«تجربههای من از اعتماد به نشانهام» - صفحه 6 (به ترتیب امتیاز)
[file-download-form restrict=1]
این صفحه ساخته شده تا در بخش نظرات آن، فقط داستانهایتان درباره جزئیات و شروع مسیری هدایتی نوشته شود که با کلیک روی دکمه «مرا به سوی نشانهام هدایت کن» آغاز شد.
اینکه چطور آن نشانه را تشخیص دادید؛
و آن نشانهها چه زنگهایی در وجودت به صدا درآورد و به چه تصمیماتی انجامید؛
و چه پلههای متوالی از قدمهای پی در پی را یکی پس از دیگری به تو نشان داد؛
و چه «تغییراتِ از اساس متفاوت با رویههای قبلیات» را در شخصیت و در وجودت رقم زد؛
و چطور از میان هزاران شیوه، روند و مسیری برایت سَرَند و غربال شد که بهترین، نزدیکترین، لذتبخش ترین، پرثمرترین و قابل اجراترین شیوه با امکانات و شرایط آن لحظهات بود.
و در نهایت، ادامه دادن در آن مسیر مهارتها، تجربهها، ایمان و عزت نفسی را در وجودت ساخته که بین شمای کنونی و آدم قبلی فاصله انداخته و نسخهی با ایمانتر در شخصیتات ساخته که گوش به زنگ پیغام نشانهها و بنیان کردن تمام جنبههای زندگیاش بر جدّی گرفتنِ مسیر هدایتی نشانههاست.
داستان هدایت تو به نشانههایی که برای حل مسائلتان به آنها هدایت میشوی، و قدمهای عملی و تکاملیای که در جهت آن هدایت برمیداری و تجربیاتی که-در ادامه- برای اشتراک با این خانواده در این صفحه نوشته میشود، از دل اعتمادی ناب متولد میشود که -حتی با وجود نجواهای ذهنتان-، نسبت به ساز و کار هدایتگونهی خداوند، در قلبتان میسازید و به قول خداوند:
ذَالِكَ الْكِتَبُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ
الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ ممَِّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ
وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بمَِا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَ بِالاَْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ
أُوْلَئكَ عَلىَ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. بقره
این جریان هدایت که همواره در جهان جاری است، فقط آنهایی را با خود همراه میسازد که تقوا پیشه کرده و ذهنشان را کنترل میکنند و به نشانهها اعتماد میکنند و تسلیم مسیر هدایتشان میشوند و رستگاران و متبرّک شدگان آنها هستند.
زیرا خداوند هرگز برای یاری ما، قوانینش را نقض، معلق یا موقتاً غیر فعال نمیکند، بلکه به شیوههای کاملاً طبیعی، منطقی و هماهنگ با سازو کار جهان هدایت خود را به سمتتان جاری میسازد.
ما از طریق ایدهها و نشانههایی هدایت میشویم که به واسطهی قرار گرفتن یک کلمه یا جمله، یا خواندن داستان و تجربهای که برایمان الگو میشود و مرز ناممکنها را در ذهنمان جابه جا میکند، یا راهکاری که دیگری برای مسئلهای متفاوت اجرایش کرده، یا گوش دادن به یک فایل و درک یک مفهوم از آن و…، به ما الهام میشود.
نقطه مشترک این نشانهها این است که همهی آنها، «پیغامی واضح از اولین اقدام برای حل مسائلمان» را در دل خود دارند.
پیغامی که فقط و فقط برای خودمان و از طریق خودمان قابل تشخیص و قابل درک است.
زیرا این وعدهی خداوند است که:
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
گفتيم همگى از بهشت فرود آييد، پس چون از جانب من هدايتى براى شما آمد، آنان كه از هدايت من پيروى كنند هرگز بيمناك و اندوهگين نخواهند شد. بقره 38
نکته مهم:
در راستای هدفما درباره نظم بخشیدن به محتوای سایت، در این صفحه فقط نظراتی منتشر میشود که درباره داستان و مسیر هدایت شدهای که به واسطه استفاده از دکمه «مرا به سوی نشانهام هدایت کن» نوشتهاید.
منتظر خواندن داستانها و روندی هستیم که در مسیر هدایتتان طی میکنید و نتایجی که پله به پله شما را رشد و به مرحلهی بالاتر هدایت میکند.
وقتی از قدرت کانون توجهمان برای دیدن، به خاطر آوردن و مرور کردن مسیر این هدایت استفاده میکنیم، یعنی با نوشتن درباره جرئیات این مسیر و به اشتراک گذاشتن با سایر اعضای خانوادهمان، صدق بالحسنی میشویم، آرام آرام، جنس محکمتری از ایمان و یقین در وجودمان نهادینه میشود که جانمایه و شخصیت ما را تغییر میدهد و به قول قرآن، چشمانمان را برای تشخیصِ بهتر و دقیق ترِ نشانههای هدایت بیناتر میکند.



سلام من اهل نیشابوردرخراسان رضوی هستم 33ساله.
خاستم نتایج خودم رو از فایل هایی که از استادعباس منش گوش کردم رو اینجا بگم چون فکرمیکنم خیلی جذاب باشه داستان زندگی من در این یکسال اخیر که سال 1401 تا دی ماه 1402 که دارم این متن رو براتون با عشق مینویسم.
شغل من کاسب هستم و فروشگاه کفش بچگانه دارم
من از روزی که فروشگاه رودراخرسال 98افتتاح کردم و بعداز چیدمان مغازم کرونا شروع شد و درست روزی که من خاستم افتتاحیه بگیرم یعنی 25اسفند98 اعلام کردن که یکماه تعطیل یعنی حتی یک روز کاسبی نکردم بعد از دکور زدن و چیدن کفش ها و مغازه رو بستم و خیلی ناراحت کننده بود برام.خلاصه دوسال گذشت و چون چک تو بازار نداشتم تونستم کاسبی روادامه بدم تااینکه خرداد1401 به دلایلی که اجاره فروشگاهم از900هزار تومن شد 4میلیون 500 مجبور شدم که جای مغازه رو تغییر بدم و درجایی رفتم که موقعیت مغازم در مجتمع بهتر و ورودی مجتمع با اجاره 5میلیون 500 گرفتم.
ازونجا کم کم بازار بدتر شد و من هم هنوز با استاد آشنا نشده بودم و روز به روز پسرفت داشتم.تا اینکه چک ها برگشت خوردن در مهر و آبان وآذر و دی ماه 1401 و مجبور بودم برم برای خرید شب عید چون چک برگشتی و بدهی داشتم مسلما بهم جنس جدید نمیدادن
اینجا خطایی که من کردم شروع شد و باعث شد وضعیتم بدتروبدتربشه هرروز.
خطای من اینجوری شروع شد که
پسرم مارو خیلی اذیت میکرد و بچه های اطراف خودش بازی نمیکرد و ترسو بود که حتی تا اتاق تنها نمیرفت . اینجا بود که با پیشنهاد یکی از دوستان من و همسرم به یک دعانویس مراجعه کردیم که کاش پامون میشکست و نمیرفتیم(یه جمله برای اونایی که الان میگن من اصلا اعتقادی به دعا نویس ندارم بگم انقدی که من از دعانویس ها متنفربودم و قبولشون نداشتم فکر نمیکنم کسی انقد حس تنفر ازاینجور کارها داشته باشه.)به هر حال رفتیم و اون کارایی کرد که پسرمن در لحظه خوب شد و اینکه پسرم باهمه بازی میکرد تنها تو تاریکی میرفت اتاقش و…
این منو رو گول زد و ازاونجا که باقوانین آشنایی نداشتم من هم رفتم سراغ این دعا نویس و این زن کارهایی برای من کرد که من فقط ازش خاستم کاری بکنه مغازه من فروشش بره بالا و بتونم ازین بدهکاری بیام بیرون و در کارم شکست کامل نخورم.
این زن کارهایی کرد و موقع خریدبرای شب عید فرارسید و من باخودم گفتم من برم تهران چطوری خرید کنم وقتی بدهکارم جنس نمیدن به من
این شد که به این دعانویسه گفتم که کاری کن آقای فلانی به من جنس بده اونم گفت عکسش روبده تا من کاری بکنم جنس بده من عکس رو دادمو گفت برو داخل فروشگاهش بهت جنس میده من بررسی کردم خیالت راحت من رفتمو اون آقا اومد نشست چک های من روداد و من چک های جدید دادم بهش که با فروش شب عید بدهی ها رو بدم و جنس خریدم دوباره ازش چکی برای فروردین و اردیبهشت و خرداد و تیر سال 1402 پرداخت کنم که جمعشون باخرید هایی که از یه نفر دیگه کرده بودم شد400میلیون تو مان تقریبا.
خلاصه من اومدمو شب عید گذشت من فقط تونستم چک هایی که قبلابرگشت خورده بود جایگزین چک داده بود رو پاس کنم اما اما چک هایی که برای خرید جدید کرده بودم از شب عید هیچ پس اندازی نکداشتم که پرداخت کنم در 4 ماه آینده
اینطور شد که من برشکسته شدم یا ورشکسته خخخ.نمیدونم کدومش درسته
خلاصه این دعانویس هم ناگفته نماند که قرار بود کاری کنه که من شب عید خیلی بفروشم و همه چک هارو پاس کنم دقیقا دوماه غیبش زد و اصلا نمیدونم کجا رفت که اصلا جواب تماس های من رو نمیداد
بعد که در اواخر اردیبهشت پیداش شد
من هم در همین روزا تصمیم گرفته بودم که هرجورشده بافروش ماشین و قرض و... بدهی ها رو بدم و مغازه روببرم مشهد چون گفتم بازار شهربزرگ خیلی بهتره.خلاصه این دعا نویسه پیداش شد گفتم شب عید که نبودی حالا اینکارو بکن که فروشم بالا بره تا چک هارو پاس کنم
هر روز استرس هروز دلهوره و حال خیلی خیلی بدی داشتم آخه صبح ها بیدار میشدم پیام و… از بدهکارا روی گوشیم میومد و حسابای من از آخر فروردین مسدود شدو داشتم باحسابای همسرم کارمیکردم
که خیلی حالم بد بود و هر روز قرص اعصاب میخوردم
و ناگفته نملند این ورشکستگی منو معتاد کرد و من رو آوردم به موادمخدر که آروم بشم و چیزی نفهمم ازین روزا اما بازهم بی اثر بود بازهم استرس و نگرانی داشتم
و این زن همیشه میگفت کاری نیکنم فروشت بره بالا و ازینکار که درست میکنم برات در همین حین داشت ازمن و خانوادم سو استفاده میکردو من و همسرم همیشه با ماشینمون میبردیم کاراشو میکرد میومد خونمون چند روز با دوتا بجه بی ادب و خیلی شر خونمون میموند و خیلی خلاصه روزگار عجیب و خیلی بدی بود ما و همسرم هم دیدگاهمون این بود که یه مدت تحملش میکنم همین که کارمون درست شد و رفتیم مشهد دیگه باهاش درتماس نیستیم و کلا بلاکش میکنیم.تو این ندت یهو توی خرداد ماه به ذهنم رسید که مغازه رو واگذار کنم بدهی ها روبدم و با الباقیش بیام مشهد دوباره کارم رو شروع کنم از نو.
که گفتم به دعا نویس تو فقط تنها کاری که نیکنی کاری کن مغازه واگذار بشه تا من پول بدست بیارم چون دیدم که نمیتونه کاری کنه فروشم بره بالا هرروز یه بهونه ای میاورد برای اینکه فروش نرفته بالا.ولی من بازهم بهش ایمان داشتم متاسفانه و گفتم کاری کن مغازه واگذار بشه
اما متاسفانه بااینکارا کاری میکردم که بدتر بشه روزگارم
خداهم میگفت حالا که به غیرازمن رو آوردی پس برو از همون دعا نویس بخواه تا برات کاری کنه ازین منجلاب بیای بیرون.تا اینکه اواخرتیر ماه دیدم این نمیتونه کاری کنه پسرش گفت من یه سیدتوکرج میشناسم بیا اون 7میلیون میگیره ده روزه مغازت رو واگذار میکنی منم قبول کردم اونم نتونست کاری کنه برام.تا اینکه تو اینستا گرام فایل های استاد رو دیدم و خیلی نگاه کردم فایل های مختلف رو ازایشون
اونا رو شروع کردم به گوش دادن البته تو اون پیجی که من دیدم همشون خلاصه ی فایل های استاد بود
ولی همچنان امیدداشتم به اون دعانویس دومی
اما دعانویس اولی که زن بود داشتروی من کارمیکرد که من نتونم مغازه رو واگذار کنم البته از روز اول اینکارو میکرد اما من نمیدونستم بخاطر این اینکارو میکرد که من تو نیشابور بمونم و این بتونه ازم سواستفاده کنه من براش راننده باشم بره همه جا بیاد خونم چند روز بمونه و همه چیز براش محیا باشه آخه هیچکس رو نداشت که هواشو داشته باشن.(یه جیزی اینجا بگم یادم نره.منه احمق نمیدونم چرا این فکرونمیکردم که چرا اگه این میتونه کاری برای بکنه جرا کاری واسه خودش نمیکنه از فلاکت دربیاد که محتاج من و امثال من نباشه که نون شب نداشت بخور از من و کسایی مثل من سواستفاده میکرد و خوراکی میبرد واسه خونش و دوتابچش).اگه کامل بخام توضیح بدم خیلی طولانی تر میشه متن.
خلاصه این داستان که من دلبسته بودم به این دعانویس ها که مشتری بیاد و مغازه رو واگذار کنم و هرروز منوامیدوارمیکردن که فرداواگذارمیکنی وراحت میشی تا اینکه یهو به خودم اومدم خونم سر سالش شد صاحب خونه گفت یا تمدید یا برو منم مونده بودم کجا برم من نمیخام تو این شهر بمونم اگه بخام برم مشهد مغازم واگذار نشده چیکارکنم حالا
خلاصه رفتم مشهد و خونه رو پیدا کردیم خونم رو اوایل مرداد آوردم مشهد و نمیتونستم مهلت بگیرم واسه خونم که مغازم واگذار بشه چون قبلا یکماه مهلت گرفته بودم و صاحب خونه مهلت نمیداد ازاینجا به بعد من نیشابور خونه پدرم زندگی میکردم و هر روز با رویایی که مغازه ام واگذار میشه میرفتم مغازه و همسر و مسرم مشهد تتهازندگی میکردن و چقد حالمون بد بود مخصوصا پسرم برام بی قراری و دلتنگی میکرد تااینکه من در همین حین فایل های استاد رو تو میج های مخالف گوش میدادم و خیلی هم دوستداشتم و قبول داشتم اما به مرحله ای نرسیده بودم که باورهام انقد خوب باشه که بخدا بسپرم .اما کمی باور هام بهتر شده بود که همین باعث شد که با گوش کردن فایلها یهو خدا هدایتم کرد و به خودم اومد در آخرشهریور که بابا تا کی میخای بشینی تو مغازت و منتظر معجزه باشی بلند شو کاری بکن تصمیم گرفتم با امید بخدا مغازم رو ببندم و بیام مشهد دنبال مغازه بگردم یکماه طول کشید این داستان و من رفت و آند میکردم مشهد تامغازه پیدا کنم ناگفته نماند اینجا دیگه واقعا ازون دعا نوسگیس ها ناانید شدم و ازشون دوری کردم
و اون زمان تاحدودی چک هارو پاس کرده بودم
اما بازهم خیلی باقی مونده بود.همینکه بخدا ایمان آوردم و سپردم بخدا دیدم یکی یکی داره گره ها باز میشه بدهی هارو میدادم خواستم ماشین بفروشم برای رهن مغازه اونم جور شد ماشین نفروختم و درهمین حین فایل های اصلی استاد رو پیدا کردم فایل های رایگان البته . اونا رو گوش میکردم و کارامو باتوکل بخدا نیکردم تااینکه خدا هدایتم کرد بجایی ازمشهد که مغازه عالی پیدا کردم با کرایه مناسب
خونه خیلی خوبی پیدا کردم باقیمت عالی که حتی دوستانم که درمشهد بودن باور نمیکردن که من بااین قیمتا خونه و مغازه پیدا کردم.هر شب گریه میکردمو فایل هارو گوش میکردم.مغازه رو نتونستم واگذار کنم بااینکه خیلی اذیت شدم مغازه رو جمع کردم آوردم مشهد.والان یه نشونه هایی میبینم که خدا همونجا هم هوای منو داشته و نذاشته واگذار کنم چون واگذارمیکردم خیلی بد میشد که الان توضیح دادنش طول میکشه . اینجا تواین مجتمع تجاری چقد آدمای خوبی سرراهم قرارگرفتن تا مغازه رو راه اندازی کنم و فهمیدم استاد سایت هم دارن تو سایت همه فایل هارو دانلود کردم بعد نتایج خیلی بیشترشدن.فروشم خیلی بالارفته و آدمهای خیلی عالی سرراهم هستن چقد حالم عالیه
و الان تمام بدهی ها رو دادم و روز به روز دارم بهترمیشم
اما اینو بگم یهو یادم اومد وقتی بخدا خودمو سپردمو هرشب فکرمیکردم باخودم گفتم چرا نفهمیدم اگه اون دعانویسا میتونستن برام کاری بکنن چرا برای خودشون نمیکردن که تو اون وضعیت فلاکت بار نباشن که برای نون شبشون مونده بودن و هرروز تو بیمارستان ها بستری بودن.
من نتیجه ای که گرفتم ازین اتفاقات یکسال اخیرم این بود که با چیزهایی که ازاستاد یاد گرفتم اینه که اولا به چشم یه تجربه بزرگ نگاه کنم که واقعا منو پخته کرد هرچند به دیده اکثر شما کار احمقانه ای به نظر میرسه و باخودتون شاید بگین من هیچ وقت اینکاروننیکردم و نمیکنم اما سخت در اشتباهید چوک تو موقعیتش قرار بگیرید فرق میکنه مگه اینکه دانشجوی استاد باشید و باورهاتون عالی باشه والا احتمال زیاد کاری که من کرده بودم رو میکردین.
دوما دیگه هیچ وقت به جز خدا به هیچکس تکیه نکنم هیچ کس. و الان هرچی رو ازخدامیخام بعدازینکه باورهام درست شده خدا بهم براحتی میده.
خیلی درس ها از داستانم گرفتم امیدوارم برای همه شما مفید باشه تا جز خدا به هیچکس توکل نکنید فقط خدا خدا خدا خدا.
در آخر از استاد عزیزم ممنونم ودارم روز بهروز حالم بهتر میشه و اوضاع مالی ام کمی بهتر بشه دورهای استاد رو میخرم
موفق و پیروز در پناه خدا باشید
سلام دوست عزیز
خدا را شکر به سایت و استاد هدایت شدی.خدا دوستت داشته که تو اون همه شرک و کافر شدن هات باز دستت گرفته و گفته بیا پیش خودم که تو فقط منو کم داری.
دوست عزیز واقعا به چشم دیدی و باور کردی اون زن اگه میتونست کاری کنه چرا خودش تو فلاکته.
دوست عزیز واقعا برات خوشحالم که به بهترین راه هداست شدی.مبارکت باشه حال خوب حالا و میشرفت هر روز و هروزه.
من هم از کامنت شما هدایت شدم به سوالم که خدا چیکار کنم؟کارهایی میخوام انجان بدم که میدونم درسته ولی تردید داشتم.و حالا فهمیدم درسته و خدا کنارمه و باهم توی این مسیر قدم می زنیم.تنها نیستیم
سلام و درود
من هم از نظر شماسپاسگذارم که وقت گذاشتید و خوندید.
امید به پروردگار همه به راه درست هدایت بشوند و واقعیت داستان رو متوجه بشن.دگروگونی من به حدی بالا بود و تغییراتم هروز انقد بیشتر میشه گاهی بی مقدمه اشک میریزم و از خداسپاسگذاری میکنم که من راهدایت کرد.و از خداوند میخاهم که همسرم را نیز به این راه هدایت کنه تا بتواند حال من را بفهمد و تهمت دوگانه شدن به من بزند.خدایا همه را به شناخت خودت سعادت بده.موفق.پایدار سلامت و تندرست باشید.
سلام دوست عزیز..
این اشک ها مقدس هست چون در برابر آگاهی و علم از چشمانتان جارب میشه.
در برابر همسرتان کسانی که هم فرکانس شما نیستن باید بیخیال بشین تا از مدار شما جدا بشن.خیلی سخته ولی امکان پذیره.باید به دعای NAها احترام بزاریم و تکرار کنیم تا باورمون بشه.
خدایا کمکم کن تا تغییر دهم آنچه میتوانم تغییر دهم و رها کنم آنچه نمیتوانم تغییر دهم و بفهمم تفاوت این دو را.
در پناه حق
سلام وعرض ادب خدمت استاد عباسمنش عزیز وهمسرشون مریم جان !!!!
من تو تنها وتاریک ترین روزهای زندگیم بود که با استاد عباسمنش آشنا شدم توسط برادرم،از بچگی چون تو خانواده ی ساده ای زندگی میکردم خانواده ای با باور های به شدت اشتباه وغلط برایم زندگی سخت بود چون برعکس پدرم که به سختی پول درمیآورد عموهایم تمومشان پولدار و ثروتمند بودن ورفت وامد با آنها باعث ایجادحسرت هایی میشد توی دلم که تموم دختر عموهایم همیشه لباس های نو لوازم نوداشتن که من سال به سال حتی رنگش رو نمیدیدم.به قول استاد ما خالق زندگی خودمان هستیم احساسات =شرایط زندگی
من کل زندگی که داشتم همیشه پراحساس بد،نگرانی ،گریه وحال بد بود فکر میکردم خدا منو نمیبینه من کی هستم که خدا بخواد برام وقت بزاره. از بچگی تو سری میخوردم و کل مدرسه ام برایم کابوس بود چندی بعد ازدواج که کردم چند ماه بیشتر نبود که زندگیم خوب بود بعد دوباره حالم بد چون باورهایی که داشتم که همه اش زندگیم رو نابود کرده بود باور به اینکه شوهرم باید دست به زن داشته باشه وگرنه مرد نیست ،مادرشوهرم بدجنس باشه وکلا مظلوم باشم و بقیه بهم ظلم کنن نمیزاشتن باخانوادهم رفت و آمد کنم 2سال تمام نزاشتن پامو خونه ی پدرم بزارم وشرایط بدتر وبدتر یه پسر 3ساله داشتم ولی از زندگیم ناراضی بودم تا اینکه یه دختر تو راهی داشتم که اونم از بس افکار بد وناسپاسی داشتم دقیقا 20روز به زایمان توی شکمم فوت کرد چون وقتی فهمیدم باردارم گفتم خدایا دیدی اینقدر شرایط زندگیم بده اینو بچه رو میخوام چیکار منو سرهمین زایمان ببر. که برعکس شد دخترم فوت کرد.
بعد از اون فقط آرزوی مرگ میکردم دنیا رو سیاه وتاریک میدیم فکر میکردم ته دنیام در ناامیدی و ناسپاسی
زندگی بدی داشتم به قول استاد سگ سیاه زندگیم اونقدر بزرگ بود که خودمو تسلیم کرده بودم تسلیم شرایط فکر میکردم زندگی یعنی همین این سرنوشت منه بخت منه ومن تااخر عمر باید بسوزم و بسازم وسختی زندگی 100سال اوله.
تا اینکه یه روز توسط برادرم با استاد عباسمنش آشنا شدم ،چندفایل رایگان برام فرستاد بهم گفت هرروز سپاسگزاری کنم اولش تو دلم مسخره اش کردم و گفتم مگه میشه،ولی چون راهی دیگه ای نداشتم گفتم بزار انجام بدم چیزی برای از دست دادن ندارم
از همون روز شروع کردم به سپاسگزاری باهربار نوشتنم انگار قدرت میگرفتم وحالم خوب میشد
احساسی رو تجربه میکردم که تا به حال تجربه نکرده بودم جوری مینوشتم واحساس میکردم که انگار خدا کنارم نشسته ومن باهاش درد ودل میکردم با گوش دادن به حرف های استاد روز به روز حالم عوض میشد انگار همیشه منتظر بودم یه نفر بیاد وباهام حرف بزنه انگار تو خاک بودم ومثل دانه ای که زیر خاکه بزرگ شدم ورشد کردم جرقه ای تو ذهنم زده شده «خدابه تموم موجوادتش فرصت رشد میده».من از یه انسان ضعیف که خودشو ناقص العقل میدونست وهمیشه خودمو تحقیر میکردم ومیگفتم بی لیاقتی وتو سری به خودم میزدم .به کسی تبدیل شدم که محکم وقوی بودم با اعتماد به نفس پدرومادرمو وتموم شرایطی زندگیم رو پذیرفتم و به قول استاد دیگه گردن بقیه و روزگار ننداختم .همیشه از طرف همسر و خانواده ی همسرم مورد تحقیر قرار میگرفتم 7سال تمام زندگیم
دخالت ها وظلم هاشون بود .ولی با 27روز شکر گزاری به کسی تبدیل شدم که جلوشون وایستادم وقدرت داشتم قدرت دفاع داشتم جلوی ظلم هاشون وایستادم .به قول استاد «ظالم کجاس جایی که بتونه ظلم کنه مظلوم کسی که این ظلم رو بپزیره » من دیگه مظلوم نبودم دیگه اجازه نمیدادم کسی تو زندگیم دخالت کنه خودمو دوست داشتم به خودم احترام میزارشتم من به کسی تبدیل شدم که 180درجه با شخصیت قبلیم فرق داشت.دیگه مظلوم نبودم کارهایی نمیکردم که بقیه دلشون برام بسوزه دیگه با تغییر خودم تموم رفتارهای اطرافیانم عوض شد من به خدایی که از بچگی بهم گفتن و بتی که برای خودم ساخته بودم و همیشه از روی ترس نماز روزه میگرفتم وهرروزشرایط بدتر وبدتر میشد به خدایی ایمان آوردم که یگانه بود خدایی که عادل بود تموم بند هاش رو به یک اندازه دوست داشت.خدای من خدای یوسف وخدای استاد عباسمنشه
خدایی که همش خوبیه همش حال خوب و شادی وسپاسگزاریه خدای من خدای خوشبختیه خدای لذته خدای فراوانی و ثروته.برعکس خدایی که میگه مظلوم باش ظلم رو بپزیر هرچی زندگی سخت تر زندگی توی اون دنیا بهتر هرچیزی که بهت احساس بد بده =شرایط بد رو میسازه به قول استاد چه پیغمبر باشه وچه انسان معمولی .همش باوره من معجزه رو به چشمم دیدم توی زندگیم دیدم که چجوری میشه شرایط روساخت به راحتی پول درآورد به راحتی خوشبخت بود .اینکه آدم های ثروتمند وپولدار آدم های عجیب و غریب نیستن یا نخبه نیستن همه براساس باوری که دارن وظرف وجودیشون از نعمت های خدا استفاده و دریافت میکنن نه کمتر نه بیشتر .هرچی رو که باور کنی همون میشه به هرچی که فکر کنی خودتو لایقش بدونی میرسی هرشرایطی که میخوای رو میتونی بسازی با افکارت با احساس لیاقت اینکه خودتو لایق بدونی به خدات ایمان داشته باشی واقعا میشه .
الان که دارم اینها رو مینویسم 4سال از هدایت من گذشته
من به شکر الله یه پسر 1ساله دارم ویه 7ساله دارم بهترین رابطه با همسرم توی بهترین شرایط زندگی میکنم هرچیزی رو که میخوام بدست آوردم هرچیزی که بخوام رو فقط کافیه بخوام میسازم خلقش میکنم من به یه انسان شاد وقدرتمند وثروتمند تبدیل شدم من واقعا شکر گزار خدا هستم که بهم نشون داد معجزه کرد خدارو شاکرم و همیشه سجده ی شکر میکنم .خدایی که لحظه درحال حفاظت ،حمایت ،وهدایت ماست .
بنام یگانه معبود هدایتگرم.
سلام استاد توحیدی و مهربانم*
سلام دوستای همفرکانسی عزیزم
میخوام از هدایت امروزم بنویسم
دقیقا ۱۲ روز پیش من از خداوند درخواست کردم که میخوام یه رابطه ی خداگونه و عاشقانه داشته باشم و ویژگی هایی که میخوام رابطم داشته باشه رو نوشتم و خدا خواستم در زمان مناسب برام فراهم کنه و هدایتم کنه..خواستم که در زمان و مکان مناسب قرارم بده.و بعد یک هفته خدای هدایتگرم بهم جواب داد و از راهی که فکرشم نمیکردم یه آقایی اومد تو مسیر زندگیم و من از ایشون در مورد ایده ی شغلی که به سمتش هدایت شدم راهنمایی خواستم .
دیروز این آقا از من درخواست کردن که دوست دارن بیشتر باهم آشنا بشیم ومن باتوجه به حرفامون متوجه خیلی از باورهای محدود و ترمزهام شدم و از دیروز دچار نگرانی و دودلی شدم و اومدم تو دفترم زیر درخواستم برای رابطه نوشتم که خدایا من این باورهارو تو وجودم فهمیدم من این ترس و نگرانی رو دارم خدایا هدایتم کن بهم جواب بده من ایمان دارم که همیشه هدایتم میکنی من منتظر نشونت هستم و بعدش اومدم و روی نشانه ی امروزم زدم و برای من به لطف خدای اجابتگر و هدایتگرم (پاسخ به مسابقه ویژگی های یک رابطه ی ایده ال چیست؟) اومد….الله اکبر….خدایا شکرت …
فقط تا چند دقیقه گریه کردم از اینکه چقددددر خدا حامی و هدایتگر منه و من بازم فراموش میکنم…از اینکه چقققدر این قانون دقیقه و همون لحظه جواب میده و اینطور نیست که درخواست کنی ولی سال دیگه جواب بده…
تمام کامنت هارو خوندم و به مقاله ی خانوم شایسته ی عزیزم در مورد حل مسائل شما در روابط هدایت شدم و مقاله هارو خوندم و به لطف خدا کلی باورهای قدرتمند درباره ی روابط از این بخش نوشتم و به لطف خدا تازه امروز فهمیدم قانون برانگیختگی یعنی چی!!
از این جمله که (خیلی فرق میکنه که قصد شما از استفاده از قانون برانگیختگی در روابط،تجربه ی سخاوت از همسرت باشه یا تجربه ی سخاوت در زندگی ات است!)
به این درک رسیدم که:
یعنی اگر در درخواستم برای روابط می نویسم که کسی که میاد تو زندگیم مهربان باشه یعنی میخوام اون به من مهربانی کنه تا حالم بهتر شه و از اون مهربانی دریافت کنم در حالی که باید درخواستم این باشه که مهربانی رو تو تمام جنبه های زندگیم و روابطم با همه در زندگیم تجربه کنم
و به یک شخص خاص نچسبم،در واقع تجربه ی مهربانی در زندگی یا تجربه ی وفاداری در زندگی رو درخواست کنم و این درخواست رو چطور میتونم تجربه کنم وقتی که با خودم در صلح باشم وقتی که بین ذهن وروحم هماهنگی باشه وقتی که باورهای مناسبی داشته باشم و این ویژگی مهربانی و وفاداری رو در وجودم قوی کنم و برای حال خوب خودم باشه…اصلا دیگران رو حذف کنم فقط باید به هماهنگی و حال خوب با خودم برسم اونوقت چه بخوام چه نخوام دنیای بیرونم عالی میشه..
خدایا شکرت که در هر لحظه هدایتم میکی…
سمیرای عزیزم سلام
سمیرای بی نظیرم
دختر تو فوق العاده ای
چقد امروز قشنگ هدایت شدم و چقدر این پیامت به دلم نشست
سپاسگزارم نازنینم
سلام طاهره ی عزیزم
سپاسگزارم
تو هم بی نظیر و فوق العاده هستی دوست مهربانم⚘
خداروشکر که از خوندن هدایتم حست خوب شده☺
موفق و سلامت باشی
عالی هستش عالی سلام و درود
به شما سمیرا خانوم
عاشق اینم که هدایت شدید به عشقی که در همه ی ابعاد ظاهر میشه و کسی که شایسته ی با هم بودن شماست هم جهت و هم مسیر با شماست
چه جالب از قانون برانگیختگی منو کنجکاوم کرد وازت سپاس گزارم بابت متن و برداشت خوبی که کردی و خوب هدایت شدی الهی شکرت
شمارو تحسینت میکنم و میدونم نیروی برتر و با نشانه های بالا و والا و هم مدار با وجود خودت منتظرته فقط لب تر کنی براش
خدای سبحان تو چه وجوری هستی الهی شکرت
برات آرزوی ثروتمند ، بودن و در صلح باخود و اطراف و عشق و مودت الهی بودن میکنم
ثروتمند و سعادت مند در دنیا و آخرت باشی🌟
سلام دوست ارزشمندم
سپاسگزارم از محبت و انرژیتون
خداروشکر که کامنت خوب و هدایتگری براتون بوده
سپاسگزارم بابت دعاهای زیباتون
انشاالله که در همیشه مدار سلامتی و خوشبختی و نعمت و ثروت و روابط عالی باشید🙏⚘⚘
سلام سمیرا بانو
میشه بیشتر در رابطه با اون ک ب ی نفر نچسبیم و درخواست مهربانی رو فقط از اون نداشته باشیم و بخوابم تو کل زندگیمون باشه
توضیح بدین
استاد عزیزم
یک ماه پیش به طور ناگهانی من ماشینم رو از دست دادم و بلافاصله شغلم رو از دست دادم و با خانواده به اختلاف وحشتناکی خوردم که ریشه ی اصلی بی کار شدنم شد و اون زمان من دوره ی 12 قدم رو شروع کرده بودم و یادمه که خیلی حال پریشونی داشتم و هیچ کس و هیچ چیزی نداشتم که بهش حتی پناه ببرم
اومدم توی صفحه ی اینستاگرام شما و یه مصاحبه ی شما با یکی از دوستان به اسم (روزا) رو که منتشر کرده بودید گوش دادم و اونجا روزا در مورد توحید و هدایت الهی صحبت می کرد و من تمام 40 دقیقه فایل رو فقط اشک میریختم و بعدش پریشون و گریون و بی اختیار از خونه زدم بیرون و رفتم یه خودکار و یه دفتر گرفتم و اومدم فقط شروع کردم به نوشتن و صحبت کردن با خدا و درخواست کردن هدایت از سمت فقط خودش و کمک از الله یکتا نه از خلق خدا .
من تا قبل ازون اتفاق دختری 25 ساله بودم که وابسته به خانواده بود. خانواده ای که تمام کمک هاش به من همراه منت و فشار روانی و تبعیض جنسیتی و محدودیت شدید بود .
استاد عزیزم یادمه که اون روز من همش 2 روز بود که بیکار شده بودم و نمیخواستم به هیچ کس رو بندازم و توی دفترم نوشتم من یه فرصت شغلی خیلی عالی فقط از خودت میخوام تو باید واسم بسازی تو خدای منی تو توانایی من نمیدووووووونم چجوری این کاره توعه من از تو میخوام
و من ظرف 1روز توی یکی از بزرگترین شرکت های توی حوزه ی فاینسس توی ایران مشغول به کار شدم و همین الان دارم از جایگاه سنیور طراح پلتفرم این شرکت براتون تایپ میکنم و این اتفاق به حدی سریع رخ داد طوری که هیچ کس باور نمیکرد من به این سرعت از شرکت قبلی بیام بیرون و یک جایی هزار برابر بهتر مشغول به کار شم و حتی تمام همکارای سابقم بهم میگفتن امکان نداره ! لابد از قبل دنبال کار میگشتی… و من فقط میخندیدم چون اگر توضیح میدادم کسی حرفمو باور نمیکرد .واقعا به این ایمان رسیدم که اون نیروی قوی و اون حس قوی درون من … اون خداست که همیشه همراه منه . و من خیلی وقته که انجام تمام کارهامو به اون نیروی قوی میسپارم و دیگه نگرانی هیچ معنایی نداره….
درود بر همه دوستان آسمانی
درود بر استاد عباسمنش عزیز دل که هر روز صبح ساعت 6:30 با صدای گرمش روز خودم و همسرم رو شروع میکنم.
قصه آشنایی من با استاد و پیج ایشون بر میگرده درست به 28 آگست سال 2023،
معادل تاریخ فارسی رو اللان نمیدونم چون در کانادا زندگی میکنم و مدتهاست که دیگه تقویم فارسی رو نمیدونم. باید بگم که این مهاجرت منو کوبید و از نوساخت. من دوباره ساخته شدم. دوباره نو شدم. مساله ای رو در بدو ورودم به این کشور از سر گذروندم که از تلخی و سختی نقطه عطف زندگی من بود و تازه اون روز فهمیدم چقدر قوی هستم اما هنوز نمیدونستم که راز حل این مساله چی بود تا با پیج استاد شدم. من در ایران در دانشگاه تدریس میکردم و در یک سازمان دولتی در پستی رده بالا مشغول به کار بودم. وقتی که رسیدم به این کشور حکم آدم بی سوادی رو داشتم که به درد هیچ کار نمیخورد. شروع کردم به دوره های آموزشی مختلف گذروندن، هی لایسنس گرفتن. دوسال به این روند گذشت و همسرم به تنهایی زندگی ما رو هرچند به سختی ساپورت میکرد تا من آماده ورود به بازار کار اینجا بشم. بعد از دوسال مدارک تخصصی متفاوت گرفتن و مصاحبه های تخصصی کاری شرکت کردن ، در چشم بر هم زدنی و طی صحبت دوستی، تمام کارها رو کنار گذاشتم و وارد فیلد جدیدی شدم.ترید در بورس آمریکا. دانش ریاضی خوبی داشتم واسه همین فک کردم برای این کار ساخته شدم. همسرم باز هم ازم حمایت کرد و گفت تو میتونی… بعد از مجدد یک سال نیم وقت و هزینه صرف آموزش، آکادمی ترید رفتن، استاد خصوصی گرفتن بالاخره به سود رسیدم و روزی 1000 دلار حداقل درآمد داشتم. حساب کاریم روز به روز رشد میکرد و فک میکردم دیگه دوران باخت تمام شده. اما به خاطر غرور و یک تحلیل اشتباه و پافشاری روی اون اشتباه تمام و تمام و تمام حساب چند هزار دلاری رو ظرف چهار شب به باد دادم و اونجا دیگه کار من تمام شد. نتیجه چهار سال زحمت به باد رفت… یک ماه کامل توی خونه زمین گیر شدم و فکر میکردم چرا… گریه میکردم… با خدا حرف میزدم حتی توان تحلیل اتفاق اون روز رو نداشتم. یک ماه تمام به اتاق کارم سر نزدم..یه جنگل خیلی زیبا نزدیک خونه ما بود و من روزها اونجا پیاده روی میکردم به اصرار همسرم یک روز خودمو مجبور کردم بلند شم و برم قدمی بزنم . مسیر پیاده روی خلوت بود و تقریبا اونجا کسی نبود شروع کردم طبق عادت همیشه به دویدن تو جنگل میدویدم و با صدای بلند گریه میکردم و با خدا حرف میزدم که چرا…چرا… چرااا…. یه گوشه جنگل نشستم و یکی از پیج های تحلیل ترید رو که مدتها در اون عضو بودم باز کردم بعد از یک ماه دیدم ادمین پیج یه آموزش یک ساعتی گذاشته و یهو وسطصحبت هاش گفت برای آرامشم عباسمنش گوش میدم. گفتم بزار ببینم کیه. یوتیوب رو باز کردم و سرچ کردم دیدم یه آقای جوون ورزشکاره… رفتم اینستا اونجام سرچ کردم دیدم درسته عباسمنش همینه. یه فایل اینستا رو باز کردم. همینجوری… اتفاقی … اون فایلی بود که با مریم خانوم تو ماشین بودن. موضوع تحلیل سوره قرآن الم نشرح بود.
هیجان زده شدم. ان مع العسر یسرا… انگار برای من بود…من هدایت شدم… به پیج عباسمنش… به اون ویدیو… به الم نشرح… چقدر باورنکردنی…
برگشتم خونه شروع کردم آموزش های یوتیوب رو دیدن. تلگرام رو فالو کردن. شب و روزم شد عباسمنش دیدن… عباسمنش شنیدن. وقتی فایل ها رو یکی یکی گوش میکردم تازه یادم اومد آخرین باری که مبلغ خوبی رو سود کرده بودم خودمو لایق اون پول نمیدونستم. انگار باور داشتم اون پول برای من نمیمونه … و دنیا منو به باورم رسوند و یک شبه همه رو باختم. اون همه آموزش اون همه تحلیل اون همه شب نخوابیدن… همه بخاطر یک باور اشتباه یک باور نادرست به فنا رفته بودن.
تازه فهمیدم پاشنه آشیل من چی بود. احساس عدم لیاقت… 4 سال خونه موندن و درس خوندن و درآمد نداشتن منو تبدیل کرده بود به آدمی که خودمو لایق پول نمیدونستم. دوباره شروع کردم. نه … ترید رو شروع نکردم … شروع کردم روی خودم کار کردن. فهمیدم تا باورم درست نشه هزار بار دیگه هم پول بسازم نمیتونم نگهش دارم. الان دومین ماهی است که با استاد زندگی میکنم . با صدای استاد بیدار میشم… با صدای استاد غذا میخورم… با صدای استاد بیرون میرم … با صدای استاد ورزش میکنم و… و… و… دوستان عزیزم میدونین مسائل و ناجالبی های زندگی کجاش دردناکه… اونجاش که بخوری زمین و فکر کنی و فکر کنی و باور داشته باشی دیگه توان شروع نداری… اون روز دیگه آخر کارته… اما اگه فقط ایمان و باور داشته باشی به خودت… و توانمندی هاتو باور کنی… دوباره شروع میکنی… این بار قوی تر… مصمم تر… و قطعا به نتایج بهتر خواهی رسید. من منتظر اون روزم… که دوباره کار دلخواهم رو شروع کنم این بار با این باور که من لایق بهترین ها هستم…
مراقب خودتون ، باورها و افکارتون باشین. در پناه خدا….
با نام و یاد خداوند آفرینش
سلامی از جنس نور و عشق
میخواهم داستان هدایتم رو به مسیری که امروز بهم یاد داد ایراد پیانوی دیجیتالم رو خودم برطرف کنم بنویسم و بار دیگر به خودم یادآوری کنم هیچ لحظه ای در این جهان بی دلیل و اتفاقی نیست و همه رو خودمون خلق میکنیم و همچنین همه لحظات توسط خداوند متعال حمایت شده یا به قول دوستی ساپورتِد هست️.
مدتی بود که چندتا از کلاویه های پیانوم درست عمل نمیکردن و گاهی صداشون به شدت کم و گاهی صداشون به شدت زیاد و ناهنجار میشد و معلوم بود مشکلی پیش آمده. من با نمایندگی یاماها تماس گرفتم و مشکل رو گفتم و گفتن باید پستونکی های زیر کلاویه ها تعویض شه و برای این منظور باید پیانوت رو برداری بیاری اینجا!
اولش برام سخت اومد و یکم دمق شدم که کی میخواد این ببره بیاره، بعد با خودم گفتم عیب نداره میبرم و میدم درستش میکنن و موضوع رو رها کردم تا وقتش بشه و بخوام ببرمش تعمیر.
از قضای روزگار همسایه واحد روبروییمون اخیرا خیلی دوست داره باهام صمیمی بشه و راههای خیلی زیادی رو امتحان میکنه و به بهانه های مختلف تو راه پله جلومو میگیره و باهام صحبت میکنه، دعوتم میکنه خونشون و .… و از اونجایی که من برای خودم برنامه دارم و الان فرصت دوست و رفیق بازی ندارم خودمو با رفتارام عقب میکشم. اون روز منو دید و گفت شب کلی مهمون دارم، شام درست نکن شام امشبت با من! من گفتم نه و رژیمم مختص خودمه و شام ساده میخورم و خلاصه اصرار کرد و در نهایت منم چیزی نگفتم. اومدم خونه با خودم گفتم من که قرار نیست غذایی که میده رو بخورم، از اون تعارفیام هست که به زورم که شده میاره، بذار پاشم برم خونه مامانم که اصلا خونه نباشم که بخواد بیاره(بماند که فرداش که از خونه مامانم ساعت 12 شب برگشتم سینی به دست جلوی در واحدش وایستاده بود تا غذایی که دیشبش برام نگه داشته بود رو بده بهم، نمیدونم از کجا میدونست کی میام! آخه غذا گرم بود بگذریم از این موضوع که خودش یک چالش و آزمون برای پیاده سازی آموخته هامه و دارم حلش میکنم….)
اون روز که رفتم پیش مامانم، یکی از آشناها پیشش بود و سر صحبت باز شد که با پیانو چه میکنی و هنوز یاد میگیری یا نه؟ که تو صحبتام گفتم بعضی کلاویه هاش مشکل پبدا کرده و باید ببرم درستش کنن…. و اون آدم میدونید به من چی گفت؟
گفت: برو تو یوتیوب نحوه باز کردن پیانوتو ببین، اگه تعویض اون پستونکیا آسون بود، بخرش خودت تعویض کن دیگه این همه راه هم پیانو رو نکش نبر اینور و اونور! و یهو ذهنم جرقه زد که فکر خوبیه ها!!
امروز اومدم سرچ کردم نحوه باز کردن و تعویض پستونکی پیانو دیجیتال یاماها مدل فلان و از قضا اولین ویدیویی که باز شد دقیقا و دقیقا درباره مشکلی که برای پیانوی من پیش آمده صحبت میکرد و گفت این پستونکیای زیر کلاویه ها وقتی گرد و خاک بگیره و کثیف بشه این حالت پیش میاد و برای این مدل، جنس پستونکیا انقد خوبه حالا حالاها خراب نمیشه! اون پستونکیا رو اینطوری میتونیی دربیارین و بشورین و بذارین سرجاش، مشکل حل میشه!!! با خودم گفتم، خدایاااااا بین اینهمه ویدیو درست همون مشکلی که من میخواستم رو دربارش حرف زد و یه راه حل ساده و بدون هزینه یاد داد و تمام و چیزی هم قرار نیست تعویض بشه! اولش یکم تردید داشتم که درست شه و چون پیچ زیاد داشت و چندین قسمت مختلف باید باز میشد تا به اون پستونکیای زیر کلاویه بشه دسترسی پیدا کرد یکم برام سخت بنظر میامد ولی با خودم گفتم تو میتونی ! بلند شو و درستش کن! و باورتون نمیشه پروسه ش یک ساعت طول کشید و کل مشکل پیانوم رو خودم توی خونه و بدون هزینه و با یه ویدیوی یوتیوب که خودم به ذهنم نرسیده بود و از طریق همزمانی و هم مکانی که منشاءش پیشنهاد همسایه بود و من برای اینکه مجبور نشم قبول کنم رفتم پیش مامانم که اونجا کسی بود که ازم راجع به پیانوم پرسید و دست خداوند شد تا به خواسته رفع عیب پیانوم به ساده ترین شکل ممکن پاسخ داده بشه و بهم این راهکار رو داد و انجامش دادم و تمام!پیانوم مثل روز اولش شد🫠 و اینطوریه که به همه خواسته های ما به طریقی که نمیدانیم، از طرف خداوند پاسخ داده میشه و از راههایی که نمیدانیم و به ظاهرش نمیخوره که قراره منتهی به خواسته مون بشه هدایت میشیم! کافیه که ذهنمون خالی باشه و قلبمون باز و پذیرای هدایت باشه و صدای شهودمون رو بشنویم و قدم در مسیری که توش حسمون خوبه و بهمون گفته میشه، بگذاریم تا معجزه حضور رو بتونیم ببینیم.
زندگیتون سراسر ایمان و عشق و نور هدایت الهی️ ️️️️
استاد اومدم که همین الان داستان امروزم رو بنویسم🫶
استاد من امروز صبح زود بیدار شدم و وقتی که گوشیم الارام میداد مدام بخودم میگفتم «فاصلهی بین ایده تا اقدامتو کوتاه کن» و بلند شدم و شروع کردم به برگشتن به روتین همیشگیم «یه مدت فاصله افتاده بود» و فایلهای شما رو شنیدم ، توی دفتر سپاسگزاریم با احساس فوقالعاده خوبی سپاسگزاریمو نوشتم و بالای صفحه نوشتم «معجزهی امروز: » الان یمدت کوتاهه دنبال اتفاقاتی که بشکل یهویی و معجزهوار تو زندگیم پیش میان هستم و سعی میکنم در طول روز توجه کنم و بنویسمشون.
استاد من جلوی معجزه امروز رو خالی گذاشتم و قبل از ظهر کسی که تو خانوادمون ورودی مالی رو تقسیم میکنه بهم پیام داد شماره کارت بده .
منم شماره کارتمو دادم و زیرش نوشتم [چه حس خوبیه] استاد نزدیک ظهر اساماس واریزی به مبلغ 2تومن واسم اومد ، من انتظار 1 رو داشتم « و بگم که الان هم من هم همسرم خالی خالی هستیم تقریبا و مشخص نیست ورودی مالی بعدی کی باشه که البته هیچوقت خدا، واقعا هیچوقت تنهامون نذاشته و وقتی که فکرشو نمیکردیم کنارمون بوده. برگردم به موضوع» وقتی اساماس 2 رو دیدم یادم افتاد به قدم اول 12 قدم ، همین چند روز پیش بهتون گفتم یجوری شد که نتونستم قدم 1 رو بگیرم و با فایلهای رایگان ادامه میدم احساس میکنم مثل یه معجزه دقیقا مبلغی که برای قدم اول نیازه به من داده شد و احساسم در شوق بود. اما استاد چون این پول میتونه روزمره منو برای یه مدت هر چند کوتاه ساپورت کنه نگرانی گرفتم که آیا باید این پول رو نگه دارم یا نه ، گفتم منتظر نشانه میمونم ، شروع کردم به شنیدن پادکستای پیرجان «تفسیر مثنوی معنوی» هست که از اونجا هدایت شدم به خود قرآن و خدا ..
استاد من از وقتی با شما آشنا شدم دوباره شروع کردم به قرآن خوندن و گفتم از همون جایی که علامت زدم ادامه میدم و چیزی که وجود داشت تو اون صفحه و صفحه بعد اشک رو جاری کرد که چقدر هستش و ممنونم ازش.
« به فرستادگان من ایمان آورید » استاد باورتون نمیشه چقدر توی وجودم تکون خورد، حتی در ادامه « شما را به بهشتی داخل گردانم که زیر درختهایش نهرها جاریست » ، « من میخواهم شما را از جهل و گناه به سوی نور و بهشت وارد کنم » استاد همهی وجودم ایمانه تو این لحظه.
استاد من از وقتی نکات شما راجع به ایه ها رو میشنوم یه چیزایی کنار اینها مینویسم یا آیههایی که به قلبم میشینه رو هایلایت میکنم و استاد چون هنوز هم نگرانی داشتم از اینکه ممکنه میلاد چیزی بگه یا نمیدونم بگه چرا الان اینکارو کردی بازم به خوندن آیه های قبل از این که هایلایت شده بودن ادامه دادم ، استاد باورتون نمیشه که خدا جمله به جمله با من حرف میزد « نیازی به دیگری نخواهی داشت » « زن و مرد هر چه بخواهند از خدا بخواهند و بدست خواهند آورد » آیه ها دقیق نیست چیزایی که یادم مونده رو مینویسم.
استاد ممنونم و عاشقتونم. ممنونم خدای من ، عاشقتم خدای من . ممنونم که هستی
به نام خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتره
یعنی :«خود منه»
الله اکبر وااااقعن خداوند هدایت میکنه هر لحظه و همیشه, اما خیلی وقت ها ما توجه نمیکنیم
امروز بیشتر از همیشه بهمون ( من و مادرم) الهام شد و قلبمون میگفت که دوره عزت نفس رو تهیه کنیم
بعد مادرم گفت خدایا دکمه «مرا به سوی نشانهام هدایت کن را میزنم» اگر الان زمان مناسبشه که دوره رو تهیه کنیم؛ نشانهی واضحی بهمون نشون بده
باورمون نمیشد انقدر واااااضح!!!!!
نشونه فایل «چند باور قدرتمند کننده برای رفع احساس گناه اومد»
خیلی خیلی به زبون ساده خداوند عزت نفس رو تایید کرد و ما قلبمون محکم شد و بدون تردید بلافاصله دوره رو تهیه کردیم
خدایا صد هزاران مرتبه شکرت که هر لحظه حمایت، هدایت و حفاظتم میکنی
به نام خدا
سلام به استاد مریم جان و دوستان
در مورد هدایت و این توضیحی که استاد دادن من بهترین و تاثیر گزار تین تصمیم زندگیمو گرفتم من قبل از تهیه دوره 12 قدم که 12 ماه پیش،تهیه کردم تمام تلاشمو میکردم یوتیوبم دیده شه و خیلی ناراحت و پر از استرس بودم یک روز که واسه خرید محصولاتی که واسه ویدئو یوتیوبم رفته بودم یک بسته ماژیک برداشتم که با اونا هم ویدئو بگیرم بعد که اومدم خونه دیدم اشتباهی ماژیک پارچه برداشتم اولش کلی خودمو سر زنش کردم بعد یاد حرف استاد تو ویدئو 3ام قدم اول افتادم که گفتن هر چیزیو ما میخوایم دور بندازیم قبلش فکر میکنیم شاید به درد خورد خلاصه من رفتم و توی اینترنت گشتم و با نقاشی رو پارچه آشنا شدم و اولین تصمیم درستم اینجا بود علاقه مند شدم و شروع کردم با ماژیک رو لباس ها نقاشی کردم و بیشتر علاقه مند شدم و دوره ای که از شانس و هدایت من همون روز تصمیمی من تخفیف خورده بود رو تهیه کردم برای یادگیری بیشتر نقاشی روی لباس و این دومین تصمیم درست و هدایت من بود و الان بیزنسم کامل بر پایه نقاشی رو لباس میگرده و تمام هدایت مسیر من با خرید یه ماژیک درست انجام شد نه اشتباه من اگر اون ماژیکو اونروز اشتباه بر نمیداشتم و هدایت نمیشدم به سمت این مسیر امروز بیزنسمو توی این 2 ماه استارت نزده بودم خدایا شکرت
بنام خدا و سلام به همگی
موضوع هدایت: مهاجرت
از بندرعباس به مشهد
* لطفا هنگام خوندن متن مبدا و مقصد رو تو ذهنتون داشته باشین
اسفند 1400 بود
و چند ماهی میشد که بخاطر یه سری مسائل خیلی اوضاع روحیم بهم ریخته بود
و از طرفی قرار بود که در اداره کل یکی از ارگانهای دولتی استخدام بشم
تا جایی که از ابتدای اسفند و یا اواخر بهمن ماه هم برای آشنا شدن با کار هر روز میرفتم اون اداره و مدارک رو هم برده بودم و همزمان مصاحبه های درون سازمانی شونم انجام میشد تو همون روزا.
با اینکه با رضایت رفته بودم برا اینکه استخدام بشم اما همچنان اون اوضاع ناجالبی هم که گفتم هنوز وجود داشت.
که البته پیش اومدن این اوضاع داستان همون داستان الگوهای تکرار شونده بود .که تا حل نشه و تادرسش رو نگیری همچنان هست و هر بار ضربه ها شددی تر میشه و براب من دقیقا قانون تکرار شد.
اون قصه ناجالب در واقع به طور مستقیم مربوط به من نمیشد و قدمتی طولانی هم داشت
و موضوع به 15 سال پیش برمیگشت .
و من از حدود 10 سال پیش یا بیشتر به این نتیجه رسیده بودم که باید باید مهاجرت کنم
برطرف کردن و حل اون موضوع ناجالب دست من نبود و تصمیم گیرنده شخص دیگری بود اما من به شدت داشتم از حل نشدنش آسیب میدیدم
و وقتی دیدم نمیتونم برای حل این موضوع کاری انجام بدم تصمیم گرفتم خودم دیگه تو اونمحیط نباشم.
و به قول استاد: فلسفه من اینه که به جای اینکه اونجایی که هستم رو یخوام خوب کنم و یا درست کنم . مثل ایجاد امنیت یا فرهنگ سازی و یا …
خودم میرم جایی که فرهنگ دارن و یا فلان کار رو انجام نمیدن .
قانون اینه که جایی رو که خراب هست،درست نکن ، خودت برو جایی که اونجا درست هست. چون مننمیتونم دیگران رو تغییر بدم.
من این تصمیم 10 ساله رو دوباره گرفته بودم و دوباره همون مانعی که کل این 10 سال نذاشت من از جام تکون بخورم سر و کله ش پیدا شده بود ترس ترس ترس
و سیل عظیمی از نجواهای ذهنی .
دوباره همون مسئله برام تکرار شده و راه حل رو هم میدونم اما ترس نمیذاره حرکت کنم
اما اینبار با دفعات قبل یک تفاوت عظیم و بزرگی داشت اینبار من با سایت استاد آشنا شده بودم ک سایت قسمتی داشت به اسم هدایت به نشانه
و منی که هنوز با هیچکس در مورد تصمیمَ م صحبت نکرده بودم
و میدونستم قطعا با مخالفت روبرو میشم
خیلی عصبی و بهم ریخته بودم
نه میتونستم وضع موجود رو تحمل کنم نه میخواستم دیگه اونجا باشم
میدونستم که باید اونجا رو ترک کنم
البته فراموش کردم بگم که من وقتی با اون وضع ناجالب روبرو شدم و دیدم هیچ راهی ندارم جز مهاجرت و برای مهاجرت هیچ پول و آمادگی مالی ندارم
شروع کردم به اجرای قانون احساس خوب= اتفاقات خوب و کنترل ذهن که کار بسیار سختی بود اون زمان چون برای اولین بار داشتم متعهدانه انجامش میدادم و تا قبل از اون ازش نتیجه ای نگرفته بودم چون انجامش نداده بودم
میگفتم خدایا در اینکه باید برم شکی ندارم ولی تو بگو چه جوری با چه پولی با کدوم حمایت؟
اینم بگم قبل از اسفند ماه من اجرای این قانون رو شروع کردم و حدود دوماه طول کشید
و من تو این حدود دوماه چندین بار ازین قسمت سایت کمک خواستم چون واقعا تردید داشتم و مستاصل بودم و واقعا بین دوراهی شدیدی بودم
و با تمام وجودم کمک میخواستم از خدا
و هر بار به فایلی هدایت شدم که دقیقا موضوع صحبت استاد مهاجرت بود.
که باز نجواها نمیذاشت من تصمیم قطعی بگیرم و عملی کنم .
و همش میگفتن واقعا رو یه فایلی که حالا تو سایت برات باز شده میخوای پاشی بری مشهد ؟ اصلا عاقلانه ست؟؟
و همینها کافی بود که باز آتیش به جون من بندازه منیکه خودم خود به خود داشتممیسوختم از اوضاعی که توش بودم
و یکی از این دفعات که مراجعه کردم و تقریبا فکر میکنم آخرین باری که برای خواسته مهاجرتم مراجعه کردم و اینطور که تو ذهنم هست همون اسفند ماه بود که مراجعه کردم و باز هدایت خواستم
که باز هدایت شدم به فایلی استاد که در مورد مهاجرت صحبت کردن و چون حال خوبی نداشتم اصلا تو فکر نوشتن و کامنت گذاشتن نبودم و جالبه بعد ازون چن باز خواستم داستانش رو بنویسم ولی فکر میکردم که باید حتما زیر همون فایل کامنت میذاشتم و منم که یادم نیست کدوم فایل بود حالا خر وقت فایلشو پیدا کردم مینویسم. تا امروز که اومدم اینجا و فایل توضیحات استاد رو دیدم و تازه متوجه شدم که این گزینه دومی برای همینه و من میتونم اینجا داستان هدایتمو شرح بدم برا همین گفتم امروز حتما این کارو انجام میدم.
ادامه قصه : من اون روز تو اتاق با اینکه باز به فایل مهاجرت هدایت شدم باز نتونستم تصمیم بگسرم باز نجواها مانع شد ولی همش دنبال آروم شدنم بودم برا همین تو سایت میچرخیدم و رفتم سمت فایلهای سفرنامه و یجایی توی توضیحات متوجه شدم در مورد سفرنامه یه سری فایل و متن توی کانال تلگرام هست که رفتم اونا رو پیدا شون کنم
وارد کانال شدم و اصرار داشتم که به اولین پیام برم و از اول پیامها رو چک کنم تا باون سری متنها برسم
و من تو کانال تلگرام از آخرین پیامی که اومده بود شروع کردم رد کردن پیامها و در واقع با انگشت سبابه با ضربه شدید و سرعت بالا شروع میکردم به رد کردن پیامها به سمت پایین که اگه راه راحتتری هم داره من بلدش نیستم حقیقتا.
اینها رو با این جزئیات میگم که به شما بگم قانون چقد دقیق عمل میکنه
من یا اون سرعتی که داشتم پیامها رو نمیدونم 10 تا 10تا 20 تا 20 نمیدونم با هر ضربه انگشت من چنتا پیام رد میشد و به سمت پایین میومد که یه دفه تو همین سرعت یک کلمه مهدی از جلو چشمم رد شد
مهدی کیه چیه نمیدونم فقط کلمه مهدی رو دیدم و انگار همزمان با دیدن اون کلمه چشمم دید مهدی و گوشیم که در واقع گوش ذهنم شنید صبرکن
و من چون سرعت رد کردن پیامهام زیاد بود باید برمیگشتم و پیامی که مهدی داشت رو میخوندم.
این نکته رو بگم من به دنبال فایلهای سفرنامه بود که خانم شایسته نوشتن اولش نوشتم من مریم شایسته هستم
ولی کلمه مهدی برای من حکم استم رو داشت و برگشتم عقب و پیام مهدی رو پیدا کردم
میدونم تمیتونید حدس بزنید که با چی روبرو شدم
مهدی دوره جهان بینی توحیدی رو گذرونده بود و قصه مهدی قصه جوونی بود که از مشهد به قشم مهاجرت کرده بود.
از اسکله بندر تا اسکله قشم نیم ساعته.
یعنی دقیقا مسیری برعکس مسیر من
من میخواستم از بندرعباس به مشهد برم
مهدی هم حقوق سر ماه داشت و حاشیه امن و …
مثل من که قرار بود استخدام بشم و همه اینها رو داشته باشم تازه تو اداره کل
وقتی قصه مهدی رو خوندم آرومتر شدم
و به خودم احساس خوب=اتفاقات خوب
رو یاد اوری میکردم ولی همچنان نجواها بودن
اما من فردا باید میرفتم اداره که هم کار رو یاد بگیرم و همه پیگیر کارای استخدامیم بشم
چن روزی گذشت و من با اینکه هر دو موضو رو تو ذهنم داشتم روزمو شب میکردم
و زمانی که دیگه خیلی قرص و محکم تصمیم به رفتن گرفته بودم که
یه روز تو اداره با یکی از دوستام صحبت کردم در مورد رفتن و بهم گفت صدیقه اینکارو نکن . اینجا داری استخدام میشی اونم تو دوره ای که هیچکس رو استخدامنمیکنن
اینجا همه آشنا هستن همشری ان بالاخره غریب نیستی همه کار میتونیم برات انجام بدیم و…
که دیدم اگه بخوام به این دلیل از مهاجرت منصرف بشم یعنی دچار شرک شدم و این درست نیست .
من تو بندر رو آدما و همکارا و همشهریام حساب کنم ولی برای زندگی تو مشهد رو خدا حساب نکنم
پس این درست نیست
من زمانی داشتم با دوستم فاطمه صحبت میکردم که تو اداره منتظر بودم داداشم بیاد دنبالم و برم یکی از شاخه های همون اداره و یک کار اداری رو پیگیری کنم و بعد برم خونه و نتیجه رو فردا به ادره کل (همونجا که کار میکردم) اعلام کنم.
دیدین استاد وقتی از مهاجرت میگه از کلمه هجرت زیاد استفاده میکنه و قرآن هم از هجرت استفاده کرده
اون روز تو اداره در ادامه صحبتم با فاطمه یهو فاطمه گفتم درسته هجرت خیلی خوبه قران هم گفته هجرت کنید ولی من میگم بمون اینجا کار داری حقوق داری …
وقتی گفت هجرت احساش کردم من دارم نظر خدا و حرف خدا رو از زبان فاطمه هم میشنوم ور حالیکه خود فاطمه مخالف رفتن منه.
وای من انتظار داشتم بگه رفتن. بگه تغییر مکان
نمیدونم یه کلمه دیگه غیر از هجرت انگار هجرت اسمی رمزی شده بود که تا وسی اونو میگفت یه چیزی تو ذهن من به صدا در میومد.
اونروز داداشم اومد و مت رفتم اون اداره دیگه که کارمو انجام بدم ولی چه رفتنی
تو کل مسیر ذهنم دوباره بهم ریخته بود و دلم آشوب بود و درگیر حرفهای فاطمه
و باز تریدید که خدایا چکار کنم خدا بازم راهنمایی کن بازم نشون بفرست بازم هدایت کن
من تو مسیر با داداشم اصلا خرف نمیزدم چون ذهنم درگیر بود فقط وقتی اوند بهش گفتم باید برسم فلان جا گفت بلدم اونجا رو و منم خیالم راحت بود که بلده.
رفتیم تا رسیدیم به یه خیابونی که یک طرفشو کنده بودن و انگار داشتن لوله کشی میکردن
رفتیم تا انتهای خیابون متوجه شدیم که اشتباه اومده و خیابون بن بست بود و باید دور میزدیم و برمیگشتیم تا انتهای بلوار وسط اون خیابون رفتیم که دور بزنیم
هیچ کوچه ای تابلو نداشت ظاهرا همه رو کنده بودن. و فقط یک آخرین کوچه اون خیابون تابلو داشت و اسمش فکر میکنید چی بود؟؟ هجرت
من بادیدن اون تابلو یه لحظه شوکه شدم خوشحال شدم آروم شدم ولی همش فقط یک لحظه کوتاه بود دوباره نجواها داشت کار خودشو میکرد که: حالا فقط میخوای رو یه تابلوی تو خیابون حساب کنی و برا زندگیت چنین تصمیم مهمی بگیری ؟؟
نه بابا مگه میشه به اینچیزا اکتفا کرد؟؟
و باز التماس های من . که خدا یکاری کن که دیگه ذهنم نتونه منو دچار تردید کنه خدایا یهدنشونه قوس تر نشون بده بهم خدایا یه جیزی بگو که دیگه دهنم بسته بشه و مو لا درزش نره
و هیچ نجوای زورش به اون نشونه نرسه.
اون خیابون رو دور زدیم و برگشتیم و داداشم متوجه شد آدرس درست خیابون بعدیه.
رفتیم وارد خیابون بعدی شدیم و من همچنان دارم به خدا التماس میکنم که …
و دیدم تو خیابون بعدی کوچه های دو طرف خیابون همه شون تابلو داشت و همه شون هجرت بود
اون لحظه که نجواها خاموش شدن و منم به آرامش رسیدم و گفتم دیگه میرم و دیگه به هیچ چیز فکر نمیکنم
و تردید به خودم راه نمیدم
و منم مثل مهدی زیر یک میلیون پول داشتم و به طرز عجیبی تا روز حرکت پولم شد 3 میلیون و من با 3 میلیون با یه کوله پشتی و یه چمدون رفتم مشهد و در حالیکه مادرم میگفت الام دمِ عیده صبر کن جا گیرت نمیاد
صبر بعد عید برو مشهد الان شلوغِ
ولی من دیگه فقط ی6 رفتنم فکر میکردم
و میگفتم نه باید برم
میگفت نه حاداری نه هیچ آمادگی مالی
گفتم نه باید برم باید به این ترسی که 10 ساله منو متوقف کرده غلبه کنم باید برم ببینم اونطرف این ترس چیه
دیگه بالاتر از مرگ که نیست نهایتش میمیرم
و من رفتم بدون هیچ ایده ای تا ببینم اونطرف این ترس چیه که دیدم هیچی نیست و قانون همیشه عمل میکنه وقتی تو جرات بخرج میدی جهان کرنش میکنه
من یک شب هم تو مشهد بدون جا نبودم همون صبحی که رسیدم ظهر خونه پیدا شد . غروب قرار دادبستیم تو بنگاه
و من شب رفتم تو خونه ای که کل اثاثش یه بخاری و دوتا فرش بود که صابخونه داده بود و کوله پشتی و چمدون خودم
و جالبه تو بنگاه وقتی حرف پول شد تازه یادم اومد که من که فقط 3 تومن دارم
با یکی از دوستای مشهدیم رفته بودم که اون تازه خودش بدون اینکه من بگم گشته بود خونه پیدا کرده بود
همون روز که فهمیده بود من رسیدم
و اون نصف پول پیش خونه رو به حساب صابخونه واریز کرد و من رفتم تو خونه و چن روز بعد که اصلا قراری نبود من پول بیاد تو دستم پول اومد و من پول خونه رو کامل دادم
و بعد از زندگی در مشهد خب من مشکل مالیم حل نشده بود و هنوزم حل نشده
یبار شک کردم که نکنه کارم اشتباه بوده که اومدم نکنه حرفهای فاطمه درست بوده نکنه …
که گفتم نه اشتباه نبوده مگه تو کمک نخواستی مگه هدایت نخواستی مگه هدایت نشدی ؟؟
هم تو سایت هم از طریق تابلو هجرت
اما بازم اومدم تو سایت و هدایت خواستم که بهم بگه چکار کنم
یادم نیست کدوم فایل بود اما از فایلهایی بود که استاد از طریق کلاب هاوس با بچه ها صحبت کردن
داشتم گوش میکردم و دنبال جوابم بود که یجایی استاد گفتن: برای من هر کدوم از بچه ها هر دستاوردی که داشته یک طرف به هر چی که رسیدن یک طرف پول روابط سلامتی
اما بچه هایی که مهاجرت کردن یک طرفن
یعنی مهاجرت برای من ته همه دستاوردهاست چون اونایی که مهاجرت میکنن یه جرات و جسارت بیشتری نسبت به بقیه دارن ..
بعد من به خودم گفتم خب خودم اینو میدونستم که
ینی الان نکته ای که جواب منه کدومه
بعد به این رسیدم که باباااا
تو مهاجرت رو که از نظر استاد ته همه دستاوردهاست انجام دادی و بهش رسیدی
یعد دستاورد مالی رو نمیتونی انجام بدی
تو شاخ غول رو شکستی پس دستاورد مالی دیگه نباید بزای تو دغدغه باشه
البته اینم بگم من بعد 1 سال و نیم هنوز مشکل شدید مالی رو دارم
با اینکه خودم تو یه حرفه کار بلدم تخصصی دارم
فقط بلد نیستم ازش پول در بیارم
قصه من تمام شد
بچه ها نکته هاشو فراموش نکنید
اینکه قانون دقیق عمل میکنه حتی اگه تو حواست نباشه
این سایت و مطالبش صفر تا صد الهیه
الهاماتی که به سید حسین عباسمنش میشه رو جدی بگیرید
من با اینکه پای منبر بزرگ شدم اما توکل رو تو این سایت یاد گرفتم
نه به این معنا که منبر خوب نیست اونجا هم حیلی چیزا یاد گرفتم اما متاسفانه
رو همه منابر و تو اکثر برنامه ها ی مذهبی و فرهنگی که رسالتشون دادن آگاهی به مردمِ همیشه وقت کمِ برای گفتن اون مطلب و نکته مهم
برای باز کردن و شرح دادن اون مسئله
و همیشه تو اون برنامه مجال توضیح مفصل نیست
همیشه همینطوری گذشته که وضع جامعه اینه .
ولی یه نفر میاد قران رو ریشه یابی میکنه با محوریت خود خدا و با محوریت توکل و توحید و تطبیق با مسائل روز روانشناسی و …
و بعد بجایی میرسه که
جوون مشروب خور میاد تو این سایت و به راحتی با دیدن یک فایل متحول میشه
سیگاری ترک سیگار میکنه
ا
ونی که روابط ناسالم داره به راحتی ترک میکنه.
و جالبه همه شون هم میگن استاد من خدارو با شما پیدا کردم
داستان آشناییم رو سرجای خودش مینویسم حتما
ممنونم که متن منو خوندین
امیدوارم خود استاد هم بخونن
در پناه خدا باشید
سلام به صدیقه ی عزیز
من هدایت شدم به کامنت شما دوست خوبم و با کمال دقت کامنتت روخوندم و خییییلی برام جالب بود داستانی که دارید و واقعا خیلی خیلی خوشحال شدم از اینکه بلاخره پادروی ترست گذاشتی و مهاجرت کردی و باید بگم که من هم کلمه ی مهاجرت رو خیلی دوسدارم
صدیقه جان شما بقول خودتون قدم بزرگه رو گذاشتین و ملی از راه رو رفتین و مطمعنا میتونی که پول و ثروت رو هم همینجوری و با باورهای درست به زندگیت بیاری
امیدوارم خدای نزدیک خدای بزرگ ثروت بغیرالحساب رونصیبت کنه
شجاعتت رو تحسین میکنم عزیزم .به امید موفقیت های بزرگ و خبرهای خوبی که در آینده ازت بخونیم
در پناه الله یکتا شاد و ثروتمندباشی
سلام اعظم عزیزم.
دوست خوبم ممنونم که لطف کردی و کامنت گذاشتی. همین چند سطر شما برای این لحظه من خیلی نیاز بود و انرژی گرفتم . از دیشب طبق قانون احساس =اتفاق
من درگیر حس خوب نبودم و الان به محض اینکه حسم رو تغییر دادم وارد سایت شدم و به متوجه شدم برام کامنت اومده.
و اینم بگم چن روزی هست حس جالبی نداشتم و الان که دارم حساب میکنم تو این چن روز من اصلا وارد سایت نشدم در حالیکه حتی بک روز نیست که من وارد سایت نشم و از مطالبش استفاده کنم.
و این در حالی هست که دوره احساس لیاقت هم شرکت کردم و تا قبل از داشتن این حال ناجالب همش دوره رو گوش میکردم و میگیر قسمتهای بعدی بودم
ولی این چند روز اصلا وارد نشدم که بخوام پیگیر بشم و الان که دارم مینویسم همه این چیزا داره یادم میاد که من این چن روز اصلا وارد سایت نشدم .و چقدر دقیقعمل میکنه این قانون و البته همه قوانین جهان .
و له قول استاد .بزرگترین قانون جهان هستی
ابن قانون است:
احساس خوب= اتفاقات خوب
خواستم بگم همین چند سطر ولو کوتاه به اندازه ای که تمرکزم رو از روی مسائل ناخواسته برداشتم
حالم رو خوب کرد
به امید ادامه دادن و ماندن در قانون
از خداوند و از شما دوست عزیزم
بسیار ممنون و سپاس گزارم.
به امید احساسات و اتفاقات خوب برای شما و همه دوستان و خودم
ان شاءالله