درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۱


موضوع این برنامه: مفهوم مشیت و “خواست خداوند” از دیدگاه خداوند در قرآن


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • “مشیت”، قانون کلی و بدون تغییر جهان است؛
  • دامی خطرناک به نام “فقط حرفهای قشنگ زدن”؛
  • “انشاالله”، به معنی اگر خدا بخواهد نیست بلکه به معنی: اگر با مشیت (قوانین) خداوند هماهنگ باشد؛
  • خداوند برای شما هیچ تصمیمی نمی‌گیرد؛
  • ” ابلاغ پیام” مهم است نه فهماندن آن به دیگران. افرادی که آماده شنیدن باشند، پیام را می شنوند و جدّی می‌گیرند؛
  • قدم اول برای هدایت این است که: عجز خود را در برابر خداوند و نیاز به هدایت او، بپذیری؛
  • اصل اساسی آموزش: اول از همه خودت به آنچه آموزش می‌دهی عمل کن؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

561 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «لی لی» در این صفحه: 1
  1. -
    لی لی گفته:
    مدت عضویت: 2531 روز

    هذا من فضل ربی

    چند وقت پیش مامانم شنیده بود که یکی از دوستان قدیمیش به تازگی از همسرش جدا شده، خلاصه با ایشون تماس گرفته بود و دوستش گفته بود که جدا نشدم ولی 4 ساله که زندگیم رو جدا کردم، و داستان زندگیش رو تعریف کرده بود، داستان زندگی یه زن خانه دار 60 ساله که فقط و فقط به خداوند توکل کرده بود و خدا چه ها براش نکرده بود

    این خانوم گفته بود که همسرش به شدت بددل بوده و ایشون و دختراش رو آزار میداده و ایشون هم چاره ای جز تحمل کردن نداشته یا در واقع بلد نبوده، تا اینکه سیستم گوارشیش بهم میخوره و شوهرش به ناچار میبرتش پیش دوستش که طب سنتی کار کرده بوده، اون آقا وقتی ایشون درمان میشن، بهش میگه که شما معلومه خانوم مومنی هستید، خانوم من کلاسهای عرفان داره اگه دوست داشتید توی کلاسهاش شرکت کنید و این خانوم بعد از شرکت توی این کلاسها، با خدا به شکل دیگری آشنا میشه و از اونطرف هم به مامان گفته بود که اینستا نصب کردم و یه سری پیچهای موفقیت رو دنبال میکردم

    تا اینکه یک روز خدا به شکل واضح باهاش صحبت میکنه که الان وقتشه، وسایلت رو جمع کن و از این خونه برو، و این خانوم به اون دخترش که ازدواج کرده بوده زنگ میزنه که فقط ده روز به من پناه میدی تا من جایی رو برای خودم تهیه کنم؟ دخترش میگه این چه حرفیه و ایشون به خونه دخترش پناهنده میشه، همسرش هرگز فکرشم نمیکرده که این خانوم این کار رو بکنه و البته باز هم با پرخاشگری به دنبالش میره که ایشون نمی پذیره که به خونه برگرده و شوهرش هم یه سری تهدیدش میکنه چون فکر میکرده بی پناهه و دیر یا زود مجبور میشه به خونه برگرده، اما نمی دونسته که خدا بزرگترین یاور و پناهشه

    این خانوم با برادر بزرگش تماس میگیره که من واقعا موندم و اگه خونه هم اجاره کنم پولی ندارم که بخوام اجاره بدم، ازت میخوام که ارث پدریمون رو تقسیم کنی، برادرش هم قبول میکنه و چند سال پیش 500 میلیون به ایشون پول میده، که این خانوم تصمیم میگیره با این پول خونه بخره، میگفت هرجا رو میگشتیم اصلا با این مبلغها خونه ای پیدا نمی کردیم ولی من دلم روشن بود که از خونه خودم بهتر، خدا برام جور میکنه و در نهایت هم خونه ای رو پیدا میکنند که چون صاحبخونه پول لازم بوده تخفیف خوبی هم بهشون میدن و بقیه پول خونه رو هم، این و اون بهشون قرض میدن

    میگفت حالا من و دخترکوچیکم خونه داشتیم ولی بدون هیچ وسیله ای، توی همین حین، یکی از برادرزاده هام که تازه ازدواج کرده بود لاتاری برنده میشه و همه خونه زندگیش رو میزاره و میره آمریکا، برادرم هم به من گفت هر وسیله ای که نیاز داری ببر و خرد خرد پولش رو بده، از طرفی صاحب کار دخترش که در جریان زندگی شون بوده هم یه سری وسایل خونه براشون میخره، میگفت وقتی شوهرم فهمید که من خونه هم خریدم، این بار اومد و التماس میکرد که برگردم، و وقتی من نپذیرفتم گفت منم طلاقت نمیدم، ایشون هم میگفت من احتیاجی به طلاق ندارم و میدونم هر موقع لازم باشه خدا این مورد رو هم خودش درست میکنه

    این خانوم میگفت الان داریم با دخترم دوتایی زندگی میکنیم، دخترم هر روز که از سرکار میاد، اول جلوی در سجده میکنه و میگه مامان بالاخره ما هم رنگ آرامش رو توی زندگیمون دیدیم، میگفت تازه برادرم بهم گفت درسته طلاق نگرفتی ولی شرعا نصف حقوق بابا که الان مامان داره میگیره حق توئه، و هر ماه اون پول رو هم داره برام واریز میکنه، خلاصه این خانوم میگفت من و دخترم الان داریم با خدا عشقبازی میکنیم و از یه جاهایی خدا برامون میرسونه که نگو و ما هم فقط داریم شکرش میکنیم

    واقعا آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای: