درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۷


موضوع این برنامه: اتصال به الهامات الهی


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • شما چقدر می‌توانی به خدا اعتماد کنی؟
  • چگونه خود را در مدار دریافت الهامات خداوند قرار دهیم؛
  • “قلب”، دریافت کننده الهامات خداوند می‌شود وقتی که …
  • چگونگی دریافت الهامات؛
  • رابطه “آرامش قلبی” و “دریافت الهامات الهی”

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

373 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «سمیه زمانی» در این صفحه: 2
  1. -
    سمیه زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2523 روز

    حجر 20 و 21

    وَجَعَلْنَا لَکُمْ فِیهَا مَعَایِشَ وَمَن لَّسْتُمْ لَهُ بِرَازِقِینَ

    و در زمین برای شما و کسانی [=موجودات یا آدمیانی] که شما روزی دهنده آنان نیستید، لوازم زندگی [=هر آنچه شرط بقاء می باشد را] قرار دادیم.

    وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ

    هیچ چیزی وجود ندارد مگر آن که گنجینه‌های آن نزد ماست و جز به اندازه معین آن را فرو نمی‌فرستیم.

    »»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

    بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب و هدایتگر

    خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه

    خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه

    سلام به دو استاد عزیز و توحیدی، و سلام به همه ی دوستان نازنین این بهشت. امیدوارم دل‌هاتون پر از نور خداوند باشه و در جریان معجزات و باران رحمت خداوند باشین…

    خدای مهربونم شیرین و دلبرم، طبق معمول اول از تو می گم… از عشقی که روز به روز داره بیشتر میشه… از اشکای شوقی که با یادت چشمام رو گرم می کنه… شکرت برای بی شمار نعمتی که تو زندگیم دارم… شکرت برای خونواده ی قشنگم… شکرت برای همسر مهربونم و دوتا دختر ناز و دوست داشتنیم… شکرت برای مامان و بابای عزیزم که اول صبح باشون صحبت کردم. شکرت برای خواهرای هم مدارم و عزیزانشون… شکرت برای همین زمستون طولانی… همین برفایی که زیادن و گاهی خسته میشم… ولی همین برفا چه طبیعتی می خوان رقم بزنن تو بهار و تابستون… شکرت برای اتاقی که توش نشستم و بلافاصله بعد از میتینگم به ندای قلبم گوش دادم برای نوشتن به تلگراف کوچولو… برای استمرار، برای وصل بودن… استاد جان من دیروز و پریروز کلللی با خدای خودم حرف می زدم و ازش می خواستم الهاماتش رو بهتر و دقیق‌تر درک کنم و وقتی فایل رو دیدم گل از گلم شکفت… پیام دوستانم از ایران و همینجا همش پر از نشانه بود و من هربار دستم رو می ذاشتم رو قلبم و می گفتم خداجونم عاشششقتم… حتی مراقبه ی فراوانی که واقعا نمی دونم چندبار تا حالا گوشش دادم این دو روز گذشته برام تازه تره… اشکام رو دوباره سرازیر می کنه وقتی وجود خوداوند رو درون خودم احساس می کنم… احساس خودارزشمندیم می ره بالا… و استاد جان استادجان، دیگه بیشتر از قبل دارم اون یقین درونی رو حس می کنم… درسته فقط برای مدت کوتاهی اون عمقش رو دارم حس می کنم ولی یه جایی تو عمق قلبم، تو اون وسطای قفسه سینه م هست که وقتی احساسم اون نقطه رو تاچ می کنه انگار از همیشه بخداوند عزیزم وصل ترم… و چون دو سه بار گذشته با همین نوع اتصال بوده که الهامی رو دریافت کردم و باورش کردم و بهش عمل کردم و بعد دیدم که وااای واقعا با عقل من منطقی نبود ولی درست بود این انتخاب… بخاطر همین انگار برام یه حس آشنای فوق العاده س و دیگه پیداش کردم… دوباره دیروز و پریروز وقتی با خدای خودم خلوت می کردم احساسم به اون نقطه می رسید و من سرمست می شدم که آخخخخجون رسیدم به این نقطه و باز هم خداوند لطفش رو بر من تمام کرد و دقیقا چیزی رو برای حل مشکلم به ذهنم آورد که همیشه بود ولی اصلا تا اون موقع تو ذهنم نمی یومد و دیروز تو راه شرکت یهو تو ذهنم اومد. فقط خدا رو شکر می کردم. البته بازم ذهنم می گفت نه بابا این راه جواب نمی ده ولی من چون دیگه بازی برام آشنا بود هی می گفتم من بخدا اعتماد دارم، من ایمان دارم که این الهام خداونده و بهش عمل می کنم و همون روز اون اقدام عملی رو انجام دادم، هی ذهنم ادامه می داد که نه بی خودی توهم نزن حداقل به امروز و فردا نمی رسه ولی قلب من آروم بود… و امروز صبح که پاشدم دیدم بعععله مگه میشه قانون جواب نده… قانون قانونه و هی به خودم می گفتم ببیییین قانون همیشه جواب می ده. و خداوند عزیزم رو سپاس می گفتم.

    من فقط باید این حس عمیق اتصال رو گسترش بدم هرچی بیشتر وصل باشم بیشتر اعتماد کنم، بیشتر ایمانم رو نشون بدم، بیشتر نتیجه می بینم و باز ایمانم قویتر میشه. اون شیارهای مغزم عمیق تر و ثابت تر می شن. خدای هدایتگر من، خدایی که همواره در حال هدایت منی، من دیروزم رو امروزم رو و فردام رو به دستان تو می سپارم.و می دونم که هم چیز در دستان تو در امنیت کامله. می دوتم که تو بیشتر از من می خوای که من به خواسته هام برسم. باران رحمتت و باران الهاماتت همیشه در حال باریدنه، کمکم کن ظرفم رو بزرگتر کنم و در آرامش به الهاماتت گوش بسپرم…

    خدای مهربونم ممنونم از این فرصت کوتاه نوشتن که برام فراهم کردی.

    استاد ابراهیمی عزیزم ممنونم ازتون تا همیشه که زندگی ما رو زیر و رو کردین با نشان دادن خدای واقعی… خداوندی که منبع فضل و فراوانی و سلامتی و ثروت و عشقه…

    در پناه خداوند شاد و سلامت باشیم همگی🩵

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 106 رای:
  2. -
    سمیه زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2523 روز

    سلام به آقا مرتضی عزیز

    خیلی سپاسگزارم از اینکه به نقطه ی آبی همراه با خس خوب به من هدیه دادین. از لطف شما ممنونم. اومدم پاسخ بنویسم دیدم فاطمه جان جواب طولانیی برای شما نوشتن و ازشون ممنونم. من برداشتم از صحبت شما این بود که دوست دارین در مورد پیش زمینه ای که منجر به مهاجرت میشه بدونین و اینکه وقتی آدم می ره یه کشور دیگه که باش آشنایی نداره زندگی چقدر تفاوت داره و اینجور مسایل :)

    امیدوارم خدای مهربون کمک کنه اون حس ساده و صمیمی که تو دلم الان هست رو بتونم تو نوشتن بیارم. البته که ما بهترین نمونه و الگو رو جلو چشممون داریم در مورد مهاجرت… هربار که به داستان مهاجرت استاد فکر می کنم بیشتر باور می کنم که همه چیز فرکانسه. استاد با اون مدار و فرکانس قطعا باید کار ویزاشون مثل معجزه پیش بره و همه چی در چشم بهم زدنی فراهم بشه. ولی گاهی ذهن منم در مورد استاد بجای اینکه بگه برای استاددشده برای منم می شود، می گه خب استاد که داستانش فرق می کنه… من کجا استاد کجا… :)))

    استاد همیشه می گن مهاجرت کار بزرگیه و خدا به کسانی که شجاعت دارن پاداش می ده، من همیشه سعی می کنم اینو با خودم تکرار کنم. مهاجرت هر کسی با شخص دیگه داستان متفاوتی داره ولی من و همسرم زمانی مهاجرت کردیم که من با قوانین آشنا نبودم. من بعد از دکترام تو ایران خیلی دوست داشتم برای پستداک بیام کانادا یا امریکا ولی انقدر باور محدود کننده داشتم که با اینکه بیش از صدتا ایمیل زدم آخرش تونستم از قطر یه پوزیشن بگیرم و اونجا بریم. اون موقع خواهر بزرگتر من که قبلا قطر زندگی می کرد رفته بود به کانادا و بقیه ایران بودیم. ما دو سالی رفتیم قطر و همون در واقع بخشی از تکامل ما بود برای مهاجرت بزرگتر. واقعیت اینه که من بازم بخاطر باورای محدود کننده م خیلی اصراری به امریکا نداشتم ولی همسرم عشق آمریکا بود. همیشه می گفت آدم باید بره خودِ خارج (یعنی امریکا خخخ). و با این شرایط تونستیم زمانی که قطر بودیم خیلی راحت ویزای تحصیلی بگیریم برای تحصیل همسرم. منم که تینا دخترم تازه بدنیا اومده بود بعنوان همراه دانشجو اومدم و بعد از یکسال برای پستداک رفتم دانشگاه کرنل و سروع به کار کردم. نمی خوام وارد جزئیات بشم ولی باورای محدود کننده و فرکانسی که توش بودیم انقدر به ما فشار آورد که چک و لگدهای فراوانی بخاطر شرک خودمون خوردیم. شاید بتونم بگم اون دو سال اولی من تو دانشگاه کرنل مشغول شدم سخت ترین دوسال زندگیم بود یا حداقل یکی از سخت ترین سال‌های زندگیم. الان می فهمم که همش از خودم بود و می تونستم خیلی خیلی زودتر از اون شرایط سخت بیایم بیرون ولی خب اون زمان این دید رو نداشتم. اما به لطف خدا مهم‌ترین نتیجه ی اون دوران سخت آشنایی با استاد و آموزشهاشون بود و از اونجا بود که مسیر زندگی ما تغییر کرد. می دونی مرتضی جان مهاجرت واقعا شجاعت و صبر و جسارت می خواد ولی خوبیش اینه که وقتی به نکات مثبتش توجه کنی، انقدر زیاده که فقط خدا رو شکر می کنی. مثلا در مورد رشد فرزندت تو یه جامعه ی پیشرفته و بروز، تربیتی که تو مهد و مدرسه دارن، اعتماد به نفسی که به بچه ها می دن، اهمیت بازی و آموزش و کتاب خوندن که برای بچه ها قائل هستن انقدر برای من ارزشمنده که خدا می دونه. حالا تو همین شرایط من می تونم بیام به نگرانی ها و نادانسته هایی فکر کنم که بم حس بد میده، اما نمی کنم. اینجا چالشهای خودش رو داره مزایای خودش رو هم داره. مثلا بچه ها تو مدارس دختر و پسر باهم بزرگ می شن و گاها داستان‌هایی هم پیش میاد که مثلا یه پسر همکلاسی اذیت کنه و همه رو اذیت کی کنه، چی به دخترم باید بگم، چطوری یادش بدم که هم واقع بینانه باشه هم کم نیاره… تازه دختر من هنوز کلاس ششمه. اینکه بزرگتر بشن و داستان‌هاش به جای خود. اما من فقط می تونم رو خودم کار کنم و الگوی مناسبی برای دخترم باشم و بقیه ش رو می سپرم به خدا. اینهمه دانش آموز و دانشجوی موفق هستن تو همین مدارس و از خدا می خوام دختر منم بکی از اونا باشه. یا مثلا خیلی از کسایی که بچه هاشون اینجا بزرگ می شن و از مزایای آموزش خوب اینجا استفاده می کنن اون لذت بازی با دختر خاله و پسرخاله و دختر عمو و عمه و اینا رو ندارن… حالا خدا رو هزاران بار شکر من دوتا از خواهرام کانادا هستن و با 4-5 ساعت رانندگی می تونیم بریم پیششون و یاسمن هم که کالیفرنیاست و بهرحال می تونیم همو ببینیم. اما این خلا نبود فامیل درجه یک خیلی جاها حس میشه برا بقیه. منم اون سالای اول حسش می کردم ولی شرایط تغییر کرد. دقیقا چیزی که استاد میگه همه چی فرکانسه… همه چی فرکانسه… قطعا شما تو شهری که بدنیا اومدی باشی خیلی چیزا راحته ولی خیلی چیزا رو شرایط تجربه کردمش رو مداری بعد اگر مهاجرت کنی به شهر دیگه، یه چیزایی رو از دست می دی ولی یه چیزایی رو هم بدیت میاری که تا الان نداشتی… همینطور مهاجرت به یه کشور دیگه، یا بقول سمانه جان مهاجرت به فضا که الان شوخی بنظر میاد ولی قطعا تا چند سال دیگه واقعی میشه… اگر ما رو خودمون کار کنیم، هرجایی از این جهان پهناور باشیم خوبی ها و راحتی و زیبایی هست که در مدارش هستیم… و چقدر خوب میشه آدم بتونه اینو همیشه به یاد داشته باشه… کار من فقط اینه که رو خودم کار کنم و احساسم رو خوب نگه دارم… بقیه ش با خداست…

    خدایا شکرت برای این حس خوب…

    آقا مرتضی امیدوارم این پیام در بهترین زمان به دستت برسه و در پناه خداوند هدایتگر و مهربون باشی…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: