فقط روی خدا حساب باز کن - صفحه 30 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2262 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مریم کنعانی گفته:
    مدت عضویت: 550 روز

    به نام معبود بی‌همتا

    سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته دوست‌داشتنی

    من هر روز وقتی سایت رو باز می‌کنم اولین کاری که می‌کنم از خدا میخوام که خدایا مرا به سوی نشانه‌ام هدایت کن و اون فایل مرا به سوی نشانه‌ام هدایت کن رو پلی می‌کنم و هر روز خداوند منو شگفت‌زده میکنه. چند روزه خیلی به‌هم‌ریخته بودم و ذهنم خیلی درگیر بود، از خداوند خواستم که یه نشانه بهم نشان بده و دیروز هدایت شدم به این فایل. این فایل رو قبلا بارها و بارها از استاد گوش داده بودم اما انقدر به درک عمیقی از اون نرسیده بودم. همه فایل‌های استاد یه گنج هستن اما این فایل رو باید هر روز گوش داد، باید هر روز توی برنامتون قرار بدید و اونو گوش بدید، فوق‌العاده‌اس.

    طبق حدیث پیامبر که میفرمایند: شرک در دل مؤمن مثل راه رفتن مورچه بر روی سنگ سیاه در دل تاریک شب پنهان است. واقعا چقدر این حدیث حرف توشه. این حدیث رو قبلا زیاد از زبان استاد شنیدم اما هیچوقت به درک عمیقی از اون نرسیده بودم و وقتی دوباره هدایت شدم به این فایل تازه تونستم درکش کنم. این فایل رو بارها و بارها گوش دادم. هربار مشتاق‌تر از دفعه قبل.

    خدایا تنها تو را می‌پرستم و تنها از تو یاری می‌جویم. مرا به راه راست هدایت کن، راه آنانی که نعمت داده‌ای نه آنان که غضب کرده‌ای و نه گمراهان.

    یاحق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  2. -
    روشنا گفته:
    مدت عضویت: 511 روز

    آن را که منم منصبِ منزول، کجا گردد؟

    آن خاره که شد گوهر او، خاره نخواهد شد.

    مولانا می‌گه اگر خداوند، انسانی را به مقامی برساند، دیگه چیزی نمی‌تونه اونو از اون مقام بندازه چون این مقام از زمین نیامده که زمین بتونه اونو پس بگیره

    وقتی تحولی حقیقی به وجود میاد برگشت به حالت قبلی ممکن نیس. اونی‌که به نور رسیده، دیگه به تاریکی بر نمی‌گردد.

    وقتی کسی در مسیر رشد و اگاهی ، تحول حقیقی پیدا میکنه، نه پایین میاد، نه به عقب برمی‌گرده.

    و نه ماهیت وجودیِش به حالت خام و ناپخته برمی‌گرده.

    اگر توی دل این بیت عمیق بشینیم، انگار مولانا داره بهمون می‌گه:

    اگه تو واقعاً رشد کردی، بیدار شدی، و جوهره‌ات رو شناختی… دیگه هیچ‌کس، حتی ترس‌ها یا حرف‌های دیگران، نمی‌تونن تو رو برگردونن. تو دیگه اون خاره‌ی سرد نیستی… تو گوهری، و گوهر، گوهر می‌مونه.

    درود به دوستان این بیت زیبا تو تقویم امروزم نوشته شده بود و ازونجایی که مفاهیم شعر رو به خوبی بلد نیستم معنی شو سرچ کردم و یاد این فایل استاد افتادم مخصوصا اونجا که میگن قدرت رو بده به خدا وقتی روی قدرت کسی حساب میکنیم که در امان بمونم اونجا شرک ورزیدیم

    اون جایی که میگن موسی به فرعون گفته هر کاری دوس داری برو بکن و به توحید اشاره دارن

    «دوستان در پناه خداوند باشید»

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    مطهره یعقوبی گفته:
    مدت عضویت: 713 روز

    سلام به توحیدی ترین نقطه ی کیهان

    تاریخ 21 مهرماه1404

    دیشب زدم روی دکمه ی نشانه ی روزانه ی من!!

    واین فایل اومد :فقط روی خدا حساب باز کن ؛)

    بخداوندی خداقسم فقط همین اسم پاسخ تموم افکار ذهنم بود

    ولی من نمیتونستم به فایل گوش بدم

    در مدارش نبودم و به جاش تو دفترم کلی باخدا حرف زدم و

    کلی اشک ریختم

    با یک حال اروم و سبک خوابم برد صبح که از خواب بیدار شدم زیر دوش به خدا گفتم خدایا من تسلیم توام

    من راه رو بلد نیستم تو بلدی

    اگه گفتی باید همه ی کسب و کارم رو جمع کنم و منتظر بمونم حتما یک خیری درش هست

    خدایا من به امید تو هرکاری به قلبم الهام شده رو انجام دادم

    خدایا چقدر دیگه بایدصبر کنم تا دلیل این الهامات واضح بشه؟؟؟

    میدونم …میدونم …

    پیامت رو از کامنت سعیده جان شهریاری دریافت کردم !!

    چون این بار این مهاجرت خیلی بزرگه ،

    خدا به زمان بیشتری نیاز داره تا قلب های بیشتری رو برام نرم کنه!!!

    اما خدایا قلب من واقعا متلاطم شده

    حس میکنم داره مومنتوم منفی شکل میگیره

    خدایا کمکم کن ایمانم رو زیاد تر کن

    تا بتونم برای رسیدن به حکمت الهامات تو صبار شکور باشم

    خدایا قلبم رو محکم تر کن تا دربرابر ترسها ،نجواها،و شک ها

    دووم بیاره

    اگر تو من رو وارد این مسیر کردی حتما من توانایی شو دارم

    خدایا

    سوره طه

    رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی (25)

    وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی (26)

    ترجمه:

    «پروردگارا! سینه‌ام را برایم گشاده گردان،

    و کارم را بر من آسان ساز.»

    .

    خدایا آرامش، اطمینان قلب و توانایی لازم برای انجام این مأموریت رو به من بده…

    خدایا قلبم میگه این مسیر درسته کمک کن به ذهنمم ثابت کنم

    خدایا نمیدونم کی کجا وچطور قراره اتفاق بیوفته ولی وقتی تو گفتی باید کارگاهم رو جمع کنم باید مهاجرت کنم

    باید این مسیر رو همینجا استپ بزنم

    سعی کردم بدون ممانعت قبول کنم .

    چطوریش کار من نیس ، ضکار توعه خدا…

    من فقط میتونم ازت بخوام که من رو اماده ی دریافت این نعمت و این رزق بکنی

    خدایا بگو چیکار کنم تا مقاومت های ذهنیم کمرنگ تر بشه

    خدایا بگو برای رسیدن به این نعمت سمت من چیه؟؟

    من چیکار باید بکنم؟

    و چیکار نباید بکنم؟

    اینها مکالمات من با خدای خودم بود

    سبک شده بودم و تونسته بودم جلوی ورود مومنتوم منفی رو بگیرم و حالا ذهنم اماده بود برای شکل گیری مومنتوم مثبت

    به خودم گفتم باید امروز رو قشنگش کنم حالا از کجا شروع کنم؟؟؟

    وقتی از خونه زدم بیرون وشروع کردم به پیاده روی تو مسیر بهشتی هر روزه م از خدا خواستم امروز رو برام زیبا کنه

    پراز اتفاقات قشنگ!!

    سوار اتوبوس شدم و همزمان وارد سایت شدم وشروع کردم به چرخیدن در سایت.

    مقصد کارگاهم بود ولی وقتی میام اینجا چون خالیه و کل وسایلم رو جمع کردم و منتظرم که تاریخ موعد برسه تا ملک رو تحویل بدم کمی استرس میگیرم

    باخودم گفتم بیا امروز بریم گشت وگذار

    بااتوبوس تا پایانه رفتم و ازونجا سوار یک اتوبوس جدید شدم که تابه حال سوارش نشده بودم

    این یکی از روشهای کنترل ذهن منه اتوبوس سواری رو دوست دارم میتونم توی اتوبوس کلی فایل گوش بدم کامنت بنویسم یا کامنت بخونم و از دیدن شهر لذت ببرم هربار سوار یک اتوبوس جدید میشم و جاهایی از شهر که قبلا نرفتم رو میبینم خیلی ذوق میکنم این بار هم همینطور بود

    حالم خیلی خیلی بهتر شده بود

    توی اتوبوس یک موزیکی رو به یاد اوردم و رفتم دانلودش کردم

    شک ندارم خود خدا داره بااین موزیک بامن حرف میزنه:

    ازم بخوااااه

    داروندارم براچشات

    ازتو قشنگ تر نمیشه داشت

    *

    اگه دلت شکست به من بگو

    هرچی که هست به من بگو

    نگیر ازم خودتو

    میریزم یک شهرُ بهم به خاطر تو

    *

    به دنیا پشت پابزن

    اسم منوصدابزن

    همه رواز خودت برون

    همیشه دست توعه رگ خواب من

    موج موهات مال من قلبم مال تو

    غم چشمات مال من خندم مال تو

    باگوش دادن به این موزیک حس کردم خدا میگه به همه پشت پابزن وفقط از من بخواه !!

    خیلی اروم تر شدم همینطور که لبخند روی لبام بود یهو توجهم به یک تابلو اونطرف خیابون جلب شد

    “دفتر اسناد رسمی “سر دفتر خانم …

    اسم دوست هم دانشگاهیم بود

    خدا همون لحظه گفت از اتوبوس پیاده شو

    ومن بلافاصله اولین ایستگاه پیاده شدم

    گفتم حالا چیکار کنم ؟؟

    گفت برو وبهش تبریک بگو

    باخودم گفتم درسته که اصلا معلوم نیس این همون ادم باشه یانه

    ولی اگه خودش باشه چقدر خوب میشه برم وبهش تبریک بگم

    بااینکه 10 سال از دانشجویی مون میگذره و من و اون خانم فقط دوترم باهم همکلاسی بودیم و اصلا ممکن بود منو نشناسه ولی قلبم خیلی محکم به سمت اون دفتر میدوید یهو ایستادم زشته دست خالی برم صورتم رو برگردوندم دقیقا روبه روی دفترش یک گل فروشی بود

    رفتم و یک باکس گل خریدم از فروشنده خواستم یک کارت پستال بده و روش باخط خوش یک جمله ی زیبا نوشتم ..

    ورفتم تو دفتر وقتی چهره ی خندون دوستم لیلی رو دیدم

    قلبم ضربان گرفت از همزمانی خدا!! الله اکبر خودش بود ؛)

    تواتوبوسِ درحالِ حرکت

    درست تو یک ثانیه سرم رو بیارم بالا

    واون نوشته رو ببینم ؛بدون مقاومت از اتوبوس پیاده شم

    و برم اونجا واون ادم همون ادم باشه ؛

    و به چه موفقیت قشنگی رسیده باشه!!!

    خدایا برای این حجم از احساس خوب شکرت

    بغلش کردم تحسینش کردم بهش تبریک گفتم

    وکلی باذوق این اتفاقات روبراش تعریف کردم

    که چطور کاملا تصادفی بعد 10 سال اسمش رو توخیابون دیدم وحالا چقدر خوشحالم که دیدمش

    اونم کاملا شوکه بود

    یهو دیدم یه نفر وارد شد

    وقتی برگشتم دیدم پسرداییم اونجا بود

    چشمام چهارتاااااا شده بود از تعجب اونم همین طور

    ما حتی تو دعوتی ها ودورهمی های فامیلی هم زیاد همو نمیبینیم اما امروز اون اینجا چیکار میکرد؟؟؟!!!

    لیلی گفت همو میشناسید؟؟

    گفتم پسرداییمه

    همزمان اونم گفت دخترعمه مه

    ولیلی که از تعجب شاخ دراورده بود گفت وااای خدایا این دنیا چقدر کوچیکه

    وتوضیح داد که باهم همکاری میکنند واون همکارشه

    من اون لحظه تو قلبم داشتم فقط خدارو شکر میکردم

    و این همه همزمانی رو فقط کار اون میدونستم

    خداحافظی کردم که بیام پسرداییم گفت من میرسونمت

    اگه هروقت دیگه بود میگفتم نه مزاحمتون نمیشم

    ولی با افتخار قبول کردم و نشستم توی ماشینش

    از دیدن ماشین مدل بالاش کلی ذوق کردم و کلی بهش تبریک گفتم

    تو مسیر بهم توضیح داد که اونم به تازگی دفترش رو یکم بالاتر از دفتر لیلی جان افتتاح کرده و یک جعبه شیرینی که توی ماشینش بود رو به طرفم گرفت و گفت بفرما اینم شیرینیش اولین نفر من بودم که ازون شیرینی میخورد و من چقدر اون لحظه ذوق کردم وخدااونطوری کامم رو سرصبحی شیرین کرد

    بارها وبارها برای موفقیتش وماشین قشنگش تبریک گفتم و از ته دلم براش ارزوی موفقیت بیشتر کردم

    وقتی از ماشینش پیاده شدم مسیر طولانی زیادی رو شروع کردم به پیاده روی و تو مسیر فقط باخدا حرف میزدم

    و تشکر میکردم

    گفتم خدایا چی داری به من میگی هان؟؟؟

    وقتی بهم گفتی سوار این اتوبوس بشو درحالیکه من میخواستم سوار یک اتوبوس دیگه بشم من خبر نداشتم قراره چه اتفاقی بیوفته تو این مسیر ولی تو منو هدایت کردی به این همه معجزه

    همون لحظه خدا گفت

    مطهره تو امروز خبر داشتی که سوار این اتوبوس میشی؟

    گفتم نه

    گفت خبر داشتی ازین خیابون رد میشی؟؟

    گفتم نه

    گفت تو از دوستی که 10 سال پیش باهاش هم کلاس بودی خبر داشتی؟؟

    گفتم نه

    گفت دوستت چی اون خبر داشت امروز قراره تو رو ببینه؟

    گفتم هرگززز

    گفت دیدی چطور شما رو تو مسیر همدیگه قرار دادم ؟؟

    دیدی چطور هم تو رو سوپرایز کردم و هم اونو

    دیدی چطور همزمانی هارو ایجاد کردم

    مطهره حالا بازم به مسیرت شک داری؟؟

    وقتی بهت میگم باید تغییر مسیر بدی

    باید مهاجرت کنی

    باید یک سری کارهایی انجام بدی

    مقاومت نکن هرچقدر الهامات بیشتری رو عملی کنی

    مسیر جلوتر میره و اسون تر میشه

    ” Motahare just trust us ”

    با خودم میگم

    وقتی خدا داره این افراد رو این موفقیت ها رو نشونم میده یعنی قراره من هم به زودی همچین موقعیتی رو تجربه کنم دوباره در اسکیل خیلی بهتر وبزرگتروباکیفیت تر

    حالا چرا من نباید به خدا اعتماد کنم

    من صبر میکنم خدایا هرچقدر تو بگی

    چون نتیجه ی این صبر خیلی برام ارزشمنده

    استاد میخوام بگم من روی خدا حساب کردم و ازش خواستم خودش حالم رو خوب کنه

    و الان حالم وصف ناشدنیه

    الان نمیدونم چطوری بهتر توضیح بدم وچطوری بنویسم

    که شما احساس قلبم رو بهتر درک کنید

    واقعا نمیتونم حسی که الان دارم رو با کلماتم توصیف کنم

    واقعا نمیدونم چطور از خدا سپاسگزاری کنم که حق مطلب ادا بشه

    فقط میتونم بگم باید ازین به بعد بیشتر و بیشتر روی خدا حساب باز کنم

    واجازه بدم اون بیشتر و بیشتر هدایتم کنه

    سوره النجم

    الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ وَاسِعُ الْمَغْفِرَهِ هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنشَأَکُم مِّنَ الْأَرْضِ وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّهٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ فَلَا تُزَکُّوا أَنفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَىٰ

    ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺷﺖ ﻛﺎﺭﻱ ﻫﺎ

    ﺟﺰ ﻟﻐﺰﺵ ﻫﺎﻱ ﻛﻮﭼﻚ ﺩﻭﺭﻱ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ [ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﻣﺮﺯﺵ ﺍﻧﺪ ] ﻳﻘﻴﻨﺎً ﺁﻣﺮﺯﺵ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺕ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﻭ ﻭﺳﻴﻊ ﺍﺳﺖ .

    ﺍﻭ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ هنگامی ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩ

    ﻭ ﺍﺯ هنگامی ﻛﻪ ﺩﺭ ﺷﻜﻢ ﻣﺎﺩﺭﺍﻧﺘﺎﻥ ﺟﻨﻴﻦ ﺑﻮﺩﻳﺪ ،

    ﺩﺍﻧﺎﺗﺮ ﺍﺳﺖ ; ﭘﺲ ﺧﻮﺩﺳﺘﺎﻳﻲ ﻧﻜﻨﻴﺪ .

    ﺍﻭ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﭘﺮﻫﻴﺰﻛﺎﺭﻱ ﭘﻴﺸﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ،

    ﺁﮔﺎﻩ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ .(٣٢)

    در پناه نور حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      مهتاب گفته:
      مدت عضویت: 1433 روز

      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَحِیمِ

      سلام به استاد ابراهیم نشان استاد عباسمنش عزیز و همراه همیشگی شون مریم جان عزیزم

      رعد:28

      الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

      ـ [بازگشت‌کنندگان] کسانی‌اند که [به رسالت پیامبر و وحی] ایمان آورده و دل‌هاشان به یاد خدا [از شک و تردید و شُبهه‌های شرک‌آمیز] آرام گرفته است، آگاه باشید که تنها با یاد خدا دل‌ها آرامش [واقعی و پایدار] می‌یابد.

      سلام مطهره جان یار غار حرا

      کامنت پر از نورت رو خوندم و با تمام وجودم تحسینت کردم.آرزو میکنم همیشه روی دوش خداوند سوار باشی تا به بهترین و آسون ترین مسیرها هدایت بشی عزیز دلم.

      خدا خواست برات بنویسم که به الهامات خدا یقین داشته باش،یقینی که در دلت آتشی از عشق خدا برپا کنه که با هیچ باد مخالفی نتنها کم سو نمیشه بلکه شعله ترم میشه. یه جایی خوندم تنها زمانی میتونی حریف ترست بشی که اقدام کنی پس تو با ایمان و یقین و توکل به خدا ادامه بده ،خدا جون ،کافی ترین و تواناترین و آگاه ترین جهان قدم به قدم مسیر رو برات روشن میکنه تا با لذت از مسیر به مقصد و هدفت برسی.

      آرزو میکنم به زودی در مورد مهاجرتت برامون بنویسی و ایمان یاران غارت رو هم بیشتر و بیشتر کنی.

      در پناه کافی ترین جهان باشی و آرزوهات رو زندگی کنی عزیزم.

      و کلام آخر

      «وَیُهَیِّئُ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرْفَقًا»

      خداوند کارهایت را سامان مى دهد، مسیرت را هموار مى کند،

      واز جایى که فکرش را نمى کنى، اسباب آسایش و پیشرفتت را فراهم مى سازد.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        مطهره یعقوبی گفته:
        مدت عضویت: 713 روز

        به نام خدایی که همواره هدایتمون میکنه..

        خدا خودش میدونه من چقدر عاشق نور “مهتاب” توی شب هستم وچقدر با دیدنش توی اسمون حس خوبی میگیرم

        مهتاب جان حتی اسمت هم برام ارامش جانِ…

        چه برسد با ایه های پر نوری که برام نوشتی

        برای تک تک کلمه هات ممنونم دختر

        برای حس وصف ناپذیری که با کامنتت بهم منتقل کردی

        برای ارامشی که به قلبم تزریق کردی

        و برای دعای قشنگی که برام کردی ازت سپاسگزارم

        من دوروز دسترسی به نت نداشتم

        اما پریشب که بیرون شهر بودم وتو اسمون صاف شب ، خیلی واضح تر میتونستم ماه رو ببینم یهو تو حیاط خیلی اتفاقی چشمم رفت سمت اسمون و هلال ماه که خیلی خیلی باریک و زیبا بودیهو یه حس قشنگی وجودم رو در بر گرفت

        چندثانیه خیره موندم و یک انرژی بینَظیری ازش دریافت کردم حس میکنم اون لحظه نقطه ی ابی تو برام روشن شده بوده :)

        وقتی دیشب اخر شب کامنتت به دستم رسید

        جریانی از هدایت الله رو با هم دریافت کردم

        به روزهای پایانی که باید کارگاهم رو تخلیه کنم و واحد رو تحویل مالک بدم چیزی نمونده

        و من هنوز حتی نمیدونم چرا باید این کار رو بکنم !!

        هر دوسه روزی یک بار ذهنم میگه دیدی هیچ خبری نیست

        حالا میخوای چیکار کنی ؟

        اما من یقین دارم ایمان دارم شک ندارم که یک خبری در راهه .

        من دارم نشونه هاشو میبینم

        من احساسش میکنم

        ومهم تر از همه قلب من ارومه

        دیشب یک ایده ای به ذهنم رسید که برم و یک اقدام عملی بکنم اینطوری که نمیشه من هم باید یک گوشه ی کار روبگیرم

        چرا دست رو دست گذاشتم بر وبر دارم بیرون و نگاه میکنم

        گفتم خدایا من حریف ذهنم نمیشم داشت متقاعدم میکرد که برو و فلان حرکت رو بزن این سمت توعه و این الهام خداونده

        انقدر دلایل منطقی ای میاورد که من داشتم باور میکردم که اره درسته چرا من بیکار نشستم من هم باید یک کاری بکنم

        اما باز هم از خداوند طلب هدایت کردم

        گفتم خداجون این پروژه از اولش الهام توبود

        خودت گفتی فقط بایست کنار و تماشا کن

        خودت گفتی همه ی کارهارو تو انجام میدی

        حالا اگر واقعا من باید این اقدام عملی رو انجام بدم یک نشونه ی واضح بفرست

        بخدا اخر شب خیلی اتفاقی به یک وای فای وصل شدم و ایمیل ها برام بالا اومد

        یهو چشمم افتاد به ایمیل شما …

        وقتی خوندمش با هر خطش شک ها رفت تردیدها رفت

        ترس ها رفت به جاش ایمانم دوباره پررنگ تر شد

        و قلبم دوباره مطمعن تر شروع به تپیدن کرد

        جالب تر اینکه چند دقیقه قبلش ایه 28 سوره رعد رو دریافت کرده بودم و در کامنت شما خداوند دوباره به این ایه هدایتم کرد

        رعد:28

        الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

        ـ [بازگشت‌کنندگان] کسانی‌اند که [به رسالت پیامبر و وحی] ایمان آورده و دل‌هاشان به یاد خدا [از شک و تردید و شُبهه‌های شرک‌آمیز] آرام گرفته است، آگاه باشید که تنها با یاد خدا دل‌ها آرامش [واقعی و پایدار] می‌یابد.

        خود عدد ایه برام نشونه ی پررنگ خدا بود

        دیگه از تک به تک کلمات جادوییش که نگم برات

        واما بخش انتهایی کامنتت مهتاب جان

        انگار باید صدبار بخونمش

        و ذره ذره مزه مزه ش کنم

        طعمش به شیرینی عسل بود و چنان ارومم کرد که

        بعد کامنتت یک خواب خیلی دلچسب و رویایی و اروم رو

        تجربه کردم

        وَیُهَیِّئُ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرْفَقًا»

        خداوند کارهایت را سامان مى دهد، مسیرت را هموار مى کند،

        واز جایى که فکرش را نمى کنى، اسباب آسایش و پیشرفتت را فراهم مى سازد.

        ازت ممنونم مهتاب جان

        از خدای تو هم ممنونم

        پرقدرت بمون جهان به تو وقشنگیات نیاز داره

        “درپناه حق”

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          مهتاب گفته:
          مدت عضویت: 1433 روز

          بِسْمِ اللَّهِ الرّحْمَنِ الرَّحِیمِ

          به نام خدایی که بی نهایت کافیست

          سلام به استاد عباسمنش عزیزم و‌ مریم بانوی عزیزم

          سلام از روشنی قلبم به روشنی قلبت مطهره جونم یار غار

          مثل همیشه با خوندن کامنتت لبخند بر لب بود و اشک روی گونه جاری بود و قلب با نور خدا روشن بود و نفس و روحی که همدیگه رو بغل کرده بودن و بینشون آتش بس اعلام شده بود و سوار بر دوش خدا.

          بخاطر هدیه ی مجدد این لحظات ازت سپاسگزارم و از خدا میخوام شادی و آسایشی رو بهت هدیه بده که فقط بگی خدا جونم تو رو انتخاب کردم و اتفاق افتاد ،به آسونی و بهترین شکلش هم اتفاق افتاد…..

          نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفتْحُ قَرِیبٌ

          مطهره جون

          امام علی (ع) می فرمایند: ایمان انسان کامل نمیشه تا به چیزی که در دست خداس و نمی بینتش بیشتر از اونچیزی که دست خودشه و می بینتش اعتماد کنه

          و این جمله از اماممون ‌یکی از بهترین باورهایی هست که من برای خودم ساختم و سعی میکنم با تک تک سلولهای بدنم بهش باور قلبی داشته باشم

          هر وقت با تضادی روبرو میشم که نجوا میاد و یه جهادی بین نفس و روح ایجاد میشه ،من همیشه اول میگم خدایا شکرت که تضادی هست این نشون میده هم ، خواسته ای هست،هم جایی برای رشد و آگاه تر شدن

          بعد میگم نفسم بهت گفته باشم در این جنگ روحم ،هدیه ی باارزش خداوندم که به کمکش خالق زندگیم هستم پیروزه

          نفسم سعیت رو بکن چون با سعی تو من صاف تر و زلال تر و آگاه تر میشم با سکوت مریمی ،با صبار و شکور بودنم،با اعراض آگاهانه ،با تمرکز بر زیبایی هایی که وصف نشدنی و تمام نشدنی هستند،با دریافت نشونه ها و الهامات خدا ،که همه اش رو به لطف و فضل الله از استاد عباسمنش عزیزم یاد گرفتم ،در نهایت همونطور که خداوندم وعده داده بعد این جهاد فتحی وجود داره،فتحی که باهاش خلق خدا متوجه میشن من تو رو که توانا ترین،کافی ترین،مهربون ترین و بخشنده ترینی رو انتخاب کردم

          و باز این آیه از قرآن که روشنی بخش دل هاست

          أَلَیْسَ اللهُ بکَافِ عَبْدهُ

          آیا خدا کافی نیست بنده اش را

          و کلام آخر

          خدا برات کافی ترینه عزیزم پس به الهام خدا یقین داشته باش،یقینی از جنس نور و آرامش

          بزرگ بیندیش تا بزرگ بخندی

          منتظر کامنت پر از نورت هستم تا بنویسی مهتاب اتفاق افتاد.

          تا اون لحظه و اون کامنت به خدا میسپارمت عزیز دلم.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      فاطمه هلالی گفته:
      مدت عضویت: 966 روز

      سلام . و سپاس فراوان از همفرکانسی عزیزم مطهره جان

      کامنتهات عالی هستن

      کیف کردم

      مو ب تنم سیخ شد از خواندن این کامنتت

      و گفتم بی دلیل نیست تمام کامنتایی ک امروز دارم میخونم دلیل داره

      اینها همه نشانه هایی از تصدیق مسیرم هست

      و قراره خداوند من را وارد مدار بالاتری کنه

      وگرنه چی میشه کلیک کنم نشانه امروزم را و فایل رو گوش کنم هدایت بشم ب این کامنت موفقیت دوستانم بوسیله نگاه توحیدی

      خدارو هزار مرتبه شکر

      الان چیزهایی ک خواندم رو وارد دفترم میکنم

      بله وقتی،نشانه هایی این چنینی الگوهایی میبینی ک موفقیت بیشتری کسب کردن یعنی خوشحالی کن براشون و منتظر باش ک قراره برای تو هم این اتفاق بیفته

      برای شما آرزوی موفقیت وشادی روز افزون دارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        مطهره یعقوبی گفته:
        مدت عضویت: 713 روز

        به نام خدایی که همواره در حال هدایت کردن من است

        سلام فاطمه ی قشنگم ؛)

        سلام بنده ی خوب خدا…

        ازت ممنونم عزیزم برای قلب پاکت،برای عشقی که خالصانه به دیگران میبخشی،برای این محبت بی قید وشرط وبرای رسوندن هدیه ی خداوند برای من!!!

        چند روزمیشد ک کنترل افکارم از دست من خارج شده بود هرکاااری میکردم نمیتونستم خودم رو اروم کنم… کلی زور میزدم میرسیدم به نقطه ی خنثی ولی من عادت کردم به مومنتوم مثبت!!! ومیفهمیدم این شرایط نرمال نیست ..دقیقادیروز بود که دیگه از دست خودم شاکی شدم باخودم صحبت کردم خیلی جدی گفتم مطهره پاشو داری زیر فشار نجواهای شیطون کمر خم میکنیا حواست هست؟؟دستت رو کردی تو اتیش داره میسوزه حواست هست؟؟

        چند روزه خودت رو حبس کردی تو خونه فک کردی خدا دلش برات میسوزه؟؟مثلا اینطوری داری ایمانت به غیب رو نشون خدا میدی؟؟مطهره چت شده ؟؟به خودت بیا…تنها کسی که اینجور مواقع میتونه به من اینطوری تلنگر بده خودمم !!!

        به خودمم اومدم دیدم واقعا این اون زندگی ای نیست که من میخوام … ازخودم خجالت کشیدم و ازته دلم از خدا خواستم کمکم کنه بتونم دوباره تموم قُوامو جمع کنم و برگردم توی مسیر…کسالت جسمی کار رو برام سخت کرده بود ولی من گفتم اینها بهونه ست خدایا من نمیدونم حتی این شرایط هم حتما برام خیرو منفعتی داره که من الان قادر به درکش نیستم به هرحال ازت میخوام کمکم کنی زودتر سرپا بشم …بلند شدم برای شروع رفتم توی اشپزخونه وشروع کردم مرتب کردن اونجا درحالیکه چند روز بود هیچ مسئولیتی رو توی خونه نپذیرفته بودم؛ظرف هارو از توی ظرفشویی جمع کردم و مرتب چیدم توی کابینت وبعدش هم باکمی تلاش بیشتر شام پختم بعدش هم کلی خودم رو تحسین کردم برای قدم اول …

        دیشب باحس وحال بهتری خوابم برد وقتی نصفه شب بیدار شدم از شدت تشنگی، یهو احساس کردم امشب چقدر راحت تر خوابیدم و چقدر سرفه هام بهتر شده بود…درحالیکه شب قبل واقعا اذیت بودم خیلی اون لحظه خدارو شکر کردم واقعا ازش تشکر کردم و گفتم خدایا چه پاداشی به قشنگیِ سلامتیم؟! ازت ممنونم

        امروز هم یک پیاده روی کوتاه رو انتخاب کردم که بهم انرژی بیشتری بده … تموم علائم سرماخوردگی به جز اندکی سرفه بهبود پیداکرده خداروصدهزارمرتبه شکر..بخدا از دیروز که دوباره من تسلیم هدایت های الهی شدم و تصمیم گرفتم به هر روشی ک شده احساسم رو خوب کنم جریان نشونه ها رو یکی یکی دریافت کردم:

        *خواهرم با یک پلاستیک پرتقال ولیمو کلی سوپرایزم کرد!! ؛)

        *عموم با یک پلاستیک شلغم از در میاد تو ومیگه ایناروبرای تو خریدم!! ؛)

        *بابام میگرده گرون ترین وباکیفیت ترین عسل بازار رو برام میخره میگه بخور زودتر خوب شی!! ؛)

        *مامانم ساعت 6 صبح وقتی خواب بودم زنگ میزنه میگه امروز بمون خونه بهترشی !! ؛)

        *برادرزاده ی 5 سالم زنگ میزنه وبا اون قلب پاکش میگه عمه جون برات دعا کنم زودتر خوب شی؟؟ یا یک غذای خوشمزه بپزم بخوری زودتر خوب میشی؟؟

        *داداشم میره داروخونه برام قرص ویتامین سی میخره مخصوص من میاره دم در خونه تحویلم میده و بعد میره خونشون !! ؛)

        بخدا این اتفاقات اتفاقی نیستن اینها هدیه های خداونده برای کسی که فقط متعهد بشه برای بهتر کردن اوضاع ؛ همیییین!!

        من فقط تعهد دادم واولین قدم رو مثل همیشه فقط برای حال خوب خودم برداشتم وبازهم خداشاهکار کرد…

        @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

        استاد عزیزم :

        حرف بسیار است و زمانم اندک!!

        چند روزی بود حس وحال نوشتن نداشتم اما خیلی دلم تنگ شده بود برای سپاسگزاری…!! برای به یاداوردن لطف خداوند،برای مرور کردن فضل خداوند،برای نوشتن زیبایی های زندگیم،برای توجه به نکات مثبت!!

        استاد به زندگیم که نگاه میکنم پرازنعمت وبرکتِ،پراز اتفاقات قشنگِ،پر از مهربونیه، قبلا ترها باید بیشتر تلاش میکردم دونه دونه پیداشون میکردم اما حالا نیازی نیست زور بزنم پیداشون کنم جریان اتفاقات خوب هرلحظه در زندگی من جاریه فقط این من هستم که زاویه ی نگاهم رو خوب تنظیم نمیکنم وگاهی ناسپاس میشم !!

        امشب رزق پربرکت خداوند رو از قلب فاطمه ی نازنینم دریافت کردم واین کامنت تموم سلول هامو برای نوشتن بسیج کرد ومن تونستم دوباره به جریان پرقدرت الهی وصل بشم :)

        استاد عزیزم سه گام از پروژه تغییر عقب موندم چون نتونستم ادامه بدم فرکانسم ازحالت معمول هم پایین تر بود

        اما توهمین چندروز با همون مدار پایین سعی میکردم حداقل کامنتهای پروژه رو بخونم!!! حالا که باخودم فکر میکنم چه چیزی حتی توی اون روزهای سخت منو میکشوند سمت سایت؛فقط به یک نتیجه میرسم عشقی که شما بدون قید وشرط روی این پروژه گذاشتید…همچنین تعهد پایدار شما در مسیراموزه هاتون اجازه نمیده کسی بهشون بی احترامی کنه !!

        استاد عزیزم مثل همیشه ازشما ومریم جان ممنونم برای تموم زحماتتون و من برای جبران این زحمات فقط باید بااستفاده درست ازین رزق پربرکت به رشد خودم کمک کنم همین!!

        با یک نیروی جدید برمیگردم به پروژه و سعی میکنم جبران کنم ،،،جلوی ضرر رواز هرکجا بگیری منفعته ؛) و من همون ادمی هستم که این بار خیلی کمتر خودش رو سرزنش کرد برای عقب موندن از پروژه ،، وباخودش کمی مهربون تر برخورد کرد،، اینها نشونه های احساس ارزشمندی درونی به حساب میاد دیگه استاد مگه نه؟؟این ینی من دارم مسیر درست رو میرم دیگه مگه نه؟؟

        @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

        درپایان :

        خدایا برای این نوشته ی سراسر حس خوب و این کلمات مقدس که از قلبم برقلمم جاری کردی بینهایت سپاسگزارم…

        خدایا تو میدونی که من به هیچ کسی غیرتو امیدندارم ،به هیچ کسی غیرتو نگاه نمیکنم،هیچ پناهگاهی به غیرتو ندارم،خدایا ازهمه بریدم وبه تو پناه اوردم،قلبم رو دودستی تقدیم تو کردم تا ازعشق خودت سیرابش کنی،خدایا تو خودت بهترازمن میدونی باچی اروم میشم پس بدون ذکر جزئیات برام برسونش،،،خدایا تنها امید من به دریای بیکران فراوانی و فضل توعه من رو سیراب کن،،خدایا من رو انی و کمتر از انی به حال خودم وامگذار که من خیلی زود مسیرم رو گم میکنم ،،خدایاوظیفه ی من بندگی توعه کمکم کن بندگیت رو بکنم باشه؟؟ خدایا تو گفتی ناامید نباش: لَا تَقْنَطُوا مِن رِّحْمَتِه اللَّٰه

        من هم روی حرفت حساب کردم ،میدونم رو قولت هستی،مهم نیس خواسته ی من چقدر بزرگه نگرانش نیستم چون تو به من وعده ی رسیدن دادی مگر نه اینکه من قبول کردم که وعده ی تو حقه !!! خدایا من به طرز عجیبی هر روز به وجودت بیشتر ایمان میارم بیا باهمین فرمون بریم جلو باشه؟؟

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    زندگي جديد من گفته:
    مدت عضویت: 890 روز

    به نام خالق نور

    به نام خداوندی که ولی و سرپرست من است

    خدای من به گفت و گوهای سرم نگاه میکنم

    اونا زندگی تو رو خراب کردن ،اونا جهت زندگی تو رو عوض کردن،اونا میتونستن واست قدم بردارن ولی انجام ندادن از سر حسادت بدخواهی،اونا این همه به تو آسیب زدن …

    قابل تصور که بعد این گفت و گوها چقدررر تو دل من کینه میره چقدررر تو گذشته میرم چقدررر میرم تو احساس بد و همه اینا از چی سرچشمه میگیره توحید اینجاس که استاد میگه توحید همه چی و من چقدرر مشرک هستم من به آدم هایی چشم دوختم که از یک ثانیه خودشان هم خبر ندارن و محتاج تو هستن هیچ کس هیچ تاثیری تو زندگی من نداره مگه اینکه من بهش قدرت بدم .خداوند ،ولی من ،سرپرست من اگه بتونم روی همین کار کنم من بردم قلبم بهم میگه مگه از همون اول زندگیت به خدا نسپردی که بهت نعمت داد؟؟بارها بارها از جایی که فکرش را نمیکردی طوری که قلبت از هیجان زیاد میتپید خداوند اینجوری بهت نعمت داد چی شد که فکر کردی قدرت دست اون آدم هاس قدرت دست خدای تو که میتونه زندگیت دست بگیره قبلا از طریق اونا بوده الان هم میتونه دست هاش واست بفرسته مگه واسه خدا کاری داره؟؟؟معلوم که نه

    عاشق دیدن الگوها در اطرافیان برای درک قانون هستم و هر چی جلو میرم میبینم همه چی توحید توحید …

    یاد مادر بزرگم افتادم که تو بچگی پدرش را از دست داده بود و با سختی های زیادی زندگی کرده بود ی روز میگفت برای یکی از فامیل هاشون خاستگار اومده بوده وتو یک خونه بودن مثل اینکه ی کار میکنن که اونا مادر بزرگم را نببینن که شاید از اون خوششون بیاد پدر بزرگش که ادم بزرگی بود بهش گفته بود وکالت زندگیت بده دست خدا و همون شده بود مادر بزرگم بسیار دوست داشتنی بود و چیزی که واقعا واسم جالب بود تا اخر عمرش انگار کل اطرافیان خدمتش میکردن و مثل پروانه دورش بودن و خداوند همسری بهش داده بود که همیشه تو ثروت و رفاه بود و انقدررر کارهاش راحت انجام میشد اینو من از زبون ادم هایی شنیدم که اصلا درکی از قانون نداشتن ولی از اینکه انگار کل دنیا در خدمت مادر بزرگم بود شگفت زده بودن

    منم امروز میگم که زندگیم سپردم به خودت وکیل من باش

    خدایا من را ببخش از این لحظه فقط میخوام رو تو حساب باز کنم فقط همون طوری که واسه کارم بارها بارها معجزه کردی خودت خواسته قلبی من میدونی هدایت شدم به چله توحیدی خودت بگو چی کار کنم؟؟چه باوری بسازم؟چطوری فکر کنم عمل کنم تا بسازم این بار از تو فقط کمک میخوام فقط فقط از خودت پروردگار من این بار تو بساز نشونه ها امروز واسم فرستادی میدونم ی من کم دیگه رکاب بزنم میرسم …امروز ١4٠4/٠٧/٢4

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      نگار گفته:
      مدت عضویت: 1809 روز

      سلام

      «وکالت زندگیت رو بده به دست خدا» چه زیبا. چه ارامشبخش. واقعا چقدر خوب میشه بتونیم اینکارو کنیم. داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر ناسپاس، و چقدر فراموشکارم نسبت به لطف هایی که خدا از اول زندگیم تا الان بهم داشته. هربار ، هربار همه چیز رو سپردم به خودش، چنان بازی رو به هم زده و به نفع من کارهارو تموم کرده که مات و مبهوت شدم. پس واقعا چرا با این همه شواهد با این همه تجربه، با این همه الگوهایی که در سایت و در زندکی افراد موفق میبینم، چرا جرات نمیکنم یکسره همه جیز رو به خودش بسپرم و شاد و آزاد و رها زندکیمو کنم و لذت ببرم.

      ممنونم از دیدگاهتون. در پناه خداوند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    الهه گفته:
    مدت عضویت: 1410 روز

    وقتی برای اولین بار این فایلو گوش دادم حدودا شیش هفت سال پیش بود

    اون موقع من یه دختر ترسوی بدون اعتماد بنفس بودم ک از همه میترسیدم از جمله داداش بزرگم(خیلییی میترسیدم ازش برا همه چیز همیشه بهم گیر میداد و اجازه بیرون رفتنم نداشتم)

    همیشه محدودم میکرد و بعد از خانواده وطایفه مذهبیم از ادمای بیرون هم میترسیدم همش فکر میکردم از پشت سر بهم چاقو میزنن یا منو میدزدن(طبق حرفهای خانوادم ک همیشه بهم میگفتن و منو ترسو بار اورده بودن) چون تا سن 23 سالگیم مثل حبس خانگی بودم نمیذاشتن جایی برم با دوستی بگردم و…

    شروع تغییرات من از سن 23 سالگی بود ولی همیشه خودمو یه دختر نوجوان 16/17 ساله میدیدم

    این فایل یه پُتکی بود ک خورد تو مغزم منو از تاریکیا بیرون اورد یادمه وقتی این فایلو گوش دادم ک از یکی از کانالهای تلگرامی دانلودش کرده بودم بالای 15/20 بار بهش گوش میدادم

    با هربارگوش دادن بهش احساس قدرت بیشتری میکردم هرچقدر بهش گوش میدادم دوست داشتم دوباره و دوباره بهش گوش بدم

    بعد ازین فایل من قدرتو شجاعتمو بدست اوردم ک از داداشم دیگع نترسم(ک تکاملی پیش رفتم)

    کم کم شروع کردم به بیرون رفتن به باشگاه رفتن به پیدا کردن دوستهای زیاد هربار ک ترسم بیشتر میریخت گیر دادنهای داداشم کمتر میشد

    من حتی اجازه نداشتم بدون چادر جایی برم ولی این قدرتو پیدا کردم ک ازش نترسمو چادرمو کنار بذارم اون سالها اوایل مانتوهای بلند میپوشیدم ک حداقل گیر نده به مانتوم و مشکلش فقط چادرم باشع

    و به سیر تکاملی این هفت سال ک نگاه میکنم از مانتوهای بلند رسیدم به کم کم کوتاه و کوتاه تر پوشیدن خخخخ

    الان ازادانه هرلباسی ک دلم بخوادو میپوشم حتی امسال یه ست زمستونه خریدم ک کااامل کتش کوتاه هست و خب هنوزم یکم ترس داشتم ازینکه داداشمو مامانم ناراحت بشن ولی اصلا اینطوری نبود و خیلی راحت پذیرفتنش

    خلاصه ک ترسم از خیلیها ریخت اون زمان ک شروع کردم ازخونه بیرون رفتن با ادمای متفاوت دوست شدم و اتفاقات عجیب زیادی تجربه کردم و بارها تهدید میشدم خخخ خودمم خیلی تنم میخارید(چون من تازه شروع کرده بودم به تجربه کردن رفتارهایی ک همیشه دوست داشتم انجام بدمو نمیتونستم)

    ولی مدام این فایل تو ذهنم پلی میشد و از هیچکدومشون نمیترسیدم میگفتم برو بابا خدا پشت منه تو چ قدرتی داری در برابر خدا و اصلاااا نمیترسیدم ازشون درصورتیکه دوستهای من درحال سکته بودن اون لحظات و خییییلی میترسیدن

    ولی من خیلی اروم بودم و اونارو هم با حرفام اروم میکردم وقتی میدیدن من خیلی خونسردم و نمیترسم و همش توکلم به خدا هست کم کم یاد گرفتن ازم ک اوناهم نترسن

    این فایل برای تمام روزهای زندگی و تمام دوران فرکانسی واجبه گوش دادنش هربار هم ک سطحو فرکانست بالاتر میره هنوز نیاز هست بهش گوش بدی

    با گوش دادن این فایل دوباره خاطراتم مرور شد ک گفتم بیام کامنت بذارم

    و همچنین مسیر تکاملیم باز برام یاداوری شد و خداروصددددهزارمرتبع شکر که ازون روزهای تاریک بیرون اومدم ازون روزایی ک فکر میکردم من اسیر تقدیرو سرنوشتم و باید بیچاره زندگی کنم و رسیدن به هدفو موفقیت برای ادمای خاصه و من خودمو همیشه اسیرو در بند میدیدم

    واقعا بعد از آشنایی بااستاد به لطف خدا نفسم باز شد

    چشمام باز شد

    وقتی نفس عمیق میکشم میتونم از ته قلبم خداروشکر کنم

    قبلا حتی نمیتونستم عمیق نفس بکشم نمیدونم درک میکنید یانه!

    بعد از شناخت خدا و شناخت جهان هستی و شناخت قدرت خودم تونستم عمیق و راحت نفس بکشم و شروع کردم به ساختن زندگیم همونطوری ک از بچگیم تا 23 سالگیم خیلی ناخواداگاه همش تجسمشون میکردم

    و الان دارم تمام اون تجسماتی ک داشتمو زندگی میکنم ک قبلا فکر نمیکردم شدنی هست و قدرتو به همه داده بودم بجز خدا و خودم

    راستی اون زمان همییییشه مامانم تفکرو دیدگاهش این بود ک باید یکی دست ماروبگیره مثلا رئیس بانک رئیس بنیادشهید رئیس فلان جا و همه اینا کمک کنن داداشمو بذارن سرکار همیشه میدیدم ک مامانم همش چشمش به دست بقیه بود برای اینکه کمک کنن داداشم بتونه بره سرکار دولتی!!

    و یادمه میگفتن باید با ادمای زیادی ارتباط برقرار کنی به همه خوبی کنی ک یه روزی یجایی دستتو بگیرن و

    منم اینو اصلا چیز بدی نمیدونستم تاااا اینکه این فایلو گوش دادمو چندبارم با صدای زیاد برای مادرم پلیش کردم خخخخ

    و اره مامانمم خداروشکر تاویر مثبتی گرفت ازون فایل و الان شرکش خیییییلی کمتر شده ولی هنوز تو وجودش میبینمش

    الان بار چهارمه دارم این متنو ویرایش میزنمو هی یادم میاد مثالها و حرفارو هی میام اضاف میکنم به کامنتم اینم بگم

    داداش من 38 سالشه و دوبار نامزدیش بهم خورده

    و از وقتی یادمه مامانم همیشع درگیرازدواج کردن بچه هاش بود همش دنبال این بود ک اول خواهر ازدواج کنه بعد داداشم و بعد من اینو تو فامیل افتخار میبینن در صورتیکه من حتی یه زوج خوشبخت هم نمیبینم تو فامیلمون

    خلاصه مامانم ک با تمام وجودش ابجیمو شوهر داد رسید ب داداشم ک هربار با انتخابهاش (ک البته فرکانس و باورهای خود داداشم هست) گند میزد ب زندگی داداشم (منظورم ازگند زدن اینه ک بیخیال نبود حتی نمیگفت خودت یه دختر مناسبی رو پیدا کن همش میگفت من میگردم واست پیدا میکنم)

    و چندساله من از اتاقم هروز صدای شنیدن تلفنی صحبت کردن مامانمو میشنوم ک ب همممه میگه نه پسرم ازدواج نکرده یه دختر خوبی براش پیدا کنید

    ک من یک ماه پیش دیگه عصبانی و ناراحت شدم و از اتاق رفتم بیرونو گفتم مامان چرا گدایی میکنی؟؟

    چرا فکر میکنی بقیه قدرت دارن ک یکاری کنن پسرت ازدواج کنه؟؟ چرا هرکی زنگ میزنه بهت در حال گدایی کردن دختری برای پسرت

    مگه دختر کمو قحطه؟؟؟ ولش کن هروقت ک زمانش برسه خدا خودش یه دختر خوبیو سر راهش قرار میده

    و مامانم ناخواسته همیشه کمبود دخترو تو ذهن داداشم گذاشته با این رفتارهاش

    و این حرفو ک بهش زدم ب خودش اومد و خداروشکر بیخیال پیدا کردن همسر برای داداشم شده ومیگه اره خدابزرگه خودش در زمان درستش یه دختر خوبی سر راهش میذاره

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    هما سعادت گفته:
    مدت عضویت: 3197 روز

    سلام خانم شایسته ی عزیز….متنت رو که خوندم دیدم چقدر شبیه شمام…منم هیچوقت دغدغه ی زنهای اطرافم رو نداشتم ….همیشه درپی اندیشه هایی والاتر بودم…دنبال حقیقت زندگی (علمی که تورا گره گشاید بطلب زان پیش که ازتوجان برایدبطلب آن نیست که هست مینماید بگذار آن هست که هست مینماید بطلب) ومن پیوسته به دنبال درک حقایق غیب ودرپی اشتیاق وافرم به راههایی هدایت شدم با انسانهای نازنینی اشنا شدم که سراسر عشق وآگاهی ان…..پانزده فایل استاد با متن های دلنشین شمارو مرور کردم…وچه کار زیبایی هزاران بار سپاس …..فایل فقط روی خدا حساب کن برایم بسیار بسیار راهگشا بوود… آنچنان مرا با شرک های وجودم اشنا کرد ….که هنوز هم در حیرتم…واقعا علت درمانده بودنم را دریافتم وهر لحظه که بع خودم یادآوری میکنم که فقط روی خدا حساب باز کنم قدمی به سوی خدایی شدن برداشتم….وچقدر این قدمها استوار تر است…(کی رفته ای زدل که تمنا کنم تورا کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا با صد هزار جلوه برون آمدی که من باصدهزار چهره تماشاکنم تورا) وخانم اندیشه افشین سپاس که متن های زیباتون رو به اشتراک میزارین شما یه متن معجزه گرهم داشتین برا من که تو دفترم نوشتم در 398 امین روز پیوستنتون به این سایت….نوشتین (خطاب به استاد من دارم از نتایج شگفت زده میشم استاد اون باران رحمتی که میگفتی حتی یه لحظه هم قطع نمیشه ومن باور نمیکردم که این بارون روسرمن هم بباره حالا دیگه میباره از بس که لایق خیس شدن ودریایی شدن شدم بارون بوده همیشه بوده این من بودم که نبودم) من این متنو هزاران بار خوندم مثل اینه که خودم نوشتمش ….وازهمون روز شاهد پیشرفتهاتون بودم ممنونم دوست خوب وهمفرکانسی ام و ممنون از همگی شما دوستان که اکثر متناتون برام معجزه کرده و تو دفترم وقتی متناتونو با نامهاتون میخونم براتون باعشق برکت وثروت وآگاهی روزافزون میطلبم…..واین همون دفتر شانس منه که استاد عباسمنش عزیز تو فایل آخرتون یاداور شدین من خوش شانسم چون به این مکان مقدس هدایت شدم و دوستان نازنینی مثل شما هم مکتبیهای عزیز (به قول آقای عطار روشن عزیز)دارم سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    ایرج نعمتی گفته:
    مدت عضویت: 3327 روز

    سلام خدمت استاد عباس منش و خانم شایسته عزیز و کلیه دوستان همراه

    بدون مقدمه میخواهم در مورد تعهدی که با خداوند در نوروزسال 97 هنگام مسافرت با وسیله نقلیه خودم به ترکیه داشتم ، بگویم متن تعهد نامه ام این بود که از دم در خانه حل کلیه مشکلاتی که ممکن است بین راه پیش بیاید و راه رد شدن از مرز تا مقصد و بلعکس بعهدی خداوند و لذت بردن از سفر با من

    بعلت اینکه در زمان مسافرت قیمت بنزین در ترکیه لیتری 8000تومان بود برای جبران مقداری از هزینه بنزین 5000کیلومتری ، از دوستان بما گفتن با خودتان سیگار ببرید ، سمت ترکیه قیمتها چند برابر ایران است ، در ضمن در این سفر دو ماشین بودیم که هر کدام از ما چندین باکس تهیه کردیم و من مقداری را داخل ماشین گذاشتم و مقداری را صندوق عقب ماشین و دوست بنده با وسواس و استرس همه را در گوشه و کنار لابلای لباسها و چمدانهای همراهان جاسازی کرد و روز حرکت ما پلاکهای ماشینها رو با پلاکهای سفر بخارج عوض کردیم ، و راهی بسمت مرز شدیم من با فراخ خاطر تمام که بسیار مورد تعجب دوستانمان شده بود و مرا مورد تمسخر قرار میدادند که الان که باکس سیگارها رو اینجور گذاشتی میگیرند و آنوقت بهت میخندیم و متوجه میشوی که مثبت اندیشی خواب و خیالی بیش نیست و من دائما میگفتم برای من هیچ اتفاقی نمی افتد خلاصه توی راه از جلوی یکی از پلیس راههای بین راه رد شدیم که ایشان رو بخاطر نصب پلاک جریمه کردند (چون میباید دم مرز پلاک رو تعویض میکردیم و ما اطلاع نداشتیم) و این در صورتی بود که من براحتی از جلو همان مامور رد شدم و متوجه پلاک من نشد ، در بازدید ارزیاب و مامورین سمت ایران یکی آشنا پیدا شد و ماشینها رو بدون بازرسی اجازه خروج دادنند و سمت ترکیه ارزیاب ترک از ماشین دوست بنده چندین باکس پیدا کرد و ریخت بیرون هنگام بازدی ماشین من درب عقب رو که باز کرد همان حین ماموری آمد و شروع کردند به صحبت کردن و بمن گفت حرکت کن و برو ،

    بدون آنکه وسایل داخل یا پشت ماشین رو نگاه کنه براحتی تمام در مقابل تعجب دوستم حرکت کردم در صورتی که باکسهای سیگار روی صندلی عقب جلوی چشم مامورین بود خلاصه تمامی کارهای گمرکی براحتی انجام شد حرکت کردیم و در یکی از شهرهای بین راه با مبلغ بالایی سیگارها رو فروختیم و دو هفته ایی که ترکیه بودیم تمامی کارها به آسانی بدون هیچ مشکلی حل شد و موقع برگشت باز من براحتی و بدون هیچ بازدید ماشین از مرز رد شدم در صورتی که کلیه چمدانهای ماشین همراه را برای بازدید زمین ریختند و با کلی درد سر از مرز رد شد

    حدود دو سالی است که با گروه عباس منش و فایلهای استاد همراه هستم و بغیر از چند روز انگشت شمار که نتوانستم فایلها رو گوش بدم بقیه روزها حداقل روزی یکساعت فایلها رو گوش میدم و فکر کنم هر کدام از فایلهای رایگان و فایلهایی رو که خریداری کرده ام رو دهها با گوش دادم زندگی بسیار بدور از نگرانی دارم تلویزیون و خبرهای سیاسی رو از همان اول کات کردم و فقط فقط به زیبایهای اطراف توجه میکنم و همه چیز رو زیبا میبینم و هر روز برای هر چیزی از خداوند شکرگزار هستم و باور کنید هزاران هزار پیشامد خوب در این دو سال برایم پیش آمده که فقط یک مورد کوچک که احساس کردم بیشتر ملموس تر برای خواندن است رو نوشتم و مطمئن هستم برای تمامی دوستان همراه نیز چنین است اگر بیشتر روی اتفاقات پیش آمده برایشان دقت داشته باشند برای استاد دوست داشتنی و خانم شایسته عزیز و گروه عزیزان عباس منش آرزوی طول عمر با عزت و سعادت و برای تمامی دوستان همراه رسیدن به دل آرزوها با صبر ،شکیبایی توام با امید از خداوند بزرگ و رزاق خواهانم همواره موفق و پاینده باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  8. -
    مژگان حقیقت گفته:
    مدت عضویت: 1885 روز

    سلام و درود خدمت استاد گرانقدرم.

    سلام و درود خدمت خانوم شایسته عزیزم.

    خدایا هزاران بار شکر که در روز هفدهم روز شمار زندگی این فرصت رو داشتم تا از شما دو استاد توانا یاد بگیرم.

    الهی و ربی سپاسگزارم که این فرصت رو به من دادی تا بتوانم این همه آگاهی ناب و خالص و شیرین و تاثیرگذار را دریابم.

    مریم خانوم شایسته عزیز شما از ما خواستید که هر نکته ای که برایمان جالب و مهم بود در این قسمت ارسال کنیم، باور کنید که تمام جملات استاد را باید با طلا نوشت تمام صحبتهاشون مهم و حیاتی هستند. همشون آدم رو منقلب میکنند.

    خدایا هزاران بار شکر به خاطر وجود نازنین این دو بزرگوار.

    وای استادم چقدر زیبا فرمودید که وقتی با خدا یکی می‌شیم بقیه قدرت‌ها برامون کوچیک میشن.

    وقتی در هر لحظه از زندگیمون خودمون رو از خدا بدونیم، دیگه هیچ استرسی و نگرانی نداریم، دیگه غمی نداریم، دیگه ترسی نداریم، چون خدا رو داریم، چقدر عالی میشه اگر خود من بتونم همین یک جمله رو که به اندازه یک دریا پر از مفهوم و معنی است توی زندگیم پیاده کنم،

    ولی چرا یادمون میره؟

    چون هنوز این باور در سلول سلول بدنمون رسوخ نکرده، هنوز درونی نشده.

    خانوم شایسته درست میفرمایند که باید تکرار بشه، دائم گوش داده بشه، بنویسیم، حرفش رو بزنیم تا در عمل جزیی از زندگیمون باشه

    این رد پای من بود در روز هفدهم

    خداجون خیلی دوست دارم

    خیلی به من نزدیکی

    کمکم کن تا همواره در مسیرت قدم بردارم

    آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  9. -
    کامران گفته:
    مدت عضویت: 1612 روز

    با نام خدا

    سلام خدمت دوستان و استاد عزیزم

    خدارو اصلا من چی میدونم

    ایا قلبا خدارو قبول دارم به درون خودم باید برم. ببینم ایا وقتی خدا تو قران میگه مومن واقعی ن ترسی داره ن غم. ایا واقعا منم همینطور هستم

    من میخوام مومن واقعی باشم

    وقتی به خدا اعتماد کنم اون موقع دیگه خدا کارش رو درست انجام میده چون خدا رب العالمین هست

    خدا وعده فزونی و نعمت داده

    پس ترس و نگرانی نخواهد وجود داشت

    من خودم رو خیلی وقته به خدا سپردم ولی انگار قلبی نسپردم. انگار که خدای درون من ضعیف تر از شیطلان درونم هست. چون با کوچیکترین حرف من غمگین و ناراحت میشم

    خدایا ازت میخوام که منم هدایت کنی به مسیر درست. خودت گفتی من وظیفه خودم میدونم هدایت کنم انتخاب با من هست

    من میخوام ایمانم بسیار قوی و عالی باشه

    خدایا تو هستی به شکل عشق وارد زندگیم میشی چون منبع عشق خودتی

    تو هستی به شکل ثروت وارد زندگیم میشی چون تو منبع ثروت هستی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    فاطمه ربیعی گفته:
    مدت عضویت: 1734 روز

    بنام تنها رب جهانیان

    سلام استاد عزیزم

    من درشرایط خیلی خیلی سختی بودم سال 99 اسفندماه با شما اشناشدم از فایل های دانلودی شروع کردم کلییی نتیجه گرفتم سلامتیم اوکی شد روابطم خوب شد حالممم عالی شد درامدم بالارفت اینقد گوش دادم وگوش دادم وتمرین کردم وتمرین کردم وادامه دادم وادامه دادم ونتیجه گرفتم که بعدش 12 قدم رو خریدم وکلی پیشرفت کردم که پایه واساسش وبیسش توحید بوده وتوحید بوده وتوحید وایمان و توکل بوده ومن اینا رو یادم رفت فکرمیکردم این نتایج خودبه خود به وجود اومدن یکم دور شدم از فضای توحید دورشدم ازفقط روی خدا حساب کردن،فایل هرروز بدون استثنا گوش میدم کامنت بارها وبارها میخونم ولی به اون احساس شوروشعف نمیرسم به اون احساس رضایت درونی و عشق نمیرسم چندروزیه که درجست وجوی این بودم دلیلش رو بدونم هرچی فایل توحید عملی هست سرراهم قرار میگیره هر کامنتی سرشار از توحید وفقط روی خدا حساب بازکن سرراهم قرار میگیره واینجا خدا با نشانه ها باهام حرف زد که بنده ی خوب من داری جاده خاکی میری داری تو درو دیوار میری برگرد وفقط به من اعتماد کن فقط رو من حساب کن فقط از من بخواه نه هیچ کس دیگه ودلیل این حال بدمو فهمیدم که شرک بوده وشرک…ومهمتر از همه فهمیدم که خداااااااا جقدرررر دوستم داره که بااین اتفاقات داره بهم میفهمونه که عزیزم بنده ام راهو اشتباه نرو ادامه نده برگرد باهراتفاق به ظاهر بد اینو به من یاداوری میکنه…خدای من خدای من خدای من چقدرر تو عظیمی چقدرر بزرگی چقدررر رحیمی چقدر مهربونی چقدر وهابی ومن عاشقانه تو رومیپرستم وعاشقانه از تو یاری میجویم،منو ببخش که در هرخانه ای زدم جز در خانه ی تو منو ببخش که رو همه حساب کردم جز رو تو،منو ببخش که دست نیاز رو به هرکسی دراز کردم جز رو به تو که تویی بخشنده تویی غفور ممنونم که هستی ممنونم که هدایتم کردی به این مسیرزیبا به این سایت الهی وتوحیدی وبی نظیر ممنونم خدای خوبم

    استاد من تو یه داروخونه ای کار میکردم هفت سال اونجا بودم بعدش ازدواج کردم رفتم از اونجا کلا مهاجرت کردم به یه شهر دیگه خب طبیعیه همه چیز خوب بود باهمکارام مثل خواهربرادر بودیم کلی خاطرات خوب داشتیم وده یازده ساعت از وقتم رو اونجا میگذروندم خلاصه بعد از یک سال ونیم دوباره برگشتم شهرستانمون گفتم چه خوب الان دوباره میرم پیش اقای فلانی صاحب داروخونه کارمیکنم این خیلی ادم خوبیه وکارمو ادامه میدم مطمئنم برم منو قبول میکنه بی برو برگرد اصلا ازهمین الان استخدامم وقتی اومدم شهرستان همون روزاول اماده شدم رفتم داروخونه سلام واحوالپرسی گرم وهمکارام چه استقبالی ازم کردن منم توذهنم گفتم تموم دیگه،رفتم مستقیم پشت سیستم نشستم که نسخه ثبت کنم چقدرر ذوق وشوق داشتم صاحب داروخونه هیچ حرفی نزد گفت بمون تابرگردم اینقدر منتظر موندم نیومد من دیگه برگشتم خونه وپیام دادم به همکارم که چی شد مگه منو نمیخواین استخدام کنید گفت نمیدونم باید با رئیس صحبت کنی گفتم صحبت کردن نداره من فقط یک سال ونیم فاصله گرفتم میخوام دوباره برگردم به کارم خلاصه دو سه روز گذشت خبری نشد وگفت معلوم نیست جوابمودرست نمیداد گفت فعلا نیرو داریم اگه یه وقت یکی ازپرسنلاخواست استعفا بده خبرت میدیم ومن بدجور تو ذوقم خورد پشتمو بدجور خالی کرد بدجور زمین خوردم واین از شرک وبی ایمانی من بود ومتوجه شدم که شرک ورزیدم،برعکس یه داروخونه ای که نمیشناسم بهم زنگ زد دکترش گفت چندسال سابقه داری گفتم هفت سال گفت عصر بیا استخدامی ندیده ونشناخته خواهرم شمارمو گذاشته بود تو دیوار ومن خبرنداشتم اصلا وعصرش رفتم واستخدام شدم خیلی راحت وازطریق همین داروخونه جدیده من به یه خونه ای که تجسم میکردم هدایت شدم خیلی راحت وقتی بهش توکل میکنی اینجوری سربلندت میکنه ولی وقتی رو کسی حساب میکنی ذلیل وخوار میشی ومن اینو باپوست واستخونم درک کردم،همین خونه ای که الان دارم توش زندگی میکنم ازطریق همکارم بهش رسیدم خیلییی راحت ولی قبلش شرک ورزیدم بهش گفتم به صاحب خونت بگو یه واحد داری برای همکارم وقتی بهش گفت گفت نه ندارم مامانم هم بهش گفت چون از همسایه قدیمی مابود باز جوابش نه بود ولی همین ادم همین ادم که من واسطه قرار داده بودم اوکی نداد ولی وقتی ازخدا خواستم ورهاش کردم همون ادم دلشو نرم کرد وقبول کرد اونم باکمترین مقدار پول یه خونه خیلی قشنگ با ویو دریا…خودشو داداشش بنگاه دارن همه کارا رو خودشون انجام دادن واومد گفت همه کارا رو ماکردیم شماهیچ کاری نکردین واینجا دستی ازدستان خدا بودن ویادمون باشه رو کی حساب میکنیم،(باز شرک )خونه منو همکارم فقط یه کوچه فاصله داریم گفتمش چه خوب دیگه شبا نیاز نیست باتاکسی برم خونه منوتو باهم میریم گفت حتما وخوشحال بودم همون شبی که اساس کشی کردم من این حرفو بهش زدم فرداش رفتم داروخونه صاحب داروخونه گفت شما وخانم فلانی دیگه ازاین به بعدیه روز درمیون میاین گفتم چرا به دلیل شرایط داروخونه یه روز من میرفتم یه روز همکارم که قرار بود باهم بیایم خونه وکلا جداشدیم ازاون روز دیگه همدیگه رو ندیدیم جالبش اینه که چهارتا پرسنل بودیم چرااین اتفاق برای اونا نیوفتاد فقط چون من رو همکارم حساب کرده بودم…

    ازوقتی قانون وبلد شدم من حالم خیلی عالیه خیلی زیاد ودرطول روز کلی باخدای خودم حرف میزنم ولذت میبرم وعشق میکنم از این ارتباط شیرین واقعا هیچ لذتی بالاتر از لذت ارتباط باخالق نیست خدارو صدهاهزاران مرتبه شکرش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: