آرامش در پرتوی آگاهی | قسمت 7


بخشش نه به معنای لطف کردن به دیگران‌، بلکه به معنای لطفی عظیم به خودت برای هماهنگی با آنکه واقعاً هستی و هم-فرکانس شدن با بالاترین فرکانس هستی‌، تجربه ای است که اصلِ تو نمی‌تواند آنرا نادیده بگیرد.

برای همین است که وقتی می بخشی، همه زنجیرهایی را پاره می‌کنی که تو را سبک‌بال و ‌ظرف وجودت را آماده‌ی رشد می‌کند.

بخشیدن بسیار ساده است و این بزرگترین امتیاز اوست…

یک لبخندِ ساده، یعنی بخشش… یک تعریف ساده از دوستت، همسرت، فرزندت، همسایه‌ات، یا هر کسی که اکنون مقابلش ایستاده ای!

از قید و بندهای تعریف شده، از روش ها، از داستان ها و از هر چیزی که بخشیدن را برایت سخت کرده است، رها شو … از دوست، همسایه، حتی از از او که برایت دشوار می‌آید، تعریف کن!.. در پی کشفِ بهترین‌ها در هر چیز و هر کس باش!… زیبایی‌های هر موضوع و هر فردی را کشف کن

مطمئن باش همه افراد چیزی زیبا برای ستودن، برای تحسین دارند. پس بهترین بخش از وجود هر کس را پیدا و به او نشان بده… همه ما به چنین محرکی نیاز داریم…  محرکی که هر چیز عادی را خارق العاده می‌کند.

هیچ چیز پر برکت تر از این نوع بخشش نیست…

 سید حسین عباس منش


متن قسمت هفتم آرامش در پرتوی آگاهی

دهنده باش تا طبیعت در تو جاری شود

مگر نه این که هرچه به طبیعت بدهی به تو باز می‌گرداند، پس رها کن تا رها کند و دهنده شو تا دهنده شود. مثل نفس که تا رها نکنی نمی‌گیری و مثل تولد و مرگ و مثل پول همه چیز در جریان است پس رها کن تا جاری شود.

 

تو از طبیعت می‌گیری و به طبیعت باز می‌گردانی و هیچ چیز ماندنی نیست. هر چیز و هر کس که از راه می‌رسد آمده است که زمانی را با تو باشد … زمانی در تو جاری شود … نه آن که بماند …. طبیعت در تو جاری است. … این جریان که از تو عبور می‌کند جریان طبیعت است، جریان جهان است، جریان کیهان است. و تو پاره ای از همه جهانی و همه جهان پاره ای از توی لایتناهی …

 

و تو چنان به آنچه که داری می‌چسبی و وابسته می‌شوی که جریان طبیعت را در خود متوقف می‌کنی. غافل از این که طبیعت به تو همان چیزی را می‌دهد که از تو گرفته است و آنچه تو امروز داری همان است که پیش از این به طبیعت داده ای. … و همین است که بودا می‌گوید زندگی یعنی رنج و منشأ رنج وابستگی است و می‌توان از رنج رها شد.

پس رها کن تا جاری شود. به دنبال هرچه که هستی‌، رهایش کن. به طبیعت بده تا به تو باز گرداند. محبت کن تا ببینی، عاشق شو تا دوستت بدارند و ببخش تا به دست بیاوری

 

نفس، تنها می‌خواهد که بگیرد و بدست بیاورد و گفتگوی درونی‌ات را پر می‌کند با خواهش، با بده … بده … بده و طبیعت هم همان را به تو باز می‌گرداند. اما خود متعالی تو، خود مقدس تو همیشه می‌خواهد که خدمت کند. … برای همین آمده است، وقتی این پرسش بر خواستن‌های نفس قالب می‌شود و در طبیعت جاری، وقتی خدمت می‌کنی و دهنده می‌شوی … وقتی بخشنده می‌شوی‌، گویی همه طبیعت به خدمت تو در می‌آید.  طبیعت در تو جاری می‌شود.

 

برای سه روز آینده:

فقط برای سه روز به جای آن که در هر چیزی به دنبال منافعت باشی از خود بپرس چگونه می‌توانی خدمت کنی. “چه نفعی برای من دارد؟” پرسش نفس است و “چگونه می‌توانم خدمت کنم؟” پرسش خود متعالی توست. پرسشی است که بی قراری‌های تو را به چشمه آرامش می‌رساند، پرسشی است که برایش خلق شده ای، پرسشی است که طبیعت را در تو جاری می‌کند. فقط برای سه روز از خود بپرس: چگونه می‌توانم خدمت کنم؟

 

دهنده باش تا طبیعت در تو جاری شود. فقط برای سه روز دست خالی جایی نرو. یک چیزی برای میزبان ببر. حتی یک شاخه گل، حتی یک آرزوی رحمت و سعادت، حتی یک لبخند صمیمانه.

فقط برای سه روز به آنچه طبیعت به تو هدیه می‌کند آگاه شو و توجه کن. به آواز پرندگان، به دوستان خوب، به آفتاب …

با بیان این نکته برای اطرافیان، آن را در ذهن خود پایدار کن و بخشنده شو تا طبیعت در تو جاری شود.

 

طبیعت حسابداری بسیار دقیق است

این قانون کارما ست که هر چه به طبیعت بدهی به تو باز می‌گرداند. وقتی یکسره از او می‌خواهی، او هم از تو می‌خواهد. وقتی به او

خدمت می‌کنی او هم به خدمت تو در می‌آید.

افکار تو همه دارای انرژی‌اند … موج‌اند … موجی که در محیط پیرامون تو جاری می‌شود و دنیای پیرامون تو را تغییر می‌دهد. رفتار و گفتار تو هم همین است، آن‌ها هم از یک فکر زاده می‌شوند و فکر موج است … و زندگی تو بازتاب موج‌ها و انرژی‌هایی است که به جهان می‌دهی. دوستانت، فرزندانت، همسرت، هرچه که داری یا نداری و همه حوادثی که تو درگیرشان می‌شوی، همگی بازتاب همانند که به طبیعت داده‌ای. همه را خودت جذب می‌کنی… و در طبیعت هیچ چیز از قلم نمی‌افتد. وقتی بد می‌کنی، وقتی موج بدی به جهان می‌فرستی ناگزیر به تو باز می‌گردد. گویی حسابت را آن قدر باز نگه می‌دارند تا بدی به تو بازگردد. یکی دو زندگی دیر یا زود برای طبیعت اهمیتی ندارد. و وقتی نیکی می‌کنی از بازتابش متحیر می‌شوی.

 

وقتی بد می‌کنی، وقتی به طبیعت صدمه می‌زنی، پاره ای از انرژی‌های خوبی را که از وجود تو محافظت می‌کنند را از دست می‌دهی و جای آن‌ها را به انرژی‌های بد می‌دهی و آن‌ها بیمارت می‌کنند و حوادث و آدم‌های بد را جذب می‌کنند. چنان که افکار خوب و پاک، آدم‌های خوب و پاک و اتفاقات خوب را به زندگی تو می‌آورند.

وقتی موجودی را بی علت می‌کشی تنفر بسیار زیادی متوجه تو می‌شود؛ با تولد هر موجود، موجودات مشابه با آن در جهان‌های دیگر متولد می‌شوند … هفت جهان دیگر  و زمان مرگ تقدیری آن‌ها یکی است. وقتی یکی از آن‌ها قبل از زمان موعود کشته می‌شود باید انتظاری طولانی و سخت را متحمل شود تا زمان مرگ تقدیری فرا برسد و این نفرتی سنگین را متوجه تو می‌کند.

و این قانون کارماست. که هر چه به طبیعت بدهی به تو باز می‌گرداند. پس به طبیعت صدمه نزن، … و طبیعت یعنی همه موجودات، از خودت، آدم‌ها و زمین گرفته تا آن کهکشان دور و بدی نکن و بدی یعنی هر آنچه که خدایی نباشد.

 

برای سه روز آینده:

ذهن خود را از هر آنچه که خدایی نیست پاک کن و کلام خود را، و رفتار خود را …

زمانی را برای آرامش بگذار، بگذار انرژی‌های پاک جهان در تو جاری شوند و از کارمای بد پاک ات کنند.

زمانی را برای خدمت بگذار، خدمت، نفس تو را به سکوت وا می‌دارد و کارمای بد را از تو پاک می‌کند.

فقط برای سه روز زندگی‌ات را بازتاب انرژی‌هایی ببین که خود به طبیعت داده ای، و انرژی‌هایی که خود با پندار و گفتار و کردارت جذب

کرده ای

با بیان این نکته برای اطرافیان، آن را در ذهن خود پایدار کن و بخشنده شو تا طبیعت در تو جاری شود.


برای شنیدن سایر قسمت‌های آ‌رامش در پرتو آگاهی‌ کلیک کنید

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

193 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «سیده مینا سیدپور» در این صفحه: 1
  1. -
    سیده مینا سیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1856 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

    وسلام به تک تک دوستانم

    ( برای سه روز آینده)

    ذهن خود را از هر آنچه که خدایی نیست پاک کن و کلام خود را، و رفتار خود را …

    زمانی را برای آرامش بگذار، بگذار انرژی‌های پاک جهان در تو جاری شوند و از کارمای بد پاک ات کنند.

    زمانی را برای خدمت بگذار، خدمت، نفس تو را به سکوت وا می‌دارد و کارمای بد را از تو پاک می‌کند.

    فقط برای سه روز زندگی‌ات را بازتاب انرژی‌هایی ببین که خود به طبیعت داده ای، و انرژی‌هایی که خود با پندار و گفتار و کردارت جذب کرده ای

    با بیان این نکته برای اطرافیان، آن را در ذهن خود پایدار کن و بخشنده شو تا طبیعت در تو جاری شود.

    نزدیکترین رهایی به معنای واقعی ، عشق بلاعوض، وبخشش واقعی رو حدودا 4 سال پیش تجربه کردم.

    زمانیکه همه کاری کردم تا ازدواج دومم که زندگیم رو نجات بدم ولی نشد که نشد، وحتی برای بیرون اومدن از اون زندگی هم باید بهای زیادی پرداخت میکردم.

    بهاش، شاید در نگاه همه مادی به نظر میرسد.ولی برای من امر بزرگی محسوب میشد، وفقط موضوع مالی وسط نبود…

    بخشیدن مهریه ام وکل حق وحقوق شرط ضمن طلاق ، که در موقع طلاق باید نصف دارایی همسرم به من میرسید که مبلغ قابل توجهی میشد.

    ولی من انموقعه اواخر زندگیمون دیگه با شما استاد قشنگم آشنا شده بودم، و نسبتا هم کمی آگاه شده بودم در مورد قوانین، اینکه هرچی بوده دیگه گذشته، حالا که میدونم قانون چیه، دیگه کرو کشی و دعوا جنگ و مال من و بده وبده وبده نداریم.!!!

    باید از نو شروع کنم وبسازم همه چیز رو ، ولی اینبار من وخدا مشارکتی…

    خیلی برام سخت بود، تا قبل ازدواج من خونه داشتم داده بودم اجاره، کار داشتم، امتیازات کاری وشغلی وجایگاه خانوادگی واجتماعی خیلی خوبی داشتم، مقدار قابل توجهی پس انداز وسرمایه داشتم ، بیمه داشتم، خلاصه زندگیم همه جوره عالی بود….

    ولی حالا وسط یه زندگی بودم، به خاطر تفاوت فرهنگی و تفاوت دیدگاه و تفاوت سطح دارایی، و درک متقابل نداشتن و خیلی از باورها وافکار وگفتار و رفتار اشتباه، به خاطر نداشتن اعتماد به نفس واقعی ودرونی، احساس میکردم هیچ احترامی هیچ توجهی هیچ ارزشی ، بهم داده نمیشه تواون زندگی و فقط نقش مادر وپرستار رو برای اون شخص و فرزندش دارم، واز این طرف خودم وفرزندم شدیدا تحت فشار بودیم…

    ترسهام خیلی زیاد بود، 3 سال بود که با متاهل شدنم دیگه شغل ودرآمدی نداشتم، بیمه ای نداشتم، سرمایه ام رو همینطور خورد خورد استفاده کرده بودم به خاطر اینکه پسرم زیر منت اون شخص نباشه…

    خلاصه دیگه خودتون میدونید باورهای اشتباه، اگاه نبودن از قوانین جهان هستی ونشناختن خود وخداوند چقدر می تونه یه ادم رو نابود کنه…

    ولی به لطف الله مهربان، خدا درخواست ها ودعاهای منو مثل همیشه شنید وطبق یه برنامه ریزی که در ظاهر فقط تضاد بود وتضاد…

    منو وارد این مسیر پر خیر وبرکت کرد…

    جائیکه دیگه نمی تونستم بگم طرف مقابلم، دیگری، خانواده وجامع وشرایط و تقدیر و خدا ….مقصر هستند.

    تنها کاری که باید میکردم این بود که گفتم مینا 38 سال با کله خودت و خانوادت و ده تا مثل خودت پیش رفتی، حالا با یه نفر به اسم سیدحسین عباسمنش آشنا شدی، که داری می بینی هزاران نفر ازش آموختند وزندگیشون خوب شده، شرایطشون عالی شده، حرفهاشم که عطر خدارو داره ومیاد قشنگ میشینه وسط قلبت، پس به حرفش گوش کن هرچی بادا باد…

    باید تصمیم مهمی میگرفتم، باید اعراض میکردم از جنک ودعوا و ….

    باید اجازه میدادم خداوند زندگیم رو تحت مراقبت خودش پیش ببره….

    باید بیشتر سکوت میکردم..

    باید از عجله ودودلی دست برمیداشتم..

    باید تمرکزم رو آگاهانه میذاشتم روی اونچه که واقعییت داره واصل هست….

    باید زندگیم واموراتم رو با خداوند به صورت شراکتی وقدم به قدم وروز به روز پیش میبردم…

    باید مسئولیت صد درصد زندگیم رو وانچه که انجام میدم و میگم رو میپذیرفتم…

    از خداوند هدایت خواستم، گفتم خدایا داری می بینی من هرکاری کردم که سازش کنم ولی نشد که نشد حالا بگو چیکار کنم؟

    نیت کردم رفتم سراغ قرآن..

    الله واکبر الله اکبر الله اکبر به خدا شنوا وبینا وتوانا ونزدیک بودن خداوند….

    با این آیه حجت رو بر من تمام کرد…

    النِّسَآء

    وَإِنِ امْرَأَهٌ خَافَتْ مِنْ بَعْلِهَا نُشُوزًا أَوْ إِعْرَاضًا فَلَا جُنَاحَ عَلَیْهِمَا أَنْ یُصْلِحَا بَیْنَهُمَا صُلْحًا ۚ وَالصُّلْحُ خَیْرٌ ۗ وَأُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ ۚ وَإِنْ تُحْسِنُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا(١٢٨)

    اگر زنی نشانه‌های ناسازگاری یا بی‌مهری در شوهرش ببیند، بد نیست که با کوتاه‌آمدن از بعضی حقوق خود، با شوهرش به‌خوبی سازش کند؛ چون‌که به‌هرحال، صلح بهتر از اختلاف است. بماند که خودخواهی و تنگ‌نظری در وجودِ انسان‌ها، مانع گذشت و بزرگواری‌شان می‌شود! البته اگر با بانوانتان خوش‌رفتاری کنید و مراقب رفتارتان باشید، خدا از این رفتارتان آگاه است. (١٢٨)

    داشتم از تعجب دیوانه میشدم، چقدر پیام واضح وهدایت واضحی بود!! الله اکبر…

    چندساعت توی حال وهوای معنوی خاصی بودم اون شب، گفتم اوکی خدا شما میگی از قسمتی از حق وحقوقم بگذرم، که اختلاف تموم بشه، شما خودت جواب این رفتار وبخشش رو می بینی، پس انجامش میدم…

    میرم مهریه و تمام حق وحقوم رو می بخشم…

    خوابیدم صبح شد، تا چشم باز کردم نجواها شروع شد..

    احمق نباش، چرا باید تو از حقت بگذری؟

    چرا اون آدم که مسبب این اختلافات ومشکلات هست حقتو بالا بکشه با این همه مال واموال دارایی ، بعد بره باز برای بار سوم زن بگیره، باز ازدواج کنه یکی دیگه رو بدبخت کنه؟

    چرا تو میخوای کوتاه بیای که اون فک کنه کم آوردی ،خسته شدی، پس حق با اون بوده بعد به ریشت بخنده!!!

    حرف خانوادت چی؟

    حالا که برگشتی شهر خودت، اینجا کار کمه، پول کمه، دیگه مثل تهران نیست که سری کار پیدا کنی سری به درآمد برسی….

    شیطان در گوشم انقدر گفت وگفت، که پاشدم اومدم سایت وتمرکز کردم روی فایلهای سفر به دور امریکا وزندگی دربهشت وفایلهای توحیدی و…

    دوباره آروم شدم، دوباره مراقبه کردم، دوباره از خدا خواستم برام نشونه بفرسته که آیا همه چیز رو ببخشم وجدا بشم؟

    که برای بار دوم هم همین ایه جلو چشمم باز شد.

    دیگه قلبم قرص ومحکم شد….

    انگار ایمان واطمینان خیلی بزرگی کل وجودم رو پر کرده بود….

    رفتم تهران، دفتر خونه همه چیز رو بخشیدم، ثبت با سند برابر وتمام…

    برگشتم تو خونه ی کسیکه تا چند روز قبلش، ازش متنفر بودم، وتا یکماه قبلش دلم میخواست تفنگ داشتم و میکشتمش….

    یکماه نشد که پیامهای دادگاه شروع شد، رفته بود با همون برگه درخواست طلاق داده بود…

    خیلی خیلی کنترل ذهن برام سخت بود، خانواده همش سرزنش میکردند ، نجواها میومد، وسط سال بود نمیدونستم چطور حالا بعد انجام طلاق باید خونه رو از مستاجر که یه زن پیر بود 8 سال توی خونم بود خالی میکردم که با پسرم برم خونه خودم زندگی کنم…

    خونه ام یه خوابه بود وبرام خیلی سخت بود برم تو یه خونه کوچیک ونیاز به نقاشی وبازسازی هم داشت…

    اولین کاری که کردم با خانوادم قطع ارتباط کردم، که از قضاوتها وسرزنشهاشون در امان باشم تا تمرکزم نره سمت منفی ها…

    گوشی ها خاموش، خط جدید گرفتم که فقط نتش وصل بشه بیام سایت..

    خودم خودم رو آگاههانه تنها کردم…

    هدف مشخص بود، باید رهایی، بخشش، آزادی واختیار خدا دادی، اعتقاد وایمان وتوکلم رو در عمل نشون میدادم وبه خودم ثابت میکردم…

    از پس اندازی که داشتم واجاره خونه کمی که میگرفتم، زندگیم میگذشت…

    از هر فرصتی استفاده میکردم که برم پیاده روی، حالا که بعد 20 سال برگشته بودم به زادگاهم ، به استان زیبای گیلان، شهر رشت، مثل بچه ها برای تجربه ی همه چیز ذوق داشتم…

    سفر به دور امریکارو که می دیدم، انگیزه گرفته بودم سفر در شهر رشت وگیلان رو شروع کنم، پیاده یا سواره، تنهایی یا باپسرم یا تورهای گردشگری، فرقی نمی کرد….

    هر هفته میرفتم تنهایی سینما….

    کاریو که سالها کنار گذاشته بودم ،( نویسندگی وشعر گفتن) رو دوباره شروع کردم…وچندتا کتاب قصه و کتاب موفقییت ورمان نوشتم تو اون تایم….

    از همون جا همون خونه شروع کردم، نگفتم خونه ی من نیست ولش کن منکه چندماه دیگه باید از این خونه برم، چرا خونه ی کسی رو که اینجوری نامردی کرده در حقم وزندگیم رو سیاه کرده بهش رسیدگی کنم؟

    شیرهای آبی رو که چیکه میکردند تعمیر کردم…

    تمام کابینت ها نیاز به ریگلاژ داشتند ردیفشون کردم…

    یه بخشی از خونه و راه پله نقاشی میخواست خودم رنگشون کردم…

    وخلاصه خیلی سرو وضع خونه رو روبراه کردم..

    گفتم بلاخره اون آدم هم شاید امید به زندگی داشته که بعد 38 سال زندگی تو تهران، اومده توی شهر من خونه گرفته که شاید زندگیمون روبراه بشه ونشده حالا..

    شروع کردم نوشتن از خوبیها ومثبت های خودش وپسر کوچولوش، و پدر ومادرش و …..تا به خودم کمک کنم تا شادی درونی بیشتری رو تجربه کنم وقلبم پاک بشه از آلودگیها…

    شروع کردم اندازه توان به درست کردن کارهای دستی، کار با کناف وصدف روی شیشه و تنگ و بطری و….

    با مبالغ خیلی کم تو بازار رشت و به غریبه ها میفروختم…

    خلاصه انقدر زندگیم صبح تاشب، پراز کارهای مثبت ومفید بود که کلا از خاطرم رفت که تا چندماه قبل توی زندگیم چه خبر بود و حالا بعدش میخواد چی بشه…

    انقدر برام پیامکهای دادگاه مهم نبود که چک نمیکردم بازشون نمیکردم، تا اینکه بعد 8و9 ماه برگه از کلانتری اومد، که از سمت دفتر خونه تهران بود که آقای فلانی شمارو طلاق داده بیاین که مهر طلاق بخوره تو شناسنامتون ….

    وبعدش نامه تخلیه خونه اومد دم در…

    من جوری شاد وخوشحال بودم، وجوری شبانه روز اشک شوق میریختم از اینکه، چه چیزهای بی ارزشی رو بخشیدم وازشون گذشتم و جدا و دور شدم ازشون…

    از همسرم گرفته تا خانوادم و حرف وحدیث مردم و مال واموال و…..

    ولی خدااااامو پیدا کردم…..

    ولی با خدام بعد سالها آشتی کرده بودم…

    که از هر سمتی تکیه میکردم شونه ی خدا بود وبس..

    خیلی وقته حال اون سال رو تجربه نکردم، یعنی اون حد از رهایی و شگفتی وایمان وتوکل ویکتاپرستی واقعی رو…

    ودر نهایت، خداوند طوری برنامه ریزی کرد، که نه تنها مجبور نشم مستاجرم رو از اون خونه بلند کنم ، بلکه از رزق بی حد وحسابش و عالم غیبش، جوری برام پول جور کرد وهمه چیز دست به دست هم داد که من یه خونه ی ویلایی بزرگ با حیاط بزرگ که پر درخت میوه وگل وگیاه بود رهن کنم، وکلی روزها وشبهای عالی رو اونجا منو پسرم تجربه کنیم و بعد شروع کار جدیدمو ….

    فروش خونه ی یک خوابه و تبدیل شدنش به یه خونه ی نوساز دوخوابه و….

    چاپ 3 تا از کتابهام …در حالیکه صوتی کردنشون، طراحی ونقاشی صفحه هاتشم خودم انجام داده بودم…

    همه ی اینها در کمتر از 2 سال صورت گرفت…

    آیا من انجامش دادم؟

    آیا با سخت کار کردنم می تونستم انقدر ورودی مالی داشته باشم؟

    ایا من می تونستم کسانی رو پیدا کنم که هم توی شغلم بهم کمک کنند وهم رزق بهم برسونند؟

    آیا من اصلا عقلم به اون چیزها واون ایده ها و پیدا کردن اون آدمها و درست کردن همه چیز به اون زیبایی میرسید؟ نه هرگز…

    من فقط سرسوزن ایمان نشون داده بودم

    فقط سرسوزن توکل کرده بودم

    من فقط دست از شرک برداشته بودم

    من فقط دست از گفتگوها ورفتارهای باطلم برداشته بودم…

    من فقط سر سوزن تسلیم اونکه قدرت تمام جهان در دستان پرمهرش هست شده بودم…

    وتعجبی نداشت که خداوند هم به وعده اش عمل کنه…

    خدایی که عدل وانصافش کل جهان رو در برگرفته…

    ازش پرسیدم همه اش کار تو بود درسته؟

    بهم گفت:…

    هُود

    إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَأَجْرٌ کَبِیرٌ(١١)

    اما کسانی که در برابر سختی‌ها استقامت می‌ورزند و به‌شکرانۀ نعمت‌ها کارهای خوب می‌کنند، آمرزش و پاداشی بزرگ در انتظارشان است. (١١)

    امروز آرزو کردم با تمام وجودم، که در تمام عمرم بتونم هر روز وهمیشه، مثل اون دوران، صبور، شاکر، متواضع با ایمان ومتوکل ویکتاپرست باشم.اگرچه صد درجه بهتر شدم، واز همه نظر در جایگاه خوبی هستم خصوصا در جایگاه ایمان وتقوا وعمل صالح، ولی میخوام هزاران درجه توی معنوییت ونزدیکی به خدا وعمل صالح ودرستی وراستی وایمان ویکتاپرستی بالاتر برم…ان شالله به لطف خودش

    تا پاداشش که رهایی ،آسودگی، شادی، ارامش وحس رضایت وخوشبختی بیشتر هست رو، هر روز در زندگیم بیشتر وبیشتر تجربه کنم.آمین

    استاد قشنگم میدونم چه من دعا کنم چه نکنم، خداوند پاداشهای بیشماری هم در این دنیا وهم در اون دنیا نصیبتون میکنه، چون میدونه چطور با آموزش توحید ویکتاپرستی، هزاران نفر رو اوردید به مسیر صراط مستقیم…ولی من هر بار باز از خدا میخوام …که

    خیر دنیا وآخرت نصیبتون باشه هر لحظه وهمیشه، دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 35 رای: