع شد…خداوند پلن هارو دونه به دونه چید تا با احساس ارزشمندی که داشتم میساختم بهم پاسخ جدید بده…
جهان اطرافم مثل معکب روبیک تغییر کرد،قرار بود وقتی انتقالیم درست شد،مستقیم واردicu بزرگسال بشم،کاری که سال ها توش مهارت داشتم…اما پلن خداوند برای من اورژانس کودکان بود.
آغوشم رو برای تغییر باز کردم و وارد فیلد کاری جدیدی شدم که عملا هیچی ازش نمیدونستم…
در عرض 3 ماه،انقدر رشد کردم که از پرستاری که اول شیفت بهش دفتر میدادن تا بره تجهیزات بخش رو بشماره،دیگه بچه های بدحال رو میسپردن به اون،چون به علم و آگاهیش ایمان آورده بودن…
احساس لیاقت من صدها پله رشد کرد!من تغییر رو پذیرفته بودم و از پس یک چالش سنگین با افتخار سربلند بیرون اومدم…
و حالا زمان دریافت پاداش بود:
الهام بعدی از راه رسید؛از کارت انصراف بده ،قدم اولروبردار،بقیه ش با من…
با آغوش باز تغییر رو پذیرفتم،در زمانی که همه دنبال استخدامی های دولت بودن،از کار رسمی انصراف دادم و منتظر دریافت نشانه ها موندم.
پاداش ها از راه رسید:باز شدن یک در جادویی در جزیره کیش
من از شمال به جزیره ی کیش مهاجرت کردم.
من از شغل پرستاری وارد حوزه ی تجارت شدم.
من از محل کار بیمارستانی وارد مرکز تجاری های کیش شدم.
من از کارمند دولت بودن،دست بهترین تاجر دنیا سپرده شدم.
برکت پیش برکت…معجزه پشت معجزه…نور پشت نور…آگاهی پشت آگاهی…
من صد ها مدار رشد کردم وهیچ ربطی به سعیده ی سال اول دانشجویی نداشتم….
=====================================
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
درفایل تسلیمبودن در برابر خداوند استاد میفرمایند که وقتی شما از خداوند درخواست میکنی خداوند برات یکسری پلن میچینه تا ظرف نعمتت آماده ی دریافت اون خواسته و آرزو بشه…
من وقتی به جزیره مهاجرت کردم،ذهنم این موضوع رو از یادش برد که اینجا پلن خداوند برای رشد ظرف نعمت توعه و دیگه به اندازه ی قبل تسلیم نبودم،دیگه به پیش فرض های ذهنی خودم چسبیدم و میخواستم از مسیر از پیش تعیین شده به خواسته هام برسم.
یکی دوماه بعد از اون هجرت،نشانه ها کاملا به من میگفتن سعیده برگرد و اینجا کار تو تمومه،بگرد و برو تومسیر عشق و علاقه ت که نویسندگیه،اما من دیر پذیرفتم،من دیر تغییر کردم،من انقدر به پیش فرض های قبلیم چسبیدم که اوضاع رو برای خودم بسیار سخت کردم،فشار ها از همه طرف بهم وارد میشد،فشار کاری،فشار عاطفی،فشار مالی،مشکل پشت مشکل،دردسر پشت دردسر…
منی که روی دوش خدا نشستم و از شمال تا کیش حرکت کردم،با دست خودم وضعیت رو بسیار نابسمان کردم.
اما بالاخره تسلیم شدم و جلوی خدا زانو زدم و به ناآگاهی خودم اعتراف کردم و ازش خواستم مثل همیشه کمکم کنه…
و کمک ها رسید از همه طرف…و خداوند فرشته هاش رو فرستاد تا من رو از ته دره نجات بده…ومن یکبار دیگه روی دوشخدا نشستم و تغییر رو پذیرفتم و به شمال برگشتم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
من اول خرداد در جزیره ساکن شدم،حدود 20 روز در خونه ی فامیلمون(پسرداییو دخترخاله م) زندگی کردم،انسان های بی نهایت سخاوتمند،مهربان،دست ودلباز،مهمان نواز،من روی چشمشون نگه میداشتن و جوری با من رفتار میکردن که هیچ گونه احساس اضافی بودن نداشته باشم و چون مادرم خاله و عمه ی هردوشون بود،وقتی ازشون تشکر میکردم، همیشه به من میگفتن انقدر مادرت برای ما زحمت کشیده که ما حالاحالاها نمیتونیم جبرانش کنیم…
دخترخاله که معلم بود به محض تعطیلی مدارس اخر خرداد برگشت شمال و تا شهریور دیگه جزیره نیومد…
پسرداییم که نظامی بود و همیشه خدا تو عملیات ها بود و ما اصلا نمیدیدیمش…
من میتونستم به راحتی به جای رهن کردن خونه و رفتن زیر 400 میلیون بدهی وماهی 5 میلیون اجاره خونه،تا زمانی که مطمئن نشدم من میخوام تو جزیره بمونم یا نه،خونه ی فاملیمون میموندم…
ولی من از همون اول پام رو کرده بودم توی یک کفش که من باید خونه بگیرم،من باید مستقل بشم،من باید هرچه زودتر بچه هام رو بیارم پیش خودم…
من،من،من،من با دست خودم شرایط رو برای خودم سخت کردم،من میتونستم فعلا تو همون خونه بمونم،مطمئنم نتنها از پیشنهادم استقبال میکردن که من رومثل همون 20 روز روی چشمشون میزاشتن…درواقع اصلا اونا خونه نبودن!!!!خونه خالی بود…
ولی غرور بی جا،ثابت کردن خود به دیگران،تسلیم نبودن،چسبیدن به پیش فرض های قبلی،یک چالش سنگین روی دستم گذاشت.
=====================================
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
نداشتن عزت نفس،غرور بی جا
من اگر یکم عزت نفس داشتم ازین موقعیتی که خدا سر راهم گذاشت خیلی شیک ومجلسی تر استفاده میکردم،به جای اینکه فکر کنم بقیه چی میگن،به جای تمایل به ثابت کردن خود به دیگران که من از پسش برمیام،به جای فرار از طی کردن تکامل،به جای حساب کردن روی توانایی های ذهنی محدودم،باید میگفتم من دارم تکاملم رو طی میکنم،اینشهر جدیده،این کار جدیده،من نمیدونم قدم بعدی چیه،من باید فعلا اجازه بدم کارها پیش بره،بعد اگر تصمیم برای موندن جدی بود حتما برای خودم خونه ی جدا فراهم میکنم….
چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
خیلی طول کشید تا بپذیرم من اشتباه کردم،اما خداوند خیلی مهربان تر از مادر کمک هاش رو به من رسوند…ومن با عزت نفس بهتر،نتنها از جزیره برگشتم،که از کاری که دوسش نداشتم انصراف دادم و حالا وارد مسیر عشق و علاقه م شدم و دارم سوت زنان تو جاده جنگلی حرکت میکنم و هوای مهربانی الله رو نفس میکشم…
الهی صدهزاااااار مرتبه شکرت….
=======================================
بریم به امید الله برای شروع ی پروژه ی پروانه شدن…
عبارت تاکییدی:من باید ازین پیله،پروانه بیرون بیام.
======================================
تجربه ی من از پروژه ی خانه تکانی ذهن و مهاجرت به مدار بالاتر:
در پروژه ی خانه تکانی ذهن،من خیلی تسلیم تر ومتوکل تر بودم و خط به خط صحبت های استاد رو نوشتم و دیدم که چطور معجزه ها از در ودیوار وارد زندگیم شد.
اما در پروژه ی مهاجرت به مدار بالاتر،بازم من به اندازه ی کافی تسلیم و متوکل نبودم،درنتیجه با تعهد کافی برای نوشتن خط به خط صحبت های استاد پیش نرفتم و خب نتایج اصلا شبیه به پروژه ی قبلی نبود!
بنابراین،برنامه ی من برای پروژه ی جدید:
اولویت اول: نوشتن خط به خط صحبت های استاد در دفترم،هرچقدر که طول بکشه…
اولویت دوم: گذاشتن رد پا در هر گام به امید الله مهربان
برنامه ی تکمیلی: پیش بردن آگاهی های دوره ی احساس لیاقت که از قبل شروعش کرده بودم و چهار جلسه روپیش رفته بودم،الهی صدهزار مرتبه شکرت…
استاد جان واستاد جان.
عاشقتونم بی قیدوشرط…
خدا شمارو برای ما حفظ کنه…خدا مارو در مدار شما نگه داره…
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان ومکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان…
سلام سعیده جان
انقدر این سایت این همرمانیها واسم هر بار تازگی داره که از قدرت هیجان دوست دارم فریاد بزنم
این که من دیشب تو حال و هوای خودم قبل خواب دقیقا با صدای اروم یهو گفتم اووف دلم واستون تنگ شد استاد و مریم جون
گفتم ایمیل بزنم به مریم جون دلم اروم شه بعد گفتم نه این ایمیل زدن الکی کار درستی نیست
و صبح انقدرر خوشحال شدم وقتی هم استاد دیدم هم خبر پروژه جدید
و عجیب تر این که من چند روزه دوباره شروع کردم به احساس لیاقت کار کردن کنار ثروت 1
و دقیقا امروز جلسه چهارم بودم
اصلا اینجا انگار دقیقا مدار بندی شده است هربار ایمانم به مدارها بیشتر و بیشتر میشه
هیجان داشتم تو جواب کامنتتون اینارو بگم
خیلی زیاد حالتون خوب باشه
بسم الله الرحمن الرحیم
وَالسَّلَامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا
و سلام بر من روزی که زاده شدم، و روزی که می میرم، و روزی که زنده برانگیخته می شوم.
سلام بر سعیده ی سعیده ی قشنگم، سلام بر روزی که به دنیا آمد و روزهای قشنگی که زندگی کرد و خواهد کرد، و روز قشنگی که معبود و معشوق خود می پیوندد.
سعیده جانم تولدت مباررررررک
چه خجسته روزی است تولدت
دوست قشنگ و توحیدی ام، کامنت هایت رنگ و بوی خدا میدهند و هروقت میخونم احساس نزدیکی بیشتری با خدای مهربان پیدا می کنم. و این صمیمیت و راحتی رو دوست دارم.
ممنون ام سعیده جان، که این قدر زیبا داری روی خودت کار می کنی و راهنمای خیلی ها هستی.
خدا را شکر که روز تولدت بهانه ای شد که بتونم برایت بنویسم.
دوستت دارم .بووووووس به کله ی پر از مهر خدا.
سلام به رُز بانوی عزیزم
بی نهایت سپاسگزارم برای تلگراف پربرکتی که برام فرستادید و سخاوتمندانه تولدم رو تبریک گفتید.
اون آیه ای که برام نوشتید رو خیلی زیاد دوست داشتم،نورش به جانم نشست،دعا میکنم نوری که برام فرستادید،چلچراغ بشه و به زندگی قشنگتون برگرده…
در پناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.
دوست عزیز واقعا من از این تغییرات لذت بردم و چقدر تحسینت کردم و چقدر داری باور برای همه درست میکنی که میشود تغییر کرد حتی اگر در درون چاه باشید و اینم مدرکش.
از شما و همه تشکر میکنم که بذر امید و باور را دارید میکارید
سلام خانم شهریاری عزیز چقدر از خواندن کامنت هاتون لذت میبرم اینکه آنقدر متوکل هستین و روی دوش خدا در حال طی کردن مسیر تکامل تون هستین خیلی قشنگ ایشالا همیشه روزیتون الهامات خدا در لحظه لحظه زندگی باشه و این که تونستین از کار کارمندی بیاین بیرون عالیییییبیی برای خود من این یکی از بزرگترین ترس ها و چالش های زندگیم هست هنوز به اون حد از اعتماد و توکل نرسیدم امیدوارم منم روزی مثل شما در کامنت ها بنویسم تونستم خدا جون️
سلام سعیده جان سپاسگزارم از شما که نقشه موفقیت خودتون رو که از آموزههای استاد عزیزمون ترسیم شده رو به ما نشون دادین
انشاءالله همه مون با قطب نمایی که هر لحظه بهش دسترسی داریم به مدارات بالاتر هدایت بشیم
در پناه الله هدایتگرم باشید
به نام خدای بخشنده و مهربان
سلام به همه دوستان عزیزم در خانواده صمیمی عباسمنش
سلام به استاد عزیزم و مریم جان.
امیدوارم حالتون عالی باشه.
سپاسگزارم از بهبودهای هرروزهای که در سایت عباسمنش ایجاد میکنید و باعث رشد مداوم ما میشید.
وقتی که امروز وارد سایت شدم و بنر سایت رو دیدم یاد یک موضوعی افتادم که میخوام براتون تعریفش کنم.
حدود یک سال و نیم پیش به مدت سه سال، ما در خونهای زندگی میکردیم که وسط یه باغ بزرگ بود؛ جایی که همیشه آرزوش رو داشتم. مسیر پیادهروی فوقالعادهای داشت و فضای سبزش واقعاً چشمنواز بود. اونجا محوطهای سازمانی بود و هر روز باغبون میاومد برای آبیاری. درختهای سنجد و میوههای مختلف داشت، و همسایهها و دوستای خیلی خوبی اطرافمون بودن؛ آدمهایی که حضورشون حس آرامش و صفا میداد.
اما یه مسئله وجود داشت. وقتی از محوطه سازمانی بیرون میاومدیم و وارد شهر میشدیم، به خاطر اینکه اون منطقه از نظر اجتماعی در سطح پایینتری بود، مسیرهای پیادهروی و ظاهر شهر کیفیت خوبی نداشت.
هر وقت میرفتم پیادهروی، نمیتونستم چیز خاصی برای تحسین پیدا کنم. پیادهروها پر از چاله بودن، ساختمونها قدیمی و بیکیفیت، و آدمهایی که اونجا زندگی میکردن، از نظر مالی در سطح پایینی بودن.
یه روز به خودم اومدم و دیدم دیگه نمیتونم زیباییها رو ببینم؛ انگار توانایی توجه به نکات مثبت رو از دست داده بودم.
تصمیم گرفتم هر طور شده، حتی در حد چند مورد کوچک، زیباییها رو ببینم و بابتشون سپاسگزاری کنم.
از اون روز، هر صبح که از اون “بهشت کوچک” بیرون میاومدم و وارد شهر میشدم، شروع کردم به تحسین و شکرگزاری برای چیزهای ساده:
نور آفتابی که روی پنجرهها میتابید، نیمکتهای مسیر پیادهروی، مغازههایی که صبح زود باز میکردن، بازارچهی شلوغ، آدمهایی که برای پیادهروی میاومدن، درختهای کاج و سنجد و حتی پرندههایی که روی چراغ برق مینشستن.
در کنار این، هر روز دربارهی خواستههام هم حرف میزدم:
دوست دارم در منطقهای زندگی کنم که آدمهای ثروتمند و موفق حضور دارن،
دوست دارم خونهمون نزدیک مرکز شهر باشه،
محلهمون تمیز و پر از درخت باشه،
و مسیرهای پیادهروی باکیفیتی داشته باشیم.
یه روز، اتفاقاتی افتاد که همهچیز رو تغییر داد. تضادها پشت سر هم اومدن و ما مجبور شدیم خیلی سریع از اون محوطه سازمانی اسبابکشی کنیم.
اولش اصلاً خوشایند نبود؛ حس میکردم دارم بهشت کوچکم رو از دست میدم.
اما ته دلم یه صدا میگفت:
«تو اینهمه روی خودت کار کردی و اینهمه زیبایی دیدی… قطعاً قراره اتفاقهای قشنگتری بیفته. فقط صبور باش.»
تصمیم گرفتم مستقل عمل کنم، به کسی نگفتم، و با همسرم وسایلمون رو جمع کردیم.
در عرض پنج دقیقه یه خونه پیدا شد و ظرف یه هفته اسبابکشی کردیم.
خونه کوچیکی بود و اول اصلاً ازش خوشم نمیاومد؛ چون احساس میکردم مجبور به این انتخاب شدم.
اما کمکم با خونه جدید به صلح رسیدم.
دیدم با وجود اینکه خونه باب میلم نیست، اما خیلی از ویژگیهایی که همیشه آرزو داشتم رو داره:
آشپزخونهای بزرگ با کلی کابینت، نور زیاد، پنجره، انباری، زیرزمین، تراس، و نقشهای دنج و آرام.
خیابون پر از درختهای ارغوان، مسیرهای پیادهروی باکیفیت، درختهای توت که تابستونا پرثمر میشن…
نزدیکی به مرکز شهر و دسترسی راحت به همهچیز، بدون نیاز به مترو یا تاکسی.
آدمهای متفاوت و ثروتمند و ساختمانهای خیلی قشنگ و ماشینهای لوکس
انقدر ساختمان سازی زیاده که همسرم میگه اگر 6 ماه کسی توی این شهر نباشه وقتی برگرده دیگه خونش رو پیدا نمیکنه:)
انقدر همه چیز با کیفیت و بهتره که دیگه دوست ندارم به محله قبلی برگردم. محلهای که وقتی داشتیم ازش میومدیم فکر میکردم که این یک تضاده برامون اتفاق افتاده،
از همه چی قشنگتر این مورد که توی محله قبلی وقتی که به همسرم میگفتم بیا با همدیگه بریم پیادهروی، خیلی مایل نبود،اما توی محله جدید تقریباً 5 روز هفته با همدیگه پیادهروی میریم و از فضای شهر ساختمونها،فروشگاهها و درختای زیادی که در طول مسیر میبینیم لذت میبریم.
این قسمت از شهر انقدر لوکس و خوشگله که آدم به وجد میاد.
از این تجربه یاد گرفتم که خداوند همیشه خیر ما رو میخواد،
اما نعمتها رو مرحله به مرحله به ما میده.
اول چیزهای کوچیک رو میفرسته، تا یاد بگیریم قدردانش باشیم.
یاد یه داستان افتادم از پدری که زمینی بیحاصل به پسرهاش داد و گفت:
براتون تو این زمین گنجی پنهان کردم.
پسرها برای پیدا کردن گنج، زمین رو شخم زدن، ولی چیزی پیدا نکردن.
بعد تصمیم گرفتن در اون زمین بذر بکارن…
و کمکم، زمین بیثمرشون تبدیل شد به باغی پرمحصول.
اون گنج، در واقع خودِ «تلاش و استمرار» بود.
منم فهمیدم اگر قدر نعمتهای کوچیک زندگیمو بدونم و اونها رو با عشق پرورش بدم و به صورت مستمر رو خودم کار کنم تا مقاومتهای ذهنم کمتر بشن،
خداوند نعمتهای بزرگتر و زیباتری رو سر راهم قرار میده .
یاد گرفتم که زندگی یک بازی بلند مدته.
برای لذت بردن از این بازی باید صبور باشی و بازی رو به صورت مستمر ادامه بدی.
توی مسیر قراره که چیزهای زیاد یاد بگیریم ولی باید ازشون حتماً استفاده کنیم و همه قوانین رو برای لذت بردن از این بازی باید به کار بگیریم.
تا کی قراره این اتفاق بیفته؟
تا ابد!
هیچ جا نمیتونیم از بازی بیرون بیایم، بازی همچنان ادامه داره،حتی اگه ما انجامش ندیم در اون هستیم. اون کسی بیشترین برد رو داره که بیشتر بازی کرده. طبیعیه که گاهی اوقات ناامید بشیم سطح انرژیمون پایین باشه و احساس کنیم که خراب کردیم،اما بعد از مدتی دوباره باید بلند شیم و ادامه بدیم
حالا هر وقت که ناامید میشم و احساس میکنم که خیلی عقبم یادم میارم که بازی هنوز ادامه داره … و تو باید استمرار داشته باشی. هر لحظه امکان داره که ورق برگرده و اتفاقهای خوب قدرت بیشتری پیدا کنن.
سلاااام و درووود
به غزل خانم گل انشالله تو اون مسیر پیاده روی که هرروز میری دستان همسر جانت با عشق تو دستانت باشه که واقعا پیاده روی زن و شوهری خیلیییی لذت بخش خصوصا با علاقه و عشق همراه باشه خیلی لذیذ و زیباست
تحسینت میکنم که چقد زیبا تونستی خواسته هاتو زندگی کنی و چقد خوب از دل به ظاهر تاریکی نور را پیدا کنی و با توجه عاشقانه هر روزه اون نور اونو تو زندکیت بیشتر سازی که الان داری خواسته تو زندگی میکنی در یک مکان بهتر بزرگتر با مدار مالی بالا خداروشکرررررر خیلی لذت بردم از داستان زندگیت از جای زیبایی روستایی که عاشقشم چون خودم روستا زاده هستم و خانه های کاهگلی و دیوارهای گلی بهم کیف میده تماشاشون و شکرررر که اونو دوست دارم ولی میخوام جای مدرن تری زندگی کنم با بهترین امکانات با فضای درختکاری و گل و سبزه ای که یاد روستا میندازه مارو تحسینت میکنم خیلیییی و آرزوی موفقیت بیشتری را براتون دارم که اینطور معلومه شایستگی شو عالی نشون دادی و بهم یاد دادی که اگه جای بهتری رو میخوام باشم باید اینجایی که هستم شکرگزار باشم و هرزوز چیزایی پیدا کنم برای شکرگزاری بیشتر تا این کار برکت و فراوانی بیشتری را برایم به ارمغان بیاورد خیلی مجلسی و شیک خدا مارو میبره جای بهتر از اینجا و همینجوری زندکی تا ما شکرگزاریم و توجه به زیبایی های بیشتری داریم ادامه دارد زمانی از برکت می افتیم که توجه ما به زیبایی کمتر و کمرنگ تر بشه شکررررر خدایاشکررررررر
غرل خانم گل ممنونم از درسی که بهمون دادی متشکررررررم
شاد و پیروز باشی و پایدار در زیبایی
سلام استاد عزیزم سلام مریم جان عزیزم
استاد روی ماهتون می بوسم من قبل از اینکه بخوام به سوالات جواب بدم .تا این فایل رو دیدم عاشقانه از ته دل خداوند را سپاس گزاری کردم از شما و مریم جان سپاس گزاری کردم و دیدم که خداوند چقدر سریع پاسخگو میشود وقتی ما یک قدم به سمت بهبود خودمان قدم برمیداریم
استاد جان من در همان زمان ارایه دوره احسا لیاقت این دوره را خریدم اما شروع کار کردن تعهد وار من مصادف شد با چند روز پیش.
من جز ان دسته کسانی بوده ام که مثل مثال ان معتاد با هزاران نشانه تغییر نکردم و چک و لگد جهان را حسابی نوش جان کردم .هزاران بار از خداوند هدایت طلبیدم که مشکل کار کجاست و خداوند هزاران بار یک پاسخ داد :احساس لیاقتتتتتتتت
الان که این کامنت را مینویسم .من توانسته بودم به لطف دوره کشف قوانین همسر ایده الم را جذب نمایم اما جهان بارها و بارها به من نشانه داد که یک جای کار میلنگد که خودت را تغییر بده اما من نشنیدم تا الان که در شرایط فروپاشی ان رابطه به خودم امدم و شروع کردم به هدایت خداوند گوش کردن و کار کردن روی دوره احساس لیاقت و در جلسه دوم هستم .
استاد در این چند روز اسان شدن برای اسانی ها را نه تنها با چشمم بلکه با گوشت پوست استخوانم درک میکنم که در طی همین یک هفته شروع من چه اتفاقاتی که هر چند کوچک یا بزرگ که سالها جز خواسته های من بود دارد به اسون ترین شکل ممکن رخ میدهد و این همزمانی ارایه این دوره که الان روی سایت دیدم .واقعا اشک شوق برایم به ارمغان اورد که خداوند این دوره را برای من اماده کرد در بهترین زمان ممکن به دل شما انداخت که این پروژه را بروی سایت قرار دهید .
باشد که سپاس گزار این نعمت های بزرگ خداوند باشم و ثابت قدم در این مسیر بمانم و به روند بی ثباتی قبلی برنگردم .
به خودم یاداوری میکنم اگر تعهدم از این مسیر را از دست بدهم یعنی ناسپاسم نسبت به نعمتی که خداوند با عشق در اختیار من قرار داده .
عاشقانه دوستتان دارم .
سلام به استاد عباسمنش و همه دوستانم در سایت
در خصوص سوال اول) آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیر رو اصلاح کردم برمیگرده به پارسال: بعد از ازدواج مثل هر خانواده دیگه ایی دلمون بچه می خواست اما متاسفانه به دلیل نداشتن ذخیره تخمدان پزشکان از نظر علمی غیرممکن می دونستن و گفتن شانس بیاری و اگر بشه با ivf بتونی مادر بشی. بی خیال دوا و درمون و حرف پزشکا شدم و توکل برخدا کردم و گفتم اگه راهی باشی خدا خودش جلو پام میزاره. در زمانی که منتظر بودم باردار بشم از یک سری علایم متوجه یائسگی زودرس شدم/یکباره امید در قلبم فرو ریخت و داشت مدام حرف دکترها که بهم گفتن امکان مادر شدن برات نیست, تو گوشم زنگ می خورد .در همین جا بود که عاجزانه خدا رو صدا زدم ازش تغییر این شرایط رو خواستم که به لطف حق به طوری که خودم هم یادم نمیاد چطوری در ایتا با یک پزشک طب سنتی/دکتر مریم یزدیان/ که روش اصلاح سبک زندگی((تغییر)) برای باردار شدن رو آموزش می داد آشنا شدم که در ماه اول یائسگی زودرس در من درمان شد و در ماه دوم به لطف پروردگارم باردار شدم و نتیجه ملموس اون در حال حاضر در آغوش کشیدن دختر عروسکم هست که هر بار بهش نگاه میکنم .فقط معجزه پروردگارم رو میبینم و بس.
سوال دوم/نشانه های تغییر رو دیدم اما جدی نگرفتم. به بازار فارکس علاقهمند شدم و در دوره هاش شرکت کردم اما چون عجله میکردم, بدون تمرین چندین بار در معاملات پول از دست دادم و مجبور شدم دوباره این بار با صبر و توجه بیشتر و بدون طمع و عجله آموزش و تمرین رو شروع کنم.
سوال سوم/اگر دوباره به اون شرایط قبل برگردم حتما روی آموزش اصولی بیشتر تمرکز میکنم, خودم رو از حواشی دور نگه می دارم, تلوزیون رو کنار می زارم, سحرخیز می شم و کمتر می خوابم, درباره سرعت روند آموزشیم با نزدیکترین عزیزانم هم صحبت نمی کنم, تمرینات مستمر انجام می دهم و اصراری برای تجربه مکرر شکست و صفر شدن حساب نمی کنم.
سوال چهارم/ چه باور محدود کننده ایی باعث شد که این تغییر رو به تعویق بندازم؟ انتظار معجزه داشتم و با دعا و التماس از خدا می خواستم حساب معاملاتیم رشد کنه که الان که بهش فکر می کنم خندم میگیره, فکر میکردم معامله کردن در این بازار مثل آب خورن هست و نیاز به آموزش آنچنانی نداره.فکر میکردم در حین معامله کردن کم کم آموزش ها رو هم یاد میگیرم و نیاز به این همه سختگیری و کمالگرایی نیست.
جطور این باور رو اصلاح کردم؟ با چک و لگدهایی که از روزگار خوردم و بارها پولم در این بازار تبخیر شد فهمیدم مسیر درست از راه تکامل هست و نه عجله
خب با اینکه قبل از اینها هم در سایت عضو بودم و بارها از استاد عباسمنش مسیر تکاملی و شنیده بودم و قبول هم داشتم اما به دلیل فاصله گرفتن از اصل ماجرا یا شاید هم نخواستم که باور کنم و یا شاید هم تنبلی. بارها خودم رو ضربه فنی کردم.اما این بار می خوام با ثبت کردن مسیرم در سایت, رشد و تغییرم رو در آغوش بکشم و به لطف حق این بار تغییر محسوسی رو در خودم ببینم.
سلام الهام جان تبریک میگم چقدر پروسه ناباروری رو راحت و سریع و با توکل به خدا طی کردی
همه ما به نوعی در جریان زندگی قانون تکامل یادمون میره و تجربه یه شبه به خواسته ها رسیدن و ضررهاش رو چشیدیم خود من هم در این تله گرفتار شدم و در بورس ضرر کردم امیدوارم همه به آموزش های استاد پایبند باشیم و بمونیم
موفق باشی ️
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
سال 1398 بود که به دلیل پرخوری های زیاد و بی اندازه من آرام آرام تناسب اندامم رو از دست دادم و به وزن عجیب 120 کیلوگرم رسیدم طوری شده بود که دیگه کسی من رو نمیشناخت و زندگی داشت برای خودم هم زجرآور میشد طوری که خوابیدن برام مشکل بود سرویس بهداشتی رفتن برام مشکل بود لباس خریدن برام زجرآور بود و مهمونی رفتن برام شده بود یه کابوس چون هم مسخره میشدم هم اگه قرار بود شب اونجا بخوابیم هیچکس از دست خروپف های من در امان نبود و کم کم داشتم از زندگی ناامید میشدم تا اینکه یه شب با تنگی نفس شدید از خواب پریدم و چون خودم توی بیمارستان کار میکردم رفتم پیش دکتر تا من رو معاینه کنه و دکتر گفت وزنت خیلی زیاده و اگه به همین روند ادامه بدی تا چند وقت دیگه هم باید انواع قرص های قلب و دیابت و … رومصرف کنی و اونجا بود که فهمیدم تا وارد بیماری های عجیب و غریب نشدم باید هر طور شده تغییر کنم از همون روز به خودم قول دادم که وزنم رو بیارم پایین و خیلی تلاش کردم انواع راه ها رو امتحان کردم انواع رژیم ها رو تست کردم تا اینکه هدایت شدم به یه کتابی که نوشته بود خودت قانون کالری شماری رو یاد بگیر و خودت دکتر تغذیه خودت باش کتاب رو تهیه کردم و طبق تمریناتی که داده بود عمل کردم و تونستم بعد از شش ماه 35 کیلو وزن کم کنم بدون اینکه موهام بریزه بدون اینکه پوستم خراب بشه و شبیه یه معجزه بود و این کاهش وزن بی نهایت برام برکت و نعمت داشت:
سلامتی ام رو به دست آوردم دیگه خبری از تنگی نفس و خروپف های شبانه نبود
کلی اعتماد به نفس گرفتم
مسیر زندگیم از همون نقطه تغییر کرد و گفتم حالا که تونستم وزن کم کنم پس با همین فرمول هم میتونم به موفقیت مالی برسم و بعد هدایت شدم به سایت عباس منش و تونستم زندگیم رو نه فقط در بحث مالی بلکه در تمام زمینه های روابط و سلامتی و معنویت هم تغییر بدم
روزی ده ها نفر از دوست و آشنا و فامیل زنگ میزدن و میگفتن چطوری لاغر شدی به ما هم یاد بده همون هایی که مسخره ام میکردن شروع به تحسینم کردن و ازممیخواستن که به اونا هم یاد بدم
دخترخاله ام به دلیل وزن بالا نمیتونست بچهدار بشه و دکتر بهش گفته بود اگه میخوای باردار بشی حتما باید وزن کم کنی و من کمکش کردم و تونست کلی وزن کم کنه و باردار شد که این شیرینترین تجربه بود برام
یه پیج زدم و شروع کردم به گفتن تجربیاتم و از همون پیج اون سال به کلی درآمد رسیدم
توی یه بیمارستان دولتی کار میکردم که حقوق پایین و ساعت کار بالا داشت و خیلی دلم میخواست برم توی بهترین بیمارستان خصوصی تهران کارکنم اما یکی از شروط استخدام در اون بیمارستان خصوصی داشتن BMI متناسب بود وقتی وزن کم کردم تونستم در اون بیمارستان هم استخدام بشم که کلی لولش بالاتر از بیمارستان های دیگه بود هم از لحاظ کاری هم از لحاظ مالی
احترام افراد بهم صدبرابر بیشتر شد
توی جمع ها خیلی بهم احترام گذاشتن و خیلی روی حرف های من حساب میکردن…
اون سال نه تنها خودم لاغر شدم بلکه تونستم به صدها نفر کمک کنم که اون ها هم به وزن ایده آل شون برسن و این احساس مفید بودن این احساس که تونستم به گسترش جهان کمک کنم خیلی لذت بخش بود
خدایا شکرت.
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی
1404/7/23روز466
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام به بهترین استاد دنیا و مریم عزیز و دوستان گل
خدایا هزاران مرتبه شکرت که امروز هم بیدارشدم و میتونم زندگی زیبایی خلق کنم
خدایا شکرت که امروز رو با این پروژه جدید استارت زدم
استاد عزیزم بینهایت سپاسگذار شما هستم که با بهبود و پیشرفت خودتون باعث میشید که ماهم رشد و پیشرفت داشته باشیم.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
آخرین باری که یادم میاد این بود که باید باشگاهم و عوض کنم چون حواشی محیط زیاد شده بود و نمیذاشت من تمرکزی تمرین کنم و نتیجه ایی که میخواستم حاصل نمیشد و ازطرفی الگوهای مناسبی نمیدیدم که خودمو بهبود بدم
تصمیم گرفتم باشگاهم و عوض کنم وحتی تایم ورزش کردن رو هم از صبح به عصر تغییر دادم
خب این تغییر اولش سخت بود اما سریع عادت کردم اینکه وقتی عصر ورزش میکنم انرژی بیشتری دارم چون از صبح تا بعدازظهر غذا های مناسب خوردم و قند خونم اومده بالا و درحین ورزش بی حال نمیشم و از طرفی روزا ها تایم بیشتردارم برای اینکه به کارهام برسم و از طرفی چون صبح میرفتم یه مقدار استرس ام زیاد بود و هورمون کورتیزولم زیاد ترشح میکرد و چرب شده بودم و الان چون بعدازظهر ها میرم استرسی نیست. بدنم انرژی لازم و داره و خواب شبمم راحت تر و عمیق تره و ازهمه مهمتر وقتی اومدم باشگاه جدید افراد جدید با بدنهای بهتر دیدم و متوجه شدم که من روی کدوم عضله باید بیشتر کار کنم یعنی تا توی محیط قبلی بودم فکر میکردم همه چی خوبه اما وقتی تغییر ایجاد کردم دیدم مثلا عضله سرینی ام خیلی ضعیفه و باید تمرکز بیشتری روش بزارم و روز به روز هم تغییرات و بهبود ها بیشتر و بهتر میشه خداروشکر
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
خب من وقتی پروانه نظام مهندسی و گرفتم اصلا آگاه نبودم و فکر میکردم باید پروژه هامو برون سپاری کنم و این کار هی تکرار تکرار شد و چندتا نشانه میمومد که مثلا کارفرما زنگ میزنه و میگه چرا فلان جا مشکل داره ومن به این نشانه توجه نمیکردم و اینقدرتکرار شد تا اینکه یکی از کارفرما مسایلی که پیش اومده بود توی نقشه هارو به من نگفته بود و با مدیر گروه هماهنگی کرده بود مدیر گروه هم که مسئولیتی نداشت فقط به فکر دلال بازی و پول خودش بود باعث شد کارفرما متضرر بشه 100میلیون 1/5سال پیش و اینجا بود که من متوجه شدم که من نشانه هارو بهش توجه نکردم و خودم مسولیت کارمو به عهده نگرفتم و اینطوری داره اعتبار حرفه ایی من خراب میشه و ازاون جا به بعد تصمیم گرفتم همه مسولیت پروژ هام و به عهده بگیرم و حتی به اشتباه و غلط خودم انجام بدم ولی حداقل آگاه هستم به مسولیت و روند کاری خودم
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
خب قطعا از همون اول اجازه ورود به افراد سواستفاده گر و نمیدم و خودم میرم مهارت یاد میگیرم و با قدم های تکاملی خودمو بهبود میدم
من قبلا این طرزفکر و داشتم که افراد پایه بالاتر بهتر از من بلدن و باید کارو بدیم به نقشه کش و کمترین خطا رخ بده اما اشتباه میکردم هم پول دادم هم اعتبار اما اخرش هم خراب شد اما خداروشکر من خیلی زود نشانه ها رو فهمیدم و سریع با همه ترس ها و نگرانی ها از صفر شروع کردم و تغییر و ایجاد کردم
و همون کارفرما متوجه بود که خودش هم منو در جریان قرار نداده به عنوان مهندس پروژه اش و من خداروشکر رابطه امون باهاشون خوب بود و بعدش توی طراحی نما پروژه اشون جبران کردم و این یه درس بزرگی بود برام که ازهمون اول مسولیت کارتو قبول کن حتی اگر مهارت لازم و نداری وقتی بری توی دل کار یاد میگیری
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
دقیقا توی سوال بالا هم نوشتم چون من آشنا نبودم به روند کارهای نظام مهندسی و از طرفی این باور که من معمارم و من نقشه کش نیستم !!!!!!!
واقعا چه باور مزخرفی بود
اخه یکی نبود بگه دختر خوب عزیزمن مگه شما وقتی خواستی وارد این رشته بشی درسهایی با عنوان نقشه کشی نداشتی مگه یه معمار نباید به نقشه کشی مسلط باشه اگر این نبود پس چرا چندین واحد برای این درس داشتی!؟؟؟؟
این باورها از جامعه ایی بود و هست که 90درصد افرادی که میدیدم نقشه هاشون و میدادن اپراتور. با به اصطلاح نقشه کش میکشید که مسلط بود به ترم افزار و میگفتم من معمارم من ارشد دارم من که اپراتور نیستم یعنی این باور ضربه های خیلی سنگینی بهم زد
و فهمیدم که اگر میخوایی توی این حرفه بمونی و پیشرفت کنی باید مسولیت صفرتاصد کارت و به عهده بگیری و اینکه باید مهارتهای لازم به کارت و صفر تاصد و هم یاد بگیری
و از طرفی هم وقتی خودم متعهد شدم و کار و از صفر انجام دادم خیلی خطا داشتم خیلی مساله داشتم ولی مقاومت کردم و ادامه دادم و میدم و این باعث شد که هم سرعت کارم بالاتر بره هم اینکه خودم به مسایل پروژه مسلط هستم و اگر نیازی به تغییراتی هست هر موقع اراده کنم خودم اصلاح میکنم و نیازی نیست که منتظر بمونم تا یه فرد دیگه کار منو اصلاح کنه
و از طرفی اینقدر روی عزت نفسم کار کردم با اینکه کارفرما زنگ میزد و بد و بیراه میگفت اونم بخاطر همون مدیر گروه که پرشون میکرد و با اینکه من کار و حتی زودتر از موعد آماده میکردم اما چون با اون مدیر قطع رابطه همکاری کردم چون با ورود به دل کار متوجه شدم اون مدیر حدود یک سال که داره از این عدم اعتماد به نفس من سواستفاده میکنه و یه جورایی گوش منو میبره و چون من متوجه شده بودم و دیگه نمیخواستم همکاری کنم منو تخریب میکرد یا جلوی پام سنگ مینداخت و کارفرماها و به جون من مینداخت اما من با توکل به خدا میرفتم جلو خدا شاهده الانکه مینویسم به خودم افتخار میکنم و ازخدای مهربونم تشکر میکنم که این اراده رو به من داد
من چندین سال بود اصلا نرم افزار و هم باز نکرده بودم و همه چی تقریبا یادم رفته بود الان یادم میاد میفهمم فقط خدا کمکم میکرد اولین پروژه ایی که بعد ازاون تصمیم انجام دادم یادمه حتی اصلا به مباحث و قوانین هم مسلط نبودم فقط از پروژه های قبلی خودم که نقشه کش کشیده بود و باز کردم و سعی میکردم جاهایی که مشترک هست و از روی همون الگو برداری کنم و جاهایی که بلد نبودم چون روی عزت نفسم کار میکردم از هر دوست و اشنایی زنگ میزدم و کمک میگرفتم و خجالت هم نمیکشیدم و میگفتم باید یاد بگیرم میگم توی ایمن مسیر مسخره شدم بهم توهین شد اما درد و رنجش کمتر از این بود که این مسیر و باید ادامه میدادم و خدارو هزاران مرتبه شکر آخرین پروژه ایی که طراحی کردم یه چالش و مساله با شهرداری داشتم و اینقدر مسلط بودم که من از شهرداری رفرنس و منبع قانونی برام رد نقشه ام میخواستم و باعث شد که متوجه حرفه ایی بودن من بشن و نقشه ام تایید شد و دقیقا چندوقته که با همین تضادکه بهش برخوردم و یک روز از طرف خدای مهربونم الهام دریافت کردم که این مسیر و تجربه ام و تبدیل کنم به آموزش و ازش پول بسازم و الان در مرحله ضبط هستم حتی توی همین مسیر هم خیلی چالش و مساله داشتم و حدود4ماه که حدودفکر کنم3بار ضبط کردم و فرستادم اما با مسایلی برخورد کردم حتی تا فسخ قرارداد پیش رفته این پروژه اما باز خدای مهربونم همیشه همراه کامنت وداره کمکم میکنه که این پروژه رو به اتمام برسونم
دقیقا از روزی که خودمو باور کردم که میتونم و از طرفی رفتم توی دل کار و باورهای قبلی و ریختم دور من کلی پیشرفت داشتم و حرفه ایی شدم و الان توی همون زمینه که صفر بودم دارم آموزش آماده میکنم در عرض فقط یک سال
خدایا هزاران مرتبه شکرت
به نام خداوندی ک همواره هدایتم میکنه ب سمت بهترین ها
سلام استاد چقدر خوشحالم ک اول صبح صداتون رو از فایل جدید شنیدم
مشتاقانه منتظر این پروژه بودم
قبل از اینکه این خبر استارت پروژه رو و تدوین فایل هارو تو سایت بدید
ایده اومده بود ک کنار دوره ی 12 قدم فایل گفتگو با دوستان رو گوش کنم
این اتفاق دومین بار بود برام میفتاد
دفعه ی قبل ایده ی فایل های مصاحبه اومد و وقتی گوش کردم نتایجش برام بینظیر بود
اینبار هم با یه ایمان قوی میخام پروژه ی تغییر رو استارت کنم
مدت هاست تو بعضی از جنبه های زندگیم احساس میکنم خودم و زدم بخواب
خیلی جاها تو زندگیم تغییر کردم اما از اون دسته آدمای گروه دوم بودم ک تا وقتی ک دیگه ب مرز نابودی نرسیده بودم تغییر نمیکردم
خیلی جاها بخاطر دلسوزی بوده
خیلی جاها فکر میکردم من میتونم زندگی کسی رو نجات بدم و ب همین دلیل میسوختم و میساختم
خیلی وقتا احساس ناتوانی و قربانی شدن داشتم احساس اینکه داره بهم ظلم میشه احساس اینکه من برگی در باد هستم
بعضی وقتا هم برای تغییرم دنبال دلیل های محکم بودم ک بقیه رو قانع کنم و بگم تصمیم درستی گرفتم به همین خاطر اون تغییر انقدر طول میکشید
بعضی جاها هم این بود ک مردم چی میگن!!!!
خیلی جاها ترسیدم ک بعدش چی میشه؟!!!
خیلی جاها ب کم قانع شدم و گفتم حالا از هیچی ک بهتره!!!
آره الان میبینم هرجا ک تغییر نکردم ردپای شِرک بوده و شِرک….
برای بیدار شدن ایمانم اینبار از این نقطه شروع میکنم
اینبار منتظر چکش های جهان نمیمونم
اینبار خودم پیش قدم میشم برای تغییر
دوره ی احساس لیاقت رو ندارم
اما این پروژه ک هست
ایمان دارم کلامِ خداونده برای بیدار شدنم
12 قدم رو ک دارم
ایمان دارم ترکیب این دوتاهم برای من معجزه میکنه
چون استاد همیشه یه اصل رو داره میگه از زوایای مختلف
از همین جایی ک هستم شروع میکنم
چون باور میکنم من میتونم زندگیمو تغییر بدم
اگه استاد تونسته از اون شرایط کارگری و سخت و روابط پر تنش با دیگران
ب این صلح و آرامش درونی ب این شرایط مالی ب این حد از سلامتی
ب این آزادی و استقلال تو تمام جنبه ها برسه
منم میتونم
منم میتونم منم میتونم زندگیمو تغییر بدم
من خالق زندگیمم
من حاکم زندگیمم
من هرلحظه درحال تغییر اتفاقات زندگیم هستم
من هرلحظه در حال ارسال فرکانس ها هستم
این روز رو همیشه یادم میمونه و به خودم قطعا میگم ک چقدر خوب شد اینبار با کوچیکترین نشونه ها تغییر کردم
چقدر خوب شد این پروژه رو استارت کردم
چقدر خوب شد بهونه رو یه ماه گذاشتم کنار و بجاش ب سوال های استاد فکر کردم
چقدر خوب شد اینبار مسیر راحتتری رو بزای تغییرم انتخاب کردم
تغییر میتونه خیلی راحت باشه وقتی ک باور داشته باشی خدا کمکت میکنه
باور کنی ک میتونی انجامش بدی
از پسش برمیای
خدایا ب امید خودت …