درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۷
موضوع این برنامه: اتصال به الهامات الهی
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- شما چقدر میتوانی به خدا اعتماد کنی؟
- چگونه خود را در مدار دریافت الهامات خداوند قرار دهیم؛
- “قلب”، دریافت کننده الهامات خداوند میشود وقتی که …
- چگونگی دریافت الهامات؛
- رابطه “آرامش قلبی” و “دریافت الهامات الهی”
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۷20MB21 دقیقه














ب نام خدای آرامشبخش دلها
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیز و بزرگوارم،مریم جان وتمامی دوستان هم مسیرم🙏
استاد جان…
چه سؤالهای عمیق و قشنگی… دقیقاً از جنس همون موضوعاتی که آدم رو از ذهنِ شلوغ میبره به قلبِ آرام…
🌟 شما چقدر میتوانی به خدا اعتماد کنی؟
اعتماد به خدا یعنی… وقتی هنوز چیزی در ظاهر تغییر نکرده، ولی تو درونت میدانی که خدا دارد کارش را میکند.
اعتماد یعنی: «من نمیفهمم چرا، اما مطمئنم خدا بهتر میداند.»
هرچقدر در شرایط سخت بتوانی آرام بمانی، یعنی اعتماد تو بیشتر شده است.
🌿چگونه خود را در مدار دریافت الهامات خداوند قرار دهیم؟
الهام مثل نور است… نور همیشه هست، اما باید پردههای ذهن کنار برود تا وارد قلب شود.
الهامها در فشار نمیآیند، در آرامش میآیند.
💛 قلب، دریافتکننده الهامات خداوند میشود وقتی که…
قلب الهام میگیرد وقتی از کینه خالی باشد، از اضطراب آزاد باشد، با خدا صادق باشد و در شکرگزاری قرار بگیرد.
✨ چگونگی دریافت الهامات
الهام معمولاً یک صدای بلند نیست…
گاهی یک حس لطیف است، گاهی یک فکر روشن، گاهی یک اطمینان بیدلیل…
الهام هدیه است، نه زور…
🕊 رابطه آرامش قلبی و دریافت الهامات الهی
هرچه قلب آرامتر → الهام واضحتر
هرچه اضطراب بیشتر → پیامها مبهمتر
چون اضطراب مثل نویز است و اجازه نمیدهد صدای خدا شنیده شود…
استاد جان…
اول از همه واقعاً میخوام اون حد از ایمان محکم و عظمت روحی شما رو تحسین کنم…
اونجایی که وقتی اون خبر ناگوار رو درباره فرزندتون یوسف عزیز شنیدید، هیچ چیزی به اطرافیان نگفتید، خودتون رو نباختید و فقط بلند شدید و راه افتادید که سریع برسید تهران…
این سطح از توکل و کنترل، برای من همیشه یک درس بزرگه…
من هم میخوام تجربه خودم رو دوباره و دوباره یادآوری کنم…
با اینکه من هنوز اون فرزند رو ندیده بودم… فقط پنج ماه توی شکمم باهاش زندگی کرده بودم…
ولی وقتی دکتر گفت مشکلی هست و باید سریع سقط بشه…
راستش اون لحظه مثل شما اونقدر ایمان نداشتم…
سریع زنگ زدم به همسرم، گفتم بچه مشکل داره… گریه کردم… اشک ریختم…
اما فقط همون لحظه بود…
بعدش آروم شدم…
وقتی الان فکرش رو میکنم، به خودم افتخار میکنم که خیلی خودم رو نباختم…
خیلی گریه نکردم…
فقط همون لحظه احساساتی شدم…
و اون جملهای که دکتر گفت: «حداقل چند روز دیگه زنده میمونه…»
واقعاً برای من سنگینترین جمله دنیا بود…
چون توی ذهنم این بود که من بیشترِ مسیر رو رفتم…
پنج ماه گذشته بود…
ولی شنیدن اون خبر از زبان دکتر… واقعاً تلخ و سنگین بود…
اما استاد…
اون روز حرف شما هزاران هزاران بار توی گوشم پیچید…
اونجایی که میگفتید:
«خدا رو شکر حداقل پسر بزرگم زنده هست… چون اگه اون رو خدا ازم میگرفت دردش خیلی سنگینتر بود…»
و من هم هزاران بار با خودم تکرار کردم:
خدا رو شکر دخترم زنده هست…
همین فرزندی که پنج ساله دارم باهاش زندگی میکنم، سالم و سرزنده جلوی چشممه…
کافیه…
همین جملهای که از شما یاد گرفتم، واقعاً دلم رو آروم میکرد…
نمیذاشت ناشکری کنم…
و استاد… چقدر اون روز برای من عجیب و جالب بود…
قبل از اینکه نوبتم بشه و وارد مطب بشم…
یه حسی توی دلم افتاد که جلسه چهارم از قدم پنجم رو گوش بدم…
و اون جلسه اونقدر منو آروم کرد…
که انگار خودِ خدا اون فایل رو برای من پلی کرد…
انگار خدا قبل از شنیدن اون خبر، شنا کردن رو بهم یاد داد که غرق نشم…
چون واقعاً اگر اون شنا کردن رو از قبل یاد نگرفته بودم…
و من تنها رفته بودم دکتر… فقط دختر پنج سالم هم همراهم بود…
شاید یه بلایی سرم میاومد…
ولی وقتی اون خبر رو شنیدم…
درسته گریه کردم…
اما ته دلم یه آرامش عجیبی بود…
و به خدا قسم…
تا رسیدم خونه بارها یه صدا توی وجودم میگفت:
«نگران نباش… به من اعتماد کن…»
استاد خیلیها این اتفاق رو کوچیک میدیدن…
ولی برای من پر از درس بود…
خیلی بیغرورتر شدم…
خیلی سر به زیرتر شدم…
خیلی در برابر عظمت خدا تسلیمتر شدم…
خیلی متوکلتر شدم…
خیلی آرومتر شدم…
خیلی فهمیدم من هیچم…
و واقعاً فهمیدم جلوی قاضی ملقبازی کار جالبی نیست…
اما وقتی استغفار کردم…
خودم رو بخشیدم…
تسلیم شدم…
پیادهروی کردم…
با خدای خودم راز و نیاز کردم…
و خدا دوباره منو پذیرفت…
و بعد… معجزه پشت معجزه اتفاق افتاد…
بعد از یک سال و خوردهای تسلیم شدن و رهایی…
خدا پاداشش رو بهم داد…
اولین پاداشش حس و حال خوبم بود…
و بعدش دادن یک فرزند سالم و صالح…
و الان میکائیل جان در کنار دخترم ملکا جان شدن چراغ خونهمون…
و من هر بار که به بچههام نگاه میکنم، خدا رو شکر میکنم که خدا بر سرم منت گذاشت…
✨ «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا…»
همانا با سختی، آسانی است…
✨ «أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»
فقط با یاد خدا دلها آرام میگیرد…
سپاسگزارم استاد عزیز بابت تمام چراغهایی که در مسیر زندگی من روشن کردید🙏
الهی همیشه در پناه خدا باشید…
به نام خدای مهربان
برادر عزیز و دوست نورانیام…
سلام و درود از دل…
پیام پر از مهر و ایمان شما را خواندم و واقعاً قلبم لرزید از این همه لطافت و فهم عمیق…
چقدر زیبا گفتید و چقدر دلنشین پاسخ دادید…
گاهی فقط همین آگاهی کافیست که انسان دوباره به آغوش خدا برگرده و آروم بشه.
از محبتهای شما نسبت به من و فرزندانم مکاییل عزیز و ملکا جان واقعاً سپاسگزارم…
دعای خیر شما مثل یک نور آروم روی دل مینشینه
الهی خدا همهی فرزندان رو در پناه خودش حفظ کند و هیچ مادری داغی نبینه… آمین.
و چقدر درست فرمودید…
چارهای جز تسلیم و توکل نیست…
در همین تسلیم است که الهامها جاری میشوند و راه روشن میشود.
من هم از صمیم قلب دعا میکنم خداوند شما و خانوادهی عزیزتان و همه دوستان توحیدیمان و استاد گرامیمان رو در پناه نور و رحمت خودش محفوظ بدارد 🤍
انشاءالله در قلههای آرامش، ایمان و موفقیت، کنار همدیگر ملاقات خواهیم کرد…
با دلهایی روشن و قلبهایی مطمئن به خدا
درود بر شما برادر عزیز
شاد و پیروز باشید…