درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۴


موضوع این برنامه: ورود به مدار نعمت‌ها


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • اساسی‌ترین قانون خداوند: احساس خوب = اتفاقات خوب؛
  • رابطه احساس خوب و خوش شانسی؛
  • اگر بتوانی در شرایط نادلخواه، احساس خود را خوب نگه داری، پاداش‌ها راضی کننده است؛
  • ارتباط بین شکرگزاری و رزق؛
  • راهکار ورود به مدار نعمت‌ها و بیشتر ماندن در این مدار؛
  • راهکار “رسیدن به احساس خوب” در شرایط نادلخواه؛
  • “احساس خوب”، نتیجه کنترل ذهن است؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

479 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «شیرین امامی احتشامی» در این صفحه: 1
  1. -
    شیرین امامی احتشامی گفته:
    مدت عضویت: 2485 روز

    به نام او که بخشندگی و مهربانی اش تمام نشدنی است .

    سلام استاد توحیدی و آگاهم

    سلام خانواده دوست داشتنی و ارزشمندم

    سلام مریم جانم

    چقدر این فایل برای من هشدار دهنده و یاد آوری کننده بود .

    واقعا استاد چیزی جز حق از شما نشنیدم و همش دارم سعی می کنم مثل شما صادق و آگاه باشم نه جاهل خود خواسته .

    از زمانی که با قوانین بدون تغییر خداوند از زبان شما آشنا شدم یکی از سخت تریییین تمریناتم نگه داشتن حال خوبم بوده به خصوص وقتی اتفاق ناخوبی می افتاد .

    ولی به لطف پرودگارم و از اونجایی که همیشه ازش هدایت خواستم الان نسبت به گذشته خییییلی بهتر در مورد حفظ حال خوبم عمل می کنم .

    و البته دیگه برام جا افتاده که طبق فرمایش شما همه چیز در این جهان تکامله و

    منم باید بدونم یک شبه نمی تونم وارد مداری خیلی بالاتر از خودم بشم .

    مثل یه عضله کم کم شکل میگیره .

    و یاد گرفتم که اگر میخوام طبق قانون عمل کنم باید استمرار داشته باشم و از خودم نا امید نشم که نا امیدی کار نجواهای شیطانه .

    واقعا به چشم دیدم که وقتی در مورد چیزی حالمو خوب نگه میدارم

    انگار اون داستان وارونه میشه به نفع من .

    یا ختم به خیر میشه

    یا باعث پاداش گرفتن من میشه

    یا باعث خنده و شادیم میشه

    یا از من آدم سپاسگزار تری میسازه .

    میخوام مثال بزنم :

    سه سال پیش که من تازه داشتم مقاومتهای ذهنیم رو در مورد قانون آروم آروم می شکستم وقت تمدید خانه استیجاری ما بود و سر یه مبلغی برای تمدید با صاحبخونه به توافق رسیدیم اما زمان تمدید ایشون یک دفعه بدون هماهنگی مبلغ دیگه ایی رو عنوان کرد و من هاج و واج موندم . اولش خیلی ناراحت شدم و بحث و جدل پیش اومد به خصوص که زمستان بود و جا به جایی برای من سخت .

    ولی یاد قانون افتادم

    و هی با خودم میگفتم

    شیرین یادته استاد چی میگفت ؟؟؟!!!

    نباید حست بد بشه …..

    نباید حست بد بشه …..

    اونجا چند لحظه سکوت کردم

    و تو همون جلسه گفتم شما زیر قولت زدی . من اینجا نمی مونم .

    فقط یه هفته وقت میخوام که جا به جا شم .

    این حرفو اونجا زدم ولی هزارااان نجوا اومد سراغم …..

    تو همون یک هفته هول هولی خونه ایی رو گرفتم که نه خونه خوبی بود نه منطقه خوبی داشت .

    اما خودمو به خدا سپردم چون زیر بار زور رفتن خییییلی بیشتر برام درد داشت .

    خلاصه ما اونجا ساکن شدیم .

    محله ایی نه چندان جالب و خانه ای نه چندان زیبا در طبقه چهارم که آسانسور هم نداشت .

    فرزندم سر این خونه بارها و بارها وبارهااااا

    با من بحث و دعوا می کرد .

    اما من همش سعی میکردم احساسمو خوب نگه دارم چه در مورد خانه چه در مورد محله و چه در مورد مشاجره های فرزندم ( که البته بهش حق میدادم ) .

    نمیدونم کدوم فایل یا کتاب استاد بود که میگفتن ببینید کدوم قسمت خانه یا شهر یا محل کار یا اتاقتان به شما حس خوبی میدهد ؟

    سعی کنید در لحظات سخت اونجا برید . اونجا بمونید .

    منم با خودم میگفتم این خانه تمرین بزرگی برای منه .

    اگه ادعا میکنم دارم قوانین رو یاد میگیرم پس باید عمالگرا باشم . تا ببینم چند مرده حلاجم ؟؟؟

    یواش یواش دیدم پنجره های بزرگ و سه دره سالن و اتاق رو خیلی دوس دارم .

    شروع کردم به سپاسگزاری .

    دیدم کمد دیواری واقعا بزرگ و جا داری داره .

    شروع کردم به سپاسگزاری .

    دیدم اگر چه رو به روی ساختمان ما یک ساختمان نوساز 7 طبقه هست ولی خونه بازم نورگیره

    شروع کردم به سپاسگزاری .

    دیدم شب ها بعد ساعت 11 دیگه هیچ صدایی در این ساختمان بلند نیست .

    شروع کردم به سپاسگزاری .

    دیدم ساکنینش به نظافت پله ها اهمیت میدن .

    شروع کردم به سپاسگزاری .

    دیدم وقتی وارد ساختمان میشی توی راهرو قبل پله ها یه آینه بزرررگ دیواری نصب شده .

    شروع کردم به سپاسگزاری .

    دیدم در ورودی ساختمان تازه رنگ شده

    شروع کردم به سپاسگزاری

    دیدم در چند قدمی خونه یه درخت بی نظیر و به گفته محلی ها سیصد ساله با شاخ و برگهای وسییییع و تنه عظیمه

    شروع کردم به سپاسگزاری

    و…..

    حالا بگم از محل عشق بازی خودمو خدا …….

    اون خونه آشپزخونه کوچیکی داشت اماااااا….

    دقیقا جلوی سینک ظرفشویی پنجره کوچیکی بود که به قسمت روشنایی ساختمان باز میشد و هیچ مانعی جلوی دید نداشت .

    کافی بود من فقط کمی سرمو بالا ببرم تا آسمان زیبای خدا رو ببینم .

    کم کم به اون پنجره دل بستم و اونجا شد وعده گاه منو خدا ….

    چقدر ابرهای سفید در حرکتی اونجا دیدم .

    چقدر پرواز دسته جمعی پرندگان و اونجا دیدم .

    چه کلاغ های زیبایی اونجا دیدم که نشستن و غار غار کردن .

    چه کبوترهای چاهی که اونجا برام آواز خوندن .

    چه ستاره هایی که بعد ساعت یک شب از همون پنجره بهم چشمک زدن .

    و حتی دو شب پیش اومد که دقیقاااا من ماه شگفت انگیز مهتابی رو با اون نور زیاد و متحیر کننده اش از همون پنجره کوچیک دیدم که نور نقره ایی رنگش آشپزخونه رو خیلی روشن کرده بود و من حیرون بودم به خدا انگار داشت بهم سلام‌ می داد .

    حتی یادمه یه نیمه شب که از همون پنجره آسمونو نگاه میکردم از شدت سپاسگزاری چند دقیقه همین جور گریه می کردم .

    اون شب این اشکا چقدر بهم چسبید . آخه نتیجه حرفای قشنگ بین من و خدا بود .

    و دقیقا سال بعد خداوند منو به خونه ایی برد

    بزرررگ و جادار و تمیز و نوسازو سرتاسر آفتاب . دوتا آسانسور . لابی زیبا . جای پارک امن و بی منت . آشپزخانه با کابینت های فراواااان و نو به رنگ‌سفید ( رنگ مورد علاقه من )

    تراس بزرگ و قابل چیدمان …

    وقتی توی اتاقم روی زمین میشینم باز هم فقط کافیه کمی سرمو بلند کنم تماااامه (( پهنه آسمان مال من است کوه زمین مال من است ))

    یعنی حتی نیاز نیست من از جام بلندشم تا بتونم زیبایی ببینم .

    توی اتاق دوم فقط کافیه روی زمین دراز بکشی یه بالش زیر سرت بزاری در تراسو باز کنی تا چندین رشته کوه و کلللی زیبایی آسمون با ابرهای در حرکتو نسیم بهشتیییییی و پرواز پرنده ها رو ببینی .

    ( حتی لازم نیست روی تخت که از زمین ارتفاع داره باشی تا قشنگیارو ببینی )

    الله اکبر

    الله اکبر

    الله اکبر

    ( به خدایی ات قسم که نه تو بزرگ که بزرگترینی )

    و …..

    چه اتاقها چه سالن چه آشپزخانه

    همه رو به شکوه و جلال خداوندی …

    منظره ای که هررر روز میبینم ابتدا دشتی بسیااار بزرگ و بعد در دور دست چندین رشته کوه

    واقعاااا بی نظیره .

    لوکیشن خونه طوریه که هم طلوع خیره کننده صبح رو میبینم هم غروب دل انگیز خدا رو . به عظمتش قسم که تا حالا من دوتا طلوع یا غروب شبیه به هم ندیدم .

    هر روز متفاوته و یه شکل خاص اونروزه .

    ( به ولله قسم من تا حالا همچین خونه ایی نداشتم )

    چطور شگرگزارش نباشم ؟؟؟؟

    چطور میتونم اشک نریزم از این همه لطف ؟؟؟

    چطور شک کنم به خدایی که من یک شکر کنم او هزاااار نعمت دهد ؟؟؟

    آره ….

    این یکی از پاداش های کنترل افکار منه .

    پرودگارا

    به همه ما مرحمتی عطا کن که همواره در صراط مستقیم باشیم

    نه به خاطر تو

    که تو منزه از نیازی

    به خاطر آسایش و آرامش و سعادتمندی خودمان تا شاید درست بندگی کنیم .

    آمین

    ای مالک آسمان ها و زمین ……

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: