درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۶


موضوع این برنامه: شرایط دریافت هدایت خداوند


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • تعریف شهود: خداوند قطعاً طبق وعده‌اش، هدایت‌هایش را به سمت من ارسال می‌کند؛
  • زمانی هدایت های خداوند را دریافت می‌کنی که با کنترل ذهن و تغییر زاویه دید، خود را به احساس خوب می‌رسانی؛
  • وقتی در فرکانس “توجه به ناخواسته” و “احساس بد” هستی، “الهامات درونی” خود را غیر فعال می‌کنی؛
  • معجزه تفکر الخیر فی ما وقع؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

467 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه کهوند» در این صفحه: 1
  1. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1487 روز

    به نام خداوند هدایتگرم

    خدایی که حتی وقتی فکر می‌کنم گم شدم، از همون‌جایی که ایستادم، آروم و بی‌سر و صدا داره منو راه می‌بره.

    سلام به استادهای نازنینم

    سلام به دوستای عزیز و هم‌فرکانسی که مطمئنم هرکدوم‌مون یه جایی از مسیر، به یه شکل خاص بیدار شدیم.

    من از بچگی یه باور عجیبی تو وجودم بود؛ باوری که هیچ‌وقت یادم نمیاد کسی نشسته باشه و آموزشش داده باشه. نه با نصیحت، نه با کتاب، نه با حرف بزرگ‌ترها. انگار خودش، بی‌دعوت، اومده بود و تو دلم جا خوش کرده بود.

    این باور که پشت هر اتفاقی، حتی سخت‌ترینش، یه خیری هست… حتی اگه الان هیچ‌چیزی ازش نفهمم.

    سنم خیلی کم بود که پدرم رو از دست دادم. اون‌قدر کم که باید دنیام پر از ترس می‌بود، پر از سؤال‌هایی که جواب ندارن. ولی عجیب این‌جا بود که وسط اون همه بغض و شلوغی، یه جمله تو ذهنم تکرار می‌شد و ولم نمی‌کرد:

    «حتماً خیری توش بوده… فقط الان نمی‌فهمم.»

    نمی‌دونم این جمله رو از کجا آورده بودم. شاید هیچ‌وقت نشنیده بودمش، شاید از جایی عمیق‌تر اومده بود. فقط می‌دونم بهش چسبیده بودم؛ مثل یه طناب نازک وسط طوفان. هر بار دلم می‌لرزید، با خودم می‌گفتم اگه الان این‌قدر درد داره، لابد قراره یه روزی از دلش چیزی دربیاد که منو محکم‌تر کنه.

    سال‌ها گذشت و زندگی انگار تصمیم گرفت این باور رو جدی جدی امتحان کنه.

    یه جاهایی از زندگیم، با تمام وجودم مطمئن بودم دارم درست‌ترین انتخاب رو می‌کنم. دلم قرص بود. با شوق جلو می‌رفتم. حتی آینده رو تو ذهنم چیده بودم.

    اما یهو… همه‌چیز ریخت.

    رابطه‌ای که فکر می‌کردم امنه، ترک برداشت و از هم پاشید. مسیری که براش برنامه داشتم، یه‌هو بسته شد. اون روزها فقط درد بود و سؤال و بغض‌هایی که شب‌ها نمی‌ذاشت بخوابم. بارها از خودم پرسیدم:

    «پس این خیرش کجاست؟ من که نیت بدی نداشتم…»

    زمان که گذشت، تازه فهمیدم اگه اون اتفاق‌ها نمی‌افتاد، من هنوز داشتم خودمو کوچیک می‌کردم. هنوز داشتم به کمتر از لیاقتم قانع می‌شدم. هنوز بلد نبودم مرز بکشم، «نه» بگم، خودمو جدی بگیرم.

    اون شکست‌ها، در واقع، منو هل دادن به سمت خودِ واقعیم. خیری که اون روزها قایم شده بود، بعدها شد عزت نفس. شد جرئت انتخاب خودم. شد دوست داشتنِ خودم، بدون شرط.

    یه بار دیگه، یه اتفاق به ظاهر کوچیک افتاد. نه اون‌قدر بزرگ که بقیه بفهمن، نه اون‌قدر مهم که اولش جدی بگیرمش.

    یه توقف اجباری… یه مکث ناخواسته.

    اولش حرص خوردم. کلافه شدم. مدام با خودم می‌گفتم: «الان وقتش نبود. چرا درست الان؟»

    ولی همون مکث، منو مجبور کرد وایستم. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، واقعاً وایستم. به خودم نگاه کنم. به بدن خسته‌م، به ذهن شلوغم، به نیازهایی که سال‌ها نادیده گرفته بودم.

    اگه اون اتفاق نمی‌افتاد، شاید هنوز داشتم کورکورانه جلو می‌رفتم. خیری که تو لباس درد اومده بود، شد آگاهی.

    خیلی وقت‌ها هم فکر می‌کردم عقب افتادم. فکر می‌کردم دیر شده، فرصت‌ها از دست رفته. وقتی خودمو با بقیه مقایسه می‌کردم، یه صدایی تو ذهنم می‌گفت: «تو جا موندی.»

    بعدها فهمیدم اون تأخیرها داشتن از من محافظت می‌کردن. داشتن منو از جاهایی دور نگه می‌داشتن که با روح من سازگار نبودن. خدا بعضی وقتا با یه «صبر کن»، ما رو از یه اشتباه بزرگ نجات می‌ده… حتی اگه اون لحظه نفهمیم.

    و حالا که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم هیچ‌کدوم از اون اتفاق‌ها بی‌حساب نبود. حتی مرگ پدرم… حتی اون فقدان بزرگ.

    خیلی چیزها رو زودتر از سنم یاد گرفتم؛ مسئولیت، اتکا به خود، حرف زدن با خدا، و اینکه همیشه یه نیروی بزرگ‌تر از من هست که حواسش هست… حتی وقتی من فکر می‌کنم نیست.

    امروز دیگه دنبال دلیل اتفاق‌ها نمی‌گردم. دنبال پیامشون می‌گردم.

    می‌پرسم:

    «این قراره منو به کدوم نسخه‌ی بالغ‌ترِ خودم برسونه؟»

    و هر بار، زندگی یه جواب آروم اما دقیق بهم می‌ده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: