تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵ - صفحه 10


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

288 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 1989 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربانم که هر آنچه دارم از آن اوست خدایاشکرت

    سلام به استاد بزرگوارم و خانم شایسته عزیزم

    استاد عزیزم چقدر من هر بار برای شروع وحرکت کردن به سمت یک هدفی نیاز دارم که بارها و بارها شرایط کوچیک و بزرگی رو به خودم یاد آور بشم که اگه تونستم اون حرکت ها رو انجام بدم به اون موفقیت ها برسم پس باز هم میشه و باز هم میتونم

    همون خدای بزرگ و وهابی که بارها و بارها در این مسیر زندگی منو هدایت کرده از من حمایت کرده و قدم به قدم مسیر را برام باز کرده بازهم برام هدایت ها رو می‌فرسته حمایتم میکنه و مسیر رسیدن به هدفم رو قدم به قدم برام روشن میکنه و آسونم میکنه برای آسونی الهی هزاران مرتبه شکرت

    مثل زمانی که بدون هیچی و حتی زیر صفر مهاجرت کردم چقدر زیبا دستانش رو برامون آورد و کارها رو برامون انجام داد و آسونمون کرد برای نعمت ها

    مثل زمانی که من تمام تمرکز و توجه و حواسم بر روی نکات منفی زندگیم و اطرافیانم بود و صبح تا شب غر میزدم و شکایت میکردم امدم قدم به قدم هدایت شدم به فایل های استاد و آگاه شدم و چقدر روابطم زیبا شده و چقدر در آرامش و عشق و مهربانی هر روز دارم زندگی میکنم و بهشت را تجربه میکنم خدایاشکرت

    مثل زمانی که خواستم یک فرش ابریشمی را شروع به بافت کنم با اینکه تا بحال فرش ابریشمی نبافته بودم اما چه زیبا قدم به قدم خدا هدایتم کرد و خیلی عالی من به هدفم رسیدم و دیدم که شد و من تونستم یادش بگیرم .

    و مثل روزی که شروع به یادگیری نقاشی کردم اول سیاه قلم و بعد تکنیک مدادرنگی و بعد تخصصی تر و بعد مربیگری کار با بچه ها و…که هنوز دارم ادامه میدم

    مثل روزی که وارد کار در یک آموزشگاهی شدم بدون اینکه از کارشون سر دربیارم و یادمه روزهای اول چقدر هیجان و استرس داشتم و ترس از اینکه نکنه نتونم و همش خدا خدا میکردم و چقدر زود کار اونجا برام آسون شد و حوصله سر بر

    و چقدر زود با تمرین و تکرار و باورهای خوب و توکل به خدا و هدایت جستن هر روزه از خدا کمکمون میکنه و قدم به قدم هدایتم میکنه تا ما به هر هدف و خواسته ای که میخواییم برسیم خدایا شکرت

    و الان هم من دارن برای یک خواسته دیگه و تحصیلات در کار هنر قدم برمیدارم اما هر روز بارها این ترس میاد سراغم که اگه نتونی از پسش بربیایی چی؟

    اینهمه هزینه و وقت میزاری اگه قبول نشی چی ؟

    اما باز به خودم یاد آور میشم که همون خدای که تا اینجا منو آورده و هدایتم کرده باز هم هدایتم میکنه و من دست تنها نیستم من رها شده نیستم من خدای بزرگی دارم که قدم به قدم حتی زمانهای که خوابم زمانهای که حواسم هم نیست اون حواسش به من هست اون حواسش به زندگیم هست اون داره روزی منو و خانواده ام رو میرسونه اون ارحم راحمینه و من پشتم به خدای گرمه که خالق کل جهانیان است خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 45 رای:
  2. -
    اسما عدالتیان گفته:
    مدت عضویت: 379 روز

    درود بر دوستان مهربونم و استاد خوبم

    چقدر دلم واسه فضای سایت تنگ شده بود.. باید امشب قبل خواب زمان بزارم یک ساعتی و تو کامنتا بگردم

    جدیدا خیلی کامنت میخونم چون زمان ندارم بشینم دو سه ساعت صحبت های استاد رو دنبال کنم.‌ کامنتای بچه ها به شدتت کمک کننده اس مخصوصا وقتی تنهایی

    از این تنهاییه لذت میبرم این روزا. راستش تکراری نمیشه وگرنه قبلشم تنها بودم

    چیزی که واسم خیلی خنده دار بود تضادهاییه که این روزا واسه خودم تراشیدم..حالا تو روابط تو کار تو ورزش…

    آدم میگه خب بزار همینطوری پیش بریم به یک مشکلی خوردیم حلش میکنیم، من اومدم میگم نه بزار اینکارو انجام بدم با اینکه ریسک داره ولی بزار انجامش بدم

    مخصوصا تو روابط که من خودمو آدم خیلی ملاحظه گری میبینم این مدت خیلی واسه خودم تضاد تراشیدم خیلی ریسکا کردم خیلی از حد و مرزام رد شدم ولی تهش درسیه که قراره تا سالها ازش استفاده کنم و قطعا قراره منه جدیدی رو بسازه که در این لحظه نیستم

    تصمیم گرفتم کارهایی رو بکنم که احساس میکردم تا قبل از اون استعدادی درش ندارم و یا کمتر استعداد دارم و بلد نیستم و…

    مثل یاد گرفتن آناتومی بدن که به شدت متنفر بودم ازش ولی چقدر الان شیفته ش شدم. مثل خیلی چیزهای دیگه

    این دو سه روز گذشته جز موسیقی، کار زیاد، ورزش چیز دیگه ای نمیتونه افکارمو ساکت کنه پس در همین روش ادامه میدم و واقعا خوشحالم که حداقل بلدم راه و روششو پیدا کنم و با اراده پیش برم

    امروز صبح انقدر افکارم زیاد بود که دو برابر هرروز دویدم و به خودم اومدم دیدم هدفونو گذاشتم تو گوشم و تقریبا نیم ساعته بدون ایست دارم فقط میدوام…دیگه به نفس نفس افتادم و نشستم

    یکی از موفقیت های کوچیکی که بخوام مثال بزنم از این مدت اینکه اول همیننن ماه من موقع تمرین اصلا نمیتونستم شنا برم، البته شنا با زانو نه با پنجه و چقددر با پنجه سختتره!!

    فوق فوقش سه تا میرفتم و میفتادم… بعد موقع تمرین خیلیی خسته شده بودم از اینکه نمیتونم شنا رو ادامه بدم، یک گربه اومد سمتم مثل دیوونه ها دوربینمو برداشتم نشستم کنارش و فیلم گرفتم و گفتم ببین گربه من تا ماه دیگه میتونم هم ده تا شنا برم چندتاهم با پنجه برم هم هنداستند رو تا بیست ثانیه نگه دارم هم شیش دقیقه صد و هشتاد برم…اون موقع خیلی سخت بود گفتن این حرفا…چون من تعادلو انعصافم خوبه اما قدرت عضلاتم اونقدرام بالا نبود که بتونم هند استند رو تا بیست ثانیه نگه دارم و ده تا شنا برم

    اما حالا…هرروز دارم سی تا شنا ده تا ده تا میرم

    یک ربع صد هشتاد

    هند استند سی ثانیه نگه میدارم کنار دیوار

    این یک موفقیت کوچیکی بود که این ماه بدست اوردم

    همیشه واسه خودم ورزشم رو مثال میزنم چون خیلی راحت میشه متوجه تغییرات شد، ولی تو کارهای بزرگ تر و سخت تر مثل شغل و… خیلی دیرتر دیده میشه نتایج

    خب اینم بخاطر صبره دیگه، باید صبور باشی به همون شدتی که تو ورزش صبوری باید یاد بگیری تو کارتم صبور باشی

    کسی که موقع دویدن به نفس میفته و دیگه نمیتونه یک نفس عمیق بکشه ولی بازم یک محرک پیدا میکنه، یک انگیزه پیدا میکنه و ادامه میده، موقعی که پلانک میره بدنش میلرزه ولی ادامه میده و میگه اگه نتونی بری از دستش میدی و یا تا شب عذاب وجدانش میمونه، انقدر صد و هشتاد رو نگه میداره که موقع جمع کردن پاهاش همه خواب شده و درد میکنه…اینا همه چیزاییه که واسش قربانی کردی و رسیدی ولی بدون دختری یا پسری یا کلا شخصی که با این اراده ادامه میده تو ورزشش، قدرت ذهنی خیلی بالایی بدست میاره تو کارش تو روابطش تو زندگیش

    پس بدون که متونی از پس کارای سخت بربیای، تااا زمانی که با اراده همین کار کوچیک(ورزش) رو به اراده قوی ادامه بدی

    و یک موفقیت کوچیک دیگه در خودم میبینم اینکه خیلی واسم راحت شده ارتباط با افراد جدید و کنار گذاشتن آدمایی که اصلا خوشم نمیاد ازشون…امروز صبح دیگه نرفتم سمت دوستی که کمی انرژیمون باهم دیگه نمیخوند، با احترام رفتم جلو و گفتم مدتی نمیام، بعد ازش جدا شدم…البته که بارها و بارها این مدت ازش جدا شدم و خودش متوجه این دوری شده بود… انگار آمادگی این جداییه رو داشت و انرژیه رو احساس کرده بود

    و خب..

    بجاش تو این دو هفته با کل دخترای تو کلاس مربیگریم دوست شدم…جالبه واقعا خیلی سریع دوست شدیم باهم دیگه، مخصوصا که اولش دخترا خیلی خجالتی بودن تو فضای کلاس ولی هربار رفتم سمت یکیشون باهاش ارتباط گرفتم و تهش دیگه دوست شدیم

    به راحتی اون دختری که با انرژیش کنار نمیومدم قطع ارتباط کردم، به این شکل افراد جدید اومدن

    این قطع ارتباط هم خیلی داستانش جالبه واسم..انگار این یک هفته منتظر یک محرک بیرونی، یک چیزی، نشونه ای بودم تا دیگه مطمعن مطمعن جدا شم

    بعد دیروز و پریروز با شخصی صحبت کردم سه چهار ساعت و دیشب رفتم دوباره ژورنال کردم و تصمیم گرفتم امروز صبح تمومش کنم چون این رابطه هم رو رژیمم، رو ورزشم، رو کارم مخصوصا تمرکزه، رو انرژیم داشت تاثیر میگذاشت

    و خداروشکر که بعد دو سه ماه این شخص هم با آرامش دور شد ازم..بدون هیچ بحث بدون هیچ دلخوری

    سر کلاس موقع درس و تدریس میگیم میخندیم و چی بهتر از اینکه اجازه بدی آدما بیان آدما برن…این چرخه باعث میشه زنده تر باشی

    مثل همیشه ست ولی فقط تنها نیستم، تنها تنها نیستم و گوشه گیر…

    اینم یک موفقت کوچیک دیگه، که اون رابطه مخرب رو با اون دختر کنار گذاشتم

    این یک اعتماد بنفسی بهم میده که میدونم وابسته نیستم، میدونم نمیترسم از تغییر مکان، از تغییر مکان امن!

    خداوند رو سپاسگذارم

    تغییرات بزرگ هنوز اونقدرام رخ ندادند در این مدت کوتاهی که کامنت نگذاشتم، اما به معنای بی حرکت بودن من نبوده…این مدت تمرکزم برگشته و خوب کار میکنم و نتایج به زودی خودشو نشون میده. بهرحال ماه گذشته کمی شل گرفته بودم

    امیدوارم تا کامنت بعدیم ذهنم رو چیدمان بهتری داده باشم، کارهام مشخص تر راهم مشخص تر و واضح تر از الان باشه

    بدرود🫶

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      amirreza گفته:
      مدت عضویت: 780 روز

      سپاس اسما جان بابت کامنت زیبا

      مرسی ک بهم یادآوری کردی ک همه ما باید موفقیت های کوچک ک به دست میاریم تحسین کنیم و شکرگزار ان ها باشیم

      همیشه حال دلت خوب و در لحظه لحظه زندگیت موفق باشی البته با حال خوب

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    روح اله محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1372 روز

    سلام عرض میکنم خدمت استاد عزیزم وهمه دوستان دراین محفل توحیدی

    استاد میخام از یه موردی که تونستم به ترسم غلبه کنم وانجامش بدم براتون بگم موضوع برمیگرده به سه سال پیش موقعیکه من داشتم به خیاطی میرفتم یه روز یکی از همکارهام گفت کی میتونه شب بره به قبرستان ویکی دوساعت اونجا بمونه وبرگرده منم اون موقع چیزی بهشون نگفتم وچون از فایلهای شما استفاده میکردم وشما هی میگفتید که تنها راه غلبه بر ترس مواجه شدن با ترسه من به خودم گفتم این همه این جمله رو از استاد شنیدی حالا وقت عمله باید این کار روانجام بدم حتی اگه بمیرم باید به این ترسم غلبه کنم خلاصه استاد ساعت 10 شب بود که تصمیم گرفتم که این کار روانجام بدم وحرکت کردم به سمت قبرستان با موتورم وحتی چراغ موتور رو هم خاموش کردم استاد موقعیکه رسیدم باورتون نمیشه موتورو نمیتونستم به جک بزنم از بس دست وپام میلرزید اما مدام به خودم میگفتم با وجود خداوند هیچ ترسی نیست یادمه رفتم روی قبر پدر بزرگم یه چند دقیقه دراز کشیدم یهو یه حسی بهم گفت یالا پاشو برو لای اون درختای فشرده که تاریک من پاشدم با ترس و لرز رفتم داخل اونا باز دیدم هیچی نیست از اونجا که دراومدم یهو بادیدن یه سفیدی از انتهای قبرستان قلبم هوری ریخت وپاهام سست شد واقعا یه لحظه ترسیدم وباز اون حسه گفت برو طرفش چیزی نیست باترس ولرزرفتم سمتش دیدم سنگ نوشته یه قبری که زمینش سفید بود واز دور میدرخشید باز حسم بهم گفت دیدی چیزی نبود گفت حالا موتورتو بردار پیاده ببر اون طرف قبرستون چون قبرستان شهر ما دوطرفیه یکیش تازه ایجاد شده که سمت چپه وقدیمی تر سمت راسته که امامزاده وغسالخانه هم دراونجا قرار داره خلاصه گفت باید بری اون طرف ومنم یه کم که ترسم ریخته بود حرکت کردم ونزدیک قبر پدربزرگ پدریم که رسیدم موتورو زدم به جک ومیخاستم برم اونجا که یهو از درختی که اونجا بود دوتاکلاغ سفیدی که روش بودن شروع کردن به پرواز کردن اونو که من دیدم گفتم دیگه کارم تمومه ونشستم زمین چون دیگه پاهام جون نداشت که سرپا وایستم قلبم داشت تند تند میزد وواقعا ترس تمام وجودمو یه لحظه فراگرفت ودقت که کردم دیدم فقط پرنده بوده وبعد چند لحظه حالم خوب شد وبعد از یه ساعتی که من اونجا بودم موقع برگشتن احساس کردم که دیگه من اون آدم سابق نیستم واز اون اتفاق به بعد کلی زندگی من تغییر کرد وبه خیلی از ترسهام با استفاده از این الگو غلبه کردم مثل انجام تمرین آگهی بازرگانی مثل رانندگی کردن درشهرهای بزرگ یا رفتن به کارهایی که قبلا حتی اسمشو میشنیدم وحشت میکردم چه برسه انجامش بدم ولی حالا باز یه سری ترسها دارم که میخام بااین الگو وبااین نتیجه ای که تو دستمه بهشون با توکل بر الله حمله کنم واز بین ببرمشون چون باتمام وجودم به این معتقدم که ترس داشتن نشانه بی ایمانیه استاد واقعا از صمیم قلبم از شما تشکر میکنم که این مسیر زیبا رو به روی ماگشودید خدایا عاشقتم که عاشقمی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 37 رای:
  4. -
    عاطفه گفته:
    مدت عضویت: 1004 روز

    به نام الله

    به نام خالق

    به نام رب العالمین

    سلام به روی ماه استادان عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته گرامی

    امیدوارم هرجایی که هستید در بهترین حال و احوال باشید

    هدایت خداوند همیشه وجود دارد، اما تنها زمانی آن را دریافت می‌کنید که واقعاً «آماده‌ی تغییر» باشید. گاهی این آمادگی پس از یک «سقوط» ایجاد می‌شود

    هدایت خدا همیشه وجود داره ولی ما به خوبی یاد نگرفته بودیم که درکش کنیم

    خداروشکر که استاد عباسمنش عزیز همه جوره مارو داره رشد میده که بتونیم مفهوم هدایت رو درک کنیم داستان سقوط خودم رو در ادامه میگم

    لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط)

    تغییر شرایط کاری خودم رو میخوام بگم که بعد از چک و لگدهای جهان، به خودم اومدم و بالاخره آستین همت رو بالا زدم

    اول از روزمرگی بگم

    یادمه هر بار که میخواستم برم تو شرکتی کار کنم، اولش کلی ذوق و هیجان به خرج میدادم و صد خودمو میذاشتم که کار رو یاد بگیرم

    جوری که مثلا تو یک شرکتی رفته بودم و قرار بود بعداز 2 هفته معرفی کنن من رو به شرکت دگ ای، اما بعد از 2 ماه به خودم اومدم دیدم همه کاره همون شرکتم مدیر دفترشم و یجورایی در نبود مدیر شرکت دارم همه کارهارو مدیریت میکنم !!!

    اما متاسفانه بعد از مدتی که شرایط به روال برمیگشت و ظاهرا همه چیز خوب بود دگ ادامه نمیدادم!! تا اینکه شرایط سخت میشد و کلا میدیدم دلم نمیخواد اونجا بمونم و دوباره میگشتم دنبال کار و باز استخدام شدن در یک شرکت دگه….

    این داستان ادامه داشت تا جایی که شرایط خیلی سخت شد و جهان با چک و لگد اومد سراغم !!!

    من که تو خواب غفلت بودم 2 سال و 3 ماه تو اون شرکت آخری با شرایط سخت کار کردم

    حدود 15،16، تا 20، 21 پروژه به هر نفر ما میرسید !!!

    یعنی اگر هر نفر در شرایط معمول 5 تا پروژه قرار بود هندل کنه ( در شرکت های مشابه دیگر )، ما هرکدوم تو اون شرکت به جای 3 یا 4 نفر پروژه داشتیم و داشتیم با سختی کار هارو پیش میبردیم !!!!!!! آسان شده بودیم برای سختی ها

    مسیر رفتن به شرکت هم برای من اینجوری بود که باید از شرق تهران میرفتم غرب تهران و چیزی حدود 1 ساعت و نیم صبح ها و بیشتر از 2 ساعت بعدازظهر ها تو راه و ترافیک بودم!!

    اغلب شرکتها مزایایی برای کارکنان در نظر میگیرن مثل کادو تولد پرسنل، و اینجا ما باید برای مدیر شرکت جشن تولد آنچنانی میگرفتیم!!!

    الان که دارم مینویسم یک خاطره به ذهنم رسید

    اون کارمندای سوگولی میگفتن که دکتر(مدیر شرکت) انقدر ادم مغروری هست که نمی‌ذاره چیزی پیشش بمونه و به کارمندا برمیگردونه

    بعد روز تولد اسمهارو ردیف میکرد رندومی شماره اعلام میکرد و به اسم هرکی درمیود بهش مبلغی رو هدیه میداد

    به فرض اگر کل هزینه تولد شده بود 10 میلیون تومان که کارکنان هر کس به اندازه خودش پول گذاشته بود برای خرج تولد، ایشون اعلام میکرد که 10 میلیون تومان هدیه میدم شانسی !!

    مثلا 5 نفر اول نفری یک میلیون و بعدی ها نفری 500 هزار تومان تا مبلغ 10 میلیون کامل بشه

    و جالبه همه سوت و دست و جیغ و هورا که آخ جووووون مثلا من 300 تومن پول دادم الان اگر به اسمم دربیاد 500 هم بگیرم 200 کاسب شدم !!!!

    یکبار یادمه اسم من درومد که اون 1 میلیون رو به من بده، و جالبه که نیروهای قدیمی به هم نگاه معنا دار کردیم و میدونستیم که اصلا از همچین چیزی خبری نیست !!!

    شایدم بود مثلا باید میرفتی درب اتاق دکتر جان رو میزدی و یادآوری میکردی و با کلی خواهش و تمنا و یا با عشوه و ناز میگفتی دکتررررررر نمیخوای شیرینی مارو بزنی به حسابمون !!!

    بلکم دکتر لطف و کرمی مینمودند و میلغی به حساب میزدن

    هر چی مینویسم یادم میاد! آنقدر از این دست داستانا تو اون شرکت برامون بود که تا دلتون بخوااد!

    اون 3 ماه آخر که معنی فشار رو تازه فهمیده بودم، متوجه شدم در یکسال اولی که تو اون شرکت کار کرده بودم فقط 6 ماه برام بیمه رد شده بود، چقدر پیگیر شدم که چرا !!! و چقدر جوابهای بی در و پیکر گرفتم که حجت بر من تمام شد که باید تغییر کرد !!!

    اون زمان واقعاً نمی‌فهمیدم چک و لگد چه شکلیه !!!!!

    خداروشکر که با بیرون اومدنم از شرکت و آشنا شدن با استاد عباسمنش فهمیدم در چه فشار و سختی ای خودم رو قرار داده بودم !!!

    خلاصه بگم از تغییرات و کاهش فشاری که تا الان که حدود 2 سال از اون زمان میگذره !!!

    الان فقط دارم روی پروژه خودم کار میکنم

    با افرادی سر و کار دارم که همه شون کسب و کار خودشونو دارن و تو سطح خبلی بالاتری هستن

    آزادی زمانی خیلییی بیشتری دارم

    ذهنتیم کاملا از کارمندی و حقوق بگیری خارج شده

    آرامش بسیار زیادی دارم

    هرچقدر بخوام روزانه روی فایلهای استاد کار میکنم

    ظرف دریافت نعمتهام از لوله خودکار بیشتر شده و دارم نشانه های تلاشم رو میبینم!

    و متعهد هستم همین مسیر رو ادامه بدم جوری که خودمم شگفت زده بشم از نتایجم

    خدای عزیزم سپاسگزارم از لطف بی انتهایت که همواره مرا در آغوش کشیدی، چه آن زمانی که نمیبینم و چه آن زمانی که میبینم و آگاهم به لطف و کرمت

    اشکهایی که امروز از سر عشق به تو موقع گوش دادن به حرفهای بنده ات از چشمانم جاری شد لطف بی انتهای تو بود که چطور توی کوه هدایتش کردی که مشابه تغییرات زندگی منه که یجورایی از کوه شروع شد، مرداد ماه 1402!!

    شاید روزی برسه که از اون داستان هم بنویسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  5. -
    صابر صبوری گفته:
    مدت عضویت: 1572 روز

    سلام استاد عزیز سلام استاد شایسته عزیز.

    و تمام خانواده صمیمی من

    با شنیدن این فایل دوستان عزیز چقدر اگاهی دهنده است منم یاد هدایت خداوند افتادم که چطور اشنا شدم با فایلهای استاد داستان برمیگرد به چهار پنج سال پیش که من تازه دنبال کتاب های موفقیت انگیزشی می گشتم می خواندم در بعضی مواردعمل می کردم ولی نتیجه معکوس می داد تا اینکه در بازارهای مالی اون بلای سرم آمد که بفهمم مسیرم اشتباه است اصلا شدم ادمی که سر در گم نمی دانستم که چکار کنم حد اقل هدف داشته باشم وخداوند کمکم کرد اول فایل های معرفی تند خوانی استاد بعدش بخش اول قانون افرینش البته در حالی بود که هر نوع فایل مربوط به موفقیت را می دیدم و گوش می کردم یک روز که دوستم خیلی ازین فایل ها را در گوشی خود داشت ولی گفت من می خواستم آهنگ موسیقی دانلود کنم از تلگرام اینا هم دانلود شده است منم ازش خواستم که به من چنتاشو بدی اونم روان کرد به گوشیم فایل های گفت وگو با دوستان بود از استاد عزیز تا اینکه رسیدم به ان گفت گو با هلنا عزیز که چقدر به دلم نشست خوب یادم هست با هنذفری در حالت نیمه خواب بودم

    اصلا پریدم از خواب و رفتم در دل کوه های نزدیک روستا مان دیگه بارهاو بار ها آن فایل را گوش دادم تا رسیدم به سایت جان که دیگه چه گوشی داشتم چه نداشتم همیشه کوششم این بود وصل شوم به سایت استاد خوب یادم هست سال اول عضویتم با گوشی برادرم میامدم بعدش خودم گوشی گرفتم در قریه ما نت درست کار نمی کرد یک فایل صوتی را سر شب در حالت دانلود میگذاشتم تا فردا دانلود شود اگر نیمه می ماند خیلی نا راحت می شدم اه که خیلی خوشحالم از بودن در این جا. حالا برم سراغ تمرین که استاد شایسته عزیز ازم خواسته.

    لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط)

    .. ج..، من دراوایل آشناییم با مباحث موفقیت تصمیم گرفتم که دانشگاه را ترک کنم چون آن چه من یاد میگرفتم باب میلم نبود رفتم سراغ مسیر های که فکر می کردم آینده بهتر دارد (بازارهای مالی) که خیلی دلم خوش بود چند ماهی خوب ولی یک بلای سرم آورد که باعث شد بیشتر فکر کنم نتیجه شد اشنای با استاد عزیز تا امروز که چهار سال وخورده میشه من با سایت استاد همراه شدم هیچ وقت رهاش نکردم من آشنا شدن با استاد را تا الآن بزرگترین موفقیت زنده گیم میدانم چون قبل از آشنای با استاد من هر روز شب در گیر مسایل مذهبی بودم که خیلی بلا سرم می اورد ولی من افتخار می کردم این دنیا بلا سرم بیاید اشکال نداره حد اقل آن دنیا آخرت راحت تر م چه کار های جالب انجام می دادم برای اینکه خدا را راضی کنم.

    یعنی حالا که حالت روحی و روانیم خیلی خوبه نسبت به ان مواقع که ادم فوق مذهبی بودم.

    سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟

    …ج… من می خواهم بعد ازین از هدایت الله پیروی کنم برای رسیدن به اهدافم همه چیز را رهاکنم به خودش چون حالاکه فکر به گذشتم در جاهای از زنده گیم هدایت الله را اطاعت نکردم بلا سرم آمد مثل موقع که اعتماد بیجا کردم به دیگران مثل جا های که خواسته دیگران را در اولویت قرار دادم نسبت خودم اسمش را گذاشتم جوانمردی از خود گذشته گی مثل جاهای صدای قلبم نشنیدم ولی پیش فرض های زهنی خودم را اجرا کردم همش بلا سرم آورد.

    دوستون دارم در پناه حق باشید..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  6. -
    محمد طاها افضلی نیا گفته:
    مدت عضویت: 587 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد و دوستان عزیزم

    بابت این فایل فوقالعاده از خدا سپاس گزارم. این فایل درس های خیلی مهمی برای من داشت , وقتی مهیار عزیز راجب راکت بودن و تله روزمرگی صحبت می کرد من بهت زده شدم و کامل به فکر فرو رفتم . چون جدیدا دارم نشانه هایی رو می بینم که به من می گه که از مسیر داری منحرف می شی و با خودم فکر کردم که ممکنه که من هم دچار روزمرگی شده باشم و فکر می کردم که دارم روی خودم کار می کنم؟ اگر کار می کنم پس چرا هیچ تغییری در شرایط احساس نمی شه؟ این یعنی من هنوز همون باور های قبلی رو دارم و این باعث شد که من تصمیم جدی به تغییر بگیرم.

    حدود چهار سال پیش من بر این باور بودم که هیچ استعداد و توانایی ندارم و همش به دنبال علاقه خودم می گشتم اما هیچ وقت پیداش نمی کردم, از ثبت نام توی کلاس های نقاشی و موسیقی بگیر تا کلاس های ورزشی مثل شنا و رزمی , ولی هیچ کدوم علاقه من نبود و بعد از یک مدت رها شون می کردم تا اینکه به مرحله ای رسیدم که از گشتن خسته شدم و ناامید هم شده بودم فکر می کردم قرار همیشه همینجوری بدون هیچ علاقه ای و هدفی باقی بمونم تا اینکه با خودم گفتم که من هیچی نمی دونم خدا خودت کمکم کن که علاقه و هدفم رو پیدا کنم به طرز باور نکردنی هدایت شدم به کلاس های برنامه نویسی و برای اولین بار من به خودم تعهد دادم که این رشته رو تا تهش ادامه می دم و اینقدر تمرین کردم و هر روز خودم رو مشغول برنامه نویسی کردم که بعد از گذشت یک سال اون قدر حرفه ای شدم که تونستم پروژه قبول کنم و به درآمد برسم و از طرفی هم علاقه ام رو پیدا کردم و هم هدف ام رو و تازه توی کلاس های برنامه نویسی با دوستی آشنا شدم که باعث ایجاد یک دوستی بی نظیر شد و من از طریق همین دوست با استاد آشنا شدم طوری که دوستم دید من چقدر به دنبال هدف ام هستم و می خوام که موفق بشم برای همین اومد و به من گفت که بیا و این فایل ها رو گوش بده اون زمان فقط چند تا ویس از شما داشتم استاد که دوستم برام تو تلگرام فرستاده بود اما همون ویس ها به قدری برای من تاثیر گذار بود که بار ها و بارها گوش کردم اش, اون ویس ها راجب توحید بود. بعد از اون من عضو سایت شدم و هر روز ام رو به گوش دادن به آگاهی ها می گذروندم. وقتی الان به گذشته نگاه می کنم و می بینم که من فقط با دادن تعهد جدی به خودم به کجا ها رسیدم اونم بخاطر یک هدف ساده که فقط بتونم علاقه ام رو پیدا کنم , آنچنان اعتماد به نفسی در من می سازه که حد نداره وقتی به خودم می گم طاها تو فقط با تمرین و تکرار و تکامل آروم آروم رشد کردی و نه تنها به هدفی که می خواستی رسیدی بلکه هزار برابر بیشتر از اون چیزی که می خواستی بهش رسیدی پس چطور ممکنه که به هدف های دیگه ای که می خوای با همین فرمول نرسی؟ مگه می شه کسی امید و ایمان به موفقیت داشته باشه , تعهد و تکرار هم داشته باشه , تکامل رو هم رعایت کنه , بعد موفق نشه! امکان نداره. من این موفقیت رو سر لوحه ای برای خودم قرار دادم تا هر جا که توی مسیر رسیدن به خواسته ها کم آوردم این موفقیت رو به خودم یاد آوری کنم و به حرکت خودم ادامه بدم و تسلیم نشم.

    همه شما رو به خدای بزرگ می سپارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    راضیه صمدی گفته:
    مدت عضویت: 2147 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عزیزم مریم جانم و همه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی

    خداوند رو بی نهایت سپاسگزارم برای فرصت زندگی و بندگی در یک روز رویایی و پر از خیر و برکت

    خداوندم مرا به راه راست هدایت فرما راه کسانی که به آنها نعمت داده ای نه راه گمراهان و نه راه مورد غضب واقع شدگان…

    لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).

    سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟

    خدارو هزاران بار سپاسگزارم برای قوانین ثابت و دقیقش

    اومدم پیاده روی و فایل رو زدم پخش بشه ، راه رفتم و گوش کردم تقریبا 5یا 6 بار پشت هم گوش کردم و هی به یادم آوردم موفقیت هامو و حرکت هایی که کردم و هدایت هایی که خداوند از فضلش بهم عطا کرده و کلی جاها حرف های استاد رو تصدیق میکردم که آره منم این کارا رو کردم اینجوری جواب گرفتم و خیلی جاها توجه کردم تا با شرایط الانم نکته برداری های لازم رو داشته باشم و کلا تو فاز و فضای یادآوری تجربیات خودم بودم و تصدیق قانون با حس رویایی و سوپر الترا خوب…

    خلاصه

    برای کامنت این قسمت چند تا تجربه هیولای الهی داشتم که نمیدونستم کدومشو بگم یکیشو همینجوری انتخاب کردم که در موردش بگم ولی حسم نمیومد بنویسم گفتم باشه فردا مینویسم 2 بار آخری که داشتم فایل رو گوش میکردم رو اسکله رویایی رو به دریاچه ای رویایی تر در کشور زیبای امارات نشسته بودم …

    اون طرف تر از من یه آقایی یه صندلی مثل صندلی مسافرتیای استاد داشت و در حال ماهیگیری بود من عاشق تجربه ماهی گیری هستم اون آقا اهل کره بود فکر کنم… (این روزا دارم روی زبانمم کار میکنم ولی در حدی قاطی میکنم که جواب یه Hello رو میمونم چی بدم سر همین نشستم خودمو بستم به دوره عزت نفس و احساس لیاقت تا یکم مقاومت هام کم شد)

    هی میگفتم برم نرم چی بگم خلاصه دلو زدم به دریا تمرین عملی عزت نفس رو گفتم وقتشه اینجا انجام بدم البته خیلی دلم میخواست که با یکی صحبت کنم ولی نمیدونم چرا همش میگفتم بقیه بیان با من حرف بزنن تا من درگیر بشم و صحبت کنم که شک ندارم اونم به خاطر عزت نفس پایین بوده خلاصه رفتم گفتم خدایا فقط یه کار کن بفهمه چی میگم من میرم جلو بقیش با تو خخخ…

    گفتم :سلام آیا ماهی هم گرفتین ؟

    دیدم با روی خوش سلام کرد و با لبخند گفت آره

    منم شیر شدم گفتم میشه ببینم

    گفت هیچی نیست همشو دوباره میندازم تو آب

    گفتم آها

    حالا هی میخواستم ادامه بدم نمیدونستم چی بگم خیلی دلم میخواست بگم میشه قلابتو بدی منم یه امتحان کنم ولی نگفتم چون نمیدونستم خخخ

    فقط گفتم : ماهی هاش بزرگن یا کوچیک ؟

    که گفت کوچیک

    منم دیگه دیدم حرفی ندارم گفتم خوش بگذره و روز خوبی داشته باشین

    حالا الان شبه( خخخخ) بنده خدا گفت همچنین و خداحافظی کردم …

    رو ابرا بودم ک یه حرکت زدم…

    اندازه 20 قدم اومدم جلو تر هنوز رو اسکله بودم دیدم دوتا دختر خانم زیبا دارن باهم صحبت میکنن و نشستن رو اسکله و یکم تاریک بود گفتم چی میشد یه حرفم با اینا میزدم ولی گفتم ولش کن قدم قدم حرکت اولو زدی بعدا دوباره باز انجام میدی

    دختر خانوما دوتا اسکوتر خفنم داشتن که مثل یکی استادجان و مریم جان بود …

    خدای من خدای من

    از جواب دهی تو من حیرانم از آگاهی تو به خواسته های قلبی حیرانم و سپاسگزارم برای رحمت بی کرانت …

    خدا شاهده وسط اسکله کنار اسکوتراشون یه 10 درهمی کاغذی نو نو افتاده بود اولش فکر کردم مال خودمه بعد گفتم مال من پشت گوشیمه معلومه که مال من نیست اولش گفتم این نشونه فراوانی خداونده میخواستم برش دارم برای خودم یه دفعه جرقه زد تو سرم

    نههههه خدای من …

    حسم گفت پول مال اون دختراس و خدا گذاشته جلوی پای من که برم پیششون

    پولو برداشتم خداوند رو به بزرگی یاد کردم رفتم سمتشون با تعجب نگام کردن منم با اعتماد به نفس گفتم

    سلام شما پول گم نکردین؟

    یکیشون نگاه کرد جیباش گفت نه

    اون یکی نگاه کرد گفت چرا فکر کنم مال منه

    منم پولو دادم بهشون و کلی تشکر کردن و من هم باهاشون خدافظی کردم برگشتم به ادامه راهم و سپاسگزاری از همزمانی های خداوندم و داشتم با خدای خودم صحبت میکردم که دختر خانومه بلند داد زدم خیلی ممنونم منم یه دست تکون دادم ادامه دادم مسیرم رو …

    واقعا جهان جهان قانون هاست

    جهان فرکانس هاست

    جهان ارتعاش هاست

    این داره هر دفعه بیشتر بهم ثابت میشه کلی تجربه های این مدلی و خیلی بزرگتر دارم که دوست دارم بشینم جلوی استاد و فقط بگم و بگم اصلا نمیشه تو کامنت اونجوری که میخوام حسمو بگم خدایا شکرت….

    یه چیز جالبی که فهمیدم این بود که هیجان زده نشدم نگفتم اووو چیشد، چقدر جالب ،…

    یه جورایی باور داشتم که شرایط برام جفت و جور میشه خصوصا که قبلش هم تو فرکانس خوبی بودم و پله های قبلی رو مرور کرده بودم و این برام تصدیق کننده قانون و همراهی همیشگی خداوند بود البته که از اول تا همین الان ک دارم مینویسم سپاسگزار خداوندم بودم و هستم

    منظورم اینه باورهام قوی تر شده

    ظرف وجودم حس میکنم این روزا خیلی داره بزرگتر میشه…

    آخه جنس تعهد این روزام خیلی متفاوته خیلی اصلا هیچ ربطی به قبلم ندارم، اصلا نمیدونم از چی بگم ،از کجا بگم

    از بس که دارم الخیر فی ما وقع میبینم

    از بس دارم هماهنگی میبینم

    روغن کاری چرخ زندگیم رو دارم میبینم

    سوت زدنم تو اون جاده معروف استاد رو میبینم

    تیک خوردن های کامل لیست ستاره قطبی مو میبینم

    نمیدونم نمیدونم خیلیه خداوند کمکم کنه تو این مسیر بمونم پرقدرت با ایمان و اراده …انشاالله

    قدم اول

    دوره حل مسائل

    دوره همجهت با جریان خداوند

    سریال سفر به دور آمریکا

    پروژه پروانه شدن

    پیش رفتن با این ها همزمان داره برام معجزه ها میکنه استاد میگن دوره ها رو باهم کار کنین مشکلی نداره اتفاقا خیلی هم خوبه چون یک مسئله رو از زاویه های مختلف میبینی همین باور فراوانی

    تو دوره حل مسائل، دوره همجهت و قدم اول در هر سه توضیح داده شده از جنبه های متفاوت که جای هیچ سوالی نمیزاره عاشق این ترکیب فوق‌العاده این روزامم همه چی عالیه و داره عالی تر میشه نه اینکه تضاد نباشه هست ولی من اینقدر بزرگتر شدم که نتونه منو تو مومنتوم منفی بندازه چقدر حس لذت بخشی هست باور به خالق بودن خودت در تمام تجربه های زندگیت

    خیلی دارم یاد میگیرم جنس یادگیریم با تعهده با عمله بدون ذره ای مقاومت ..

    این تازه اول راهه اگر من این مسیر رو با همین تعهد ادامه بدم خداوند آگاهه که چقدر شکوفا تر میشم چقدر آسون تر میشم برای آسونی ها چقدر فراوانی و نعمت وارد زندگیم میشه چقدر زندگی رو بهتر میفهمم و درک میکنم …

    خداوندم هزاران بار سپاسگزارم…

    خداوندم من فقیرترینم به هر خیری از درگاه رحمتت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  8. -
    موسی ملکی جوشاتو گفته:
    مدت عضویت: 467 روز

    درود خداوند بر استاد عزیزم ومریم مقدس و تمام اعضای سایت الهی. اول از همه خداراشاکروسپاسگذارم که درجمع دوستان هستم من قبلاً یک کارگر بودم و همیشه بهتر ین عملکرد رو داشتم توی کارگری و همیشه با خودم صحبت میکردم موسی تاکی میخوای کارگر باشی تاکی می خوای برای یکی دیگه کارکنی وازاین حرفها یک روز برادرم زنگ زد و گفت داداش یه کارسراغ دارم میخوای باهم کار کنیم منم ازخدام بود زود گفتم آره وشروع کردیم کار خودمان رو راه‌اندازی کردیم خیلی سخت بود چون کار ما تو روستا بود اوایل مشتری نبود بعدکه رفتیم جلو دیدیم مشتری داره میاد وامیدوارشدیم خدا کاری نداره تو روستا هستی یاتووسط شهر اگه یکم باورداشته باشی برات میفرسته این درحالی بود که من اصلا قانون رو نمی دونستم ولی باامید حرکت کردم وازوقتی که با استاد آشنا شدم ازدرودیواربرام مشتری وحس خوب آمد چون با تمام وجودم باورکردم که این مسیر درسته ودرکارم موفق شدم وهروز دارم روی خودم کارمیکنم واصلا این آموزش ها رو رها نکردم من می خواهم کارم رو گسترش بدهم و مطمئنم که از عهده این کار هم برمی آیم چون من بدون آگاهی اون موفقیت روکسب کردم پس با آگاهی که الان دارم خیلی راحت می تونم بهش برسم البته من دوره هم جهت با جریان خداوند رو خریدم وبه من یاد داد که مومنتوم مثبت بسازم وتمرکزم بر روی فراوانی باشد وله خاطر داشته های کوچک وبزرگم همیشه سپاسگزار خداوند باشم واگر سپاسگزار باشید شما را چرا عذاب کنم و خداوند همیشه خیراست خدایا تنها تو را می‌پرستم و تنها از تو یاری می جویم ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنان نعمت دادی و نه راه کسانی که بر آنان غصب کردی و نه گمراهان عالم آمین خدایا هر آنچه دارم از آن توست وهرخیری از تو من بهش فقیرم خدایا سپاسگزارم خدایا سپاسگزارم خدایا سپاسگزارم در پناه الله مهربان شادوسلامت و ثروتمند و سعادتمند دردنیاواخرت باشید خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
    • -
      سید حسن گفته:
      مدت عضویت: 1338 روز

      سلام موسی جان عزیز

      چقدر خوشحالم که تونستی کسب و کار خودت. رو داشته باشی

      چقدر با عزت نفس بالا سخنانت رو گفتی و چقدر لذت بخش است ایمانی ساختی که باز هم از این بهتر میشود.

      موفقیت زمان و مکان ندارد

      شهر و روستا ندارد

      در مکان بزرگ زندگی می‌کنی یا در مکان کوچک زندگی می‌کنی نداری

      و اینکه این موفقیت شما برام الگویی شد که آقا حسن

      اگر موسی تونسته در روستا این همه نتیجه بگیره

      خوب من هم میتونم

      اگر خدارو در کنارش داره خوب منم میتونم بیشتر خدارو در کنارم داشته باشم

      فقط باید ایمان نشان دهم مانند موسی نتیجه ها میاد و اینکه باور های خوب شما

      من را متحول کرد .سپاس عزیز دلم برات همیشه موفقیت های بیکران را آرزو دارم

      شما لایق بهترین ها هستی

      خدا را شکر از این الگوی بینظیر

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
      • -
        موسی ملکی جوشاتو گفته:
        مدت عضویت: 467 روز

        سلام سید جان ممنونم ازشماوخوشحالم ازاین که من رو تحسین کردی من هم دوست داشتم شمارو تحسین کنم وازاینکه به این درآمد خوب ولذت بخش رسیدید واقعا خوشحالم و امیدوارم به تک تک خواسته هایت وهدفهایت برسی در پناه الله مهربان شادوسلامت و ثروتمند و سعادتمند دردنیاواخرت باشید خدانگهدار

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    مصطفی شاه محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1433 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    دوستان جان سلام

    خداقوت

    وقتی که تازه از قوانین شنیدم و متوجه شدم که چنین قوانین ثابت و بدون تغییر و بی نظیری در جهان توسط خداوند بخشنده مهربان گذاشته شده ،خوب اول باور کمبود در وجودم طبق شنیده ها و دیده ها خیلی بیشتر بود .

    اون زمان بایک استادی عزیزی که یک دوره رایگان یکماهه گذاشته بود و در اینستا آشنا شدم و بعد از گذراندن دوره طبعتا ظرف من بزرگتر شده بود و به مدار بالاتری رفته بودم ، چون با جان و دل همه تمرینهارو انجام میدادم.

    بعد اون دوره به دنبال استادی میکشتم که بتونم باورش کنم ، بتونم از شاگردی و بودن باهاش لذت ببرم و هدایت شدم به وجودتوحیدی استاد عباسمنش عزیزوبزرگوار که ورود این نعمت و برکت و رحمت خداوند در زندگی من ، به من خدایی نشون داد از جنس نور ، عشق ، انرژی از خدای خوبیها ، خدایی که تو قلبم بود اما من هنوز نیافته بودمش ، خدایی که وجود داشت و کسی نتونسته بود به من نشونش بده .

    من از شنیدن نام خداوند و شنیدن آیه ها و سوره های قرآن بعد از آشنایی با استاد عباسمنش و هم مدار شدن با مداری که استاد وجود داشت لذت میبردم و میبرم ، هر لحظه به خداوند و قرآن و خودم نزدیک و نزدیکتر شدم .

    و خداوند رو با تمام وجودم احساس ولمس کردم و الهی صد هزار مرتبه شکرت که هیچ مقاومتی با گفته ها و آموزه های استاد نداشتم و با تمام وجودم هم استاد عباسمنش و هم گفته ها و آموزه ها و مطالب بی نظیر ایشون رو پذیرفتم ، دربست قبول کروم و درحد فهم و درک و توان خودم به آنها عمل کردم .

    که این دستاورد بزرگ استاد عباسمنش بهترین و بزرگترین دستاورد من از همه لحاظ میباشد که لحظه به لحظه منو رشد داد و خداوند رو در وجودمن واضح و روشن و شفاف کرد .

    و توحید و یکتا پرستی و یگانکی الله رو به من آموخت .

    و به من خالق بودن خودم رو بطور عملی واضح و شفاف روشن یاد داد و در قلبم نهادینه کرد .

    استاد عزیزو نازنین و بزرگوار بینهایت سپاسگزارم و بهترینهارو در تمام لحظه های زندگی براتون آرزو میکنم

    خدایا شکرت که هر آنچه که دارم از آن توست و توسط تو به من داده شده است .

    استاد عزیزم من باور به فراوانی در جهان رو از عمل شما به این باور در تمام زندگیتون بادگرفتم و آموختم و دیدم و با تمام وجودم باور کردم .

    من با تمام وجودم به صداقت کلام شما ایمان و باور دارم ، مثل باور به یگانگی الله بخشنده مهربان .

    استاد عزیزم شما باور به فراونی درجهان و توحید رو زندگی میکنید و با زندگی عملی خودن به من هم آموزش میدید .

    استاد عزیزم با تمام وجودم از شما سپاسگزارم

    الهی صدهزار میلیارد مرتبه شکرت

    خدایا سپاسگزارم که منو هدایت کردی به راه راست ، به راه کسانی که بینهایت نعمت داده ای به آنها

    خدایا صد هزار مرتبه شکرت که منو هدایت کردی به مداری که استاد عباسمنش عزیز این بزرگ مرد توحیدی در این مدار خوبیها ، مدار فراوانی ها ، مدار نور و عشق و انرژی و سلامتی داره با عشق از خداوند بخشنده مهربان و یگانگی الله و توحید میگه و با آنها

    با عشق زندگی میکنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  10. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 685 روز

    🟣 چطور یک موفقیت کوچک من را از مدار ترس بیرون کشید و وارد مدار آرامش و ثروت کرد؟ | روایتی واقعی از اینکه چطور «مرور موفقیتها» سکوی پرتاب موفقیتهای بعدیم شد

    وقتی به گذشته م نگاه میکنم، میبینم سالها فکر میکردم اتفاقات بیرونی هستن که حال و روز زندگی مرا تعیین میکنن. تصورم این بودکه آدمهای منفی، شرایط بد، بی پولی یا اتفاقهای ناخواسته مثل مهمانهای ناخوانده ای هستن که هروقت بخوان وارد خانه م میشن. انگار من فقط تماشاچی هستم و زندگی روی صحنه خودش بازی میکنه.

    اما تجربه هایم چیز دیگری به من یاد داد: وقتی روی خودت کار میکنی و تمرکرت را میگذاری روی زیباییها، نعمتها، رشد و پیشرفت، آدمهای بد وشرایط بد اصــــــــــلا به مدار تو دسترسی ندارن.

    واقعا دسترسی ندارن. نه از روی شانس و نه از روی تصادف. بلکه چون تو در مداری هستی که قوانین خودش را داره. مداری که اگر در آن ثروت باشه، اجازه نمیده فقر وارد بشه. اگر آرامش باشه، تنش، توان نزدیک شدن نداره. اگرایمان واقعی باشه، شک فقط نگاهت میکنه اما به تو نمیرسه.

    این حقیقت را نه از روی کتاب، نه از روی حرف دیگران، بلکه از دل یک تجربه واقعی فهمیدم؛ تجربه ای که شاید درظاهر کاهش وزن بود، اما در اصل تبدیل شد به نقطه عطف زندگی ام.

    داستان من از یک تغییر ساده شروع شد

    سالها بود که تلاش میکردم وزن کم کنم. مثل خیلیها، بارها از شنبه شروع کرده بودم و پنجشنبه ها شکست خورده بودم. اما یک روزتصمیم گرفتم نه برای دیگران، نه برای اثبات خودم، نه از روی ترس… از روی یک تصمیم آرام و درونی شروع کنم.

    نه رژیم عجیب داشتم، نه برنامه سنگین. فقط یک کار را جدی انجام دادم:

    هر پیشرفت کوچکم را ثبت کردم.

    عددهای کوچک… نیم کیلوها… روزهایی که انگیزه ام کم بود… حتی زمانهایی که برنامه ام بهم میریخت… همه را نوشتم.

    در ابتدا فکرکردم این نوشتن فقط یک کار انگیزشی ساده است. اما نتیجه اش حیرت انگیز بود. کم کم حس کردم چیزی درونم در حال تغییر است. انگار اعتمادبه نفس جدیدی در عمق وجودم روشن شد. حسی شبیه این:

    «اگر تونستی در روزهایی که حال خوب نداشتی ادامه بدی… اگر تونستی میل شدیدت به خوردن را کنترل کنی… اگر تونستی بدون نتیجه فوری، ثبات داشته باشی… پس میتونی کارهای بسیار بزرگتر را هم انجام بدی.»

    این کشف، زندگی مرا تکان داد. چون فهمیدم این فقط یک کاهش وزن نبود؛ یک معیار بود. معیاری که بعدها سکوی پرتاب من برای تصمیمات مالی، روابط، رشد معنوی و حتی ایمانم شد.

    «مرور ردپا»؛ ابزاری که در روزهای سخت نجاتم داد

    یکی از چیزهایی که بارها در فایلهای استاد عباسمنش شنیده بودم این بود که: «ردپاهای موفقیتت را مرور کن.» ==>> “شاید مثل یک الگوی تکرار شونده ”

    و من دقیقا این کار را کردم. چرا این مرور اینقدر مهم است؟ چون مغز در روزهای سخت یک “بازی ناجوانمردانه” میکنه: تمام موفقیتهای قبلی را پاک میکنه و فقط شکستها را جلو چشمت میگذاره. اما وقتی موفقیتهایت – حتی کوچکترینشان – روی کاغذ ثبت شده باشن، این بازی دیگر جواب نمیده.

    🟣 وقتی یادداشتهایم را میخواندم، به خودم میگفتم =>> «تو قبلا هم تونستی. تو قبلا هم تغییر کردی. تو قبلا هم ساختی. پس امروز هم میتونی.»

    شاید این همان دلیل حیاتی است که نوشتن کامنت، ثبت مسیر و نگه داشتن نتایج در سایت عباسمنش هم اینقدر موثر است. اینها مدارک زنده موفقیت تو هستن؛ مدارکی که در روزهای سخت، ایمان تو را دوباره روشن میکنن.

    یک موفقیت کوچک میتواند معیار تمام موفقیتهای بعدی تو بشه

    اگر صادقانه بگویم، من هیچوقت فکر نمیکردم کاهش وزن بتواند زندگی مالی و معنوی من را تغییر دهد. اما شد. چرا؟

    چون این تجربه یک باور مهم در من ساخت:

    «من میتونم چیزی را که میخواهم بسازم.» و وقتی این باور ساخته بشه، دیگر هدفها فقط نیم قدم دور هستن. هر موفقیت، پله موفقیت بعدی میشود. هر قدم کوچک، یک سکوی پرتاب است.

    آدمها دنبال فرصت، پول، شرایط بهتر یا شانس هستن. اما چیزی که زندگی را میسازد، معیار باور است ==>> ■ معیاری که از دل تجربه های واقعی به دست می آید، نه از حرف دیگران.

    سوال مهم: سکوی پرتاب امروزت کدام است؟

    🟢 حتما تو هم یک موفقیت واقعی در گذشته ت داری؛ شاید چیزی که آن زمان فکر میکردی «خیلی معمولیه»، اما امروز اگر دقیق نگاه کنی میبینی که همان اتفاق کوچک، یک نقطه عطف واقعی بوده.

    ممکنه یادگیری یک مهارت دیجیتالی بوده؛ مثلا اولین باری که تونستی با یک نرم افزار کار کنی، یک پروژه کوچک فریلنسری بگیری، یا حتی اولین باری که جرات کردی محتوایی بسازی و منتشرش کنی.

    ■‌شاید موفقیتی بوده که هیچکس جزخودت به چشم ندید ؛ مثل روزی که بعد از مدتهای طولانی، جواب یک پیام سخت را با آرامش دادی، نه با عصبانیت. یا زمانی که تونستی بعد از یک دوره سخت روحی، دوباره کتاب بخونی و خودت را پیدا کنی.

    ممکنه لحظه ای بوده که جرات کردی یک عادت بد را کنار بذاری‌ ؛ مثل شبهایی که برخلاف گذشته، گوشی را کنار گذاشتی و زود خوابیدی، یا صبحهایی که با وجود تمام بیحوصلگی، بلند شدی و پیاده روی کردی.

    یا شاید موفقیتی معنوی بوده ؛ مثل تجربه روزی که تونستی در اوج تنشها، خودت رو بسپری به خدا و آرام بگیری… همان لحظه ای که فهمیدی وابسته به بیرون نیستی. [ خودم این تجربه رو زیاد دارم ]

    مهم نیست اندازه ش چقدر بوده؛ مهم اینه که تـــــو انجامش دادی.

    🪶 و همین یعنی در وجودت چیزی هست که اگردوباره فعالش کنی، میتونه تو رو به هر هدف تازه ای برسونه.

    حالا کافیه از خودت بپرسی:

    • از آن موفقیت چه باوری گرفتم؟

    • چه توانایی ای را در خودم کشف کردم؟

    • چطور میتوانم امروز برای هدف جدیدم از همان باور استفاده کنم؟

    • چطور میتوانم آن تجربه را سکوی پرتاب قدم بعدی ام کنم؟

    🟡 وقتی به این سوالها فکر میکنی، مدار ذهنت آرام عوض میشود. و وقتی مدار عوض شود، آدمهای بد، شرایط بد، شکها و کمبودها دیگر نــــــــــمیتوانند وارد زندگیت بشن.

    چون تو در جایی ایستاده ای که آنها دستشون به تو نمیرسه. در مدار آرامش. در مدار قدرت. در مدار ایمان. در مدار ثروت.

    و این حس… یکی از زیبــــــــــاترین حسهایی است که انسان میتواند تجربه کند.

    ~~~~~

    🪶محسن ؛ که یاد گرفت یک موفقیت کوچک میتواند آغاز یک زندگی کاملا جدید باشد.

    مرتبط با :

    https://abasmanesh.com/fa/conversation-with-friends-17/comment-page-23/#comment-1837538

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 68 رای:
    • -
      نجمه امانی گفته:
      مدت عضویت: 1072 روز

      سلیمااان فارکس، عزیز خدااا سلاام

      میدونی که من همیشه خوندن کامنت‌هاتو می‌ذارم واسه آخر شب… وقتی خونه آروم میشه، چراغا خاموشه و فقط یه نور کم توی اتاقه. همون موقع که حرفات رو می‌خونم، انگار یه نوری از لابه‌لای کلماتت می‌زنه بیرون و می‌خوره به دلم…به خداا .. یه جور هدایت آروم و قشنگ که فقط خدا می‌تونه بذاره توی حرفای یه آدم.

      امشب هم کامنتتو خوندم و انگار یه چراغ روشن شد تو دلم… دقیقاً همون چراغی که آدم وقتی ردپاهای خودش رو مرور می‌کنه روشن میشه.

      چقدر قشنگ گفتی که یه موفقیت کوچیک، میشه معیار همه موفقیت‌های بعدی… منم همیشه همینو حس کردم. انگار خدا با همون قدم‌های ریز میگه: ببین… تو می‌تونی. من همراهتم.

      این حرفات یه جورایی تلنگر بود برام که دوباره به مسیر خودم نگاه کنم… به همون جاهایی که فکر می‌کردم معمولیه، اما امروز می‌بینم خدا چقدر زیبا از همونا نردبون ساخت برام.

      واقعاً همینه… وقتی آروم میشی، وقتی قدردان میشی، وقتی موفقیتای کوچیکتو می‌نویسی، میر‌سی به یه مداری که دیگه هیچ چیز منفی‌ای نمیتونه نزدیکت بشه.

      انگار حفاظ توحید دورت کشیده میشه…

      انگار خدا میگه: وقتی با منی، چیزی نمی‌تونه علیهت باشه.

      خیلی کیف کردم با مسیری که گفتی…

      اینکه یه تغییر به ظاهر کوچیک، شد شروع یه زندگی تازه.

      این دقیقاً همون چیزیه که منم این روزا باورش کردم:

      خدا کارهای بزرگشو از دل قدم‌های کوچیک نشون میده.

      مرسی از این نورر

      مرسی از این باور زیبایی که نوشتی

      و مرسی از اینکه یادم انداختی موفقیت‌های کوچیکم فقط عدد نیستن…

      معیارن… چراغن… سکوی پرتابن.

      الهی راهت همیشه روشن‌تر از قبل

      سودت پربرکت تر

      آرامشت عمیق‌تر

      و مدارت نورانی‌تر و الهی‌تر…

      سلیماااان فارکس ِ و الهی ماا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 685 روز

        نجمه‌ ی نازنینم… سلام، دختر خدا . خوندم وحس کردم باید با دل حرف بزنم، نه با کلمه ها.

        نوشتی «نور» => من دیدم همین چندخطت، مثل یه دعای نیمه شب اومده کنارم بلندم کنه => همونجوری که دل های روشن میتونن کسی رو بلند کنن، مطمئنا نه باهیجان، فقط با آرامش.

        نجمه جان… اینکه میگی حرفام چراغ شد، راستش یه چیزیه که فقط دل میفهمه ==>> وقتی میفهمه حرفت چراغ شده، یعنی خودش قبلش ی ِ جایی توتاریکی گریه ی آروم کرده… یه جاهایی فهمیده که هیچ چیزی خودش نیست… همه چیز دَم خداست.

        توام‌ همونولمس کردی… =>> اونجایی که گفتی قدم های کوچیکت شدن نردبون خدا… الله اکبر… نجمه، این جمله ت صاف خورد بِ سقف دلم.

        حقیقت همینه ==>> خدا اول با یه نشونه دستتو میگیره، بعد میبره ت جایی که خودت باور نمیکنی چقدربزرگ شدی… جز اینکه از قبل هزاران هزار بار تجسم‌ کرده باشی. از اون تجسم ها که ‌باید براش بها بپردازی هـــــا .

        گفتی «موفقیت کوچیک، معیار موفقیتای بعدیه» => آره خب راستش، این یکی از لطیف ترین قوانین خداست. چون تاشکر نکنی، تا نورهای کوچیک رو نبینی، هیچ وقت نورهای بزرگ سمتت نمیاد.

        اما تو… تو بلدی ببینی، بنویسی، حتی ردپاهای خودتو هم عاشقانه نگاه کنی… =>> این همون ظرفیه که خدابراش معجزه میسازه.

        ○ الهـــــی تمام قدم هات، حتی کوچیک ترینش، بشه دعوت نامه ای به سمت نسخه ای بهتر و بهتر تر ازخودت .

        ○ الهـــــی هر معامله ت، زیرسایه ی چراغ های کوچیکی باشه که قدردانشون هستی.

        ○ الهی سودت‌ مادی ومعنویت نه فقط عددی، که آرامشی باشه که خدا میذاره تو دل آدمهای برگزیده ش.

        و آخرش…

        ○ الهی خـــــداخودش برات کاری کنه که حتی بهش نگفته بودی اما دلت خواسته بود…

        نجمه جان…

        تو نور میکاری، پس نور هم برداشت میکنی.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: