ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1 - صفحه 126 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    175MB
    25 دقیقه
  • فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    24MB
    25 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1524 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فیروزه محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1820 روز

    سلام و درود خداوند بر همگی

    سوال قسمت اول:

    اگر یکی از دوستان یا نزدیکان شما به موفقیت قابل توجهی برسد، شما چه احساسی درباره موفقیت آن فرد داری؟

    آیا خوشحال می شوی و انرژی و انگیزه می گیری؟!

    آیا موفقیت او الهام بخش شما می شود؟!

    یا شما را به احساس حسادت و ناتوانی می رساند؟!

    جواب:

    برخورد من با موفقیت افراد بستگی به یکسری شرایط داره

    درمورد بچه‌هام، وقتی به موفقیتی دست پیدا کنند، خوب، انصافا در درجه اول از صمیم قلبم براشون خوشحال میشم و بهشون افتخار می کنم. اما دراین مورد رفتار دیگه‌ای هم دارم‌. اینکه شروع می‌کنم به بولد کردن و بزرگنمایی اون موضوع در هر جمع مرتبط یا غیر مرتبط. فکر می‌کنم ریشه این مسئله برمیگرده به گذشته. زمانیکه خودم جوان و (نه تنها کم‌تجربه که بی‌تجربه بودم) بچه‌های من پسربچه‌هایی پرجنب‌وجوش بودند و من توی هر جمع و محفلی که وارد می‌شدم فقط درحال جمع‌وجور کردن ریخت و پاش بچه‌هام بودم در اون زمان‌ها خیلی تحت فشار بودم از جهات مختلف اما یکی از این فشارها به دلیل بچه‌هام بود که مدام سرکوفت می‌شدم و حرف می‌شنیدم شاید به این جهت باشه که هروقت بچه‌هام کوچک‌ترین موفقیتی به دست میارن خیلی زیادی ذوق می‌کنم و حتی اینجا و اونجا درباره‌ش حرف می‌زنم در مورد افراد غریبه که واقعاً بی‌هیچ بدنیّتی با کمال خلوص نیت خوشحال می‌شم و تحسین می‌کنم و حتی در مواردی که اون موضوع موفقیتی بتونه به من هم کمک کنه درباره‌ش فکر می‌کنم و سعی می‌کنم ازش الگو بگیرم. در مورد آشنایان و نزدیکان هم در گذشته‌ی دور رو خیلی یادم نیست و البته دلم نمی‌خواد اونروزهام رو بیاد بیارم ولی امروز یابهتر بگم مدتهاست در قالب مواقع به همین شکل هستند اما وقتی ذهنم رو مورد کاوش قرار دادم دیدم مواردی رو می‌تونم توی ذهنم پیدا کنم که وقتی اون‌ها موفقیت‌هایی رو کسب کردند مثلاً مثل تعویض منزل درواقع تبدیل خانه کوچکشون به خانه‌ای بزرگتر که البته سهمی هم برای پسرشون که هم سن و سال پسرهای من هست در نظر گرفتن در این موارد کاری که من پیش گرفتم این بوده که شروع کردم در جاهایی که موقعیتش بوده به غیبت و بدگویی کردن و صد البته قربانی ومورد ظلم قرار گرفته نشان دادن خودم

    بعداز نوشتن بخش اول جوابم وبعدش خوندن صفحه اول کامنتها فهمیدم من در جاهایی حسادت هم می‌کنم و اون جاها غریبه و فامیل و آشنا نداره. برمیگرده بخودم.الآن فهمیدم هرکجا خودم کمبود دارم، هرکجا خودم احساس عدم لیاقت دارم، خودم نقطه ضعف دارم، اونجا واکنش نشون دادم. مثلا یکی از بزرگترین پاشنه های آشیل من درمورد بچه‌هامه. چون من همیشه فکر می‌کنم دربارشون کم گذاشتم. میتونستم خیلی خیلی بهتر عمل کنم ولی نکردم. من به بچه‌هام صدمات زیادی وارد کردم از نظر جسمی و شخصیتی. من باهاشون روراست نبودم و از پشت سر بهشون لطمه زدم و… . خوب پس طبیعیه هرکجا ببینم فلانی درباره بچه‌ش ( و دقیقا کسانی که بچه هاشون هم سن و سال بچه های من هستند) خوب عمل کرده و نتیجه داره میگیره حسادت می‌کنم. این برمیگرده به نقطه ضعف خودم در اون زمینه وگرنه در مواردی که خودم قوی هستم، موفقیت دیگران هم برام زیبا و چشم نواز و قابل تحسینه.

    بعد از گذشت حدود دو هفته از نوشتن این بخش از پاسخ‌هام در نوت موبایلم دوباره این فایل رو گوش دادم و دوباره جواب خودم را خواندم.

    راستش یه جواب خیلی خیلی واضح به این سوال پیدا کردم. واکنش من در مقابل موفقیت دیگران یه نمونه خیلی بزرگ و واضح و روشن که همین روزا من درگیرش هستم رو براتون می‌نویسم.

    استاد جان من تمام فایل‌های دور اول سفر به دور آمریکای شما رو کامل دیده بودم و خیلی احساس خوبی داشتم. بعد شروع کرده بودم زندگی در بهشت رو می‌دیدم. مدتی گذشت و شرایط زندگی من تغییر کرد و از شهر محل سکونتم به شهر خودم قم برگشتم. مدت زیادی درگیر چالش‌های مالی بودم و داشتم روی باورهای مالی خودم کار می‌کردم. البته من اول راه بودم و باورهای گذشته‌م خیلی محکم و ریشه‌دار بودند.درمیان همه آزمون و خطاهایی که کردم تنها کار مثبتی که تونسته بودم انجام بدم، تقریباً به صفر رساندن بدهکاری‌هام بود. الان که دارم فکر می‌کنم از اون روز تا الان که حدود یک سال و چند ماه گذشته هر وقت وارد سایت می‌شدم و عکسهای مربوط به سفر به دور آمریکای دور جدید رو می‌دیدم که شما لانچ کردید یه جور حس حسادت و البته خودکم بینی و حقارت در درونم شعله ور می‌شد و دلم نمی‌خواست اون فایل‌ها رو ببینم. وقتی می‌دیدم که شما در بنر سایت عکس فایل جدید رو گذاشتید یه جوری کفری می‌شدم. به خصوص وقتی عکس‌هایی از خانم شایسته بود بیشتر ناراحت می‌شدم. الان که خودم رو زیر و رو می‌کنم تا احساس واقعی اون روزهام رو کشف کنم میفهمم با وجود تمام احترامی که شما دو استاد بزرگوار در قلبم قائلم، من با دیدن آزادی مالی و آزادی زمانی و مکانی شما که با فراغ بال و بی دغدغه در حال گشت و گذار و لذت بردن از جهان خدا و کیف کردن و به خصوص پول خرج کردن هستید یه چیزی در درونم شعله می‌کشید و من را هم با خودش می‌سوزوند.

    استاد عزیزم با اینکه شما همیشه گفتید می‌تونید الگوی خوبی باشید از اینکه از چه شرایطی به چه شرایطی رسیدید و این نشون میده که می‌شود و من هم باید ایده بگیرم که من که از اون موقع شما در شرایط خیلی خیلی بهتری هستم و شرایط و امکانات موافق‌تری برای پیشرفت مالی دارم و الگوی شفاف و واضحی مثل شما، پس دیگه نیاز به آزمون و خطا ندارم و خیلی زودتر می‌تونم به نتایج عالی برسم. اما من امروز و در این لحظه خودم رو کشف کردم و در پیشگاه خدای متعال و شما استادان عزیزم و همه دوستان هم سایتی اعتراف می‌کنم که من به شما و به خصوص به استاد شایسته عزیز حسادت می‌کنم البته نمی‌دونم این درسته که بنویسم حسادت می‌کردم یا این درسته که بنویسم هنوزم حسادت می‌کنم. استاد جان من تو این مدت راه‌های زیادی رو برای رسیدن به پول و ثروت امتحان کردم و در همشون هم شکست خوردم به تازگی تو همین چند روز گذشته که برای چندمین بار فایل چگونه در یک سال درآمد خود را سه برابر کنیم رو گوش می‌کردم فهمیدم که همونطور که شما همیشه گفتید باید از همین جایی که هستم شروع کنم از همین شغل کارمندی خودم و حالا می‌تونم تا حدودی بفهمم چرا در تمام اون کارها اون مسیرها شکست می‌خوردم استاد همونطور که شما گفتید من هم نگاه می‌کردم ببینم دیگران توی چه شغل‌هایی کسب درآمدهای عالی می‌کنند پس اون شغله حتماً جواب داده پس بزار من هم بدوم برم اون رو انجام بدم با این باور تمام اون کسب و کارها با شکست روبرو شد و با این باور های اشتباه که من در ذهنم دارم بعد از حدود یک سال و خورده‌ای تنها دستاورد من در واقع اونچه که خودم با دست خودم انجام دادم چند برابر کردن بدهی‌هام بود به طوری که بعد از صفر کردن بدهکاری‌های قبلی الان دوباره حدود 30 میلیون در ماه قسط درست کردم استاد شما درست می‌گید ثروتمند شدن با کار فیزیکی حاصل نمی‌شه ثروتمند شدن فقط ذهنیه

    الان می‌فهمم اون حس تلخی که اون روزها من رو از درون آتش می‌زد و می‌سوزوند حس تلخ حسادت بوده استاد عزیزم با اینکه این نوشته‌ها رو قبلاً در نت گوشیم برای خودم ثبت کردم اما از این کشف جدیدم خیلی خوشحالم این تیکه از متن رو اینجا بین نوشته‌های قبلیم اضافه کردم و این متن رو در این سایت می‌گذارم تا هم بتونم غرور نابجا و محدود کننده‌ام رو بشکنم و خودافشایی کنم و هم بتونم به قول شما استاد عزیزم رد پایی از خودم به جا بگذارم تا بعدها یادم نره که چه باورهای اشتباه و دیدگاه‌هایی داشتم

    استاد بزرگوار ممنون و سپاسگزارم که که کمکم کردید سیمان‌های ذهنم را چکش کاری کنم و بشکنم امیدوارم بتونم با این آگاهی‌ها به صورت عملی در زندگیم استفاده کنم و نتایج عالی کسب کنم بسیار متشکرم که با اشتراک گذاری آگاهی‌هاتون کمکم کردید این

    باور مخرب رو در وجودم پیدا کنم. سپاسگزارم.

    تمرین این قسمت:

    مرحله اول: موفقیت های کسب شده توسط نزدیکان و دوستان خود را به یاد بیاور و لیستی از آنها تهیه کن.

    – یکی از کسانی که خیلی روندش برام جالب و یا بهتره بگم تحسین برانگیزه یکی از همکارامه این خانم فوق العاده حزب اللهی و مذهبی و بسیار مدافع نظامه. از اون کسایی که به شدت محجب و مذهبی و فقط تو جمع هم کیش‌های خودش مقبوله. یادآور میشم من توی شهر قم که داعیه اسلام و مذهب رو داره زندگی می‌کنم شهری که بیش از 90 درصد ساکنین این شهر حداقل در ظاهر وجهه مذهبی دارد با این وجود این همکار من واقعاً بین بقیه در جهت ایدئولوژی خاصی که داره خیلی مقبول نیست و در واقع چون وصله به حراست و جاهای مختلف به خاطر ترسی که ازش هست ارتباط باهاش ظاهرسازی می‌شه کار ایشون در اداره ما اینه که به عنوان مراقب سلامت مشغول هستند ولی بهتون بگم در تمام طول ساعت کار ایشون با حجاب کامل و چادر در اداره می‌چرخند و حتی کار بیماران رو هم به این نحو انجام میدن.

    خوب، درکنار تمام این مسائل چند سال پیش که سیستم مملکتی به این نتیجه رسید که ما نیاز به نسل نو و جوان داریم و برخلاف گذشته که اولویت کنترل جمعیت بود فرزندآوری در دستور کار قرار گرفت این همکار من که به نوعی خود و خانواده‌اش  رو فدایی ولایت فقیه می‌دونه تمام وقت و انرژی خودش رو صرف اجرای این دستور کرد با توجه به اینکه هر روز نسبت به قبل فشار اقتصادی روی مردم شدیدتر بود این موضوع خیلی مورد استقبال قرار نمی‌گرفت ایشون بعد از مدت‌ها تلاش تمام وقت در این زمینه که البته زمینه شغلی‌شون هم هست ایده‌ای رو اجرا کرد و اون هم این بود که مردم رو از طریق دیدگاه‌های مذهبیشون برای فرزندآوری‌های مجدد ترغیب و قانع کند

    به صورت خودخواسته بعد از ساعت‌ اداری و حتی روزهای تعطیل می‌رفت جمکران و اونجا مردم رو ترغیب به فرزندآوری می‌کرد کم کم ایده‌های جدیدی به ذهنش رسید اینکه خوب، ما میایم جمکران و برای ظهور آقا دعا می‌کنیم و همونطور که به ما گفته شده وقتی ایشون ظاهر میشن که نیروها و سرباز‌هاشون به اندازه مطلوب برسه و با توجه به اینکه جمعیت کشور و مملکت ما رو به کاهشه پس ما داریم در حق امام غایبمون ظلم می‌کنیم برای اینکه هر یک از ما بتونیم به اندازه خودمون قدم مثبتی در جلو انداختن ظهور داشته باشیم بیایم و در طرح فرزندآوری شرکت کنیم و برای ظهور امام زمان سربازهای جدیدی را به دنیا بیاریم و اسم این طرح رو گذاشت طرح نو سرباز. طرحی که آروم آروم از حیاط جمکران به تمام مراکز بهداشتی کل کشور بسط داده شد و بعد به مرور از سیستم وزارتخانه علوم پزشکی خارج شد و به تمام وزارارتخانه‌ها ورود پیدا کرد و در دستور کار قرار گرفت. حتی از ایشون به طور مداوم دعوت میشه در وزارتخانه‌های مختلف و حتی دانشکده دافوس، برای مقامات بلند پایه نظامی، که یکی از مهم‌ترین مسئولیت های پیش‌روشون بدونند و تمام هم وغم شون باشه و همه جوره درین طرح مشارکت و همکاری همه‌جانبه داشته باشند درجهت شبکه سازی و ارتقای این طرح به تمام سطوح کشور.

    ربط تمام مسائل به من چیه؟ من از حدود 20 سال پیش این همکار رو دیده بودم و می‌شناختم از همون موقع که حدود سه چهار ماهی رو با هم در یک مرکز کار می‌کردیم تکلیف خودم رو با خودم در ارتباط با ایشون معلوم کردم و اون هم این بود که من اصلاً با این شخص هیچ سنخیتی ندارم و تا می‌تونستم خودم رو ازش دور می‌کردم.

    بعد از 20 سال که مجدداً با هم همکار شدیم از همون اول تکلیفم رو باهاش مشخص کردم و در کمال صداقت به ایشون گفتم که من برات به عنوان یک همکار احترام قائلم ولی با ایدئولوژی و سبک و سیاقت مشکل دارم. ما هر روز همدیگرو می‌بینیم گاهی به هم سلام می‌کنیم و گاهی از کنار هم می‌گذریم انگار نه انگار که همدیگرو دیدیم. ولی با وجود این وقتی یک روز در گروه همکاران مرکز بهداشت عکس ایشون رو دیدم که به عنوان بانو راوی پیشرفت و تبیین طرح نو سرباز به مدت 5 روز رفته داخل یک پادگان(دانشکده نظامی دافوس )جایی که هیچ زنی اجازه ورود به اونجا رو نداره و برای یک عده نظامی که اتفاقاً همه افسران بلندپایه هستند سخنرانی کنه و راهکار بهشون بده و ازشون بخواد که کارشون رو درست انجام بدن و به صورت فصلی اون‌ها رو پایش بکنه واقعاً حس خوبی بهم دست داد‌. البته که شخصاً با این طرح به شدت مخالفم اما وقتی دیدم خانمی که من می‌شناسمش و یک آدم عادی با تمام دغدغه‌های یک خانم هست کسی که می‌دونم مثل من سه تا بچه داره تو سنین مختلف 20 سال 14 15 سال و 7 8 ساله می‌دونم به تازگی بعد از سال‌ها صاحب خونه شده و بسیار بسیار از نظر مالی به جهت وام‌هایی که برای خونه داره در مضیقه است کسی که می‌دونم در این شهر غریبه و و با همسرش به تنهایی داره زندگیشو می‌چرخونه هم خیلی خیلی خوب بچه‌هاشو داره بزرگ می‌کنه و به اون‌ها رسیدگی می‌کنه و هم خیلی عالی تو مسیر پیشرفت خودش در جهتیه که بهش باور داره و می‌خواد حتماً این کار رو به سرانجام برسونه. و البته خودش به بیماری خاصی مبتلاست که دو بچه آخرش رو با نذر و نیاز و واقعا در حالیکه جونش تهدید می‌شد آورده.من می‌دیدم که روزهای جمعه برای بچه‌هاش برنامه می‌ذاشت و یه تایمی رو  می‌رفتند جمکران و بچه‌هاش رو تو مسیر عقاید مذهبیش ثابت قدم نگه می‌داشت و هم خودش مسیر علاقه‌اش رو اونجا سپری می‌کرد و بعد یه تایم دیگه رو در همون روز جمعه توی خونش جلسه آموزش رو برگزار می‌کرد که استادی را از حوزه علمیه دعوت کرده بود و اون استاد اونجا آموزش ‌های اقناسازی و قدرت بلاغت و فصاحت در سخنوری رو آموزش می‌داد و البته که مدرک معتبر از سازمان تبلیغات هم به افراد داده می‌شد کاری ندارم که خودم شخصاً با تمام این‌ها مخالفم اما خیلی لذت می‌بردم وقتی می‌دیدم روند پیشرفت این همکارم رو. ایشون از من هم خواست که در این کلاس‌ها شرکت کنم. به من گفت که حداقل اینکه از مدرکش استفاده کن به دردت می‌خوره چون شما توانایی حرف زدن و سخنوری داری. پیشنهاد خوبی بود اما چون محوریت افراد و صحبت‌ها در اون جلسات طبق تعریف‌های خود ایشون روی مسائل مذهبی و عقیدتی و ایدئولوژیکی بود ترجیح دادم عطاشون رو به لقاشون ببخشم ولی حمیّت این خانم و جدیتش در رسیدن به موفقیت درین حوزه برام قابل تحسینه. صبح اولین روزی که از اون پادگان نظامی برگشته بود وقتی جلوی تایمکس موقع ورود زدن، دیدمش درآغوش گرفتم‌ش و تحسین‌ش کردم. بارها و بارها بهش احسنت گفتم و گفتم که خیلی بهش افتخار میکنم. گفتم مایه مباهات منه که باهاش همکارم و اینها رو از ته قلبم گفتم. و ایشون فقط،ایستاده بود و مات و مبهوت اشک می‌ریخت. وقتی پرسیدچرا اینا رو میگی؟ دلیل من این بود که ما هر دو زن هستیم. هردو متاهلیم. هردو 3فرزند داریم. اینها هرکدوم به تنهایی می‌تونه دلیلی محکمی برای یک خانم برای در جا زدن و تبدیل شدن به یک خدمتکار تمام وقت باشه. ولی برای ایشون اهرمی برای حرکت شده وجود3تا بچه خودش به تنهایی کلی وقت و انرژی میخواد اونهم در سنین مختلف. فرزندان ایشون بسیار شاد، با انرژی، با اعتماد به نفس و هر کدوم در مسیر علایق و سلایق‌شون هستند. و البته بسیار آرام و موقر و متین. دختر ایشون حدودا 20ساله ست. خیاطی برای تمام افراد خونه با ایشونه درعین ادامه تحصیل میده و همزمان روی هنرهای دیگه مثل انواع موارد مربوط به آشپزی، نقاشی و … هم کسب مهارت می‌کنه. پسر وسطی 14-15 ساله ست و بصورت تخصصی روی روباتیک کار میکنه و پسر کوچک‌ش امسال اول دبستان رفته. خیلی مودب تودل‌نشین ،بسیاردانا و موقر و شدیدا علاقمند نقاشی‌ه. و نقاشی رو خیلی هم بلده. خود ایشون درگیر یک بیماریه که نمیدونم چیه. تو این شهر غریبه. یک خانم کارمنده که نصف روزش رو تو اداره‌ست و هرروز ته‌مانده انرژی‌ش رو هم که باید ببره خونه میبره حرم و جمکران و صرف هدف خودش می‌کنه. درعین حال خانوادش احساس کمبود ندارند وجای خالی این زن، این مادر، و این همسر حس نمیشه. بلکه در بود یا نبودش حضورش پررنگه. اینو از برون دِه زندگی‌ش و بویژه بچه‌هاش میشه فهمید. از آرامشی که تو چهره هرکدوم از بچه‌هاشه‌. واین چیزی نیست که بشه وانمود کرد اینو آدم حس می‌کنه. من به‌ایشون گفتم توبرام الگویی و یک کیس اِستادی که باید بشینم و مطالعه‌ت کنم و ازت درس بگیرم.

    – چه درس هایی می توانم از مسیری بگیرم که منتهی به موفقیت این افراد شده است؟

    جواب:

    وقتی یک خانم کارمند میتونه هم به‌کار اداری‌ش به بهترین نحو رسید‌‌گی کنه هم بعداز تایم اداری به هدف مورد علاقه ش بیرون منزل بپردازه درعین حال خانوادش تومسیر رشدشون در وضعیت مطلوب و عالی باشند. و آب تو دل هیچکس تکون نخوره پس این شدنیه. پس من‌هم می‌تونم.

    من باید برم پیش‌ش و درباره الگوی زندگی‌ش بپرسم. باید باورها و دیدگاه‌ش رو درآرم و بررسی کنم. بقول استاد و بچه های سایت اگر این نتیجه رو می‌خوام باید مثل اون فکر کنم و مثل اون عمل کنم. راجع به بچه‌هاش چه باورهایی داره که اون‌ها رو نه‌تنها مایه زحمت و دست‌وپاگیر نمی‌بینه که مایه دحمت و انرژی برای حرکت میدونه.

    – خوب من رفتم و اون همکارم رو مطالعه کردم نیمه شعبان فرصت خوبی بود که بتونم بهتر ایشون رو رصد کنم باورهای خوب و البته باورهای بسیار بسیار محدود کننده‌ای رو درشون پیدا کردم از یکی دیگه از همکارام شنیدم که می‌گفت میدونید چرا فلانی تو زندگی شخصیش موفقه؟ چون در ارتباط با بچه‌هاش‌توجهش رو از حاشیه‌ها برداشته و روی اصل فوکوس کرده به اضافه اینکه حمایت و همکاری 100در100 همسرش رو داره. این حرف توی گوش من زنگ زد برداشتن توجه از حاشیه‌ها و پرداختن به اصل اون چیزی که استاد ما هم میگن و کلی فایل براش آماده کردن با عنوان توانایی تشخیص اصل از فرع که همین الان که دارم می‌نویسم تصمیم گرفتم دوباره اون سلسله فایل‌ها رو از اول گوش کنم.

    خوب ذهنیت‌های محدود کننده ایشون‌ روهم تونستم کشف کنم. هر بار که با ایشون راجع به موفقیت‌هاش هم کلام میشم می‌بینم که درباره این مسئله خیلی گلایه می‌کنه که نمی‌دونی تو این مسیر چه ضربه‌هایی از کجاها خوردم یا اینکه نمی‌دونی چه کسایی چه حرف‌هایی پشت سرم زدند یا وقتی که من به ایشون چند بار پیش اومده و گفتم که فلانی شما با رشد و بزرگ شدن خودت الگویی برای دیگران هستی بلافاصله و قبل از اینکه جمله‌ام تموم بشه هر بار ایشون عنوان می‌کنه نه بابا چه بزرگی‌ای. من که خیلی کوچیکم و …. و از این جور حرفا حتی این دفعه آخر که به ایشون گفتم همین که شما میری و روی خودت کار می‌کنی تا توانایی‌هات رو بالا ببری و دوره سخنوری می‌گذرونی یا حتی میری برای مقامات سخنرانی می‌کنی این خودش یه جور بزرگیه. کسایی که اون پایین نشستند و به حرف‌های شما گوش می‌کنند شما رو بزرگ می‌بینن و شما الگوشون هستی و این خودش نوعی کمک کردن به دیگرانه که الگویی رو به صورت زنده پیش روشون می‌بینند و(به قول استاد) به خودشون میگن پس می‌شود ما هم به مدارج بالا برسیم. اما به شدت با حرف من مخالفن و میگن اگر با مقامات و وزرا و غیره هم صحبت شدن بزرگیه من دلم می‌خواد برم تو روستا و با اون چوپون همکلام شم.

    حتی توی این جشن‌های نیمه شعبان توی قم، خود وزیر از ایشون خواست که مصاحبه کنه و طرحش رو به مردم در رسانه نشون بده ایشون قبول نکرد و گفت من کس خاصی نیستم و بهتره که خودتون کس دیگه‌ای رو برای این کار پیدا کنید. در حالی که این طرح، طرح این خانمه و تمام اعتبارش برای ایشونه. اما ایشون قبول نکرد مصاحبه کنه و این طرح رو توی اخبار 8:30 نشون دادند و راجع بهش صحبت کردند در حالی که خود ایشون حضور نداشت

    من فهمیدم که این همکارم در زمینه کاری عزت نفس بسیار بسیار پایینی داره که اگر اینطور نبود خیلی پیش از این‌ها مقام بالایی حتی در سطح وزارت کسب کنه و به این ترتیب برای پیش‌برد هدفش دستش بیشتر و بهتر بازه.

    فهمیدم که نداشتن احساس لیاقت و عزت نفس چقدر واضح آدم رو از پیشرفت دور می‌کنه یا شاید حتی زمین می‌زنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    محمد مظفری زاده گفته:
    مدت عضویت: 1383 روز

    اگه لازم میشد بر اساس تعریفی که از اهمیت یک چیز یا فایل یا مطلب یا کتاب و ..‌ دارم ، 100 میلیون تومان پرداخت می کردم تا این محتوا رو تهیه کنم و بخرم و ببلعم نه اینکه صرفا ببینم یا بشنوم.

    توضیحات مابقی رو ان شاء اللّه بعدا می نویسم. خدا حفظ کنه استاد رو.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    اعظم کارگرنژاد گفته:
    مدت عضویت: 1661 روز

    سلام به همگی

    اگه نسبت نزدیک نباشه که بی تفاوت هستم یا میگم باریک الله و حس بدی ندارم

    نزدیک باشه میگم باریییک الله و فک میکنم خوش حال میشم واگه چیزی هم بگم واقعا حسم خیلی بد نمیشه

    ولی ولی اگه کسی باشه که شوهرم بیاد بگه و بگه افرین و یا یجوری بفهمم که توجه میکنه

    بد بهم میریزم سعی میکنم مثل اون باشم

    و کلا فقط رو توجه همسرم حساسم

    اگه توجه اون نباشه شاید بذام انگیزه بشه اگه بخوام هم و نزدیک باشه میرسم میپرسم چجوری و چیکار کردی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  4. -
    عاطفه گفته:
    مدت عضویت: 880 روز

    سلام استاد عزیز اول تشکر میکنم بابت این فایل عالی من چندروزه که دارم روی باورهای مالیم کار میکنم از بچه های دوازده قدم هستم از خیلی جهات پیشرفت داشتم اما انگار پاشنه ی آشیلم ازلحاظ مالی هست که درآمدم اوکی نمیشه یا اگر یکبار بشه دوباره برمیگرده به حالت قبل به قول استاد میفهمم که باورم ثابت نشده خلاصه اینکه امروز ازخدا کمک خواستم واون من و به این دوره ی رایگان هدایت کردم

    من بخوام از حس و حال خودم بگم از موفق شدن اطرافیان:

    باید بگم واقعا برام فرق میکنه که کی موفق شده اون فرد کیه من کلا تو موفق شدن بقیه حس حسادت ندارم یعنی تا جایی که بشه دیدم خودم سعی میکنم این حس و نداشته باشم چون خیلی بدم میاد نمیدونم چرا همیشه سعی داشتم به خودم گوشتزد کنم که تاجایی که میتونم این حس و دور کنم اما این به معنی نیست که اگه حسادت ندارم ولی واسه طرف مقابلم خوشحالم نه اتفاقا یه حس کمبود یه حس ناتوانی یه حس بد که ببین فلانیم به این که زیاد روش حسابی نمیشد باز کنی اینکار و کرد اما تو چی اندازه ی فلانی هم نیستی اگر اون فرد از نزدیکان باشه و جنس مذکر باشه کمتر ولی چون خودم زنم اگر اون فرد جنس مونث باشه باعث میشه من خودم بیعرضه فرض کنم و فک کنم بقیه رو من زوم میشن که تو چی درکل اینکه حس بدی دارم و سعی میکنم با دلیل آوردن که فلانی شرایطش باعث شده که به این موفقیت برسه هم ذهن خودم و آروم کنم هم به بقیه بگم که اونها هم متقاعد کنم چقدر بده الان میفهمم که دارم مینویسم

    از موفقیت افراد بگم :

    شوهر خواهرم ؛تونست از مشروبات الکی دست بکشه و دیگه نخوره

    احساسم اولش بد بود که چرا شوهر من نمیتونه اینکارو بکنه و احساس نگرانی داشتم احساس حسادت داشتم واینکه هربار این و میشنیدم فک میکردم طرف مقابلم یه جواریی میخواد به چشم بیاره به قول معروف خودمون پزش و بده اما بعد که یاد گرفتم هرچیزو تحسین کنی واسه توهم اتفاق میفته ارادش و تحسین کردم وگفتم اگر اون تونسته ممکنه واسه شوهرمنم هم همیچین شرایطی پیش بیاد و بتونه ونگاهم و عوض کردم به این موضوع که اون از نزدیکترینها در رفت و آمده با شوهرم پس میتونه روی شوهرم تاثیر مثبت بزاره و نظرش‌رو تغییر بده و اونم این قضیه رو کنار بزاره و باور اینکه میشه رو واسه خودم تو ذهنم ساختم و همچنان امیدوار به این قضیه هستم

    دومین نفر دوستم که ماشین خرید :

    احساس وقتی که این خبرو شنیدم زیاد بد نبود اما زیاد خوبم نبود و همش ذهنم داشت دلیل میاورد که من بخاطر این از زهرا ناراحتم که من از قبل نگفته که میخواد اینکارو بکنه به نظرم ذهنم داشت رو حسادتش رو با این حرف سر میزاشت که من متوجه نشم و مستقیم نگم من حسودیم شده چرا من نه

    این قضیه میتونه به من این الهام و بده که اگر زهرا موفق شد پس توهم میتونی ماشین بخری البته اگر مثل اون همینقدر محکم بخوای و نگران اینکه رانندگی سخته و این چیزها نباشی یعنی اگه بتونی تو قضیه رانندگی و هزینه های مالی پاشنه آشیلت رو ازبین ببری

    درسی که من از زهرا تو این قضیه گرفته این بود که ما دوست صمیمی هستم که یه زمانی رو زیاد به خاطر اینکه تو یه شرکت باهم کار میکردم و بیشتر وقت پیش هم بودیم در مورد اینکه ماشین بخریم صحبت میکردیم و ذوق میکردیم یادمه یه روز دوستم اومد شرکت و یه سر سوییچی دستش بود گفتم این چیه گفت واسه ماشینی که بعدمیخوام بخرم سرسوییچی خریدم که بتونم زودتر بهش برسم و دوتایی خندیدیم و رد شدیم اما خیلی زود این اتفاق براش رقم خرد بااینکه درآمدش و حقوقش خیلی از من کمتر بود و تازه حقوقی هم که میگرفت باید کمک خانواده قسط و اجاره خونه میداد درسی که من گرفتم این بود که به چیزی فکر کنی و باور داشته باشی اینقدر مثل دوست من باور داشته باشی که بتونی لوازم مورو نیازش رو بخری اون آرزو برآورده میشود

    فرد سوم خواهرم لیلا هست

    که اون تونسته تو خونه با هزینه ی خیلی کم یه کار راه بندازه و برعکس چیزی که بقیه فکر میکنن این کار کلی درآمد داره و هرروز بیشترم میشه خواهرم و من همراه هم داریم دوره ی 12 قدم و میگذرونیم اما اون از لحاظ مالی بخاطر باورهای خوبی که داره کلی پیشرفت داشته و من وقتی این و میشنوم که میگه من امرزو روزی بیشتری از خدا خواستم و کارم بیشتر شد اولش یه ذوق کوچولویی میکنم که قانون داره جواب میده اما بعدش حسی مثل افسردگی میاد سراغم که ببین اون از یه هزینه ی کم‌کلی درآمد کسب میکنه اماتو این همه هزینه کردی چیزی نداری و دآمدم اینقدر کمه یعنی مقایسه میکنم و حس اینکه بقیه هم همین مقایسه رو میکنن رو دارم و حالم بد میشه و همون لحظه هی میگم حالا چیکار کنم بدو عجله کن یه کاری کن یه راهی پیدا کن اولش یکم شورو هیجان دارم اما یکم که میگذره و میبینم جواب زیادی نداد دوباره سرد میشم و غصه میخورم و اگر بخوام از خواهرم کمک بگیرم که بگم بنظرت چیکار کنم منم بتونم تو این گزینه خوب بشم میگم نه میخوای هرروز بهت فخر بفروشه به قول استاد از بالا بهت نگاه کنه

    برعکس درسی که من میتونم ازاین موضوع بگیرم اینه که وقتی خدا واسه خواهرم میخواد پس میتونه واسه منم انجام بده کافیه از خواهرت بپرسی ببینی چه ایدها یی و چه باورهایی داره که روز به روز روزیش بیشتر میشه چه نگاهی داره و من هم همینکار و بکنم واینکه سعی کنم تحسینش کنم که به اون مسیرهدایت بشم

    نفرچهارم یکی از همکارهای من به نام اعظم

    که هردو باهم هنرمون رو شروع کردیم و وارد بازار کار شدیم اما اعظم با اینکه کارش از من دوبرابر ضعیف تر بهش پیشنهاد کار خیلی بیشتر میشه و من وقتی به پیج او نگاه میکردم و عکس کارهاشو میزاشت حرصم میگرفت تازه بهش چیزم میگفتم که چه اعتماد به سقفی داره از کارهاش عکسم میگیری و میزاره اما این قضیه همچنان ادامه داشت واو هر روز بیشتر پیشرفت میکرد و پیشنهاد کار بیشتری داشت و من همش حرص میخردم که خدایا ببین من اینقدر کارام قشنگه بازم همرو پست نمیکنم و بدو خوب میکنم اما این با اعتماد به نفس این عکسارو پست میزاره و خلاصه به جای اینکه تحسینش کنم که مثل من کمالگرا نیست و خودش و کارش رو باورداره میومدم برای تایید حرف خودم پیج اعظم رو به اطرافیانم نشون میدادم ومیگفتم تورو خدا کارای این و ببین و کارای من و ببین همه هم حرف من و تایید میکردن که چقدر کاراش ضعیفه ولی چقدر بیشتر از تو بهش کار میدن و بقیه رو دنبال میکردم که ببینم حرف من و تایید میکنم و اونهام واقعی تایید میکردن اما چه فایده مشتریها اون و میخواستن 🫠 ومن هی سرخورده تر میشدم و فکر میکردم که خدا نمیخواد به من روزی بده و من دست به هرکاری بزنم برام برکت نمیکنه

    من بعد که قوانین رو یاد گرفتم فهمیدم پس یه عامل دیگه داره کارو انجام میده واگرنه نه اینکه من بخوام واقعا کارا ضعیف بود یه عامل درونی به نام باور به نام اعتماد به نفس و فهمیدم به جای بدو بیرا گفتن و زیر سوال بردن این بنده ی خدا باید تحسینش میکردم و فک میکردم که چی باعث میشه که بقیه هم اون و کارهاشو بپذیرن در واقع میشه این درس و گرفت که وقتی از درون خودت و کارت رو قبول داشته باشی و باور داشته باشی این حس و به بقیه هم انتقال میدی

    بازم ممنون و سپاسگزارم

    ازاستادعزیزبابت ای فایل

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  5. -
    سید حمید میرزایی گفته:
    مدت عضویت: 1286 روز

    بنام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته

    امیدوارم که این برنامه ادامه دار باشه آمین

    سوال یک اگر یکی از افراد نزدیک به من به موفقیت برسه من چه احساسی دارم ؟

    شاید دقیق نتونم بگم احساسم چیه و واسه افراد فرق میکنه مثلا توی دوستام وقتی میبینم یه نفر توی شغلی که من بودم موفق شده فکر میکنم چیکار کرده که شده واسش و میگم منم اگه مونده بودم میشد

    ولی واسه بعضیا که کمتر من بودن و پیشرفت کردن نه حسادت میکنم و میگم فلانی کمکش کرد

    موفقیت افراد نزدیک من

    خواهرم …مغازه داره و موفق شده و بهتر من به ثروت رسیده و براش خوشحالم و دلیل موفقیتش واسه من این بوده که توی شغلش مونده و منم درسی که میتونم ازش بگیرم اینه که باید وایسم توی شغلی که دارم

    بهنام ….خیلی توی کارش موفق بوده و از همه لحاظ عالیه و درسی که من ازش میگیرم بازم اینه که توکل کرده تو مسیر هست جز خانواده عباسمنش هست و من ازش درس گرفتم که اگه توکل کنم رو خودم کار کنم تمرین کنم باورهامو تغیر بدم منم میتونم موفق بشم و باید مسیرشو برم

    نادر دوستم هست که توی کارش موفق شده شاید بعضی وقتا بگم چطوری شده و غصه بخورم که چرا من نتونسم ولی آخرش میبینم همون بحث تکامل هست که وایساده زحمت کشیده باورش خوب بوده و نتیجه میگیرم اگه منم توی شغلم وایسم و درست پیش برم قوانین کارمو رعایت کنم واسه منم میشه

    حامد واقعا حسودی میکنم بهش حتی کمتر من هست ولی چون ارتباطم باهاش بده بهش حسودی میکنم

    علی خیلی موفقتر از من هست و بهش حسودی میکنم و میگم اگه کمک باباش نبود الان اینجور نبود ولی اونم واقعا تمرکزی روی کارش موند و رفت جلو و درسی که من میتونم ازش بگیرم اینه که تمرکزم باید روی کارم باشه و هی شغل عوض نکنم

    در کل باورهای من خرابه و توی یه کار نمیمونم

    ولی تصمیم گرفتم رو خودم کار کنم تا باورهای درس شه و رفتم توی یه شغلی که ازش خوشم میاد و میخام ادامش بدم و با باور درست پیش برم و رو خودم کار کنم نتیجه بگیرم و بتونم دوره عزت نفس رو بخرم و برم جلو تصمیم گرفتم دیگه جا نزنم بمونم توی شغلم و موفقیت کسب کنم و تمرین کنم چون واقعا دیگه از این وضعیت خستم و میخام به موفقیت برسم و مثل تمام افراد موفق که از یجا شروع کردن منم ادامه بدم خدایا شکرت شکرت شکرت فقط استاد عزیز ازتون درخواست میکنم ادامه این سریال رو بریم تا بتونم منم به یه باور درست برسم

    شاد و پیروز باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  6. -
    شیرین عبدی زاده گفته:
    مدت عضویت: 2529 روز

    سلاااام

    این کامنت در دو بخش نوشته شد و البته مفصل، و این همزمانی و هدایت خداوندم بود، چرا که بعد از نوشتن بخش اول، در موقعیتی قرار گرفتم که امتحان پس بدم و خدا ببینه چند چندم؟ خودم ببینم چقد به حرفهایی که نوشتم باور دارم و عمل میکنم

    سعی کردم خیلی مفصل این بهش از احساسات و افکارم رو بررسی کنم، بخش خط فکری‌م رو اینجا مینویسم تا یادم بمونه، سعی میکنم که بخشی رو حذف نکنم بخاطر ترس از قضاوت..‌.

    بخش اول 21 فوریه 2024

    هر چقدر من بیشتر بیام روی این ترمز و باور محدودکننده و ذهنیت محدودکننده کار کنم که رزق رو خدا میده و مشتری اینقدر توی دستش داره که منو سیراب می‌کنه براحتی و قرار نیست کسی بت باشه برای من، هرکسی کاری برام انجام میده، هرکسی که این مدت تبلیغ کار منو گذاشته خدا هدایت کرده، گفت حالا که روی عزت‌نفس و احساس ارزشمندی و لیاقتت کار کردی، عمل کن! نشون بده که باور داری کاری که انجام دادی اصل و اساس هست من عمل کردم خدا دلها رو برام نرم کرد و تبلیغات اتفاق افتاد و من از برنامه خدا خبر ندارم ولی بهش اعتماد دارم نتیجه از یه جایی یجوری میاد که من همین عمل کردنها رو صدبار تایید بیشتری میکنم، من به خدا اعتماد دارم و پول و رزق من از منبع میاد و خودش میده دست اون کسی که میخوام باشه و میگه برو بهش لذت بده میخوام بهش عزت بدم، میخوام رزقش رو بدم مستقیم پیش خودش

    همینطور که همین تازگی ها جوری مشتری‌هایی بهم هدایت کرد که من اصلا نه میشناختم نه دنبالشون رفته بودم و بخوام بازاریابی کنم یا از داستان‌نویسی بازاریابی و جلب مشتری استفاده کنم

    خدایا شکرت

    اتفاقا مشتری ثروتمند و مشتاق برای من زیاده، عین شاگردهای اینهمه کلاس و ورکشاپ که راحت خرید میکنن، پرداخت می‌کنن و میان و اتفاقا خدا لطف کرده که ما تونستیم با هدایتش به تولید کننده هم هدایت بشیم و چقدر راحت ورکشاپم انجام میشه، هرکسی که در مسیر هدایت الهیِ، که باور داره راحت میشه کارها رو انجام داد، به راحتی و لذت ورکشاپ ما رو شرکت می‌کنه من باور دارم

    خدایا شکرت

    نتایج فوق العاده میگیرم

    مثل قبل که گرفتم

    من عاشق تأثیرگذاری روی دیگران هستم

    من عاشق اینم که عشق و لذتی که از کار خودم میبرم از مهارت و استعداد خودم میبرم رو به بقیه هم منتقل کنم

    خدایا شکرت

    میشه شرایط رو تغییر داد، میشود و میتوانم

    مثل خانم x که کارمنده ولی چندین برابر درآمد کسب می‌کنه براحتی و عزتمندانه، مثل خانمm که هم‌صنف خودمه و بسیار موفق کارگاهش رو نقد برگزار کرد

    میشود همین الان، همینی که هست از همین شهر همین شهر همین ادم ها همین شیوه تبلیغات همین سبک کاری حداقل سه برابر و بیشتر درآمد کسب کرد میشود

    خدایا شکرت خدایا شکرت

    همون‌طور که همیشه شما گفتید میشه شرایط رو تغییر داد از هر جایی که هستم به جایی که میخوام؛ مهم نیست که چه گذشته و تجربیاتی داشتم

    الان قرار نیست مثل قبل بشه چون من آدم قبل نیستم، من هرروز دارم به لطف خدا تغییر میکنم و بهتر میشم من زمانی که هر روز از پیاده روی و دیدن زیبایی ها و تجسم زندگی دلخواهم برمی‌گردم همون آدمی نیستم که وقتی داشتم میرفتم بودم، خدایا شکرت

    من به زیبایی و به راحتی بدون ذره ای تقلای فیزیکی دوره موفقی رو برگزار کردم و خداوندم بیهوده هیچ کاری نمیکنه، هرچیزی دلیل و نشونه داره برای من، سری قبل من فقط تجسم و سپاسگزاری کردم و خالق تجسماتم شدم‌و خدا جوری همه جزییات رو دقیق چید که من دقیقا براحتی به نتیجه رسیدم، و اینبار هم باید یاد می‌گرفتم که تقلا کردن و دنبال جورکردن ها بودن راه الهی نیست،،، خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

    خانواده اصل نیست…

    نوع شغل اصل نیست…

    کجا هستم اصل نیست…

    کی برام من تبلیغ کرده یا نکرده اصل نیست…

    توی جمع و ارتباطات بودم یا نه اصل نیست، اینکه فکر کنم اگر با یکسری ادم ها معاشرت میکردم و میشناختم در نهایت برای من کاری انجام میدادن، شرک مطلق‌ه ، معاشرت من اگر برای این باشه که بعدها استفاده ای ببرم، همون جاده خاکی بیراهه‌س!

    تاریخ، ساعت، مکان و موضوع اصل نیست و فقط و فقط ایمان و باور من به فراوانی هدایت و اجابت اصل و اساس موفقیته

    باید اینو بفهمم تا بتونم نتیجه بگیرم

    خدایا کمکم کن

    اینقدر افرادی وجود دارن که اتفاقا همین شرایط الان من براشون دقیقا عالیه و مشتاقانه باهم کار میکنیم و اتفاقا که خداوند براحتی و دقیق هدایت می‌کنه

    فراوانی هدایت دقیق وجود داره

    فراوانی پول فراوانی موفقیت

    و من لایق همه این لذت ها هستم، من لایق تصاعد الهی هستم

    خدایا شکرت

    دقیقا میشود

    به محض اینکه بخوام شرایط رو تغییر بدم، به اندازه ای که من افکارم رو تغییر میدم شرایط زندگی رفتار کردار و اعمالم رو تغییر میدم، نتایجم تغییر میکنه،،، روابط پول سلامتی

    تغییر میکنه

    زندگی اونقدر تغییر می‌کنه که اصلا باورم نمیشه الان که قراره در زندگیم چه اتفاقاتی بیفته، اینقدر در همه ‌‌ی زمینه ها رشد میکنم که باورم نمیشه که اصلا همچین گذشته ای داشتم

    خدایا شکرت خدایا شکرت

    اصلا باورم نمیشه که امروز اینجا بودم و دنبال پنج نفر بودم… میگم من الان هر فصل به تقاضای مخاطب‌هام دارم بیست نفر ظرفیت میزنم و خودم ظرفیت بیشتر قبول نمیکنم، چقدر تغییر کردم خدایا شکرت خدایا شکرت

    اینقدر ادم می‌تونه تغییر کنه

    به اندازه ای که شخصیت و رفتارت از درون تغییر میکنه دنیای بیرون تجربیات بیرونم تغییر میکنه

    وای خدایا حتی نوشتنش، حتی فکر کردن به همچین چیزایی قلبمو به تپش هزار برابری میرسونه و حس اشتیاق و لذت بهم میده و بقول مریم جون اگر بشود چه میشودها جلوی چشمم رژه میرن و جایی برای دیدن ناامیدی ها نمی‌مونه

    برای جواب دادن به سوال ها دو نفر از دوستانم اومدن توی ذهنم که اتفاقا با هم رفت و آمد هم داریم و با هم رابطه خوبی داریم و همین چند وقت پیش همدیگه رو دیدیم، و اولین جوابی که به ذهنم رسید این بود که این دو نفر چون شغلشون رو تغییر دادن، و چون توی دایره ارتباطات خاص و گستره‌تری هستن اینقدر مشتری و موفقیت و ثروت و لذت و اعتبار دارن

    بعد میدونید چه فکری کردم؟

    اینکه اینقدر از انجام کارم لذت میبرم که دلم نمیاد رهاش کنم برم برای پول ساختن کار دیگه ای رو شروع کنم، کما اینکه من از اونجایی که همیشه اهل عمل هستم، شجاع و مستقل هستم همیشه برای گذران زندگی م قدم برداشتم، کارهای مختلف شروع کردم آموزش دیدم و البته که بخاطر سرمایه درونی که یادگیری و استعداد عالی‌م هست، تونستم خیلی عالی یاد بگیرم، ولی موفقیتم اونایی نبود که فکر میکردم بهش میرسم حالا یا این بوده که چون اصلا من فکرم توی کار خلاقانه و ایده پردازی و مجری کار بودن، بوده که اون مشاغل منو راضی نکرده، مستقل بودن از سن خیلی پایین باعث شده نتونم قبول کنم که با اینهمه استعداد و توانایی کارمند سطح پایین باشم و کارهای روتین انجام بدم و منتظر حقوق سرماه باشم، و یا اینکه راهم این بوده و باید به این راه وارد میشدم و میفهمیدم که من ادم این مسیرم

    ولی الان میدونم که باورهام از پایه و اساس مشکل داشته

    بهرحال

    الان وقت این نیست که به شکست های گذشته فکر کنم، فقط باید به زندگی ایده آل م فکر کنم تا همه چیز برام در مسیر صحیح قرار بگیره، حالا یا بهم گفته میشه که چه کار انجام بدم یا اینکه جهان یه سری کارها رو خیلی طبیعی انجام میده

    من میخوام زندگی کار مهارت پول لذت سفر عشق م یکی باشه من دارم همچین زندگی هایی رو میبینم و باور دارم هست و میشود پس میخوام

    من اونروز که با دوستم توی هتل‌ش قرار کاری داشتم واقعا دوست داشتم منم همون موفقیت مالی رو داشته باشم، صاف قامت و راضی از موفقیتم بشینم پای میز مذاکره، لباس خوب، وسیله های خوب، اینهمه استعداد دارم میخوام سرمو جلوی خودم بالا بگیرم و بگیرم اره استعداد من یه تفریح نیست که فقط سرگرمی باشه، من سرمایه درونی دارم که بی نهایت پتانسیل موفقیت و ثروت داره و من دارم استفاده میکنم

    میدونید

    من حسادت نکردم، ولی حسرت خوردم

    که چرا من هنوز موفق نشدم

    یا اون یکی دوستم

    وقتی باهم هستیم، حسادت نمیکنم

    ولی حسرت خوردم

    که من چقدر با استعدادم، بی‌نهایت استعداد مدیریتی دارم، بی نهایت خلاق خوش‌فکر و شجاع و اهل عمل هستم ولی هنوز نتونستم موفقیت مالی داشته باشم، هنوز نتونستم از استعدادهام اونقدری که دارم به چشم میبینم که چقدر ظرفیت دارم، استفاده کنم و پول بسازم، کما اینکه این سالها بارها و بارها کار کردم ولی پولی که باید رو نساختم

    اره

    برای جواب دادن به این سوال به دوست و اشنا و فامیل و حتی غریبه هایی که داستانشون به گوشم میرسه فکر میکنم و عمیق میشم توی رفتار و واکنشم، همین حسرت خوردن ه

    و به ریسمان الهی چنگ میزنم که در مقابل قدرت و اراده ای که خدا داره من عاجزم

    وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا ۚ وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَکُنْتُمْ عَلَىٰ شَفَا حُفْرَهٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْهَا ۗ کَذَٰلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ

    و همگی به رشته (دین) خدا چنگ زده و به راههای متفرّق نروید، و به یاد آرید این نعمت بزرگ خدا را که شما با هم دشمن بودید، خدا در دلهای شما الفت و مهربانی انداخت و به لطف و نعمت خدا همه برادر دینی یکدیگر شدید، و در پرتگاه آتش بودید، خدا شما را نجات داد. بدین گونه خدا آیاتش را برای (راهنمایی) شما بیان می‌کند، باشد که هدایت شوید.

    و فقط امیدم به ثبوت قانون و وعده خداست که عصبانی نمیشم ناامید نمیشم دست از تحسین و قدم برداشتن نمیکشم

    امید دارم

    من نمیخوام اون هنرمندی باشم که همه میگن

    که هنر قشنگه ها ولی پول توش نیست

    من نمیخوام اون آدم تیپیگال باشم، چون ادمی مثل آقای… رو شناختم که توی همین کشور توی همین صنف خودم، یا چندین و چند تا از دوستان و همکاران خودم حتی توی همین شهر رو دیدم که صدها برابر من موفقیت مالی دارن

    چون اصلا خودم تجربه‌ش رو‌داشتم

    چون من کارم رو که دو سال پیش شروع کردم به درآمدی رسیدم که تمام سالهای عمرم که کار میکردم اونقدر پول نساخته بودم، مهر ماه همین امسال درآمدم دوازده برابر شد

    من حتی اگر بخوام هم دیگه نمیتونم همون آدم قبل باشم که دست میشوره و رها میکنه

    چون دیگه قلبم با اینهمه نشونه و تجربه قبول نمیکنه

    ولی این تناقض بین نتایج و باور قلبی‌م داره اذیت و ناراحتم میکنه

    به عجز کامل رسیدم که امیدوارم خداوندم این ورودم به توحید و بندگی رو قبول کنه و هر بار بهتر بشم

    من به لطف خدا فهمیدم که ترمز ذهنی دارم اینکه :«محصول و خدمات من ضروری نیست»

    حالا چرا این ترمز؟

    ریشه ش در درون خودمه

    چون خودم اومدم بخاطر باور به کمبود، زندگی م رو روی لیست فقط ضروری‌ها متمرکز کردم، یعنی فقط وقتی مجبورم یک کاری انجام بدم، فقط وقتی یه هزینه ای ضروری و زندگی و گذران زندگی م بهش وابسته س انجام ش میدم،،،

    خوب جهان آینه درون منه

    معلومه که همچنین نتایجی میسازم

    خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت مدام دارم بهتر و بهتر میشم

    تمرین برای خودم طراحی کردم و اگر کاری رو دوست دارم انجام بدم و بخاطر حمید ازش میگذرم میام روش کار میکنم و خیلی طبیعی همه کارها داره انجام میشه به لطف خدا

    ولی الان فهمیدم که وقتی حسرت میخورم دارم عملا خودم رو از پیشرفت دور میکنم

    _

    بخش دوم 29 فوریه 2024

    استاد توی فایل 9 دوره کشف قوانین میگن :« اگر نشونه ای چیزی از افکار و خواسته هات و … دیدی نگو که چه فایده مال من نیست که! یا هنوز بهش نرسیدم و … به جای این افکار که تو رو بازنده می‌کنه ( چون هراتفاقی خنثی‌ست و عکس‌العمل من بهش بار مثبت یا منفی میده)، افکاری رو شروع کن بهش بال و پر بده که به موفق شدن بیشترت کمک میکنه؛ پس بگو آره اینکه من دارم نشونه ای میبینم این یعنی اینکه من در مسیر صحیح رسیدن به این خواسته م قرار دارم.»

    من پنجشنبه سالن دوستم ( خواهر اون یکی دوستم که بررسی‌ش کرده بودم) نوبت داشتم، که بهم خبر داد و گفت میتونی چهارشنبه بیای من هم اوکی دادم، اتفاقات مختلفی افتاد و اتفاقا هم رفتم دیدم که خود دوستم اونجاست و کلی باهم معاشرت کردیم

    نکته اصلی اینکه بعد از خودافشایی که داشتم با خودم و جدیتم برای رفع مشکلات ذهنی‌م، و اینکه عمیقا خواستم که این ترمز رو رفع کنم این اتفاق برام افتاد، یعنی در مسیر حل مساله هستم، یعنی خدا حرفها و افکار و خودافشایی منو قبول کرد و گفت حالا که نشستی ترمز ذهنی‌ت رو نوشتی و باور هماهنگ نوشتی و میخوای که حل‌ش کنی، من تو رو توی موقعیت قرار میدم، رو در رو میکنم ببینم چقدر مشتاقی و عمل میکنی و چقدر تغییر میدی خودت رو چقدر از گذشته خودتو متمایز میکنی

    شیرین! هرقدمی که تو برداری عزیزم، من هزار برابرش میکنم

    ولی اول باید جدیت تو رو ببینم

    خدایا هزاران بار شکرت واقعا ممنونم ازت

    و اتفاقا همون روز موفقیت و پولسازی دوستمو دیدم، یعنی همون نکته ای که داشتم روش کار میکردم

    خدا خودش شاهد بر افکار و اعمال منه

    اوایل روز خیلی کنترل ذهن و نظم دادن به افکارم و در چارچوب قانون عمل کردن برام سخت بود، یعنی من قانون رو میدونستم ولی ذهنم و خودِ قدیمی‌م خلاف قانون رو میخواست عمل کنه که حسرت بخورم ناراحت بشم و از دست رفته و جامونده خودمو ببینم!

    ولی منِ جدید که روی این ترمز کار کرده بودم و بهش آگاه شده بودم حاضر نبودم مثل قبل باشم و خواستم که متفاوت عمل کنم، خواستم که طبق دستورالعمل قانون عمل کنم

    بنابراین کم‌کم به نکات مثبت فکر کردم به چیزهای دیگه بعد که وایب‌م کمی مثبت تر شد وارد موضوع شدم و هرمنفی‌نگری که ذهنم میگفت، من باور مناسبش رو توی ذهنم مرور میکردم، و اینقدر این کار رو انجام دادم که صدای نجواها کمتر شد و در نهایت رسیدم به مرحله ای که داشتم با خودم این باور رو تکرار میکردم که من هم بزودی ثروت میسازم

    نمی‌دونم از چه راهی ولی باور دارم که خدا خلاق ثروتمند بخشنده و خوش قول‌ه…

    و از تجربیات خودم و کارگشایی های شگفت انگیزش مثال آوردم برای خودم

    و همون روز چندتا از خواسته های ذهنی م رو تجسم کردم، نتیجه نهایی رو تجسم کردم و در نهایت براحتی خلق کردم و همین باعث شد با خودم مرور کنم که همینطور که این نتایج رو با قدرت خلق ساختم، پول هم جدا از این موارد نیست و خلق میشود و میتوانم

    در مورد مهاجرت م هم همینطور بود

    از وقتی که تمرکزم رو از روی افکار منفی درباره اطرافیان م که موفق هستند و مهاجرت کردند برداشتم، باعث شد که کارهام روی غلتک بیفته و در بازه زمانی کوتاه و با کیفیتی کارهایی که دو سه سال درگیرشون بودم انجام شدن و خدا معجزه کرده براحتی برای من

    اونایی که موفق شدن اینطور نبوده که بگن ما پا پیش میزاریم حالا یا میشه یا نمیشه

    اونها که موفق شدن

    یا نمیشه…

    نداااااااشتند

    گفتن داریم انجام میدیم، پس میشود

    من هم توی همین زبان جدیدی که دارم یاد میگیرم باید باور داشته باشم که دارم کار اساسی انجام میدم وقتی اینطور باور داشته باشم نه تنها جدی‌تر، با افکار مثبت و باور به امکانپذیری میخونم، بلکه بیشتر میخونم

    کلاس خصوصی یا فلان مدرس رو بهونه نمیکنم که ندارم پس قرار نیست به جایی برسم

    هرکسی رو که میبینم توی لیستم هست، میبینم که طرف باور داشته که کار و راهش درسته و میشود

    همشون خیلی خونسردن

    ریللللکس

    در کل موفقیت اطرافیان و آشناهام رو که میبینم ناراحتی از نرسیدن خودم بهم دست میده اینکه اینهمه سال همه کار کردم همه راه اومدم همه شجاعتی بخرج دادم ولی نتیجه ای که میخوام هنوز ندارم

    میدونی چرا؟ چون توی هرمسیری که رفتم گفتم یا میشه یا نمیشه

    صد در بهش باور نداشتم

    اینباور صد در صدی خیلی مهمه

    در صورتی که اگر باور صد در صد داشته باشم بشینم با خودم حساب و کتاب ذهنی کنم مسیر رو بررسی کنم نشونه ها رو کنار هم بچینم و باور بسازم و هدف و خواسته م رو مشخص کنم در نهایت جهان همونی رو میخواد که من میخوام

    الان با کار کردن روی همین ها هم باور صد در صدی ندارم، هنوز ذهنم تقلا کردن در تمام امور رو پذیرفته و میگه اوکی زندگی همینه دیگه توی هر چیزی تقلا باید بکنی اخه تو که راه نمیدونی بلد نیستی امکانش رو نداری!

    من تنها و رها شده نیستم

    زندگی باید روی خوش و راحت خودش رو بهم نشون بده

    من اینهمه آدم موفق میشناسم من هم میخوام و باید این تجربه‌ی زندگی م باشه

    من دیگه از این به بعد تقلا کردن رو نمی‌پذیرم

    همین تمرینی که دارم انجام میدم دقیقا راه درسته دقیقا کار اساسیه

    مگه میشه بیهوده هدایت شده باشم؟!

    همین که آگاه شدم به نوع احساس و باورم درباره واکنشِ احساسی که به موفقیت اطرافیانم دارم یعنی قراره واقعا عملکردم اساسی عالی بشه و نتایج خیلی طبیعی عالی میشود

    لازم نیست کار خاصی انجام بدم، در اختیار داشتن ذهنم تنها کاریه که خدا بهم سپرده و بقیه کارها رو خودش انجام میده اصلا فقط خودش میتونه انجام بده چیزی نیست که خارج از من، قدرتی روش داشته باشم هدایت خلق هماهنگی کارسازی و چینش با خودشه و من کارم فقط ذهنیه

    معجزه داره میشه توی زندگی م

    معجزه

    خدایا شکرت

    خدایا شکرت

    این بخشی از پاسخهایی بود که به این فایل ارزشمند دادم و توی دفترم صفحه ها نوشتم و نوشتم

    خودم قشنگ احساس میکنم که چقدر بخش دوم از لحاظ فشار فکری و احساسی با بخش اول متفاوت شد و تقلاهای ذهنی‌م کم شد و افکارم منسجم‌تر شد و این لطف خداونده که هدایت م کرده به بهتر زندگی کردن

    انشالا به زودی با نتایج مالی زیبا میام و جهان رو زیباتر میکنم

    من این روزها دارم جوری زندگی میکنم که قشنگ دارم درک میکنم که وقتی مریم جون گفتن که به خدا گفتم من مدارکم کامل نیست و دارم وارد سفارت آمریکا میشم، خدا بهم گفت تو برای ویزا شدن نیازی به مدارک نداری! به ایمان بیشتری احتیاج داری!

    من دارم حس‌ش میکنم، چون خیلی از کارهای نیمه تمام من جوری انجام شده توسط برنامه ریزی و قدرت خدا که من هیچ ایده ای براشون نداشتم و سالها درگیرشون بودم و تقلا برای جور کردن شرایط و پول و پارتی و … ولی انجام شدن و من فقط ایمان داشتم و خدا خودش انجام داد

    سپاس خدایی که مالکیت زمین و آسمانها و هر چه در آنهاست متعلق به اوست

    وهاب

    بخشنده

    مهربان است

    نه خواب او را در برمیگیرد و نه می‌میرد

    قدرت مطلق است

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  7. -
    سید حمید میرزایی گفته:
    مدت عضویت: 1286 روز

    سلام خدمت استاد عزیز

    و خانم شایسته

    و همه دوستان گل

    کامنت بعدیمو میزارم خیلی فکر کردم تو این دوروزه در مورد سوال استاد که اگه یکی از دوستان یا نزدیکان شما به موفقیت قابل توجهی برسه (قابل توجه)چه احساسی دارید همونطور که گفتم احساس من واسه افراد متفاوته واسه یه نفر خوشحال میشم واسه یه نفر حسادت میکنم راسش احساس میکنم کمتر از طرف هستم و ناراحت میشم خودمو ناتوان میبینم .ولی واسه یه نفرم انگیزه میگیرم به خودم امید میدم و میگم منم میتونم منم میتونم موفق بشم .چون دوسم تونسته البته تمام این حسم چه خوب و چه بد تازه مال موفقیت‌های کوچیک افراد هست چون من توی اطرافم هنوز نگاه ننداختم ببینم چه افرادی هستند که به موفقیت چشم گیر رسیدن این مال افرادی بود که از من بالاتر هستند توی ثروت

    در کل باورهای من محدود کننده هست استاد و باید درست بشه دارم نت برداری میکنم تا بیشتر متوجه بشم و ادامه میدم و تمرین میکنم چون میخام که زندگیم تغییر کنه پس باید گوش بدم و سهم خودمو انجام بدم

    وقتی دارم موفقیت افراد نزدیک خودمو مینویسم هنوز نمیتونم اسم اون افرادی که نصبت بهشون حس بد دارمو بنویسم و احساس بدی پیدا میکنم ولی اینم مال ذهنیت من هست و اگه میخام موفق بشم باید بنویسم

    نگاه میکنم میبینم تمام افرادی که من میشناسم یک تکامل خودشون رو گذروندن

    دو آدمهایی بودن که با پول دوست بودن

    سه آدمهایی بودن که توی شغلشون موندند

    ولی من نه نکردم این کارهارو ولی میخام دیگه انجامش بدم و منم میتونم موفق باشم مثل بقیه دوستام

    نگاه میکنم میبینم توی افرادی که میشناسم کسایی که باورهای بهتری داشتن زودتر موفق شدن کسایی که توکل واقعی داشتن راحت‌تر موفق شدن

    و منم باید بتونم

    میبینم وقتی دوستم ماشین خرید براش خوشحال شد ولی یه لحظه غبطه خوردم چرا من ادامه ندادم مثل اون مسیری که دوسم رفت حسرت خوردم نه اینکه حسادت کنم از دس خودم ناراحت شدم که مسیری که اون داره ادامه میده منم دارم ادامه میدم ولی اون جدی گرفته من شوخی .و فهمیدم باید ادامه بدم خیلی جدی و درست و با تعهد و چون واسه اون شده واسه منم میشه درس گرفتم باید طبق اصول حرکت کنم و برم جلو و می‌شود موفق شد

    یا دوستی که توی شغل من بود و موفق شد خیلی حسودیم شد که این کارگر من بود چی شد یهو موفق شد و کلی ذهنم دلیل الکی آورد

    واقعا تازه میفهمم ذهن من محدود کننده و باید درس شه

    ممنونم ازتون استاد خیلی چیزای دیگه هم هست که توی دفتر دارم مینویسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    میلاد ثقفی مرام گفته:
    مدت عضویت: 1993 روز

    سلام خدا قوت به استاد عزیرم و خانم شایسته ارزوی سلامتی برای همتون دارم

    1 من وقتی کسی به موفقیت میرسه و میبینم میگم خوشبحالش خیلی کم پیش میاد حسادت کنم ولی بیشتر موقع ها خوشبحالش میگم و زیاد اعتنا نمیکنم متاسفانه و پیگیر نیستم

    پیش میاد بگم که درست تو این زمینه موفقه ولی…

    من تا حالا نشده کسی موفق بشه برم ازش بپرسم چطوری شد چکار کردی که شد همیشه تو ذهنم یه مقاومت برای پرسیدن دارم ولی تمرین میکنم که حلش کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    فریبا گفته:
    مدت عضویت: 3417 روز

    سلام استاد

    من تمرینات این جلسه را در دفتر خودم انجام دادم اطلاع دادم تا بگم لطفاً بیشتر از این آموزش ها بگذارید

    مخصوصا تمرینات مربوط به چالش زندگی و اشتباه هاتی که آموزش دادید همه مشغول انجام است لطفاً آموزش ها را ادامه دهید

    .

    .

    .

    یک نفر را می شناسم که به موفقیت های بزرگی در زمینه ……………. رسید اومدم بررسی کردم چون واقعا به ایشون حسودی میکردم و به قدری کمبود و عقده داشتم از ایشون بدگویی میکردم که امیدوارم خدا از سر تقصیرات من بگذرد

    یک درس از ایشون گرفتم که البته خالی از لطف نیست در اینجا مطرح کنم

    ایشون نگران حرف مردم نبودند حتی وقتی همه اعضای خانواده با ایشون مخالفت داشتند به راه خودشون رفتند

    حتی وقتی از طرف خانواده طرد شدند باز هم نگران حرف مردم نبود

    وقتی دیگران پاکدامنی ایشون را نشونه می گرفتند با سربلندی و بدون نگرانی ادامه می‌دادند

    نه به حرف شوهر گوش میکرد نه به حرف پدر ….رفت و موفق شد در کار خودش به حد اعلا رسید و مربی شد حتی از جایی به بعد اینقدر هدفش مهم بود که شوهرش نتونست باهاشون همراهی کنه و از هم جدا شدند ولی این جدایی نه تنها به ایشون آسیب نرساند بلکه ایشون بیش از پیش موفق شدند

    الان همان مردمی که پشت سرش حرف می‌زدند در برابر این خانم سر تعظیم فرود می آورند

    قله دماوند را فتح کرد

    و هنوزم که هنوز است با شجاعت تمام هر کار دلش بخواد انجام میده

    بعد از طلاق بیشتر به پسرش نزدیک شد

    و باید او را الگوی خودم قرار بدم می‌دونی چرا؟

    چون به قدری در زندگی خودم را خوب و سالم و‌ موجه نشون دادم که انگار خوب بودن وظیفه ی من شده بود ولی این مسیر اشتباه است

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  10. -
    سید منیب حسینی گفته:
    مدت عضویت: 794 روز

    سلام استاد بنده یکی از پاشنه آشیل هام همین بحث حسادت به دیگران است که باید تغییر بدهم باورهایم را نسبت به آن و از کلیپ به بعد روی این موضوع کار می کنم.

    من یک دانش اموز کنکوری هستم که تا دو ماه دیگر کنکور می دهم می خواستم بگویم که استاد من در این سه سالی که دبیرستان هستم به شدت در این موضوع مشکل داشتم و حالا هم بعضی اوقات به این موضوع اینقدر فکر می کنم که چرا این انقدر موفق است و من نیستم و همش مغزم می گوید این و آن.و اینکه به نشانه ی حسادت به این و ان نگاه می کنم نه اینکه من هم باورهایم را تغییر دهم و تلاش کنم و من هم بالا بیام.این را نشان از کمبود عزت نفس خود و باور بی ارزشی می دانم که بعد از این کامنت انشاءلله تغییر شروع می شود و من با تغییر مرکز نگاهم به خودم و ساختن باور عزت نفس و لیاقت و بعد از چند مدت دیگر گزارش را ارسال می کنم.

    یاسا رحمانی پسری که خیلی در درس خواندن موفق است.و معدلش سال دوازدهم نزدیک به 20 است و مطمئنم که کنکور قبول می شود. به شدت احساس بد

    محمد حسینی که خیلی پسری درس خوان است و معدلش 19 به بالا است.احساس بد

    خواهرم که پایه هفتم است و معدلش نزدیک به 20 است. کمی احساس بد

    پسرعموم که در درس خواندن موفق شده است و الان یک معلم است. به شدت احساس بد

    پسر عمه م که اون هم خیلی موفق است. احساس بد

    این ها افرادی هستند که گاهی در حقیقت به آنها حسودی

    می کنم اماخودمو گول می زنم که نه اینجوری نیست اول شرط به نظرم این است که خودمان را گول نزنیم در مورد موفقیت دیگران و واقعیت باور و احساسمان را نمایان کنیم

    با سپاس از استاد عزیز که سبب چنین تغییر نگاهی در من شد. این داستان ادامه دارد……

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: