این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
خیلی وقتا شده این اتفاق کاملا ناخواسته و تا خود آگاه برای من اتفاق افتاده و مثه آب خوردن پیش رفته، خیلی وقتا بوده که این شکستن مقاومت در مورد تغییر برام از مرگ هم سخت تر بوده.
ولی این موردی که میخوام بنویسم تو حوزه سلامتیه!
واقعیت اینه که من کلا آدم چاقی بودم یعنی توی هم سن های خودم تو هر شاخه ای چه ورزشی و چه دوره مدرسه و دبیرستان! چه بین دختر عمو هام و فامیل من چاق تر بودم یعنی اگه اونا چهل کیلو بودن من 50 کیلو بودم.
دوره دبیرستان تو مسابقات کونگ فو که شرکت میکردم، یه وقتا به خاطر رقیب نداشتن تو وزن خودم اول میشدم!
بزرگتر که شدم تو دانشگاه ام این ماجرا پیش نیومد که به روم بیارن که چاقم و…یا بعد ترش محل کارم!
اینجوری بود که برای اینکه خودم بگم خودمو پذیرفتم یه لقب برای خودم گذاشته بودم ( بیگانه با رژیم) خیلی هم غذا نمیخوردماااا ولی از این آدما هستم که وقتی یه لقمه نون پنیرم میخوردم با چسب میخورم جوری که بقیه به حوس میوفتن!
یعنی انقد با رژیم اذیت میشدم که دیگه واسه اینکه بیخیال شم خودمو بقیه میگفتم من بیگانه با رژیمم در مورد غذا و وزنم با من حرف نزنین و…
تا زمان بارداری به وزن 94کبلو رسیده بودم و بعد از به دنیا اومدن پسرم، وقتی به خودم نگاه میکردم میگفتم اوه این چه وضعیه!
چیکار کنم! دیگه واقعا اوضاع خوب نیست
با شما نبودم واقعا، مامانم یه دوره کتو از دوستش شنیده بود و پیج دوره رو گرفتم و دوره رو خریدم و شروع کردم!
در کمال نا باوری بعد از سه ماه از وزن 94 رسیدم به 68 و این یکی از برد های من بود هم با خودم که گفتم دیدی میشه!
هم زمانی بود که واقعا به مرز بیحالی و خستگی و… رسیده بودم انقدی که حال مرتب کردن خونه با حتی به غذا درست کردن هم نداشتم!
شاید با سابقه دیابتی که تو خانواده داشتم مرحله بعدی با اون اوضاع برای من دیابت میبود!
شاید سکته و…
ولی این مورد یکی از اون مورد هاست که من خیلی دوسش دارم و بهم اعتماد به نفس می ده که توی سه ماه این مقدار وزن و حجم کم کردم، منی قبلاً با لقب بیگانه با رژیم خودمو قانع میکردم که نمیشه تغییر کرد همینه که هست!
به نظرم قبل از پونک بزرگ جهان بود!
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
اصلا این چیزایی که مینویسم شاید خیلی بهم ربط ندارد نمیدونم!
ولی تو این سوال میخوام مثال پیج و معرفی خودمو تو فضای مجازی بزنم.
من نسلی هستم که زمان فارغالتحصیلیم از دانشگاه فضای اینستا و یوتیوب و فیس بوک و تلگرام …
تازه شروع شده بود! وقتی اول کاری هر چیزی برات جالبه و پست میکنی که بقیه ببینن و نظر بدن که برای شغل من به عنوان تدوینگر و گرافیست اینجوری پرزنت کردن خیلی مهمه!
من تو اون شرایط با تغییر جهان پیش نرفتم!
بعد ها چند بار تلاش کردم، ولی واقعیت اینه که نتونستم اونجوری که باید خودمو معرفی کنم و هر بار یا شکست خورد، با نامید شدم با گفتم الان فایده ندارد پول نمیشه برام!کار مهم تره! در واقع بهانه های میاوردم که در برم از ارایه کارام!
شاید الان که دارم مینویسم در مورد موضوع عزت نفس باشه و اعتماد به نفس که کارم در حدی نیست که تو این فضا ها مورد قضاوت یا نظر قرار بگیره!
شاید باور کافی نبودن همیشگی تو ذهنم مانع انجام یا حتی ادامه میشه!
نمیدونم ولی واقعیت اینه که خیلی درآمد هایی که میتونستم داشته باشم بابت این نقص اجرا از خودم گرفتم.
خیلی نمونه کارهایی که میتونستم خودش برام مشتری جلب بکنه روگم کردم یا تو جا به جایی شرکت های مختلف از بین رفته!
زمانی که مدیری با من صحبت میکردم متوجه میشد توانایی انجام خیلی چیزا ورای تخصص و سمتم دارم فقط شاید یه نمونه کار کوچیک میتونست موقعیت شغلی عالی که در نظر داشتم و برام اوکی کنه!
ولی خوب من صفحه ای برای ارایه خدمات و تخصصم نداشتم و همیشه حسرت میخورم!
که چرا!!!!
میشد که این صفحه برای من درآمد های مختلفی از طریق آموزش تجربه بیاره!
ولی انجام ندادم
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگه به اون موقعیت برگردم قطعا اولین کاری که میکنم از هر لحظه مارین یه ویدیو میسازم، از هر تجربه ام و نمونه کارم و خروجی های مختلف و آپلود میکنم تو این فضا ها و برام مهم نیست که چقدر بعضی آدما میخوام تخریب کنن اون کار و یا حتی زیادی حرف زدن بقیه برای مخ زدن یه دختر، برام مهم نمیشد که ازش فرار کنم.
به همه شون بی توجهی میکردم و کار خودمو پیش میبردم!
میگفت سره ملانصرالدین چه سوار خر باشه چه پیاده! چه پسر بشینه رو خر چه خودش! فرقی نمیکنه! مردمی که میخوان چیزی داشته باشند حرف بزنن، حرف میزنن!
پس رها کن و خودت باش!
زندگیتون اونجوری پیش ببر که خودت دوست داری
حالا هرکس هر جور میخواد ببینه یا بگه!
مهم تویی که از مسیرت راضی باشی و لذت ببری
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
نمیدونم اسمش چهباوری هست!
ولی صدای ذهنم دایم از قضاوت شدن میگفت حالا به وقتا بدش یه وقتا خوبش!
یعنی من حتی یه جاها از قضاوت خوب شدن هم میترسیدم!
نه که الان نترسم! ولی خوب مقداری کمتر شده!
دابم به خودم میگفتم اگه نمونه کار بذارم ! فلانی ببینه چی!نه آنقدرها هم خوب نیست که بره تو پیجم که شاید فلان دوست، فلان همکار بخواد ببینه!
زیر پست چی بنویسم! چه جوری معرفی کنم!
اگه فلان چیز و بنویسم پای پیام حتما میخونه میگه این دیونه رو یا این پستش! چه اعتماد به نفسی داره!
این کار افتضاح و گذاشته انتظار داره دیده بشه!
تو بیو پیجم بنویسم مدرس فلان حوزه که آموزش بدم، نه دیونه ای استاد فلانی ببینه چی فکر میکنه!
خلاصه که اعتماد به نفس نداشتن ارایه خودم! عزت نفس نداشتنم خیلی وقتا چیزی که باید تغییر میدادم و نذاشته تغییر بدم!
که االان هم چاشنی غرور بهش اضافه شد!
و اوضاع وخیم تر از قبل شده حتی !
من با فوق لیسانس فلان و با 15 سال سابقه !
من!
نه در حد من نیست این کار برای نمونه!
این و زدم فقط پول در بیارم!
فقط چون کارفرما میخواست اینجوری باشه سره همش کردم.حالا بذارم تو پیجم!
نه بابا!
و 8سالی هست که مرحله ساخت پیج و رد کردم ولی فعالیتی نکردم️
سلام سحر جون خداقوت اوقاتتون سرشار از خیر برکت و شادی باشه کامنتتون رو که خوندم به طرز عجیبی باهاش همزاد پنداری داشتم مخصوصا جایی که در مورد پیج و بارگزاری محتوا روی پیج صحبت میکردین دقیقا توصیف من و افکارم رو داشتید بیان میکردین به طور کاملا ناخودآگاه وقتی داشتم میخوندم صحبت های شما رو دائم این توی ذهنم تکرار میشد که همین الانم دیر نیست کافیه به قول استاد جان بیخیال ترس ها و نجواهای شیطان بشید شروع کنید و ادامه بدید دلسرد نشید یهو به خودم گفتم اااااا اگر بلدی پس چرا خودت انجام نمیدی تازه من باززززز به مراتب از شما بدتر تو این باتلاق گیر انداختم خودم رو البته که من زمینه کاریم با شما کاملااااا متفاوت اما خوب من هم به شدتتت درگیر همکین قضاوت ها هستم من دو سال پیج زدم حتی تو یک بازه های زمانی شروع کردم روش کار کردماااا اما هر دفعه یک بهونه یک توجیح احمقانه خودم برای خودم ساختم و رهاا کردم و این رو مطمئنم تا من و ذهن بهونه تراشم درست نشم هیچییی درست نمیشه البته اینم بگمااا باز به نسبت قبل خدارو شکررر منظورم از قبل قبل از آشناییم با استاد عباسمنش و سایت جان هست اون زمان درگیر بهونه های به شدتتتت واهی تر بودم البته الان که روی خودم کار کردم متوجه میشم اون افکار و به ظاهر دلایل بهونه هایی بیش نبودنااا وگرنه همون زمان که خیلی مصرانه و محقانهههه از به اصطلاح دلایلم یاد میکردم و مینشستم سرجام اگر هنوزز اونی که باید نشده مشگل از من و باورهام اما خبر خوب اینکه من دارم قدم بر میدارم هرچند کند یا کم میخوام بگم که کاش نترسیم کاش نترسم کاش بهونه ها مانعم نشن
خیلی خوشحالم که تاهنوزم دارم تو این مسیر به تمررینات ادامه میدم امیدوارم که بتونم تا آخر به این راهم ادامه بدم
آیا گام کوچکی که برای این هفته تعیین کرده بودم را انجام دادم؟ از انجام آن چه احساسی داشتم؟
بله گام های کوچکم
رابطه با خانواده. غیبت نکردن
رابطه با شوهر سپاس گذاری کردن وحس رضایت برای چیزهایی که آورد..
رابطه با فرزندم
20 دقیقه. در روز را فقد اختصاص بدم به پسر گلم
.من میخوام همین قدم هارا تو هفته آینده ادامه بدهم.
من خیلی تو روابطم احساس راحتی میکنم که کم کم از غیبت کردن دست کشیدم و حس خوشحالی واقعی و حس
راحتی میکنم و هر کس شروع کرد به غیبت میگم بس کنید غیبت نکنید وانا هم همراهی میکنن ودست از غیبت میکشند
در این هفته چه چیزی درباره خودم یا این حوزه از زندگیام یاد گرفتم؟
من آموختم با اینکه من به این در واون در میزدم برای راحتی و حس خوب داشتن این شدنی نبود چون من روابطم مشکل داشت وروابط یجورایی مانع پیشرفت و داشتن حس خوب من میشد
آیا میتوانم این گام کوچک را تکرار کنم یا بهتر است یک گام کوچکِ جدید برای هفته آینده تعریف کنم؟
این گام ها خیلی برام خوب بودن ونتیجه مثبتی داشتن
من این گام هارو ادامه میدم این هفته ام و در کنارش به شروع جلسه دوم میپردازم
اومدم تا پروژه تغییر را در آغوش را تازه استارت بزنم
فایل را گوش دادم و گفتم خب برداشتت را بنویس اما می خواستم خودم را مجبور کنم به نوشتن
به خودم گفتم ، ببین قراره تغییر کنی ! قراره به حست به حرف دلت توجه کنی ! قرار نیست چون منطقت حکم کرده هر فایل یک کامنت ؛ خودتو زور کنی
رها کردم و الان دست و دلم می آید برای نوشتن
*چقدر آماده ایم خودمون را تغییر بدهیم؟
موضوع اصلی این است که آماده تغییر باشیم پذیرای تغییر باشیم و هر چقدر پذیرا تر به گروه چهارم نزدیک تر
چقدر آماده ایم تغییر کنیم این فرق می کند با چقدر می خواهیم تغییر کنیم
یادم می آید نزدیک دوسال همسرم را هل میدادم برای تو مسیر بودن ؛ جالبش اینجاست که من میدونستم باید تغییر کنم ! باید دست از سرش بردارم بگذارم خودش راهش را پیدا کند! اما آمادگی این تغییر آهسته آهسته تو من شکل گرفت و از وقتی رهاش کردم و تمرکزم را از روش برداشتم هم خودم آروم تر شدم هم اون راغب تر شد.
خداروشکر که هر دومون به این مسیر و قوانین ایمان داریم اما هرچی من اون دوسال بیشتر هل می دادم کمتر جلو می رفتیم و از وقتی این تغییرِ نرم را ، نرم نرم
تو خودم ایجاد کردم حسم بهتره
یک چیز دیگه هم یادم اومد مربوط به خیلی گذشته است اون موقع که زیاد تو جریانات سیاسی نظر می دادم و فکر می کردم چه تاثیر شگرفی تو جامعه برای مَردم دارم میگذارم! بهم میگفتن این مسیر اشتباهه ؛ میدیدم این راه درست نیست اما آمادگی تغییر را نداشتم ولی به مرور آماده شدم و خیلی خوشحالم که الان اصلا نمیدونم تو دنیای سیاست و اقتصاد حتی ورزش چی می گذرد
*تضادها اومدن ما را بهبود بدن اصلاح مسیر برامون بکنن ، میگن یک کارِت درست نیست . تغییرش بده چون تو میتونی ! مهم نیست الان کجایی !فقط شروع کن ! از گام های کوچک اما مداوم
خیلی دوست دارم جزو دسته چهارم باشم اونایی که قبل تضاد قبل نشانه ها خودشون بانی تغییر میشن!
اما هر چی به زندگی و تجربیاتم نگاه کردم دیدم به جز یک مورد گرفتن گواهینامه ؛ همیشه این تضادها و نشانه هاش بودن که منو وادار به تغییر کردن
این موهبت تضاد را گاهی زود دریافت کردم ، گاهی دیر.
اصلا اگر موهبت تضادهام نبودن من الان اینجا با این قوانین و استاد و سایت ، دوستان خوب و کامنتهایی عالی آشنا نمیشدم
*چشم و گوشم تیز باشد برای درک نشانه هایی که دم از تغییر میزنند
گاهی از دیدن زندگی بقیه و نتایجشون می توانیم نشانه های خوبی برای ضرورت تغییر تو خودمون پیدا کنیم
من افراد زیادی را تو فامیل تو نزدیکانم میشناسم که بر اثر تغییر نکردن ،زندگیشون را نابود کردن حاضر نشدن عادت های غلط شون را کنار بگذارن
مثلا عادت به وسواس تمیزی ، ابکشی همه چی یا عادت بد تغذیه ای یا عدم تحرک و ورزش نکردن و … و همون تغییر نکردن باعث شد زمین گیر بشن
بازم میبینم افرادی که میبینن نزدیکانشون با این رفتارهای غلط چه سرانجامی پیدا کردن ولی باز همون رفتار را ادامه میدهن؟!؟
اما برای خودم
بهترین تغییری که برای خودم میتوانم بدهم ، تغییر باور هام است
سوال 1 آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت را اصلاح کردی چه بود ؟ و چه نتیجه ملموسی در برداشت؟
توی روابط زنا شویی ام بود
من چند وقت بود که بخاطر بک گراندم و اطلاعات غلط در مورد مسائل جنسی و زنا شویی توی رابطه مجبور بودیم با همسرم هردومون از یه سری عوامل بیرونی برای لذت بردن بیشتر استفاده کنیم تا بتونیم اونجور که میخاییم لذت ببریم از همدیگه
اما هر بار هی بدن ما به اون موارد مقاوم تر میشد و نیاز به استفاده ی دوز بیشتر بود و مشکل فقط همین نبود مشکل های دیگه مثل بیخوابی بعدش ،بی انگیزگی در روز بعد ،میل نداشتن به همدیگه تا حداقل 7 الی 10 روز و ضعف و بیحالی
اما من هفته ی پیش تصمیم گرفتم غرور روکنار بزارم و بادیدن فیلم های آموزشی رایگان توی یوتیوب از دکتر ها و متخصص ها مشکلات خودم رو پیدا و اون ها رو اصلاح کنم بدون این که به همسرم چیزی بگم
و جالبه که دیشب دوتایمون بعداز رابطه با این که مثل موارد قبلی از عوامل بیرونی استفاده نکرده بودیم کلی رابطه ی طولانی ترو با کیفییت تر داشتیم و دوتاییمون خیلی خیلی راضی بودم
(ببخشید که این مثال رو زدم ولی تغییره حالا شاید توی جامعه ی ما جا نیافته باشه ولی خیلی از دوستان مشکل اساسی در روابطشون بخاطر همین مورده،امید وارم بتونه بهتون کمک کنه )
سوال2 در چه مواردی نشانه ی تغییر رادیدی اما جدی نگرفتی ؟بعدا دقیقا چه هزینه ای برای فراراز تغییر پرداخت کردی ؟
من یه ماشین داشتم که سه سال بود دستم بود و روی پلاکش شکایت بود و نمیرفتم برای تعویض پلاک ،البته یکی دوبار هم برای صاحبش زنگ زدم که بهم وکالت بده ولی خیلی پی جور نشدم و اون هم بیخیال شد،یه بار هم توی خیابون جلوم رو گرفتن و چون بارونی بود و توی ماشین خانومم و مادرخانومم بودن فقط کارت ماشین رو ازم گرفتن و ماشین رو نخابوندن
اما یه روز که رفته بودم مسافرت توی یه شهر دیگه ماشین رو ازم گرفتن و بردن پارکینگ
بعد من دوهفته فقط زنگ میزدم التماس میکردم برای وکالت تعویض پلاک و کلی رفتم و اومدم چون پارکینگ توی شهره خودمون نبود و کلی پول کرایه و پارکینگ و جریمه دادم تا تونستم ماشین رو بیارم بیرون یعنی دقیقا اشکم در اومد تا تونستم توی اون شهره دور افتاده افسر بیارم پای ماشین برای بازدید وبه کس و ناکس رو زدم و خیلی از وقتم تلف شد
سوال3اگر به آن موقعییت برگردی چه اقدام جایگزینی انجام میدهی؟یا چه رفتار یا واکنشی انجام میدهی
اولا که همون روزه اول دقت میکنم روی پلاک ماشین شکایت نباشه و ماشین مشکل دار نمیخریدم و با صاحب پلاک موقع خرید هماهنگ میکردم ،دوما خیلی زودتر و سریع تر حتی اگر شده بود که حضوری برم برای گرفتن وکالت خودم میرفتم و نوبت تعویض پلاک میگرفتم و توی یه نصفه روز تعویض پلاک میکردم
سوال 4 به آن موقعییت فکر کن و بنویس چه باوره محدو کننده ای باعث میشد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
باور نداشتم به قدرت خداوند و چون ماشینم غیر قانونی اتاقش تعویض شده بود قوانین راهنمایی رانندگی رو باور کرده بودم و قدرت رو داده بودم به عوامل بیرونی و میگفتم اگر برم برای تعویض پلاک بهم گیر میدن و تعویض پلاک نمیکنن ماشین رو
چطور این باور رو اصلاح کرده ای؟
توی دوره ی عزت نفس استاد میگفتن تصمیم های به تعویق انداخته ی خودتون رو انتخاب کنید و انجامش بدید،با این باور که قعطعا نتیجه ی تصمیم گرفتن و حرکت کردن بهتر از در برزخ و شک تردید ماندن است
و من تصمیم گرفتم و این باور هم در خودم ساختم که برگی بدون اذن خدا از درخت زمین نمیافته ،و این قوانینی که مردم و دولت ها گذاشتن مهم نیست و با توکل به خداوند میشه هر کاری روانجام داد
استاد و خانوم شایسته ی گرامی ازتون سپاسگذارم برای این پروژه ی فوق الاده
من توی پروژه ی گام به گام بودم و پری روز تموم شد و با یک استراحت یک روزه ،امروز توی مرا به سوی نشانه ام هدایت کن فایل دستور العمل تغییر رو در آغوش بگیر برام اومد که هدایت خدا بود برای شروع این دوره ی فوق الاده
با این تفاسیر که دوره ی عزت نفس و 12 قدم و روان شناسی رو داشتم و در حاله انجامشون بودم این دوره حتما چیزهایی هم نیاز تر با شرایط فعلی من و درکم داشته و قدم پیشه رویم بوده که باید اول برداشته میشده تا واضح تر کنه مسیر رو برام
استاد گرانقدر جناب آقای عباس منش و خانم شایسته عزیز با درود و احترام فراوان،
ابتدا اجازه میخواهم از صمیم قلب، برای خلق این محتوای ژرف، کاربردی و زندگیساز سپاسگزاری کنم. «قانون تغییر» که فرمودید، چراغی است که نه تنها مسیر پیشرفت، بلکه پرتگاههای رکود و انفعال را نیز به وضوح نشان میدهد. بیتعارفی جهان، در بیان شما از هیبتی ترسناک به فرصتی دانایانه تبدیل میشود که هر لحظه ما را به بیداری و انتخاب دعوت میکند.
اینجانب، در مواجهه با سوالات طراحی شده، به عنوان یک شاگرد، یافتههای خود را اینگونه مرور کردم:
1. تجربه اصلاح پیشدستانه: هنگامی که پیش از دریافت هر نمره منفی یا اخطار رسمی، متوجه ضعف در درک یکی از مفاهیم کلیدی درسی شدم، به جای توجیه یا تسلیم، مستقیماً نزد استاد مربوطه رفته و با بیان صادقانه مشکل، راهنمایی خواستم. نتیجه ملموس: نه تنها مفهوم را عمیقاً فراگرفتم، بلکه رابطهای مبتنی بر اعتماد و احترام متقابل با استادم شکل گرفت که تا به امروز پابرجاست.
2. هزینه فرار از تغییر: نشانههای استرس و فرسودگی ناشی از حجم بالای فعالیتهای موازی (تحصیل، کار دانشجویی، فعالیتهای جانبی) را ماهها نادیده گرفتم، با این باور که «قوی هستم و میتوانم همه چیز را با هم مدیریت کنم». هزینه: سلامت جسم و روانم به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و در نهایت، کیفیت همه آن فعالیتها کاهش یافت. اگر زودتر «نه» میگفتم و اولویتبندی میکردم، هم سلامت میماند و هم نتیجه کارها بهتر بود.
3. اقدام جایگزین: اگر به آن موقعیت برگردم، بلافاصله یک «جلسه بازبینی هفتگی» با خودم ترتیب میدهم. در آن جلسه، انرژی، رضایت و خروجی هر فعالیت را صادقانه بررسی میکنم و بدون ترس از قضاوت، فعالیتی که بیشترین انرژی را میگیرد و کمترین هماهنگی را با اهداف اصلیام دارد، حذف یا تعدیل میکنم. واکنشم را از «تحمل همه چیز» به «انتخاب آگاهانه» تغییر میدهم.
4. باور محدودکننده اصلاح شده: باوری که تغییر را به تعویق میانداخت این بود: «انجام ندادن همه کارها، یعنی شکست و ناتوانی».
این باور را از طریقمطالعه زندگی نامه بزرگان و گفتگو با مربیان اصلاح کردم. فهمیدم که تمرکز بر «کیفیت» و «اثربخشی» بسیار ارزشمندتر از «کمیت» و «پر بودنِ برنامه» است. اکنون باور دارم: «انتخاب آگاهانه و رد کردن برخی فرصتها، نشانه بلوغ و احترام به ارزشمندترین داراییام — یعنی وقت و انرژیام — است.»
استاد عزیز،
دقت و ظرافتی که در طراحی این سوالات به کار رفته است،فرد را مستقیماً به کانون تصمیمگیریهای زندگیاش میبرد. این سوالات مانند آینهای هستند که بدون قضاوت، اما با وضوح کامل، جایگاه واقعیمان در نقشه تغییر را نشان میدهند.
پیشنهاد تلفیق این پروژه با «دوره احساس لیاقت» را نوری در افق دیدم. زیرا گاهی میدانیم چه باید بکنیم، اما آن جسارت درونی و آن احساس شایستگی برای قدم گذاشتن در مسیر ناشناخته تغییر را نداریم. به راستی که ترکیب «خرد تغییر» با «شجاعت ناشی از احساس لیاقت»، فرمولی جادویی برای تحول است.
به عنوان شاگردی که مشتاقانه منتظر گامهای بعدی این پروژه است، متعهدم که پاسخهایم را نه تنها در دفتر شخصی، بلکه در تعامل با دیگر همراهان نیز به اشتراک بگذارم، تا چراغ تجربههایمان، راه یکدیگر را روشن کند.
از اینکه با آموزشهای خود، ما را به سمت زندگی آگاهانه و پیشرو هدایت میکنید، بینهایت سپاسگزارم.
کسب و کار : از اونجایی که من هنوز دانش آموز هستم شغل من درس خوندن محسوب میشه پس جواب سوالات رو بر اساس وضعیت درسیم میدم .
1. من سال سوم دبیرستان هستم و میتونم بگم که از همون اوایل متوجه افت وضعیت تحصیلیم شدم . از اونجایی که همیشه دانش آموز ممتازی بودم خیلی راحت میتونستم بفهمم که به خاطر باورهای نادرستم در مورد دوران دبیرستان و وسواس فکری داره عملکردم افت میکنه . دو سال به هشدارهای ریز توجه نکردم و سعی نکردم خودمو عوض کنم . چند ماهی میشه که دارم از قعر چاه خودمو بیرون میکشم و روی خودم کار میکنم که هم از نظر ذهنی دیدگاهم رو در مورد کنکور و فضای دبیرستان درست کنم و هم در عمل کارهام رو راحت و بدون وسواس انجام بدم . خدا رو شکر دارم پیشرفتو در خودم مشاهده میکنم و امیدوار هستم خیلی بهتر از اینا بشم .
2. قبلاً اینطوری نبود و اجازه نمیدادم کار به جاهای باریک بکشه اما خب توی این برهه از زندگیم اجازه دادم که خیلی از حدی که لایقش بودم فاصله بگیرم . اما خوب هنوزم دیر نشده میتونست خیلی بدتر از اینا بشه . خدا رو شکر جلوشو تونستم بگیرم . البته که استمرار در مسیر درست خیلی مهمتر از شروع کردنه .
3. تا قبل از دوران دبیرستانم خیلی دانش آموز کنجکاو و خلاقی بودم و همیشه به دنبال پیشرفت بودم . دلیل ممتاز بودنم هم همین بود . با ورود به دبیرستان باورهام در مورد خودم و درس خوندنم عوض شد . فکر میکردم قراره زندگی سخت پیش بره ، قرار درس خوندن سخت بشه و قراره یه زندگی خشک و بیروح داشته باشم اگه بخوام خوب درس بخونم . همه این باورها باعث شد که دیگه مثل قبل یه دانش آموز ممتاز نباشم و نتونم بدون اینکه چکش دنیا رو بخورم پیشرفت کنم . الان متوجه این موضوع شدم و متعهدم که اجازه ندم روند نزولیم ادامه پیدا کنه . من این توان رو دارم که ورق رو کاملاً برگردونم و هدفمم اینه که این کارو انجام بدم .
امتیاز : چیزی بین گروه 2 و 3 ( متمایل به 2 )
روابط
1. خدا راو شکر هیچ موقع توی روابطم به مشکل جدی بر نخوردم . همیشه با همه روابط دوستانهای داشتم . نقص هایی که میتونم توی روابطم بهشون اشاره کنم اعتماد به نفسم در ارتباط با افراد دوره . دوست دارم با اعتماد به نفس بیشتر خودم رو ابراز کنم . در زمینه افراد نزدیک ( خانوادم ) هم باید بگم که یکم غرورم باعث شده نتونم عشقم رو اون طوری که باید بهشون ابراز کنم . باید روی این دو مورد بیشتر کار کنم .
2. تا الان اجازه ندادم که مشکلاتم در روابط به جاهای باریک بکشه و سریع برای حلشون اقدام کردم . برای همینم میتونم ادعا بکنم که توی این زمینه مشکل جدی ندارم .
3. بله در حوزه روابط ، من همیشه به دنبال بهتر کردن اوضاع هستم حتی وقتی که مشکل خاصی هم وجود نداره .
امتیاز : گروه 4
سلامت
1. جدیترین مشکل من در این زمینه اضافه وزنم بوده . توی یه برهه از زندگیم تونستم با نقض قانون تکامل به سطح فوق العادهای از تناسب اندام برسم . ولی شکست خوردم و نتونستم اون مسیر رو در طولانی مدت ادامه بدم . الانم به مشکل جدی بر نخوردم ، فقط کمی اضافه وزن دارم که باعث میشه فرد خوش تیپی به نظر نیام . از تجربه قبلیم درس گرفتم که باید با شدت کمتر و استمرار بیشتری روی این زمینه کار کنم . و روز به روز دارم لایف استایلم رو بهتر میکنم . قبول دارم که الان یکم به خودم دارم آسون میگیرم و باید مقداری تلاشم رو بیشتر کنم . البته نه به اندازه بار قبلی که یک دفعه همه چی رو ول کنم . من تاثیر قانون تکامل رو توی این بخش از زندگیم به خوبی درک کردم .
2. بار قبلی که تصمیم گرفتم خیلی شدید روی این بخش کار کنم ، شرایطم بحرانی شده بود . بحرانی نه از نظر اینکه به بیماری مبتلا بشم . فقط تاثیر بدی روی اعتماد به نفسم گذاشته بود . و این برای یک نوجوان بحرانی تلقی میشه . اما الان از نظر روانی خیلی اذیتم نمیکنه ، برای همین عجلهای ندارم که اوضاع رو سریع عوض کنم . دارم با یه شیب آهسته این قضیه رو پیش میبرم .
3. تا الان اتفاق نیفتاده که وقتی که همه چی خوبه به فکر بهتر کردن اوضاع سلامتیم باشم .
امتیاز : بین 2 و 3 ( متمایل به 3 )
وضعیت مالی : راستش من هنوز استقلال مالی پیدا نکردم و درآمدی هم ندارم . ترجیح میدم روی این بخش از زندگیم وقتی کار بکنم که از خانوادم جدا میشم . الان اولویتهای دیگهای دارم توی زندگیم . ولی به طور کلی هدفم اینه که جز افرادی باشم که خیلی زود به درآمد میرسند . منظورم درآمد بالا نیست ، فقط شروع به پول درآوردنه . میخوام به محض ورود به دانشگاه راهی رو پیدا بکنم که کسب درآمد رو ازش شروع کنم . من عاشق پول درآوردنم و مطمئنم خیلی در این زمینه خلاق خواهم بود .
حوزه انتخابی من برای شروع تغییر کسب و کار ( تحصیلات ) هست .
سوال : چطور میتونم توی زمینه درس خوندن از شرایطی که هستم بهتر بشم ؟
اولین گام کوچک من : خوندن نصف بودجه بندی فیزیک 12 + تموم کردن درس سوم هویت اجتماعی
زمان : از الان تا فردا ظهر
از این به بعد هر چند روز یکبار برسی میکنم که در زمینه پیشرفته تحصیلیم چطور عمل کردم .
و سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان و شایسته تحسینم و تمام دوستان در پروژه تغییر
امروز از صبح حال بسیار عجیبی داشتم و قلبم بسیار رقیق شده بود و با خوندن هر کامنتی از دوستانم از سر عشق و شوق فروان در این مسیر توحیدی اشکم سرازیر میشد ،
در همین مسیر به توحید عملی 1 هدایت شدم و با خوندن کامنت های عزیزانم به شرک های درونیم آگاه تر شد و مصمم شدم که دوباره ریشه یابی کنم و خودم رو واکاوی کنم و رها کنم از پیله های شرکی که سالهاست خودم رو با اونها احاطه کردم
و الان بعد گذشت حدود 5 ساعت نوشتن و نوشتن فقط و فقط به شکرگزاری از خدای مهربونم رسیدم و بس
«خدای مهربانم…
از تو با تمام وجودم سپاسگزارم
که امروز، مثل همیشه،
من را آرام… نرم… و دقیق
به همان جایی هدایت کردی
که باید ببینم،
بفهمم،
و از درون رشد کنم.
از تو سپاسگزارم
که امروز دوباره در قلبم انداختی
که من برای آزادی آفریده شدهام؛
برای رهایی،
برای شکستن پیلههای قدیمی،
برای پرواز به سمت نور.
خدای خوبم…
از تو سپاسگزارم
که این ترسها، این مقاومتها، این بغضها
همه و همه نشانهٔ تغییرند،
نشانهٔ تولد دوبارهٔ من.
سپاسگزارم که تو مثل مادر و قطعا مهربانتر از مادر
قدمبهقدم دست مرا میگیری
و از درون تاریکیهای قدیمی عبورم میدهی
به روشناییای که همیشه منتظرم بود.
پوردگار قدرتمندم از تو سپاسگزارم
که امروز دوباره فهمیدم هیچ قدرتی بالاتر از تو نیست.
نه ترسهای ذهن من،
نه حرف هیچ انسانی……
تو قدرت مطلقی…
و وقتی تو بخواهی،
درهای آزادی یکییکی باز میشوند.
خدای من…
سپاسگزارم
برای این حس قشنگ هدایت،
برای این نور،
برای این آگاهی،
برای این مسیر توحیدی،
برای این عشق به خودت که در قلبم کاشتی.
از تو سپاسگزارم
که داری مرا تبدیل میکنی…
به زنی قوی، آزاد، مستقل، آرام و عاشق
به پروانهای که بالهایش تازه دارد باز میشود….
و تو شاهد تمام لحظههای منی…
و میدانم که این فقط شروع زیباییهای بزرگتر من است.
الحمدلله ربّ العالمین.»
از صمیم قلبم دوستون دارم و از خدا سپاسگزارم برای وجود پر برکتتون استاد عزیزم
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد ،مسیرت را اصلاح کردی واز تغییر استقبال کردی چه بود ؟
وچه نتیجه ملموسی داشت؟
من توی مسائل مالی قبل از اینکه تضاد بوجود بیاد حرکت کردم به لطف خدا.
یک خانم خانه دار که بایک چرخ خیاطی قدیمی که ده سال استفاده نکرده بودم ،شروع کردم ،دوست داشتم مسئلهای که خودم داشتم راحل کنم…وبه کسانی که مشکل من رو دارند بتونم کمک کنم ،از تواناییهام استفاده کنم وارزش خلق کنم.
مسئله من این بود که فقط لباسهای نخی وراحتی میتونم بپوشم
وقتی قیمت لباسهای با کیفیت چند برابر شد ولباسهای بیکیفیت هم ،بعد از شستن آبرفت داشتن، تصمیم گرفتم که پارچه بخرم بشورم. چون پارچه نخی آبرفت داره بعد برش بزنم وبدوزم برای خودم. وکسانی که این مشکل منو دارند .
البته این هدایت خداوند بود …..طبق آموزشهای استاد بزرگوار……
مثال زدم برای اینکه دوستان عزیزی که مثال میزنید من بهتر متوجه میشم.
قبل از اینکه تضاد بوجود بیاد حرکت کردم با شورو شوق و ایمان.
نتیجه مالی خیلی کم بود وهست چون من حرکتم کند شد وخیلی آرام حرکت میکنم وبه همون اندازه نتیجه گرفتم.
اما باعث شد که من توی زندگی هدف داشته باشم
واز زندگی لذت ببرم
نتیجه این حرکت این هست که الان 2 تا چرخ دارم یک سردوز دارم و2 تا اطو دارم صدها دست لباس دوختم در این 3 سال یک مغازه عالی خدای مهربانم برام جورکرد
من که توی خونه بودم وارتباط باکسی نداشتم الان کلی دوستان عزیزو با کیفیت دارم از لحاط روابط پیشرفت خوبی داشتم ودارم .
سوال 2
در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی ولی جدی نگرفتی بعدا چه هزینه ای برای فرار از این تغییر پرداخت کردی؟
در این مورد جزو گروه دوم هستم.تغییر رو میبینم ولی جدی نمیگیرم ،در کسبوکارم
وقتی حسابم صفر میشه دوباره تصمیم میگیرم وبا انگیزه شروع میکنم کلی لباس تولید میکنم چون احساس لیاقت ندارم در مورد محصولاتم، بااینکه میدونم ومطمئن هستم توی ایران کسی کارمن و انجام نمیده ،فروشم خیلی کم هست واصلا منو راضی نمی کنه.
وباعث میشه که ممنتوم قطع بشه .دوباره با گوش کردن فایلهای استاد عزیزم .ادامه میدم وتسلیم خداوند میشم وحرکت میکنم . وبعد از مدتی دوباره صفر واز اول شروع میکنم. هزینش این که همیشه حسابم خالیه …….انشاالله بتونم در این پروژه تغییر بنیادین کنم مثلا هر روز برم مغازه حتی اگه مشتری نداشته باشم .واین مسیر که میدونم رسالتم هست را ادامه بدم انشاالله
سوال 3
اگر به آن موقعیت برگردی ، چه اقدامی انجام میدهی؟چه رفتاری را تغییر میدهی؟
اگه به 2سال پیش برگردم با همان شورو شوق بدون اینکه منتظر نتیجه باشم ادامه میدم وارد ترسها م میشم …..
تر س از کارمند گرفتن ،چون باور محدود کننده دارم .اگه کارمند نتونه دوخت عالی بزنه وپارچه ها رو خراب کنه ،چی
میترسم محصولاتم رو ببرم توی بازار وبفروشم ،باور محدود کننده دارم اگه کسی نخره چی
خیلی وقت هست که خداوند هدایتم میکنه که برو توی بازار محصولاتت روبفروش اما نتونستم پا روی غرورم بزارم .واحساس میکنم گیر کردم ….
اما این پیام رو دریافت میکنم از طرف خداوند وآموزش های استادم، که روی خودت و باورهات کار کن روانشناسی ثروت 1 را دوباره از صفر شروع کن.ودوره هم جهت با جریان خداوند را تمریناتش را انجام بده
لباسهای با کیفیت تولید کن بالذت وآرامش ونگران نباش
در زمان مناسب مشتری ها میآیند وبا التماس خرید میکنند
تو فقط مسول احساست هستی ……..انشاالله
خداوندا تنها تو را میپرستیم وتنها از تو یاری میجوییم .
مارا به راه راست راه آنان که نعمت داده ای هدایتمان کن تا ابد ……..
من فعلا یک خانم خانه هستم و مشغول کاری نیستم اما از کارهای خانه ام بگم من با خانواده شوهریم زندگی میکنم وهمیشه بخاطر کارها درموردم صحبت میکنند من کارهامو انجام میدم فقد یکم تنبلی میکنم تو انجامشون حقیقتا سر وقت انجام نمیدم وبارها با این خانواده جروبحثم شده درمورد کار کلن تو این چهارسال بعد عروسی درگیر همین بحث های کار هستیم ودعوا داریم اما من تغییری درآن نکردم وهنوز هم تو این دعوا ها به سر میبرم
هربار که کاربه دعوا میکشه هیچ اقدامی نمیکنم و بعد از دعوا از عصبانیت تصمیماتی میگیرم اما دوباره تنبلی میکنم تو انجام کارهام
قبل از نشانه ها اگر فکری برای تغییر تو ذهنم بیاد اونو نشدنی میبینم و بیخیالش میشم
2:روابط
من کلن تو روابط با مشکل مواجه هستم بخصوص تو خانواده شوهرم هستند کسانی که فکر میکنم با من سر لج دارن چندشب پیش کارم به دعوا کشید وکسی که باهاش دعوا کردم برام بد ازش تعریف میشد وبه نظر من بد میومد که آخر هم کار به دعوا کشید
حتی تا جایی که روابطم بهم میخوره تو خانواده بازم اصلا به این نشانه ها توجه نمیکنم
اصلا به بهبود روابط با خانواده شوهرم فکر نکردم وفقد میخواهم ازشون مستقل بشم چون فکر میکنم اینطور برای من واونا بهتر است
3:سلامت جسمی و روانی
دوشب پیش آنقدر با درد معده مواجه شدم که دیگه حتی با آمپول وسیرم درد هم مشکل ودردم حل نشد واونم فقد از این بود که به خوراکم توجه نکردم
من هر روز با مشکل معده به سر میبرم
هربار که درد معده وحشتناک شدید مواجه میشم با خودم صدها بار میگم دیگه به خوراکم توجه میکنم دیگه از خوردن چیزهای که منع شدم خودداری میکنم اما وقتی دردم کم میشه دو روز شاید به حرفم عمل میکنم
متاسفانه در هرحالت جسمی سالم یا ناسالم باشم به همون روش عادی همیشگی ادامه میدم
4مدیریت مالی وضعیت پول
آخرین مشکل تو ایت حوزه این بود که من مقدار پدلی داشتم وبارها وبارها تصمیم گرفته بودم خرجش کنم اما دلم نمیومد که مصرفش کنم ودر نتیجه گم شد وهمینطوری از دستش دادم
وقتی اون پول گم شد مقدار پول کمی دیگه برام مونده بود ومن تصمیم گرفتم که اونارو دیگه حتما مصرف کنم ونذارم همینطور بمونن یا آخر گم بشن ولی تا الان که حدود سه ماه از اون تصمیم میگذره پولمو پیشم هست ومصرفش نکردم
نمیدونم چی بگم من تو همه زمینه ها اینطور هستم تو حالت عادی هیچ کاری یا تصمیمی برای بهتر شدن
امتیازدهی به خودم
حوزه کسب وکار (گروه 1. بسیار مقاوم)
حوزه روابط. (گروه 1 بسیار مقاوم)
حوزه سلامتی (گروه 1. بسیار مقاوم)
حوزه مدیریت پول. (گروه 1. بسیار مقاوم)
حوزه انتخابی من برای شروع تغییر روابط است چون خیلی فاجعه است
چطور میتوانم در روابطم بهتر عمل کنم چطور میتوانم با خانواده شوهرم زندکی آرامتری داشته باشم؟
………..اولین گام کوچک من تو حوزه روابط
من خیلی تو روابط خراب خودم غیبت رو موثر میدونم من تا 48 ساعت آینده از غیبت کردن پرهیز میکنم واصلا غیبت نمیکنم
از الان که یکشنبه 10:36دقیقه صبح. تا فردا روز دوشنبه شب ساعت 11:00 شب غیبت ممنوع
بنام خدای مهربانم
سلام ب همگی عزیزانم
خیلی خوشحالم ک یکبار دیگه میتونم اینجا باشم و فرصت صلاه داشته باشم
این تمرین خییلی تمرین خوبیه ذهن من همه اش ازش فراریه
وقتی ک هدایت میشم ب این صفحه
حس میکنم دارم ب سوالای ی امتحان سخت پاسخ میدم
بعد از اتمام امتحان و واکاوی خودم
انگار ی بار از روی دوشم برداشته میشه
سبک تر میشم
قلبم باز ترمیشه
حالم بهتر میشه
دمتون گرم استاد جان عزیزم بابت این تمرین ارزشمند
امروز روز دوم شکر گزاری من بود
هنوز تمرینش و انجام ندادم ولی دقت ک کردم خیلی راحتر کلامی میگم و از خدا قدر دانی میکنم بابت نعمتها
امروز لباس خواهرزاده ام و تموم کردم
توی این یکی دو روز شاید 5 ساعت ولی پراکنده روش کار کردم
وسطای کار خواستم ک پرو کنه خییلی مقاومت میکرد
ذهنم میگفت اگه نپوشیدش چی ؟این همه زحمتت هدر میره
امروز تو تمرین ستاره قطبی نوشتم ک میخوام سارا راحت لباس رو بپوشه و ازش خوشش بیاد
دیدم در کمال ناباوری راحت پوشیدش
خدااای من
لباسش
لباسش
خیییییلی زیبا شده بود
خودمم باورم نمیشد اینقد خوب بشه
اولین بار بود این مدل و کار کردم
ی مدل عروسکی بسیار زیبا
خود سارا اینقد ذوق کرد براش
من ک دیوونه شدم
مامانش موهاشو ک فِر خوشگلی ان گوجه ای بالای سرش بست
خییییلی خوشگل شده بود
زیبایی شو دوچندان کرده بود ماشاالله
من دوره کودک ندیدم
و این سومین لباس کودکی هست ک میدوزم
هر مدل ،رو بار اول بود ک دوختم
سه تا هم متفاوت
سه تا هم فوق العاده عالی و تمیز اینقد ک خودمم سوپراییز شدم
خدایا اعتبارش ب تو میرسه
من ک هیچی بلد نیستم
من ک نمیدونستم چطور لباس و طراحی کنم
تو بهم گفتی
تو برام انجام دادی
تو آسانم کردی برای آسانی ها
آجیم گفت شماره حسابتو بفرست برام
و چند بار بهم گفت ک چقد باید بهت بدم
گفتم بزار کار تموم بشه ببینم چقد باید روش کار کنم
امروز ک کار تموم شد گفتم خدایا چقد بگم
خودم ک خییلی از نتیجه راضی بودم
و این برام کافی بود
سارا کوچولو و مادرش ک خیییلی راضی تر بودن
خلاصه با خودم فک کردم ک خواهرم ب من لطف کرد و بهم اعتماد کرد ک تونستم این خلق زیبا رو تجربه کنم
میخواستم بگم 300 تومن ،ولی گفتم 250 چون خودم خیلی لذت بردم از دوختش
اگه بهم پول هم نمیداد میرزید
شماره کارتو براش فرستادم
رفتم ظرفای نهار و بشورم ک صدای پیام گوشیمو شنبدم از طریق ایرپادی ک تو گوشم بود
بعد ک نگاه کردم دیدم آجیم 300 هزار تومن برام زده (کلی استیکر چش قلبی )
این رزق و خدا بهم داد از فضلش از رحمتش وگرنه من چند ماه پیش حتی پول 5 هزار تومن شارژم نداشتم
وقتی گفتم 300 زدی؟ و ازش تشکر کردم
گفت خییلی زحمت کشیدی
دستت درد نکنه و لبخند زد
گفتم خدایا صدهزار مرتبه شکرت
قبلش کلی باورهای قدرتمند کننده درمورد تواناییم و هنرم باخودم مرور کرده بودم
ک کار من خیییلی ارزشمنده
مهارت من خییلی ارزشمنده
ب راحتی میتونم ازش پول بسازم
من دارم معنوی ترین و ارزشمند ترین کار دنیا رو انجام میدم
هرچه پول بیشتری بسازم ب خدا نزدیک تر میشم
محبوبتر میشم نزد خدا
الهی صدهزار مرتبه شکر بخاطر رزقی ک بهم دادی
سپاسگزارم بخاطر هدایتم برای این خلق جدید
سپاسگزارم بابت این مسیر زیبا
و استاد عزیزم و این سایت بهشتی
درمورد سلامتی
چند روزه ک مامانم اینا تحت فشارم قرار میدن ک بیشتر غذا بخور ک برای عروسی داداشم چند کیلو اضاف کنم
دیدم ک ناخودآکاه وقتی ک گشنه ام نیست دارم غذا میخورم
وقتی ی کم فک کردم ب ریشه ی این افکار
دیدم برای تایید بقیه اس
برای رنگ جماعت شدنه
برای همسو شدن با دیدگاه جامعه اس
ک دختر باس توپول باشه
بیشتر کسایی ک سنشون بالاست
مث مادر و پدرم اینجور فک میکنن
البته اونا باورهای خودشون و دارن
علایق خودشون رو دارن
دلیل نمیشه ک من مث اونا فک کنم
چیزی ک اونا میگن گوش کنم
من دوسدارم همین جوری ک هستم بمونم مهم نظر منه
خواسته ی منه
چون من همین جوری ک هستم کافی،زیبا و جذابم
نیاز نیست برای جلب نظر بقیه بخوام استایلم و تغییر بدم
شخصیتم و عوض کنم
من همین طوری ک هستم ب همین شکلی ک هستم کافی هستم
من لایقم و ارزشمند
الهی صدهزار مرتبه شکرت
دیروز کیان اومد تو اتاقم گفت خاله زکیه
چشاتو ببند
بستم
ی چیزی گرفت جلو صورتم گفت بو کن
بو کردم ،ی بوی بسیار عالی
ی رایحه ی دلنشین
بوی ی عطر یا ادکلن بسیار ملایم و حس کردم
چشمامو ک باز کردم دبدم چنتا گلبرگ صورتی تو ی جایی کوچیک تقریبا ب اندازه گلبرگهاست
گفتم کیان این چیه
گفت برگهای گل محمدی گذاشتم تو این ک بُوش نره
چندبار دیگه با تمام وجودم بوشو استشمام کردم خییییلی خیییلی عالی و ملایم و خوش بو بود
الهی صدهزار مرتبه شکرت عاشقتممم
امروز اتفاقی متوجه شدم یکی از درختا نزدیک باغچه شکل قلبه🩷
و باز نشانه های دیگه
امروز ی کم کمک پدر خاک باغچه ک حسابی خیس خورده بود رو با کلنگ کَندم
خیلی با حال بود
ی چند دقیقه ک کار کردم دیدم دستام داره اذیت میشه
گفتم زکی داری بدون تکامل این کارو انجام میدی
حواست باشه اگه زیاد انجام بدی دستات درد میگیره
ک وقتی خسته شدم دیگه ادامه ندادم
بعد من آجیم رفته بود کمک پدر کلی کار کرده بود
الان بدنش درد گرفته خخخخخخ
امروز خیییلی ب خودم افتخار کردم ک بیشتر هوای خودم و داشتم
ب خودم فشار نیاوردم
و کلی بابت لباس سارا ک عالی شده بود خدارو شکر کردم
الهی صدهرار مرتبه شکرت سپاسگزارم
روز دوم شکر گزاری
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
خیلی وقتا شده این اتفاق کاملا ناخواسته و تا خود آگاه برای من اتفاق افتاده و مثه آب خوردن پیش رفته، خیلی وقتا بوده که این شکستن مقاومت در مورد تغییر برام از مرگ هم سخت تر بوده.
ولی این موردی که میخوام بنویسم تو حوزه سلامتیه!
واقعیت اینه که من کلا آدم چاقی بودم یعنی توی هم سن های خودم تو هر شاخه ای چه ورزشی و چه دوره مدرسه و دبیرستان! چه بین دختر عمو هام و فامیل من چاق تر بودم یعنی اگه اونا چهل کیلو بودن من 50 کیلو بودم.
دوره دبیرستان تو مسابقات کونگ فو که شرکت میکردم، یه وقتا به خاطر رقیب نداشتن تو وزن خودم اول میشدم!
بزرگتر که شدم تو دانشگاه ام این ماجرا پیش نیومد که به روم بیارن که چاقم و…یا بعد ترش محل کارم!
اینجوری بود که برای اینکه خودم بگم خودمو پذیرفتم یه لقب برای خودم گذاشته بودم ( بیگانه با رژیم) خیلی هم غذا نمیخوردماااا ولی از این آدما هستم که وقتی یه لقمه نون پنیرم میخوردم با چسب میخورم جوری که بقیه به حوس میوفتن!
یعنی انقد با رژیم اذیت میشدم که دیگه واسه اینکه بیخیال شم خودمو بقیه میگفتم من بیگانه با رژیمم در مورد غذا و وزنم با من حرف نزنین و…
تا زمان بارداری به وزن 94کبلو رسیده بودم و بعد از به دنیا اومدن پسرم، وقتی به خودم نگاه میکردم میگفتم اوه این چه وضعیه!
چیکار کنم! دیگه واقعا اوضاع خوب نیست
با شما نبودم واقعا، مامانم یه دوره کتو از دوستش شنیده بود و پیج دوره رو گرفتم و دوره رو خریدم و شروع کردم!
در کمال نا باوری بعد از سه ماه از وزن 94 رسیدم به 68 و این یکی از برد های من بود هم با خودم که گفتم دیدی میشه!
هم زمانی بود که واقعا به مرز بیحالی و خستگی و… رسیده بودم انقدی که حال مرتب کردن خونه با حتی به غذا درست کردن هم نداشتم!
شاید با سابقه دیابتی که تو خانواده داشتم مرحله بعدی با اون اوضاع برای من دیابت میبود!
شاید سکته و…
ولی این مورد یکی از اون مورد هاست که من خیلی دوسش دارم و بهم اعتماد به نفس می ده که توی سه ماه این مقدار وزن و حجم کم کردم، منی قبلاً با لقب بیگانه با رژیم خودمو قانع میکردم که نمیشه تغییر کرد همینه که هست!
به نظرم قبل از پونک بزرگ جهان بود!
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
اصلا این چیزایی که مینویسم شاید خیلی بهم ربط ندارد نمیدونم!
ولی تو این سوال میخوام مثال پیج و معرفی خودمو تو فضای مجازی بزنم.
من نسلی هستم که زمان فارغالتحصیلیم از دانشگاه فضای اینستا و یوتیوب و فیس بوک و تلگرام …
تازه شروع شده بود! وقتی اول کاری هر چیزی برات جالبه و پست میکنی که بقیه ببینن و نظر بدن که برای شغل من به عنوان تدوینگر و گرافیست اینجوری پرزنت کردن خیلی مهمه!
من تو اون شرایط با تغییر جهان پیش نرفتم!
بعد ها چند بار تلاش کردم، ولی واقعیت اینه که نتونستم اونجوری که باید خودمو معرفی کنم و هر بار یا شکست خورد، با نامید شدم با گفتم الان فایده ندارد پول نمیشه برام!کار مهم تره! در واقع بهانه های میاوردم که در برم از ارایه کارام!
شاید الان که دارم مینویسم در مورد موضوع عزت نفس باشه و اعتماد به نفس که کارم در حدی نیست که تو این فضا ها مورد قضاوت یا نظر قرار بگیره!
شاید باور کافی نبودن همیشگی تو ذهنم مانع انجام یا حتی ادامه میشه!
نمیدونم ولی واقعیت اینه که خیلی درآمد هایی که میتونستم داشته باشم بابت این نقص اجرا از خودم گرفتم.
خیلی نمونه کارهایی که میتونستم خودش برام مشتری جلب بکنه روگم کردم یا تو جا به جایی شرکت های مختلف از بین رفته!
زمانی که مدیری با من صحبت میکردم متوجه میشد توانایی انجام خیلی چیزا ورای تخصص و سمتم دارم فقط شاید یه نمونه کار کوچیک میتونست موقعیت شغلی عالی که در نظر داشتم و برام اوکی کنه!
ولی خوب من صفحه ای برای ارایه خدمات و تخصصم نداشتم و همیشه حسرت میخورم!
که چرا!!!!
میشد که این صفحه برای من درآمد های مختلفی از طریق آموزش تجربه بیاره!
ولی انجام ندادم
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگه به اون موقعیت برگردم قطعا اولین کاری که میکنم از هر لحظه مارین یه ویدیو میسازم، از هر تجربه ام و نمونه کارم و خروجی های مختلف و آپلود میکنم تو این فضا ها و برام مهم نیست که چقدر بعضی آدما میخوام تخریب کنن اون کار و یا حتی زیادی حرف زدن بقیه برای مخ زدن یه دختر، برام مهم نمیشد که ازش فرار کنم.
به همه شون بی توجهی میکردم و کار خودمو پیش میبردم!
میگفت سره ملانصرالدین چه سوار خر باشه چه پیاده! چه پسر بشینه رو خر چه خودش! فرقی نمیکنه! مردمی که میخوان چیزی داشته باشند حرف بزنن، حرف میزنن!
پس رها کن و خودت باش!
زندگیتون اونجوری پیش ببر که خودت دوست داری
حالا هرکس هر جور میخواد ببینه یا بگه!
مهم تویی که از مسیرت راضی باشی و لذت ببری
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
نمیدونم اسمش چهباوری هست!
ولی صدای ذهنم دایم از قضاوت شدن میگفت حالا به وقتا بدش یه وقتا خوبش!
یعنی من حتی یه جاها از قضاوت خوب شدن هم میترسیدم!
نه که الان نترسم! ولی خوب مقداری کمتر شده!
دابم به خودم میگفتم اگه نمونه کار بذارم ! فلانی ببینه چی!نه آنقدرها هم خوب نیست که بره تو پیجم که شاید فلان دوست، فلان همکار بخواد ببینه!
زیر پست چی بنویسم! چه جوری معرفی کنم!
اگه فلان چیز و بنویسم پای پیام حتما میخونه میگه این دیونه رو یا این پستش! چه اعتماد به نفسی داره!
این کار افتضاح و گذاشته انتظار داره دیده بشه!
تو بیو پیجم بنویسم مدرس فلان حوزه که آموزش بدم، نه دیونه ای استاد فلانی ببینه چی فکر میکنه!
خلاصه که اعتماد به نفس نداشتن ارایه خودم! عزت نفس نداشتنم خیلی وقتا چیزی که باید تغییر میدادم و نذاشته تغییر بدم!
که االان هم چاشنی غرور بهش اضافه شد!
و اوضاع وخیم تر از قبل شده حتی !
من با فوق لیسانس فلان و با 15 سال سابقه !
من!
نه در حد من نیست این کار برای نمونه!
این و زدم فقط پول در بیارم!
فقط چون کارفرما میخواست اینجوری باشه سره همش کردم.حالا بذارم تو پیجم!
نه بابا!
و 8سالی هست که مرحله ساخت پیج و رد کردم ولی فعالیتی نکردم️
چون از قضاوت شدن میترسم.
خیلی وقتا رفتم تو دلش و ترسو تر برگشتم البته!
چون حجم قضاوتها تو ذهنم هر لحظه بیشتر میشه!
سلام سحر جون خداقوت اوقاتتون سرشار از خیر برکت و شادی باشه کامنتتون رو که خوندم به طرز عجیبی باهاش همزاد پنداری داشتم مخصوصا جایی که در مورد پیج و بارگزاری محتوا روی پیج صحبت میکردین دقیقا توصیف من و افکارم رو داشتید بیان میکردین به طور کاملا ناخودآگاه وقتی داشتم میخوندم صحبت های شما رو دائم این توی ذهنم تکرار میشد که همین الانم دیر نیست کافیه به قول استاد جان بیخیال ترس ها و نجواهای شیطان بشید شروع کنید و ادامه بدید دلسرد نشید یهو به خودم گفتم اااااا اگر بلدی پس چرا خودت انجام نمیدی تازه من باززززز به مراتب از شما بدتر تو این باتلاق گیر انداختم خودم رو البته که من زمینه کاریم با شما کاملااااا متفاوت اما خوب من هم به شدتتت درگیر همکین قضاوت ها هستم من دو سال پیج زدم حتی تو یک بازه های زمانی شروع کردم روش کار کردماااا اما هر دفعه یک بهونه یک توجیح احمقانه خودم برای خودم ساختم و رهاا کردم و این رو مطمئنم تا من و ذهن بهونه تراشم درست نشم هیچییی درست نمیشه البته اینم بگمااا باز به نسبت قبل خدارو شکررر منظورم از قبل قبل از آشناییم با استاد عباسمنش و سایت جان هست اون زمان درگیر بهونه های به شدتتتت واهی تر بودم البته الان که روی خودم کار کردم متوجه میشم اون افکار و به ظاهر دلایل بهونه هایی بیش نبودنااا وگرنه همون زمان که خیلی مصرانه و محقانهههه از به اصطلاح دلایلم یاد میکردم و مینشستم سرجام اگر هنوزز اونی که باید نشده مشگل از من و باورهام اما خبر خوب اینکه من دارم قدم بر میدارم هرچند کند یا کم میخوام بگم که کاش نترسیم کاش نترسم کاش بهونه ها مانعم نشن
سلام با استادان عزیزم ودوستان گل سایت
خیلی خوشحالم که تاهنوزم دارم تو این مسیر به تمررینات ادامه میدم امیدوارم که بتونم تا آخر به این راهم ادامه بدم
آیا گام کوچکی که برای این هفته تعیین کرده بودم را انجام دادم؟ از انجام آن چه احساسی داشتم؟
بله گام های کوچکم
رابطه با خانواده. غیبت نکردن
رابطه با شوهر سپاس گذاری کردن وحس رضایت برای چیزهایی که آورد..
رابطه با فرزندم
20 دقیقه. در روز را فقد اختصاص بدم به پسر گلم
.من میخوام همین قدم هارا تو هفته آینده ادامه بدهم.
من خیلی تو روابطم احساس راحتی میکنم که کم کم از غیبت کردن دست کشیدم و حس خوشحالی واقعی و حس
راحتی میکنم و هر کس شروع کرد به غیبت میگم بس کنید غیبت نکنید وانا هم همراهی میکنن ودست از غیبت میکشند
در این هفته چه چیزی درباره خودم یا این حوزه از زندگیام یاد گرفتم؟
من آموختم با اینکه من به این در واون در میزدم برای راحتی و حس خوب داشتن این شدنی نبود چون من روابطم مشکل داشت وروابط یجورایی مانع پیشرفت و داشتن حس خوب من میشد
آیا میتوانم این گام کوچک را تکرار کنم یا بهتر است یک گام کوچکِ جدید برای هفته آینده تعریف کنم؟
این گام ها خیلی برام خوب بودن ونتیجه مثبتی داشتن
من این گام هارو ادامه میدم این هفته ام و در کنارش به شروع جلسه دوم میپردازم
الهی به امید تو
بسم الله الرحمان الرحیم
اومدم تا پروژه تغییر را در آغوش را تازه استارت بزنم
فایل را گوش دادم و گفتم خب برداشتت را بنویس اما می خواستم خودم را مجبور کنم به نوشتن
به خودم گفتم ، ببین قراره تغییر کنی ! قراره به حست به حرف دلت توجه کنی ! قرار نیست چون منطقت حکم کرده هر فایل یک کامنت ؛ خودتو زور کنی
رها کردم و الان دست و دلم می آید برای نوشتن
*چقدر آماده ایم خودمون را تغییر بدهیم؟
موضوع اصلی این است که آماده تغییر باشیم پذیرای تغییر باشیم و هر چقدر پذیرا تر به گروه چهارم نزدیک تر
چقدر آماده ایم تغییر کنیم این فرق می کند با چقدر می خواهیم تغییر کنیم
یادم می آید نزدیک دوسال همسرم را هل میدادم برای تو مسیر بودن ؛ جالبش اینجاست که من میدونستم باید تغییر کنم ! باید دست از سرش بردارم بگذارم خودش راهش را پیدا کند! اما آمادگی این تغییر آهسته آهسته تو من شکل گرفت و از وقتی رهاش کردم و تمرکزم را از روش برداشتم هم خودم آروم تر شدم هم اون راغب تر شد.
خداروشکر که هر دومون به این مسیر و قوانین ایمان داریم اما هرچی من اون دوسال بیشتر هل می دادم کمتر جلو می رفتیم و از وقتی این تغییرِ نرم را ، نرم نرم
تو خودم ایجاد کردم حسم بهتره
یک چیز دیگه هم یادم اومد مربوط به خیلی گذشته است اون موقع که زیاد تو جریانات سیاسی نظر می دادم و فکر می کردم چه تاثیر شگرفی تو جامعه برای مَردم دارم میگذارم! بهم میگفتن این مسیر اشتباهه ؛ میدیدم این راه درست نیست اما آمادگی تغییر را نداشتم ولی به مرور آماده شدم و خیلی خوشحالم که الان اصلا نمیدونم تو دنیای سیاست و اقتصاد حتی ورزش چی می گذرد
*تضادها اومدن ما را بهبود بدن اصلاح مسیر برامون بکنن ، میگن یک کارِت درست نیست . تغییرش بده چون تو میتونی ! مهم نیست الان کجایی !فقط شروع کن ! از گام های کوچک اما مداوم
خیلی دوست دارم جزو دسته چهارم باشم اونایی که قبل تضاد قبل نشانه ها خودشون بانی تغییر میشن!
اما هر چی به زندگی و تجربیاتم نگاه کردم دیدم به جز یک مورد گرفتن گواهینامه ؛ همیشه این تضادها و نشانه هاش بودن که منو وادار به تغییر کردن
این موهبت تضاد را گاهی زود دریافت کردم ، گاهی دیر.
اصلا اگر موهبت تضادهام نبودن من الان اینجا با این قوانین و استاد و سایت ، دوستان خوب و کامنتهایی عالی آشنا نمیشدم
*چشم و گوشم تیز باشد برای درک نشانه هایی که دم از تغییر میزنند
گاهی از دیدن زندگی بقیه و نتایجشون می توانیم نشانه های خوبی برای ضرورت تغییر تو خودمون پیدا کنیم
من افراد زیادی را تو فامیل تو نزدیکانم میشناسم که بر اثر تغییر نکردن ،زندگیشون را نابود کردن حاضر نشدن عادت های غلط شون را کنار بگذارن
مثلا عادت به وسواس تمیزی ، ابکشی همه چی یا عادت بد تغذیه ای یا عدم تحرک و ورزش نکردن و … و همون تغییر نکردن باعث شد زمین گیر بشن
بازم میبینم افرادی که میبینن نزدیکانشون با این رفتارهای غلط چه سرانجامی پیدا کردن ولی باز همون رفتار را ادامه میدهن؟!؟
اما برای خودم
بهترین تغییری که برای خودم میتوانم بدهم ، تغییر باور هام است
بخصوص باورهای توحیدی
ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم
به نام خدا
سوال 1 آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت را اصلاح کردی چه بود ؟ و چه نتیجه ملموسی در برداشت؟
توی روابط زنا شویی ام بود
من چند وقت بود که بخاطر بک گراندم و اطلاعات غلط در مورد مسائل جنسی و زنا شویی توی رابطه مجبور بودیم با همسرم هردومون از یه سری عوامل بیرونی برای لذت بردن بیشتر استفاده کنیم تا بتونیم اونجور که میخاییم لذت ببریم از همدیگه
اما هر بار هی بدن ما به اون موارد مقاوم تر میشد و نیاز به استفاده ی دوز بیشتر بود و مشکل فقط همین نبود مشکل های دیگه مثل بیخوابی بعدش ،بی انگیزگی در روز بعد ،میل نداشتن به همدیگه تا حداقل 7 الی 10 روز و ضعف و بیحالی
اما من هفته ی پیش تصمیم گرفتم غرور روکنار بزارم و بادیدن فیلم های آموزشی رایگان توی یوتیوب از دکتر ها و متخصص ها مشکلات خودم رو پیدا و اون ها رو اصلاح کنم بدون این که به همسرم چیزی بگم
و جالبه که دیشب دوتایمون بعداز رابطه با این که مثل موارد قبلی از عوامل بیرونی استفاده نکرده بودیم کلی رابطه ی طولانی ترو با کیفییت تر داشتیم و دوتاییمون خیلی خیلی راضی بودم
(ببخشید که این مثال رو زدم ولی تغییره حالا شاید توی جامعه ی ما جا نیافته باشه ولی خیلی از دوستان مشکل اساسی در روابطشون بخاطر همین مورده،امید وارم بتونه بهتون کمک کنه )
سوال2 در چه مواردی نشانه ی تغییر رادیدی اما جدی نگرفتی ؟بعدا دقیقا چه هزینه ای برای فراراز تغییر پرداخت کردی ؟
من یه ماشین داشتم که سه سال بود دستم بود و روی پلاکش شکایت بود و نمیرفتم برای تعویض پلاک ،البته یکی دوبار هم برای صاحبش زنگ زدم که بهم وکالت بده ولی خیلی پی جور نشدم و اون هم بیخیال شد،یه بار هم توی خیابون جلوم رو گرفتن و چون بارونی بود و توی ماشین خانومم و مادرخانومم بودن فقط کارت ماشین رو ازم گرفتن و ماشین رو نخابوندن
اما یه روز که رفته بودم مسافرت توی یه شهر دیگه ماشین رو ازم گرفتن و بردن پارکینگ
بعد من دوهفته فقط زنگ میزدم التماس میکردم برای وکالت تعویض پلاک و کلی رفتم و اومدم چون پارکینگ توی شهره خودمون نبود و کلی پول کرایه و پارکینگ و جریمه دادم تا تونستم ماشین رو بیارم بیرون یعنی دقیقا اشکم در اومد تا تونستم توی اون شهره دور افتاده افسر بیارم پای ماشین برای بازدید وبه کس و ناکس رو زدم و خیلی از وقتم تلف شد
سوال3اگر به آن موقعییت برگردی چه اقدام جایگزینی انجام میدهی؟یا چه رفتار یا واکنشی انجام میدهی
اولا که همون روزه اول دقت میکنم روی پلاک ماشین شکایت نباشه و ماشین مشکل دار نمیخریدم و با صاحب پلاک موقع خرید هماهنگ میکردم ،دوما خیلی زودتر و سریع تر حتی اگر شده بود که حضوری برم برای گرفتن وکالت خودم میرفتم و نوبت تعویض پلاک میگرفتم و توی یه نصفه روز تعویض پلاک میکردم
سوال 4 به آن موقعییت فکر کن و بنویس چه باوره محدو کننده ای باعث میشد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
باور نداشتم به قدرت خداوند و چون ماشینم غیر قانونی اتاقش تعویض شده بود قوانین راهنمایی رانندگی رو باور کرده بودم و قدرت رو داده بودم به عوامل بیرونی و میگفتم اگر برم برای تعویض پلاک بهم گیر میدن و تعویض پلاک نمیکنن ماشین رو
چطور این باور رو اصلاح کرده ای؟
توی دوره ی عزت نفس استاد میگفتن تصمیم های به تعویق انداخته ی خودتون رو انتخاب کنید و انجامش بدید،با این باور که قعطعا نتیجه ی تصمیم گرفتن و حرکت کردن بهتر از در برزخ و شک تردید ماندن است
و من تصمیم گرفتم و این باور هم در خودم ساختم که برگی بدون اذن خدا از درخت زمین نمیافته ،و این قوانینی که مردم و دولت ها گذاشتن مهم نیست و با توکل به خداوند میشه هر کاری روانجام داد
استاد و خانوم شایسته ی گرامی ازتون سپاسگذارم برای این پروژه ی فوق الاده
من توی پروژه ی گام به گام بودم و پری روز تموم شد و با یک استراحت یک روزه ،امروز توی مرا به سوی نشانه ام هدایت کن فایل دستور العمل تغییر رو در آغوش بگیر برام اومد که هدایت خدا بود برای شروع این دوره ی فوق الاده
با این تفاسیر که دوره ی عزت نفس و 12 قدم و روان شناسی رو داشتم و در حاله انجامشون بودم این دوره حتما چیزهایی هم نیاز تر با شرایط فعلی من و درکم داشته و قدم پیشه رویم بوده که باید اول برداشته میشده تا واضح تر کنه مسیر رو برام
عاشقتونم
استاد گرانقدر جناب آقای عباس منش و خانم شایسته عزیز با درود و احترام فراوان،
ابتدا اجازه میخواهم از صمیم قلب، برای خلق این محتوای ژرف، کاربردی و زندگیساز سپاسگزاری کنم. «قانون تغییر» که فرمودید، چراغی است که نه تنها مسیر پیشرفت، بلکه پرتگاههای رکود و انفعال را نیز به وضوح نشان میدهد. بیتعارفی جهان، در بیان شما از هیبتی ترسناک به فرصتی دانایانه تبدیل میشود که هر لحظه ما را به بیداری و انتخاب دعوت میکند.
اینجانب، در مواجهه با سوالات طراحی شده، به عنوان یک شاگرد، یافتههای خود را اینگونه مرور کردم:
1. تجربه اصلاح پیشدستانه: هنگامی که پیش از دریافت هر نمره منفی یا اخطار رسمی، متوجه ضعف در درک یکی از مفاهیم کلیدی درسی شدم، به جای توجیه یا تسلیم، مستقیماً نزد استاد مربوطه رفته و با بیان صادقانه مشکل، راهنمایی خواستم. نتیجه ملموس: نه تنها مفهوم را عمیقاً فراگرفتم، بلکه رابطهای مبتنی بر اعتماد و احترام متقابل با استادم شکل گرفت که تا به امروز پابرجاست.
2. هزینه فرار از تغییر: نشانههای استرس و فرسودگی ناشی از حجم بالای فعالیتهای موازی (تحصیل، کار دانشجویی، فعالیتهای جانبی) را ماهها نادیده گرفتم، با این باور که «قوی هستم و میتوانم همه چیز را با هم مدیریت کنم». هزینه: سلامت جسم و روانم به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و در نهایت، کیفیت همه آن فعالیتها کاهش یافت. اگر زودتر «نه» میگفتم و اولویتبندی میکردم، هم سلامت میماند و هم نتیجه کارها بهتر بود.
3. اقدام جایگزین: اگر به آن موقعیت برگردم، بلافاصله یک «جلسه بازبینی هفتگی» با خودم ترتیب میدهم. در آن جلسه، انرژی، رضایت و خروجی هر فعالیت را صادقانه بررسی میکنم و بدون ترس از قضاوت، فعالیتی که بیشترین انرژی را میگیرد و کمترین هماهنگی را با اهداف اصلیام دارد، حذف یا تعدیل میکنم. واکنشم را از «تحمل همه چیز» به «انتخاب آگاهانه» تغییر میدهم.
4. باور محدودکننده اصلاح شده: باوری که تغییر را به تعویق میانداخت این بود: «انجام ندادن همه کارها، یعنی شکست و ناتوانی».
این باور را از طریقمطالعه زندگی نامه بزرگان و گفتگو با مربیان اصلاح کردم. فهمیدم که تمرکز بر «کیفیت» و «اثربخشی» بسیار ارزشمندتر از «کمیت» و «پر بودنِ برنامه» است. اکنون باور دارم: «انتخاب آگاهانه و رد کردن برخی فرصتها، نشانه بلوغ و احترام به ارزشمندترین داراییام — یعنی وقت و انرژیام — است.»
استاد عزیز،
دقت و ظرافتی که در طراحی این سوالات به کار رفته است،فرد را مستقیماً به کانون تصمیمگیریهای زندگیاش میبرد. این سوالات مانند آینهای هستند که بدون قضاوت، اما با وضوح کامل، جایگاه واقعیمان در نقشه تغییر را نشان میدهند.
پیشنهاد تلفیق این پروژه با «دوره احساس لیاقت» را نوری در افق دیدم. زیرا گاهی میدانیم چه باید بکنیم، اما آن جسارت درونی و آن احساس شایستگی برای قدم گذاشتن در مسیر ناشناخته تغییر را نداریم. به راستی که ترکیب «خرد تغییر» با «شجاعت ناشی از احساس لیاقت»، فرمولی جادویی برای تحول است.
به عنوان شاگردی که مشتاقانه منتظر گامهای بعدی این پروژه است، متعهدم که پاسخهایم را نه تنها در دفتر شخصی، بلکه در تعامل با دیگر همراهان نیز به اشتراک بگذارم، تا چراغ تجربههایمان، راه یکدیگر را روشن کند.
از اینکه با آموزشهای خود، ما را به سمت زندگی آگاهانه و پیشرو هدایت میکنید، بینهایت سپاسگزارم.
با آرزوی سلامتی و توفیق روزافزون برای شما،
با احترام و قدردانی،
یکی از شاگردان همیشه مشتاق راه رشد و تعالی
تمرین کلی پروژه
تعیین جایگاه
کسب و کار : از اونجایی که من هنوز دانش آموز هستم شغل من درس خوندن محسوب میشه پس جواب سوالات رو بر اساس وضعیت درسیم میدم .
1. من سال سوم دبیرستان هستم و میتونم بگم که از همون اوایل متوجه افت وضعیت تحصیلیم شدم . از اونجایی که همیشه دانش آموز ممتازی بودم خیلی راحت میتونستم بفهمم که به خاطر باورهای نادرستم در مورد دوران دبیرستان و وسواس فکری داره عملکردم افت میکنه . دو سال به هشدارهای ریز توجه نکردم و سعی نکردم خودمو عوض کنم . چند ماهی میشه که دارم از قعر چاه خودمو بیرون میکشم و روی خودم کار میکنم که هم از نظر ذهنی دیدگاهم رو در مورد کنکور و فضای دبیرستان درست کنم و هم در عمل کارهام رو راحت و بدون وسواس انجام بدم . خدا رو شکر دارم پیشرفتو در خودم مشاهده میکنم و امیدوار هستم خیلی بهتر از اینا بشم .
2. قبلاً اینطوری نبود و اجازه نمیدادم کار به جاهای باریک بکشه اما خب توی این برهه از زندگیم اجازه دادم که خیلی از حدی که لایقش بودم فاصله بگیرم . اما خوب هنوزم دیر نشده میتونست خیلی بدتر از اینا بشه . خدا رو شکر جلوشو تونستم بگیرم . البته که استمرار در مسیر درست خیلی مهمتر از شروع کردنه .
3. تا قبل از دوران دبیرستانم خیلی دانش آموز کنجکاو و خلاقی بودم و همیشه به دنبال پیشرفت بودم . دلیل ممتاز بودنم هم همین بود . با ورود به دبیرستان باورهام در مورد خودم و درس خوندنم عوض شد . فکر میکردم قراره زندگی سخت پیش بره ، قرار درس خوندن سخت بشه و قراره یه زندگی خشک و بیروح داشته باشم اگه بخوام خوب درس بخونم . همه این باورها باعث شد که دیگه مثل قبل یه دانش آموز ممتاز نباشم و نتونم بدون اینکه چکش دنیا رو بخورم پیشرفت کنم . الان متوجه این موضوع شدم و متعهدم که اجازه ندم روند نزولیم ادامه پیدا کنه . من این توان رو دارم که ورق رو کاملاً برگردونم و هدفمم اینه که این کارو انجام بدم .
امتیاز : چیزی بین گروه 2 و 3 ( متمایل به 2 )
روابط
1. خدا راو شکر هیچ موقع توی روابطم به مشکل جدی بر نخوردم . همیشه با همه روابط دوستانهای داشتم . نقص هایی که میتونم توی روابطم بهشون اشاره کنم اعتماد به نفسم در ارتباط با افراد دوره . دوست دارم با اعتماد به نفس بیشتر خودم رو ابراز کنم . در زمینه افراد نزدیک ( خانوادم ) هم باید بگم که یکم غرورم باعث شده نتونم عشقم رو اون طوری که باید بهشون ابراز کنم . باید روی این دو مورد بیشتر کار کنم .
2. تا الان اجازه ندادم که مشکلاتم در روابط به جاهای باریک بکشه و سریع برای حلشون اقدام کردم . برای همینم میتونم ادعا بکنم که توی این زمینه مشکل جدی ندارم .
3. بله در حوزه روابط ، من همیشه به دنبال بهتر کردن اوضاع هستم حتی وقتی که مشکل خاصی هم وجود نداره .
امتیاز : گروه 4
سلامت
1. جدیترین مشکل من در این زمینه اضافه وزنم بوده . توی یه برهه از زندگیم تونستم با نقض قانون تکامل به سطح فوق العادهای از تناسب اندام برسم . ولی شکست خوردم و نتونستم اون مسیر رو در طولانی مدت ادامه بدم . الانم به مشکل جدی بر نخوردم ، فقط کمی اضافه وزن دارم که باعث میشه فرد خوش تیپی به نظر نیام . از تجربه قبلیم درس گرفتم که باید با شدت کمتر و استمرار بیشتری روی این زمینه کار کنم . و روز به روز دارم لایف استایلم رو بهتر میکنم . قبول دارم که الان یکم به خودم دارم آسون میگیرم و باید مقداری تلاشم رو بیشتر کنم . البته نه به اندازه بار قبلی که یک دفعه همه چی رو ول کنم . من تاثیر قانون تکامل رو توی این بخش از زندگیم به خوبی درک کردم .
2. بار قبلی که تصمیم گرفتم خیلی شدید روی این بخش کار کنم ، شرایطم بحرانی شده بود . بحرانی نه از نظر اینکه به بیماری مبتلا بشم . فقط تاثیر بدی روی اعتماد به نفسم گذاشته بود . و این برای یک نوجوان بحرانی تلقی میشه . اما الان از نظر روانی خیلی اذیتم نمیکنه ، برای همین عجلهای ندارم که اوضاع رو سریع عوض کنم . دارم با یه شیب آهسته این قضیه رو پیش میبرم .
3. تا الان اتفاق نیفتاده که وقتی که همه چی خوبه به فکر بهتر کردن اوضاع سلامتیم باشم .
امتیاز : بین 2 و 3 ( متمایل به 3 )
وضعیت مالی : راستش من هنوز استقلال مالی پیدا نکردم و درآمدی هم ندارم . ترجیح میدم روی این بخش از زندگیم وقتی کار بکنم که از خانوادم جدا میشم . الان اولویتهای دیگهای دارم توی زندگیم . ولی به طور کلی هدفم اینه که جز افرادی باشم که خیلی زود به درآمد میرسند . منظورم درآمد بالا نیست ، فقط شروع به پول درآوردنه . میخوام به محض ورود به دانشگاه راهی رو پیدا بکنم که کسب درآمد رو ازش شروع کنم . من عاشق پول درآوردنم و مطمئنم خیلی در این زمینه خلاق خواهم بود .
حوزه انتخابی من برای شروع تغییر کسب و کار ( تحصیلات ) هست .
سوال : چطور میتونم توی زمینه درس خوندن از شرایطی که هستم بهتر بشم ؟
اولین گام کوچک من : خوندن نصف بودجه بندی فیزیک 12 + تموم کردن درس سوم هویت اجتماعی
زمان : از الان تا فردا ظهر
از این به بعد هر چند روز یکبار برسی میکنم که در زمینه پیشرفته تحصیلیم چطور عمل کردم .
به نام خدای رزاق وهاب و هدایتگرم
و سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان و شایسته تحسینم و تمام دوستان در پروژه تغییر
امروز از صبح حال بسیار عجیبی داشتم و قلبم بسیار رقیق شده بود و با خوندن هر کامنتی از دوستانم از سر عشق و شوق فروان در این مسیر توحیدی اشکم سرازیر میشد ،
در همین مسیر به توحید عملی 1 هدایت شدم و با خوندن کامنت های عزیزانم به شرک های درونیم آگاه تر شد و مصمم شدم که دوباره ریشه یابی کنم و خودم رو واکاوی کنم و رها کنم از پیله های شرکی که سالهاست خودم رو با اونها احاطه کردم
و الان بعد گذشت حدود 5 ساعت نوشتن و نوشتن فقط و فقط به شکرگزاری از خدای مهربونم رسیدم و بس
«خدای مهربانم…
از تو با تمام وجودم سپاسگزارم
که امروز، مثل همیشه،
من را آرام… نرم… و دقیق
به همان جایی هدایت کردی
که باید ببینم،
بفهمم،
و از درون رشد کنم.
از تو سپاسگزارم
که امروز دوباره در قلبم انداختی
که من برای آزادی آفریده شدهام؛
برای رهایی،
برای شکستن پیلههای قدیمی،
برای پرواز به سمت نور.
خدای خوبم…
از تو سپاسگزارم
که این ترسها، این مقاومتها، این بغضها
همه و همه نشانهٔ تغییرند،
نشانهٔ تولد دوبارهٔ من.
سپاسگزارم که تو مثل مادر و قطعا مهربانتر از مادر
قدمبهقدم دست مرا میگیری
و از درون تاریکیهای قدیمی عبورم میدهی
به روشناییای که همیشه منتظرم بود.
پوردگار قدرتمندم از تو سپاسگزارم
که امروز دوباره فهمیدم هیچ قدرتی بالاتر از تو نیست.
نه ترسهای ذهن من،
نه حرف هیچ انسانی……
تو قدرت مطلقی…
و وقتی تو بخواهی،
درهای آزادی یکییکی باز میشوند.
خدای من…
سپاسگزارم
برای این حس قشنگ هدایت،
برای این نور،
برای این آگاهی،
برای این مسیر توحیدی،
برای این عشق به خودت که در قلبم کاشتی.
از تو سپاسگزارم
که داری مرا تبدیل میکنی…
به زنی قوی، آزاد، مستقل، آرام و عاشق
به پروانهای که بالهایش تازه دارد باز میشود….
و تو شاهد تمام لحظههای منی…
و میدانم که این فقط شروع زیباییهای بزرگتر من است.
الحمدلله ربّ العالمین.»
از صمیم قلبم دوستون دارم و از خدا سپاسگزارم برای وجود پر برکتتون استاد عزیزم
و شما رو به پناه رب العالمین میسپارم
بنام خدای مهربان
سلام ودرود خداوند به استاد بزرگوار وخانم شایسته گلم وهمه دانشجویان عزیز
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد ،مسیرت را اصلاح کردی واز تغییر استقبال کردی چه بود ؟
وچه نتیجه ملموسی داشت؟
من توی مسائل مالی قبل از اینکه تضاد بوجود بیاد حرکت کردم به لطف خدا.
یک خانم خانه دار که بایک چرخ خیاطی قدیمی که ده سال استفاده نکرده بودم ،شروع کردم ،دوست داشتم مسئلهای که خودم داشتم راحل کنم…وبه کسانی که مشکل من رو دارند بتونم کمک کنم ،از تواناییهام استفاده کنم وارزش خلق کنم.
مسئله من این بود که فقط لباسهای نخی وراحتی میتونم بپوشم
وقتی قیمت لباسهای با کیفیت چند برابر شد ولباسهای بیکیفیت هم ،بعد از شستن آبرفت داشتن، تصمیم گرفتم که پارچه بخرم بشورم. چون پارچه نخی آبرفت داره بعد برش بزنم وبدوزم برای خودم. وکسانی که این مشکل منو دارند .
البته این هدایت خداوند بود …..طبق آموزشهای استاد بزرگوار……
مثال زدم برای اینکه دوستان عزیزی که مثال میزنید من بهتر متوجه میشم.
قبل از اینکه تضاد بوجود بیاد حرکت کردم با شورو شوق و ایمان.
نتیجه مالی خیلی کم بود وهست چون من حرکتم کند شد وخیلی آرام حرکت میکنم وبه همون اندازه نتیجه گرفتم.
اما باعث شد که من توی زندگی هدف داشته باشم
واز زندگی لذت ببرم
نتیجه این حرکت این هست که الان 2 تا چرخ دارم یک سردوز دارم و2 تا اطو دارم صدها دست لباس دوختم در این 3 سال یک مغازه عالی خدای مهربانم برام جورکرد
من که توی خونه بودم وارتباط باکسی نداشتم الان کلی دوستان عزیزو با کیفیت دارم از لحاط روابط پیشرفت خوبی داشتم ودارم .
سوال 2
در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی ولی جدی نگرفتی بعدا چه هزینه ای برای فرار از این تغییر پرداخت کردی؟
در این مورد جزو گروه دوم هستم.تغییر رو میبینم ولی جدی نمیگیرم ،در کسبوکارم
وقتی حسابم صفر میشه دوباره تصمیم میگیرم وبا انگیزه شروع میکنم کلی لباس تولید میکنم چون احساس لیاقت ندارم در مورد محصولاتم، بااینکه میدونم ومطمئن هستم توی ایران کسی کارمن و انجام نمیده ،فروشم خیلی کم هست واصلا منو راضی نمی کنه.
وباعث میشه که ممنتوم قطع بشه .دوباره با گوش کردن فایلهای استاد عزیزم .ادامه میدم وتسلیم خداوند میشم وحرکت میکنم . وبعد از مدتی دوباره صفر واز اول شروع میکنم. هزینش این که همیشه حسابم خالیه …….انشاالله بتونم در این پروژه تغییر بنیادین کنم مثلا هر روز برم مغازه حتی اگه مشتری نداشته باشم .واین مسیر که میدونم رسالتم هست را ادامه بدم انشاالله
سوال 3
اگر به آن موقعیت برگردی ، چه اقدامی انجام میدهی؟چه رفتاری را تغییر میدهی؟
اگه به 2سال پیش برگردم با همان شورو شوق بدون اینکه منتظر نتیجه باشم ادامه میدم وارد ترسها م میشم …..
تر س از کارمند گرفتن ،چون باور محدود کننده دارم .اگه کارمند نتونه دوخت عالی بزنه وپارچه ها رو خراب کنه ،چی
میترسم محصولاتم رو ببرم توی بازار وبفروشم ،باور محدود کننده دارم اگه کسی نخره چی
خیلی وقت هست که خداوند هدایتم میکنه که برو توی بازار محصولاتت روبفروش اما نتونستم پا روی غرورم بزارم .واحساس میکنم گیر کردم ….
اما این پیام رو دریافت میکنم از طرف خداوند وآموزش های استادم، که روی خودت و باورهات کار کن روانشناسی ثروت 1 را دوباره از صفر شروع کن.ودوره هم جهت با جریان خداوند را تمریناتش را انجام بده
لباسهای با کیفیت تولید کن بالذت وآرامش ونگران نباش
در زمان مناسب مشتری ها میآیند وبا التماس خرید میکنند
تو فقط مسول احساست هستی ……..انشاالله
خداوندا تنها تو را میپرستیم وتنها از تو یاری میجوییم .
مارا به راه راست راه آنان که نعمت داده ای هدایتمان کن تا ابد ……..
انشاالله……انشاالله……انشاالله
چهار حوزه اصلی زندگی
1:کاروکسب
من فعلا یک خانم خانه هستم و مشغول کاری نیستم اما از کارهای خانه ام بگم من با خانواده شوهریم زندگی میکنم وهمیشه بخاطر کارها درموردم صحبت میکنند من کارهامو انجام میدم فقد یکم تنبلی میکنم تو انجامشون حقیقتا سر وقت انجام نمیدم وبارها با این خانواده جروبحثم شده درمورد کار کلن تو این چهارسال بعد عروسی درگیر همین بحث های کار هستیم ودعوا داریم اما من تغییری درآن نکردم وهنوز هم تو این دعوا ها به سر میبرم
هربار که کاربه دعوا میکشه هیچ اقدامی نمیکنم و بعد از دعوا از عصبانیت تصمیماتی میگیرم اما دوباره تنبلی میکنم تو انجام کارهام
قبل از نشانه ها اگر فکری برای تغییر تو ذهنم بیاد اونو نشدنی میبینم و بیخیالش میشم
2:روابط
من کلن تو روابط با مشکل مواجه هستم بخصوص تو خانواده شوهرم هستند کسانی که فکر میکنم با من سر لج دارن چندشب پیش کارم به دعوا کشید وکسی که باهاش دعوا کردم برام بد ازش تعریف میشد وبه نظر من بد میومد که آخر هم کار به دعوا کشید
حتی تا جایی که روابطم بهم میخوره تو خانواده بازم اصلا به این نشانه ها توجه نمیکنم
اصلا به بهبود روابط با خانواده شوهرم فکر نکردم وفقد میخواهم ازشون مستقل بشم چون فکر میکنم اینطور برای من واونا بهتر است
3:سلامت جسمی و روانی
دوشب پیش آنقدر با درد معده مواجه شدم که دیگه حتی با آمپول وسیرم درد هم مشکل ودردم حل نشد واونم فقد از این بود که به خوراکم توجه نکردم
من هر روز با مشکل معده به سر میبرم
هربار که درد معده وحشتناک شدید مواجه میشم با خودم صدها بار میگم دیگه به خوراکم توجه میکنم دیگه از خوردن چیزهای که منع شدم خودداری میکنم اما وقتی دردم کم میشه دو روز شاید به حرفم عمل میکنم
متاسفانه در هرحالت جسمی سالم یا ناسالم باشم به همون روش عادی همیشگی ادامه میدم
4مدیریت مالی وضعیت پول
آخرین مشکل تو ایت حوزه این بود که من مقدار پدلی داشتم وبارها وبارها تصمیم گرفته بودم خرجش کنم اما دلم نمیومد که مصرفش کنم ودر نتیجه گم شد وهمینطوری از دستش دادم
وقتی اون پول گم شد مقدار پول کمی دیگه برام مونده بود ومن تصمیم گرفتم که اونارو دیگه حتما مصرف کنم ونذارم همینطور بمونن یا آخر گم بشن ولی تا الان که حدود سه ماه از اون تصمیم میگذره پولمو پیشم هست ومصرفش نکردم
نمیدونم چی بگم من تو همه زمینه ها اینطور هستم تو حالت عادی هیچ کاری یا تصمیمی برای بهتر شدن
امتیازدهی به خودم
حوزه کسب وکار (گروه 1. بسیار مقاوم)
حوزه روابط. (گروه 1 بسیار مقاوم)
حوزه سلامتی (گروه 1. بسیار مقاوم)
حوزه مدیریت پول. (گروه 1. بسیار مقاوم)
حوزه انتخابی من برای شروع تغییر روابط است چون خیلی فاجعه است
چطور میتوانم در روابطم بهتر عمل کنم چطور میتوانم با خانواده شوهرم زندکی آرامتری داشته باشم؟
………..اولین گام کوچک من تو حوزه روابط
من خیلی تو روابط خراب خودم غیبت رو موثر میدونم من تا 48 ساعت آینده از غیبت کردن پرهیز میکنم واصلا غیبت نمیکنم
از الان که یکشنبه 10:36دقیقه صبح. تا فردا روز دوشنبه شب ساعت 11:00 شب غیبت ممنوع
برم سراغ شروع پروژه. الهی به امید تو