اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
دنبال فایل بخشش وعفومیگشتم تانظرموبنویسم امادیدم چندان نظرم به این فایل هم بی ربط نیست
چندروزی درگیرقانون عفوشدم وامشب به یه روش خیلی فوق العاده رسیدم میخام که بنویسمش تاهم خودم یادم نره و بگم که اینکارتموم نشده
وهم بقیه اگه خاستن استفاده کنن
امشب من تصویری ساختم من یه رستوران دیدم ووقتی رفتم داخلش همه جاتاریک بود ادماروی صندلی هاومیزهانشسته بودن ولی درتاریکی ومن دستم یه دسته گل سفید بود..
درمرکزاین رستوران یه میزروشن بود وشخصی پای اون میزبودکه این چندروزتصمیم گرفته بودم ببخشمش چون فهمیدم تانبخشم نمیتونم رهاکنم.. رفتم وسرمیزنشستم.بهش سلام کردم ولبخندزدم. . باهاش حرف زدم.. بهش گفتم میبخشمش چون میخام رهابشم وازادچون میخام زندگی کنم ولذت ببرم وچون…. چیزایی که قبلن نوشته بودم ودلایلی که برای بخشش اون داشتم رومرورکردم… بعدبلندشدم دراغوشش گرفتم ودستاشوفشردم وبهش یه گل سفیددادم گفت این چیه ومن گفتم این عشق منه. این ارزوی منه برای تو.. برای خوشبختی ات… حالاازاینجابروچون میخام رهات کنم.. چون میخام ازادبشم چون میخام زندگی کنم چون جای تورونیازدارم تاخداروبیارم اینجا…
اون بهم نگاه کردو برام دست تکون داد و ازدررفت بیرون..
به رستوران نگاه کردم دیدم چقدرقسمت های دیگش تاریکه… وفهمیدم که خیلی کاردارم وبایدسرتک تک این میزابشینم و باید همشونو نوارنی کنم..
همینطورکه داشتم فک میکردم ونگاه میکردم خدااومدوتوصندلی روبروم نشست عجیب بودچون شبیه من بود.. چون انگارخودم بودم.. وبهم گفت داری برای من جابازمیکنی… بهم گفت وقتی بتونی همه این میزاروروشن کنی میتونیم باهم خوش بگذرونیم وبریم اشپزخونه وکلی چیزای خوشمزه درست کنیم.. . بهم گفت تااونموقع من اینجاهستم اما.. نمیتونم خیلی حضورپیداکنم…گاهی منومیبینی.. گاهی کنارت میشینم.. اما کاملا حضورنخواهم داشت… چون اول باید همه جانورانی بشه تابتونی منوببینی دست توئه که این میزاروروشن کنی..چون اینجاقلبته… واین ادماتواین تاریکی هانشستن… این ادم هاواین تاریکی هاقلبتو سنگین کرده وتوبخاطرشون دردمیکشی… بایداول بتونی اینجاهاروخالی کنی وهمروروشن.. اونوخت منومیبینی که توی اشپزخونه دارم برات چیزای عالی ای اماده میکنم… منتظرم
اول از همه بگم این کامنت رو باید دیروز میذاشتم ولی بنابه دلایلی که در ادامه مینویسم نتونستم.
دیروز کلی برنامه ریزی کرده بودم که برم یه سری کار ها رو انجام بدم ، همه این برنامه ریزی ها هم در صورتی انجام میشد که مشتری برام پیش پرداخت رو واریز کنه.
یعنی دیروز انقد من منتطر این واریزی بودم که اصلا کل زندگی رو فراموش کرده بودم و فقط میگفتم این پولو بزنه برم فلان کارو بکنم ، برم اونجا فلان چیزو بگیرم ، و …
حالا مشتری هم خودش گفته بود که واریز میکنه ولی دیگه نریخت خلاصه.
بعد آقا منم اعصابم خورد شده بود و یه لحظه با خودم گفتم ولش کن اصلا ، روزمو خراب کردم برای یه مشتری ، بزار کارای دیگمو انجام بدم.
آقا اومدم فایل گوش کنم دیدم تمرکز ندارم ، اومدم زندگی در بهشت ببینم ، متوجه شدم اصلا نمیتونم ذهنمو کنترل کنم ، خلاصه که آقا اونجا بود که فهمیدم چه گافی دادم.
گفتم بیام کامنت بزارم ، فایلو گوش کردم یکم اروم شدم ، دوباره گوش کردم بهتر شدم ، ولی احساس میکردم بازم اونقد اوکی نیستم که بیام بنویسم فقط دوست داشتم فایلو گوش کنم ، چند بار گوش کردم ، همین جوری که دراز کشیده بودم داشتم فکر میکردم که من جوری چسبیدم به این مشتری که انگار این آدم روزی رسونه ، جوری چسبیدم به این مشتری که انگار دیگه مشتری نیس ، آقا همون لحظه تو آرامشی که از این فکر بهم دست داد تصمیم گرفتم کلا بیخیال همه چی بشم.
تو حالتی بودم که احساس کردم بهترین راه حل اینه که بخوابم و این فرکانسو قطع کنم.
تصمیم گرفتم که کلا بیخیال همه چی بشم ، بیخیال مشتری ، پول ، کار ، همه چی.
کلا از همه چی رها شدم ، خیلی حس باحالی بهم دست داد ، نسیم خنکی که از در میومد و از پنجره میرفت رو داشتم لمس میکردم روی پوستم ، صدای استاد تو گوشم میپیچید و میگفت دهنده باش تا طبیعت در تو جاری شود ، رها کن و…
منم تو ذهنم میگفتم همه چیو رها کردم ، هیچی دیگه برام مهم نیس جز این لحظه که دارم تجربش میکنم.
آروم آروم خوابم برد ، صبح خیلی سرحال از خواب بیدار شدم و دیدم مشتری پیام بهم داده ساعت چند میای کار منو استارت بزنی.
منم بهش پیام دادم گفتم من کار نمیکنم ، کارتونو بدین به یه نفر دیگه.
و اصلا هم واقعا به فکر پولش و برنامه ریزی که برای پولش کردم نبودم ، کلا رها و رها بودم.
بعد پرسید چی شده ، منم بهش داستانو گفتم.
خلاصه که معذرت خواهی کرد و به جای اینکه ۵۰-۶۰ درصد مبلغو بهم پیش پرداخت بده ، ۸۰ درصدشو برام واریز کرد.
حس جالبی داشت ، واقعا مفهوم رهایی و نچسبیدن به خواسته دوباره برام زنده شد و تجربه کردمش.
یه چیز دیگه هم که بعد از رهایی اتفاق افتاد این بود که من تو کامنت های قبلیم هم گفتم که پدرم بیمار شده و دلیل بیماریش هم به نظر من پیگیری شدید اخبار و تلویزیونه.
آقا من یکی دوبار بهش گفتم خاموش کن انقد نبین ، گوش نکرد و میگفت بیکارم میخوام سرگرم شم.
دیگه دیدم گوش نکرد و گفتم ولش کن به من چه اصلا ، من که تو اون خونه نیستم ، بزار هر کاری میکنه بکنه ، هر کی بخواد راه بهتری رو بره هدایت میشه ، من که نمیتونم بقیه رو هدایت کنم.
خلاصه این گذشت و امروز که فقط چند روز از اون اتفاق میگذره ، مادرم بهم خبر داد که تلویزیون سوخته و بابام نمیتونه اخبار ببینه 😂
بابام هم مثل اینکه گفته دیگه حوصله ی تلویزیونو ندارم ، بزار همینجوری خراب بمونه.
اینم خیلی خبر خوبی بود برام 😉
☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️
اینم از کامنتی که دیروز باید مینوشتم ولی امروز نوشتم.
یکی از بهترین راه هایی هم که میشه فرکانس بد رو قطع کرد خوابه ، بخوابید به هیچی هم فکر نکنید ، همه چی خودش درست میشه.
🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃
از خدا میخوام بهمون کمک کنه تا در مسیر درست باشیم.
از خدا میخوام هممونو به راه راست هدایت کنه.
از خدا میخوام بهمون سلامتی و موفقیت و خوشبختی و ثروت و شادی و لذت و هر چی که خوبه بده.
ذهن خود را از هر آنچه که خدایی نیست پاک کن و کلام خود را، و رفتار خود را …
زمانی را برای آرامش بگذار، بگذار انرژیهای پاک جهان در تو جاری شوند و از کارمای بد پاک ات کنند.
زمانی را برای خدمت بگذار، خدمت، نفس تو را به سکوت وا میدارد و کارمای بد را از تو پاک میکند.
فقط برای سه روز زندگیات را بازتاب انرژیهایی ببین که خود به طبیعت داده ای، و انرژیهایی که خود با پندار و گفتار و کردارت جذب کرده ای
با بیان این نکته برای اطرافیان، آن را در ذهن خود پایدار کن و بخشنده شو تا طبیعت در تو جاری شود.
نزدیکترین رهایی به معنای واقعی ، عشق بلاعوض، وبخشش واقعی رو حدودا 4 سال پیش تجربه کردم.
زمانیکه همه کاری کردم تا ازدواج دومم که زندگیم رو نجات بدم ولی نشد که نشد، وحتی برای بیرون اومدن از اون زندگی هم باید بهای زیادی پرداخت میکردم.
بهاش، شاید در نگاه همه مادی به نظر میرسد.ولی برای من امر بزرگی محسوب میشد، وفقط موضوع مالی وسط نبود…
بخشیدن مهریه ام وکل حق وحقوق شرط ضمن طلاق ، که در موقع طلاق باید نصف دارایی همسرم به من میرسید که مبلغ قابل توجهی میشد.
ولی من انموقعه اواخر زندگیمون دیگه با شما استاد قشنگم آشنا شده بودم، و نسبتا هم کمی آگاه شده بودم در مورد قوانین، اینکه هرچی بوده دیگه گذشته، حالا که میدونم قانون چیه، دیگه کرو کشی و دعوا جنگ و مال من و بده وبده وبده نداریم.!!!
باید از نو شروع کنم وبسازم همه چیز رو ، ولی اینبار من وخدا مشارکتی…
خیلی برام سخت بود، تا قبل ازدواج من خونه داشتم داده بودم اجاره، کار داشتم، امتیازات کاری وشغلی وجایگاه خانوادگی واجتماعی خیلی خوبی داشتم، مقدار قابل توجهی پس انداز وسرمایه داشتم ، بیمه داشتم، خلاصه زندگیم همه جوره عالی بود….
ولی حالا وسط یه زندگی بودم، به خاطر تفاوت فرهنگی و تفاوت دیدگاه و تفاوت سطح دارایی، و درک متقابل نداشتن و خیلی از باورها وافکار وگفتار و رفتار اشتباه، به خاطر نداشتن اعتماد به نفس واقعی ودرونی، احساس میکردم هیچ احترامی هیچ توجهی هیچ ارزشی ، بهم داده نمیشه تواون زندگی و فقط نقش مادر وپرستار رو برای اون شخص و فرزندش دارم، واز این طرف خودم وفرزندم شدیدا تحت فشار بودیم…
ترسهام خیلی زیاد بود، 3 سال بود که با متاهل شدنم دیگه شغل ودرآمدی نداشتم، بیمه ای نداشتم، سرمایه ام رو همینطور خورد خورد استفاده کرده بودم به خاطر اینکه پسرم زیر منت اون شخص نباشه…
خلاصه دیگه خودتون میدونید باورهای اشتباه، اگاه نبودن از قوانین جهان هستی ونشناختن خود وخداوند چقدر می تونه یه ادم رو نابود کنه…
ولی به لطف الله مهربان، خدا درخواست ها ودعاهای منو مثل همیشه شنید وطبق یه برنامه ریزی که در ظاهر فقط تضاد بود وتضاد…
منو وارد این مسیر پر خیر وبرکت کرد…
جائیکه دیگه نمی تونستم بگم طرف مقابلم، دیگری، خانواده وجامع وشرایط و تقدیر و خدا ….مقصر هستند.
تنها کاری که باید میکردم این بود که گفتم مینا 38 سال با کله خودت و خانوادت و ده تا مثل خودت پیش رفتی، حالا با یه نفر به اسم سیدحسین عباسمنش آشنا شدی، که داری می بینی هزاران نفر ازش آموختند وزندگیشون خوب شده، شرایطشون عالی شده، حرفهاشم که عطر خدارو داره ومیاد قشنگ میشینه وسط قلبت، پس به حرفش گوش کن هرچی بادا باد…
باید تصمیم مهمی میگرفتم، باید اعراض میکردم از جنک ودعوا و ….
باید اجازه میدادم خداوند زندگیم رو تحت مراقبت خودش پیش ببره….
باید بیشتر سکوت میکردم..
باید از عجله ودودلی دست برمیداشتم..
باید تمرکزم رو آگاهانه میذاشتم روی اونچه که واقعییت داره واصل هست….
باید زندگیم واموراتم رو با خداوند به صورت شراکتی وقدم به قدم وروز به روز پیش میبردم…
باید مسئولیت صد درصد زندگیم رو وانچه که انجام میدم و میگم رو میپذیرفتم…
از خداوند هدایت خواستم، گفتم خدایا داری می بینی من هرکاری کردم که سازش کنم ولی نشد که نشد حالا بگو چیکار کنم؟
نیت کردم رفتم سراغ قرآن..
الله واکبر الله اکبر الله اکبر به خدا شنوا وبینا وتوانا ونزدیک بودن خداوند….
اگر زنی نشانههای ناسازگاری یا بیمهری در شوهرش ببیند، بد نیست که با کوتاهآمدن از بعضی حقوق خود، با شوهرش بهخوبی سازش کند؛ چونکه بههرحال، صلح بهتر از اختلاف است. بماند که خودخواهی و تنگنظری در وجودِ انسانها، مانع گذشت و بزرگواریشان میشود! البته اگر با بانوانتان خوشرفتاری کنید و مراقب رفتارتان باشید، خدا از این رفتارتان آگاه است. (١٢٨)
داشتم از تعجب دیوانه میشدم، چقدر پیام واضح وهدایت واضحی بود!! الله اکبر…
چندساعت توی حال وهوای معنوی خاصی بودم اون شب، گفتم اوکی خدا شما میگی از قسمتی از حق وحقوقم بگذرم، که اختلاف تموم بشه، شما خودت جواب این رفتار وبخشش رو می بینی، پس انجامش میدم…
میرم مهریه و تمام حق وحقوم رو می بخشم…
خوابیدم صبح شد، تا چشم باز کردم نجواها شروع شد..
احمق نباش، چرا باید تو از حقت بگذری؟
چرا اون آدم که مسبب این اختلافات ومشکلات هست حقتو بالا بکشه با این همه مال واموال دارایی ، بعد بره باز برای بار سوم زن بگیره، باز ازدواج کنه یکی دیگه رو بدبخت کنه؟
چرا تو میخوای کوتاه بیای که اون فک کنه کم آوردی ،خسته شدی، پس حق با اون بوده بعد به ریشت بخنده!!!
حرف خانوادت چی؟
حالا که برگشتی شهر خودت، اینجا کار کمه، پول کمه، دیگه مثل تهران نیست که سری کار پیدا کنی سری به درآمد برسی….
شیطان در گوشم انقدر گفت وگفت، که پاشدم اومدم سایت وتمرکز کردم روی فایلهای سفر به دور امریکا وزندگی دربهشت وفایلهای توحیدی و…
دوباره آروم شدم، دوباره مراقبه کردم، دوباره از خدا خواستم برام نشونه بفرسته که آیا همه چیز رو ببخشم وجدا بشم؟
که برای بار دوم هم همین ایه جلو چشمم باز شد.
دیگه قلبم قرص ومحکم شد….
انگار ایمان واطمینان خیلی بزرگی کل وجودم رو پر کرده بود….
رفتم تهران، دفتر خونه همه چیز رو بخشیدم، ثبت با سند برابر وتمام…
برگشتم تو خونه ی کسیکه تا چند روز قبلش، ازش متنفر بودم، وتا یکماه قبلش دلم میخواست تفنگ داشتم و میکشتمش….
یکماه نشد که پیامهای دادگاه شروع شد، رفته بود با همون برگه درخواست طلاق داده بود…
خیلی خیلی کنترل ذهن برام سخت بود، خانواده همش سرزنش میکردند ، نجواها میومد، وسط سال بود نمیدونستم چطور حالا بعد انجام طلاق باید خونه رو از مستاجر که یه زن پیر بود 8 سال توی خونم بود خالی میکردم که با پسرم برم خونه خودم زندگی کنم…
خونه ام یه خوابه بود وبرام خیلی سخت بود برم تو یه خونه کوچیک ونیاز به نقاشی وبازسازی هم داشت…
اولین کاری که کردم با خانوادم قطع ارتباط کردم، که از قضاوتها وسرزنشهاشون در امان باشم تا تمرکزم نره سمت منفی ها…
گوشی ها خاموش، خط جدید گرفتم که فقط نتش وصل بشه بیام سایت..
خودم خودم رو آگاههانه تنها کردم…
هدف مشخص بود، باید رهایی، بخشش، آزادی واختیار خدا دادی، اعتقاد وایمان وتوکلم رو در عمل نشون میدادم وبه خودم ثابت میکردم…
از پس اندازی که داشتم واجاره خونه کمی که میگرفتم، زندگیم میگذشت…
از هر فرصتی استفاده میکردم که برم پیاده روی، حالا که بعد 20 سال برگشته بودم به زادگاهم ، به استان زیبای گیلان، شهر رشت، مثل بچه ها برای تجربه ی همه چیز ذوق داشتم…
سفر به دور امریکارو که می دیدم، انگیزه گرفته بودم سفر در شهر رشت وگیلان رو شروع کنم، پیاده یا سواره، تنهایی یا باپسرم یا تورهای گردشگری، فرقی نمی کرد….
هر هفته میرفتم تنهایی سینما….
کاریو که سالها کنار گذاشته بودم ،( نویسندگی وشعر گفتن) رو دوباره شروع کردم…وچندتا کتاب قصه و کتاب موفقییت ورمان نوشتم تو اون تایم….
از همون جا همون خونه شروع کردم، نگفتم خونه ی من نیست ولش کن منکه چندماه دیگه باید از این خونه برم، چرا خونه ی کسی رو که اینجوری نامردی کرده در حقم وزندگیم رو سیاه کرده بهش رسیدگی کنم؟
شیرهای آبی رو که چیکه میکردند تعمیر کردم…
تمام کابینت ها نیاز به ریگلاژ داشتند ردیفشون کردم…
یه بخشی از خونه و راه پله نقاشی میخواست خودم رنگشون کردم…
وخلاصه خیلی سرو وضع خونه رو روبراه کردم..
گفتم بلاخره اون آدم هم شاید امید به زندگی داشته که بعد 38 سال زندگی تو تهران، اومده توی شهر من خونه گرفته که شاید زندگیمون روبراه بشه ونشده حالا..
شروع کردم نوشتن از خوبیها ومثبت های خودش وپسر کوچولوش، و پدر ومادرش و …..تا به خودم کمک کنم تا شادی درونی بیشتری رو تجربه کنم وقلبم پاک بشه از آلودگیها…
شروع کردم اندازه توان به درست کردن کارهای دستی، کار با کناف وصدف روی شیشه و تنگ و بطری و….
با مبالغ خیلی کم تو بازار رشت و به غریبه ها میفروختم…
خلاصه انقدر زندگیم صبح تاشب، پراز کارهای مثبت ومفید بود که کلا از خاطرم رفت که تا چندماه قبل توی زندگیم چه خبر بود و حالا بعدش میخواد چی بشه…
انقدر برام پیامکهای دادگاه مهم نبود که چک نمیکردم بازشون نمیکردم، تا اینکه بعد 8و9 ماه برگه از کلانتری اومد، که از سمت دفتر خونه تهران بود که آقای فلانی شمارو طلاق داده بیاین که مهر طلاق بخوره تو شناسنامتون ….
وبعدش نامه تخلیه خونه اومد دم در…
من جوری شاد وخوشحال بودم، وجوری شبانه روز اشک شوق میریختم از اینکه، چه چیزهای بی ارزشی رو بخشیدم وازشون گذشتم و جدا و دور شدم ازشون…
از همسرم گرفته تا خانوادم و حرف وحدیث مردم و مال واموال و…..
ولی خدااااامو پیدا کردم…..
ولی با خدام بعد سالها آشتی کرده بودم…
که از هر سمتی تکیه میکردم شونه ی خدا بود وبس..
خیلی وقته حال اون سال رو تجربه نکردم، یعنی اون حد از رهایی و شگفتی وایمان وتوکل ویکتاپرستی واقعی رو…
ودر نهایت، خداوند طوری برنامه ریزی کرد، که نه تنها مجبور نشم مستاجرم رو از اون خونه بلند کنم ، بلکه از رزق بی حد وحسابش و عالم غیبش، جوری برام پول جور کرد وهمه چیز دست به دست هم داد که من یه خونه ی ویلایی بزرگ با حیاط بزرگ که پر درخت میوه وگل وگیاه بود رهن کنم، وکلی روزها وشبهای عالی رو اونجا منو پسرم تجربه کنیم و بعد شروع کار جدیدمو ….
فروش خونه ی یک خوابه و تبدیل شدنش به یه خونه ی نوساز دوخوابه و….
چاپ 3 تا از کتابهام …در حالیکه صوتی کردنشون، طراحی ونقاشی صفحه هاتشم خودم انجام داده بودم…
همه ی اینها در کمتر از 2 سال صورت گرفت…
آیا من انجامش دادم؟
آیا با سخت کار کردنم می تونستم انقدر ورودی مالی داشته باشم؟
ایا من می تونستم کسانی رو پیدا کنم که هم توی شغلم بهم کمک کنند وهم رزق بهم برسونند؟
آیا من اصلا عقلم به اون چیزها واون ایده ها و پیدا کردن اون آدمها و درست کردن همه چیز به اون زیبایی میرسید؟ نه هرگز…
من فقط سرسوزن ایمان نشون داده بودم
فقط سرسوزن توکل کرده بودم
من فقط دست از شرک برداشته بودم
من فقط دست از گفتگوها ورفتارهای باطلم برداشته بودم…
من فقط سر سوزن تسلیم اونکه قدرت تمام جهان در دستان پرمهرش هست شده بودم…
اما کسانی که در برابر سختیها استقامت میورزند و بهشکرانۀ نعمتها کارهای خوب میکنند، آمرزش و پاداشی بزرگ در انتظارشان است. (١١)
امروز آرزو کردم با تمام وجودم، که در تمام عمرم بتونم هر روز وهمیشه، مثل اون دوران، صبور، شاکر، متواضع با ایمان ومتوکل ویکتاپرست باشم.اگرچه صد درجه بهتر شدم، واز همه نظر در جایگاه خوبی هستم خصوصا در جایگاه ایمان وتقوا وعمل صالح، ولی میخوام هزاران درجه توی معنوییت ونزدیکی به خدا وعمل صالح ودرستی وراستی وایمان ویکتاپرستی بالاتر برم…ان شالله به لطف خودش
تا پاداشش که رهایی ،آسودگی، شادی، ارامش وحس رضایت وخوشبختی بیشتر هست رو، هر روز در زندگیم بیشتر وبیشتر تجربه کنم.آمین
استاد قشنگم میدونم چه من دعا کنم چه نکنم، خداوند پاداشهای بیشماری هم در این دنیا وهم در اون دنیا نصیبتون میکنه، چون میدونه چطور با آموزش توحید ویکتاپرستی، هزاران نفر رو اوردید به مسیر صراط مستقیم…ولی من هر بار باز از خدا میخوام …که
خیر دنیا وآخرت نصیبتون باشه هر لحظه وهمیشه، دوستتون دارم
۱- برای همسو بودن با طبیعت باید ببخشی. چونکه طبیعت بخشندس. چون از خود خداس، ما هم از خود خداییم پس برای هماهنگ شدن با انرژی هستی بخش، باید بخشنده شویم.
۲- عدم وابستگی به خواسته ها و داشته ها و رها بودن، رمز ورود خواسته ها به زندگیمونه، ودر واقع همون اصل نچسبیدن به خواسته ها چرا که وقتی به خواسته ای میچسبیم، انرژی های خوبی به کائنات ارسال نمیکنیم، ارتعاش چسبیدن به خواسته، از نوع نگرانی و ترس و باور به کمبوده و در نتیجه چون فرکانس خوبی نداره پس قطعا باعث دور شدن خواسته ها میشه. چون قانون اینه: احساس خوب= اتفاقات خوب، احساس بد= اتفاقات بد. حس نگرانی و ترس و کمبود احساس بسیار بدی ایجاد میکنه پس نباید توقع داشت که خواسته وارد زندگی شه چون ارتعاش رسیدن به خواسته ارتعاش شادی و خوشحالیه، ارتعاش سپاسگزاری و حال خوشه پس این دو ارتعاش کاملا جدا از هم هستن و ما با خواسته هم فرکانس نمیشیم.
۳- چون همه چیز در جهان از انرژیه، و انرژی شکل ساکن و رکود نداره ماهم برای اینکه بخایم انرژی در زندگیمون جریان پیدا کنه باید ببخشیمش تا جاری بشه. مثل بخشش پول به نیازمند که باعث جاری شدن ثروت میشه پس ما هماهنگ میشیم با این انرژی و درنتیجه ثروت دوباره وارد زندگیمون میشه.
۴- قانون فرکانس و مدار ها. هرچی که ارسال کنیم همون رو دریافت میکنیم. چون جهان مانند اینه عمل میکنه و بازتاب انرژی هامون به خودمون برمیگرده. وقتی عشق میبخشیم وقتی ثروت میبخشیم وقتی کمکی به کسی میکنیم ارتعاشش رو داریم ارسال میکنیم پس دیر یا زود اینه جهان هستی بازتابش رو بهمون برمیگردونه.
۵- بخشش هم مراحل تکاملی داره. از اول کار نیایم خودمون رو با کارهای سخت و بخشیدن های سنگین آزار و اذیت کنیم. باید اول از حد خودمون شروع کنیم مثل یه لبخند ساده به یه رهگذر، مثل پختن شام خوشمزه برای عزیزانت مثل خرید هدیه کوچک برای یه دوست مثل بازی با کودکی که ازت درخواست کرده باهاش بازی کنی یا براش نقاشی بکشی مثل یه لیوات اب دادن به کسی که تشنه هست و….
از قدم های کوچیک شروع کن تا روحت با همین قدم های کوچیک رشد کنه تا آمادگی بخشش های بزرگتر رو داشته باشه.
۶- با تمام هستی دوست باش و آسیبی به طبیعت و موجودات نزن. چون اون ها هم در پی هدفی به دنیا اومدن و دارن تکامل خودشون رو طی میکنن. پس چرخه طبیعت رو که خودت هم بهش متصلی بهم نزن.
۷- خداوند عاشق خدمت کردن به مخلوقاتشه، پس توهم خدمت کن و این خصلت رو در خودت به وجود بیار تا خدایی تر شوی❤
این فایل خیلی به من ارامش میده و حقیقت وجودی ام رو احساس میکنم. این فایل در مورد قانون جهان صحبت میکنه و میگه تو همون چیزی رو از جهان میگیری که به جهان میدی. موج بد بدی نتیجه بد میگیری موج خوب بدی نتیجه خوب میگیری و زندگی ما بازتاب موجی هست که به حهان میدهیم. رهاااا کن تا رهااا کند و بخشنده شووو تا بخشنده شود و خدمت کن تا به خدمت تو دربیاید.. این یعنی همون جمله که من میبخشم به جهان برای جریان نعمت و ثروت در زندگیم نه اینکه بخوام کسی رو تغییر بدم با سرنوشتش رو بتونم من عوض کنم. من در کمک کردن به دیگران ناتوانم و کمک و خدمت میکنم برای خودم. من به هیچ کس نمیتونم ظلم کنم و اگر خطایی کنم به خودم برمیگرده و البته خدا از بسیاری از اعمال بد میگذره. نفس میخواهد بگیرد و پس ندهد و مرتب میگوید بده بده و تو تا رها نکنی و وابسته نشوی نمیتوانی بگیری مثل نفس که تا رها نمیکنی نمیتوانی دریافت کنی. دهنده باش تا در تو جاری شود. فقط به جای اینکه دنبال منافع خودت باشی بگو چطور میتوانم خدمت کنم؟ (جمله ای هست که میگه ما برای خدمت به مردم خلق شدیم و مگر ما کاری غیر از خدمت به خلق داریم؟ این نوع تفکر غلط هست و کسی که این حرف رو میزنه یا هنوز درست خدمت نکرده تا بلا سرش بیاد یا قانون رو درک نکرده که ما دستمون برای تغییر دیگران کوتاهه ما نمیتونیم سرنوشت کسی رو تغییر بدیم اگر خدمت به این معنا باشه، اگر ما کسی رو که خودش نمیخواد تغییر کنه رو بخوایم دستش رو بگیریم هم به خودمون ضربه زدیم و هم به اون.) خدمت یعنی من بدون اینکه دنبال منافعم باشم (باعشق و تمایل) میبخشم و خدمت میکنم چون در خقیقت با این کار به خودم کمک میکنم. جهان به خدمتم در می اید. و این نیست که بگم خدمت میکنم که فقط به خودم برگرده و به تو برنگرده نه، من میدونم که نمیتونم به تو کمک کنم و تو نتیجه باورهای خودت رو میگیری و من کمک میکنم با باوری که دارم و خیرش به خودم برمیگرده و نتیجه کمک من به تو به باورهای خودت بستگی داره. پس دهنده باش تا در تو جاری شود، با هر کمکی که میکنم صدها برابرش به خودم برمیگرده و نتیجه کمک من برای دیگری بستگی داره به باور خودش و من به هیچ کسی نه میتونم ظلم کنم و نه کمک. هر کسی نتیجه باور خودش رو میگیره و این نهایت عدالت هست. و نه کسی به من میتونه کمک کنه و نه ظلم چون منم نتیجه باور خودم رو میگیرم.
چقدرررراین جمله ها گره گشایی کرد از درک من از این ویس ، چون چندین و چند بار گوشش داده بودم ، اما تناقضات برام آشکار بود . ولی شما با این جمله که ما قادر به تغییر کسی نیستیم و هر کمکی میکنیم برای اینه که نتیجه ش به ما برگرده این تناقض رو برطرف کردین .
و هم اونجا که گفتین نتیجه کمک من برای فرد مقابل بستگی به خودش داره چون دنیای او رو هم باورهاش میسازه، باز یک تناقض احتمالی دیگه مرتفع شد .
داشتم کتاب 21 قانون مولانا رو میخوندم. و یه لحظه یه نوتیفیکیشن روی گوشی دیدم که نوشته بود «توحید عملی». رفتم توی فولدر فایلهای اجرای توحید در عمل و دیدم نوبت فایل «تسلیم بودن در برابر خداوند» هست که گوش بدم.
هر چقدر بگم این فایل بینظیر و فوق العاده ست کم گفتم. و چقدر توی شرایط حساس آگاهی های این فایل به یادم اومده و کمکم کرده آرامش داشته باشم و توی مسیر متعهد بمونم.
بی اختیار از شنیدن فایل احساس خوشبختی بی قید و شرط میکردم. احساس بی نیازی، احساس نورانیت و باز شدن قلب…
یه حسی بهم گفت بزن روی نشانه روزانه ، بزن روی نشانه روزانه… گفتم الان وقتش نیست ولی اون حسه دوباره بهم گفت ، گفتم چه کاریه مقاومت میکنم، خب بزن دیگه ، کتک که نمیخوری…
و این فایل قسمت 7 آرامش در پرتو آگاهی باز شد.
و چقدر جالب بود برام که فایل در مورد بخشش بود. اینکه بخشنده باشیم تا جهان بهمون بیشتر ببخشه.
میخوام یه نکته از کتاب 21 قانون مولانا رو اینجا براتون بنویسم.
(نظام الهی کسانی را پاداش میدهد که به نور ، به روشنایی، و به رشد ، کمک میکنند. تنها راه دعوت چیزی که به آن نیاز داری این است که همان را با سخاوت به دیگران ببخشی)
برام جالب بود ارتباط مستقیم بین مطلبی که توی کتاب خوندم و فایل نشانه روزانه. و راستشو بخواین هنوز هم از این همزمانی ها شگفت زده میشم و برام جالبه ، ولی بازم به خودم میگم اگر جز این بود باید تعجب کرد. مگه نه اینه که ما در هر لحظه داریم هدایت میشیم ، در هر لحظه اجابت میشیم ؛ مگر نه اینه که خداوند ما رو لایق هم صحبتی با خودش قرار داده؟ مگر نه اینه که اجابت کردن و هدایت کردن بندگان رو بر خودش واجب کرده؟ مگر نه اینه که توی کتاب آسمانی بارها و بارها انسان رو به سوی نور خودش دعوت کرده؟
«حق تعالی گر سماوات آفرید ؛ از برای رفع حاجات آفرید»
«هر کجا دردی دوا آنجا رود ؛ هر کجا فقری نوا آنجا رود»
هر کجا مشکل جواب آنجا رود ؛ هر کجا کشتی ست آب آنجا رود»
«آب کم جو ، تشنگی آور بدست ؛ تا بجوشد آب از بالا و پست»
«دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا»
در پناه رب العالمین همواره شاد و سلامت و موفق باشید.
میخوام من هم بنویسم ولی نمیدونم به کلام میگنجد یا نه
راسش نمیدونم چطور شروع کنم و چجور پیش ببرم ولی حس میکنم باید بنویسم
دارم اگاهانه روی دوره ثروت 1 کار میکنم جلسه اول گوش کردم یه جاهایی الهاماتی اومد پرانتز باز کردم و درک خودم نوشتم
و اول شروع تعهد کردم که 6 ماه بمباران کنم افکارم
چون یکی از هدایتها این بود
که زهرا یادته میخواستی زیان المانی یاد بگیری تو با همون ده دقیقه روزانه داشتی رشد میکردی
و اگه ادامه میدادی در مدت کمتر مسلط تر میتونستی صحبت کنی
درسته که یه بازه زمانی لازمه که هر بار مرور کنی ولی دیگه یاد گیری و صحبت کردن اگه خودت بمباران میکردی با کتاب و بازی و فیلم المانی حتمااا سرعت بیشتر میشد یک شبه نمیشد دو شبه هم نمیشد ولی بعد 4 5 6 ماه مطمئنن میتونسی از یه مکالمه خوبی لذت ببری
به هر حال با این الهام تعهد نوشتم و گفتم خوب
من روزی یه فایل میبینم و اون روز کامل میزارم واسه خوندن کامنتای اون جلسه
استاد گفتن به محض شروع نشونه میبینی ضعیفه ولی نشونه واقعیه و ادامه بده
بعد نمیدونم چی شد یهو دلم خواست وسط کامنت خوندن دنبال نشونه خدا باشم گفتم شروع کردم دیگه نشونه کجاست
قلبم گفت چه نشونه ای بهتر از نشونه سایت بزار اینو بزنم
زدم و کلید واژه ها و خود عنوان واسم بینظیر بود گفتم یا خداا اگاهی در پرتو الهی اونم 7
کلید واژه ها فراوانی را باور کن
گفتم خدایا نشونه رو دیدم ولی اخه چطور از کجا میدونستی من الان بعد از خوندن کامنت اونجا دلم میخواد بیام نشونه رو بزنم و این همه اتفاق معجزه ای از دید خودم رقم بخوره
یهو یه دری از اگاهی به روم باز شد
همه اینا رو نوشتم که بشه مقدمه این قسمتی که به کلام و تصویر سازی واسم سخته
“همه سوالهایی که میدانی و سوالهایی که نمیدانی رو خدا میدونه و جواب همه رو میدونه همه این فرضیه ها همه ی زهرا ها با تمام این سوالا و قدمها و هر مسیری که ممکنه بخوای بری از قبل تو جهان هست انگاری یه عالمه زهرا با یه عالمه تصمیم هایی که میخواد بگیره وجود داره و من این لحظه بعد از انتخاب هرکدوم اونو میتونم تجربه کنم
فکر کنم از فیزیک کوانتون راحتتر بشه کمک گرفت واسه درکش
همه این مسیر ها وجود داره و این منم که انتخاب میکنم کدوم میخوام
واسه همینه خدا عق کله منبعه وقتی اینهمه چیز تونسته دقیق طراحی کنه پس لایقه که خدا باشه و من بنده و انتخاب کننده
“
واقعنی خیلی سخته به قلم اوردن اون درک
حالا برگردم به ادامه اون الهام اول که گفت بزن رو نشانه
بعد این همه اگاهی رفتم یه ابی چیزی بخورم و برگردم به این صفحه تو مسیر رفت و اومد واضح شنیدم صفحه دوم کامنت برتر برو بخون
گفتم باشه ولی مگه اونجا چه خبره
که دیدم کامنت اولی شما هستین
تاریخش دیدم
ا واسه امساله
فهمیدم شما هم نشونه ای اومدین و رد پا گذاشتین
منم تصمیم گرفتم اینجا تو جواب کامنت شما اینارو بنویسم.
ممنوونم که کامنت گذاشتین برام خیلی جذاب بود برای این که یاد آری شد که چه کامنتی گذاشتم و کاملا درونی بوده و ووقتی خونمش انگار من نبودم که نوشتم اونارو و یاد اون روز افتادم که چقدر حس فوق العاده ای داشتم
حتی یه تلنگر بود برام
یعنی شما فقط یه تشکر کردی ام این پشت برای من یه تلنگر هم داشت که بهم داره میگه ببن محمد اون موقعه خیلی تمرکزت بیشتر و بود روی قوانین و بهونه تراشی کمتری میکردم و امروز صبح که پاشدم اینو خودم توی چند دقیقه تصمیم برای تعهد روی عمل به قانون بیشتر شد ….
اره خلاصه که یه هدیه بود این کامنت شما برای خودم و ادامه ی مسیرم
اول صبحی چه لذت بخش بود خوندن این فایل
خدا یعنی طبیعت
خدا یعنی پرنده ی روی درخت
از امروز فکر کن از سیاره ای دیگره امده ای به زمین
پس برو پیاده روی کن
برو توی خیابون ها و یک جور دیگر به همه چیز نگاه کن
جوری نگاه کن که انگار اولین بار است درخت میبینی اسمان میبینی و لذت ببر
خدا همه ی این ها را به جانشین خودش در زمین هدیه داده است خدایا شکرت?????
بنام خداوند بخشنده و مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم و همه دوستان
چندروزی هست که تصمیم گرفته بودم که
پول دوره قانون سلامتی را به همسرم هدیه بدهم
تا ایشون بتونه این دوره را بخره
واستفاده کنه
ولی ی کوچلو دو دل بودم
الان اومدم تو سایت و زدم روی نشانه ام
و این فایل اومد و مطمئن شدم که این کارو باید انجام بدم
فهمیدم که باید بخشنده باشم تا جهان هم برایم ببخشد
فهمیدم باید ببخشم تا خداوند هم برام ببخشد
خدا را بابت این آگاهی بی نهایت سپاسگزارم
در پناه حق شاد سلامت و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید
سلام امروز 18 فروردین سال 1399
دنبال فایل بخشش وعفومیگشتم تانظرموبنویسم امادیدم چندان نظرم به این فایل هم بی ربط نیست
چندروزی درگیرقانون عفوشدم وامشب به یه روش خیلی فوق العاده رسیدم میخام که بنویسمش تاهم خودم یادم نره و بگم که اینکارتموم نشده
وهم بقیه اگه خاستن استفاده کنن
امشب من تصویری ساختم من یه رستوران دیدم ووقتی رفتم داخلش همه جاتاریک بود ادماروی صندلی هاومیزهانشسته بودن ولی درتاریکی ومن دستم یه دسته گل سفید بود..
درمرکزاین رستوران یه میزروشن بود وشخصی پای اون میزبودکه این چندروزتصمیم گرفته بودم ببخشمش چون فهمیدم تانبخشم نمیتونم رهاکنم.. رفتم وسرمیزنشستم.بهش سلام کردم ولبخندزدم. . باهاش حرف زدم.. بهش گفتم میبخشمش چون میخام رهابشم وازادچون میخام زندگی کنم ولذت ببرم وچون…. چیزایی که قبلن نوشته بودم ودلایلی که برای بخشش اون داشتم رومرورکردم… بعدبلندشدم دراغوشش گرفتم ودستاشوفشردم وبهش یه گل سفیددادم گفت این چیه ومن گفتم این عشق منه. این ارزوی منه برای تو.. برای خوشبختی ات… حالاازاینجابروچون میخام رهات کنم.. چون میخام ازادبشم چون میخام زندگی کنم چون جای تورونیازدارم تاخداروبیارم اینجا…
اون بهم نگاه کردو برام دست تکون داد و ازدررفت بیرون..
به رستوران نگاه کردم دیدم چقدرقسمت های دیگش تاریکه… وفهمیدم که خیلی کاردارم وبایدسرتک تک این میزابشینم و باید همشونو نوارنی کنم..
همینطورکه داشتم فک میکردم ونگاه میکردم خدااومدوتوصندلی روبروم نشست عجیب بودچون شبیه من بود.. چون انگارخودم بودم.. وبهم گفت داری برای من جابازمیکنی… بهم گفت وقتی بتونی همه این میزاروروشن کنی میتونیم باهم خوش بگذرونیم وبریم اشپزخونه وکلی چیزای خوشمزه درست کنیم.. . بهم گفت تااونموقع من اینجاهستم اما.. نمیتونم خیلی حضورپیداکنم…گاهی منومیبینی.. گاهی کنارت میشینم.. اما کاملا حضورنخواهم داشت… چون اول باید همه جانورانی بشه تابتونی منوببینی دست توئه که این میزاروروشن کنی..چون اینجاقلبته… واین ادماتواین تاریکی هانشستن… این ادم هاواین تاریکی هاقلبتو سنگین کرده وتوبخاطرشون دردمیکشی… بایداول بتونی اینجاهاروخالی کنی وهمروروشن.. اونوخت منومیبینی که توی اشپزخونه دارم برات چیزای عالی ای اماده میکنم… منتظرم
سلام ورحمت خدا بر شما باد
چه تصویر سازی فوق العاده یی
من واقعا لذت بردم
واقعا چه همینطور هست وباید ببخشیم تا رها شویم تا آزاد شویم
آفرین بر شما و این تصویر سازی فوق العاده تان
ممنونتان بابت اینکه اینجا تصویر سازی تان را با ما شریک ساختید
واقعا لذت بدم
سلام
این جهان بده بستان است می دهیم و می گیریم
یک دم و یک بازدم
یک عمل و یک بازدم
همیشه ما جواب میگیریم جواب همان چیزی را که فرستاده ایم
رها کن تا به سوی آید
دور می شوی و آن نزدیک می شود
شعار امروزم رهایی بود خدایا شکرت
از دست می دهی و به دست می آوری پس می بخشی و می ستانی
به خاک آب می دهی و او هم به تو برگهای شادمی دهد
تو به روحت آرامش می دهی او هم به تو سلامت می دهد
جاری باش تا به سوی توبهترینها می آید
خدمت می کنی و پول به سمتت می آید
ارزش می آفرینی وارزشمند می شوی
بزرگی می کنی بزرگترین ها به سمت تو می آیند
گل می دهی و خوبی می گیری
نگاه می کنی با مثبتی و نگاهت می کند با مهربانی
خدا خیلی عالی است خدا بینظیر است
هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک بد کنی
فکرهای خوب نتایج خوب برای تو می آورد
سوار تاب می شوی می رود و بر میگردد
زندگی هم همین است به اندازه ای که می دهی به تو هم باز می گردد
Just do it now
🌺به نام خدایی که منو هدایت کرد به این بهشت 🌺
اول از همه بگم این کامنت رو باید دیروز میذاشتم ولی بنابه دلایلی که در ادامه مینویسم نتونستم.
دیروز کلی برنامه ریزی کرده بودم که برم یه سری کار ها رو انجام بدم ، همه این برنامه ریزی ها هم در صورتی انجام میشد که مشتری برام پیش پرداخت رو واریز کنه.
یعنی دیروز انقد من منتطر این واریزی بودم که اصلا کل زندگی رو فراموش کرده بودم و فقط میگفتم این پولو بزنه برم فلان کارو بکنم ، برم اونجا فلان چیزو بگیرم ، و …
حالا مشتری هم خودش گفته بود که واریز میکنه ولی دیگه نریخت خلاصه.
بعد آقا منم اعصابم خورد شده بود و یه لحظه با خودم گفتم ولش کن اصلا ، روزمو خراب کردم برای یه مشتری ، بزار کارای دیگمو انجام بدم.
آقا اومدم فایل گوش کنم دیدم تمرکز ندارم ، اومدم زندگی در بهشت ببینم ، متوجه شدم اصلا نمیتونم ذهنمو کنترل کنم ، خلاصه که آقا اونجا بود که فهمیدم چه گافی دادم.
گفتم بیام کامنت بزارم ، فایلو گوش کردم یکم اروم شدم ، دوباره گوش کردم بهتر شدم ، ولی احساس میکردم بازم اونقد اوکی نیستم که بیام بنویسم فقط دوست داشتم فایلو گوش کنم ، چند بار گوش کردم ، همین جوری که دراز کشیده بودم داشتم فکر میکردم که من جوری چسبیدم به این مشتری که انگار این آدم روزی رسونه ، جوری چسبیدم به این مشتری که انگار دیگه مشتری نیس ، آقا همون لحظه تو آرامشی که از این فکر بهم دست داد تصمیم گرفتم کلا بیخیال همه چی بشم.
تو حالتی بودم که احساس کردم بهترین راه حل اینه که بخوابم و این فرکانسو قطع کنم.
تصمیم گرفتم که کلا بیخیال همه چی بشم ، بیخیال مشتری ، پول ، کار ، همه چی.
کلا از همه چی رها شدم ، خیلی حس باحالی بهم دست داد ، نسیم خنکی که از در میومد و از پنجره میرفت رو داشتم لمس میکردم روی پوستم ، صدای استاد تو گوشم میپیچید و میگفت دهنده باش تا طبیعت در تو جاری شود ، رها کن و…
منم تو ذهنم میگفتم همه چیو رها کردم ، هیچی دیگه برام مهم نیس جز این لحظه که دارم تجربش میکنم.
آروم آروم خوابم برد ، صبح خیلی سرحال از خواب بیدار شدم و دیدم مشتری پیام بهم داده ساعت چند میای کار منو استارت بزنی.
منم بهش پیام دادم گفتم من کار نمیکنم ، کارتونو بدین به یه نفر دیگه.
و اصلا هم واقعا به فکر پولش و برنامه ریزی که برای پولش کردم نبودم ، کلا رها و رها بودم.
بعد پرسید چی شده ، منم بهش داستانو گفتم.
خلاصه که معذرت خواهی کرد و به جای اینکه ۵۰-۶۰ درصد مبلغو بهم پیش پرداخت بده ، ۸۰ درصدشو برام واریز کرد.
حس جالبی داشت ، واقعا مفهوم رهایی و نچسبیدن به خواسته دوباره برام زنده شد و تجربه کردمش.
یه چیز دیگه هم که بعد از رهایی اتفاق افتاد این بود که من تو کامنت های قبلیم هم گفتم که پدرم بیمار شده و دلیل بیماریش هم به نظر من پیگیری شدید اخبار و تلویزیونه.
آقا من یکی دوبار بهش گفتم خاموش کن انقد نبین ، گوش نکرد و میگفت بیکارم میخوام سرگرم شم.
دیگه دیدم گوش نکرد و گفتم ولش کن به من چه اصلا ، من که تو اون خونه نیستم ، بزار هر کاری میکنه بکنه ، هر کی بخواد راه بهتری رو بره هدایت میشه ، من که نمیتونم بقیه رو هدایت کنم.
خلاصه این گذشت و امروز که فقط چند روز از اون اتفاق میگذره ، مادرم بهم خبر داد که تلویزیون سوخته و بابام نمیتونه اخبار ببینه 😂
بابام هم مثل اینکه گفته دیگه حوصله ی تلویزیونو ندارم ، بزار همینجوری خراب بمونه.
اینم خیلی خبر خوبی بود برام 😉
☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️
اینم از کامنتی که دیروز باید مینوشتم ولی امروز نوشتم.
یکی از بهترین راه هایی هم که میشه فرکانس بد رو قطع کرد خوابه ، بخوابید به هیچی هم فکر نکنید ، همه چی خودش درست میشه.
🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃
از خدا میخوام بهمون کمک کنه تا در مسیر درست باشیم.
از خدا میخوام هممونو به راه راست هدایت کنه.
از خدا میخوام بهمون سلامتی و موفقیت و خوشبختی و ثروت و شادی و لذت و هر چی که خوبه بده.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به تک تک دوستانم
( برای سه روز آینده)
ذهن خود را از هر آنچه که خدایی نیست پاک کن و کلام خود را، و رفتار خود را …
زمانی را برای آرامش بگذار، بگذار انرژیهای پاک جهان در تو جاری شوند و از کارمای بد پاک ات کنند.
زمانی را برای خدمت بگذار، خدمت، نفس تو را به سکوت وا میدارد و کارمای بد را از تو پاک میکند.
فقط برای سه روز زندگیات را بازتاب انرژیهایی ببین که خود به طبیعت داده ای، و انرژیهایی که خود با پندار و گفتار و کردارت جذب کرده ای
با بیان این نکته برای اطرافیان، آن را در ذهن خود پایدار کن و بخشنده شو تا طبیعت در تو جاری شود.
نزدیکترین رهایی به معنای واقعی ، عشق بلاعوض، وبخشش واقعی رو حدودا 4 سال پیش تجربه کردم.
زمانیکه همه کاری کردم تا ازدواج دومم که زندگیم رو نجات بدم ولی نشد که نشد، وحتی برای بیرون اومدن از اون زندگی هم باید بهای زیادی پرداخت میکردم.
بهاش، شاید در نگاه همه مادی به نظر میرسد.ولی برای من امر بزرگی محسوب میشد، وفقط موضوع مالی وسط نبود…
بخشیدن مهریه ام وکل حق وحقوق شرط ضمن طلاق ، که در موقع طلاق باید نصف دارایی همسرم به من میرسید که مبلغ قابل توجهی میشد.
ولی من انموقعه اواخر زندگیمون دیگه با شما استاد قشنگم آشنا شده بودم، و نسبتا هم کمی آگاه شده بودم در مورد قوانین، اینکه هرچی بوده دیگه گذشته، حالا که میدونم قانون چیه، دیگه کرو کشی و دعوا جنگ و مال من و بده وبده وبده نداریم.!!!
باید از نو شروع کنم وبسازم همه چیز رو ، ولی اینبار من وخدا مشارکتی…
خیلی برام سخت بود، تا قبل ازدواج من خونه داشتم داده بودم اجاره، کار داشتم، امتیازات کاری وشغلی وجایگاه خانوادگی واجتماعی خیلی خوبی داشتم، مقدار قابل توجهی پس انداز وسرمایه داشتم ، بیمه داشتم، خلاصه زندگیم همه جوره عالی بود….
ولی حالا وسط یه زندگی بودم، به خاطر تفاوت فرهنگی و تفاوت دیدگاه و تفاوت سطح دارایی، و درک متقابل نداشتن و خیلی از باورها وافکار وگفتار و رفتار اشتباه، به خاطر نداشتن اعتماد به نفس واقعی ودرونی، احساس میکردم هیچ احترامی هیچ توجهی هیچ ارزشی ، بهم داده نمیشه تواون زندگی و فقط نقش مادر وپرستار رو برای اون شخص و فرزندش دارم، واز این طرف خودم وفرزندم شدیدا تحت فشار بودیم…
ترسهام خیلی زیاد بود، 3 سال بود که با متاهل شدنم دیگه شغل ودرآمدی نداشتم، بیمه ای نداشتم، سرمایه ام رو همینطور خورد خورد استفاده کرده بودم به خاطر اینکه پسرم زیر منت اون شخص نباشه…
خلاصه دیگه خودتون میدونید باورهای اشتباه، اگاه نبودن از قوانین جهان هستی ونشناختن خود وخداوند چقدر می تونه یه ادم رو نابود کنه…
ولی به لطف الله مهربان، خدا درخواست ها ودعاهای منو مثل همیشه شنید وطبق یه برنامه ریزی که در ظاهر فقط تضاد بود وتضاد…
منو وارد این مسیر پر خیر وبرکت کرد…
جائیکه دیگه نمی تونستم بگم طرف مقابلم، دیگری، خانواده وجامع وشرایط و تقدیر و خدا ….مقصر هستند.
تنها کاری که باید میکردم این بود که گفتم مینا 38 سال با کله خودت و خانوادت و ده تا مثل خودت پیش رفتی، حالا با یه نفر به اسم سیدحسین عباسمنش آشنا شدی، که داری می بینی هزاران نفر ازش آموختند وزندگیشون خوب شده، شرایطشون عالی شده، حرفهاشم که عطر خدارو داره ومیاد قشنگ میشینه وسط قلبت، پس به حرفش گوش کن هرچی بادا باد…
باید تصمیم مهمی میگرفتم، باید اعراض میکردم از جنک ودعوا و ….
باید اجازه میدادم خداوند زندگیم رو تحت مراقبت خودش پیش ببره….
باید بیشتر سکوت میکردم..
باید از عجله ودودلی دست برمیداشتم..
باید تمرکزم رو آگاهانه میذاشتم روی اونچه که واقعییت داره واصل هست….
باید زندگیم واموراتم رو با خداوند به صورت شراکتی وقدم به قدم وروز به روز پیش میبردم…
باید مسئولیت صد درصد زندگیم رو وانچه که انجام میدم و میگم رو میپذیرفتم…
از خداوند هدایت خواستم، گفتم خدایا داری می بینی من هرکاری کردم که سازش کنم ولی نشد که نشد حالا بگو چیکار کنم؟
نیت کردم رفتم سراغ قرآن..
الله واکبر الله اکبر الله اکبر به خدا شنوا وبینا وتوانا ونزدیک بودن خداوند….
با این آیه حجت رو بر من تمام کرد…
النِّسَآء
وَإِنِ امْرَأَهٌ خَافَتْ مِنْ بَعْلِهَا نُشُوزًا أَوْ إِعْرَاضًا فَلَا جُنَاحَ عَلَیْهِمَا أَنْ یُصْلِحَا بَیْنَهُمَا صُلْحًا ۚ وَالصُّلْحُ خَیْرٌ ۗ وَأُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ ۚ وَإِنْ تُحْسِنُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا(١٢٨)
اگر زنی نشانههای ناسازگاری یا بیمهری در شوهرش ببیند، بد نیست که با کوتاهآمدن از بعضی حقوق خود، با شوهرش بهخوبی سازش کند؛ چونکه بههرحال، صلح بهتر از اختلاف است. بماند که خودخواهی و تنگنظری در وجودِ انسانها، مانع گذشت و بزرگواریشان میشود! البته اگر با بانوانتان خوشرفتاری کنید و مراقب رفتارتان باشید، خدا از این رفتارتان آگاه است. (١٢٨)
داشتم از تعجب دیوانه میشدم، چقدر پیام واضح وهدایت واضحی بود!! الله اکبر…
چندساعت توی حال وهوای معنوی خاصی بودم اون شب، گفتم اوکی خدا شما میگی از قسمتی از حق وحقوقم بگذرم، که اختلاف تموم بشه، شما خودت جواب این رفتار وبخشش رو می بینی، پس انجامش میدم…
میرم مهریه و تمام حق وحقوم رو می بخشم…
خوابیدم صبح شد، تا چشم باز کردم نجواها شروع شد..
احمق نباش، چرا باید تو از حقت بگذری؟
چرا اون آدم که مسبب این اختلافات ومشکلات هست حقتو بالا بکشه با این همه مال واموال دارایی ، بعد بره باز برای بار سوم زن بگیره، باز ازدواج کنه یکی دیگه رو بدبخت کنه؟
چرا تو میخوای کوتاه بیای که اون فک کنه کم آوردی ،خسته شدی، پس حق با اون بوده بعد به ریشت بخنده!!!
حرف خانوادت چی؟
حالا که برگشتی شهر خودت، اینجا کار کمه، پول کمه، دیگه مثل تهران نیست که سری کار پیدا کنی سری به درآمد برسی….
شیطان در گوشم انقدر گفت وگفت، که پاشدم اومدم سایت وتمرکز کردم روی فایلهای سفر به دور امریکا وزندگی دربهشت وفایلهای توحیدی و…
دوباره آروم شدم، دوباره مراقبه کردم، دوباره از خدا خواستم برام نشونه بفرسته که آیا همه چیز رو ببخشم وجدا بشم؟
که برای بار دوم هم همین ایه جلو چشمم باز شد.
دیگه قلبم قرص ومحکم شد….
انگار ایمان واطمینان خیلی بزرگی کل وجودم رو پر کرده بود….
رفتم تهران، دفتر خونه همه چیز رو بخشیدم، ثبت با سند برابر وتمام…
برگشتم تو خونه ی کسیکه تا چند روز قبلش، ازش متنفر بودم، وتا یکماه قبلش دلم میخواست تفنگ داشتم و میکشتمش….
یکماه نشد که پیامهای دادگاه شروع شد، رفته بود با همون برگه درخواست طلاق داده بود…
خیلی خیلی کنترل ذهن برام سخت بود، خانواده همش سرزنش میکردند ، نجواها میومد، وسط سال بود نمیدونستم چطور حالا بعد انجام طلاق باید خونه رو از مستاجر که یه زن پیر بود 8 سال توی خونم بود خالی میکردم که با پسرم برم خونه خودم زندگی کنم…
خونه ام یه خوابه بود وبرام خیلی سخت بود برم تو یه خونه کوچیک ونیاز به نقاشی وبازسازی هم داشت…
اولین کاری که کردم با خانوادم قطع ارتباط کردم، که از قضاوتها وسرزنشهاشون در امان باشم تا تمرکزم نره سمت منفی ها…
گوشی ها خاموش، خط جدید گرفتم که فقط نتش وصل بشه بیام سایت..
خودم خودم رو آگاههانه تنها کردم…
هدف مشخص بود، باید رهایی، بخشش، آزادی واختیار خدا دادی، اعتقاد وایمان وتوکلم رو در عمل نشون میدادم وبه خودم ثابت میکردم…
از پس اندازی که داشتم واجاره خونه کمی که میگرفتم، زندگیم میگذشت…
از هر فرصتی استفاده میکردم که برم پیاده روی، حالا که بعد 20 سال برگشته بودم به زادگاهم ، به استان زیبای گیلان، شهر رشت، مثل بچه ها برای تجربه ی همه چیز ذوق داشتم…
سفر به دور امریکارو که می دیدم، انگیزه گرفته بودم سفر در شهر رشت وگیلان رو شروع کنم، پیاده یا سواره، تنهایی یا باپسرم یا تورهای گردشگری، فرقی نمی کرد….
هر هفته میرفتم تنهایی سینما….
کاریو که سالها کنار گذاشته بودم ،( نویسندگی وشعر گفتن) رو دوباره شروع کردم…وچندتا کتاب قصه و کتاب موفقییت ورمان نوشتم تو اون تایم….
از همون جا همون خونه شروع کردم، نگفتم خونه ی من نیست ولش کن منکه چندماه دیگه باید از این خونه برم، چرا خونه ی کسی رو که اینجوری نامردی کرده در حقم وزندگیم رو سیاه کرده بهش رسیدگی کنم؟
شیرهای آبی رو که چیکه میکردند تعمیر کردم…
تمام کابینت ها نیاز به ریگلاژ داشتند ردیفشون کردم…
یه بخشی از خونه و راه پله نقاشی میخواست خودم رنگشون کردم…
وخلاصه خیلی سرو وضع خونه رو روبراه کردم..
گفتم بلاخره اون آدم هم شاید امید به زندگی داشته که بعد 38 سال زندگی تو تهران، اومده توی شهر من خونه گرفته که شاید زندگیمون روبراه بشه ونشده حالا..
شروع کردم نوشتن از خوبیها ومثبت های خودش وپسر کوچولوش، و پدر ومادرش و …..تا به خودم کمک کنم تا شادی درونی بیشتری رو تجربه کنم وقلبم پاک بشه از آلودگیها…
شروع کردم اندازه توان به درست کردن کارهای دستی، کار با کناف وصدف روی شیشه و تنگ و بطری و….
با مبالغ خیلی کم تو بازار رشت و به غریبه ها میفروختم…
خلاصه انقدر زندگیم صبح تاشب، پراز کارهای مثبت ومفید بود که کلا از خاطرم رفت که تا چندماه قبل توی زندگیم چه خبر بود و حالا بعدش میخواد چی بشه…
انقدر برام پیامکهای دادگاه مهم نبود که چک نمیکردم بازشون نمیکردم، تا اینکه بعد 8و9 ماه برگه از کلانتری اومد، که از سمت دفتر خونه تهران بود که آقای فلانی شمارو طلاق داده بیاین که مهر طلاق بخوره تو شناسنامتون ….
وبعدش نامه تخلیه خونه اومد دم در…
من جوری شاد وخوشحال بودم، وجوری شبانه روز اشک شوق میریختم از اینکه، چه چیزهای بی ارزشی رو بخشیدم وازشون گذشتم و جدا و دور شدم ازشون…
از همسرم گرفته تا خانوادم و حرف وحدیث مردم و مال واموال و…..
ولی خدااااامو پیدا کردم…..
ولی با خدام بعد سالها آشتی کرده بودم…
که از هر سمتی تکیه میکردم شونه ی خدا بود وبس..
خیلی وقته حال اون سال رو تجربه نکردم، یعنی اون حد از رهایی و شگفتی وایمان وتوکل ویکتاپرستی واقعی رو…
ودر نهایت، خداوند طوری برنامه ریزی کرد، که نه تنها مجبور نشم مستاجرم رو از اون خونه بلند کنم ، بلکه از رزق بی حد وحسابش و عالم غیبش، جوری برام پول جور کرد وهمه چیز دست به دست هم داد که من یه خونه ی ویلایی بزرگ با حیاط بزرگ که پر درخت میوه وگل وگیاه بود رهن کنم، وکلی روزها وشبهای عالی رو اونجا منو پسرم تجربه کنیم و بعد شروع کار جدیدمو ….
فروش خونه ی یک خوابه و تبدیل شدنش به یه خونه ی نوساز دوخوابه و….
چاپ 3 تا از کتابهام …در حالیکه صوتی کردنشون، طراحی ونقاشی صفحه هاتشم خودم انجام داده بودم…
همه ی اینها در کمتر از 2 سال صورت گرفت…
آیا من انجامش دادم؟
آیا با سخت کار کردنم می تونستم انقدر ورودی مالی داشته باشم؟
ایا من می تونستم کسانی رو پیدا کنم که هم توی شغلم بهم کمک کنند وهم رزق بهم برسونند؟
آیا من اصلا عقلم به اون چیزها واون ایده ها و پیدا کردن اون آدمها و درست کردن همه چیز به اون زیبایی میرسید؟ نه هرگز…
من فقط سرسوزن ایمان نشون داده بودم
فقط سرسوزن توکل کرده بودم
من فقط دست از شرک برداشته بودم
من فقط دست از گفتگوها ورفتارهای باطلم برداشته بودم…
من فقط سر سوزن تسلیم اونکه قدرت تمام جهان در دستان پرمهرش هست شده بودم…
وتعجبی نداشت که خداوند هم به وعده اش عمل کنه…
خدایی که عدل وانصافش کل جهان رو در برگرفته…
ازش پرسیدم همه اش کار تو بود درسته؟
بهم گفت:…
هُود
إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَأَجْرٌ کَبِیرٌ(١١)
اما کسانی که در برابر سختیها استقامت میورزند و بهشکرانۀ نعمتها کارهای خوب میکنند، آمرزش و پاداشی بزرگ در انتظارشان است. (١١)
امروز آرزو کردم با تمام وجودم، که در تمام عمرم بتونم هر روز وهمیشه، مثل اون دوران، صبور، شاکر، متواضع با ایمان ومتوکل ویکتاپرست باشم.اگرچه صد درجه بهتر شدم، واز همه نظر در جایگاه خوبی هستم خصوصا در جایگاه ایمان وتقوا وعمل صالح، ولی میخوام هزاران درجه توی معنوییت ونزدیکی به خدا وعمل صالح ودرستی وراستی وایمان ویکتاپرستی بالاتر برم…ان شالله به لطف خودش
تا پاداشش که رهایی ،آسودگی، شادی، ارامش وحس رضایت وخوشبختی بیشتر هست رو، هر روز در زندگیم بیشتر وبیشتر تجربه کنم.آمین
استاد قشنگم میدونم چه من دعا کنم چه نکنم، خداوند پاداشهای بیشماری هم در این دنیا وهم در اون دنیا نصیبتون میکنه، چون میدونه چطور با آموزش توحید ویکتاپرستی، هزاران نفر رو اوردید به مسیر صراط مستقیم…ولی من هر بار باز از خدا میخوام …که
خیر دنیا وآخرت نصیبتون باشه هر لحظه وهمیشه، دوستتون دارم
سلام به مینا عزیز
من چند روز که دارم قدم 7 جلسه 3 رو گوش میدم که مربوط به رهایی!
جاهایی تو زندگیم رها کردم،زودتر به خواسته م رسیدم.
رهایی یعنی نبود نگرانی،حال بد و استرس رهایی یعنی ارامش ،ایمان و توکل.
من امروز که زدم روی نشانه برام این فایل امد بعد که امدم شروع
کنم به کامنت خوندن خوردم به کامنت شما و چقدر خوشحال شدم که منم مثل شما باید شروع کنم،دلم رو صاف کنم،دوری کنم از همه،ویژگیهای مثبت رو بنویسم.
خدا حفظتون کنه که کامنت نوشتید.بسیار ممنونم
به نام خداوند بخشنده
یه فایل عالی ارامش بخش همراه با کلی نکته.
درک من از این فایل:
۱- برای همسو بودن با طبیعت باید ببخشی. چونکه طبیعت بخشندس. چون از خود خداس، ما هم از خود خداییم پس برای هماهنگ شدن با انرژی هستی بخش، باید بخشنده شویم.
۲- عدم وابستگی به خواسته ها و داشته ها و رها بودن، رمز ورود خواسته ها به زندگیمونه، ودر واقع همون اصل نچسبیدن به خواسته ها چرا که وقتی به خواسته ای میچسبیم، انرژی های خوبی به کائنات ارسال نمیکنیم، ارتعاش چسبیدن به خواسته، از نوع نگرانی و ترس و باور به کمبوده و در نتیجه چون فرکانس خوبی نداره پس قطعا باعث دور شدن خواسته ها میشه. چون قانون اینه: احساس خوب= اتفاقات خوب، احساس بد= اتفاقات بد. حس نگرانی و ترس و کمبود احساس بسیار بدی ایجاد میکنه پس نباید توقع داشت که خواسته وارد زندگی شه چون ارتعاش رسیدن به خواسته ارتعاش شادی و خوشحالیه، ارتعاش سپاسگزاری و حال خوشه پس این دو ارتعاش کاملا جدا از هم هستن و ما با خواسته هم فرکانس نمیشیم.
۳- چون همه چیز در جهان از انرژیه، و انرژی شکل ساکن و رکود نداره ماهم برای اینکه بخایم انرژی در زندگیمون جریان پیدا کنه باید ببخشیمش تا جاری بشه. مثل بخشش پول به نیازمند که باعث جاری شدن ثروت میشه پس ما هماهنگ میشیم با این انرژی و درنتیجه ثروت دوباره وارد زندگیمون میشه.
۴- قانون فرکانس و مدار ها. هرچی که ارسال کنیم همون رو دریافت میکنیم. چون جهان مانند اینه عمل میکنه و بازتاب انرژی هامون به خودمون برمیگرده. وقتی عشق میبخشیم وقتی ثروت میبخشیم وقتی کمکی به کسی میکنیم ارتعاشش رو داریم ارسال میکنیم پس دیر یا زود اینه جهان هستی بازتابش رو بهمون برمیگردونه.
۵- بخشش هم مراحل تکاملی داره. از اول کار نیایم خودمون رو با کارهای سخت و بخشیدن های سنگین آزار و اذیت کنیم. باید اول از حد خودمون شروع کنیم مثل یه لبخند ساده به یه رهگذر، مثل پختن شام خوشمزه برای عزیزانت مثل خرید هدیه کوچک برای یه دوست مثل بازی با کودکی که ازت درخواست کرده باهاش بازی کنی یا براش نقاشی بکشی مثل یه لیوات اب دادن به کسی که تشنه هست و….
از قدم های کوچیک شروع کن تا روحت با همین قدم های کوچیک رشد کنه تا آمادگی بخشش های بزرگتر رو داشته باشه.
۶- با تمام هستی دوست باش و آسیبی به طبیعت و موجودات نزن. چون اون ها هم در پی هدفی به دنیا اومدن و دارن تکامل خودشون رو طی میکنن. پس چرخه طبیعت رو که خودت هم بهش متصلی بهم نزن.
۷- خداوند عاشق خدمت کردن به مخلوقاتشه، پس توهم خدمت کن و این خصلت رو در خودت به وجود بیار تا خدایی تر شوی❤
درپناه خداوند بخشنده باشین❤
سلام
این فایل خیلی به من ارامش میده و حقیقت وجودی ام رو احساس میکنم. این فایل در مورد قانون جهان صحبت میکنه و میگه تو همون چیزی رو از جهان میگیری که به جهان میدی. موج بد بدی نتیجه بد میگیری موج خوب بدی نتیجه خوب میگیری و زندگی ما بازتاب موجی هست که به حهان میدهیم. رهاااا کن تا رهااا کند و بخشنده شووو تا بخشنده شود و خدمت کن تا به خدمت تو دربیاید.. این یعنی همون جمله که من میبخشم به جهان برای جریان نعمت و ثروت در زندگیم نه اینکه بخوام کسی رو تغییر بدم با سرنوشتش رو بتونم من عوض کنم. من در کمک کردن به دیگران ناتوانم و کمک و خدمت میکنم برای خودم. من به هیچ کس نمیتونم ظلم کنم و اگر خطایی کنم به خودم برمیگرده و البته خدا از بسیاری از اعمال بد میگذره. نفس میخواهد بگیرد و پس ندهد و مرتب میگوید بده بده و تو تا رها نکنی و وابسته نشوی نمیتوانی بگیری مثل نفس که تا رها نمیکنی نمیتوانی دریافت کنی. دهنده باش تا در تو جاری شود. فقط به جای اینکه دنبال منافع خودت باشی بگو چطور میتوانم خدمت کنم؟ (جمله ای هست که میگه ما برای خدمت به مردم خلق شدیم و مگر ما کاری غیر از خدمت به خلق داریم؟ این نوع تفکر غلط هست و کسی که این حرف رو میزنه یا هنوز درست خدمت نکرده تا بلا سرش بیاد یا قانون رو درک نکرده که ما دستمون برای تغییر دیگران کوتاهه ما نمیتونیم سرنوشت کسی رو تغییر بدیم اگر خدمت به این معنا باشه، اگر ما کسی رو که خودش نمیخواد تغییر کنه رو بخوایم دستش رو بگیریم هم به خودمون ضربه زدیم و هم به اون.) خدمت یعنی من بدون اینکه دنبال منافعم باشم (باعشق و تمایل) میبخشم و خدمت میکنم چون در خقیقت با این کار به خودم کمک میکنم. جهان به خدمتم در می اید. و این نیست که بگم خدمت میکنم که فقط به خودم برگرده و به تو برنگرده نه، من میدونم که نمیتونم به تو کمک کنم و تو نتیجه باورهای خودت رو میگیری و من کمک میکنم با باوری که دارم و خیرش به خودم برمیگرده و نتیجه کمک من به تو به باورهای خودت بستگی داره. پس دهنده باش تا در تو جاری شود، با هر کمکی که میکنم صدها برابرش به خودم برمیگرده و نتیجه کمک من برای دیگری بستگی داره به باور خودش و من به هیچ کسی نه میتونم ظلم کنم و نه کمک. هر کسی نتیجه باور خودش رو میگیره و این نهایت عدالت هست. و نه کسی به من میتونه کمک کنه و نه ظلم چون منم نتیجه باور خودم رو میگیرم.
چقدرررررر این جمله خوب بود
من نه میتونم به کسی ظلم کنم نه کمک هر کاری میکنم به خودم میکنم
اگر در ظاهر به کسی ظلم میکنم در واقع دارم به خودم ظلم میکنم ،
اگه به کسی هم کمک میکنم باز دارم به خودم کمک میکنم
البته کمک باید از روی عشق باشه
نه از روی منفعت.
سلام دوستان
سلام به استاد عزیز
آقای امام بخش زاده
چقدرررراین جمله ها گره گشایی کرد از درک من از این ویس ، چون چندین و چند بار گوشش داده بودم ، اما تناقضات برام آشکار بود . ولی شما با این جمله که ما قادر به تغییر کسی نیستیم و هر کمکی میکنیم برای اینه که نتیجه ش به ما برگرده این تناقض رو برطرف کردین .
و هم اونجا که گفتین نتیجه کمک من برای فرد مقابل بستگی به خودش داره چون دنیای او رو هم باورهاش میسازه، باز یک تناقض احتمالی دیگه مرتفع شد .
دم شما گرم
امیدوارم شاد و سلامت باشید
ازتون سپاسگزارم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
«مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا»
(ﺍﺯ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥ ﻣﺮﺩﺍﻧﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺁﻥ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﻭﻓﺎ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﭘﻴﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ آنان ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﻰﺑﺮﻧﺪ ﻭ ﻫﻴﭻ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻭ ﺗﺒﺪﻳﻠﻲ ﻧﺪﺍﺩﻩﺍﻧﺪ)
(٢٣ أحزاب)
————————————————————————————
سلام و درود به همه دوستان عزیزم.
داشتم کتاب 21 قانون مولانا رو میخوندم. و یه لحظه یه نوتیفیکیشن روی گوشی دیدم که نوشته بود «توحید عملی». رفتم توی فولدر فایلهای اجرای توحید در عمل و دیدم نوبت فایل «تسلیم بودن در برابر خداوند» هست که گوش بدم.
هر چقدر بگم این فایل بینظیر و فوق العاده ست کم گفتم. و چقدر توی شرایط حساس آگاهی های این فایل به یادم اومده و کمکم کرده آرامش داشته باشم و توی مسیر متعهد بمونم.
بی اختیار از شنیدن فایل احساس خوشبختی بی قید و شرط میکردم. احساس بی نیازی، احساس نورانیت و باز شدن قلب…
یه حسی بهم گفت بزن روی نشانه روزانه ، بزن روی نشانه روزانه… گفتم الان وقتش نیست ولی اون حسه دوباره بهم گفت ، گفتم چه کاریه مقاومت میکنم، خب بزن دیگه ، کتک که نمیخوری…
و این فایل قسمت 7 آرامش در پرتو آگاهی باز شد.
و چقدر جالب بود برام که فایل در مورد بخشش بود. اینکه بخشنده باشیم تا جهان بهمون بیشتر ببخشه.
میخوام یه نکته از کتاب 21 قانون مولانا رو اینجا براتون بنویسم.
(نظام الهی کسانی را پاداش میدهد که به نور ، به روشنایی، و به رشد ، کمک میکنند. تنها راه دعوت چیزی که به آن نیاز داری این است که همان را با سخاوت به دیگران ببخشی)
برام جالب بود ارتباط مستقیم بین مطلبی که توی کتاب خوندم و فایل نشانه روزانه. و راستشو بخواین هنوز هم از این همزمانی ها شگفت زده میشم و برام جالبه ، ولی بازم به خودم میگم اگر جز این بود باید تعجب کرد. مگه نه اینه که ما در هر لحظه داریم هدایت میشیم ، در هر لحظه اجابت میشیم ؛ مگر نه اینه که خداوند ما رو لایق هم صحبتی با خودش قرار داده؟ مگر نه اینه که اجابت کردن و هدایت کردن بندگان رو بر خودش واجب کرده؟ مگر نه اینه که توی کتاب آسمانی بارها و بارها انسان رو به سوی نور خودش دعوت کرده؟
«حق تعالی گر سماوات آفرید ؛ از برای رفع حاجات آفرید»
«هر کجا دردی دوا آنجا رود ؛ هر کجا فقری نوا آنجا رود»
هر کجا مشکل جواب آنجا رود ؛ هر کجا کشتی ست آب آنجا رود»
«آب کم جو ، تشنگی آور بدست ؛ تا بجوشد آب از بالا و پست»
«دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا»
در پناه رب العالمین همواره شاد و سلامت و موفق باشید.
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
سلام به شما اقای امیری
میخوام من هم بنویسم ولی نمیدونم به کلام میگنجد یا نه
راسش نمیدونم چطور شروع کنم و چجور پیش ببرم ولی حس میکنم باید بنویسم
دارم اگاهانه روی دوره ثروت 1 کار میکنم جلسه اول گوش کردم یه جاهایی الهاماتی اومد پرانتز باز کردم و درک خودم نوشتم
و اول شروع تعهد کردم که 6 ماه بمباران کنم افکارم
چون یکی از هدایتها این بود
که زهرا یادته میخواستی زیان المانی یاد بگیری تو با همون ده دقیقه روزانه داشتی رشد میکردی
و اگه ادامه میدادی در مدت کمتر مسلط تر میتونستی صحبت کنی
درسته که یه بازه زمانی لازمه که هر بار مرور کنی ولی دیگه یاد گیری و صحبت کردن اگه خودت بمباران میکردی با کتاب و بازی و فیلم المانی حتمااا سرعت بیشتر میشد یک شبه نمیشد دو شبه هم نمیشد ولی بعد 4 5 6 ماه مطمئنن میتونسی از یه مکالمه خوبی لذت ببری
به هر حال با این الهام تعهد نوشتم و گفتم خوب
من روزی یه فایل میبینم و اون روز کامل میزارم واسه خوندن کامنتای اون جلسه
استاد گفتن به محض شروع نشونه میبینی ضعیفه ولی نشونه واقعیه و ادامه بده
بعد نمیدونم چی شد یهو دلم خواست وسط کامنت خوندن دنبال نشونه خدا باشم گفتم شروع کردم دیگه نشونه کجاست
قلبم گفت چه نشونه ای بهتر از نشونه سایت بزار اینو بزنم
زدم و کلید واژه ها و خود عنوان واسم بینظیر بود گفتم یا خداا اگاهی در پرتو الهی اونم 7
کلید واژه ها فراوانی را باور کن
گفتم خدایا نشونه رو دیدم ولی اخه چطور از کجا میدونستی من الان بعد از خوندن کامنت اونجا دلم میخواد بیام نشونه رو بزنم و این همه اتفاق معجزه ای از دید خودم رقم بخوره
یهو یه دری از اگاهی به روم باز شد
همه اینا رو نوشتم که بشه مقدمه این قسمتی که به کلام و تصویر سازی واسم سخته
“همه سوالهایی که میدانی و سوالهایی که نمیدانی رو خدا میدونه و جواب همه رو میدونه همه این فرضیه ها همه ی زهرا ها با تمام این سوالا و قدمها و هر مسیری که ممکنه بخوای بری از قبل تو جهان هست انگاری یه عالمه زهرا با یه عالمه تصمیم هایی که میخواد بگیره وجود داره و من این لحظه بعد از انتخاب هرکدوم اونو میتونم تجربه کنم
فکر کنم از فیزیک کوانتون راحتتر بشه کمک گرفت واسه درکش
همه این مسیر ها وجود داره و این منم که انتخاب میکنم کدوم میخوام
واسه همینه خدا عق کله منبعه وقتی اینهمه چیز تونسته دقیق طراحی کنه پس لایقه که خدا باشه و من بنده و انتخاب کننده
“
واقعنی خیلی سخته به قلم اوردن اون درک
حالا برگردم به ادامه اون الهام اول که گفت بزن رو نشانه
بعد این همه اگاهی رفتم یه ابی چیزی بخورم و برگردم به این صفحه تو مسیر رفت و اومد واضح شنیدم صفحه دوم کامنت برتر برو بخون
گفتم باشه ولی مگه اونجا چه خبره
که دیدم کامنت اولی شما هستین
تاریخش دیدم
ا واسه امساله
فهمیدم شما هم نشونه ای اومدین و رد پا گذاشتین
منم تصمیم گرفتم اینجا تو جواب کامنت شما اینارو بنویسم.
و نوشتم
خیلی زیاد حالتون عالی باشه
سلام یه سلام پر از عشفو انرژی به شمایی که ابنو میخونی + استاد عباس منش خودم
با این فایل ها یک سری اتفافات خوب و عالی را به سمتم اومد
باعث شد با یه آدم خیلی خوب اشناشم………………
باعث شد یه کارعالی برای خدمت عالی وبرای پاداش عالی………….
و یک سری اتفاقات ریز دیگه
سپاس خدایی را که بندگانش را در هر صورت و هر حالتی محافظت میکند و به او روزی میدهد .
سپاس خدایی را که فقط میگه از زندگی حالشو ببر و همه ی کارها رو به من بسپار
سپاس خدایی را که گروه تحقیقاتی عباس منش را خلق کرد
سپاس خدایی را که هواسش بهمون هست
سپاس خدایی را که انسان های فوق العاده را وارد زندگیم کرد
سپاس خدایی را که ثروت داد
سپاس خدایی را که توانایی های خاصی را به هرکس داد
سپاس خدایی را که زندکی را به دست خودمان داده تا خلقش کنیم
سپاس خدایی را که که توانایی سپاس گزاری را به ما داد ، توانایی دیدن نعمت ها
سپاس خدایی را که به من سلامتی داد
سپاس خدایی را که هر روز عشق و سلامتی خوشبختی و ثروت بیشتر را وارد زندگی م کرد
*سپاس خدا جونم عاشقتم
برای همه ی دوستان آرزوی هدایت ، ثروت خوشبختی روابط فوق العاده و سلامتی و عشق آرزو میکنم برای همگی
سلام
تشکر
عالی بود
کاهلی در گوشهای افتاد سست
خسته و رنجور، اما تندرست
عنکبوتی دید بر در، گرم کار
گوشه گیر از سرد و گرم روزگار
دوک همت را به کار انداخته
جز ره سعی و عمل نشناخته
پشت در افتاده، اما پیش بین
از برای صید، دائم در کمین
رشتهها رشتی ز مو باریکتر
زیر و بالا، دورتر، نزدیکتر
پرده می ویخت پیدا و نهان
ریسمان می تافت از آب دهان
درس ها می داد بی نطق و کلام
فکرها میپخت با نخ های خام
کاردانان، کار زین سان می کنند
تا که گویی هست، چوگان می زنند
گه تبه کردی، گهی آراستی
گه درافتادی، گهی برخاستی
کار آماده ولی افزار نه
دایره صد جا ولی پرگار نه
زاویه بی حد، مثلث بی شمار
این مهندس را که بود آموزگار؟!
کار کرده، صاحب کاری شده
اندر آن معموره معماری شده
این چنین سوداگری را سودهاست
وندرین یک تار، تار و پودهاست
پای کوبان در نشیب و در فراز
ساعتی جولا، زمانی بندباز
پست و بی مقدار، اما سربلند
ساده و یک دل، ولی مشکل پسند
اوستاد اندر حساب رسم و خط
طرح و نقشی خالی از سهو و غلط
گفت کاهل کاین چه کار سرسری ست؟
آسمان، زین کار کردنها بری ست
کوها کارست در این کارگاه
کس نمیبیند ترا، ای پر کاه
می تنی تاری که جاروبش کنند؟
می کشی طرحی که معیوبش کنند؟
هیچ گه عاقل نسازد خانهای
که شود از عطسهای ویرانهای
پایه می سازی ولی سست و خراب
نقش نیکو می زنی، اما بر آب
رونقی می جوی گر ارزندهای
دیبهای می باف گر بافندهای
کس ز خلقان تو پیراهن نکرد
وین نخ پوسیده در سوزن نکرد
کس نخواهد دیدنت در پشت در
کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر
بی سر و سامانی از دود و دمی
غرق در طوفانی از آه و نمی
کس نخواهد دادنت پشم و کلاف
کس نخواهد گفت کشمیری بباف
بس زبر دست ست چرخ کینهتوز
پنبه ی خود را در این آتش مسوز
چون تو نساجی، نخواهد داشت مزد
دزد شد گیتی، تو نیز از وی بدزد
خسته کردی زین تنیدن پا و دست
رو بخواب امروز، فردا نیز هست
تا نخوردی پشت پایی از جهان
خویش را زین گوشه گیری وارهان
گفت آگه نیستی ز اسرار من
چند خندی بر در و دیوار من؟!
علم ره بنمودن از حق، پا ز ما
قدرت و یاری از او، یارا ز ما
تو به فکر خفتنی در این رباط
فارغی زین کارگاه و زین بساط
در تکاپوییم ما در راه دوست
کارفرما او و کارآگاه اوست
گر چه اندر کنج عزلت ساکنم
شور و غوغایی ست اندر باطنم
دست من بر دستگاه محکمی ست
هر نخ اندر چشم من ابریشمی است
کار ما گر سهل و گر دشوار بود
کارگر می خواست، زیرا کار بود
صنعت ما پردههای ما بس است
تار ما هم دیبه و هم اطلس است
ما نمیبافیم از بهر فروش
ما نمی گوییم کاین دیبا بپوش
عیب ما زین پردهها پوشیده شد
پرده ی پندار تو پوسیده شد
گر، درد این پرده، چرخ پرده در
رخت بر بندم، روم جای دگر
گر سحر ویران کنند این سقف و بام
خانه ی دیگر بسازم وقت شام
گر ز یک کنجم براند روزگار
گوشه ی دیگر نمایم اختیار
ما که عمری پردهداری کردهایم
در حوادث، بردباری کردهایم
گاه جاروبست و گه گرد و نسیم
کهنه نتوان کرد این عهد قدیم
ما نمیترسیم از تقدیر و بخت
آگهیم از عمق این گرداب سخت
آنکه داد این دوک، ما را رایگان
پنبه خواهد داد بهر ریسمان
هست بازاری دگر، ای خواجه تاش
کاندر آنجا میشناسند این قماش
صد خریدار و هزاران گنج زر
نیست چون یک دیده ی صاحب نظر
تو ندیدی پرده ی دیوار را
چون ببینی پرده ی اسرار را
خرده میگیری همی بر عنکبوت
خود نداری هیچ جز باد بروت
ما تمام از ابتدا بافندهایم
حرفت ما این بود تا زندهایم
سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم
بافتیم و بافتیم و بافتیم
پیشهام این ست، گر کم یا زیاد
من شدم شاگرد و ایام اوستاد
کار ما اینگونه شد، کار تو چیست؟
بار ما خالی است، دربار تو چیست؟
می نهم دامی، شکاری می زنم
جولهام، هر لحظه تاری میتنم
خانه ی من از غباری چون هباست
آن سرایی که تو می سازی کجاست؟
خانه ی من ریخت از باد هوا
خرمن تو سوخت از برق هوی
من بری گشتم ز آرام و فراغ
تو فکندی باد نخوت در دماغ
ما زدیم این خیمه ی سعی و عمل
تا بدانی قدر وقت بی بدل
گر که محکم بود و گر سست این بنا
از برای ماست، نز بهر شما
گر به کار خویش میپرداختی
خانهای زین آب و گل میساختی
می گرفتی گر به همت رشتهای
داشتی در دست خود سر رشتهای
عارفان، از جهل رخ برتافتند
تار و پودی چند در هم بافتند
دوختند این ریسمان ها را به هم
از دراز و کوته و بسیار و کم
رنگرز شو، تا که در خم هست رنگ
برق شد فرصت، نمی داند درنگ
گر بنایی هست باید برفراشت
ای بسا امروز کان فردا نداشت
نقد امروز ار ز کف بیرون کنیم
گر که فردایی نباشد، چون کنیم؟
عنکبوت، ای دوست، جولای خداست
چرخهاش می گردد، اما بی صداست
پروین اعتصامی
سلام بسیارعالی وآموزنده بود خداسپاس گذارم که باشمادوستان عزیزوسایت استادعباس منش اشناشدم وچقدر عالی وبگم بینظیراین سایت وخداچقدرزیباهدایتمون میکنه دستمونومیگیره وراه سعادت دودنیارو بهمون نشان میده خدایاشکرت که هستی واستادعزیزودوستانی که عضوسایت هستندمن روراهنمایی کردی به سمتشون واقعا تاثیرگذاربوده توی هرقدم اززندگیم ممنونم
سلام دوست عزیزم
سپاس خدایی راکه خانواده ای صمیمی چون شما رو به من هدیه داد تا با شادی هاتون شاد شوم🌺
خدارو شاکرم که رخداد های عالی به سمت زندگیتون سرازیر شده🌸
امیدوارم هر روز بدرخشید و در این اقیانوس فراوانی و شادی جاری باشید
سلام دوست عزیزم سپاس از اینکه انرژی های مثبت رو به ما هم تزریق کردین
سپاس فراوان از این همه انرژی مثبت دوست عزیز
پروردگارا سپاس
بنام خداوند هدایتگر
سلام به روی ماه ِ محمد عزیز
سپاسگزارم از کامنت زیبایی که نوشتی و این انرژی کامنت شما سالهاست که جاری و این جاری بودن قطعا به سمت شما برمیگرده
ایشالا که در اوج خوشبختی و سعادتمندی باشین
خیلی زیبا و سرشار از حس بود کامنت شما
خیلی لذت بردم و سرشار از حس خوب شدم با خوندن کامنت شما
الهی بینهایت سپاسگزارم که هر لحظه در حال هدایت ما هستی
سلام سارای عزیز
سپاس گزارم از لطف و محبت و مهربانیت
ممنوونم که کامنت گذاشتین برام خیلی جذاب بود برای این که یاد آری شد که چه کامنتی گذاشتم و کاملا درونی بوده و ووقتی خونمش انگار من نبودم که نوشتم اونارو و یاد اون روز افتادم که چقدر حس فوق العاده ای داشتم
حتی یه تلنگر بود برام
یعنی شما فقط یه تشکر کردی ام این پشت برای من یه تلنگر هم داشت که بهم داره میگه ببن محمد اون موقعه خیلی تمرکزت بیشتر و بود روی قوانین و بهونه تراشی کمتری میکردم و امروز صبح که پاشدم اینو خودم توی چند دقیقه تصمیم برای تعهد روی عمل به قانون بیشتر شد ….
اره خلاصه که یه هدیه بود این کامنت شما برای خودم و ادامه ی مسیرم
مرسی واقعا خیلی ازت ممنونم امیدارم این ارزی خوشی همیشه توی دلت باشه
بیهنایت از خدا سپاس گزارم با این همه شگرد های هدایتیش
من نوکرتم الله