درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۶


موضوع این برنامه: شرایط دریافت هدایت خداوند


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • تعریف شهود: خداوند قطعاً طبق وعده‌اش، هدایت‌هایش را به سمت من ارسال می‌کند؛
  • زمانی هدایت های خداوند را دریافت می‌کنی که با کنترل ذهن و تغییر زاویه دید، خود را به احساس خوب می‌رسانی؛
  • وقتی در فرکانس “توجه به ناخواسته” و “احساس بد” هستی، “الهامات درونی” خود را غیر فعال می‌کنی؛
  • معجزه تفکر الخیر فی ما وقع؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

467 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محمود رحمانی» در این صفحه: 1
  1. -
    محمود رحمانی گفته:
    مدت عضویت: 781 روز

    سلام استاد عزیزم و تمام دوستان گلم

    می‌خوام یک داستان واقعی از هدایت و لطف پنهان خداوند تعریف کنم؛ داستانی که هر بار می‌شنوم، مو به تنم سیخ می‌شود.

    در زمان جمهوریت افغانستان، در یکی از ولایت‌هایی که بیشتر در اختیار طالبان بود، مردی زندگی می‌کرد که از بزرگان طالبان به حساب می‌آمد. سال‌ها تحت تعقیب بود و همیشه دنبالش بودند تا او را هدف قرار دهند. به‌خاطر شرایط امنیتی، دائم در حال جابه‌جایی بود و به‌سختی می‌توانستند پیدایش کنند.

    برادرزاده‌اش که آن زمان حدود 14 سال داشت، چوپانی می‌کرد. یک روز عمویش پیش او آمد و کنارش نشست. فضای کاملاً عادی بود؛ نه خبری از خطر بود، نه نشانه‌ای از حادثه.

    در همان لحظه، یکی از گوسفندها از گله جدا شد و به سمت دیگری رفت. پسرک بدون فکر خاصی بلند شد و حدود صد متر دنبال گوسفند دوید تا آن را برگرداند.

    و درست در همان چند دقیقه، ناگهان یک هواپیمای جنگی همان نقطه‌ای را که عمویش نشسته بود، هدف قرار داد. انفجار… و عمو در همان لحظه کشته شد.

    پسرک بعدها می‌گفت:

    «اگر من کنار عمویم مانده بودم، بدون شک من هم کشته می‌شدم. اما خدا نخواست. خدا به بهانه یک گوسفند، مرا از مرگ جدا کرد.»

    گاهی نجات ما در دل یک اتفاق ساده پنهان است.

    گاهی چیزی که بی‌اهمیت به نظر می‌رسد، همان دست ناپیدای خداست که مسیر ما را عوض می‌کند.

    ما فقط گوسفندی را می‌بینیم که از گله جدا می‌شود…

    اما خدا آینده‌ای را می‌بیند که قرار است حفظ شود.

    این داستان برای من یادآور یک حقیقت بزرگ است:

    هیچ اتفاقی تصادفی نیست. حتی کوچک‌ترین لحظه‌ها می‌توانند حامل بزرگ‌ترین هدایت‌ها باشند. خدا رو واقعاً بینهایت سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: