«تجربههای من از اعتماد به نشانهام» - صفحه 20 (به ترتیب امتیاز)
[file-download-form restrict=1]
این صفحه ساخته شده تا در بخش نظرات آن، فقط داستانهایتان درباره جزئیات و شروع مسیری هدایتی نوشته شود که با کلیک روی دکمه «مرا به سوی نشانهام هدایت کن» آغاز شد.
اینکه چطور آن نشانه را تشخیص دادید؛
و آن نشانهها چه زنگهایی در وجودت به صدا درآورد و به چه تصمیماتی انجامید؛
و چه پلههای متوالی از قدمهای پی در پی را یکی پس از دیگری به تو نشان داد؛
و چه «تغییراتِ از اساس متفاوت با رویههای قبلیات» را در شخصیت و در وجودت رقم زد؛
و چطور از میان هزاران شیوه، روند و مسیری برایت سَرَند و غربال شد که بهترین، نزدیکترین، لذتبخش ترین، پرثمرترین و قابل اجراترین شیوه با امکانات و شرایط آن لحظهات بود.
و در نهایت، ادامه دادن در آن مسیر مهارتها، تجربهها، ایمان و عزت نفسی را در وجودت ساخته که بین شمای کنونی و آدم قبلی فاصله انداخته و نسخهی با ایمانتر در شخصیتات ساخته که گوش به زنگ پیغام نشانهها و بنیان کردن تمام جنبههای زندگیاش بر جدّی گرفتنِ مسیر هدایتی نشانههاست.
داستان هدایت تو به نشانههایی که برای حل مسائلتان به آنها هدایت میشوی، و قدمهای عملی و تکاملیای که در جهت آن هدایت برمیداری و تجربیاتی که-در ادامه- برای اشتراک با این خانواده در این صفحه نوشته میشود، از دل اعتمادی ناب متولد میشود که -حتی با وجود نجواهای ذهنتان-، نسبت به ساز و کار هدایتگونهی خداوند، در قلبتان میسازید و به قول خداوند:
ذَالِكَ الْكِتَبُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ
الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ ممَِّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ
وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بمَِا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَ بِالاَْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ
أُوْلَئكَ عَلىَ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. بقره
این جریان هدایت که همواره در جهان جاری است، فقط آنهایی را با خود همراه میسازد که تقوا پیشه کرده و ذهنشان را کنترل میکنند و به نشانهها اعتماد میکنند و تسلیم مسیر هدایتشان میشوند و رستگاران و متبرّک شدگان آنها هستند.
زیرا خداوند هرگز برای یاری ما، قوانینش را نقض، معلق یا موقتاً غیر فعال نمیکند، بلکه به شیوههای کاملاً طبیعی، منطقی و هماهنگ با سازو کار جهان هدایت خود را به سمتتان جاری میسازد.
ما از طریق ایدهها و نشانههایی هدایت میشویم که به واسطهی قرار گرفتن یک کلمه یا جمله، یا خواندن داستان و تجربهای که برایمان الگو میشود و مرز ناممکنها را در ذهنمان جابه جا میکند، یا راهکاری که دیگری برای مسئلهای متفاوت اجرایش کرده، یا گوش دادن به یک فایل و درک یک مفهوم از آن و…، به ما الهام میشود.
نقطه مشترک این نشانهها این است که همهی آنها، «پیغامی واضح از اولین اقدام برای حل مسائلمان» را در دل خود دارند.
پیغامی که فقط و فقط برای خودمان و از طریق خودمان قابل تشخیص و قابل درک است.
زیرا این وعدهی خداوند است که:
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
گفتيم همگى از بهشت فرود آييد، پس چون از جانب من هدايتى براى شما آمد، آنان كه از هدايت من پيروى كنند هرگز بيمناك و اندوهگين نخواهند شد. بقره 38
نکته مهم:
در راستای هدفما درباره نظم بخشیدن به محتوای سایت، در این صفحه فقط نظراتی منتشر میشود که درباره داستان و مسیر هدایت شدهای که به واسطه استفاده از دکمه «مرا به سوی نشانهام هدایت کن» نوشتهاید.
منتظر خواندن داستانها و روندی هستیم که در مسیر هدایتتان طی میکنید و نتایجی که پله به پله شما را رشد و به مرحلهی بالاتر هدایت میکند.
وقتی از قدرت کانون توجهمان برای دیدن، به خاطر آوردن و مرور کردن مسیر این هدایت استفاده میکنیم، یعنی با نوشتن درباره جرئیات این مسیر و به اشتراک گذاشتن با سایر اعضای خانوادهمان، صدق بالحسنی میشویم، آرام آرام، جنس محکمتری از ایمان و یقین در وجودمان نهادینه میشود که جانمایه و شخصیت ما را تغییر میدهد و به قول قرآن، چشمانمان را برای تشخیصِ بهتر و دقیق ترِ نشانههای هدایت بیناتر میکند.



سلاااام این نقطه از سایت رو جدید کشف کردم😍 بعد برای بار نمیدونم چندم رفتم نشانه امروز رو دیدم اینبار با این تفاوت که دست از مقاومت برداشتم و شروع به دیدن فایل کردم
“فصل اول سفر به امریکا قسمت ۷۸ ”
و اما نشانه امروز ، همه چیز از دیروز شروع میشه بعد از خرید فصل ۳ کتاب رویاهایی که رویانیستند و خوندنش، درست بعد از اون(اینم داستان داره که در صحفه خودش مینویسم) از طرف یک عزیزی برام پیام اومد پیشنهاد همکاری در یک کار انلاین، توی خونه، بدون هیچ سرمایه مالی اما استفاده از سرمایه ارزشمند زمان و انرژیم، صحبت در مورد اطلاع دقیق از کار امروز صبح شروع شد ، من اولین باره قراره کاری رو انجام بدم که نتیجه اش برابره با درامد ، ترس از ناشناخته و تحلیل ذهن بر روند کار بر طبق دیده و شنیده های گذشته به من میگفت نباید این کار رو انجام بدی به دلایل مختلف تا بتونه دلیل پیدا کرد ، و دل من اول کار فقط اینو گفت که با انجام ندادنش تغییری ایجاد نمیشه و با انجام دادنش من قدم اول رو برمیدارم ، تجربه میکنم و چون این کار میتونه با دانش اموزهای زیادی سر و کار داشته باشه میتوانم اصل توحید رو بهشون یاداوری کنم میتونم بهشون کمک کنم محکم تر برای تحقق رویاهاشون قدم بردارن و در جهت گسترش ایده و هدف خودمم میتونه این تجربیات برام مفید باشه اما ذهنم هرچیزی که شنیده و دیده و خونده رو ردیف کرد که نه نباید این کارو انجام بدی این مخالف قانونه، تو خودت کار ِ ارزشمندی رو قراره پایه گذاری کنی و … اصلا چرا باید مثل بقیه این کارو انجام بدی … هر بار اومدم سمت نشانه ها ، ببینم به چی هدایت میشم شک داشتم این کار الان نتیجه درخواستمه چون من درخواست استقلال مالی داشتم و حتی یک صدم درصد از این اگاهی و پیشنهاد کار خبرم نداشتم و بهش فکر نمیکردم ،
حسی به من میگفت این قدم رو بردار من حس میکردم نمیتونم نجوای ذهن و ندای قلب (هدایت خداوند) رو تشخیص بدم
چندین بار نشانه روباز کردم عاملی باعث میشد حس کنم حوصله اینکه فایل رو ببینم ندارم
تا اینکه اخر شب بعد از خوندن دوباره فصل ۳ کتاب رویاها حسی بهم گفت توی سایت برو بزن روی خانه و یه نگاه به اون صحفه کن و بعد چشم به اینجا خورد و دیدم عه اینجا جدیده بعد گفتم بذار یه بار دیگه نشانه رو ببینم زدم و یک کامنت خوندم که نوشته بود “به ندای قلبت گوش کن” تصمیم گرفتم فایل رو نگاه کنم (توضیحات فایل رو میذارم برای همون قسمت) این جمله استاد من وقتی یه چیزی که قلبم بهم بگه رو اگر کل مردم جهان چیز دیگه ای حرف دیگه ای بزنن من فقط به ندای قلبم گوش میدم ، استاد ندای قلبم دوست داره هر تغیری رو امتحان کنه و وارد ناشناخته ها بشه اما ذهنم همش میترسه ، میترسه نکنه توی مدار درست نباشم و این اتفاقات حاصل باورهای محدود من باشه نکنه من الان اگاه نیستم انتخاب درستی نکنم
اما قلبم میگه امتحان کن قدرت زندگیت دست خودته برو واردش بشو اگه دیدی طبق علایقت نیست یا بهت کمکی نمیکنه بیا بیرون
و اینکه من قبول کردم با این تغییر همراه بشم
خانم شایسته عزیز صدای زیبات رو تحسین میکنم توجه به نکات مثبتت و ایده فوق العاده فایل های سفرنامه رو تحسین میکنم و سپاسگزارم
استاد ِ عزیز سپاسگزارم با اگاهی هایی که به من یاداوری کردید
سلام بچه ها سلام استاد سلام خانم شایسته،چقدر این هدایت ها قشنگه،من میخوام از دو داستان هدایت که برام خیلی جذاب بوده صحبت کنم،پریروز من توی خونه بودم و برای سایتم باید درگاه پرداخت بانک میگرفتم،خب برای اینکار نیاز بود که من برم بانک و یک حساب بانکی باز کنم،دودل بودم که برم یا نرم…یه جورایی ناامید بودم،به خدا گفتم خدایا هدایتم کن،یهو اومد به ذهنم که برو و توی سایت نشانه من رو دنبال کن،اولش گفتم ولش کن…باز گفتم ببییییین به الهاماتت عمل کن،اینا حرفای خداست هااا…خلاصه اومدم نشانه من رو زدم و به سریال زندگی در بهشت فک کنم قسمت 61 هدایت شدم،باز نجواهای ذهنم شرو شد که آخه سریال زندگی در بهشت چه ربطی به بانک رفتن تو داره آخه؟تو الان میخوای بشینی سی چهل دیقه فایل رو گوش بدی که ببینی بری بانک یا نه؟گفتم ببین ذهن من این هدایت خداست میخوام گوشش بدم،تا فایل رو پلی کردم استاد عزیزم توی محوطه ی پردایس وایساده بود جلوی دوربین و ورداشت گف خب بچه ها ما امروز میخوایم بریم چن تا کار بانکی داریم انجام بدیم،خداااای من مگه میشه همچین هدایت واضحی؟مگه داریم؟منو میگی همون موقه بدون اینکه لازم باشه بقیه فایل رو ببینم لباسامو پوشیدم رفتم بانک و کارم رو انجام دادم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
و یه داستان هدایت دیگه که خیلی برام جذاب بود این بود که من چن روزی بود کتابا و مصاحبه های آقای اکهارت توله رو میخوندم و سعی میکردم مراقبه کنم چون خیلی حال خوبی بهم میداد اما تا اونموقه من هیچوقت از استاد راجب مراقبه نشنیده بودم،حتی یه کلمه و برام سوال بود که اگه این مراقبه چیز خوبی بود استاد حداقل یه بار ازش میگف،قبلش هم سریال زندگی در بهشت رو ندیده بودم که استاد توش از مراقبه با جوجه ها حرف میزنن،خلاصه گفتم خدایا هدایتم کن ببینم این مسیرم درسته یا نه…اومدم نشانه های من رو دنبال کردم و هدایت شدم به یکی از قسمت های پاسخ به سوالات درباره سریال زندگی در بهشت…فایل رو پلی کردم،باز نجوای ذهنم شرو شد که بابا این چه ربطی به سوال تو داره اخه؟بازم ذهنم رو کنترل کردم و ادامه دادم به گوش دادن…یهو دیدم استاد داره سوال یکی از بچه ها رو میخونه که مراقبه با جوجه ها که شما میگید ینی چی؟خداااای من مگه میشه مگه داریم همچین هدایت واضحی؟؟مگه من با ذهن خودم میتونستم این فایل رو پیدا کنم؟؟خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
من هرروز سعی میکنم از داستان هدایت استفاده کنم و هرروز به مسیری که درسته و درون لحظه بهش نیاز دارم هدایت میشم،خدایا ممنونم و ممنونم استاد عزیزم
بنام خدا و سلام به همگی
من امشب یعنی در واقع سحرگاه 3 آبان 1402
از شب قبل با شنیدن یه مسئله ای خیلی بهم ریختم
در حالیکه کل روز قبل و امروز رو از صبح که بیدار شدم و دیشب تا قبل خواب
همش تو سایت بودم
یا داشتم فایل میدیدم یا کامنت میخوندم یا مینوشتم و یا جواب کامنتا رو میدادم .یعنی اصلا درگیر چیزای بیخود نبودم
ولی سرشب خواهرم یه مسئله ای رو برام تعریف کرد و خیلی بهم ریختم و دیگه حالم خوب نبود دیگه کنترل ذهن نداشتم
وخیلی اوضاع بدی بود یه سه چهار ساعتی رو درگیر بودم و هی نفش عمیق میکشیدم هر کاری میکردم آروم نمیشدم و حتی به اینکه چکار کنم چه راهکاری دارم چه کاری میتونم انجام بدم
هر چی به ذهنم میرسید دیدم باید پول داشته باشم
اومدم به یکی پیام بدم و بگم میتونه بهم پول بده یا نه
و حین نوشتن داشتم به این فکر میکردم که قرض گرفتن خلاف قوانینی هست که استاد گفتن
و نمیدونستم چکار کنم و جالب که بگم من اون لحظه هم داشتم توضیحات تکمیلی جلسه 4 احساس لیاقت رو میخوندم .گفتم که مدام درگیر سایت بودم و این لحظه با حال و حس به قول استاد ناجالب و ناخوب
و یه دفه یادم اومد که بیام از هدایت به نشانه کمک بگیرم
اول چشمامو بستم و با خدا حرف زدم:
خدایا کمکم کن
خدایی که همه بچه های سایت رو همیشه هدایت میکنی
خدایی که تمروز از زیان بقیه اینقد وصفت رو خوندم
خدایی که عباسمنش اینقدر از هدایتهات میگه
کمکم کن قسمش دادم
گفتم کمکم کن بگو چکار کنم راه جلوم بذار
میدونم کنترل ذهن ولی نمیتونم اللن
میدونم احساس خوب اتفاقات خوب
و متوجه شدم همینکه دارم با خدا حرف میزنم حالم از چن لحظه قبلش بهتر شد
آرومترم و باز ادامه دادم به صحبت با خدا
در حالیکه قبل ازین با همه وجودم متمرکز بودم روی اون تضادی که وجود داشت
در حالیکه صفحه توضیحات تکمیلی هم جلوم باز بود ولی نمیدونستم دارم چی میخونم
خلاصه اینکه حالم بهتر شد و اومدم بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و زدم رو دکمه هدایت به نشانه
که صفحه
گفتگوی استاد با دوستان قسمت 17 برام باز شد
که وقتی شروع کردم به گوش دادن دیدم از اولین نفری که شروع به صحبت کرد انگار یکی یکی دارن جواب سوالهای منو میدن و هر کدومشون برای هر تضاد و مسئله من دارن یه راهکار میدن
و باز هم این قسمت سایت به من ثابت کرد که جز خدا هیچ کس این سایت رو مدیریت نمیکنه و به قول استاد همش هدایت الله
که منم تصمیمی گرفتم از امشب دوباره جدی تر و با تعهد بیشتری رو خودم کار کنم
و البته به جرات میگم اینبار با ایمان بیشتر
آخه حرف سر چک و لگد های روزگارِ که اگه درست رو نگیری شدیدتر چک میخوری
خدارو هزار بار شکر و سپاس بیکران که بارهم هدایتم کرد
شکر با این دریای آگاهی آشنا هستم
شکر که در مدار هدایت الله قرار گرفتم
شکر که با خدا ارتباط مستقیم دارم
شکر و هزاران شکر به درگاهش
شکر به داشتن این رب بی همتا
شکر و هزاران شکر از داشتن این خالق یکتای بی مثل و مانند
شکر و هزاران شکر که مارو انسان آفرید
شکر و شکر و شکر
هیع خدا هیع خدا هیع خدای محمد و موسی هیع خدای ابراهیم و یوسف و یعقوب
خدای حسین شکرت خدا
صدیقه جان سلام وخداقوت به این درک وآگاهی واعتمادبه نشانه های خدا،من امروزبرای اولین بار هدایت شدم به عضویت درسایت استادعباسمنش
به صورت اتفاقی دریک مغازه که فیلم میفروخت تقاضا کردم که من را عضوسایت کنند چون ایمیل میخواست البته این رابگویم قبلا هرکاری میکردم نمیتونستم عضوسایت بشوم چون رمزایمیل میخواست وامروز اتفاقی وارداین مغازه شدم وطبق قانون درخواست استاد ازاین مغازه داردرخواست کمک برای عضوشدن کردم وایشان 30دقیقه وقت گذاشت وایمیل قبلی راپاک کرد ورمزگرفت وباکمترین هزینه 30،000تومان به عنوان دستمزد ،کارم راانجام داد ومن خیلی خوشحال وسپاسگذارم که هدایت شدم به سمت دوره وسایت استادعباسمنش
سلام به استاد عزیزم
من امروز خسته از همه مشکلاتی که در محل کار با اونها مواجه هستم خسته از درامد کم از همکارانی که فقط در حال ناله کردن هستند و بیشتر اوقات در حال ایراد گرفتن از کارم هستند چون من تازه وارد هستم در شغلم و خسته از ناتوانی در کنترل ذهنم به خونه اومدم
با این حال که من از زمانی که وارد محل کار میشم مدام هندزفری توی گوشمه و با این کار تمام تلاشمو میکنم که ذهنم رو اروم کنم ، به اتفاقات و صحبتهای همکارها توجه نکنم از درامد کمی که صاحب کار به ما میده توجه نکنم ولی واقعا بعضی روزا کم میارم
وقتی اومدم با احساس تسلیم و هدایت خواستن از خدا و اینکه میدونستم دارم با این احساس از مسیر خارج میشم از خدا خواستم از طریق نشانه سایت من رو هدایت کنه و با دیدن تیتر اول توانایی کنترل ذهن تا چند دقیقه فقط این چند کلمه رو تکرار کردم و به قدری خوشحال شدم که از ذوق عکس استاد را روی صفحه بوس میکردمو متن اول صفحه رو با دقت واشتیاق خوندم انگار اولین بار بود داشتم مفاهیم کنترل ذهن رو میخوندم
با اومدن این فایل حس اینکه خدا داره میگه راهت درسته ادامه بده و مسیر رو با کنترل ذهنت ادامه بده و توکل کن و ایمان به غیب داشته باش خیلی خوشحالم که با این نشانه کلی سرحال شدم کلی امیدوار شدم و مسمم تر شدم واسه کنترل ذهنم و انگار جون گرفتم
مطالب اول صفحه رو با صدای خودم پر کردم تا هر روز صبح که سر کار میرم گوش بدم و ایمانم رو قویتر کنم انشالله یه روز میام و از موفقیتهای خودم در شغلم و نتیجه کنترل ذهنم و ایمان داشتنم به غیب را در سایت مینویسم
بنام خدای رحمن و رحیم
سلام استاد بزرگوارم و بانو مریم شایسته عزیزم
برای شروع کارم ا پارسال شتباهی که کردم قرض کردم و بدهکار شدم و نتونستم پرداخت کنم و وقتی اوضاع کشور بحرانی شد حالم خیلی بد بود که نمیتونستم کار کنم ولی بخاطر فایل های رایگان استاد که داشتم و دوره اول 12قدم که خریداری کرده بودم ذهنم رو اروم میکردم تو استرس و اضطراب نمونم
ولی توی خواب یه اقایی بهم گفت که از فایلهای سایت شروع کن.
این چند روز نمیشد وارد سایت بشم چون اینترنت قطع بود ولی بجای ناراحتی به خودم میگفتم اشکتلی نداره صبور باس درست میش اتفاقا بعد دو روز تونستم وارد سایت بشم و از نو دوباره بصورت اگاهانه روی خودم کار کنم حتی هدایت شدم به 3برابر کردن درامد در1سال که واقعا عالیه
استاد دو روزه شروع کردم واقعا بهم الهاماتی بهم میش ومیدونم و میتونم به لطف الله باورهام تغییر بدم
استاد عزیز و بزرگوارم ازتون واقعا سپاسگزار و ممنونم
در پناه الله شاد و موفقیت عالی نصیبتون بشه
سلام ممنون از استاد عزیز و خداروشکر میکنم که همچین قسمتی بر روی سایت قرار داره
موضوعی که خداوند منو هدایت کرد اینه راستش ما خونه مسکن مهر در حاشیه شهر داریم و همسرم کارمند هست و شغل دوم هم راه انداخته ومن خودم هم آرایشگاه زنانه دارم از اونجایی که خانه ما حاشیه شهر هست و محل کارم داخل شهر زندگی برام سخت شده بود بخاطر مسافتی که با ماشین رانندگی میکردم و حوصله نداشتم ظهر دوباره پشت فرمون بشینم و این مسافت رو برم خونه و ترجیح می دادم آرایشگاه بمونم واین باعث شده بود من کمتر توی خونه باشم یعنی صبح که میرفتم آرایشگاه شب خسته بر میگشتم و میخوابیدم و اصلا وقت آزادی رو در کنار همسر و فرزندانم نداشتم و تصمیم گرفتم برم داخل شهر خانه اجاره کنم اما مقاومت های ذهنی داشتم اینکه خونه رو بخوام اجاره بدم کابینتها ی آشپزخانه رو مستأجر داغون میکنه ودوم اینکه زندگی من هم لا ک پشتی میشه و سال به سال باید دنبال خونه باشم از خدا خواستم منو هدایتم کنه فایل سفر نامه قسمت 78اومد گفتم خدایا اینجا چه جوابی ممکنه برای من باشه تا آخر فایل رو دیدم و جوابمو گرفتم اما سوالم این بود برم مستاجری یا اینکه تو همین خونه بمونم و جواب این بود ببین قلبت چی میگه خدا چه مسیری رو بهت میگه یادم اومد بارها خدا به من گفته که از تغییر نترس و به چیزی نچسب خدا دوباره بهتر از اینا رو بهت میده برو اجاره نشینی و مطمئن باش که بعد از اجاره نشینی خونه جدید میسازی باور کمبود رو بزار کنار خدا خونه ای بهتر با امکانات بهتر در اختیارت قرار میده واین شد که تصمیم گرفتم حتما از این خونه برم و به خدا اعتماد کنم واین متن رو به عنوان رد پا نوشتم
سلام استاد
اول صبح فایل توضیحات نشانه من رو گوش دادم و تمرین ستاره قطبی رو تو دفترم نوشتم واز خدا خواستم که مهاجرت من رو به شهر دیگه ای که آرزومه رو فراهم کنه و ازش کمک خواستم که مسیر رو بهم نشون بده
بعد گفتم برم و نشانه امروز من رو باز کنم قبلش تو دلم نیت کردم که در مورد مهاجرت بهم نشونه ای بده دکمه رو زدم خدای من باورتون نمیشه یه فایل اومد که لایو به سوالات بود که در مورد مهاجرت از استاد سوال شده بود واستاد در مورد مهاجرتش به آمریکا رو توضیح داده بود که چه طور انجام شد و کلی از ترمز ها و باور ها و هدایت خودش برای مهاجرت توضیح دادند و منم ترمز های خودم رو پیدا کردم و باور های درست رو در مورد مهاجرت فهمیدم چه هماهنگی خدای من و چه قدر این قانون درست عمل میکنه قبلا میرفتیم و فال حافظ میگرفتیم ولی الان هدایت میشیم با یه دکمه زدن
استاد واقعا ازتون ممنونم به خاطر این همه فایل های باارزشی که ضبط کردین یه گنجینه طلاست مسیر گنج رو بهمون نشون میده
من با فایلهای شما چه رایگان و چه محصولات دارم زندگی میکنم هیچ کتابی نمیخونم و هیچ برنامه دیگه ای گوش نمیدم
بازم ازتون سپاسگذارم
با سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان عزیز این خانواده بزرگ،
واااااای خدای من چقدر این سایت عالیه و چقدر این ایده الهامی خوب بود گذاشتن قسمت (نشانه ی امروز من) تو سایت. با اینکه قبلا هم از این قسمت استفاده کرده بودم ولی الان واقعا دارم دیوونه میشم نمیتونم توضیح بدم چه احساسی دارم اشک شوق تو چشام حلقه زده الله اکبر از این همه درستی قانون. الان که احساسم فوق العاده و بی نظیره میخوام اینجا در موردش بنویسم و اینو بعنوان یه ردپا برای بعدها که برمیگردم و میخونمش ثبت کنم .
داستان اینه برای یکی از خواسته هام (بچه دار شدن) قبلا با همسرم پیگیرش بودیم و نتیجه مطلوب رو نگرفتیم رهاش کردیم. بعد مدتها دوباره فکرش اومده تو سرم که باز برم دنبالش ولی نمیتونستم تشخیص بدم که این فکر الهامه یا نجواس نمیفهمیدم که چی درسته باید رهاش کنم تا در زمان مناسب اتفاق بیفته یا اینکه براش قدم بردارم و خدا قدمهای بعدی رو برام برداره یه جورایی گیج بودم تا اینکه الان از خدای مهربونم خواستم که هدایتم کنه و خیلی واضح بهم بگه که چیکار باید کنم و وقتی دکمه (نشانه ی امروز من) رو زدم و قسمت 38 سفر به دور امریکا رو دیدم دارم دیوونه میشم مگه واضحتر از این داریم از خود تصویرش گرفته که عکس بغل کردن استاد و پسرشون تا متن انتخابی یک دوست عزیز: (از محبت شما و عشق شما به فرزندتون و اون کلمه ی محشره عاشقتم…)
الهی شکرت برای این همه دقت و درستی قانون که عالی داره کار میکنه و اگه با قلب پاک یه چیزی رو از خدا بخوای خیلی واضح بهت گفته میشه و هدایت میشی.
خیلی خوشحالم که عضو این خونواده بزرگم و مشتاقانه دوس دارم این مسیر زیبا و لذت بخش رو ادامه بدم.
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر,تایش مخو خداوندی است که فرمانروای تمام جهانیان است,بخشنده و بخشایشگر ات,خداوندی که صاحب روز جزا است,پروردگارا تنها تورا میپرستم و تنها ازتو یاری میجویم,من را به راه درست هدایت فرما راه کسانی که آنها را مشمول نعمت خود ساخته ای نه راه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و نه گمراهان,
شروع داستان=امروز میخوام راجعبه هدایتم به راه راست صحبت کنم بنظرم همیشه اینجوری نیست که آدما با نرمی و با پذیرش به راه راست هدایت بشن و بعضی وقتها تضادهای قوی که به آدم میخوره چنان سیلی محکمی میزنه بهت که به فکر فرو میبرتت و همین به فکر فرو رفتن باعث میشه دترسی پیدا کنی به آگاهی های جدید,بنظرم آدم ها دوجا خیلی هوشیارن اون موقع هایی که هوشیارن و اون موقع هایی که بشدت گیج شدن در اثر برخورد به تضاد ها قانون دنیا اینه که همه چیز خیلی راحت برای آدما اتفاق میافته و به خواته هاشون میرسن بشرط اینکه مقاومت نداشته باشن,آدمی که مقاومت نداره راحت هدایت میشه چون آدم برای اینکه هدایت بشه باید اعتماد کنه و آدمهایی که شک توی وجودشونه یا بهتر بگم آدم هایی که از تجربه کردن چیزهای جدید میترسن به همون اندازه ای که میترسن به همون اندازه سخت هدایت میشن اما آدم هایی که از تجربه کردن ترسی ندارن به زودی به سختی ها و آسانی هایی بر میخورن که خودشان میتوانند تمیز دهند که راه هدایت کدام است و گمراهی کدام,من از اون دسته آدم هایی بودم که شک به شدت توی وجودم قوی بود و خیلی عذاب آور بود برام تجربه کردن یه چیز جدید مثلا اعتماد کردن به یه آدمی که نمیشناسمش حالا میخواد جواب اعتمادم خوب باشه یا بد جونمو نمیگیره ک یا جواب اعتمادم درسته و اون آدم میشه عزیزم و برام سودآوری داره توی زندگی یا بهم خیانت میکنه و قطعا یه درسی توی دل این قضیه هست,بنظرم حال آدمی که اعتماد میکنه مثلا توی این مورد خاص و شکست میخوره خیلی خیلی بهتره از آدمی که همیشه توی شک و ترس زندگی میکنه واقعا اینو از ته دلم میگم,یه زمانی بود به کار بازاریابی علاقه داشتم اما همیشه این ترس باهام بود که مثلا اگر برم توی یه مغازه ای و بخواهم این کارو بکنم اگر صاحب مغازه پرتم کنه از مغازه بیرون چی و این ترس رو ماه ها و سال ها یدک میکشیدم,واقعا حال بدی بود هم میخواستم اون کارو انجام بدم هم میترسیدم انجام بدم,یه روز از شدت احساس بد و بی پولی نشستم با خودم صحبت کردم گفتم خب علی تجربه کن شاید اونایی که میخوای بری ویزیت کنی باهات بد برخورد نکنن تو چند ساله توی این ترسی واقعا عذاب اون چکی که اونا میخوان بهت بزنن یا بندازنت بیرون بیشتره یا این عذابی که داری میکشی؟
البته خیلی ذهنیت داغونی داشتم,یکی از دوستام بود که توی کار تابلو LED بود و من قبلا انباردارش بودم و بخاطر حقوق پایینی که داشتم از اونکار اومده بودم بیرون رفتم پیشش و بهش گفتم میخوام برات بازاریابی کنم یادمه یه تابلو توی دفترش بود بهش گفتم این تابلو رو چند بمن میدی؟
اون یه عددی بمن گفت یادم نمیاد دقیقا حدود صدهزار تومن بعد من گفتم من برات میفروشم هرچی بالاتر فروختم برای خودم هزینه تبلیغات همه چیز هم با خودم تو هیچ کاری نمیخواد بکنی و اونم قبول کرد رفتم حدود 5000 تا تراکت دادم چاپ بشه و شروع کردم به پخش این تراکت ها یادمه اولین جایی که شروع کردم به پخش این تراکت ها خیابان تارخان تهران بود اولین تجربه هایی که میخواتم برم توی مغازه و با مشتری حبت کنم واقعا ترناک بود یادم میاد اونقدر ترسناک بود که کل مغزمو پر کرده بود و جا برای فکر دیگه ای وجود نداشت اما من از ته دلم این اعتقاد رو داشتم میگفتم میرم بلاخره یه چیزی میشه یا بیرونم میکنن یا میگن نمیخوایم یا میخوان دیگه نمیخوان بکشنم ک یادمه مغازه اول مغازه دوم مغازه سوم تا دهم میدیدم اینا چقدر خوب بامن برخورد میکنن بعضی از مغازه ها هم واقعا بد برخورد میکردن اما از هر 1000 تا یدونه و بعد از چند وقت که این کارو میکردم فهمیدم چیزی که من سالیان سال ازش میترسیدم یه توهم احمقانه ای بیش نبوده یادمه یه روز دور میدون انقلاب تراکت پخش میکردم یه دفعه یه مشتری بهم گفت من نمیخوام تابلو اما شماره منو داشته باش بهم پیام بده هروقت خواستم بهت زنگ میزنم این اولین ایده کاریم بود گفتم میرم ویزیت میکنم هرکی هم نخواست شماره اش رو میگیرم پیام میدم تو ذهنش بمونم هروقت خواست پیام بده دو سه روزی این کارو میکردم و یه سوال شدیدا ذهنمو درگیر خودش کرده بود که چجوری میتونم شماره مغازه دارارو پیدا کنم بدون اینکه لازم باشه اینهمه پیاده روی کنم کسایی که این کارو کردن میدونن خیلی کار سختیه کیلومترها پیاده بری توی روز و ویزیت کنی اما هیچی به ذهنم نمیرسید,به چندتا شرکت تبلیغاتی هم زنگ زدم مشاوره بگیرم اما ایده خوبی نگرفتم,یه روز زیر دوش توی هموم یه دفعه این ایده به ذهنم زد که خب برو توی گوگل سرچ کن یادم نیست چجوری و با چه ذوق و شوقی از حموم اومدم بیرون و رفتم توی گوگل سرچ زدم یه سری سایت برام بالا آورد که سایت فروشگاه های بزرگ بود و من همچنان ویزیت میکردم و اینم بگم مشتری به اندازه ای داشتم که دخل و خرجم جور باشه اما اون زندگی که میخوام نبود و دوست داشتم بهتر بشه توی یه سایت سرچ زدم نوشته بود بانک اطلاعاتی اصناف با خودم گفتم چی؟بانک اطلاعاتی؟توی گوگل سرچ زدم بانک اطلاعاتی چیست و فهمیدم پکیج هایی وجود داره که شماره اصناف توش وجود داره مثلا شماره تلفن 5000 تا مغازه و اون پکیجو تهیه کردم و شاید باورتون نشه تعداد مشتری های من به صورت لگاریتمی بالا رفت و واقعا وضعیت خوب شده بود و من مشتری های زیادی توی این زمینه داشتم و کار میکردم و زندگی خوب شده بود برام اما یه ترس دیگه توی وجود من بود اینکه میتریدم کارگاه بگیرم و خودم لوازم بخرم و بفروشم چون همه علمش روهم داشتم,بریم راغ بقیه داستان پدر من کامیون داره یادم میاد یه روز باهاش رفته بودم مسافرت توی یه پاتوق با یه بنده خدایی دوست شدیم و اومد توی ماشین ما و چایی خوردیم و رفتش یادمه موقعی که رفت و نشست پشت ماشینش پدرم بهم گفت علی بدو برو شماره اش رو بگیر داشته باشیم یه وقت بار داشتیم بهم معرفی کنیم من تا اومدم به خودم بجنبم اون بنده خدا حرکت کرد و رفت بعد من پیش خودم گفتم چقدر خوب میشه ماشین ها شماره تلفنشونو بنویسن عقب ماشینشون,یه دفعه یه ایده فوق العاده به ذهنم رسید که از این تابلو ها پشت کامیون هم میشه استفاده کرد که نه تنها شماره رو نشون بده بلکه سایت و هرچی داری رو نشون بده و این ایده رو سرچ زدم توی اینترنت و دیدم هیچکس تاحالا استفاده نکرده و افتادم دنبالش و اما این ترس لعنتی باعث شد هیچوقت برای اجرایی کردن این ایده قدم برندارم چون اون دوستم هم کلا خوش بین نبود به این ایده من و چون من برای خودم کار نمیکردم وابسته به اون بودم و اون ایده برای همیشه مرد و هنوزم که هنوزه هیچکس اونو انجام نداده,بگذریم این ترس اینکه میترسیدم برای خودم کار کنم وجود داشت و من هم هیچ تلاشی نمیکردم برای کشتنش و روز به روز این ترسه بزرگتر شد و مخصوصا پدر و مادرم که بهم میگفتن دایم که یه جایی برو بیمه داشته باشی و از این چیزا اون ایده رو برای همیشه فراموش کردم و رفتم توی یک شرکت برند بخاطر تجربه ای که داشتم تونستم مدیر فروش بشم با حقوق چندرقاز واقعا نمیتونستم خودمو قانع کنم منی که اینهمه توانایی دارم چرا باید به این حقوق قانع باشم؟اما ترس ها از اینکه برای خودم کار کنم خیلی بزرگ بود و من به همون روند ادامه دادم تا روزی که تصمیم گرفتم ازدواج کنم و کارای ازدواجو انجام دادمو همراه خانواده به خواستگاری رفتیم,اما اتفاق جالبی افتاد همون شب خواستگاری از مدیر داخلی شرکت پیام داده بود که آقای رونقی شرکت تصمیم گرفته تعدیل نیرو کنه بنا به دلایل خودش و شما یکی از اونایی هستی که باید بری و من این پیامو خوندم نمیدونستم باید چی بگم اونشب سخت ترین شب زندگیم بود که پدر و مادرم با پدر و مادر اون دختر صحبت میکردن درباره شغلم در حالی که من میدونستم شغلی وجود نداشت و لحظاتی پیش از دستش داده بودم اون شب هیچی نگفتم و فردا به مادرم گفتم زنگ بزنه اطلاع بده که اینجوری شده و اخراج شدم و بخاطر اینکه از کارم اخراج شدم اون دختری که دوست داشتمو ندادن بهم و شوک عجیبی بود روزهای اول که گیج گیج بودم اما به بزرگی خدا بزرگترین موفقیت زندگیم توی همین اتفاق تلخ بود,بعد از چند روز که به خودم اومدم با خودم گفتم علی تو از چی میترسی برای اینکه کارو شروع کنی؟دیگه بدتر از این اتفاق هم مگه میتونه بیافته؟تهش میخوای کارو شروع کنی چی بشه؟ورشکست بشی؟بدرک بیافتی زندان؟بدرک هرچی میخواد بشه بشه یادمه این حرفو به خودم زدم هر کاری میکنی بکن اما توی ترس زندگی نکن,شب های ختی بود اما سرنوشت ساز تصمیم قطعی گرفتم که کارو شروع کنم برای خودم یکی از دوستان پدرم بود که توی کار تجهیزات تالار بود و من رفتم پیشش یه مدت کارو یاد گرفتم حدود شیش هفت ماه و بلافاصله بعد از اون کارگاه خودمو زدم و خداروشکر از اون روز واقعا وضعیت زندگیم راضی کننده شده و بسیار خوشحالم بابت حال خوبی که دارم تمام اون سال هایی که میترسیدم برای خودم کارگاه داشته باشم و مسؤلیت پذیر باشم باعث شده بود توی تمام این سال ها درد مسؤلیت پذیر نبودنم روی قلبم بمونه و با انجام اینکار احساس میکردم از زندان آزاد شدم و وضعیتم روبه راه شده بود بعد از اون وارد بازارهای مالی شدم و دارم این کارو ادامه میدم و انشالا به زودی زود میخواهم به آمریکا مهاجرت کنم.
به امید موفقیت روز افزون تمام شما عزیزان
سلام وعرض ادب خدمت استادعزیزم وخانم شایسته ی گرامی ودرودبه دوستان وهم فرکانسی های بینظیر
تمام نظرات عزیزان روخوندم وبرخودم واجب دونستم که دیدگاه خودم روکامنت کنم شایدهدایتی باشه برای همه درمسیرآگاهی وعشق😇😊
خدابامن حرف زدوقتی خیلی هدایت خواستم ازش وقتی ناامیدبودم وپناه بردم به خودش
وجملاتی که برقلبم جاری شدروبراتون مینویسم
تومنحصربه فردی
توبه تنهایی میتونی کوهی روجابجاکنی
چرااینقدرخودتودست کم میگیری
بروجلونترس…هرکاری دلت بهت میگه انجام بده
به حرف وندای قلبیت گوش کن
منم کنارتم من هرلحظه هستم وکمکت میکنم تابه بهترین خودت تبدیل بشی
فکره هیچی رونکن همه روبسپاربه من، به خودم
توفقط صبورباش
وتماشاکن ببین برات چه میکنم
تمام اون چیزهایی که بنظرت غیرممکن میادوممکن میکنم
فقط میخوام توکیف کنی فقط میخوام بهم ایمان بیاری منوباورکنی ،باورکنی وقتی میگم هستم هستم
وقتی میگم نترس کنارتم وقتی میگم بروجلوبدون شک وتردیدبری جلو
هرکاری روکه بایدانجام بدی رومیندازم توقلبت
ازنورم به قلبت جاری کردم تابدونی که تنهاترین، بهترین وبدردبخورترین کس تومنم وهمیشه دستتوگرفتم
همیشه مراقبتم بیشترازاون چیزی که فکرشوبکنی
همیشه بخندوشکرگزارباش که خدایی داری که جبران همه ی نداشته هاته
همیشه بوده وهست وهیچوقت تنهات نمیزاره
قشنگ نگاه کن خوب ببین خوب گوش کن
من همه جاهستم .
خدایامچکرررم عاااااشقتم ازصمیم قلبم 🌼🌼🌼🌼