ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 3 - صفحه 47 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 3306MB32 دقیقه
- فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 331MB32 دقیقه














بنام خدا
با سلام خدمت استاد عزیزم
خدا رو شکر میکنم و سپاسگذارم که خداوند من رو به سمت شما هدایت کرد
اشتباه بزرگی که انجام دادم که قبلا هم این اشتباه از من سر زده بود
به این شکل بود که داخل جمع آشنایی نشسته بودیم
در حال صحبت کردن ( صحبت در مورد ی شخصی بود )من در حال تشکر کردن و گفتم خوبیهای این فرد و همه افراد هم به همین نحو صحبت میکردن تا جایی که صحبت به سمت اعضایی خانواده این فرد رفت. و باعث شد من ی حرفی بزنم که اصلا از خودم توقع گفتن این حرف رو نداشتم
خیلی خودم رو او روز و شب. سرزنش کردم ولی از آن جایی که دارم روی افکارم کار میکنم. خودم رو نصبت به این حرفی که زده بودم داخل جمع تبرعه کردم و به نتیجه ای که رسیدم این بودم. جایی که حرف مفیدی زده نمیشود اصلا نیاز به حرف زدن من نیست
از موقع به بعد. ترجیح دادم. جایی که اصلا به صلاح نیست حرفی نزنم که بعدا بخام خودم رو سرزنش کنم
چون خیلی حس بدی به آدم دست میده
و با این نحوه فکر کردن تونستم حس خوبی نصبت به خودم بعد از این موضوع داشته باشم
و این رو اول از خداوند بعد هم از استاد عزیزم که دست از دستان خداوند میباشد میدانم
خداروشکر میکنم که چنین استاد عالی رو دارم ️️
به نام خدای بخشنده مهربان
سلااام خدمت استاد عزیزم و همه فرشتگان این سایت الهی
اول از همه ی خسته نباشید جانانه به خودم میگم بابت تموم شدن موفقیت امیز امتحانات دانشگاه
از مرحله ترمکی گذشتن و وارد ترم دو شدن(:
خدایا شکرت بابت این ترمی گذشت کلی دوست شاد و پر انرژی پیدا کردم
با کلی ادم باسواد و هدفمند اشنا شدم
خدایا هزاران مرتبه شکرت بابت فضای ارومی که این مدت برام ایجاد کردی
خدایا شکرت بابت دیدن الگو های فوق العاده ای ک از درس سختی که مال ترم پنج بود و گذاشته بودنش برای ما ترم اولیا و من بر این باور بودم شاهکار کنیم بتونیم با نمره 10 12 پاسش کنیم و خب من طبق باورهایی ک داشتم با نمره 11 پاسش کردم من به خودم افتخار میکنم تونستم از پسش بربیام ولی افتخار بزرگ تر من دیدن الگوهایی بود که تونسته بودن از این درسی که سختیش زبان زد همس 18 بگیرن!!!!!
جالبه اون افراد کسایی بودن ک تمرکزشون روی رشد خودشون و درسشون بود و اهل حاشیه و گله و شکایت نبودن
و این ی درس خیلی مهمی بهم داد استاد که هرچیزی ممکنه این جهان بر طبق باور های تو رقم میخوره درسته درس سختی بوده ولی من میتونم با تغییر باورهام و ایمان داشتن به توانایی هام اون درس نقطه قوت من بشه درسی که با وجود سختیش من خیلی راحت یاد میگیرمش و خیلی خوب توش عمل میکنم
و فارغ بودن از کسایی که معترض سختی اون درسن
و واینستادن و گوشنکردن به اعتراضات و گله و شکایت ها چون در نهایت من همون نتیجه ای میگیرم ک اونا میگیرن
ی جمله از کامنت سید علی خوشدل عزیز که دیشب بهش برخوردم و منو خیلی بفکر فرو برد این بود که:
خدا خیلی عادله(: همچی درستتت سر جای خودشه .
یک حقیقت تلخ میتونه باشه که الان هرچی که هست هرچه که تجربه میکنی درسته(:
هیچ خطایی از طرف قوانین و خدا رخ نداده
خدای مهربونم خیلی عادله((:
درسته این جملات ما خیلی تو سایت بهش برمیخوریم ولی گاهی اوقات ی جمله تکراری چنان طوفانی تو ذهن ایجاد میکنه که انگار برای اولین بار بهش برخورد کرده و ادمو به خودش میاره!
من هرچی که تو زندگیم تجربه میکنم فقط بازخوردی از افکار و باورهای خودمه و نه هیچ عامل دیگه ای .
درسته ربطی به این فایل نداشت حرفام ولی خیلی دوست داشتم نوشتنم باعث مرور درسایی که گرفتم بشه
بریم سراغ سوال اول این فایل ارزشمند :
اخرین بار که اشتباه کردم دیشب بود
دیشب ساعتا 2/5 بود خیلی خسته بودم از صبح داشتم سیستم فوق العاده شگفت انگیز جنینو میخوندم تصمیم گرفتم بخوابم و صبح زود دوباره پاشم همینجوری که پاشدم برم برقا خاموش کنم چشمم افتاد به قرصا چون از صبح حس سرماخوردگی داشتم کسالت و تب داشتم نمیدونم چیشد یهو تصمیم گرفتم برم ی نوافن بخورم تا شب تب نداشته باشم خواب ارومی داشته باشم نگو که همین دوساعت پیش یکی ازش خورده بودم خوردن من همانا معده درد و اذیت شدن تا خود صبح همانا
ینی تا خود ساعت 7 ک قرار بود پاشم ی دقیقه هم خواب نرفتم اخرا ساعت 6 هم یکم خوابم اومد ترسیدم بخوابم دگ خواب بیفتم نرسم به امتحان!
ذهن سرزنش گر من شروع کرد بهم گفت خیر سرت میخای دکتر بشی و داری با سیستم بدنت کم کم اشنا میشی میفهمی ک خدا با چ دقتتت و نظمییی جز به جز بدن ترو خلق کرده و بعد تو با دونستن این موضوع شروع کردی به خراش انداختن و اسیب زدن به بدنی که اینقدر خدا با دقت فراوان خلقش کرده ؟!
داری به امانتی خدا اسیب میرسونی و مراقب خودت نیستی و توقع داری خدا نعمت های ببشتریو در اختیارت بزاره ک اونا هم نابود کنی؟!؟
قطعا خدا نعمت هاش به افرادی میده ک قدر اونو میدونن و از اون نعمت لذت میبرن و سپاسگزارن
این گفتگو هی تو ذهنم ادامه داشت تا به خودم اومدم گفتم اوکی من اشتباه کردم ولی میتونم درسشو بگیرم و دفعه بعد بیشتر مراقب وجود ارزشمندی که خدا در اختیارم گذاشته باشم
و هر ورودی نامناسبی بهش ندم باور کنم خدایی که قدرت خلق همچین بدنی داشته قطعا قدرت حل کردن مشکلاتی که براش پیش میاد هم داره و بسپرم به خودش و با باورهای درست به سلامتی کامل برسم
استاد من عاشقتونم بابت این فایلای ارزشمند و این فضایی که ایجاد کردید که ما صادقانه اعتراف کنیم و سعی کنیم باورهای قدرت مند کننده راجب اون موضوع بسازیم و تمرکزمون بزاریم روی این مسیر رویایی
سپاسگزارم از دوستانی که اینقدر زیبا مینویسن و متعهدانه عمل میکنن
سپاسگزارم از خدایی که این فرصت ازاد توی اتوبوس بهم داد تا فارغ از شکایت های اطرافیان راحب مملکت ذهنمو کنترل کنم و باورهای ذهنیم بشکافم و درس بگیرم
ی نکته اینکه خدا چقدر قشنگ افراد هم باور هم فرکانس کنار هم میاره (: فقط یکم دقت لازمه خیلی واضح میتونیم تو اطرافمون ببینیمش
سپاسگزارم از خدایی که این هنزفری زیبا بهم بخشید تا راحت تر ذهنمو کنترل کنم
سپاسگزار خدای مهربونمم ک این غروب بی نظیر به چشمانم هدیه داد
عاشقتونم من
zeinab:
به نام خدا
سلام به استاد عزیزم خاتم شایسته نازنینم ک دوستان عزیزم
چقدر کامنت های این فایل به من کمک کرد این موضوع رو بهتر درک کنم چقدر دوستان کامل و با جزئیات توضیح دادن
به اشتباه اخیری که مرتکب شدی فکر کن و با جزئیات آن را توضیح بده.
وقتی این دوره شروع شد من ایده ای در سر داشتم ولی میخواستم ازش فرار کنم
جلسه اولداین دوره بهم شهامت داد که اقدام کنم
ایده ای که دو سال پشت گوش مینداختم
ولی گفتم این به عنوان یه چالش
چون من فکر میکردم م از عهده اش بر نمیام
ولی با خودم گفتم میتونم میرم تو دلش و انجامش میدم
با همون چیزی که داشتم شروع کردم روز اول خوب بود
همون روز اول یه مشتری داشتم
ولی ازش بیعانه نگرفتم
خیلی خوشحال بودم بی نهایت از ذوقم به دوستم سریع گفتم
و بعد دو تا مشتری دیگه ام هم داشتم که باز این اشتباه رو تکرار کردم و بیعانه نگرفتم
شروع کردم به آماده کردن سفارش هاشون
و از هیچ کدومشون خبری نشد
سرزنش کردن های من شروع شد
چرا تو آنقدر سادهای
تو به درد این کار نمیخوری
کو مشتری
تو اقدام کردی ولی خبری نشد
چرارو حساب یه حرف پا میشی سفارش آماده میکنی
در حدی رفت این گفتگو ها که کلا از ادامه دادن پشیمون شدم
خیلی حسم بد شد
پسرم که 11 سالشه و این آموزش ها رو بعصی وقتا براش تکرار میکنم
بهم یه حرفی زد که برام تلنگر شد
گفت مامان نگران نباش
بالاخره خدا مشتری رو برات میفرسته چرا تا کار سخت میشه کم میاری ادامه بده
به تمام کارهایی که امتحانشون کرده بودم دقت کردم دیدم همین اشتباه رو تکرار کردم
با اولین چالش و اشتباه شروع کردم به خود سرزنشی
که تو به درد این کار نمیخوری
و اجرای این ایده یکم برام سخت بود
مدام ذهنم میگفت اینهمه رو خودت کار کردی اونوقت این ایده سطح پایین
این چه کار سختیه تو قرار بود کار راحت داشته باشی
ولی من دلم میگفت باید این ایده اجرا بشه
وقتی این اتفاق افتاد و با دیدن این فایل و خوندن کامت های دوستان
یه درس مهم یاد گرفتم البته که بابد تکرارش کنم و الان فقط در حد دانسته است
ولی وقتی یه همچین اشتباهی کردم تجربه کسب کردم
من الان بعد این هر مشتری داشته باشم حتما میگم اگر کاری میخاد بیعانه بزنه برام
با اقدام کردن فهمیدم چقدر موااد اولیه نیاز دارم و چقدر برام سود داره
فهمیدم من تو این کار دل بسته بودم به مشتری و امیدم به اون بود
من اولش به خدا گفتم تقسیم کار
کار از من مشتری از تو
پس جرا آنقدر دل نگرون مشتری هستم
باید رو این زمینه هم بیشتر کار کنم
توی کارم هی ایده های بهتر اومد ک کار برام ساده تر شد و با خودم گفتم فک کن به هفته دیگه ادامه بدی
چقدر این کار برات ساده تر خواهد شد فقط تو این دوروز تو چقدر پیشرفت کردی
و یادد گرفتم با خودم یکم مهربون تر باشم
من تازه وارد این کار شدم تجربه ای ندارم
قرار نیست خودم رو آنقدر سرزنش کنم
من با تمرین میتونم بهتر وبهتر بشم
استاد وقتی اقدام کردم تازه فهمیدم چقدر از این آموزش هایی که اینهمه مدت دیدم رو میتونم اجرا کنم
این دوره عالی ممنونم که به صورت هدیه قرار دادید و من تمام تلاشم رو میکنم آنچه ا که درک کردم با. تمام وجودم اجرا کنم
نجواهای ذهنم هستن ولی این آگاهی خیلی قدرتمند کننده تر هست
خدایا شکرت من این روزا در مدار دریافت این آگاهی هستم تا خودم رو بیشتر دوستدداشته باشم و با خودم مهربون تر باشم
و یه دزس دیگه ام که یاد گرفتم و ازکامنت دوستان متوجه شدم کنترل احساساتم هست
وقتی اولین مشتری اومد به حدی خوشحال بودم که نتونستم خوشحالیم رو کنترل کنم و تا وقتی خبی ازش نشد نتونستم ناراحتی ام و کنترل کنم
من باید بیشتر رو این زمینه کار کنم و شکر خدا دوره عزت نفس رو دارم. میرم دوباره اون قسمت ها رو گوش میکنم
باید بتونم خودم و موقع خوشحالی و ناراحتی کنترل کنم و اینکه مشتری میاد طبیعی چون خد داره کارشو درست انجام میده
درس دیگه هم برام این بود که رو فروانی بیشتر کار کنم
نچسبم به یه مشتری
این نشد هزار تا دیکه
به خدا و زمانبندی خدا اعتماد کنم
اون کارشو درست انجام میده
روز بخیر ^-^.
من اصولا این شکلی واکنش نشون نمیدم که مثلا «من اشتباه کردم» تقریبا همیشه (از وقتی درست باورهام رو تغییر دادم) وقتی یه کاری به اون خوبی که انتظار داشتم پیش نمیره، مثلا یه بخشی از نقاشی اون چیزی نشده که من میخواستم یا غذا رو گذاشتم رو گاز گرم کنم و سوخته، یا درس جدیدی رو که خوندم تسلط کامل پیدا نکردهم و موقع استفاده ازش گیر میکنم، تو این جور شرایط نمیگم اشتباه کردم میگم دارم تجربه کسب میکنم.
این چیزیه که من به طور بنیادی باور دارم. هیچ کس از موقع تولد که با مهارت به دنیا نیومده. هر کسی هر مهارتی رو بلده و یادگرفته با تمرین و تکرار و تمرکز و تجربه بهش رسیده.
این جوری هم نیستم که وقتی یه اشتباهی میکنم مثل بز بهش نگاه کنم و ادامهش بدم. میگم راه حلش یا روش درستش رو یاد میگیرم یا با خلاقیت خودم پیدا میکنم و به طور تکاملی توی اون موضوع بهتر میشم.
مثلا توی نقاشی متوجه شدم بعضی از طرحها یا اشیا درست در نیومده و نمای نقاشی رو بهم ریخته. از این اتفاق نتیجه نگرفتم که من استعدادش رو ندارم یا … فقط فهمیدم توی پرسپکتیو تمرین بیشتری نیاز دارم و رفتم آموزشش رو دیدم.
یا من میخواستم توی تایپ سرعت پیدا کنم و اولین بار که رفتم تایپ ده انگشتی رو یاد گرفتم حدودا 10 تا 20 کلمه در دقیقه میتونستم تایپ کنم با کلی خطا. الان بین 40 تا 50 کلمه اس.
یکی دیگه از چیزهایی که قبلا زیاد اشتباه میکردم توی listening زبان بود. وقتی یه فایلی رو گوش میدادم چیز زیادی زو نمیفهمیدم. ولی این شکلی بهش نگاه کردم که من میتونم یادش بگیرم و مشکل عجیب و غریب و خاص و غیرقابل حلی نیست. شروع کردم به گوش دادن پادکستهای مختلف و نوشتنشون و الان اکثر پادکستها رو تا 80-90 درصد میفهمم حتی لهجهی بریتیش رو.
مشتاقانه منتظر قسمت بعدی هستم.
به نام خدا
سلام خدمت استاد عزیز و همه بچه ها
به اشتباه مهمی که اخیرا انجام دادی فکر کن. در آن زمان چه واکنشی داشتی و چطور با خودت برخورد کردی؟
اشتباه مهمی که انجام دادم این بود که با همسر و بچه ها داشتیم میرفتیم جایی و من پشت فرمون نشسته بودم و با عجله و بی دقت و پشت ماشین جلویی چسبیده حرکت میکردم و همسرم هم از این بابت شاکی شد و این شد شروع دعوا که چرا اینجوری میری و چرا فلان و بهمان و من هم زیر بار نمیرفتم و میگفتم رانندگی من اینطوریه و ایراد میگیری و به جای حل مساله مخفی میکردم و میگفتم من مشکلی ندارم و تو دنبال چیزی واسه دعوا و هی دعوا و بحث کشیده شد از این ور از اون ور و و وو رسید به یه دعوا حسابی..
نگاه که میکنی دعوا ها از یه مساله کوچیک تر شروع میشه مثل هواس پرتی و یا اشتباه کوچیک و به جای اینکه مسولیت رو بپذیریم و قبول کنیم من مقصرم زیر بار نمیریم و میگیم طرف مقصره و باعث اختلاف های بیشتر و بیشتر میشه
درس هایی که گرفتم این بود که جلوی بچه ها بحث و دعوا نکنم
با آرامش و با فاصله و با ترافیک حرکت کنم . درست پارک کنم
با دقت بیشتر و با کیفیت تر رانندگی کنم
در دعوا ها و بگو مگو ها سعی کنم خودم رو کنترل کنم و هر حرفی رو نزنم و آرامش رو حفظ کنم .الکی دنبال بهونه نباشم .از حل مسائلم فرار نکنم
با آغوش باز دنبال راه حل بگردم .
اگر اشتباهی سر زد ازش درس بگیرم و سعی کنم تکرار نکنم و دنبال اینکه دیگران رو مقصر جلوه بدم نباشم .
بازخورد هامو ببینم و رفتار های غلط رو اصلاح کنم مثل رانندگی یا مثل اینکه دعوا و بحثی شروع میشه اون رو مدیریت کنم و سعی بر آروم کردن و توآرامش حل کردن مشکل باشم
با این کارها کلی از مسائل نا دلخواه جلوگیری میشه.
ممنون استاد عزیز
سلام من تو دوره نوجوانی خونه مادربزرگم
بودم رفتم تو حیاط دستم رو بشورم شیرآب خراب شد تا چند وقت خودمو سرزنش میکردم و سلسله وار از این دست اتفاقات همش برام میافتاد باعث شده بود تو درس خوندن افت کنم کلا جرات هیچ کاری نداشتم
پر از استرس بودم طوری که همش احساس میکردم یه لقمه تو گلوم گیر کرده
اومدو رسید به کنکور اوضاع من بدتر شد به خاطر استرس سر درس خوندن تمرکز نداشتم
سر امتحان هم تمرکز نداشتم
الان میفهمم همش از کمال گرایی بود همش از خود سرزنشی بود
از خانواده مم بگم که اونها هم آدمهای ترسو و پر از افکار منفی
بهم ایراد میگرفتن
تو ازدواجم شکست خوردم چون ذهنم شکست خورده بود
اما بعدش جدا شدم خودمو تغییر دادم از خانواده م دور شدم
تغییر کردم خواستم یه جور دیگه زندگی کنم
سال 1401با استاد آشنا شدم
تو این یکسال به اندازه تمام 38 سال زندگیم رشد فکری کردم
دوره ها رو خریدم
فهمیدم بزرگترین پاشنه آشیل من کمال گرایی ندیدن نقاط مثبت خودمه وتاکید بر روی نقاط منفی خودمه خود سرزنشی واحساس ناتوانی
وااای چه حس خوبی پیدا کردم از موقعی که بر روی نقاط مثبت خودم تاکید میکنم و خودم خودمو تایید وتشویق میکنم به حس خوب میرسم
کنترل احساس دارم قانون تکامل رو به خودم یادآوری میکنم
نکات مثبت زندگیمو خونمون وخودم رو به خودم یادآوری میکنم
مثلا ما فرشها مون رو داده بودیم قالی شویی خیلی به نظرم تمیز شده بود بابام اومده بود خونمون.من احساسم عالی بود که چه مدیریت عالی برای تمیزی خونم اجرا کردم اما بابام گفت فرشاتون هنوز بوی نم میده اما این بو رو حس نمیکردم حسم رو بد نکردم چون فهمیدم نمیشه همه رو راضی نگه داریم گاهی باید خودمون رو فقط راضی نگه داریم
من از تمیزی خونم واقعا راضی بودم چون خیلی برای تمیز شدن خونه تا اون روز تلاش کرده بودم
احساسم رو کنترل کردم و حسم رو خوب کردم
خیلی از قبل دارم نکات مثبت خودم رو میبینم تو دلم بیشتر خودم رو با لیاقت صدا میکنم دیگه نمیخوام به دیگران خودمو ثابت کنم من فقط نیاز خودمو به خودم یادآوری وثابت کنم من خودم تو دلم خودمو ملکه میکنم برای خودم دست میزنم خودمو تو دلم مثل یه عاشق بالا میبرم تعریف میکنم از خودم تو دلم
پیشرفتم رو همین پنجشنبه فهمیدم
داشتیم میرفتیم خونه مامانم من از صبح کلی کار کردم وهمه وسایل خانواده رو جمع کردم
میخواستم تو ماشین عینک آفتابی خودمو بزنم پیداش نمیکردم با اینکه میدونستم برداشتمش اما پیداش نمیکردم همسرم یه کوچولو سرزنشم کرد اما من ذهنم رو کنترل کردم و حسم رو بد نکردم همسرم یه انتقاد کرد به کارهام اون انتقاد رو پذیرفتم چون میدونم همسرم دوستم داره وانتقادش سازنده س
انتقادش این بود چون گفت دلیل این اتفاقا اینکه که من کارهامو با تمرکز انجام نمیدم فقط میخواستم کارهام با سرعت وسریع کامل همه جانبه انجام بدم کار همه رو به نحو احسن انجام بدم هنوز اون کار رو تموم نکردم یادم میاد که اون کار دیگه مونده ومیرم اون کار رو انجام بدم
همسرم بهم گفت سعی کن اول یکار رو با تمرکز انجام بدی بعد کار بعدی
من از اون روز هر وقت میخوام عجله کنم وهمه کارها رو باهم تمام کنم یه ایست به خودم میدم
اینا همش به خاطر کمال گرایی
سپاس از شما
سلام درود همه دوستان
یعنی باورم نمیشه یعنی در و گوهر میباره از این کلام
یعنی این حرف ها از یه انسان نیست
یعنی برای من خود کلام خداست یعنی از قلب استاد به زبان جاری میشه و مستقیم میشه به قلب من
خداوندا ازت ممنونم بابت این آگاهی ها
یعنی انگار خو خدا باهام حرف میزد
فقط مثل آیه هدایت از خداوند میخوام بعد از اینکه هدایت شدیم از این مسیر بر نگردیم
درود بر همه دوستان و استاد عزیزم
سلام استاد جان
تجربه ای که من همین امشب اون هم 3 یا 4 ساعت پیش رخ داد
من وارد اتاق پسر23ساله ام شدم واونا به شدت گرفته وناامید دیدم ،رابطه ی من وپسرم ربطه ای بسیار عالی وزیباست واز بچگی باهاش مثل یک دوست رفتار کردم
وقتی جویای احوالش شدم گفت مامان به شدت بهم ریختم وچون باید کم کم سربازی بره واز درس دانشگاهش دوتا درس مونده ومعرفی به استاد باید بگیره وباید هر چه زودتر موافقت بشه تا امتحانش را بده وقتی برام گفت که هر چی به استادش پیام میده جوابش را نداده
بهش گفتم عزیزدلم الان با ناراحت شدن فکر میکنم اوضاع بدتر میشه حالا اگر دوست داری پاشو باهم بریم بیرون یه هوایی عوض کن ورها کن این قضیه را وبه خدا بسپار توسهم خودت را انجام بده بقیه را خدا حل میکنه باهم رفتیم پیاده روی وتوی راه خیلی حرفهای عالی زدیم وهر دواحساسمون را خوب کردیم وحتی در مورد مسائلی که توی ارتباطاتش صحبت میکرد وهمش میگفت مامان وقتی باهات صحبت میکنم امید توی وجودم میاد
وما یک ساعت بیرون بودیم فارغ از اینکه چه اتفاقی قراره بیافته با اینکه اولش بسیا ناامید وپریشان بود
حالا اینجا یک نکته وجود داره من اگر سهیلای قبل بودم به شدت احساس ناامیدی وسرزنش خودم وبچم را داشتم اما الان تونستم مدیریت کنم وحتی پسرم را به داشتن احساس خوب دعوت کنم وبعد که اومدیم خونه پسرم گفت مامان مامان دست راست رئیس دانشگاه که یکی از بهترین وبا اخلاقترین استاد یکی از درسهای پسرمه پیام داد عباس جان کارت حله نگران هیچ چیزی نباش وبه یکباره این مسئله برای پسرم حل شد خدایا شکرت
خدایا شکرت که این احساس چه ها که نمیکنه
ممنونم استاد گلم که دستی از دستان پراز مهر خدا هستی ماهم عاشقانه عاشقتیم
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عزیز وخانم شایسته مهربان ودوستان خوبم
تجربه ای که روز گذشته در مسافرتم داشتم
بدنبال اشتباه رفتن داخل کوچه باریک وطولانی وبن بست اول صبح که هوا تاریک بود،با آرامی دنده عقب میومدم که پسرم گفت مامان سریعتر بیا عقب ومن با خونسردی گفتم عجله ای نداریم
واز مهارتم در رانندگی همراه با نگرانی لذت میبردم
زمان برگشت بدنبال تجربه خوبی که از این مسافرت یکروزه داشتیم وبه هر دو مون خوش گذشت ،در ترافیک سنگینی قرار گرفتیم ،با خستگی که داشتم با بی احتیاطی پس از دور زدن از روی پل سرعتم بیشتر شد که معجزه وار خداوند
هدایتم کرد وبتدریج سرعت کنترل شد وآرامش گرفتم وفقط چند ثانیه نگران شدم که حادثه رخ نده وشروع به شکر گزاری کردم(پسرم خوابیده بود ومن بیشتر نگران اون اعتمادی که فرزندم به من کرده ودر آرامش خوابیده شدم )
خیلی سریعتر از شرایط و وقایع دیگه توی زندگیم در این مورد ذهنم رو کنترل کردم
برایم تعجب آور بود که چگونه من در این مورد راحت تر ذهنم را کنترل میکنم وحتی در اعتراض فرزندم کمتر واکنش نشون میدم ولی در موارد خیلی پیش پا افتاده تر ممکنه براحتی ذهنم کنترل نشه ونیاز به زمان بیشتری داشته باشه ( متوجه شدم که در این زمینه احساس مهارت وتوانایی بیشتری نسبت به قبل دارم واز رانندگی لذت میبرم وکمتر به انتقاد یا واکنش دیگران توجه میکنم )
اخیرا در تمرینهای روزانه ای که مینویسم
ممکنه در بررسی وقایعی که رخ میده واحساسی که تجربه میکنم ومتعاقب رفتاری که بدنبالش دارم ،در ذهنم سریع آگاهی های مختلفی میاد
که هدایتم میکنه چطور عمل کنم
برای اینکه حین نوشتن فراموش نکنم، بصورت ویس ضبط میکنم وبعد در دفترم آگاهانه تر وبا آرامش بیشتر مینویسم ،که خیلی کمکم کرده بهتر خودم را بشناسم وبا انگیزه بیشتری ادامه بدم
گاهی حین نوشتن بیشتر تمرکزم روی ترمزها وناخواسته ها میرفت وتغییرات کوچکی که در همه زمینه ها داشتم رو نادیده میگرفت وحرکت کند میشد، ولی این روش باعث شد که آگاهتر باشم به مسیر رو به پیشرفتم ومعجزات کوچک را ببینم وشکر گزار باشم بویژه در رابطه با فرزندم
سپاسگزارم از استاد عزیزم که بصورت هدیه این آگاهی های ناب رو در اختارمون میذارن
امیدوارم که با استمرار بیشتر وتعهد بیشتر در این مسیر سپاسگزار تر از قبل عمل کنم
به نام خدای بخشنده ی مهربان
من اخیرا بعد از حدود 4 سال کنترلم رو از دست دادم و یه حرف و واکنش نامربوط نشون دادم به یکی از همکارام. واقعا نفهمیدم چی شد اون لحظه انگار چیزایی که میگفتم دست خودم نبود و حدودا 4-5 ثانیه این حالت رو داشتم و بقیه هم همینطور واکنش های بد بهم نشون دادن.
بعد که اومدم بیرون یکم پیاده روی کردم دقیقا به همین سوال فکر کردم که این کاری که من کردم، اشتباه بوده یا تضاد؟
چرا اینطوری واکنش نشون دادم؟
بعدش واقعا رسیدم به اینکه آقا شما انسان هستی
درسته که میدونی بهترین واکنش چیه، بهترین باورها چیه، بهترین ذهنیت ها چی هستند و داری به سمتشون حرکت میکنی اما نگاه کن بقیه آدم هارو… اونا هرروز دارن اشتباه میکنن بدون اینکه حتی علتش رو بدونن یا ازش درس بگیرن. دیگه تو ربات نیستی که باور رو روت آپلود کنن و طبق اون دقیق عمل کنی
اصلا نمیشه
جهان مادی 2 قطبیه
جهان پس از مرگ فقط خوب یا فقط بده
تو باید خودت رو “بیشتر” به سمت باورهای خوب متمایل کنی
واقعا بعد از اینکه با خودم اینطوری حرف زدم آروم شدم. واقعا اون جمله که “بقیه هم اشتباه میکنن اما ازش درس نمیگیرن…” آرومم کرد و خداروشکر با هدایت های خداوند، هرموقع که اشتباه کردم و نتیجه دلخواهم نبوده، سریعا به این فکر کردم که چه درسی رو داره یاد من میده و اینکه اشتباه کردن و یاد گرفتن “طبیعیه” آرومم میکنه.
یه مثال دیگه ای که هست، توی بحث آموزش و Training هوش مصنوعیه
توی مدل های یادگیری هوش مصنوعی هم شما میای برای اون برنامه یا مدل “فرصت تصمیم گیری” قرار میدی و بعدش با توجه به مطلوب بودن نتیجه و چیزی که باید باشه بهش امتیاز مثبت یا منفی میدی. این هوش مصنوعی از همین مکانیزم یاد میگیره و هیچ چیزه دیگه ای نیست و هربار تصمیمات و پاسخ هاش رو با کیفیت تر میکنه نسبت به “فیدبکی” که ما بهش میدیم.