تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵ - صفحه 3 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

288 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    حسین نظری گفته:
    مدت عضویت: 3382 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به استادان عزیزم و دوستان ارزشمندم

    الهه هستم

    به یاد میارم تابستان 1403رو که با شجاعتی که از خودم تابه حال ندیده بودم رفتم زنگ زدم به یکی از آگهی های کار دیوار برای اصلاح و ابرو و من اصلا حرفه ای بلد نبودم ولی میخواستم تجربه کنم شغلی که فکر میکردم دوست دارم شغل آینده ام باشه وبعد از سه روز کارکردن و دستمزد گرفتن رهاش کردم چون واقعا به روحیه من نمی‌خورد و بعد هدایت شدم به طراحی چهره کشیدن اونم ادامه دادم تا دیدم نه اینم اونی نیست که من میخواستم و من عاشق کارهای هنری هستم هرچی که به نقاشی و درست کردن یک چیز جدید باشه علاقه دارم ایندفعه قانون سلامتی رو داشتم اجرا میکردم که اونقدر شجاعت بهم داد چون همه کاری بعد اجرای صد درصدی قانون سلامتی برام راحت شده بود رفتم بعد شش سال سراغ خیاطی و طراحی لباس و لباس مجلسی برای اولین بار برای خودم دوختم و دیدم من عاشق اینم با پارچه فقط برای خودم لباس بدوزم و بعد خداوند نشانه ای از تابلو عکس هایی برام آورد که روش عکس مدل های لباسه که مربوط به طراحی لباس و اونو با شروع پروژه ادامه دادم و بازهم فکر میکنم این تنها راه من نیست و دارم ازدل این تجربیاتم میرسم به اون اصلی که براش به دنیا اومدم و دارم ادامه میدم ونمیدونم به کجا میرسم اما حالم با این روش جدید عالی شده مخصوصا وقتی موضوع هدایت رو بیشتر دارم درک میکنم که هرکدوم از ما هدایت میشیم به اون چیزی که واقعا علاقه ماست و من تکامل رو دارم میبینم و عمل خودم رو به هدایت های خداوند که هر علاقه ای که داشتم رو دنبالش رفتم انجامش دادم بدون ترس از تحقیر شدن و همه این شجاعت هامو مدیون آموزش های استاد عزیزم هستم و زمانی من تغییر کردم و زمانی که عمل کردم خداوند هم قدم بعدی رو بهم گفت

    دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
    • -
      زهره گفته:
      مدت عضویت: 1454 روز

      سلام دوست عزیز

      خداخیلی دقیق وسرراست میتونه مارو به همون چیزی که بخاطرش به این دنیااومدیم هدایت کنه لازم نیس برای فهمیدن علایقتون حتما همه مسیرها روبرین وتجربه کنین تامتوجه بشین که میخواینش یانمیخواینش من هم دچاراین چالش شده بودم ولی یه روزواقعا تسلیم شدم ودقیقا به نقطه ای رسیدم که اقاحمیدرسیده بود که دقیقاهمین جمله گفتم که خدایا من بیشترازاین نمیخوام وقتم تلف بشه تواگاه به همه چیزی تومنوبهترازخود من میشناسی ازعلایقم نقاط قوت وضعفم وحتی توشمارش همه ی سلول های بدن من میدونی خیلی دقیق نه کم ترونه بیشتر ودرمقیاس بزرگ تردرتمام ابعاد این اگاهی به همه چیزجاری هست وقتی باخدای خودم نشستم وخلوت کردم واین باورهاروگفتم خداخودش میدونه که درکم تراز24 ساعت جواب اومد که برم سراغ چه کاری بخاطربه این دنیااومدم ومن تجربش کردم ومتوجه شدم که عه من که ازبچگی عاشق رنگ ها بودم عاشق نقاشی رنگ روغن عاشق بوی رنگ ها پس چرا توسیاه قلم میدویدم چون من داشتم روی مغزم حساب میکردم چون من هدایت ازخدانخواستم چون من خواستم برای خودم نبودم همش خودم مقایسه میکردم بابقیه ودنبال رو راه بقیه بودم چون خداروباورنداشتم که انقدرسرراست میتونه منوبه مسیراصلی هدایت کنه همونطورکه اقاحمید وقتی باتمام وجودش هدایت خواست خدابه سرراست ترین مسیرهدایتش کرد که دیگه بیشترازاین وقتش تلف نشه واززندکیش لذت بیشتری ببره توفایل توحیدی قسمت ده یایازده بود که استاد دررابطه باهدایت شدن اقاابراهیم دررابطه باتست کردن ایده های زیادی که توذهنش داره ومیره همه روامتحان میکنه وبعد به حواب درست هدایت میشه درصورتی که اگه تسلیم بودهمون اول جواب بهش گفته میشدنمیخواست انقدرزمان انرژی بزاره وقتی پدرش دراومد ودیگه گزینه ای نبود برای تست کردن چون همه روتست کردتابه جواب درست رسیددرصورتی ازهمون اول میتونست این اتفاق بیوفته اگر خودشومیکشید کنار واظهار به عالم بودن خدامیکرد نه خودش وبعدجواب خیلی راحت گفته می‌شد

      اگه مسیرداره سخت پیش میره خودمون داریم سختش میکنیم

      این هاروبیشتر برای خودم یاداوری کردم که برای همه چیزازخداهدایت بخوام تامسیرراحت تروروان ترپیش بره ‌.

      امیدوارم سلامت وموفق باشی عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 2227 روز

    به نام خالق عشق و شادی و زیبایی

    درود و خداقوت به استاد عزیز و همه دوستان خوب سایت

    من همیشه قبل از نوشتن کامنت فکر میکنم در مورد موضوع فایل و از خدا میخوام که من رو هدایت کنه تا متنی که قراره نوشته بشه بیشترین تاثیر و هماهنگی را داشته باشه برای خودم و عزیزانی که میخونند.

    تو دوره راهنمای عملی استاد از یه باوری استفاده میکنند برای رساندن پیامشون که میگن “من مثل روز برام روشن بود که این اتفاق‌ها (موفقیت‌ها) برام میفته”.

    من یادم افتاد ما معمولاً اوایل آشناییمون با استاد یا شروع یک دوره جدید خیلی انگیزه داریم برای تغییر و انصافاً تغییرات خیلی مثبتی هم ایجاد میشه اما رفته رفته انگار همه چیز برامون عادی میشه و دچار روزمرگی میشیم. هرچند که طی این چند سالی که دارم روی آموزش‌ها کار میکنم بسیار این موضوع بهتر شده اما نمیتونم بگم کاملاً از بین رفته.

    وقتی به دلیل این اتفاق فکر کردم متوجه شدم من انگار تو درک این مطلب هنوز جای کار دارم.

    راستش من هنوز رسیدن به خیلی چیزها برام مثل روز روشن نیست و وقتی علتش رو در خودم جست‌وجو کردم فهمیدم من گاهاً باورهارو در سطح ذهنی فقط میفهمم و حتی در بدنم هم احساسش نمیکنم.

    به این معنا که از یه طرف روی باورهام کار میکنم حس خوبی دارم اما از طرف دیگه اون آرامش خاطر و خیال و اطمینان از اینکه بدون تردید من به خواسته‌هام میرسم در من وجود نداره به همین خاطر اغلب تلاطم دارم یا خیلی راحت نگران میشم، درصورتی که کار کردن روی باورها یعنی آرامش داشتن، یعنی اعتماد داشتن و راحت بودن اما این چیزی بود که اغلب من فقط در سطحی ذهنی حسش میکردم و در وجودم خیلی حس نمیشد، یعنی نه اینکه اصلاً نباشه اما اون نگرانی‌ها هم بود.

    بعد که دقیق‌تر شدم پی بردم که خیلی وقتا ما عمیقاً این باور رو نداریم چون اگر داشته باشیم باید مثل روز برامون روشن باشه نه اینکه به راحتی نگران و ناراحت بشیم دربارش.

    بعد اومدم از خود پرسیدم که آیا برای من مثل روز روشنه که به اتفاقات دلخواهم در زندگی میرسم؟

    مشخصاً نمی‌خواستم یه جواب همینجوری داده باشم به همین خاطر صادقانه به خودم گفتم 60% بله.

    وقتی به تمرین این جلسه فکر کردم با خودم گفتم پسر تو به یاری خدا این همه نتیجه و کار خوب انجام دادی چرا باید نمره‌ای که به خودت میدی این باشه؟

    چطور انتظار داری با این سطح باور نتایج بهتری هم وارد زندگیت بشه؟

    درباره نتایج ویژگی یکسانشون این بود که من مطمئن بودم این اتفاق میفته اما فهمیدم در مورد خیلی از مسائل من مطمئن نیستم، تنها به یک دلیل: باورهای من نیاز به مرمت دارند. انگار ما خیلی زود نتایج برامون عادی میشن و یادمون میره که هدف‌های بزرگ‌تری هم داریم که باید براشون اقدام کنیم.

    اگر من مثل روز برام روشن باشه زندگی دلخواهم رو میسازم اون‌وقت چه حسی دارم و چطور عمل میکنم؟

    اگر باور داشته باشم خدا هدایتم میکنه و همیشه همراه منه چه عملکردی در زندگی خواهم داشت؟

    در پاسخ به پرسش این قسمت مهم‌ترین دستاوردی که من در این سال‌ها داشتم افزایش مهارتم در کنترل ذهنم بوده. برای رسیدن به هر موفقیتی تنها یک راه وجود داره: کنترل ذهن.

    یعنی شناخت و تسلط به کانون توجه، احساسات و جهت‌دهی مناسب در هر لحظه.

    دلیل اینکه افراد نتایج متفاوتی میگیرند کارهای متفاوتشون نیست، کنترل متفاوت ذهنشونه.

    من بزرگ‌ترین دستاورد خودم در این سال‌هارو همین مورد میدونم.

    وقتی بیشتر در مورد تمرین این قسمت فکر کردم با خودم گفتم ما همیشه منتظر هستیم یک فردی یا نتیجه‌ای از بیرون بیاد بهمون انگیزه و امید بده یا تشویقمون کنه اما چرا نباید خودمون این کار رو انجام بدیم، چرا وقتی میتونیم و همیشه به خودمون دسترسی داریم نباید این کار رو انجام بدیم. چرا منی که این همه دستاورد خوب دارم به این راحتی فراموش میکنم و نمیتونم خودم به خودم انرژی لازم برای ادامه مسیر رشد رو بدم.

    واقعاً سپاس‌گزارم برای این قسمت که من رو بیدار کرد.

    برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و ناب‌ترین تجربیات رو آرزومندم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
  3. -
    مینا منصوری گفته:
    مدت عضویت: 1374 روز

    سلام و درود حضرت استاد

    گفتین لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید

    باور خانوادگی دادم که دبیرستان خوبه و دبیرستان درسته من تغییر باور دادم و گفتم هنرستان بهتره آدم مهارت یاد میگیره و خب دخترم راهی هنرستان کردم و حال خوب و پیشرفتش رو میبینم و به خودم آفرین میگم که خلاف باور خانواده رفتی و حالا مهسام باعث افتخاره

    من به آموزه های شما ایمان آوردم و با تقریبا آگاهی هایم از قانون سلامتی راهی مسیر کم کردن وزن شدم و بهترین اندام رسیدم و با مخالفت مادرم و خانواده که روزی یکبار غذا حالا میمیری و نون نمیخوری فلان میشی جنگیدم و با حال خوب وزن کم کردم و هربار رسیدن به این هدفم رو برا خودم یادآوری میکنم و میگم پس جاهای دیگه هم میتونی

    خدایا شکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  4. -
    زهرا الف گفته:
    مدت عضویت: 2028 روز

    به نام خدای یکتا سلام به استاد عزیزم و مریم بانو در راستای تمرین که گفته بودید چه موفقیت‌هایی داشتید اونا رو یادآوری کنید که در واقع سوخت حرکتتون به طرف جلو باشه

    من اگه بخوام بگم از دستاوردها و موفقیت‌هام اینکه از سال 403 به بعد میگم قبل از اونو یادداشت کرده بودم تو رد پاهام

    خرید حدوداً 12 گرم طلا

    خرید کوییک بود

    نقد کردن شهریه تمام اولیا بود هم مدرسه خودم هم مدرسه‌ای که به من سپرده بودند

    بازسازی کردن خونه همکف هم سقف هم دستشویی حموم یعنی کامل بازسازی کردیم

    اهمیت دادن به پوستم و روتین پوستی داشتن و اینکه پوستم خیلی خیلی عالی شده خرید یه زمین در بهترین جای ممکن بدون شراکتی

    مدرسه خودمو داشتم با اینکه یکی تو مزایده اونو برنده شده بود اما باز همون مدرسه مال من شد

    ارتباطم با اولیا با دانش آموزا با همکارا با بالادستی‌ها خیلی خیلی عالی شده خیلی رها شدم تسلیم هستم

    نسبت به گذشته خیلی بهتر شدم نجواهای ذهنیم خیلی کمتر شده توی شرایط بد سعی می‌کنم نمونم و زود ازش بگذرم با اینکه من دو تا دو تا اتفاق ناخوشایند برام افتاد در رابطه با بارداریم اما خیلی تونستم با تلاش و توکل به خدا خیلی زود از اون مراحل بگذرم و خودمو جمع و جور کنم

    الانم در راستای رسالتم دنبال تغییر و تحول هستم و مراحل تغییر و تحولو دارم پیش میرم انشالله با توکل به خدا و هدایتش بتونم رسالتمو عملی کنم

    در پناه خداوند یکتا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
  5. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2027 روز

    بنام خدای مهربان

    سلام ب همگی عزیزانم

    داشتم توضیحات این فایل و میخوندم

    ی اگاهی ک صبح دریافت کردم یادم اومد

    صبح داشتم توضیحات دوره جدیدم و مینوشتم تو دفتر خیاطیم

    یکی از اجیام ک اندیمشک زندگی میکنه پشت خط مادر بود داشت با گوشی باهاش حرف میزد

    صدا رو بلندگو بود

    و من میشنیدم حرفهاشون رو

    داستان از این قرار بود ک

    یکی از دوستان داداشم بدون اطلاع قبلی کلی سبزی خورشتی از سرباغش اورده بود برای داداشم

    و چون کسی ازما اونجا نبود

    مادر ب این اجیم ک متاهله گفت کاراشو انجام بده نصف نصف

    هم پاک کنه،هم بشوره و هم بپزه

    ک ماشاالله عرض ی روز ایشون همه شو پاک کرده بود

    و شسته بود

    و مادر داشت پشت تلفن ازش تشکر میکرد

    ک خواهرم بهش گفت برام دعا کن

    مادر گفت من همیشه برای آرامشت ‌و سلامتیت دعا میکنم

    ک خواهرم گفت ن

    برام دعا کن ک پولدار بشم

    بعد این آگاهی اومد ک ببین زکیه

    وقتی تو خواسته ای داری

    مث همین پولدار شدن

    باید اول ذهنیتت و درست کنی در مورد پول

    باورها تو درست کنی

    بعد کاری انجام بدی ی خدمتی

    ی ارزشی ایجاد کنی برای مردم

    ی مسئله ای حل کنی ک بتونی بابتش پول دربیاری

    این نیست ک بشینی تو خونه بگی خدایا من میخوام پولدار بشم و ی کیسه پول از آسمون بیفته برات پایین

    اصلا این غیر ممکنه

    ک تو همون ادم قبلی باشی

    و هیچ کار خاصی نکنی

    چیزی خلق نکنی

    هیچ قدمی برنداری

    ولی منتظر باشی ک پولدار بشی

    خواهر من خونه داره

    و خییلی ادم مرتب،تمیز و ماهر تو انجام کارهای خونه

    خیلی خوش سلیقه اس

    ولی هیچ قدمی برنمیداره ک ورودی داشته باشه

    درست مث من ک تازه دارم اینا رو درک میکنم

    ک اقااا باید ی حرکتی بزنی

    اگه مهارتی داری

    اگه توانایی داری

    اگه کاردستی انجام میدی

    میتونی ازش پول بسازی

    ک خداروشکر داره ی ذره سیمان های ذهنم باز میشه

    امروز صبح داشتم کانال استادم و نگاه میکردم

    ک لینک کانال یکی از شاگردهایی ک باهاش شروع کرده بود وگذاشته بود

    رفتم تو کانالش

    نمیدونید چ انرژی گرفتم

    عجب نمونه کارهای قشنگی

    ایشون قم زندگی مبکردن و سفارش از کل کشور میگرفت و ارسال میکرد

    اونم توی ایتا

    ب راحتی و آسونی

    چقد باور من قوی تر شد ک زکیه اگه برای اون شده برای تو هم میشه

    منتها برای تو زودتر میشه

    چون تو داری رو باورهات کار میکنی

    هرچند خیلی اروم ولی بازم جواب میده

    بعد از اتمام مدل اول

    یاد حرف نرگس افتادم

    رفتم گل های حریرم و بهبود بدم

    گفتم چطور درست کنم گل رو ک دوخت از رو معلوم نباشه

    و چون فعلا چسب و تفنگ ندارم

    باید ی روش جدید برای خودم ایجاد کنم

    ک اومدم اون نوار حریر و پهن تر برداشتم

    از فاصله ی سانت کوک رو زدم

    و بعد هی هدایت شدم

    ک حسم بهم گفت برای وسطش مرواریدی چیزی بزار

    داری تو کمودت

    ک رفتم و خداروشکر چنتا پیدا کردم

    و خداروشکر نتیجه خیلی بهتر شد از نمونه قبلی ک تقریبا 4 تا از همین مدل درست کردم

    ک البته پارچه اش طرح داره

    و خیلی باحال شده خداروشکر

    پیش ما هوا سرد شده بخاری هال و نصب کردیم ولی هنوز روشن نکردبم

    دیروز مادر بهم گفت زکیه بیا بریم بخاری اتاق مهمان و نصب کنیم

    منم استقبال کردم و فندک آشپز خونه رو هم دست گرفتم ک بریم

    مادر ک فندک و دید گفت نمیخوام ک روشنش کنیم

    بعد پشیمون شد

    چون من میرم اونجا و تو دفترم اموزشها رو مینویسم

    نمیخواست ک من این کارو انجام بدم و همیشه هم میگه ک چیکار میکنی

    چی مینویسی

    سودی برات داره

    و کلی حرف دیگه

    خلاصه از سرجاش بلند نشد

    با خودم گفتم حالا ک اینطور شد خودم تنهایی انجامش میدم

    فندک با پیچ گوشتی و هم گرفتم تو دستم

    اوردم با خودم

    وقتی اومدم تو اتاق

    گفتم خدایا من ک هیچی بلد نیستم

    خودت برام انجامش بده

    هدایتم کن راحت و آسون دودکش و نصب کنم

    سوراخ دودکش های کل روستا تو سقفه

    نمیدونم ب چ دلیل چندین سال پیش موقع گاز کشی همه رو ب این شکل درآوردن

    ی چالش بود برام

    ک باید حلش میکردم

    اول بخاری و در راستای سوراخ دود کش گذاشتم

    بعد دوتا از روله ها رو وصل کردم

    و وصل کردم ب سقف ک نزدیک 50 سانت با پشت بخاری فاصله داشت

    ی لولا ک ی لوله بخازی کوچیک بهش وصل بود و وصل کردم ب پشت بخاری

    الان باید بهم وصل میکردم

    نیاز ب کمک داشتم ک یکی لوله بالایی و بگیره ک راحت پایینی رو جا بدم توش

    ولی نمیشد میفتاد

    چن بار سعی کردم

    با یک دستم ی کم دهنه لوله پایینی و جمع کردم

    ک راحت رفت تو

    نمبدونید چقد ذوووق کردم

    خییییلی ب خودم افتخار کردم

    مخصوصا قبلش ب خودم میگفتم

    من از پس هرکاری برمیام

    همه چیز قابل یادگیریه

    و خداروشکر وصل شد

    حالا باید شیلنگ و ب گاز وصل میکردم ک خداروشکر راحت بود

    و موند روشن کردن بخاری

    فندک بخاری خیلی وقت بود روشن نمیشد

    و همیشه با فندک آشپز خونه روشنش میکردم

    این قلقش و من فقط بلد بودم

    والان روشن نمیشد با فندک اشپزخونه

    گفتم خدایا خودت برام درستش کن

    ک حسم گفت با فندک بخاری امتحان کن

    ک ی بار زدم

    همون یکبار روشن شد

    خدای من ،من عاشقتمممم ک ب راحتی اسونم کردی برای آسانی ها

    ب همین راحتی روشن شد

    و دیروز بدون اینکه سردم باشه باعشق رو خودم کار کردم و ب مسبرم ادامه دادم

    با هدایت الله

    ان شالله همیشه ثابت قدم باشیم توی این مسیر رویایی

    سپاسگزارم استاد جانم

    مررسی مریم بانو جان

    مررسی دوستان قشنگم بابت کامنتهای عالی تون

    این ردپا رو تو باغچه نوشتم

    الان ک تموم شد باران رحمت الهی شروع شد

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    بابت دومین باران پاییزی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
    • -
      آوه پیری نژاد گفته:
      مدت عضویت: 3401 روز

      سلام خانم لرستانی گرامی

      امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون

      خدا قوت هنرمند

      شما با کسب این موفقیت نشون دادین آدم توانایی هستین

      خدا قوت که تونستی تنهایی بخاری رو نصب کنی و این موفقیت خیلی ارزشمنده چون طبق گفته ی خودتون باید دونفری انجام میدادین ولی شما تنهایی با کمک خدا تونستین این موفقیت و کسب کنین

      راستی فندک بخاری روشن نمیشه علتش بخاطر ترموکوپل

      باید ترموکوپل تعویض بشه

      سوزن ترموکوپل گرفته

      اینا موارد مصرفی هر چند سال یکبار خراب میشن

      بازم برای کسب این موفقیت تحسینتون میکنم

      از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزومندم

      در پناه خدا باشین همیشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
      • -
        زکیه لرستانی گفته:
        مدت عضویت: 2027 روز

        بنام خدای رحمان

        سلام ب دوست توحیدی قشنگم آوه ی عزیز

        خیییلی ازت ممنونم ک برام نوشتی

        سپاسگزارم بخاطر تحسینهای قشنگت کلییی انرژی گرفتم ان شاالله هزار برابرش بهت برگردده:))

        خداروشکر بخاطر این مسیر زیبا و دوستان ارزشمندی چون شما تو زندگیم

        سپاسگزارم بخاطر دعای قشنگت خییلی حس خوبی بهم داد

        منم برات بهترینها رو میخوام از الله یکتا

        رب قدرتمند وهاب مون

        چندبار تعمیر کار آوردیم ولی درست نشد

        همینی ک گفتی و هم عوض کرد

        ولی فایده نداشت

        ولی خدا نیاز ب اسباب نداره

        قال ربک هو علی هین

        پروردگارت فرمود:این کار برای من آسان است

        الهی صدهزار مرتبه شکرت

        سپاس میگویم تورا

        رب العالمین

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    محمد عظیمی گفته:
    مدت عضویت: 870 روز

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان سپاسگذارم بابت آگاهی های این فایل من نکات هر فایل مینویسم و هر فایل باید چندبار گوش بدم طبق گفته استاد تا هی بهتر و بهتر درک کنم من جواب این قسمت از تمرین مینویسم سوال لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).

    سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید موفقیتی که در گذشته به دست آوردم گرفتن کارت گواهینامه بود من باورم این بود اول که میخواستم ثبت نام کنم من هرچقدم طول بکشه گواهینامم میگیرم یعنی مطمئن بودم و یادمه قبل اینکه برم ثبت نام ترسی نداشتم ازین که نتونم و البته کل این پروسه 3 ماه طول کشید یعنی از دی ماه تا فروردین ماه و اینکه چطور میتونم سکو ازش درست کنم برای پرش به هدفی که الان دارم فکر میکنم باید الان تصمیم بگیرم و صدای ترس های ذهنم خاموش کنم که چی میشه چی نمیشه درسته غلطه و قدم بردارم و باور کنم که میتونم و خدا کمکم میکنه البته هدف الان من پیدا کردن شغله متفاوت با گرفتن گواهینامه ولی خوب باید از همون الگو استفاده کنم به قول استاد تصمیم گرفتن حتی اشتباه باشه بهتر از تصمیم نگرفتن و تو عالم برزخ موندن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  7. -
    Reza Sanjideh گفته:
    مدت عضویت: 1530 روز

    سلام و وقت بخیر خدمت شما استاد عزیزم و همه عزیزان در دوره زیبا پروژه تغییر

    من خودم از همین تجربه مهاجرت بگم که درجایی هستم که فهمیدم دنبال چه موقعیت‌هایی از مهاجرت هستم. مثل محل زندگی، آدم‌ها، شرایط کار و … . در حقیقت هر روز داشتم به تضادها نگاه می‌کردم و تمرکزم روی اونها بود و حالم بد داشت داغون میشد و به جایی رسیدم که می‌خواستم برگردم. با این حال داشتم بدتر هم چک می‌خوردم. خیلی احساس بدی به کارفرما داشتم و همش مواردی می‌دیدم که چقدر جالب نیست یا دور و بری هاش جالب نیستند باید زودتر ازشون فاصله بگیرم. خلاصه دیگه نگم برای شما که داشتم حال بدی روی سپری می‌کردم تا اینکه گرفتم خوابیدم و سعی کردم ذهنم رو متوقف کنم نسبت به این افکار. واقعا نیاز به خواب هم داشتم و سعی می‌کردم با خواب قضیه رو در ذهنم آروم کنم. بعد اینکه آروم تر شدم و فقط فقط کمتر به موارد نا دلخواه فکر کردم. رفتار اونها هم عوض شد، واقعا اتفاقات بهتری رقم خورد. چه انسان‌های خوب و با مرام و معرفتی هستند و اگر از نگاه خداوند اه کنیم، انسان بد نداریم. این دید ماست که دارد برچسب قضاوت را بر هرکس می‌گزارد و چه قدر می‌تواند تاثیر بگذارد. حالا از مهاجرت من تقریبا یک ماه گذشته و تقریبا 60 روز دیگر مانده. می‌خواهم باز هم به موارد مثبت تمرکز کنم و از تضادها دوری کنم. اونهارو فقط پلی برای رسیدن به خواسته‌ها ببینم و کیف کنم ازشون. واقعا دوست دارم در خانه زیبا خودم با کار خوب و ماشین خوب در سئول کره جنوبی زندگی کنم. با اینحال خودم به هدایت خدا می‌سپارم و مطمئنم من رو به بهترین جا ها خواهد رساند.

    با تشکر از شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
  8. -
    مهدی حوازاده گفته:
    مدت عضویت: 1608 روز

    سلام به استاد عزیزم و دوستان عزیز

    وقتی برمیگرذم و به موفقیت های گذشتم نگاه میکنم خیلی باور پذیر تر میشه رسیدن به موفقیت هایی که میخوام درآینده کسب کنم

    وقتی به یاد میارم که چه موفقیت های بزرگی در دانشگاه کسب کردم و به خودم میگم من درحالی که علاقه شدیدی نداشتم تونستم اون همه موفقیت کسب کنم پس حالا که توی کاری هستم که اصن کار نمیدونمش و عشقم هست صد در صد موفق میشم

    و وقتی مرور میکنم دلیل موفقیت هامو

    ردپای عزت نفس رو میبینم

    رد پای توکل رو میبینم

    رد پای رفتن توی دل ترس هارو میبینم

    رد پای شور شوق و ایمان رو میبینم

    رد پای مقایسه نکردن رو میبینم

    اون روزایی که هیچی نبود هیچی هیچی هیچی

    اما من باور داشتم که میتونم روی پروژه های بزرگ کار کنم و بلند شدم برای یادگیری رفتم تهران

    در حالی که هیچ کسی به من قول نداده بود که اگه فلان مهارت رو یادبگیری بهت پروژه میدیم ولی خدابهم قول داده بود و من رفتم و بعد در ها باز شد آدما اومدن و اتفاقاتی افتاد که واقعا برای خیلی ها باورنکردنی بود

    پس اگه اون مسیر جواب داده برای این خواسته جدید هم جواب میده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
  9. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2048 روز

    به نام خدایی که تغییر را هدیه می‌دهد و دل‌هایی را از تاریکیِ ذهن فقیر، به روشنایی ایمان و آرامش می‌رساند…

    سلام استاد عزیزم،

    می‌خواهم من هم مثل حمید و مهیارعزیز صادقانه از تغییراتی بگویم که به‌برکت آموزه‌های شما در وجودم ایجاد شد؛ تغییراتی که خودم هر روز لمسشان می‌کنم و اطرافیانم بدون اینکه حتی از آن‌ها نظر بخواهم، به من می‌گویند “دیگر آن آدم قبلی نیستی…”

    یادم نمی‌رود اولین روزی را که صدای شما را شنیدم…

    چنان آرامش و امیدی از صدایتان می‌ریخت که دلم می‌خواست ساعت‌ها قطع نشود.

    صدای شما آن‌قدر دلنشین بود که انگار از اعماق روح من چیزی را بیدار می‌کرد.

    از خودم بی‌خود شده بودم و فقط می‌خواستم بدانم این «مرد توحیدی» کیست و چطور می‌توانم دوباره از جنس همین حرف‌ها بشنوم.

    وقتی فهمیدم سایت دارید، برای اولین بار ایمیل ساختم و وارد سایت شدم…

    اشک شوق مثل چشمه از چشمم جاری شد؛

    انگار نیمهٔ گمشدهٔ زندگیم را پیدا کرده بودم.

    آن روزها ذهنم فقیربود… حتی پول اینترنت نداشتیم.

    برای همین فقط متن فایل‌ها را می‌خواندم.

    ولی همان متن‌ها، مثل آب بر جان یک تشنه،

    هر بار که می‌خواندم عطشم برای فهمیدن بیشتر می‌شد.

    و همان متن‌ها اولین ترک‌ها را روی سیمان بتونیِ ذهن فقیرم ایجاد کرد.

    کم‌کم توانستم فایل‌ها را ببینم…

    و همان روزها بود که تغییرات عجیب در زندگی‌ام شروع شد.

    منی که سالی 7–10 بار تبخال می‌زدم،

    الان 5 سال است حتی یک بار هم آن دردهای سوزنده را تجربه نکرده‌ام.

    پنج سال است شاید 5 عدد قرص مسکن هم نخورده‌ام.

    از نظر روحی، جسمی، شخصیتی… هر روز بهتر شدم.

    ثروت وارد زندگیمان شد.

    ذهنی که محدود به چندصد تومان بود، امروز حساب بانکی‌اش راحت بالای صد میلیون می‌رود.

    این‌ها همه نتیجه‌ی «درست شدنِ شخصیت» است؛ نتیجهٔ رحمت خدا و آموزش‌های توحیدی شما.

    اما مهم‌تر از پول،

    تغییر سبک رفتارم بود…

    دیگر آن زنِ عصبی، واکنشگر، زودرنج و همیشه در مرز اشک نیستم.

    دیگر نگرانی و ترس‌های بی‌دلیل ندارم.

    وقتی اتفاقات بد می‌بینم، مرگ کسی را می‌شنوم،

    به‌جای غش و واکنش‌های شدید،

    خاشع‌تر می‌شوم، به خدا نزدیک‌تر می‌شوم، و بیشتر شکر می‌کنم که فرصت زندگی دارم.

    حتی رفتار دیگران هم با من عوض شد.

    کسانی که بدترین سناریوها را پشت سرم می‌ساختند،

    وقتی به خانه‌ام می‌آیند،

    کمکم می‌کنند، آشپزی می‌کنند، از پسرم مراقبت می‌کنند…

    انگار خدا قلبشان را عوض می‌کند، چون من عوض شده‌ام.

    چقدر یادم هست آن روزهایی که کسی در جمع از من تعریف نمی‌کرد؛

    اما همین هفتهٔ پنج‌شنبه با یک بچهٔ کوچک،

    برای بیست نفر غذا پختم،

    در آرامش کامل…

    و چقدر همه تعریف کردند، چقدر تشکر کردند…

    و خودم با خودم گفتم:

    «واقعاً من تغییر کردم…»

    استاد عزیزم…

    این مسیر برای من تازه شروع شده.

    از شما یاد گرفتم که این راه “پایان” ندارد.

    هرچه جلوتر می‌روم بیشتر می‌فهمم که باید بیشتر روی خودم کار کنم.

    من امروز ارزشمندترم، آرام‌ترم، صبورترم،

    بی‌کینه‌ترم، توحیدی‌ترم،

    و بیشتر به خدا وصل شده‌ام.

    همهٔ این‌ها را مدیون لطف خدا

    و آموزش‌های روشن‌کنندهٔ شما هستم.

    الحمدلله ربّ العالمین

    خدایا بی نهایت بار شکر می گویم برای این مسیر زیبایی که هر بار برایم زیبا تر می شود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  10. -
    شبنم مهرادنیا گفته:
    مدت عضویت: 340 روز

    یکی از هدفهایی برام تیک خورد سلامتیه از هر نظر جوری که واسه اطرافیانم عجیبه و امکان نداره و همش فکر میکنن من دارم یه داروی تقویتی میخورم که انقدر سلامتم که اونا مریض میشن ولی من نه.

    خب من تو روابطم خیلی همه چی عوض شد برام ادمهای دورم عوض شدن کاملا به وضوح مشخص

    من استاد دقیقا با ذهنم دارم خلق میکنم انقدر اینکارو تمرین کردم و همه چی به وضوح برام اتفاق میفته هرچیو که دارم تو ذهنم میسازم بعضی وقتا میترسم دیگه یه تجسمهایی میاد تو ذهنم بعدش به خودم میاد میگم یا ابللللفضل اتفاق نیفته این.

    استاد جانم من نتیجه های زیادی گرفتم فقط فقط از فایلهای رایگانتون چون هنوز نتونستم بخرم فایلهاتونو .

    ولی شده وقتایی که درگیر روزمرگی شدم و فاصله گرفتم از سایت از صداتون بعد یه مدت از شدت تقلا خستگی تلاش زیاد خسته میشم استاپ که میکنم یه مقدار به ارامش که میرسم یه صدایی تو ذهنم میگه شبنم اشتباهه، شبنم برو تو سایت

    نمونش همین چندوقت پیش دوباره درگیر تلاش و تقلا بودم از سایت فاصله گرفته بودم درگیر روزمرگیو اطلاعات اشتباه جایی که توش کار میکنم شدم ولی دوباره انقدر خسته شدمو ناامید که گفتم خدا چرا هرکاری میکنم از نظر مالی تغییر نمیکنم چی اجازه نمیده چه ترمزی هست چه تغییری باید بکنم و…

    که دوباره کشیده شدم به سایت

    سایتو که باز کردم دیدم عه پروژه تغییر شروع شده فکر کنم قسمت دوم یا سوم بود

    استارتش زدم

    چندین بار هر فایلو گوش میکردم بارها بارها بارها هربار بیشتر به جونم مینشست

    انگار تازه نتوجه معنی تغییر شدم ، میشنیدم که باید تغییر کنی باید باورهاتو عوض کنی ولی فقط میشنیدم

    اینبار با تک تک سلولهای بدنم حس میکردم تغییر یعنی چی چیو باید تغییر بدم انگار که اون قسمتهایی در منکه یاد عوض بشن میومد جلو چشمام

    یه دفتر جدید برای این پروژه برداشتم مینویسم هرچی میشنوم هر چی به ذهنم میاد

    فایل 13 چقدر برای من بود اصلا انگار داشتین برای من صحبت میکردین تقلا نیازی نیست ، تبلیغات نیازی نیست (در صورتی که جایی که من کار میکنم همش میگن تبلیغ تبلیغ روشهای بازااااااریاااابی فلان که خدا میدونه من رفتم سرکار که پول دربیارم تازه کلیم هزینه ی تبلیغ دادم ولی نتیجه چی شد هیچی در صورتی که قبلا هم تو کامنتهای دیگم فکر کنم نوشتم دیگه انقدر بی پول شده بودم داغون گفتم خدا نخواستم نمیخوام از شدت خستگی رفتم مسافرت اونجا که به ارامش رسیدم حالم خوب شد با ایده خیلی خیلی ساده که به دلم افتاد ویدیو گرفتم همینجوری خداااا میدونه همینجوری اپلودش کردم اون ویدیو ترکیییییییییید ، این خیلی جالبه بعد که برگشتم سرکار بهم میگفتن این نتیجه بخاطر اون تبلیغهای قبلته )

    فایل 13 رو که گوش میکردم تک تک اتفاقهایی که برام افتاده بود میومد جلو چشمم که اره اره دقیقا همینه

    من باید ارامش داشته باشم روی خودم کار کنم خدا بهم میده ایده رو مشتریو پولو هر اون چیزی که نیازه

    استاد من با پروژه تغییر تا حدودی ترمزهامو فهمیدم روش کار کردم درامدم 3 برابر شد البته که هنوز زیاد نیست ولی الهی شکرت من قبل این پروژه درامد نداشتم تازه داشتم از جیبمم میدادم .

    ولی الان از یکی از مهارتهام درکنار کارم دارم پول درمیارم خیلی خیلی راحت ادمها خودشون میان دنبال مهارتم بدون اینکه من مثل قبل تقلایی بکنم یا مثل همکارای دیگم بخوام کلی صحبت کنم انواع روشهای فروش رو پیاده کنم یا قول و قرارهای الکی بدم.

    الهی صد هزار مرتبه شکرت

    یکی از موانعی که من داشتم به خودم به تواناییهام مهارت هام باور نداشتم.

    فکر میکردم من نمیتونم ، من خوب نیست کارم ،یا من که توانایی خواستی ندارم روش که کار کردم فعلا انقدر رشد داشتم .

    یکی دیگه اینکه انقدر محل کارم فروش رو برام پیچیده کرده بودن و سخت که شده بود واسم یه غول بزرگ.

    شما که گفتین تکنیک نداره هیچی نداره دوباره روی این کار کردم با یاداوری اون جریان تبلیغات و میلیونی شدن ویدیوم این ترمزم هم برطرف شده تا حدودی دوباره فروشم بیشتر شد.

    اینم نتیجه ی مالی من از شروع پروژه تغییر تا به الان

    تا قبلا از شروع پروژه میدونستم باید از نظر مالی رشد کنم ولی خیلی جدی نمیگرفتم با اینکه میدونستم اگه رشدش ندم اوضام خیلی سخت میشه البته که جهان یه گوشه چشمی بهم نشون داد که به تکاپو و تعهد جدی افتادم .تارگت 4 ماه گذاشتم استاد که ایشالله تا فروردین به اون هدف قشنگم که مستقل شدن برسم.

    خیلی خیلی دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای: