پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
توجه: توضیحات این فایل شامل یک بخش مقدمه و سپس یک سوال است.
بخش ” مقدمه ” در تمام مجموعه قسمت های ” پیدا کردن الگوهای تکرار شونده ” یکسان است اما در انتهای این توضیحات، در هر قسمت یک ” سوال متفاوت ” پرسیده می شود. (یعنی هر قسمت از این مجموعه، مقدمه یکسان اما سوال متفاوتی دارد)
لازمه درک سوال و پاسخ به آن این است که مقدمه را حتما بشنوید. هرچند در هر قسمت که دوباره مقدمه را می شنویم، از زاویه ی دیگری آن را درک می کنید که در نهایت به درک کلی ما از این اصل کمک می کند و می توانیم پاسخ های دقیق تری برای سوالات پیدا کنیم.
و اما سوال این قسمت از مجموعه ی ” پیدا کردن الگوهای تکرار شونده “
سوال:
چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار می کنید؟
بعنوان مثال ممکن است پاسخ فرد این باشد که:
- من از طرد شدن در رابطه می ترسم
- من از شکست خوردن می ترسم.
- من از ناشناخته ها می ترسم
- من از تنها ماندن می ترسم
- من از انتقاد شنیدن می ترسم
- من از تغییر می ترسم
- و…
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8182MB22 دقیقه
- فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 821MB22 دقیقه














درود بر استاد عزیز مریم جان و همه دوستان اهل سایت عباس منش دات کام
اینجا رد پایی میذارم از الگوهای تکرار شونده و ترس هام تا سندی باشه برای پیشرفت های آتی
-شکستن مکرر و زیاد سبک تغذیه ام
-موفقیت های یو یویی
مثلاً در روابط، درس خواندن برای ازمون، کنترل ذهن کردن و نیفتادن در ممنتوم منفی، سحر خیز بودن، تمیز نگه داشتن اشپزخونه، مرتب نگه داشتن خونه
دقیقا یو یوی عمل میکنم، مثلاً خیلی بخوام بترکونم 3 هفته خوب میخونم مثلاً هفته ای 14 ساعت بعد هفته چهارم میرسه به کف میشه حدودی 2 الی 3 ساعت،
یا 3 هفته رو اشپزخونه رو تمیز نگه میدارم بعد هفته چهارم انقد که جمع کنم که گاها بوی بد میگیره آشپزخونه و به جایی میرسه از همون کثیف ها همون لحظه بشورم و استفاده کنم
مستمر نبودن درآمد یعنی هیچ سالی نشده من 12 ماه درآمد داشته باشم بالاترینش 9 ماه بوده که برای پارسال بود و این هر بار تکرار میشه و هر جا شاغل میشم باز یه ماههایی حقوق ندارم
برخورد با آدم هایی که زود عصبی میشن، یعنی از درون و عمقی حالشون خوب نیس یا بهتر بگم تا شرایط خوبه حالشون خوبه بمحضی که یه کم شرایط بد میشه، بهم میریزم و صداشون میره بالا، آدم های از درون آرام و مسلط به اعصاب خودشون نیستن
کارفرماهاییی که منصف نیستن، ارزش کار من رو نمیدونن، اول و آخر سود خودشون براشون مهمه، از سر و ته حقوق میزنن، ارزش کمی برای نیروی انسانی و تخصصش قایلن، کارشون شفاف نیست مثلاً قرارداد رو که میبندم یه چی نوشتم بعد که حقوق واریز میشه یه چیز دیگه ای و قرارداد رو در اختیار تو نمیذارم که بتونی حقت رو قانونی مطالبه کنی
آدم هایی که تا بهت احتیاج دارم مهربونن، یا حرف و قولی میدن که بعد که اون شرایط رفع شد دیگه به قولشون عمل نمیکنن با اون رابطه محبت آمیز و محترمانه رو باهات ندارن
البته قبلاً آدمهایی رو جذب میکردم که زیاد وابسته میشدن، بی نهایت تشنه دوست داشته شدن و محبت بودن، منِ قربانی بالایی داشتند که بلطف خدا هدایت شدم و این مسایل خیلی زیاد بهبود یافت، دلیلش هم در خودم بود که وقتی به آدمهای وابسته محبت میکردم یا به صحبت های آدم دارای من قربانی گوش میدادم احساس غرور میکردم و احساس توانمندی، کسی بودن، توانمند بودن، ای ول بابا دمم گرم من انگار آدم بزرگا، انگار حلال مشکلات که همه میان پیشش، مخصوصا وقتی ازم تعریف میکرد که آره فلانی گفت اومده با تو سنگاشو وا کنده یا مثلاً با تو اومده و تو همه کاراشو انجام دادی خدا میدونی که چه قندی تو دل ما از میشد و همه اون کارت رو به توان 2 میرساندم و انجام میدادم
یادمه اون زمان ها که حرف مردم و مورد توجه بودن بسیار برام مهمتر بود به دوست وابسته و محتاج محبت داشتم که با همین ترفنده که «اره خواهر گفت چقدر خوب که فلانی بهانه و ما دیگه خیالمون راحته و…» من دیگه قشنگ پای گنده میذاشتم رو خودم و خودمو به میکردم که اونو به خواسته هاش برسونم
اسباب کشی از این خوابگاه به اون خوابگاه/پرستاری شدن تو بیمارستان/جاش میخوندم مطلب رو بزاش توضیح میدادم که برای امتحان نخواد زیاد به زحمت بیفته/جلسه ظرف شستن و… یعنی من مهمان بودم من ظرف میشسنک و غذا درست میکردم نه به هیچ دلیل دیگری بلکه به این دلیل که به به و چه چه میشنیدم و احساس قهرمان بودن میکردم
اما داستان ترس
من از زمانی یادمه میاد در کنار بعضی چیزهایی که ترسی نداشتم براشون اتفاقا نسبت به یکسری ویزا بسیار ترسو بودم
من انقددددد نترس بودم و میل به پیشرفت داشتم که کلاس دوم دبستان از تو روستا با ماشین هایی که تو روستا بودم پا میشدم میرفتم شهر به جایی پیاده میشدم و بعد به مسیر خیلی طولانی رو میرفتم تا برسم به کلاس و اینکه میگم تقریبا از 100 دختر دبستانی در روستای ما و روستایی کناری کمتر از 3 نفر اینکار رو میکرد
اما ترس هایی که داشتم و گاها کمتر شدن و بعضی چندان بهتر نشدن
ترس از آب
ترس از جک و جونور
ترس از گربه و سگ، موش
ترس از کتک خوردن و دعوا
ترس از اینکه کسی از رفتارم ناراحت شه
ترس از اینکه خودم واقعیم باشه که چون درس دارم اون واقعی بودن باعث انجام رفتاری و در نتیجه ناراحتی کسی بشه
ترس از شکست
ترس از ناشناخته ها
و البتههههه ترس از موفق شدن!!!!!
اینها باشه بسته به زمانی که من برای خودسازی گذاشتم چون
گام های عملی درست و کافی برنداشتم
دیر و کند و کم رشد کنم
خدایا شکرت که ممنون من رو هدایت کردی به الگوی های تکرار شونده و ترس هام
خودت هم هدایت کن که حل شن