ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1 - صفحه 27 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1175MB25 دقیقه
- فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 124MB25 دقیقه














سلام استاد عزیزم من بصورت جزئی برای خودم توی دفترم نوشتم و وجهه اشتراکی که توی همش بود این بود که من دستاوردهای دیگران رو کوچیک میبینم و انکار میکنم
مثلا افراد نزدیکمو که تا حدودی میدونم چجوری به خواستش رسیده اینجوری قضاوت میکنم خب کاری نکرده که هنر کرده با وام گرفتن و طلا فروختن ماشین خریده یا مثلا خب منم جای اون بودمو کارمند بودم و یه حقوق داشتم و امنیت مالی داشتم میتونستم برنامه ریزی کنم و فلان ماشین رو بخرم
یا مثلا طرف کار خاصی نکرده شوهرش خرجشو میده دیگه دغدغه اجاره خونه و خرجهای اولیه رو نداره با آرامش مثلا فلان موفقیتو کسب کرده
من مستقلمو کلی دارم تلاش میکنم و…
انگار دچار یه خودبزرگ بینی هستم و دستاورد همه رو کوچیک میبینم و عدم موفقیت خودمو با این افکار توجیح میکنم و چیزی که متوجه شدم ناخودآگاه توجهم روی نواقص دیگرانه کمبود دیگرانه و از طرفی هم انگار قانون رو باور نکردم که هرکسی هرجایی هست سرجای درستشه و واقعا نمیدونم چجوری حلش کنم
دیشب با یکی از دوستام که اونم شاگرد شماست حرف میزدیم اون میگفت بهش احساس ناتوانی دست میده و اینکه انگار عقب افتاده و دچار خود سرزنشی میشه که ببین همه موفق شدن و تو هیچ کاری نکردی بهش گفتم فک میکنم کار تو راحتتره چون کافیه خودتو تایید و تحسین کنی و کم کم به خود باوری برسی
نمیدونم استاد ولی فک میکنم درست کردن خودکم بینی راحت تر باشه تا خودبزرگ بینی هرچند میدونم که ریشه این خودبزرگ بینی هم در واقع خودکم بینیه
ولی واقعا نمیدونم چجوری درستش کنم استاد لطفا بیشتر درمورد غرور و خودبزرگ بینی صحبت کنید یه دنیا ممنونتونم
خیلی دوستون دارم
فتبارک الله احسن الخالقین
سلام استاد عزیزم
تفاوت میان دو ذهنیت قدرتمند کننده و محدود کننده” و بازتاب این ذهنیت ها در زندگی افراد است.
سوال اول :در مقابل موفقیت دیگران چه احساسی داری؟من شاید قبلنااااااا یعنی خیلی خیلی در زمان دورترررر یعنی حتی قبل از ورشکستگی های پولی و مالی و دیگر تضادهایی که بتدریج در زندگیم بوجود آمد همیشه فرد خوش خنده و خوش اخلاق و بقول معروف چشم و دل سیری بودم انگار همه چی برام عادی بود و یا شاید هم فکر می کردم باید قانع باشم و همچنان برای آن داشته هام هم راضی باشم و هم قانع بودم… یعنی بعبارتی تا میومدم حرفی بزنم و بگم من از این بیشتر و قشنگتر و راحت تر و زیباتر رو می خوام فوری سیر نگاهی مسخره آمیز بسمت من حمله ور بود .. توی پرانتز بگم اصلا اون موقع ها قانون رو نمیدونستم و ناآگاهانه این درخواست ها رو داشتم .. اینکه به همینی که داری قانع باش . شکر خدا رو بکن .برو مردم رو ببین در چه وضعیتی زندگی میکنند و مردم ندارند بخورند آنوقت تو قانع نیستی و خلاصه یواش یواش انگار باورم شده بود که باید به فکر فقرا باشم . باید بفکر صرفه جویی باشم و همش باید بفکر اینو اون باشم و همینطور یواش یواش افتادم توی سیکل معیوب یک نگاه از پایین به بالا … درون من شکل گرفت و احساس کردم من عقب موندم و دیگه جایگاه مو از دست دادم .. تازه گیها خیلی خیلی بیشتر به گذشته ام فکر می کنم یعنی وقتی فایل های استاد رو میبینم یک مقایسه ای با گذشته ی خودم در وجودم بوجود میاد و شکر خدا الان توی مسیر آگاهی هستم و خودم رو با هیچکس بصورت منفی نگاه نمی کنم و مقایسه نمی کنم . در واقع یک نگاه مثبت اندیش و آزاد اندیشی در وجودم شکل گرفته ….یعنی… داشتم فکر می کردم که چی شد من قبلنا توی تضادهای مالی افتادم و نشونه ها رو ندیدم و متوجه ی درس هایش نشده بودم .. اصلا چرا این خصلت زشت احساس حسادت که ناشی از کمبود عزت نفس و احساس عدم لیاقت و محدویت های افکار بود برام بوجود آمد…
خدا رو شکر از وقتی با استاد عزیزم آشنا شدم توی این چند سال خیلی خیلی نگرش هام نسبت به گذشته ام فوق العاده تغییر کرده و دوباره دارم به اصل واقعی الهی خودم بر می گردم و فهمیدم که من در گذشته آرام آرام بسمت مسایل منفی سرازیر و تمایل داشتم من قدرت تحسین دیگران رو نداشتم
یعنی بجای اینکه از اون فرصت های طلایی استفاده میکردمم و به اون اشخاصی که ثروتمند بودند و مدام دور و برم بودند به اصطلاح در مدارشون بودم تحسین می کردم و خوشحال میشدم و به نکات مثبت شون توجه می کردم و یا مسیر موفقیت هاشون رو دنبال می کردم و تحسین شون می کرد ….ولی افسوس درک درستی از آگاهی ها ی قوانین نداشتم و احساس خود کم ارزشمندی و حسادت رو در خودم تقویت کردم و این بزرگترین ضربه و خودزنی بود میان دو ذهنیت قدرتمند کننده و محدود کننده” و بازتاب این ذهنیت ها در زندگی شخصیتیم که اصلا متوجه ی این ذغال داغ در وجود خودم نشده بودم که من رو نه تنها به فقر و تنگدستی و محدویت کشانده بود بلکه در تمام زمینه ها و جنبه های دیگر ابعاد زندگیم به زیر صفر کشانده بود .. یعنی تمام ابعاد از روابط و سلامتی و آرامش و فقر و تنگدستی و شرک و غیره……واقعا حسادت بقول خانم شایسته عزیزم خانمان سوز است که بنیاد آدم رو زیر و رو می کنه ..و من تمام آنها رو تجربه کردم …
از وقتی وارد این سایت شدم آرام تر شده ام بیشتر از زندگی لذت میبرم و با فایل های توحیدی استاد به آرامش روز افزونی هدایت شدم که این اولین قدم من برای خودسازی و خودشناسی من بود و حتی چیزهای کوچک مثل راه رفتن روی برف ها و شنیدن صدای برف در زیر پایم صدای آواز پرندگان . صدای بارون و باد و صدای شادی و گریه کودکان و دیدن آسمان و ماه و ستارگان و خورشید. سحر خیز بودن صبح گاهی ام و همچنین شکرگذار بودن برای اینکه خداوند یک روز معجزه آسای دیگری رو آکبند و تر و تمیز و نو به من هدیه داده من را بی نهایت به وجد می آورد و برایم لذت بخش شده . تنفس در هوای آزاد رو بیشتر درک کردم و از خلوت گزینی ام نهایت لذت رو میبرم .. اینکه از همه چی سپاسگذار باشم برای داشته هایم خوشحال باشم و شکرگذار باشم و افق نگرش من رو از محدودیت ذهنی خارج کرده .. خدا رو شکرت که منو رها نکردی که در اعماق قهقراه فرو برم هر چند توی همان اعماق دره های تاریکی بازم رهام نکردی و نور چراغ هدایت استاد عباسمنش رو بسمت من تاباندی و هدایتم کردی تا با ریسمان الهی چراغ هدایت دوباره برخیزم و از پله های موفقیت بالا بیام خدایا چطوری تشکر و قدردانی کنم خودت میدانی که بنده ی ضعیف تو بخاطر نجواهای منفی ذهن به چه روزی افتاده بودم پس دستانم رو محکم تر از همیشه به دستان خودت گره بزن تا قدرت تحسین و تمجید بیشتری رو داشته باشم تا به عزت و احترام و ارزشمندی بیشتری هدایت شوم برای بلند آوازگی با اعتبار نیک..
دوستان می خوام یک داستان جالبی رو از خودم اینجا تعریف کنم که باورها مون قوی تر بشه..روز گذشته یعنی 13 / بهمن تولد دخترم بود .. یک برف فوق العاده عالی و قشنگی در شهر عزیزم پردیس بارید و لطف خداوند شامل حالم شد که هر چقدر از زیبایی و قشنگی این برف زیاد و درشت و خوشکل بگم کم گفتم ..خدایاا شکرت که من اینقدر رررررر برف دوست دارم …
امید دارم تمام سوالات استاد رو در این کامنتم واضح توضیح داده باشم که اگر اینگونه باشد از هدایت شدگان هستم..
خلاصه اصلا قصد هیچ تدارکاتی رو برای تولد نداشتیم .. ولی طبق عادت همیشگی ام یک کیک خوشکل تولدی توی خانه درست کردم. ..
از یک طرف روز قبل ترش با خواهرم تماس تلفنی داشتم بخاطر تبریکات تولد. بعدش دیدم رفته بودند برای دخترم خرید کردند (بهمراه دختر و پسرش) بخاطر همین بهشون گفتم اگه هوا خوب بود و جاده و خیابان ها مساعد بود بیان دور هم باشیم .(اونها مهرشهر کرج هستند) خلاصه با تمام باریدن این برف های خوشکل و سنگین خودشون رو رسوندن پردیس .. بعدش یکی از دوستان خانوادگی که خیلی شخصیت محترمی هم هست کلی در مواردی خاص بهم کمک کرده بود بقصد اینکه کاری در پردیس داره تماس گرفت و میخواست بیاد یک سری بهمون بزنه .. منم کلی تعارفش کردم و موضوع تولد رو گفتم که انگار کلی هم خوشحال شد .. خلاصه ایشون هم اومد .. ایشون کلی در این مهمانی منزلمون راجب موفقیت های گذشته اش تعریف کرد البته هنوز هم شخص موفق و مثبت اندیشی هست و مدام از فراوانی مشتری هاش صحبت می کنه اینکه خیلی جاها مشتری کم داره ولی کسب کار من همش مشتری های پولدار هستند و کلی از این حرف های سنگ قشنگ در ضمن اهل تفریح کوه و ماهیگیری و ورزش هم هستند و اتفاقا یکبار اون سری از فایل های سفر بدور آمریکا که خانم شایسته رفتند اونجا پوتین خریدن رو نگاه کردند چون ایشون هم در کسب و کار چرم و لوازم کیف و کفش هستند خیلی خیلی از اون فایل و استاد استقبال کرد .خیلی ذهن ثروتمندو مثبتی داره خدارو شکر از آنجایی که در مسیر آگاهی هستم کلی تحسین و تمجید کردم و کلی از این فرصت استفاده کردم خدا رو شکر . این تولد سبب خیر برکت های پولی و مالی و مادی و معنوی برام بود
بعدش خلاصه مراسم تمام شد و داشتند میرفتند که باهاشون همراهی کردم تا پارکینگ خونمون .. آخه دو تا از واحد هامون خالیه و بهم اجازه دادن که از پارکینگ شون در مواقع ضروری استفاده کنم .. وقتی رفتم داخل پارکینگ بازم از خداوند تشکر قدردانی کردم که خدا رو شکر خواهرم اینا با دوتا ماشین اومده بودند و منم بلطف همسایه های سخاوتمند وفور و فراوانی پارکینگ رو احساس کردم خخخخخخ .. اون دوستمون چون ماشینش شاسی بلند بود دیگه بیرون پارکینگ کنار خیابون گذاشت .. خلاصه ی اینها جزیی از نعمت های یک روزم بود
…میدونم کامنتم خیلی طولانی شد و خارج از حوصله ی دوستان هست ولی باور کنید با خواندن این کامنت و یا دیگر دوستان در مدار دریافت وفور و فراوانی نعمت ها قرار می گیریم و منم با مثل استاد عزیزمون با عشق به خواندن کامنت های دوستان در مدار باورهای قدرتمند بیشتری قرار می گیرم
از وقتی این باور تحسین و تمجید رو در خودم تقویت کردم به احساس خوب و بهتری رسیدم نمیگم اصلا این خصلت نامناسب رو ندارم ولی سعی کردم که همیشه به اون ذغال داغی فکر میکنم که توی دستانم نگه داشتم و بعد بلافاصله می فهمم که داره منو می سوزونه و میبره به سمت آن درها ..پس باید فوری آن کنترل ذهنم رو در دست بگیرم ..
مثلا چند ماه پیش بود که بخاطر کارهای اداری خاله جانم رفته بودم پیشیش.. چون گویا با تافق دیگر همسایگان شون قراره که آن واحد های قدیمی رو بکوبند و دوباره بسازند و کلی کارهای دیگر . و من با عشق بدنبال کارهاشون رفتم و کلی هم خوشحال شدم چون احساس کردم اینها نشونه های خداوند هست که به من الهام شده اگر برای آنها شده پس برای منم میشود که برای سند خانه و ساخت و ساز خانه ی رویایی خودم این اتفاق خوب بیوفته پس بیشتر از همیشه تحسین شون کردم و از اعماق قلبم خوشحال شدم و با عشق دنبال این کارها رفتم تا با کانون توجه ام در مدار خوبی قرار بگیرم و سبب خیر و برکت برام خودم و آنها باشه..
باز هم مثل همیشه این باور رو آویزه ی گوشم می کنم و تکرار و تمرین روزانه ی من شده برای پله های موفقیت من برای آگاهی بیشتر در این قسمت بوده است ممنون و شکر گذارم خدایا ترا تحسین می کنم که این خصلت خداگونه ام را طلب می کنم که هر روز در مدار تحسین های روز افزون بیشتری هدایتم کنی همانطور که خودت انسان را تحسین کرده ای و گفتی تبارک الله و الحسنین الخالقین….
.تمام اتفاقات زندگی ما بدون استثناء نتیجه ی ارسال فرکانس ها و باورهای خودمان است چه آگاهانه و چه ناآگاهانه
به هر آنچه که توجه می کنیم از ریشه و اساس همون موضوع وارد زندگی مون میشه
پس طبق این قانون ما در هر لحظه داریم اتفاقات مون رو خلق میکنیم، بنابراین اگر میخواهیم نتایج نتایج پایداری باشه باید همیشه روی خودمون کار کنیم
اینکه پاسخ کانون توجه مون رو می گیریم به چه چیزی توجه می کنیم
اینکه پاسخ افکارمون رو می گیریم به چه چیزی فکر می کنیم …
اینکه پاسخ باورها مون رو می گیریم
پس باید همیشه روی باورها مون کار کنیم
خدایااا خودت کمکم کن که مدارم بالاتر بره
خدایاا خودت کمکم کن که بسمت مرحله ی بعدی زندگیم هدایت شوم تا مدارم بالاتر. بره
خدایاا خودت منو بسمت زندگی جدیدم هدایتم کن تا مدارم بالاتر بره
خدایاا منو بسمت تغییر و تحول فوق العاده معجزه آسای بینظیرم هدایتم کن تا قدرت تحسین دیگران و خودم رو بیشتر از همیشه داشته باشم تا مدارم بالاتر بره
خدایاا می خوام با بهترین ها با موفقیت ترین ها و با ثروتمندترین ها با مردمان مثبت اندیش و آزاد آندیش و با سخاوتمند بیشتری دیده بشم
خدایاا کمکم کن که مدارم بالاتر بره تا در مدار دریافت خواسته ها و تغییر و تحولات بالاتری هدایت شوم
خدایاا شکرت که من در هماهنگی کامل با خواسته و آرزوهایم هستم
خدایا شکرت که من در مدار دریافت خواسته ام هستم
خدایا شکرت من در مدار تکامل تصاعدی برای تحسین دیگران و خودم هستم ..
خدایا خودت زیبای های بیشتر این جهان را بر من آشکار کن تا بتونم تحسین برانگیز باشم و در مدار تحسین و تمجید زیبایی ها و موفقیت های دیگران و این جهانم باشم و بذر خواسته هام را در دلم بذارم و رشد کند و شکوفا شود و وارد تجربه ی زندگیم شود که رسیدن به هر خواسته ای امکان پذیر است آمین
خدایا مارو بخاطر تموم ویژگی های انسانیمون ببخش…
و از در رحمت و نور و مغفرتت بر ما ببار…
و به ما قدرت سپاسگزاری و چشم دیدن و تحسین و بیشتر و بیشتر دیگران رو عطا کن …
خدایاااا شکرت ممنون و سپاس
خدایاااا تنها ترا می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم
خدایاااااا ما را هدایت کن به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت و پول و ثروت و برکت و سلامتی و تندرستی و دل خوش و شادی و شادمانی را داده ای و امنیت و آزادی آگاهانه در انجام دادن و جهت دهی درست و مناسب افکار و باورهایمان را داشته باشیم.
IN GOD WE TRUST
سلام خدمت استاد و همه عزیزان
استاد خیلی خوشحال شدم از شنیدن خبر دوره جدید،امیدوارم بزودی در سایت قرار بگیره
استاد در مورد نگاه به موفقیت دیگران بستگی به حسی داره که من نسبت به اون آدم دارم.
دسته اول که آدم های موفقن(کارآفرین و بازیگر و…) که همیشه تحسین میکنم و حسی خوبی دارم
دسته دوم که کسانی هستن که نزدیکن و دوسشون دارم و از موفقیتشون خوشحال میشم.شاید این دسته90درصد باشه
دسته سوم نزدیکانی هستن که زیاد حس خوبی نسبت بهشون ندارم و بخاطر همین کمتر توجه میکنم به زندگیشون چون شاید با حسادت و ناحقی قاطی باشه نگاهم:انگار که من این همه روی خودم کار میکنم به اندازه اون که همیشه چرت و پرت میگه و گوش میکنه جواب نگرفتم.همش سعیم بر اینه که سرمو از زندگی این دسته بکشم بیرون.
یه مثالی دارم در مورد دوستم که خیلی بهم کمک کرده
یه عزیزی که همکار منه و مشتریانی زیاد و خوبی داره
با نگاه کردن به اون خیلی آروم میگیرم و امیدوار میشم
یکیش اینه که همسن منه و زودتر از منم شروع کرد.اون موقع که اون مغازه زد بیست سالش بود الان من 25سالمه
یکی دیگه اینکه اوایل مشتری خاصی نداشت و برای بقیه کار میکرد و میگذروند
یا اون موقع از من خجالتی تر بود و آدم اصلا فکر نمیکرد که تنهایی بتونه کسب و کاری داشته باشه
در کل از لحاظ کاری و شخصیتی به جایی رسیده که ما اصلا باورمون نمیشه و این خیلی حس خوبی به من میده و همش میگم اگه اون تونسته منم میتونم،اگه خدا برای اون کرده برای منم میکنه
در مورد سوال کردن و راه حل خواستن هم میپرسم از بقیه ای که به چیزهایی که من خواستم رسیدن. مثلا میگم فلانی اون موقع که کار و شروع کردی چطور بودی الان چه فکری داری.نظرت راجب فلان مسئله چیه،چه باوری داشتی که بیخیال نشدی و از این دست سوالات که خیلی بهم کمک میکنه
دوتا مورد که ازشون الگو گرفتم و خیلی کمکم کرده این بوده همشون ترس داشتن ولی با وجود ترس حرکت کردن،یعنی این نبوده که بگن چون تو فلان مورد ترس دارم دیگه سراغش نمیرم نه رفتن و بهتر شدن
دوم اینکه همشون بیکاری و مشکلات مربوط به کارشون رو داشتن ولی ایمانشونو حفظ کردن و تسلیم نشدن و ادامه دادن
سلام و درود بر شما استاد عزیزم
خانم شایسته ی مهربان
و همه ی بچه های خوب سایت
من ناراحت میشم استاد!
چند وقتی هست دارم این حس رو تو خودم کنکاش میکنم و اوقاتی که باور فراوانی و باور بی نیازی رو برای خودم مرور میکنم خیلی کم میشه و خوشحال میشم ولی همش باید تلاش کنم که هر موقع ناراحت شدم این باورها رو با خودم مرور کنم …
قششششنگ میفهمم که ریشه اش باورهای محدود کننده مه …
خیلی برام جالب بود ک امروز در موردش صحبت کردید.
البته من هنوز کامل ویدئو رو ندیدم و اونجایی هستم ک گفتین استپ کنید .
البته یه استثنا فکر میکنم وجود داره و مادرمه .
اونم فکر میکنم .
هنوز تو شرایطش نیستم.
و فکر میکنم شاید به این خاطر باشه که مامان خیلی فداکار و بی نهااااایت مهربونی دارم که مطمئنم عاشقانه دوستم داره و یجورایی معامله وار منم میگم حالا ک این آدم انقدددد منو دوست داره و برای من فداکاری میکنه منم دوستش دارم و از موفقیتهاش خوشحال میشم.
من آدما رو دوست دارم استاد ولی انگار دوست دارم خودم همیشه از همه موفق تر باشم :|
انگار که اگر بقیه موفق تر باشن از پول من یا معنویت من یا خوشبختی من کم میشه
این باور کمبوده
و
الشیطان یعدکم الفقر و یامرکم بالفحشاء …
و
انما انجوا من الشیطان لیحزن الذین ءامنوا …
و بقول شما قانون ساده اس من الان تا همین حد فهمیدم .
همینو باید انقدر تکرار کنم با خودم که بی نهایت فرصت فراوانی برای همه هست و خوشبختی دیگران هیچ تاثیری روی دیرتر یا کمتر خوشبخت بودن من نداره و خوشبختی سرچشمه ش خداست که منبع فراوانیه و بیییییی نهاااایته.
باید همین چیزای ساده رو دائما تکرار کنم.
مرسی استاد اینم اطاعت امر
در پناه رب العالمینِ رحمان و رحیم
سلام به استاد، به خانم شایسته عزیز و بقیه دوستان
تاریخ آخرین کامنتم دقیقا برای 2 سال پیش هستش، ولی چه توی این دو سال چه 5 سال روزی نبوده که روی خودم کار نکنم و با این آگاهی ها نباشم.
برای تشکر از گروه تحقیقاتی که چنین دوره های کامل و هدیه ای آماده می کنید، مصمم شدم که حتما در این دوره در کامنت ها مشارکت کنم، وگرنه در این مسیر هستم و در دفترم می نوشتم.
اول از همه تحسین می کنم این روش تدوین ویدئوها، تصاویری که بین صحبت ها استفاده شده، تنوع داره، مناسبه و منظور رو با تصویر منتقل می کنه و خیلی برام خوشایند بود. سپاسگزارم.
سوال:
اگر یکی از نزدیکان شما به موفقیتی برسند، شما چه احساسی خواهید داشت؟
اگر به موفقیتی که رسیده من قبلا رسیده باشم، خیلی زیاد براش خوشحال میشم.
اما اگر موفقیتی باشه که من بهش نرسیده باشم، الخصوص چیزی که خیلی براش تلاش کردم، یا خیلی وقته منم اون موفقیت رو میخوام:
1- بعضی موارد: اولین احساس حسرت و ناامیدی عمیق به سراغم میاد. خودمو کم می بینم. ناتوان می بینم.
2- بعضی موارد هم: واقعا براشون خوشحال میشم و از تجربیاتشون استفاده می کنم. (الان که داشتم کامنت می نوشتم، چندتا به ذهنم اومد که من اون موفقیت ندارم ولی برای اطرافیانم که دارن واقعا خوشحال بودم و هستم و از این بابت از خودم راضی تر شدم)
باورهای محدود کننده ای که نام بردید، برای مواردی که حسم بد میشه، چیزی که بیشتر در خودم می بینم مورد سوم هستش، که برای رسیدن به اون موفقیت من قابلیت (توانایی، شرایط یا …) من ندارم و من نمی تونم به اون موفقیت برسم. اون موفقیت رو از خودم دور می بینم.
– اینکه اونا شانسی موفق شدن: این مورد رو تقریبا ندارم، چون دیدم و درجریان هستم که اونی که موفقیت الان داره، تلاش با امید انجام داده و اینطوری نبوده بیکار و بی حرکت بوده باشه و شانس بیاد سراغش.
– اینکه در تقدیر و سرنوشت من نیست: 5 سال پیش اولین بار از زبان شما (استاد) شنیدم که ما سرنوشت از پیش تعیین شده ای نداریم، و در طی این مدت از زاویه های مختلف بررسی و تفکر و تعقل کردم، تجربه های خودم، کتاب های مختلف، از همه مهمتر قرآن، بسیار کمک کرد که بیشتر باور کنم که سرنوشت من دست خودمه، و به خودم بستگی داره. (البته در این قسمت بازم در کمبود ها، این باور بالا میاد که درسته به خودم بستگی داره ولی قادر به تغییر آنچنانی خودم نیستم)
در انتهای باورهای محدود کننده باز هم به جملگی همیشگی و مهم حلال مسائل رسیدیم: از زاویه ی دیگه ای به موضوع نگاه کنیم که به ما احساس بهتری میده.
این جمله خیلی خوب بود: بشینی توجیح بیاری که برای اون شده و برای من نمی شه!!! برای هرچی میشه توجیح آورد. دلیل و منطق و اثبات بیارم که برای منم میشه؟ یا نه دلیل و منطق اثبات بیارم که برای من نمیشه؟؟ هر دو کارو می تونم انجام بدم. کدوم کمکم می کنه؟ کدوم بهتره؟ کدوم باورهای قدرتمند کننده ای برام میسازه؟
آشغال ها رو زیر مبل نبریم: تفکر کردن و بدون غم و غصه، نوشتن و آوردن این مسائل روی برگه، در وهله ی اول به من کمک می کنه که اصلا آشغال هارو ببینم. یه مسئله رو بصورت کلی و در جنبه های مختلف ببینم و بنویسم تا اول تشخیص بدم مسئله چی هست؟ که در قدم بعدی در راستای حل مسئله قدم بردارم. دیروز وقتی داشتم مسئله رو می نوشم و یک برگه آچار شد، تازه متوجه مسئله شدم، قبلا فکر می کردم مسئله چیز دیگه ای هستش ولی ریشه ی مسئله رو در جنبه های مختلف واضح بهش آگاه شدم. آگاه شدن و دیدن آشغال ها همانقدر مهمه که تمیز کردنش مهمه!
– اینکه گفتید جلوی اسم هر فردی بنویسیم نسبت به اون موفقیت چه حسی داریم؟! ما حتی دقیقا نمی دونیم چه احساسی داریم! واقعا درست و جالب بود، واضح نبود احساسم. اینکه خب منم امید دارم بهش برسم. برای بعضی هاشون خوشحالم، برای بیشترشون (مثل توانایی رانندگی خواهرم) از خودم ناراضی ام و شدنی بودنش رو میدونم ولی با استرس و چالش همراهه برام. مسیر رسیدن به اون موفقیت رو راحت و لذت بخش نمی بینم. می دونم شدنیه و برای منم پیش میاد ولی سخته، ولی خیلی خیلی باید روی خودم کار کنم، خیلی خیلی باید روی ترس هام پا بزارم. و اینقدر که در خیلی موارد پا روی ترسهام گذاشتم، اصلا انگار این الگو برام جا افتاده!!! بعضی واقتا از خودم می پرسم واقعا مسیر اینه؟ که ترس زیاد داشته باشم؟ بعد با کلی فشار روانی و استرس پا رو ترسام بزارم؟ چرا باید برای موفقیت های ساده، اینهمه مسیر پر استرس و چالش و پا رو ترس ها گذاشتن باشه؟!
نکته یا راهکار جدید و قابل توجه که در انتهای فایل گفتید، برای من این بود که، در مواردی که احساس بد از موفقیت دیگران بدست می آوردم، سعی می کردم طبق آگاهی های این چند ساله، موفقیت های قبلی خودمو مرور کنم و به یاد بیارم که فلان خواسته هم در زمان قبل برام دور از دسترس می اومد ولی الان دارم زندگیش می کنم و برام طبیعی و بدیهی هستش. و به حس بهتری برسم. (که این کار تبدیل به عادت شده) اما (حالا علاوه بر این کار) تمرینی که از ما خواسته شده اینه که به موفقیت همون شخص فکر کنم و بررسیش کنم و یا ازش بپرسم ببینم چه چیز الهام بخشی برای من داره؟ چه درسی برای من داره؟! (که این کار برای من به عادت تبدیل نشده و برام جدید بود)
به نام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم و اعضای خانواده عباسمنش
من این تمرین را برای خودم انجام دادم و بعضی از قسمتهای را اینجا ارسال میکنم تا تعهدم را به انجام تمرین نشون بدم
شبنم دوست قدیمی :
اولا احساس می کنم عقب موندم که می تونم بگم احساس کمبود دارم و فکر میکنم همه چی تموم شد و من موندم
دوما احساس می کنم حقش نیست اون که همش رو در و دیواره چقدر جهان هواشو داره من که به زعم خودم در راه راستم و همش روی خودم کار می کنم و … چرا نتایجم کم هستند
ولی می دونم یکی از خصوصیات مهم شبنم پشتکارش در این کارش هست و تمرکزی روی شغلش کار کرده و روی شغلش هم چندین و چند سال هست که ثابته بالای 10 سال سابقه داره من خودم سال 98 شناختمش تو مغازه کوچیک بود و الان این رشد طی 4-5 سال اخیر افتاده و قبل اون هم در زیر زمین خونه شون بود و شاگرد یکی دیگه بود و الان تولیدی داره.پس مشخصه های مهم شبنم پشتکاریش هست و تمرکزش و طی کردن تکاملش . عجله نکرده وا نداده و خسته نشده
البته من در جایگاهی نیستم که کسی را قضاوت کنم این جهان جهان لیاقت هاست و شبنم هم خودش را لایق کرده به این نقطه رسیده و حسادت بی خودی من هم بی جا هست و اگر میخوام رشد کنم باید مثل اون مداومت و پشتکار داشته باشم منم اگر اینجا هستم به خاطر ترسهای خودم هست یادمه یه زمانی به من گفت تکونی به خودت بده اون موقع خودش دنبال دانشگاه و دوره بود. من هم فکر کردم از حسادت میگه و با خودم میگفتم :نه من اگه برم دنبال رشد خودم از خونواده م می زنم و اینم نتیجه کارم
قصدم سرزنش کردن خودم نیست ولی باید اشتباهات خودم را بپذیرم و باورهایی که عدم موفقیت من در زندگیم شد. یا زمانی که به من می گفت برای پولت ارزش قایل باش و برای خودت پس انداز کن به جای اینکه این حرف را قبول کنم و حتی به ذره ای اون عمل کنم با دروغگویی دورش می زدم.
وحید(یکی از فامیلام)
خواهرم هر وقت از موفقیتهای وحید که خیلی پولدار هست صحبت می کنه زود بهش میگم اون که موفق نیست در حالی خودم موفقیت را در پولدار شدن محض می بینم ولی میگم وحید موفق نیست چون اِله بِله و … پس نتیجه میگیریم موفق نیست و دلم خنک میشه
خیلی از افراد شهر خودمون که ثروتمند هستند موفق نمی دونم چون فکر میکنم آدم درستکاری نیستند . پس من هنوز در ذهنم ثروتمندان را آدم درستی نمی دانم آره بارها و بارها شده افرادی که سوار ماشین مدل بالا شده را قضاوت میکنم .
یک نمونه دیگه وقتی افراد مختلف که در حوزه کاری خودم را می بینم. به جای اینکه تحسینشون کنم و الگوبرداری کنم هی ایراد میگیریم و احساس می کنم همه فرصتها از دست رفته رو گرفتند(همین جا استاپ کردم رفتم یک ساعت همه پستهای اونارو دیدم و تحسین شون کردم )
یه دوستی داشتم مدیر مدرسه غیر دولتی بود و خیلی موفق عمل میکرد بسیار پرتلاش و مصر و پیگیر و مشتاق بود. یادمه فقط تمام حواسش به جذب دانش آموز بود ولی همه ما به جای تمرکز بر خصوصیات مثبت این فرد مثله اعتماد به نفس و احترام برای اطرافیانش و پشتکار و تمرکزش ، روی خصوصیات منفی ایشون تمرکز داشتیم و می گفتیم چقدر حرص و ولع دانش آموز گرفتن داشت چقدر پولکی و …
یه فردی رو می شناسم یه آموزشگاه علمی و کلی مدارس غیردولتی داره و هم استخدام رسمی دولت است. خیلی موفق عمل کرده از خصوصیات بارزش تمرکز -تلاش مستمر.تمام فکرش روی ثروت آفرینی است حتی ایده های عالی میزنه مثل یخچال گرفتن و گذاشتن تغذیه در مدرسه و آموزشگاه که هم برای خود دانش آموز مفید بود و هم برای ایشون سود و کلی کلاس آموزشگاهش بالا رفته بود (چقدر ایده برای ثروتمند شدن وجود داره) حتی یک دستگاه چاپ و کپی و دستگاه قهوه ساز گرفته و منع درآمدی دیگری شد . همه آدمهایی که پتانسیل دارند دور خودش جمع کرده و چقدر آزادی عمل داده به آدما که هم خودشون کار کنند و هم ایشون رو بالا بکشند
اینکه من به اون موفقیت ها نرسیدم اصلا و اصلا نباید احساس ناکافی بودن و بی عرضگی بدهد من هم می تونم با تغییر دیدگاهم از هر جایی که هستم شروع کنم و صبر و تمرکز داشته باشم و ادامه دهم مطمئنا موفق می شوم. من هم می تونم بیزنس و کسب و کار شخصی خودم را داشته باشم. همه ما به یک اندازه به نعمتهای خدا دسترسی داریم و هیچ وقت تموم نمیشن و منم هیچ وقت از کسی عقب نمی مونم برای همه هر چقدر که ظرفش را گسترش دهد هست میلیون میلیون دلار پول
در هر دقیقه یک فرد در لیست میلیون دلاری ها قرار میگیره. متوجه اعداد و ارقامش هستی هر دقیقه یک نفر میلیون دلاری میشه (با خودمم)
60 دقیقه 60 نفر یک روز 1440 نفر در سال حدود 500 هزار نفر. و مطمئنا اینا درامدشون هر روز بالاتر میره و ایده ها و خدمات بیشتر ثروت بیشتر
و این در حالی هست که از ثروت کسی کم نمیشه
الان تو خودت ایران افرادی که در حوزه کاری من فعالیت می کنند هر روز بیشتر و بیشتر می شوند و این خودش نشانه فراوانی است . پزشکها هر روز بیشتر و بیشتر می شوند. طلافروش ها سوپر مارکتها ، لباس فروشی ها، ارایشگرها خیاطها و … هر روز بیشتر و بیشتر می شوند از کسی هم چیزی کم نمی شود
می تونم با تمرکز بیشتر در کارم و خدمات بهتر ، بهترین باشم.
پس به اندازه همه جا هست نگرانی جایی نداره چون ثروت هر روز بیشتر و بیشتر می شود و مردم هر روز پولشون بیشتر میشه
به نام خدا
سلام
استادِ عزیزم، ممنونم برای این فایلِ سلسله وار و ارزشمند.
از خداوند هدایتگرم، کمک میخوام تا توی نوشتن از خودم و ذهنیت هام، هدایتم کنه به بیرون کشیدنِ گفتگوهای ذهنیم.
موفقیت های دیگران چه حسی رو در من برمی انگیزه؟
– چند روز پیش متوجه شدم حقوق یه بنده خدایی از نزدیکان چقدر هست و براش خیلی خوشحال شدم و گفتم خداوند روزی شو بیشتر هم بکنه.
اینکه دوستی یا عزیزی رشد کرده گاهی باعث حسادتم میشه، گاهی هم براش خوشحال میشم.
بسته به اینکه روی چه موودی از خودم هستم، واکنش هام فرق میکنه.
– دو عزیز از اقوام منزل جدید گرفتن، یکی بزرگ و دلباز، دیگری منزل مستقل از خانواده، با سلیقه وسیله های جدید گرفتن، دکور جدید بر حسب سلیقه شخصی ساختن برای قسمتهای مختلف خونه شون…
من لذت بردم از سلیقه و خلاقیت شون برای خونه و چیدمانش.
مبارک باشه گفتم از قلبم، کیف کردم از زیبایی های منزل جدید.
دیدم و کیف کردم…
دیدم و پسندیدم، نه با نگاهِ حسرت و حسادت، کاملا سالم خوشم اومد از سلیقه شون، و به خودم گفتم سمانه تو هم باسلیقه هستی و به سبک خودت زندگیتو چیدمان کردی، خرید کردی و …
من اینو از مادرم یاد گرفتم، همیشه خیراندیش هست نسبت به دارایی های دیگران، چه افراد غریبه، چه آشنا، براش فرق نمیکنه، با قلبش تبریک میگه و خوشحال میشه از اینکه ادم ها به رشد و ثروت میرسن و در نتیجه دارم به چشم میبینم چقدر نعمت وارد زندگیِ مادرم میشه همیشه.
من برای مادرم و هر چی وارد زندگیش میشه، خوشحال میشم.
برام سند محکمی هست همیشه که نگاهش به زندگی، باعث نتایجِ قدرتمندش در زندگی و امکاناتش هست.
همیشه سپاس گزارِ خداست، خوشحال میشه از دارایی های دیگران و براشون بیشترش رو آرزو میکنه با قلبش.
– در رابطه با داشتنِ شغل توسط دیگران، وقتی خودم شاغل نیستم، گاهی جهانِ درونم حسش منفی میشه.
این حسِ منفی فقط حسادت نیست، یاس، کمبود، حسرت، کمبود، ناتوانی، ضعف رو در من بیدار میکنه.
فلانی درآمد مستقل داره، من ندارم.
فلانی شغل داره، من ندارم.
مخصوصا وقتی ارزشمندیم کم میشه، این نجواها پررنگ تر میشن داخلم.
می دونم و برام آشکار شده، مسیله ی داشتنِ شغل و درآمدِ شخصی برای من پررنگه.
وقتی شاغلم انگار منم نرمال هستم، وقتی شاغل (خلق کننده ی پول) نیستم، حسِ کمبود دارم نسبت به دیگران…
مدتهاست دارم با خودم گفتگو میکنم که اول ارزشمندیمو که گره زدم به شاغل بودن، اصلاح کنم…
اینکه من، فارغ از هر چیزی که دارم یا ندارم ارزشمندم.
بعد در مرحله بعد ببینم کجای کارم…
– کاوشهام در مورد خودم بهم میگه در رابطه با یه سری افراد، بسیار خوشحال میشم، برای برخی نه.
اونایی که اهلِ قضاوت و چشم و هم چشمی هستن، وقتی به چیزی میرسن و میگن، من دچار اون حس شادی نمیشم.
انگار میوفتم تو تله…
اینکه اونا رسیدن و من بیوفتم تو یه مسابقه باهاشون، احساس کمبود میکنم و درصددِ دفاع از خودم برمیام…
در حالت عادی اینطوری نیستم، اما در مقابل این افراد، روی دیگری از من اکتیو میشه…
این گروه از آدما، اون موفقیت رو بولدتر میکنن، ازش صحبت میکنن به طوریکه قشنگ حس میکنم حسِ حسادت رو اکتیو میکنه.
– وقتی یه عزیزی (تو ذهنم میدونم دارم از چه کسی یا کسانی صحبت می کنم) از ارتقای تحصیلیش میگه، مثلا اینکه کارشناسی ارشدش رو گرفته، دکتراش رو گرفته، براش خوشحال میشم.
چرا؟
چون حسم میگه اون آدم خواسته، تلاش کرده، موفق شده، آفرین.
من روی تحصیل گارد خاصی ندارم، یعنی خودم علاقه ی چندانی به ادامه اش ندارم تو ذهنم، ولی اینکه کسی ادامه اش میده براش خوشحال میشم.
خیلی مهمه هر کی با چه نگاهی وارد این مسیر میشه.
البته یه باگ دارم:
اونایی که هدفشون از ادامه و ارتقای تحصیلاتشون چشم و هم چشمیه، اثباتِ خودشون به دیگرانه، ارزشمند دیده شدنش در برابر و مقایسه با دیگرانه، برام حسِ ناخوشایندی ایجاد میکنه.
درسته به من ربطی نداره انگیزه ی فرد از تصمیمی که برای خودش داره، ولی از اینکه فردی بخواد واسه رو کم کنیِ دیگران، حرکت کنه تو مسیر رشد، منو خشمگین میکنه…
که چرا خودت نیستی؟
چرا به خاطر دیگران داری اینکار رو میکنی؟
البته باز هم متوجهم اینا افکار بیهوده ی منه.
چون دقیقا وارد افکار و تصمیمات دیگری شدم، میخوام افکارش رو بهبود بدم با ذهنیت خودم، و عملا از خودم و بهبود خودم که اتفاقا خیلی مهمتر از زمان گذاشتن روی باگ های دیگران هست، دور افتادم…
دارم تمرین میکنم به نظر و فکرِ دیگری بگم نظرت محترمه و رها کنم.
اینکه خلافِ نظرِ خودم بشنوم، باگ های منو فعال میکنه که ورود کنم…
دفاع کنم.
توجیه کنم.
ارشاد و نصیحت کنم …
– گاهی موفقیت های یه عزیزی رو در ذهنم کوچک میکنم.
انگار که مهم نیست، کم اهمیته…
الان که فکر میکنم میبینم اون فرد، هدفش بوده، براش وقت گذاشته، انرژی گذاشته و رسیده به چیزی که خودش خواسته…
اینکه من اون هدف رو مهم میدونم یا نه، واقعا مهم نیست، قشنگیش پشتکار بالایی هست که اون فرد داشته و رسیده.
همه ی مثال های من اولش گاهی میاد.
چون واقعیتش برام همینه.
گاهی این وری هستم، گاهی اون وری.
یه سوالِ اساسی:
اینکه فردی به موفقیتی میرسه، ایا در ذهن من این جرقه رو میزنه یا این شعله رو روشن میکنه که منم میتونم؟
پاسخ من اینه که نه!
یا اینکه خیلی ضعیفه…
هنوز اینو درک نکردم…
درکم ضعیفه نسبت بهش…
اینجا کمال گرایی ام که اتفاقا از باورهای محدود کننده ام میاد، نفوذ داره در حال حاضر و دارم روش کار میکنم…
استاد خیلی از این گفتن که الگوها نشون میدن شدنی هست، وقتی فلانی تونسته پس منم میتونم…
اما این نکته هنوز نَشِسته تو درک من…
تستش میکنم، تجربه های خوب هم دارم نسبت بهش، اما اگه بخوام بگم باورش کردم، هنوز نه…
مثلِ خلق ارزوها و خواسته هامه دقیقا که تو ستاره قطبی مینویسم.
کم کم داره واسم جا میوفته که میشه، امکان پذیره…
تکامل نیاز دارم، خودمم متوجه شدم.
کشفِ اخیرم بهم نشون داده سمانه تو توی مسیر داری بهتر و بهتر درک میکنی، فرصت بده به خودت، عجله نکن.
به چشم دیدم و میبینم چیزهایی رو که گاردِ بالایی داشتم نسبت بهشون چطور دارن کم کم نرم میشن، بهبود پیدا میکنن…
برای این مسیله هم مطمینم با تکامل و تمرین بهتر میشم.
که باور کنم برای دیگری شده، پس منم میتونم خلقش کنم برای خودم…
کاملا الان باور دارم که بهتر میشم…
– گاهی شده چیزی رو که کسی به دست آورده برام باورپذیر بوده، ولی اینکه منم بتونم نه!
اینکه فلانی ماشینشو عوض کرده، ماشین جدیدی گرفته…
برای اون، ساده پذیرفتم که میشه، ولی برای خودم یا یه فرد دیگه، باورم نمیشه که بشه…
دقیقا ترمز دارم، افکار محدود کننده دارم.
که فلانی بلد بوده راه و رسمش رو، شایستگی شو داشته، توانایی شو داشته، به عبارتِ عامیانه تر عرضه شو داشته ولی من نه…
ولی فلانی نه…
عجیبه این توانایی رو در بعضی ها تشخیص میدم که دارن.
اما وقتی به خودم و بعضی دیگر میرسم، تشخیص نمیدم…
یعنی افکارم با توجه به ویژگی های کلامی و رفتاریِ آدم ها انتخاب میکنه و خط کشی میکنه و میگه این میتونه، این نمیتونه…
عملا باورهای محدود کننده ی خودمو روی دیگری هم تحمیل میکنم گاهی.
شاید بهش نگم، ولی تو ذهنم این افکار رو دارم…
این از سخت گیریِ من نسبت به خودم و بعضی افراد نزدیک خودم میاد.
به قول بچه ها تو کامنت ها، هر چی فرد بهمون نزدیک تر میشه انگار باورهای محدود کننده بیشتر خودشون رو بروز میدن.
– یه مورد حسادتِ ضعیف تر هم الان اومد تو ذهنم:
روی چیزی حساس شدم که نداشتمش.
به خودیِ خود، منو آزار نمیداد، اما وقتی فلانی وقت و بی وقت اشاره مستقیم یا غیر مستقیم میکرد به اینکه نداریمش، من به هم میریختم…
کنترل ذهن برام سخت میشد.
حسرت میومد بالا…
و باعث میشد حسِ ناتوانی و ضعف بهم دست بده.
که دیگران دارن، من ندارم!!!!
وقتی با اون فرد نبودم و نمیشنیدم حرف هاشو آروم تر بودم، با خودم در صلح بیشتری بودم…
اما یاداوری های اون فرد گهگاه، روی مخم راه میرفت…
میدونم اون ادم و حرف هاشو خودم گنده کردم تو ذهنم که برام تولید ناراحتی میکرده، اما میگم که گاهی خیلی سختمه کنترل ذهن روی این فرد…
خودم گنده اش میکنم، راهشم اینه خودم قدرتشو تو ذهنم کوچک کنم…
گاهی موفقم، گاهی ناموفق.
بله، این مورد شرک هست…
از خداوند کمک میخوام…
این چیزی که نداشتم رو خداوند از فضلش بهم داد…
قبل دریافتش وارد این بهبودِ افکار با خودم شدم که سمانه رهاش کن.
در بهترین زمان، هدایت میشی به داشتنش، خدا بهت میده…
و البته که خدا بهم داد…
الان که فکر میکنم، بخش بزرگی از دلیلِ نداشتنش، دیر رسیدن بهش، افکار ترمز دارِ خودم بود، اینکه باورم ضعیف بود که میشه، منم به دستش میارم و …
قشنگتر و قابل درک تر اینه که مثالش رو بنویسم، اما راحت تر اینم که اینجا ننویسم چون شخصیه.
قشنگ یادمه روی این مورد (چند سال از شکل گیریِ خواسته اش تا اجابتش زمان برد برام)، الکی الکی از همون اول ذهنم داشت بازی در میاورد و تکرار میکرد که نه نمیشه، شاید بشه ها ولی ذهنم میگفت دوره برای تو…
به عبارت ساده تر، ذهنم مرض داشت انگار…
دلیلی هم بر نشدنش نبودها…
ذهنم گاهی الکی الکی هم میگه نه نمیشه، برای تو نمیشه…
گاهی یه دلیلی منطقی میاره که گولم بزنه برای افکار محدود کننده اش.
ولی گاهی هیچ دلیلی هم نیست…
رفته رفته هر چی جلو رفتم با دو جبهه تو ذهنم روبه رو شدم:
جبهه ی گفتگوهای قدرتمند، امید بخش، توحیدی، که با کار کردن روی فایلهای استاد در من شکل گرفته بودن و مسیرم رو هموارتر میکردن.
از من فردی امیدوارتر، متوکل تر میساختن.
که میگفتم میشه، نمیدونم چه زمانی، اما میشه…
چون خدا میخواد من به همه ی خواسته هام برسم.
خدا ترمز نمیذاره.
من با افکارم ترمز میذارم رو خواسته هام.
این اواخر درکم داره نسبت به ترمزها که همون افکار محدود کننده هست، بهتر میشه، انگار زمان نیاز دارم برای درک بهتر و بهتر، چون ترمزها همونطور که از اسمشون معلومه عامل بازدارنده هستن و باید روشون کار کرد تا اصلاح شن.
و جبهه ی دوم: گفتگوهای محدود کننده، ترمز ها، نشد ها، توجه به نظر و قضاوتِ دیگران…
که نمیشه، باور به اینکه برای تو نمیشه…
خب درون من بین این دو جبهه بگیر و ببندی شکل میگرفت.
انصافا و معدلی بخوام بگم جبهه ی امیدبخش من بیشتر ورود میکرد، هر چند که نجواها هم قدرت داشتن، اما روح من قلباً تمایلش به توحید بوده و هست.
با خودم صحبت میکردم که درست میشه.
منم انسانم، گاهی موفقم در کنترل ذهن گاهی نه…
گاهی خیلی اذیت میشم، اما انقدر پررنگ نیستن که بخوام بگم گند زدن تو زندگی و لحظاتم…
این قشنگ دیدن ماجراها رو توی لایه های زیرین و پنهانیِ خودم هم دارم علاوه بر لایه های روییِ ذهن و افکارم…
اونا هستن که دستم رو میگیرن و برم میگردونن تو مسیر…
اینا روزی های غیر حساب من از خداوند هستن که نجاتم میدن تو زندگی و برگشتم به مسیر…
به خودم میگم اشکال نداره، خارج شدی از مسیر کنترل ذهن، نگران نباش، برمیگردی، موقتیه این خروج، جای تو توی مسیره، نترس برمیگردی، نگران نشو، هول نکن، استرس نگیر…
عاشقِ این گفتگوهای درونی و تحلیل ها با خودم هستم که تو کامنتها شکل میگیره.
سپاس گزارم استاد جان که سوال های خوب میپرسین و ما رو به این سمت هدایت میکنین که کنکاش کنیم داخل خودمون.
یه بهبودی که داخل خودم حس میکنم، مخصوصا بعد از دوره احساس لیاقت، اینه که راحت تر میتونم بنویسم از خودم، قبلا پاسخ دادن به سوال هاتون برام سخت تر بود…
گارد داشتم، ترمز داشتم…
انگار که من چیزی برای گفتن نداشتم.
یادم نمیومد از خودم چیزی بگم در مورد سوال…
این نشون میده تو خودشناسی دارم بهتر میشم…
انگار قبلا تو یه لایه محافظتیِ شدید بودم با خودم که نگو، ننویس، چون شاید ضعیف به نظر برسی پیشِ چشمِ خودت، بقیه و …
الان خدارو شکر بهتر دارم متوجهِ اهمیتِ عمیقِ شناسایی و روبه رویی با خود میشم…
این مسیر ادامه داره تا همیشه.
چون هر قدم که یه چیزی رو کشف میکنم در مورد خودم،میبینم تو همون مورد باز هم لایه های زیرینی داره که دارن هر بار کشف میشن…
حسم میگه شاید پراکنده نوشتم…
شاید مثال با ذکر جزییات ننوشتم…
بهبودگرایِ نازنینم میگه افرین که نوشتی.
چون وقتی داشتی مینوشتی، خودت دقیقا متوجه بودی داری از چه شخصی و چه مثالِ حقیقی مینویسی.
این مهمه.
داری مینویسی که خودتو تخلیه کنی از افکارت برای شناساییِ بهتر خودت…
اصلا مهم نیست گاهی سربسته بنویسی، گاهی آشکار.
مهم خودتی که موقع نوشتن متوجه میشی چند چندی با خودت…
چی بشه که من ساعت 3/5 صبح از خواب بیدار شم.
خوابم بپره.
بیام سایت و بعد این فایل رو گوش بدم و بخوام کامنت بنویسم…
حتما که خیره، حتما که برام خوبی داره.
– اهان یه چیزی هم اضافه کنم اخر کامنت.
یه لحظه صفحه اصلی سایت رو دیدم یاد یه ترمز دیگه هم افتادم:
صفحه اصلی سایت نتایج اعضا از دوره های مختلف نوشته میشه.
– من گاهی نسبت به نتایج بعضی از اعضا که تو کامنت هاشون مینویسن، دچار شک و تردید میشم.
برای بعضی ها نه، و کاملا باورشون میکنم…
دقیقا اونجاهایی که خودم ترمز دارم، این ترمز خودشو روی کامنتهای نتایج بچه ها نشون میده…
انگار با نتایج بزرگ راحت کنار نمیام و باور نمیکنم…
وقتی مرحله به مرحله میخونم از کامنت بچه ها، متوجه رشد و تکاملشون طیِ کامنتها میشم، بهتر باور میکنم تغییرات و نتایجشون رو.
تا اینکه عزیزی رو که باهاش اشنا نیستم، کامنتهاشو مرحله ای نخوندم، بعد یهو میخونم که از نتایجش مینویسه.
این وقتا ذهنم پَس میزنه…
خب چه بویی میاد؟
بوی شک و تردید از اینکه آیا راست میگه؟
اینکه من دارم حسادت میکنم به اون نتایج؟
اینکه دارم قضاوتش میکنم؟
ناتوانی و ضعفِ خودم در رسیدن به اون نتیجه؟
یه چیزی رو تو این سایت بارها شنیدم و خوندم و دارم بهتر درک میکنم:
هر چیزی که الان دارم، حاصلِ افکارِ خودمه…
من هر طوری ببینم و توجه کنم، همونا رو برداشت میکنم و خلق میکنم تو زندگیم…
دروغ چرا، من گاهی خیلی سرسری از نتایج صفحه اول سایت رد میشم و نمیخونمشون…
از برخی کامنتهای هر صفحه از هر فایلی هم همینطور.
اما گاهی هم با تمرکز میخونم و اتفاقا لذت میبرم.
چون میخوام بدونم مسیر بچه ها چی بوده که موفق شدن!
اصلا موفقیت هاشون چیا هست.
مواردی بوده که بعد از خوندن کامنت بچه ها فهمیدم اینا هم موفقیت هست که من اصلا حسابش نمیکردم…
مثلا گاهی کنجکاو خوندن نتایج بچه های دوره سلامتی هستم، گاهی هم نه…
دقیقا به حال و موودِ اون لحظه ام خیلی بستگی داره.
که من تو چه احوالات و افکاری هستم.
روی کامنت خوندنم هم تاثیر بالایی داره، روی باورهام و احساساتم نسبت به فحوایِ هر کامنت…
یعنی در حقیقت اون کامنت نیست که عوض میشه، افکار و احساساتِ اون لحظه ی منه که باعث میشه یه کامنت رو چطور ببینم و بخونم.
خلاصه که همونطور که بالاتر گفتم من جای کار زیاد دارم روی یه مسایلی، مخصوصا مالی، ثروت و فراوانی، تا بگم باور دارم بهشون که میشن…
حرکاتِ لاک پشتی مو تو این زمینه آغاز کردم و اتفاقا خوشحالم.
چون حرکات لاک پشتی منو یاد این میندازه که آهسته و پیوسته است و نتیجه گرفتن تازه کوچکترین پاداشِ این مسیره.
اون خوشحالی و ارامش و امنیت و صلحِ درونی که برام حرکت تو این مسیر میاره خیلی ارزشمنده.
خیلی خوشحالم که پذیرفتم در درونم که منم این ویژگی ها رو دارم گاهی، هر چقدر هم که کتمان کنم و نقاب بزنم باعث نمیشه حذف بشن، اتفاقا روبه رویی و پذیرفتنشون کمکم میکنه صلح درونیم بیشتر شه با خودم:
– گاهی حسادت دارم، همونطور که گاهی خیراندیشم برای دیگران.
– گاهی حسرت میخورم، همونطور که گاهی بی نهایت سپاس گزارم.
– گاهی خشمگین میشم و کینه دارم، همونطور که گاهی خوش اخلاقم و مهربان و لطیف.
– گاهی خسیس میشم، همونطور که گاهی بخشنده هستم.
– گاهی باور به کمبودها دارم، همونطور که گاهی باور به فراوانی ها دارم.
– گاهی کنترل ذهن ندارم و نجواها جولان میدن، همونطور که گاهی کنترل ذهن عالی دارم و خوب مدیریت میکنم اوضاع و چالش ها رو.
– گاهی با کمال گرایی تصمیم میگیرم و عمل میکنم، همونطور که گاهی بهبودگرایی ام عالی تصمیم میگیره و عمل میکنه.
و …
این صفحه، این سلسله فایل ها با عنوان کاملا مناسب و به جای خودشناسی جایی هست که نیاز دارم بارها و بارها بیام و بنویسم و خودمو تحلیل کنم.
الهی شکرت برای حضورت هر لحظه تو زندگیم.
بسم الله النور
سلام استاد جانم سلام مریم جانم عااااااشتونم
استاد عاشقتم با این فایل بینظیر
چقدر به جا و به موقع بود درست زمانی که داشتم باگ ها و پاشنه آشیل هامو میدا میکردم شما دقیقا همون جیزی رو گفتید که تو این مسیر لازمه بدونم
منم یه لیست از موفقیت آدم های نزدیکم دارم که خوب بعضی هارو خوشحال میشدم واقعا اما اکثرا رو اولین حسی که در من شکل میگرفت حس حسادت و خشم و حس حقارت و عقب افتادن از اون ها و حس اینکه دیگه دیرشد و من وقتم تموم شد و احساس فربانی بودن که چرا اونا موفق شدن و چرا من نه در من به وجود اومد
یه لیست بلند بالا دارم از افراد که خوب اینجا نام نمیبرم
اما وقتی یک فردی تونست بعد سالها کسب و کار خودشو راه اندازی کرد و کلی طلا خرید و با وجود همسر بد دلی که داشت رانندگی کرد و آزادی داره من اولین حسم حسادت و خشم بود و بعد احستس حقارت و اینکه عقب افتادم
و درس هایی که از این آدم گرفتم البته با نگاه الانم به این ماجرا اینکه این آدم خیلی سپاسگزاره از هرچیزی حتی یک لیوان آب بهش بدی حتی یه غذا ساده که خونه من میخورد جوری با لذت این غذا رو میخورد و تشکر میکرد که انگار بهترین غذای دنیاست و همیشه میخنده و اینکه در سکوت حرکت کرد بدون اینکه به کسی بگه داره چیکار میکنه بدون اینکه از مسیرش حرف بزنه فقط حرکت کرد و خودشو باور کرد خیلی شنونده خوبی هست هروقت کسی حرف میزنه راجب هرچی این بنده خدا با دقت گوش میکنه من که تا حالا ندیدم عصبانی بشه با کلامش همیشه حس خوب رو انتقال میده
چه باور هایی میتونم بسازم از این داستان موفقیت اینکه من هم میتونم هرکاری انجام بدم اینکه منم یاد بگیرم از هر جیز ساده ای بیشتر لذت ببرم و سپاسگزار باشم اینکه یاد بگیرم در سکوت حرکت کنم و باور کنم اگر من بخوام حتی آدم ها تغییر میکنن و جهان برای من راه رو باز میکنه
استاد جان این کامنت رو فقط نمونه بود اونم برای سپاسگزاری از شما بابت این فایل و ادامه این جریان و سلسه فایل ها که با عشق برای ما آماده میکنید
استاد جانم بازم ممنونم که چشم منو به خودم باز کردید و خودمو دارم توی فایل های شما میشناسم
استاد فایل های شما برکت رو به زندگی
من جاری کرد نگاه من رو به خودم وخداا و جهان تغییر داد انشالله برکت و نور باشه برای مسیر خودتون
استاد چند روز پیش داشتم به یکی از عزیزانم میگفتم که شما باعث شدید من خدارو بشناسم خودم رو بشناسم تک تک فایل هاتون برام پر از برکت و نور بوده و من کار دیگه ای جز گوش دادن فایل های شما ندارم و این باارزشترین کار زندگی من
استاد جان عاشقتونم عاشقتونم و به زودی آمریکای زیبا میبنمتون
سلام سلام به استاد عزیز و استادبانو جان و دوستانِ کاملا در صحنه:)
اول بگم که من واقعا تحسین کردم و لذت بردم اونجا که استاد خیلی جدی گفت باید ببینم تو کامنتا و انجام تمرینا چقدر مشارکت میکنین و چقدر این فایل رو جدی میگیرین تا برای جلسات بعدی درواقع تصمیم بگیرم… و بعد این حجم کامنت و این لبیک زیبای بچه ها:) واقعا لذت بردم و خدا رو شکر میکنم که منم تو این جمع هستم.
اما بریم سراغ فایل:)
من فایل رو اگه اشتباه نکنم، جمعه یا پنجشنبه ظهر سرکار شروع کردم، بعد همونجا که استاد گفت، پاز کردم و جواب سوالو برای خودم تو نوت نوشتم، ولی تمرین رو هنوز انجام ندادم.
فعلا همون جوابم به سوال استاد رو مینویسم، تمرین هم انشالا سر فرصت. (الان اینجا ساعت 1:30 بامداد یکشنبه ست)
من وقتی موفقیت نزدیکان، دوستان و آشنایان رو میبینم
اول و ناخودآگاه خیلی خوشحال میشم برای اون شخص، شاید بشه گفت هرچی اون شخص نزدیکتر خوشحالی منم بیشتر،
اما بعد از اون مرحله ی ناخودآگاه، میتونم بگم قطعا و همیشه اون حسی که «خوش به حالش پس چرا برای من نمیشه» هم میاد سراغم…
بعد از اینکه این حس میاد آگاهانه به خودم یادآوری میکنم که اولا برای این شده، پس میشود و برای منم میشه که بشه، دوما چیزایی که شده و موفقیتایی که داشتم یا مثالایی از چیزایی که سخت میدونستمشون یا مثلا خیلی دلم میخواست اتفاق بیفتن و در نهایت انجام شده یاد خودم میارم و سعی میکنم به سمت مثبت ببرم.
اما خب بهرحال اون حس حسرت طور یا حسادت طور و کمی هم ملامت کردن خودم هست.
————————————
انشالا بقیه سوالا و تمرینا رو هم فردا انجام میدم.
کلی از کامنتا رو خوندم و واقعا لذت بردم و استفاده کردم و چیز یاد گرفتم.
واقعا ممنونم از همه ی هم کلاسیها:)
شب و روزتون به خیر
سلام و درود و سپاسگزار خداوند و شما استاد و خانم شایسته و همه دوستان همراه
و سپاس از وقتی که میگذارید
اگر یکی از دوستان یا نزدیکان شما به موفقیت قابل توجهی برسد، شما چه احساسی درباره موفقیت آن فرد داری؟
آیا خوشحال می شوی و انرژی و انگیزه می گیری؟!
بعد از ارسال دو دیدگاه در همین فایل:
بله خوشحال میشوم و انرژی و انگیزه میگیرم و میگم خدایا شکرت برای توسعه ما انسانها و جهان پیرامونمون باز هم یک نعمت دیگه ای به نعمات قبلی مون اضافه کردی شکرت برای بنده ارزشمندی که الان برای من یک دست دیگه با کیفیت بالاتری به دستان دیگر خداوند اضافه شده خدا را صدهزارمرتبه شکر. اگر هم به هردلیلی در این فرکانس نبودم. سعی میکنم برای خودم یک آلارم تهیه کنم که ممتد زنگ بزنه
داری از منبع دور میشی اگر غیر از سپاسگزاری کلامی کاری اندیشه ای و احساسی از خود بروز دهی. جبران و برگشت به مسیر برایت سخت تر میشود حواست رو جمع کن.
آیا موفقیت او الهام بخش شما می شود؟!
بله صد در صد. اگر هم حتی اولش بهم ریختیگی و اشفتگی داشتم بمحض یاداوری که از فرکانس مبدا دور میشوم با جملات پی درپی سپاسگزاری که این لطف از طرف خداوند بوده که شامل ما انسانها شده
در قدم بعدی، بررسی کنم و اول به خودش تبریک بگم و ارزوی سلامتی و موفقیت بیشتر داشته باشم. و در صورت تمایلش بخواهم اطلاعات راجع به روند فکری و اینکه چگونه از عهده این کار براومد از او بپرسم. آیا پیشنهادی دارد با توجه به تجربه ای که کسب کرده.
یا شما را به احساس حسادت، ناتوانی می رساند؟!
بعنوان شاگرد این دوره بقول دوستان میلیون دلاری
اگر هم بنا به عادت و آیین پدران گرفتار چنین احساسی شوم با خود عهد و پیمان بسته ام بمحض یادآوری از خدای خود سپاسگزار باشم برای منتی که بر سر ما و قوم و طایفه ما گذاشته و شاهین و همای رحمتش را بر دوش فردی نشانده که من می شناسمش و این یعنی من در مداری هستم که لطف خداوند شامل من میشود و سپاسگزاری فراوان بجای می آورم.
استاد این سومین دیدگاه من هست برای اینکه برای تثبیت آنجه که می نویسم و انجه که می اندیشم و آنجه که از فایل های شما دریافت میکنم نیاز به زمان بیشتری دارم.
در دیدگاه بعدی به امید لطف و هدایت خداوند بخشنده و مهربان به تمرین ها می پردازم.
در هدایت خداوند مهربان سلامت و شاد سعادتمند و ثروتمند در دنیا و آخرت باشید.