خداوند را بهتر بشناسیم | قسمت 2


این فایل در مرداد ماه 1399 بروزرسانی شده است

این متن خلاصه‌ای از فایل این قسمت می‌باشد، اما برای درک کامل و عمیق‌ترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.


آگاهی های این فایل نگاه استاد عباس منش به خداوند و قوانینش است که ایشان این مفهوم را نگاه سیستمی به خداوند نامیده اند. نگاه سیستمی به خداوند، نگاهی است که خداوند را نه به عنوان یک موجود انسان‌گونه با احساسات خشم، انتقام یا دلسوزی، بلکه به عنوان انرژی هوشمندی معرفی می کند که قوانین ثابت و تغییرناپذیری را بر جهان وضع کرده و طبق قوانینش عمل می کند. هدف استاد عباس منش از گسترش این جهان بینی، رسیدن به درکی عملی از خداوند است که نتیجه‌اش هم در زندگی مادی و بهبود شرایط مان ملموس باشد، هم آرامش ذهنی و معنوی. وقتی ما خداوند را به عنوان یک سیستم قانون‌مند بشناسیم که جهان را بر اساس مشیت و سنت‌های غیرقابل‌تغییر رهبری می‌کند، ترس‌ها و نگرانی‌هایمان جای خود را به اطمینان و قدرت می‌دهند، زیرا می‌دانیم که در این سیستم، هیچ تاس انداختن، شانس یا تبعیضی وجود ندارد و همه چیز بر اساس “قانون” پیش می‌رود.

در دل این نگاه توحیدی، مفهوم انرژی و فرکانس به عنوان زبان گفتگو با جهان هستی مطرح می‌شود. استاد عباس‌منش با استناد به مفاهیم علمی و قرآنی، تشریح می‌کنند که انرژی ای که آن را خداوند نامیده ایم، مانند آبی بی‌شکل است که به شکل ظرف باورهای ما در می‌آید. این ما هستیم که با کانون توجه و فرکانس‌های ارسالی خود، تعیین می‌کنیم که این انرژی در زندگی‌مان به صورت ثروت ظاهر شود یا فقر، سلامتی یا بیماری، روابط عاشقانه یا تنهایی. این سیستم هوشمند، فارغ از نژاد، ملیت و حتی مذهب ظاهری ما، تنها به فرکانس‌های ما واکنش نشان می‌دهد. اینجاست که عدالت مطلق خداوند معنا پیدا می‌کند؛ عدالتی که در آن هیچ پارتی‌بازی یا نظرکرده‌ای وجود ندارد. حتی پیامبران الهی نیز برای موفقیت باید از همین قوانین پیروی می‌کردند و هرگاه -مانند جنگ احد- از اصول و قوانین تخطی شد، نتیجه آن شکست بود، نه به این دلیل که خدا نخواست، بلکه به این دلیل که سیستم طبق قانون عمل کرد. این فایل به شما می‌آموزد که مسئولیت تمام اتفاقات زندگی‌تان، از کوچک‌ترین جزئیات تا بزرگ‌ترین حوادث را بپذیرید و بدانید که هیچ ظلمی از جانب خداوند به بندگان نمی‌شود، بلکه هر چه هست بازتاب فرکانس‌های خود ماست.

 استاد با ظرافت خاصی تفاوت میان ضمیر “من” و “ما” را در قرآن بررسی می‌کنند و توضیح می‌دهند که هر جا خداوند از کلمه “ما” (نحن) استفاده کرده، اشاره به سازوکار جهان و قوانین بدون تغییر خداوند دارد که همان مشیت های الهی در قرآن هسند. مانند نازل شدن باران، روییدن گیاهان یا حتی عذاب‌های الهی که همگی حاصل عملکرد دقیق قوانین طبیعی و بازتاب اعمال خود انسان‌ها بوده‌اند. این نگاه، خرافات را از ذهن می‌زداید و به ما نشان می‌دهد که معجزات نیز نقض قوانین طبیعت نیستند، بلکه استفاده هوشمندانه و هم‌زمانی دقیق وقایع در چارچوب قوانین الهی هستند که افراد به دلیل هماهنگی با قوانین، این همزمانی را تجربه می کنند. درک این موضوع که ما در جهانی با قوانین ثابت زندگی می‌کنیم -مانند زندگی در کشوری با ثبات اقتصادی و قانونمندی دقیق است و به ما قدرت برنامه‌ریزی و خلق آگاهانه آینده را می‌دهد. برای درک عمیق‌تر این قوانین و یادگیری نحوه هماهنگ شدن با این سیستم هوشند و خواندن فکر خداوند، دوره 12 قدم مرجعی بی‌نظیر است که جزئیات این نگاه توحیدی، یعنی نگاه سیستمی به خداوند را شرح می‌دهد.


نوشتن درک خود از آگاهی‌های این فایل در بخش نظرات، به شما کمک می‌کند این آگاهی‌ها به عادت‌های فکری و رفتاری‌تان تبدیل شوند.

منتظر خواندن دیدگاه‌های تأثیرگذارتان هستیم.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

765 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «طیبه» در این صفحه: 2
  1. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 997 روز

    به نام ربّ

    سلام مجدد با بی نهایت عشق برای شما

    45. دومین باری که برای روز شمار تحول زندگیم مینویسم

    بعد نوشتن رد پام در روز 5 بهمن رفتم و الان روز 6 بهمن شد

    یادم اومد که امروز روز ولادت امام علی بود که تو توضیحات روز 45 که دیدگاه یه دوستی رو که گذاشتین خوندم و درمورد امام علی نوشته بود :

    خدای من به قول حضرت علی شاید اونقدر پوستم کلفت باشه که بتونم عذاب جهنم رو تحمل کنم،اما چجور دوری از تورو تحمل کنم

    الله اکبر که دیگه نمیتونم بدون این حس زندگی کنم،استاد بخدا دارم دیوانه میشم حس میکنم در مقابل این حس وصال درمانده ترینم،تسلیم ترین،عاجزترینم اما در حین حال خوشبختترینم.خدایا شکررررررررررررت

    و این حرفشون که نوشتن :

    مطمئنم بزودی بدنم خودش،خودشو درمان میکنه.خدایا شکرت

    رفتم دیدم مادرم داره تلویزون برنامه ای که از حرم امام علی و امام حسین نشون میداد رو میبینه

    این قسمت از دعای نادعلی رو میخنوند وقتی دیدم معنیشو با لبخند خوندم چقدر حس خوبی داشت

    از اینترنت نگاه کردم

    قسم به بزرگیت‌ ای خدا و به پیامبریت‌ ای محمد و به ولایت تو‌ ای علی‌ ای علی‌ ای علی مرا در یاب بحق لطف پنهانت

    و چقدر خدا منو دریافت امروز با اون همه شگفتیش

    خدایا همه رو دریاب

    برای همه جهان هستی عشق و شادی و آرامش و سلامتی میخوام

    راستی من امروز شفای گوشمو قشنگ حس کردم شفای سینوزیت گونه هام که هر بار با سرد بودن هوا و خوردن باد به گونه هام باعث درد میشد در گوش و گونه هام

    و من همیشه کلاه سرم میکردم حتی تو خونه انقدر زیاد لباس میپوشیدم که میگعتن تو سردت هست با کلاه میخوابیدم انقدر وضع باورم خراب بود و انقدر درد داشت گوش و سر و گونه هام وقتی یه باد ملایم سر میوزدید

    امروز که رفتم مزار شهدا که پفیلا و جاکلیدیامو بفروشم هوا خیلی سرد بود همه میگفتن سرده ولی من اصلا سردی هوا رو حس نمیکردم

    از وقتی تصمیم گرفتم که به خدا بسپرم این موضوعو و گفتم من دیگه کلاه سرم نمیذارم وقتی بیرون میرم دیگه لباس گرم زیاد نمیپوشم

    چون که من باور دارم وقتی با خدا حرف میزنم و عمه چیو سپردم بهش خودشم میتونه مثل ماهیتی که از آتیش عوض کرد و برای حضرت ابراهیم خاصیتشو تغییر داد و آتش تاثیری نداشت و خاصیت گرما و سوزوندنشو از بین برده بود

    با توجه به باوری که حضرت ابراهیم از خدا داشته که باعث شده آتیش نسوزونه و تبدیل به گلستان بشه براش

    من هم تصمیم گرفتم مثل حضرت ابراهیم از خدا بخوام

    گفتم خدایا تو میتونی وقتی باد سرد به بدنم میخوره رو خاصیتشو خنثی کنی و من از درون بدنم گرما ایجاد کنه و گرم باشه تو هوای سرد و اصلا سردم نشه

    من اینو تو یه ویس با صدای خودم ضبط کردم و هر روز گوش میدم

    بعد امروز متوجه شدم که من دیگه هیچ دردی تو هیچ قسمت از بدنم ندارم هیچی

    من کاملا گوشم سالمه گونه هام سالمه سرم سالمه و سرما کاملا طبیعیه و بدنم در سرما گرم میشه

    و تمام اینها قدرت خداست که من هرجور شکلش بدم هرجور که به من میخوام کمک کنه شکلش میدم و همونی میشه که من میخوام

    به قول حرف استاد من یک درصد بندگی خدا رو سعی میکنم بکنم و خدا 99 درصد خدایی میکنه صاحب اختیار من

    وای که چقدر عاشقشم خدایا شکرت

    من امروز متوجه شدم که سلول هام کد های سلامتی رو هر لحظه از خدا از منبع انرژی خدا دریافت میکنن و اجرا میکنن

    خدایا شکرت سپاسگزارم

    من امروز یه شگفتی دیگه هم از خدا دیدم یه قدرت خیلی بزرگ

    و در ادامه حرف دوستمون که نوشتن بدن خودشو شفا میده من دقیقا امروز دیدم که بله شفا میده بدون هیچ دارو و دکتری

    خدا قدرتشو بازم بهم نشون داد

    خدایا شکرت به خاطر سلامتیم شکرت به خاطر عشق بی نهایتی که دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 997 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق

    45. چهل و پنجمین روز از روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا

    من امروز بینهایت قدرت خدارو به چشم دیدم هرچی میگذره با قدم برداشتنم به سمت اهدافم ،به سمت ایده هایی که خدا میگه بهم ،و سعی میکنم عمل کنم قشنگ قدرتشو بیشتر و بیشتر نشونم میده

    البته اینو بگم وفتی که از طرف من خرکت میبینه فدرتشو نشون میده یعنی چی ؟یعنی اینکه من این چند روزو که حرکت کردم و به سمت ایده هایی که داده بهم قدم برداشتم خدا داره فدرتشو نشونم میده و تمام ترس هایی که داشتمو ،توحیدی عمل کردن رو در عمل به خدا نشون دادم اجازه رو بهش دادم که خدا دست به کار بشه و قدرتشو نشونم بده

    حالا قدرت خدارو که امروز برام شگفتانه و معجزه بی نظیر داد که هرچی میگذره بیشتر ازش میخوام بهم عطا کنه خودش منو حریص بار میاره تا بیشتر ازش بخوام آخه به قول استاد عباسمنش خدا بیشتر از من دوست داره من ثروتمند ،عاشق راستین، سلامت و بی نهایت آرامش و کلی چیزای دیگه داشته باشم

    از امروز بگم براتون

    من صبح بیدار شدم ،روز پدر بود برخلاف روزای پدر سال های قبل اصلا ذره ای دلتنگی نداشتم ،بابای من فوت کرده و من هر سال روزای پدر یکم دلگیر میشدم

    ولی امروز ذره ای دلگیر نبودم آخه مگه میشه هر لحظه با خدا حرف بزنی و شکرگزار این همه زیباییش باشی و دلگیر بشی

    البته شده که یه وقتایی با خدا حرف نزدم تو دلم و مشغول کاری بودم ولی بعد سعی خودمو میکنم هر لحظه به یادش باشم

    امروز من رفتم بهشت زهرا گفتم هم برم برای فاتحه هم پفیلا ببرم بفروشم و جاکلیدیای نقاشیمو ببرم

    این سوالم چند وقته برام پیش اومده که آیا رفتن ما به مزار و زیارت اهل قبور جریان درستش چجوریه؟

    من رفتم با خواهرم و وقتی رسیدیم وسایلامونو پهن کردیم جلوی یه صندلی همین که پهن کردم یه سرباز اومد و گفت جمع کن اینجا تو مزار شهدا ممنوعه

    من گفتم چرا من کاری نمیکنم که

    گفت ممنوعه نمیشه بعد گفتم باشه به زبون شهر خودم گفتم که باشه اشکالی نداره خدا بزرگه اینجا نشد ما میریم یه جای دیگه

    خدا روزیمونو میده

    بعد رفتیم من به خواهرم گفتم من میرم و یکم دستم بگیرم به آدما نشون بدم شما هم اینجا بشینین

    بعد یکم رفتم جلو تر دیدم یه خانم نشسته و اونم وسیله میفروخت گفتم خدا اینجا میشینم زنگ زدم آبجیم اومد

    با هم وایسادیم تقریبا یک ساعت اونجا بودیم و حدود 200 تمن فروختیم ، یهویی دیدم همون سرباز اومد و گفت من بهتون گفتم نمیشه میان وسایلاتونو جمع میکنن بعد شما اومدین اینجا

    منم گعتم خب شما اونجا نذاشتی اینجا که پیاده رو هست و مردم میرن میان

    خلاصه گفت جمع کن مقامای بلند تر از من بیان وسایلاتو میگیرن بعد ناراحت میشی

    بعدش من گفتم باشه جمع میکنم خدای من بزرگه اینجا نشد جای دیگه میفروشم

    من اینو گفتم یهویی دیدم گفت باشه وایسا ولی فقط 1 ساعت دیگه همینو که گفت ،یهویی گفت که بیا بزرگترای من اومدن من الان میرم از دور نگات میکنم ، ببین چجوری وسایلاتو میگیرن ازت گفتم نمیگیرن

    گفت میگیرن و رفت

    من دیدم اون خانم که وسیله میفروخت وسایلاشو برداشت سریع فرار کرد و ترسید

    یه لحظه ترسیدم ذهنم میخواست مجابم کنه که توام جمع کن برو ولی بعد بلافاصله گفتم نه خدای من بزرگه و من قدرت رو فقط تو خدا میبینم

    بعدش دیدم دارن نزدیک میشن باز یکم ترس ریزی اومد ولی خودمو کنترل کردم ذهنمو گفتم اینا که هیچ به قول استاد عباس منش اگه رئیس جمهورم بیاد من ترسی ازشون ندارم و با شجاعت حرفمو میزنم

    بعد که رسیدن گفتن خواهرم چرا وایسادی و اگه نری بزرگترای ما میان و از دوربین میبینن و به نظارت شهری میگن و میان وسیله هاتو ازت میگیرن

    بعد تو اون حین که اونا حرفشونو میزدن منم تو دلم با خدا حرف میزدم میگعتم خدا تو برام قدرتو باید الان نشون بدی که هم باورمو به قدرتت تقویت و قدرتمند کنی و هم باز هم قدرتتو به چشم ببینم و تسلیم تر باشم و قدم هام محکم تر بشه

    بعد یکی از همکاراشون که با لباس شخصی بود اومد و به گوش یکیشون گفت کاری نداشته باشین بذارین وایسن یه ساعت دیگه

    بعد اونا رفتن و اون سرباز گفت فقط یکساعت گفتم باشه و رفتن

    بعد چند دقیقه دیگه دیدم بازم اومدن اینبار با یه بزرگتر از خودشون

    اومد سلام کرد و شروع کرد که جمع کنید اینجا مزار شهداست و شما رو بذاریم اینجا بفروشین همه میان وسیله میفروشن و اگه دوست دارین بفروشین برین جلوی ورودی مزار اونجا هیچی نمیگن ،اینجا چون برای شهداست ما هم ماموریم و معذور منم گفتم باشه چشم جمع میکنیم و

    بعد بزرگترشون گفت که شمابرین اونجا اصلا هر روز بیاین بساط کنید من خودم میام ازتون ده تا میخرم

    وای یعنی الان یاد حرف زدنام میفتم فقط میخندم چرا؟ چون من امروز فهمیدم خیلی با طیبه سه ماه پیش فاصله گرفتم خیلی تغییر کردم خیلی شجاع تر شدم بعد من بلافاصله بعد اون حرفش گفتم باشه من جمع میکنم میرم ولی شما که حرفتو زدی گفتی خودت میای ده تا میگیری ده تا رو الان بگیر و اینو که شنید هیچی نگفت و رفت ،من برگشتم گفتم من دیگه نمیام اینجا چون فقط استثنا امروز روز پدر بود اومدم ،

    تو دلم گفتم من باقی روزا کارای دیگه دارم برای اهدافم حرکت میکنم و جای دیگه میفروشم

    بعد همکاری که با لباس شخصی بود بهش گفت که قبل رفتنش ،گفت من ازشون میگیرم تو الان کاری نداشته باش من بگیرم وسایلاشونو میرن

    اولش گفت که همه وسالاتو من ازت میگیرم ،شماره کارت بهم بده تا بعدا واریز کنم الان نمیتونم واریز کنم

    بعد من یه لحظه باز ذهنم خواست حرف بزنه گفت که نه اعتماد نکن بعد ازم شماره کارت خواست بهش کارتمو دادم دیدم ازش داره عکس میگیره که بعدا پول رو واریز کنه یه لحظه ذهنم گفت که نکنه اسمتو برداره و چون بزرگتر اوناست تعقیبت کنه باز ذهنم شروع کرد به حرف زدن زود ساکتش کردم

    گفتم ببین من همه چیو سپردم به خدا من دیگه به آدما اعتماد دارم ،دیگه از هیچی نمیترسم دیگه از هیچ پلیسی نمیترسم دیگه از اینا هم نمیترسم

    هیچ کس قدرتی نداره و یادت باشه ذهن من که قدرت فقط و فقط از آن خداست

    و بعد دیدم خانمش اومد و گفت شماره کارتتو بگو واریز کنه گفت 10 تا پفیلا و 10 تا جاکلیدی میخوام و 300 واریز کرد بهم

    و من انقدر خوشحال بودم و 300 هزار تمن انقدر خوشحالم کرد که خدا برام ثروت بینهایت داده مهم تر از اون

    قدرتشو بازم بهم نشون داد که ببین وقتی تو نترسیدی و قدرت رو به من دادی

    بزرگتراشون نتونستن هیچی به تو بگن که هیچ ،حتی یکی از بزرگترای سربازا 300 تمن هم ازت خرید کردن

    وای که چقدر حس خوبی داشت این قدرت و عظمت خدا رو دیدن

    بعد من فقط داشتم میخندیدم و فقط میگفتم خدایا عاشقتم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا سپاسگزارم ازت

    و بعد جمع کردیم و راه افتادیم که رفتیم از ایستگاه صلواتی دیدم آش رشته میدن گرفتم و رفتیم یه جا بشینیم ،من داشتم به فایل رابطه ما با انرژی که خدا مینامیم گوش میدادم که استاد عباسمنش میگفت خدا برای تو پدر میشه برای مشتری برای تو هنه چی میشه

    باوری که تو داری و اون دعا رو میکنی باعث میشه که بهش برسی

    مهم باوریه که تو داری

    و من فقط بی اختیار پشت سرهم خندیدم و گریه کردم و فقط گفتم خدایا سپاسگزارم تو برای من همه چی میشی تو برای من مشتری شدی

    قدرتتو نشون دادی

    همه چی تویی و داشتم اشک میریختم خواهرم گفت چی شد چرا گریه میکنی گفتم که قدرت خدارو دیدم دارم سپاسگزاری میکنم برای این همه قدرتش که وقتی قدرتو دادم بهش چقدر زیبا برامون مشتری کرد اون بزرگترای سربازو

    خدایا شکرت

    و من بعد اون گفتم خدا نظرت چیه اون 32 تا جاکلیدیامو برای روز پدر بدم برای پلیس یا نظافت کننده های داخل مزار انقدر خوشحال بودم انقدر بخشندگی خدارو دیدم قدرت خدارو دیدم

    گفتم خدا مگه میشه منم ازت یاد نگیرم این همه بخشندگی و فراوانی بودنت رو

    منم جاکلیدیامو هدیه میدم با این باور که باز هم قدرت میدی بهم جاکلیدی رنگ میکنم و بازهم میسازم

    و الان میبخشم برای تو هدیه میدم برای تو چون فراوانی هست بینهایت فراوانی هست بازم میسازم

    من چقدر امروز شگفتیاتو دیدم خدا

    امروز من دقیقا بغل خدا بودم دقیقا یکی بودیم

    و من وقتی رسیدم خونه یهویی یادم افتاد که وای خدای من

    من دیروز با پول یه جلسه کلاس رنگ روغنم که کنار گذاشته بودم ببرم شنبه سرکلاس تا به استادم بدم رو دادم به شرکت تو مسابقه طراحی طلا و جواهرات هند که 480 بود

    و بعد گفتم خدا من میسپرم به خودت شنبه کلاس دارم باید 300 تمن بدم به استادم خودت درستش کن

    و یه روز نگذشته خدا 300 کلاسمو داد

    و باز هم باورمو قوی تر کرد که فراوانی مشتری هست فراوانی نعمت و قدرت بینهایتش برای همه چی دادن تو زندگیم که من همه چیو دارم و طبیعیه که خیلی راحت هرچی بخوام داشته باشمش و بگم موجود باش موجود بشه

    قدرت دست خدای من و خودمه و من خالق زندگی خودم هستم

    عشق دارم ،سلامتی دارم ،ثروت دارم ،آرامش دارم همه چیو بینهایت دارم خدایا شکرت عاشقتم ماچ بهت

    امروز چه درسایی گرفتم از این ماجرا ؟

    یه درست بزرگ گرفتم

    که بیشتر باعث شد که از این به بعد به خدا اعتماد کنم و رهاتر بشم یاد حرف استاد عباسمنش میفتم وقتی میگفت وقتی من به خواسته هام رسیدم رهاتر شدم

    امروز یاد گرفتم رها تر باشم و بیشتر به خدا بسپرم و فقط با عشق قدم بردارم و از مسیر لذت ببرم

    یاد گرفتم حریصانه از خدا بخوام همه چیو که بینیازم کنه از همه چی

    بعد ما داشتیم برمیگشتیم از مترو یه خانم دیدم که از فروشنده های مترو بود که رگال آویزی چرخان دستش بود میخواست پله ها رو ببره بالا به دوتا پسر گفت که میشه ببرید پایین اونا برداشتن نمیتونستن بردارن من تو ذهنم گفتم که آخه دوتا پسر چجوری نمیتونن بردارن این که سبکه

    بعد که رسیدن به آخر پله خانم گفت که اگه خودم برمیداشتم زودتر میرسیدم بالا بعد دوباره خواست بره که سوار قطار بشه دوباره از پله ها از جلو من رفت بعد همون پسرا هم بودن گفتن کمک کنیم گفت نه ممنونم سنگینه نفس نفس زدین بعد دیدم خودش با یه دست برداشت و سریع رفت پایین بعد که رفتیم بشینیم تا قطار بیاد بهش گفتم چرا این حرفو گفتی چحوری خودت با یه دست برداشتی ؟

    گفت بیا بردار من رفتم بردارم دیدم نمیتونم حتی بلندش گفنم با تعجب پرسیدم چجوری بلندش میکنی گفت من انقدر تو مترو پله هارو رفتم و اومدن تا بازوهام ماهیچه هام قوی شده

    بعد گفتم یه سوال میشه بپرسم گفت بگو

    گفتم شما اولش که میخواستین کار کنین سختتون نبود گفت نه من از اول کار سنگین انجام میدادم دستام قوی هستن و بعد بازوهاشو نشون داد گفت دست بزن چقدر قویه و این باورو داشت که قدرتمنده و میتونه کار کنه میتونه وزن زیاد برداره و بعد گفت که اولین بار من با 8 میلیون کارمو شروع کردم و یه مدل مسواک گرفتم و اومدم تو مترو که بفروشم‌

    بعد با خودم همه رو آوردم مترو گفتم میفروشمشون و فروختمشون و بعد هی بیشتر و بیشتر گرفتم و متنوع تر کردن فروشمو و الان من تو خونه ام یه اتاق پر از جنس هست که میذارم هر روز تو رگال و میفروشم تو مترو

    و منیه خونه دارم و یه ماشین و کمک میکنم به خانواده ام

    یادم اومد که استاد میگفت با داشته هاتون از همون جایی که هستی شروع کن قدما یکی یکی بهت گفته میشه تو قدم بردار و باقی با خدا

    بعد یاد حرف استاد عباسمنش افتادم که جریان آزاد کردن پسر یه پیرزن که پادشاه زندانیش کرده بود و بهش گفته بود گار رو از پله ها بالا ببره

    بعد گفتم ببین این الان مثل اون پیر زن انقدر تلاش کرده و من الان لحظه آخر رو فقط میبینم و دارم تعجب میکنم که چجوری ده کیلو آهنو با یه دست برداشته

    و درسی که گرفتم ازش دقیقا این بود که حتی تلاش های ذهنی من هم برای کنترل ذهنم رو کسی نمیبینه به مرور زمان که یهویی باورام تقویت میشه و تکاملمو طی میکنم و به قول استاد تمام مولفه ها کنار هم میان و بوووووووووووم

    اونموقع هست که هرکس ببینه میگه چجوری تونست ،مثل خودم که بلند کردن رگال آهنی 10 کیلویی رو گفتم چجوری بلند کرد

    و من باز هم یاد گرفتم که اول قضاوت نکنم که مثلا بگم این که سبکه یا سنگینه

    همیشه میگفتم رگالایی که فروشنده ها میارن مترو سبکه ولی امروز گفتم نه چون خودم قرار گرفتم تو اون لحظه و فروشنده گفت بیا بگیر دستت ببین میتونی بلندش کنی ؟؟

    خدایا شکرت من ازش یاد گرفتم که تلاش کنم

    امروز این رو متوجه شدم که تلاشم برای قدم برداشتن ایده ها و اهدافم بیشتر شده و انرژیم بینهایت بیشتر شده

    امروز متوجه شدم یه طیبه دیگه ام و موفقیت هام هر لحظه داره بیشتر و بیشتر میشه و من موفق میشم نسبت به هر لحظه خودم

    خدایا بی نهایت سپاسگزارم ازت

    امروز من به منبع به رب به صاحب اختیارم وصل بودم خیلی عمیق و خوشحالم و سپاسگزارشم ازش میخوام هر لحظه خدارو یاد کنم هرلحظه باهاش حرف بزنم

    برای تک تکتون عشق بی نهایت ،شادی و ثروت و سلامتی و آرامش بی نهایت از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: