فقط روی خدا حساب باز کن - صفحه 164


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2262 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    به نام خداوندی که همیشه شنواست به آنچه در درون ماست.

    سلام استاد جانم،

    امروز یه در دیگه برام باز شد برای فهم بهتر (چگونه فقط روی خدا حساب باز کنیم). فایل توحیدی هفت رو گوش دادم و خدا با من حرف زد و یادم آورد که اون چیزی که تو دل جا می‌افته، اول از قلب شروع می‌کنه و به ندرت روی زبان جاری می‌شه.

    من خیلی اهل نصیحت کردن نیستم و به همین دلیل هم کمتر پیش میاد در معرض نصیحت قرار بگیرم، اما یه کم تو خودم دیدم که گاهی می‌خواستم موحد بودنم رو به دیگران نشون بدم. حالا با گوش دادن به اون فایل، خیلی چیزها یادم اومد و بهم تلنگر زد.

    استاد جانم، چقدر زیبا دربارهٔ سپاسگزاری صحبت کردید. فقط تو همین یه ساعتی که فایل رو گوش کردم، حس سپاسگزاری‌ام خیلی بیشتر شد، حتی نسبت به وسایل خونه‌مون. همهٔ این‌ها کار خداست؛ من ازش می‌خوام و اون از طریق شما بهم پاسخ می‌ده.

    باز هم از شما سپاسگزارم که فایل‌ها رو با این همه دقت و کامل در اختیارمون می‌ذارید و خطاهایی که ممکنه تو مسیر انجام بدیم رو پیش از وقوع بهمون یادآوری می‌کنید. حالا فهمیدم که باید فقط روی خدا حساب کنم، اما نسبت به آدم‌هایی که اطرافم هستند و در حال خدمت‌رسانی به من‌اند هم سپاسگزاری کنم. سپاسگزاری، همون‌طور که همیشه می‌گید، دروازهٔ ورود به نعمت‌هاست و یکی از همون نعمت‌ها هم همین روابط خوبه که به واسطهٔ سپاسگزاری به سمت ما روانه می‌شه.

    من این رو دارم هر روز بهتر درک می کنم که هر روز با سپاسگزاری قلبم رو به خدا نزدیک‌تر می‌کنم و مسیر توحیدی‌م رو محکم‌تر نگه می‌دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    به نام خدایی که تنها ولی و سرپرست منه

    استاد جان، بارها از شما شنیده بودم که می‌گید: «خدا ولی و سرپرست ماست.» ولی واقعیت اینه که اون موقع‌ها فقط شنیده بودم. شنیدنی بود، نه درک کردنی. چون فرکانسم هنوز جوری نبود که بفهمم «ولی و سرپرست بودن» یعنی چی، یا اصلاً چه حسی داره وقتی واقعاً باورش کنی.

    از وقتی روی این فایل کار می‌کنم، حس می‌کنم یه تغییر بزرگ توی من شروع شده. فرکانسم خیلی بالاتر رفته و هر روز دارم تکامل رو توی خودم حس می‌کنم. جالبه که این تغییر حتی توی نوشته‌هایی که توی سایت منتشر می‌کنم هم خودش رو نشون می‌ده.

    حالا اومدم برای خودم باز کنم که اصلاً «ولی و سرپرست» یعنی کی.

    ما وقتی بچه‌ایم، خانواده‌مون سرپرست ما هستن. هر چی بخوایم یا لازم داشته باشیم، از اونا انتظار داریم برامون فراهم کنن. بعدش که ازدواج می‌کنیم، این نقش بیشتر می‌افته گردن همسرمون. و اون هم تا جایی که بتونه تلاش می‌کنه سرپرست خوبی باشه.

    ولی من یه جایی از خودم پرسیدم: چرا خدا رو توی این جایگاه نمی‌ذاریم؟ خدایی که ما رو خلق کرده، هر لحظه مراقبمونه، و دلیل اصلی بودن ماست. چرا همه‌ی انتظارامون رو از خانواده و همسر داشته باشیم، ولی خدا رو ولی و سرپرست واقعی ندونیم؟

    وقتی ما پدر و مادر رو ولی و سرپرست‌مون می‌دونیم، دیگه از خاله و عمه و دایی توقعی نداریم. خب حالا تصور کن اگه خدا رو بالاتر از همه‌ی اون‌ها بدونیم، چه آرامشی وارد زندگی‌مون می‌شه. چون اون‌وقته که می‌فهمیم همه‌ی نیازامون مستقیم از طرف خدا برطرف می‌شن، نه از طرف آدم‌ها.

    اینطوریه که آدم بی‌نیاز می‌شه. نه اینکه دیگه با آدم‌ها کاری نداشته باشیم یا رابطه‌ای نباشه، نه… ولی توقع‌ها می‌ریزه. دیگه دلمون نمی‌خواد یکی بیاد ما رو کامل کنه یا کمبودامونو جبران کنه. چون مطمئنیم تنها ولی و سرپرست ما خداست.

    درکش آسونه، ولی باور کردنش کار فرکانسه. بستگی داره چقدر بتونیم مطمئن باشیم، چقدر توی دلمون جا بدیم که تنها ولی و سرپرست ما، یکیه و اونم خداست.

    و راستشو بخواین، من تازه دارم مزه‌ش رو می‌چشم. همین فهم باعث شده دلم گرم بشه. انگار تازه دارم یه زندگی بدون نیاز و بدون دلخوری رو تجربه می‌کنم. زندگی‌ای که توش فقط یه پناهگاه داری، همون پناهگاهی که هیچ‌وقت تنهامون نمی‌ذاره.

    و من از خدا می‌خوام هر روز بیشتر یادم بده که تنها ولی و سرپرست زندگی من، فقط و فقط خودشه.

    و همین یه جمله برای من یعنی همه‌چیز.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    مرتضی دهقان نیری گفته:
    مدت عضویت: 546 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    روز شمار تحول زندگی من روز هفدهم

    سلام به همه‌ی دوستان عزیز و استاد

    این فایل با ارزش چقدر می‌تونه حال هوای ما رو عوض کنه متاسفانه قبل از این که من با این سایت آشنا بشم من چقدر شرک داشتم و به همه قدرت داده بودم و از همه می ترسیدم بله درسته الانم که این فایل را گوش دادم اشک تو چشام جمع شد و به خودم میگم آخه چرا با خودت چیکار کردی بیست ساله از همه می‌ترسی تو این چند ساله که از خدا عمر گرفتم تا حالا هیچ کس این حرفا رو نزده و ادعا داریم مسلمان هستیم این فایل واقعا منو عوض کرد دیدگاهم نسبت به خدا به بندگانش خدایا هزاران مرتبه شکرت که منو با این آگاهی ها منو بیدار کردی خدایا عظمتت شکر ممنونم از استاد که با این سایت خدا را به ما نشون دادی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    به نام خدایی که مهربونیش بی‌انتهاست

    سلام استاد عزیزم

    امروز هم یکی از همون روزایی بود که خدا با هزار جور نشونه بهم یادآوری کرد که فقط باید روی خودش حساب کنم. فقط باید به خودش اعتماد کنم. اونیه که مالک همه‌چیزه، اونیه که قدرت مطلق این جهانه، فقط خداست

    ذهنِ نجواگرم می‌خواست جلو منو بگیره که کامنت ننویسم، ولی خدا دستمو گرفت و شد نویسنده‌ی تمام کلمه‌هایی که الان روی کاغذ اومده. انگار مدام بهم میگه این حرفا رو هی تکرار کن تا ملکه‌ی ذهنت بشه.

    این جمله‌ی شما توی فایل خیلی برام پررنگ شد: «توحید یه‌شبه از دلِ تو نرفته که بخواد یه‌شبه و فقط با دیدن یه فایل دوباره برگرده.» چقدر این حرف این روزا داره نجواها رو برام کمرنگ‌تر می‌کنه.

    و اینکه، تکامل خودتو با هیچ‌کس مقایسه نکن. چیزی که توی دوره‌ی احساس لیاقت دارم خیلی عمیق‌تر لمسش می‌کنم. چون مقایسه، خیلی ریز میاد و تو جاهایی که فکرشم نمی‌کنیم نفوذ می‌کنه و می‌خواد ما رو از ادامه‌ی مسیر باز بداره. شاید یه نفر شرایطی داشته که مسیر تکاملش رو زودتر طی کنه، حتی یه‌شبه، ولی خیلی کم پیش میاد. یکی دیگه ممکنه یه سال یا بیشتر براش وقت بذاره. مهم اینه که خدا بهم یادآوری می‌کنه: «فاطمه! همین که از دیروز بهتر تونستی این توحید رو توی قلبت زنده نگه داری، یعنی تویی توی مسیر.»

    حالا اگه اتفاقی میفته، اگه خطایی هم میشه، اینا همه نجواهای شیطانه. مهم اینه که بدونم همه اشتباه می‌کنن. فرق ما اینه که از اشتباهامون درس بگیریم و محکم‌تر و بهتر جلو بریم. چه بسا همین اشتباه باعث بشه قدم‌هام توی مسیر ثابت‌تر بشه.

    خدایا شکرت هزار بار که منو گذاشتی توی این راه، و ازت می‌خوام همیشه کمکم کنی که توی همین مسیر بمونم و جلو برم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    مهدیه عبدالمحمد گفته:
    مدت عضویت: 208 روز

    و خدایی که در این نزدیکیست

    چقدر این فایل رو دوست دارم.تک تک جملات و حرفهای استاد توی این فایل به تک تک سلول‌های بدن میشینه .کاش منم بتونم همینجوری خدا رو باور کنم.یادمه وقتی سرکار میرفتم و با اینکه شغلی که داشتم رو خداوند برام مهیا کرده بود و حتی حقوقم سه برابر شده بود ولی در ی جایی مدیرم رو دخیل دونستم.درسته که بسیار برام ارزشمند بود ولی من از مدیرم تشکر میکردم جلوی اون تعظیم میکردم و از اون میخواستم توی حل مشکلاتم بهم کمک کنه و به همین راحتی من قدرت رو به مدیرم دادم و از خدای خودم غافل شدم.ولی به قول استاد این تو گوشی که خدا بهم زد بهم یادآوری کرد که فقط از خدا کمک بخوام و همواره از او تشکر و قدردانی کنم خوبه که آدم‌ها رو محترم بدونیم ولی باید به این فکر کنیم که خدای این آدم کار منو راه انداخت.این آدم دستی از دستهای خداوند بوده که من به خواسته م برسم ولی من از این اتفاق درسی گرفتم که تلاش می‌کنم که نگاهم رو نسبت به محیط پیرامونم عوض کنم و نگاه و ایمان بیشتری به رب یا پروردگارم داشته باشم.خدایا از تو طلب کمک و یاری میکنم.خدایا ازت میخوام در لحظه لحطه های زندگیم بهم یادآوری کنی که فقط و فقط از تو راهنمایی بخوام و چشمم به دستان پر رحمت تو باشه.خدایا منو هر لحظه به یاد خودت بینداز تا بتونم خوب و سالم زندگی کنم.الهی شکر.این فایل بهترین فایلی هست که من از استاد شنیدم و هر بار که شنیدم حالمو صدهزار برابر نسبت به دفعه قبلی عالی تر کرده.گنیجینه ای از قوی ترین و بالاترین الهامات توی این فایل وجود داره.خدا رو شکر که دوباره و دوباره گوش کردم و مصمم تر از قبل شدم برای رسیدن به خواسته هام.الهی شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      فاطمه کهوند گفته:
      مدت عضویت: 1444 روز

      مهدیه نازنین، سلام عزیزم

      حرف‌هات رو با تمام وجود تأیید می‌کنم. هر روز با فرکانس‌هایی که می‌فرستیم، دریافت‌مون هم از این فایل تفاوت می‌کنه — گاهی چیزهایی می‌بینیم که قبلاً بهشون دقت نکردیم. امروز با اتفاق‌هایی که گذروندم، داشتم این فایل رو جور دیگه‌ای می‌دیدم و یادم اومد چقدر خدا با نشونه‌هاش مسیر رو برامون روشن می‌کنه. فقط کافیه به پروردگار اعتماد کنیم و روی او حساب باز کنیم.

      خدا رو شکر که تو این مسیر همراه هم هستیم و می‌تونیم با هم از این درک‌ها و تجربه‌ها لذت ببریم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      گزارش نقض قوانین سایت
  6. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    به نام خدایی که رحمتش بی‌انتهاست و هدایتش بی‌همتا

    استاد جانم، درود و هزار درود بر جان مبارکت

    امروز فقط می‌خوام با تمام وجودم این حس قشنگ رو با شما به اشتراک بگذارم. از روزی که این فایل رو شروع کردم، هر صبح حتماً بعد از نوشتن «ستاره قطبی» گوشش می‌کنم و زندگی‌ام از آن روز تا امروز، از این رو به اون رو شده. مهم‌ترین دستاوردش؟ استاد جان، من آسون شدم برای آسونی‌ها… چه حس شیرین و بی‌نظیری! خداجونم، برای این همه هدایت و عشق نمی‌دونم چی بگم…

    تمام حس و حال الانم که باز هم هدیه‌ای از طرف شماست، می‌سپارم به مولانای جان که بگه: «من این روزها که دارم توحیدی زندگی می‌کنم، چه حال و اوضاع زیبایی دارم.»

    استاد جانم، فقط می‌تونم از خدای مهربانم که همه سپاسگزاری‌ها از آن اوست، برای وجود پرنور و هدایتگر شما سپاسگزاری کنم

    من از عالَم تو را تنها گُزینم

    رَوا داری که من غمگین نِشینم؟

    دلِ من چون قَلَم اَنْدَر کَفِ توست

    زِ توست اَر شادمان و گَر حَزینَم

    به جُز آنچه تو خواهی من چه باشم؟

    به جُز آنچه نِمایی من چه بینم؟

    گه از من خار رویانی گهی گُل

    گهی گُل بویَم و گه خار چینم

    مرا تو چون چنان داری چُنانم

    مرا تو چون چُنین خواهی چُنینَم

    در آن خُمّی که دل را رنگ بخشی

    چه باشم من؟ چه باشد مهر و کینَم؟

    تو بودی اوّل و آخر تو باشی

    تو به‌کن آخرم از اوّلینَم

    چو تو پنهان شوی از اهل کفرم

    چو تو پیدا شوی از اهل دینَم

    به جز چیزی که دادی من چه دارم؟

    چه می‌جویی ز جیب و آستینَم؟

    خدای مهربانم، سپاس برای هدایت‌های بی‌وقفه‌ات، برای این روزهای سرشار از نور و حضور توحیدی، و برای هر لحظه‌ای که قلبم با تو یکی می‌شود. الهی دلم همیشه در فرکانس عشق تو باشه، دست‌هایم هدایتت را دنبال کنند و قلبم آرامش و شادی بی‌پایان تو را تجربه کند. الهی آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    سلام به استاد نازنینم و همراهان عزیز

    زندگی من اگه بخوام به دو بخش تقسیم کنم، می‌شه قبل از توحیدی شدن و بعد از توحیدی شدن. الان می‌خوام تفاوت‌هاش رو بگم تا ذهنم هم منطقی‌تر متوجه بشه و دیگه جم نخوره و اشتباه نره.

    قبل از دوره توحیدی:

    من پر از خشم بودم، هم خشم پنهان و هم آشکار. مدام گله و شکایت می‌کردم، از آدم‌ها و کارهایی که باید برام انجام می‌دادن و نمی‌دادن ناراحت بودم. همیشه چشمم به دهن همه بود که چی می‌گن، تا سریع جواب بدم، و اگه نمی‌تونستم، اون رو تبدیل می‌کردم به نشخوار ذهنی و مدام تو ذهنم چرخه می‌کردم. این باعث شده بود آرامش نداشته باشم؛ مدام گریه می‌کردم و هیچ زیبایی‌ای تو زندگی‌م نمی‌دیدم.

    زندگی مشترکم در حال زوال بود، نمی‌تونستم با هیچ کسی خوب کنار بیام و مدام با همه سر جنگ بودم. شاید ظاهر من چیزی نشون نمی‌داد، اما درونم متلاشی بود و داشتم به سمت افسردگی می‌رفتم. با اینکه کلی نعمت و ثروت داشتم، چیزی رو نمی‌دیدم و فقط کمبودها رو داد و فریاد می‌زدم. مدام گذشته رو کنکاش می‌کردم و خودم رو سرزنش می‌کردم، احساس گناه داشتم و حس ارزشمندی و لیاقت تو زندگی‌م وجود نداشت. رابطه‌م با خدا هم ضعیف‌ترین بود؛ اصلاً هیچ رابطه خوبی نداشتیم.

    من دائم درگیر مقایسه با دیگران بودم، دائم از نداشتن‌ها و کمبودها ناراحت می‌شدم، و همه چیز برام تاریک و بی‌رحم به نظر می‌رسید. هر موفقیتی هم که کسب می‌کردم، سریع دنبال عیب و ایرادش می‌گشتم و لذت واقعی ازش نمی‌بردم. ذهنم مثل یه ماشین خراب مدام چرخه می‌کرد و آرامش واقعی هیچ وقت دستم رو نمی‌گرفت.

    بعد از هدایت خدا به زندگی توحیدی:

    این مسیر خیلی آروم آروم پیش رفت و دوسالی طول کشید تا به اینجا برسم. حالا روز به روز حال و روزم بهتر شده. حتی کم‌ترین امکانات رو می‌دیدم و از تنهایی با خودم لذت می‌بردم. هر لحظه شاکر خدا بودم و آرامش عجیبی تمام وجودم رو فرا گرفته بود.

    دیگه با آدم‌ها در جنگ نبودم و رابطه‌م با همسرم روز به روز بهتر شد. احساس لیاقت و ارزشمندی‌م بالا رفت، چون فهمیده بودم قلبم جایگاه پروردگارمه. حالم هر روز بهتر و شادتر شد، نه فقط ظاهری، بلکه از درون.

    دیگه به آدم‌ها وابسته نبودم و هیچ انتظاری هم از کسی نداشتم، برای همین آدم‌ها خودشون دوست داشتن کنارم باشن و من هیچ زور و تلاشی برای نگه داشتنشون نمی‌کردم. نعمت‌ها و برکت‌هایی که به خاطر ناسپاسی از زندگی‌م رفته بود، برگشته بود.

    با خودم رفیق شده بودم، با خدای خودم رفیق شده بودم. نشخوارهای ذهنی خیلی کم شده بود و آرام گرفته بودم. دیگه منتظر نبودم آدم‌ها با من همراه بشن؛ خودم مسیرم رو می‌رفتم. خودمو سرزنش نمی‌کردم و با خودم مثل یک دوست رفتار می‌کردم.

    و مهم‌ترین تغییر، رابطه‌م با خدا بود. دیگه خودمو از او دور نمی‌دیدم. هر روز متواضع‌تر می‌شدم و به هیچ بودن خودم و همه بودن خدا نزدیک‌تر می‌شدم.

    حالا دارم این زندگی رو زندگی می‌کنم و می‌خوام از همین تریبون به ذهنم بگم: ببین کجا بودیم و به کجا رسیدیم. ببین چقدر حال‌مون بد بود و حالا چقدر هماهنگ با روحمون شدیم. به نظرت این بهتر نیست؟ به نظرت به نفعمون نیست که توحیدی باشیم و هر روز در این مسیر پیشروی کنیم؟ همین که کمی توحیدی شدیم، ببین چه تغییر بزرگی ایجاد شده؛ حالا اگه بیشتر پیش بریم، چه ها که نمی‌شه!

    زندگی من حالا پر از شکرگزاری، آرامش، لذت از هر لحظه و اتصال عمیق به پروردگارمه. دیگه وابسته به قضاوت یا تایید دیگران نیستم، دیگه نگران چیزهای کم‌اهمیت نیستم و هر روز بیشتر از قبل حس می‌کنم که همه چیز دست خداست.

    استاد جانم، از شما هزار بار ممنونم و خدارو هزار بار شکر می‌کنم که منو به این مسیر هدایت کردین؛ قبل از اینکه بمیرم، منو زنده کردین. هنوز اول راهم و خیلی مونده که پیش برم، اما همین میزان کم هم ارزشمنده و تلاش می‌کنم هر روز بهتر از دیروز بشم. همین که کمی توحیدی‌تر شدم، خودش یعنی من در مسیرم.

    و واقعاً باید از فاطمه جانم هم تشکر کنم که تو این مسیر موند و تعهدش به خودش و خدای مهربونش رو عملی کرد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    Ocean گفته:
    مدت عضویت: 545 روز

    فقط دنبال یک جایی بودم برای نوشتن

    احساسی که از درونم راه پیدا کرده و نمیدونم دقیقا میخواد چی بگه و این اشک ها از کجا میاد یا برای چیه اما میدونم باید بنویسم.

    از یک سال پیش به این سایت رسیدم از اون لایوی که داشتید «تسلیم بودن در برابر خداوند» البته این نقطه شروع آشنایی من با شما نبود بلکه نقطه شروع برمیگشت به تقریبا 5 سال قبلش زمانی که یه دختر احتمالا 12 ساله بودم یا شایدم قبل تر، اما پارسال احتمالا اولین چیزی که من رو جذب این سایت کرد البته که منظورم اون بخش منطقی ذهنمه نه روح الهیم که احتمالا مهم ترین چیزی که من رو به اینجا پیوند داد آرامش روحم بین این کلمات بود، این بود که شما در امریکا هستید یعنی همون کشوری که من آرزویش را داشتم و از همون اول درستی حرف هاتون برام روشن بود، میدونستم که اصل همینه اما نه کاملا در عمل.

    همون روز ها و ماه های اول دوره های زیادی خریدیم لیاقت، دست یابی به رویا ها، سلامتی،روابط،ثروت یک البته همشون رو پدر یا مادرم خریدند اما دست یابی به رویاها و لیاقت به ذوق و علاقه و خواست من بود و اولین دوره های خریده شده بودند.

    دست یابی به رویا‌ها رو کامل گوش دادم اما لیاقت به جز چند جلسه اول و چند جلسه پراکنده کامل گوش ندادم. عاشق سفر به دور آمریکا بودم و نگاه میکردم. خلاصه که این یک سال گذشت، گاهی با حال خوب گاهی بد، گاهی رسیدن به خواسته ها و گاهی نرسیدن، نمیتونم بگم تغییر نکردم اما نه اونجوری که میخواستم، تو زمستون بود که حرف از دوره هم جهت شد و به عنوان اولین نفر ها خریدیمش چون فکر میکردم این همون کلید گم شدمه، با این دیگه همه چیز درست میشه دیگه میرم واسه این دوره کامنت میزارم اما باز هم خوب از پس ذهن چموشم برنیامدم، یه تایم هایی رو مومنتوم خوب بودم حال خوب اتفاقات خوب آرامش احساس رشد و کلی تایم هم احساس بد و نرسیدن و عقب موندن احساس اینکه پس چرا نمیتونم اونجوری که دوست دارم باشم، چرا اونقدر خوب نیستم، مگه از بچگی درس خوندن همون کاری نبود که خودم با ذوق بدون اجبار بقیه انجام میدادم پس چرا تو این چند سال که مهم تر از همیشست برام شده عذاب الهی، چرا به هر چیزی پناه میبرم، مقایسه و مقایسه خودم با بقیه و احساس اینکه انقدر احمقم که نمیفهمم تو این تایم مهم چی اولویته و دارم ازش فرار میکنم، مقایسه خودم با کسی که خیلی درس خون نبود حداقل من بیشتر از اون میخوندم و به نظرم درس برای من مهم تره اما تو تایم های امتحانات میدیدم حتی اونم درک میکنه که الان باید درس بخونه و حتی اگه کل سال درست نخونده الان داره جبران میکنه اما تو چی؟ فقط میخوای فرار کنی، بخوابی بخوری و انگار عذابه برات دو صفحه خوندن، خوب و بد همه این تایم ها گذشت، پر از اشک و درد میشدم خدا بغلم میکرد آرومم میکرد ولی باز مدت طولانی پیش نمیرفت، از یک سال پیش اوضاعم بهتره، زودتر میتونم خودمو جمع و جور کنم، خیلی تو اون حال نمیمونم، اما واسه‌ی منی که همیشه بلند پرواز بوده ذهنش برمیگرده بهش میگه شده سال آخر نگاه کن به خودت چیکار کردی؟ از پس قانون سلامتی برنیومدی، یه دوره رو کامل کار نکردی، تابستون هم تموم کردی، حالا میخوای چیکار کنی؟ حالا چی میشه؟

    نمیدونم نمیدونم والی نمیخوام آرزوهام به فراموشی سپرده بشن، مگه استاد نمیگه اگه آرزویی در وجودتون شکل میگیره پس توانایی انجامش درونت هست، اگه من تواناییمو باور نکنم میدونی یعنی چی؟ یعنی به توانایی که خدا بهم داده ایمان ندارم، یعنی مشرکم، یعنی فکر میکنم خدا به x و y توانایی انجام این کار رو داده ولی من نه من نمیتونم، این میشه خود خود شرک، خدایی که من رو به اینجا رسونده فکر کردی اینجا کم جاییه؟ منی که تو این چند سال به هرچیزی که واقعا واقعا میخواستم رسیدم، خدا من رو به سادگی به خواسته‌هام رسوند مگه میشه وسط کار ولم کنه؟ مگه میشه از اینجا به بعد هم دستمو نگیره؟ راستش چند وقتیه اونجوری که قبلا به خدا وصل بودم نیستم یعنی میدونم هست ولی احساسش نمیکنم، باهاش درست حسابی حرف نمیزنم، خودمو کم میبینم، این 18 سال زندگیم رو کم میبینم و انگار با اون دختر 18 ساله‌ای که سال های قبل برای خودم ساخته بودم که به یه ورژن خوبی از خودش رسیده فاصله دارم و شبیهش نیستم.

    ولی من خودمم، با همین کمبود و نقص ها برای خالقم ارزشمندم، اون من رو همین جوری ارزشمند و لایق نعمت هاش میبینه فکر نمیکنم اون بگه که این درست زبان نخونده، یه سری کار ها میگفت انجام میده انجام نداده پس بنده خوبی نیست، نه اینطوری نیست اون اصلا این چیز ها رو نمیبینه و اون نمیخواد که این حالت باشه نمیخواد این شکلی باشی، دوست داره اشک شوقت رو ببینه نه اشک ترس و غمت رو.

    تو تا همین جاشم کلی رشد کردی، به کلی موفقیت خفن رسیدی، خودتو گم کردی پیدا کردی، اشک ریختی خندیدی، از خیلی چیز ها گذشتی چون آرزوهای بزرگ داشتی، شاید تو یادت بره اما خدا یادشه، اون میدونه تو چی میخوای و هیچکدوم از ملاک هایی که تو ذهن توعه برای اون مهم نیست جز لذت بردن از همین چیزی که الان هست جز اینکه بتونی با همینی که الان هستی به صلح برسی، رشدش رو ببینی، موفقیت هاش رو ببینی، حتی اشتباهاتش رو، همون جوری که استاد تو مراقبه میگه، خدوند هیچ چیز را هدر نمی‌دهد، شاید تو ذهن خودت باید بهتر از این میبودی شاید باید خیلی کارها رو تا الان انجام میدادی شاید تو ذهنت شدی اون آدمی که پا پس میکشه و نمیره تا تهش ولی یادت نره همین آدم دو سال پیش تو رو رسوند به اونجایی که همیشه آرزوشو داشتی این آدم نه با زجر نه با گریه نه با دیدن کمبود ها یا اینکه کی ازش بهتره نرسید به خواسته‌اش بلکه به جاش باور داشت یه خدایی داره که به تمام مخلوقاتش دستور داده اون رو به خواسته‌اش برسونن و ازش حمایت کنن، باور داشت خدا هواشو داره، حالش خوب بود با همون موقعیت، از اینکه این درس رو یکم بهتر از دفعه قبل حل کرده لذت میبرد و نگران هیچی نبود، خدا هم جواب اعتمادش رو داد، مهم نیست که بخوای بگی تا اینجا چقدر کم کاری داشتم اصلا کم کاری یعنی چی؟ ملاکت چیه؟ آدم هایی که میبینی؟ فکر میکنی باید بهتر باشی یا حداقل حداقل مثل اونا باشی؟ ولی مگه شبیه همدیگه‌اید؟ صرف اینکه تو یه مدرسه‌اید باید تو هم همون قدر خوب باشی که اون خوبه؟ میدونم همیشه بهترین بودی میدونم همیشه جز تاپ ترین ها بودی میدونم همیشه رویاهات بزرگ بودن و حالا که احساس میکنی دیر شده انگار ترسیدی و ناامید شدی میدونم همیشه دوست داشتی تو 18 سالگی بیزینس خودت رو استارت زده باشی و الان میزنی همه چی یه جور دیگست و نه اینکه از کسی شاکی باشی بلکه میگی همه این ها تقصیر خودمه ولی مگه نیومدیم تو این دنیا که لذت ببریم، مگه نیومدیم که این زندگی رو تجربه کنیم، چرا نمی‌بینی این همه حال خوب و اتفاقات باحالی که تا اینجا تو زندگیت افتاده، آدم های فوق العاده‌ای که تو زندگیت هستند، با خودت میگی فلانی یه سال از من کوچیک تره و کلی هم خفن تر و موفق تره؟ ولی مگه جز اینه که تو کلی تجربه داری، پارسال فهمیدی اون چیزهایی که بعضی ها تو زندگیشون دارن و از دور برات جالب و باحاله رو تو اصلا نمیخوای، اصلا با روح تو در تقابل بود.

    سر کلاس هایی که بودی، این همه حرف پیش اومد با بچه ها و تو می‌فهمیدی که اون چیزی که روح تو برداشته از اون کلاس اون حالی که تو تجربش کردی رو بقیه تجربه نکردن، حالا مهمه که اون یکی یه سال کوچیک تره و به نظر تو موفق تر ؟

    میخوام خودت رو ببینی، همین چند شب پیش مگه با خودت فکر نمیکردی که من چقدررر چیزهای مختلفی رو تو این چندین سال پشت سرگذاشتم، چه کلاس هایی رفتم، چه تجربه های متفاوتی، حالا فکر میکنی اگه الان مثلا خیلی خفن نقاشی میکشیدی و روون انگلیسی صحبت میکردی و بهترین مدرسه بودی اون موقع با خودت در صلح بودی؟

    اصلا بیا به این فکر کن که وقتی تو از همین موقعیت شروع کنی( که موقعیتت خیلی هم عالیه، تو خودت رو کم میبینی تو این دو سال این همه نمره خفن داشتی، این همه جز بهترین ها بودی، انقدر معلم ها عاشقت بودن و انقدر ارزش داشتی براشون) بعد فارغ از اینکه خب تهش قراره چی بشه، شاید یه سال بعد امریکا بود یا نه اصلا شریف قبول شدی یا تو بدترین موقعیت رفتی دانشگاه آزاد، بدتر از این که نیست دیگه؟ ته تهش رو میگیم، بیا به جای اینکه درگیر چی میشه باشی، به جای چک کردن رتبه، بگی اصلا خواسته واقعی من چیه؟ مگه نمیخوام یه کار خفن تو کل دنیا انجام بدم، یه بیزینس بین المللی، یه کارآفرینی یه خلق کردن، مگه این خواسته من نیست، درسته میخوام فلان رشته مورد علاقمو تو فلان دانشگاه برند تجربه کنم ولی فارغ از نتیجه مگه برای رسیدن به اون آدم کارآفرین خلاقی که یه مجموعه‌ای داره نباید آدمی شده باشم که چالش ها رو حل میکنه، بلده خودش و تو اون موقعیت کل مجموعه رو کنترل کنه و قدرت ذهن بالایی داشته باشه پس چقدر خوب میشه که از الان تو همین موقعیت تمرینش کنم، همین الان بتونم بگم من اگه منصفانه نگاه کنم از کلی چیزها برای هدفم گذشتم، به خواسته هایی که برام مهم بوده رسیدم، یه موقعیت عالی دارم الان که آرزوی خیلییی ها میتونه باشه پس کسی که کنترل داره میگه من از اینجا شروع میکنم؟ چه خوب چون میتونم از تواناییم درست استفاده کنم، میتونم لذت ببرم از هر قدم، از هر پیشرفت، من آدمیم که میتونم تغییر کنم، میتونم بهترین بشم، قبلا تونستم بهترین باشم خب پس الانم میتونم. اصلا هدف بهترین نیست هدف بهترین خودمه، هدف اینه میدونم پتانسیل دارم، میدونم توانام، میدونم از پسش برمیام و خدا دری باز میکنه که الان در ذهن کوچک من نمیگنجه، پس اعتماد میکنم و دیگه برام مهم نیست تا الان چی بوده، مهم نیست بیزینسم رو تو 18 سالگی استارت بزنم یا 28 سالگی، مهم نیست سال بعد امریکا باشم یا 10 سال بعد مهم اینه من امروز سهم خودم رو انجام بدم، اعتماد کنم، اعتماد کنم که خدای من به من همون توانایی رو داده که فکر میکنم فلان شخص داره، فقط من باید ازش استفاده کنم، چون قبلا ازش استفاده کردم و به هدفم رسیدم، بدون شک بدون ترس بلکه با عشق با لذت با سوت زدن و لذت از مسیر. به خودت کمتر سخت بگیر، این سفر رو ببین نه مقصد رو، خدا حواسش هست تو تو راه درست باش خدا درب نعمت هاش بازه تو باید دریافت کنی، آروم باش خدا راهی بهت نشون میده که لذت ببری عشق کنی و به خواستت برسی، حرف های ذهنت رو باور نکن تو همین الانش خیلی خیلی بهتر از کسی که نیازه برای رسیدن به هدفت هستی، تو این همه توانایی، تو ایمان داری، باور کن خدایی که تا اینجا اوردتت و دیدی که تو تمام این سال ها همواره واقعا همیشه و همیشه شرایطت رو بهتر و بهتر کرده، از اینجا به بعد هم همینه، اصلا اگه قرار نبود برسی نمی آوردت اینجا و اگه استاد رو بهت نشون داد برای اینه که بدونی میشه، به سادگی هم میشه و بهتر از اون چیزی که فکر میکنی الان میشه، یه روزی میشه میشینی رو به روی لپ تاپت یا گوشیت و شروع میکنی که فایل ضبط کردن برای استاد و از شرایطت میگی و اونجا میگی که همه چیز به طور جادویی عالی پیش رفت و من نه تنها الان همون جاییم که آرزوم بود و موقعیت خیلی خوبی دارم بلکه زندگیم از چیزی که فکر میکردم انقدر بهتره که هر لحظه شکرگزار خداوندیم که این نعمت های وصف نشدنی رو وارد زندگیم کرده و زندگیم سرشار از عشق و شادی و لذت و فراوانی شده.

    خدایا شکرت که راه درست زندگی رو نشونم میدی و استاد رو راهنمام قرار دادی تا از مسیری مستقیم به خواسته‌ام برسم. شکرت

    استاد کامنتم با حال درستی شروع نشد و پر از تلاطم بود اما الان که به لطف الله که هدایتم کرد و بهم گفت فقط برو بنویس حالم عالی شده، نه تنها مومنتوم منفی ایجاد نشد بلکه به آرامش رسیدم، دوست دارم به قسمت های اول دست نزنم و بمونه تا ردپایی باشه برام تا بدونم فقط باید خودم رو به او وصل نگه دارم تا از پس حرف های ذهن بربیام و به جاش بزارم روح الهیم باهام حرف بزنه و اون احساس امید را درونم زنده نگه داره. سپاسگزارم استاد عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    استاد جانم سلام

    هرچی بیشتر تو این مسیر جلو می‌رم، بهتر متوجه حرف‌هایی که شما می‌زنید می‌شم. واقعاً این مسیر توحیدی به نظرم یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مسیرهاست که همه ما باید ازش عبور کنیم تا به اون حس الهی برسیم. تازه دارم می‌فهمم که تنها با تکرار مداوم اون چیزی که وجود داره و تمرینش برای خودم می‌تونم این درک رو عمیق‌تر کنم.

    هرچی جلوتر می‌رم، مثال‌های بیشتری از شرک مخفی به یادم میاد. پارسال قصد مهاجرت به کشوری که برادرم اونجا زندگی می‌کنه رو داشتم، و هنوز هم این برنامه رو دارم. اما تمام سال گذشته من مدام منتظر بودم که از طرف برادرم خبری بشه، که بگه کارهات انجام شد و الان وقت رفتنه. حالا که به اون روزها فکر می‌کنم، بهتر می‌فهمم اون شرک مخفی چی بود.

    حتی همون روزها هم می‌گفتم «نه، من از خدا انتظار دارم و خواسته‌هام رو از خدا می‌خوام»، اما ته دلم به برادرم گرم بود؛ به اینکه اون قراره کارها رو انجام بده. حتی اگر می‌خواستم برم اون کشور، دلیلش این بود که برادرم اونجا بود و حضورش بهم احساس راحتی می‌داد تا بتونم زندگی‌م رو ادامه بدم؛ چون هم کار داشتم، هم خونه، هم ماشین. من همه امیدم رو به اون بسته بودم و وقتی نتیجه نمی‌گرفتم، خیلی ناامید می‌شدم.

    این یه پس گردنی بود از طرف خدا تا بفهمم تنها باید از خودش بخوام. اون تنها حامی و ولی و سرپرست منه و همه کارها رو برای من انجام می‌ده، نه هیچ کس دیگه. از وقتی تنها روی خدا حساب باز کردم، همه چیز از این رو به اون رو شد.

    و حالا امروز روز ششم این چله هست و من می‌خوام تا پایان این راه همراه خودم باشم تا با تمام وجود این حرف‌ها رو درک کنم. می‌دونم که من یک شبه مشرک نشدم که بخوام یک شبه موحد بشم؛ این مسیر نیاز به تکامل داره و من باید صبور باشم و قدم به قدم تکامل رو طی کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    سلام استاد عزیزم و دوستان همراه و هم‌فرکانسی،

    استاد جانم، هر روز که این مسیر توحیدی رو طی می‌کنم، بیشتر و بهتر حرفاتون رو درک می‌کنم و متوجه عمقشون می‌شم. امروز روز پنجم این مسیر توحیدیه و واقعا حس می‌کنم که چهل روز کافی نیست؛ به نظرم این مسیر باید هر روز و تا همیشه یادمون باشه، هر روز به خودمون یادآوری کنیم که فقط روی خدا حساب کنیم و بس.

    استاد جانم، همین امروز یهو یاد یه فیلم قدیمی از بچگیم افتادم؛ اسمش «چپ دست» بود. تو این فیلم، کاراکتر زن—که فکر کنم حدیث فولادوند بود—به خاطر یه تصادف، هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد، هر چیزی که به تازگی براش رخ داده بود رو فراموش می‌کرد و فقط خاطرات گذشته‌ش تو ذهنش می‌موند. باید هر روز صبح بهش یادآوری می‌کردن که کجای کار بوده. آخر فیلم هم کاراکتر مرد—حمید گودرزی—تصمیم می‌گیره که هر صبح یه ویدئو براش بزاره تا همه چیز رو یادش بیاره.

    این داستان منو یاد خودمون میندازه؛ ما هم بعد از هر بیداری انگار یه فراموشی کوتاه داریم و باید یادمون باشه که تنها باید خدا رو بپرستیم. مسیرهایی که تازه طی کردیم رو هم فراموش می‌کنیم، و به همین دلیل هم هست که هر روز باید این فایل‌ها رو تکرار کنیم تا یادمون بیاد کجای کاریم. و مهم‌تر از همه، نباید خودمون رو به خاطر این فراموشی سرزنش کنیم. تنها کاری که باید بکنیم اینه که هر روز ابزارهایی که برای آگاه کردن خودمون ازش استفاده کردیم رو دوباره مرور کنیم و این روند رو تا همیشه ادامه بدیم.

    من از خدای مهربونم بی‌نهایت ممنونم که هر روز بهم همت و انگیزه می‌ده که این فایل‌ها رو برای خودم تکرار کنم. تکرارها باعث می‌شن که این مسیر توحیدی عمیقاً توی ذهن و قلبم حک بشه و من یاد بگیرم که فقط روی خدا حساب کنم. شرک هم مثل راه رفتن یک مورچه سیاه روی سنگ سیاه در تاریکی شب پنهانه؛ تنها با تکرار و آگاهی می‌تونیم خودمون رو از این شرک‌ها خلاص کنیم و مسیرمون رو با عشق و آرامش ادامه بدیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      زهرا محمد خانی گفته:
      مدت عضویت: 1250 روز

      سلام فاطمه جان خوبید چه پروفایل خندونی قشنگی دارید توی دلم همش بود اینایی که توی کاره طراحی هستن خیلی خوش عکس خوش چهره میشن از بس به زیباییا نگاه میکنن تا اینکه کنجکاو شدم رفتم سراغ پروفایلتون بله حدسم درست بوده وچقد خوشم اومد از حرفه مورد علاقه من شما توش موفق شدید شاید هنر جز شغل های نادر باشه ولی توی اینا ثروت خابیده وهدایت خدا هست ومشتری هست

      میخاستم ببینم اگه اشکال نداره سایت کانالتون بدین باورهامو قوی کنم

      یا که باوری درسی ندارید بهم تو این راه

      من دوسه ساله دارم روی مهارت سیاهقلم کار میکنم وبه مهارته خوبی رسیدم ولی نمیدونم چجوری هنوز نتیجه ای جز رشد مهارتم ندیدم ینی از نظر درامدی میگم تکاملم هنوز نرسیده اخه کجای کارم ایراد داره میشه راهنمایی کنید

      راستش توی ستاره قطبیم میگفتم یه الگو طراحی موفق پیدا کنم کردم الانم ازش میخام باورتون کنم وترمز خوبی پیدا ورفعش کنم️

      ممنون برای کامنت قشنگتون

      خنده همیشه روی لبتون

      ایام به کامتون باشه عزیزم

      امیدوارم توی کارتون زندگی بترکونید همیشه وبیاید از نتایج واتفاقات رویایی زندگیتون برامون بگید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: