تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲


نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی؛
  • هر فردی، ضربه های ویرانگر شرک را تجربه کرده است؛
  • پیرو آیین ابراهیم باش که موحّد بود و مشرک نبود؛
  • توحید یعنی قدرت ندادن به هر عاملی بیرون از خودت؛
  • تغییر کانون توجه خود را از همان وضعیتی که هستی، شروع کن؛
  • اجازه دادن به خداوند برای هدایت به سر راست ترین “جگونگی”
  • خداوند وقتی به هدایت تو ادامه می دهد که قدم اول را بر می داری؛
  • معجزه نگاه مثبت و سپاسگزارانه، به هر اتفاق و شرایطی؛

این یک فایل صوتی نیست؛ یک دوره‌ی کامل «ایمان در عمل» است.

آماده شوید تا شنونده‌ی یکی از شفاف‌ترین، تکان‌دهنده‌ترین و شجاعانه‌ترین داستان‌های تحولی باشید که تا به حال شنیده‌اید. این فایل، گفتگوی استاد عباس منش با «رزا» عزیز، از اعضای خانواده‌ی عباس منش ساکن انگلستان است؛ اما داستان رزا یک داستان معمولی نیست.

این فایل، روایت زنده‌ی زنی است که به معنای واقعی کلمه، به «صفر» نه، بلکه به «صدها کیلومتر زیر صفر» سقوط کرد و به ما نشان می‌دهد که چگونه با استفاده از قوانین بدون تغییر خداوند، می‌توان از عمق تاریکی، نوری خیره‌کننده ساخت.

اگر احساس می‌کنید در بن‌بست هستید، اگر تنها، ناامید و شکست‌خورده‌اید، این فایل برای شما آماده شده است.


در این فایل چه خواهید شنید؟

در این گفتگوی صمیمانه، رزا ما را به تاریک‌ترین روزهای زندگی‌اش می‌برد و قدم به قدم، مسیری که برای خلق معجزه‌اش طی کرده را برایمان روشن می‌کند:

۱. سقوط به عمق تاریکی

رزا داستانش را از جایی شروع می‌کند که در کشور انگلیس، به تازگی از همسرش جدا شده، از لحاظ روحی و مالی کاملاً شکسته، بدون هیچ دوست یا خانواده‌ای، در یک خوابگاه دانشجویی زندگی می‌کرده و تحت درمان روانپزشک بوده است. او به نقطه‌ای رسیده بود که حتی توان صحبت کردن عادی بدون گریه را هم نداشت.

۲. انفجارِ «میل به تغییر»

نقطه‌ی عطف، زمانی بود که روانپزشک او به تعطیلات رفت. رزا در تنهایی مطلق، به نقطه‌ای رسید که به گفته‌ی خودش: «با تمام تک‌تک سلول‌های بدنم دلم می‌خواست زندگیم رو تغییر بدم.» این «میل سوزان»، اولین جرقه‌ی تحول بود.

۳. دو هفته انزوای سازنده: شکرگزاری از «هیچ»

او به یاد آموزه‌های استاد افتاد و تصمیم گرفت با فایل‌های رایگان شروع کند. خودش را دو هفته در اتاق خوابگاه حبس کرد و دو کار اساسی را انجام داد:

  • کنترل احساس: هرگاه احساس بد سراغش می‌آمد، به یاد حرف استاد می‌افتاد که: «عیب نداره ناراحت بشی، اما عیب داره به ناراحتیت ادامه بدی.» او بلافاصله با دوش گرفتن یا نوشتن، حال خود را خوب می‌کرد.
  • شکرگزاری از صفر: او در ابتدا هیچ دلیلی برای شکرگزاری پیدا نمی‌کرد. در آن شرایط اسف‌بار، شروع کرد به شکرگزاری برای «سیب داخل یخچال»، «پتوی روی تخت» و «سقف بالای سرش».

۴. قانون «تکامل»: معمار یا گارسون؟

رزا که یک معمار تحصیل‌کرده بود، درک کرد که باید قانون «تکامل» را طی کند. او تصمیم گرفت به جای غرور، هر کاری که «می‌تواند» را شروع کند. بنابراین، با وجود اینکه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، به عنوان «گارسون» در یک رستوران مشغول به کار شد.

۵. «گران‌بهاترین» درس: خدایا شکرت که گفتی «نه»!

در همان رستوران، مسیری برای یک مصاحبه‌ی شغلی در یک شرکت ساختمانی برایش باز شد. او رزومه‌اش را فرستاد. شرکت بلافاصله جواب داد: «ما شما را نمی‌خواهیم!» و اینجا، «شاهکار» رزا رخ می‌دهد. او به جای ناامیدی، می‌گوید: «گفتم خدایا شکرت! حداقل یکی به من جواب داد! این یک قدم پیشرفت است!»

۶. معجزه‌ی «نه» شنیدن و قدرت «تسلیم»

تنها ۳ روز بعد، همان شرکت تماس گرفت و گفت یک نیرو به طور اتفاقی انصراف داده و او استخدام شد! اما چالش بعدی بلافاصله ظاهر شد: مسئول خوابگاه به او گفت چون کار تمام‌وقت پیدا کرده، باید خوابگاه را ترک کند! رزا جایی برای رفتن نداشت و می‌خواست از شغل جدیدش انصراف دهد تا بی‌خانمان نشود. در اوج گریه، تسلیم شد و گفت: «خدایا! یه بار انجامش دادی، دوباره هم می‌تونی!» لحظاتی بعد، مدیر خوابگاه بازگشت و گفت صاحب‌خانه استثنا قائل شده و او یک ماه دیگر فرصت دارد.

۷. کشف پازل تکامل

رزا بعداً فهمید که حقوق همان یک ماه گارسونی، دقیقاً برابر با پول پیش مورد نیاز برای اجاره‌ی خانه‌ی جدید بود. او درک کرد که اگر مستقیماً شغل معماری را به دست می‌آورد، باز هم شکست می‌خورد، چون پول پیش نداشت. آن مرحله‌ی «گارسونی» حیاتی و بخشی از نقشه‌ی دقیق خداوند بود.

۸. از ترس از سخنرانی تا ارائه در آکسفورد

رزا در مسیر کارش، با ترس‌هایش روبرو شد. او که لهجه‌ی انگلیسی کاملی نداشت، داوطلب شد تا به جای همکارانش، یک ارائه‌ی تخصصی بدهد. این زن ۲۷ ساله، در مقابل ۳۷ کارشناس ارشد انگلیسی با ۳۰ سال سابقه کار، در آکسفورد سخنرانی کرد و همین شجاعت، درهای دوره‌های آموزشی تخصصی را به رویش باز کرد.

۹. وقتی «نعمت» به دنبال شما می‌آید

او که حالا با خرید دوره‌هایی مانند «۱۲ قدم» و «عزت نفس»، عمیق‌تر روی خود کار کرده بود، دیگر به دنبال فرصت‌ها نمی‌گشت. او اکنون یک «کارشناس رسمی ساختمان» در انگلیس است و پروژه‌های جانبی و پیشنهادات عالی، بدون هیچ تلاشی، از در و دیوار برایش می‌بارد.

این فایل، یک مستند واقعی از تسلیم، ایمان، درک قانون تکامل و شجاعت برای «شروع از هر کجا که هستی» است.


تمرین این قسمت:

اگر این جلسه برایت جرقه‌ای زد، لطفاً تجربه‌ی شخصی‌ات از «تغییر» را در قسمت کامنت‌های همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزش‌های استاد عباس‌منش؛ شرایطت را عوض کردی. نوشته‌ی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهام‌بخشِ میلیون‌ها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند.

  1. قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
  2. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزش‌های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
  3. اولین اقدام کوچک اما عملی‌ات چه بود؟
  4. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستاره‌ی قطبی، اقدام الهام‌گرفته،  و…)، با مثال مشخص.
  5. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راه‌حل)
  6. نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛‌ مالی)

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:

دوره 12 قدم


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1085 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «لیلا توسلی» در این صفحه: 2
  1. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1078 روز

    به نام خدا وسلام به خدا.

    سلام وخداقوت به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم درسایت بهشتی ام.

    خداراسپاسگذارم بابت اینکه دیروزتولدعروس گلم بودوالان برای ناهارتشریف میارن خانه ی ماخیرومقدم براشون دارم و توی سایت بهشتی ام تولداین عزیزرا هم به خداوهم به همه ی خانواده تبریک میگم.

    فرداهم 40مین روز زمینی شدن پرنسس الهیمان نوه ی عزیزم هست به مادرودخترتبریک میگم.

    خدایاشکرت بهم توفیق دادی ازصبح رفتم بیرون درتوان خودم وعزیزدلم 500هزارتومان براتولدش هدیه واریزکردم.

    الهی سپاسگذارم که به من توفیق دادی پسته ی خام وگلابی خریدم .

    الهی سپاسگذارم که به من الهام کردی خب همینهارو،روی میزبچین وتولدش رو تبریک بگو.

    الهی سپاسگذارم که امروزغذاچلوگوشت برامون درست کردی.

    قبل از تغییرکجابودی؟!توی جهنم سردرگم زیرخروارهایخهای گِل آلودسردوبیجان میسوختم وزیریخهای سرد دست وپا میزدم که دستام ازپاهام درازترشده بودند.

    آخ بنازم دستان پرقدرت خدای امروزم را چون زمانیکه قبرخداوپدرومادروکل طایفه خدا ی گذشته ام را همه آباد کردم ورق برگشت.

    اول ازخدای امروزم سپاسگذارم، وبعدازپسرم که راه نجاتم راخدابه پسرم معرفی کردکشتی نجات الهی باناخدااستادعشق ولبخندومعرفت که تاابدهاسپاسگذاری کنم کم است.

    استادپرانرژی دانشجوی نجات وپرورش یافته ی دستان پرخیروبرکت الهی خدااستادسیدعباسمنش (سیدبزرگواررررررررررسیدعرشیانفر)سوارقایقهای نجاتم کردوباکشتی آرزوهای دست یافتنیش مرااززیرخروارهایخهای سیاه جهنمی ساخته ی خودلیلاجان بود را به اقیانوس بی کران پرخیر و برکت استادعباسمنش پرتم کرد الهی شکربااین پرتاب که بامخ به ته اقیانوس خوردم وهرچی خورده بودم ازشیر بهتره بگم ازشیر شترمرغ تاجون آدمیزادهمه روبالاآوردم بازهم حتی ازنظرمالی شکست مالی خوردیم خانوادگی وازطرفی هم یک واحدپیش فروش داشتیم وشارژ این پروژه روهم میرسوندیم همه چی درهم شده بود.

    به قدرت خدابا وجود این نعمتی که بعضی ها را به دیارالهی روانه کردبعضی ها باناله ونفرین همدم شده بودندوبه شکرانه ی الهی بچه های ماهم که شرکت نظافتی داشتندوفشارکار خیلی روی دوش خودشون بودکم کم کارگرهاضعیف کارمیکردندویک دفعه ای شرکت خوابیدالهی شکرت بابت این نعمت پندمیک که آبادی زندگی ماشدوسکوی پرتابی به ظاهربدولی ناب برای ماخانواده به همراه داشت تاابدهاخدارابابت این فرصت ناب الهی سپاسگذارم.

    خانه ای که اجاره نشین بودیم صاحب خانه کرایه رو بردبالاگفتم اگه 2میلیون تومان جای دیگه بدم مطمئن باش حاضرنیستم به شمایک میلیون وپانصدهزارتومان بدم شکرخداتوی همون هاگیرواگیرا از تقریباوسط شهرآمدیم کناره ی شهرروبه بالاباکرایه 2میلیون و200هزارتومان تاقول نامه کردیم هنوزداشیم فرشهای کوچیک ودم دریهارو،میشستیم باکمک عزیزدلم بادستگاهای فرش شویی بچه‌ها که آماده جمع کردن لوازم بشیم عزیزدلم حدوابرج11سال1398 بازنشست شده بود وتوی خانه بیکاربود .وسط شستشوی فرشهای کوچیک بودیم پسردایی جانم سر زده به خانه ی ما آمد.

    البته ازناآگاهی من بودکه میگم سرزده وگرنه خدابرامون پلن چیده بود.

    گفت حسین جان راننده ی کامیونم داره میره بیایک چندوقتی باکامیون کارکن به خانه بیکارنشین من گفتم نه دوست ندارم بیادروستاوماقوم وخویش هستیم دورباشیم بهتره گفت دخترعمه جان طرف حساب منم خاطرجمع باش بالاخره وسط شستشوی فرش باماشین سواریش آمده بودعزیزدلموبردروستاشب باکامیون آمدجلوی خانه الهی شکرت من که عقلم نمیکشیدگویاخدااین برنامه هارو خدابرامون چیده بود حدودا4ماه ازبازنشستگی عزیزدلم میگذشت برج2 سال1399بودکه ازاین محله ی 20سال زندگی کرده بودیم گذشت وبه محل جدیدهجرت کردیم این هم ازبرکت هجرت که مااصلا هیچی بلد نبودیم والان هم بلد نیستیم فقط همینومیدونم باتک تک کوارکهای وجودم باخدادست به یقه شده بودم وکلا از زندگیم بیرونش کردم.تمام.

    هیچی هم ازقانون جذب نمیدونستم فقط چندسال پیش توی شرکتهای خریدلوازم ومعرفی افرادبرای زیرمجموعه ی هرمی بودیم وسرکلاس از سخنرانی‌های جناب استادآزمندیان گذاشتندکه حرفهای استادبرام سنگین بودویک استاددیگه که یادم نیست.

    وقتی میگم هیچی نمیفهمیدم شمافکرکنیدبچه ی پیش مهد رو میذارن براش مربی مهد به زبان انگلیسی حرف بزنه فقط یادمه استادآزمندیان فقط بشکن بشکن میزدویک بچه ای به نام فاطمه داشته ازاون وشیرخشک صحبت می‌کرد و منم حالم هی روزبه روز بدتروبدترمیشدازبس که تودام مقایسه افتاده بودم وبی ارزشی خودم که همیشه فکرمیکردم ماآدمهای معمولی گاو، وگوسفندهستیم توی چراگاهای شمال وامامان وپیغمبران وشهداو….الی آخر بقیه بودندوکسانی که قرآن رو بلدن تفسیرکنند اصلی های خداهستند. خخخخخخخخخخخخخخ.

    والبته ازبچگی خواندن قرآن برام راحت بودودیگه الان توی محله قاری قرآن بودم ولی نه خودم رو،ازگاو، وگوسفندان اونورترمیدونستم نه خدارو میشناختم خدایک پیرمردمثل بابام خوشگل مهربون بودحالابااشتباهاتمون وقتی مردیم می بره توجهنم بعدم حضرت زهراهمچون مرغی که دانه برچیددوستان رایکی یکی جداکندزهرا!!!!!

    آره جون داداش هرغلطی میخوای بکن ازهمه کمک بخواه که شفیعان ما، امامانومادرشون حضرت زهرا درقیامت پارتی بازی میکنندهرکس گریه برعزای این عزیزان داشته باشه جاش وسط بهشته.

    تمام همه چی رو برای خودم منطقی کرده بودم.

    آخ آخ آخ آخ آخ آخ آخ آخ آخ آخ آخ آخ آخ آخ ازاین لیلا، واویلاازدست لیلا!!!!!

    بخدا ازاین بهتروبیشتر بلدنبودم.

    وادعانمیکنم جامعه مقصره پدرومادریا……….مقصرهستند.

    حتی ازخالق شیطان هم سپاسگذارم که بالاخره یک وسیله ای برای جداکردن مومن ومشرک بجاگذاشته که ماحدوحدودخودرابفهمیم حالابعضی وقتهاجاده خاکی میرم خدادستمومیگیره میکشه میگه بچه جان راه اینه بیا .

    چکارکنم دختربازیگوش وسربه هواهستم بنده تسلیم وپرتوقع یعنی اینویواشکی مینویسم شماهم یواشکی بخونین !!!!!!!!!ازخدابایدبگیریم هرآنچه میخواهیم من قبلا ازهمون خدای قدیمی خیلی چیزهاگرفتم ولی الان به خداخیلی دستورنمیدم بایدروی این ضعف درخواست نکردنم کارکنم یکم که درخواست میکنم سست میشم.حالاادامه ی صحبتهابرای اثاث کشی.

    وعزیزدلم چندروزی سرکاررفت ویک روزصبح که ازاین خونه رفت سرکارشب ازسرکاربه خانه ی جدیدآمدخخخخخخخ.

    وکم کم حرف وحدیثها ی عزیزدلم شروع شد کرایه ی خانه ازماهی500هزارتومان یک دفعه شد2میلیون و200هزارتومان کلی هم قسط وامهای خانگی داشتیم حق داشت فشار روش بود.

    پسر4م تو عقدکسب وکاردرستی نداشت پسرسوم قهرکرده بود.

    ازخانه بیرون رفته بود مقداری هم پول داشت بادعواازمن گرفت مینی بوس خریدکلاه بزرگی سرش گذاشتندازآخرهم که به خانه برگشت حسابی چوب روزگار، رو اوهم خوردمنم خوردم هردوله شده بودیم و باپادرمیونی نوه ی دایی جانم به دستورخواهرم بودپسرم به خانه برگشت ولی بعدازچندماه.

    به خاطرامضایی که ازش گرفته بودن که می گفت به من یک چای نبات دادندودیگه چیزی نفهمیدم امضا از من گرفته شده و ازآخر مینی بوس را هم ازش گرفتند و150میلیون تومان به دستش رسیدالخیروفی ماوقع.

    خداروشکربچه م به خانه برگشت ودو تاپسرهای بزرگترهم بیکارعزیزدلم یکسره غرغر می‌کرد.

    وباغرغرهای عزیزدلم دوباره یقه وپاچه ی خدارومحکم چسبیدم که ناگهان پسر2مم گفت یک فایلی دارم ازیک روحانی یک شیخ گوش میدین ؟!ماهم گفتیم آره مگه شیخهااینقدر دلقک بازی وخنده بازی هم بلدن ؟!اوناکه فقط روضه و گریه کردن به مامیگن!!!وازاینجابودکه شروع واستارت جدیدتوی زندگی ماخورد.

    چه احساسی داشتی؟!قبل از آشنایی با قانون جذب فقط ازاسترس وسرگیجه شبهاباناله های شدیدمن عزیزدلم بیدارمیشدوظرف 3شیره دستش بودبه دهان من می ریخت بایک دستش سرم رو بالامیگرفت بایک دستش 3شیره به من میدادالان نمیگم100٪خوب شدم ولی 50٪ بهترشدم به قول عاطفه جان توی زندان ذهنم که بماندتوی سیاه چاله های ذهنم گرفتاربودم.

    بازهم بااین همه نگرانی واسترس وقتی کسی مشکلی دادشت حلال مشکلات هم بودم ومیگفتم حالاهرچی که گرون شده آیاخداهم گرون ویاارزون شده؟

    یک چیزی دردرون من بودولی راهش روبلدنبودم تااینکه باقانون جذب آشناشدم.

    من اصلابلدنبودم که به خدااجازه بدم یعنی چه؟!!!!!

    تمرین کدام فایل یاجرقه ای که به من واردشد.

    من توی خیلی از کامنتهام این اتفاقات رو که برام رخ داده نوشتم.

    سال1399بااستادعزیزم سیدعرشیانفرآشناشدم بازهمین پسردومی استادمسافرکش وتاکس دارقراضه رابه من معرفی کردکه توی آمریکا کلبه چوبی روی آب بامرغ وخروس رانشان داد وبیشترتوسط استادعزیزم سیدعرشانفربااستادمهدکودکی سیدعباسمنش آشنایی بیشترپیداکردم وفکرکنم اینستاداشتم توی اینستا ازهمین نوشته هایی که با رنگ قرمزومشکی نوشته بودازاستادبودمن نمیدانم اسم اون نوشته هاچی بودمقاله بودیاچیزی دیگروهرکی حرف قشنگ میزدمنم دنبالش بودم دوست داشتم جاهای جدیدتربرم چون من که محصولات استادعرشیانفر رو استفاده میکردم نمیدونستم سایت وکامنت چیه بعدم پسردومم محصولات رو خریداری میکردباخط خودش بود.

    توی اینستااستادمیگفتندواردسایت بشین به پسربزرگم گفتم ازیکجابودن خسته شدم سایت یعنی چی؟ استادعباسمنش میگن بیاتوسایت منم میخوام برم توسایت منوببرتوسایت ثبت نامم کن انگاریک بچه ی کوچکم میخوام برم مهدکودک بلدنیستم ازکجابرم خخخخخخخخخخخ.

    بارهامیگم خدایامامهره های نشان استانداردهستیم اول که خدابعدپدرومادرهامون وحالاعصراینترنت شده بچه‌ها مون ماروساپورت میکنند خدایابابت این همه نعمتوخوبی چگونه تشکرکنم؟ یاریم فرما.

    سال1401حدودابرج11یا12بودکه پسربزرگم خیرببینه انشاءالله منوباگوشی خودم واردسایت کرد.

    وایِ منو، وایِ منو، وایِ من.

    این هم نعمت اینجاس کجاست جای من؟!

    راستش اولش نمیدونم چی فایلی دیدم ولی یک فایل چندساعتی ازروانشناسی بودمن دانلودکردم هنوزهم نمیدانم ازکجابودمن گوش میدادم هیچی هم متوجه نمیشدم ولی نوشته بوددانلودرایگان واول هرقسمت که همش یکسره بوداستادمیگفتن اگه پول ندادی من راضی نیستم منم میگفتم من که وارسایت هستم وازسایت دانلودکردم بازهم نمیدانم ازکجابودحلال یاحرامش رانمیدانم ولی پاکش کردم. الان هم روی همون خط آبی هامیزنم فایلهای هدیه رو پیدامیکنم خداروشکرتاهمینجابلدم میخونم ومینویسم راضی هستم به رضای خدا.

    وهمه ی فایلهابرای من حرفهای شیرین و زنده کردنم رادارند .

    ولی، ولی، ولی، امان ازاون فایلی که انرژی که نامش راخدانامیده ایم. واون فایلهایی که ازآیه ی (اذاسالک عبادی)استادسخن میگفت: دقیقایادمه به قول خدابیامرزمادرم میگفت مثل بزغاله خودم رو به زمین میزدم وفریادمیزدم خدایااین حرفهایعنی چی؟

    تاحالامگه کجابودی؟ دیگه یادآوریش الان اشکم رو درآورد.

    وادامه دادم یک نوه ی عمه جانم باما بااستادعزیزم سیدعرشیانفرآشناشدو، وقتی میگفتم استادعباسمنش صداش برام روح بخشه دخترش میگفت!!!!!!

    اَح اَح دختردایی حالم ازصداش به هم میخوره!!!!!!

    وکم کم بین ماواونهاهم جدایی افتادوحتی نوه عمه خانم تماس میگیره میگه دوست دارم ببینمت ولی ،ولی جداییهاروخداباشیرینی بین منوهمه ی اطرافیانم گذاشت وخیلی ازاین اتفاق راضی هستم این قول خدابودکه به‌زودی راضیت می کنم واقعاازدست این خدای زیباکه همه چیزرازیباخلق کرد.

    اولین قدم که برداشتم به گفته ی استادعزیزم سیدعرشیانفربودکه:

    قرعه کشی های خانگی همه رو تسویه کردم هم هرماه برای قرعه کشی می رفتم محله ی قدیمی کمک دوستم قطع رابطه کلاشد باشیرینی واحساس عالی هردوتامون بود.

    رفت و آمد توی محله ی قدیمی قطع شد.

    تلویزیون کلا80٪قطع.

    شماره تلفنهارو پاک کردم.

    غیبت نمیکردم الان بازهم بهتر کنترل میکنم.

    قضاوت خیلی به درجه ی کم رسیده البته سعی میکنم.

    حسادتم رافکرمیکنم ندارم ولی فکرمیکنم به خودم دروغ میگویم بایدبرای نجات ازحسادت روی خودم کارکنم.

    ان مع العسریسری راهمیشه کارمیکنم.وخیلی عالی اجرامیکنم درتوان خودم .

    الخیروفی ماوقع راهمیشه بکارمیبرم خیلی عالی اجرامیکنم هر روزبهترازروزقبل هستم.

    احساس دلسوزی وگناه برای دیگران روبایدروی خودم کارکنم. که بهتربشم.

    احترام گذاشتن به خودم روفکرمیکردم احترام خوب به خودم میذارم ولی میبینم اشتباه بوده نمیدونم اسمشوچی بذارم شایدکمالگرایی بوده نمیدونم چی بود.من خیلی واردنیستم که این رو چی میگن ولی میدونم اشتباه توکارم بوده.

    ترحم به دیگران راکم کردم کمکی هم ب کسی بکنم میگم این تمرین است برای بزرگ شدن خودم.

    کل وقتهام رو برای تنهابودن باخداخرج میکنم.

    ازلحظه های بودن باخانواده ام خیلی لذت می برم الان ازظهرکه پسرم باعروس گلم باپرنسس الهیمان آمدن یکسره بچه توآغوشمه وفقط خدااز احساس عالیم خبرداره خدایابابت این همه ثروتهاتوراسپاسگذارم.

    سوال4،5،6راخیلی بلدنیستم جواب بدم ولی کلااززمان بچه گی که مشق میگفتند ازبس که زیادبودبه خصوص برای عیدنورز یک دفترصدبرگ بایدپرمیکردیم خدابگم چکارشون کنه اون معلمهای عقده ای سابق رو واقعا حسم برای نوشتن خیلی پائینه ولی روزی یک صفحه مثل نمازهای اجباری سابق شکرگذاری رو می نویسم خیلی لذت نمیبرم وبقیه ی سوالهارونمیتونم جواب بدم یعنی بلدنیستم جواب بدم راستش وقتی فایل نگاه میکنم اول کامنتهای دوستان رو نگاه میکنم چون ذهنم میگه چی داری بنویسی توکه بلدنیستی واین بلدنیستم شده یک معضل برام باید این مسئله رو حل کنم.الان بچه‌ها شهرستانند میگم من بلدنیستم پول کارت به کارت کنم پسرسومی میگه بروپای عابریادمیگیری الان چندمرتبه رفتم زنگ میزدم بچه‌ها یادم میدادندولی امروزخودم رفتم برای عروس گلم هدیه ی تولدش رو کارت به کارت کردم. خدایاشکرت بابت سوادی که به من دادی واززحمات مادرم هم قدردانم که مارو به مدرسه گذاشت خدابیامرزدت پدرومادرعزیزم.

    اینم ردپای من توی بپربغل خدا تغیررادرآعوش بگیر .

    برای همتون دعای خیردارم خدایاآنقدربه استادومریم جون دوستانم وخودم وخانواده ام الهامات رو واضح بگو که فقط حال کنیم.آمین.

    متشکرم استادمریم واستادسیدعزیز خدایاتوراسپاسگذارم که هرآنچه دارم همش ازلطف توست وسوادی که توی این4سال ازاستادان عالی رتبه ام گرفتم بابت این سوادوآگاهی هم ازتووهم ازاین عزیزان قدردانم. وبابت سوادخواندن ونوشتنم ازمعلمهای عالیقدرم تشکرمیکنم.هرکجاهستندزنده یامرده درپناه حق باشندآمین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1078 روز

    به نام خدا وسلام به خدا وهمه عزیزان سایت.

    116ردپاروزشمارزندگی به سبک الهی راتجربه کردم.

    الهی بی نهایت توراسپاسگذارم که به ما

    جیگرگوشه نی،نیِ سالم هدیه کردی تابدهاسپاس.

    من این فایل روقبلا دیدم خیلی حال کردم واستادومریم جون تحسین میکنم وبه شماتبریک میگم که به ماآموخته ای مابی انتهاهستیم نه مبدا داریم نه مقصدفقط تواین سفرالهی که کل اسپانسریش باصاحب ماست یک چیزبرامون میمونه لذت حضورولذت بازی روزگارازماس دیگه بقیه فانی است.

    بنده هفته ی قبل باشمارهایی که ازیک خانم راوی گرفته بودم تماس گرفتم برای امرخیرچندنفرگفتن عکس آقازاده روبفرستین پسرم عکس فرستادیکی پیام دادتماس بگیرین آدرس بدم خداروشکرازهمون شب که قرابودبرافرداهماهنگ کنیم معدی من به هم خوردکه کنسل کردم چون واقعارمقی که ازخانه برم بیرون روندارم.

    ویک دخترخانمی گفت هفته ی آینده تماس بگیرین خبرتون میدم!اول این هفته تماس گرفتم همون دخترخانم گفت مشخصات آقاپسرتون چی بود؟

    گفتم مهندس عمران بعدلحظه ای گفت نه خانم موافقت نشده منم سریع گفتم الهی شکرخداخیرتون بده هم براشماخواستگاردلخواهتون میادهم برای ماجای بهتری هست اون دخترخانم هم همین دعاروبرای ماکردوخداحافظی کردم!انشاالله بهتربشم که بتونم برم خواستگاری.

    خدایاهم تومیدونی هم خودم که من ورای دیگران به این دنیاآمده ام من جوردیگری روتوحساب بازکردم خدایابه این حساب کتابهای من بیشتررسیدگی کن!!!!

    یعنی من ماقبل انسانهای اولیه هستم به رهبریتت توهرکاری نیازدارم یاریم ده.

    امروزرفتیم درمانگاه همون اولش گفتم به نگهبانی بگومریض اورژانسی دارم که باماشین بریم تودرمانگاه بنده خدامیله رودادبالاواردمحوطه شدیم چندتاپله بودنای راه رفتن نداشتم بااسانسوررفتیم عزیزدلم گفت:ویلچردارین پذیرش گفت ازنگهبانی بگیرویلچر رو آورد نشستم عزیزدلم ازمریض قبلی اجازه گرفت که من اول برم پیش آقای دکترآقای دکترویزیت کردعزیزدلم من بردتوتزریقات بره داروبگیره گفتم خانم کمکم کن روتخت درازبکشم گفت باشه همراهیت بیاد!¡!!!!!!!!!

    من به همراهی مریض دیگه گفتم لطفاکمکم کن روتخت درازبکشم بنده خداکمکم کردرفتم روتخت،به نفربعدی گفتم کمکم کن ازاین تخت برم اون تخت دم درب چون تکیه گاه داشت راحت بودم.

    به خانم دیگه گفتم لطفایک لیوان آب برام بیارین آب آوردواشاره کردم بلندم کن ولیوان آب روبه دهانم داشت درازم کردگفتم گُرگرفتم لباسم روکم کن گفت نه الان سردمیشی گرمانداره.

    داروهاروعزیزدلم دادبه یک پیرزن که بده به خانم تزریقات خودموبه زحمت بلندکردم گفتم شربتشوبدین بخورم یک خانم بهم شربت دادخوردم بعدهم آمپول وسرم.

    وتواین 40 دقیقه ای که توتزریقات بودم گفتم قدرلحظه هاتوبدون لیلاقشنگه فایل گوش کردم .

    خانم سرم رابه پشت دستم وصل کردگفتم دستم میسوزه آمدگفت خانم نشتی داره! بنده خدادست تنهابود سرش خیلی هم شلوغ بود.دوباره عزت نفسم روبالابردم گفتم دستم میسوزه گفت الان میام به پشت دستم نگاه کردم دیدم عه پشت دستم ورم کرد.صدازدم گفتم اصلا سرم تورگ نمیره!! خانم بغلی هم گفت آره دستت ورم کردخانم تزریقات اومدگفت آخرای سرمِ ازدستم کشیدگفتم نه بقیه شم لطفا برام وصل کن این دفعه جای همیشگی وصل کردتاتمام شداینوگفتم که اینجاازعزت نفسم استفاده کردم الهی شکرت.

    لحظه آخریک دخترخانم نوجون بودازش پرسیدم بهتری ؟؟؟

    گفت الحمدوالله وهمون لحظه باهاش یک پیام بازرگانی اجراکردم گفتم لیلادمت گرم چون چندروه بیرون نرفتم امروزنیم ساعت رفتم پیاده روی اصلا رمق راه رفتن رو نداشتم توهمون مسیرولی 2جاپیام بازرگانی روانجام دادم گفتم حال جسمت ناخوبه احساس خوب وانرژی خوبت روبابقیه به اشترابذاراینم کارنیک است برای گسترش جهان هستی لبخندبزن الهی شکرت خدایاکمکم که وقتی روح ازجسمم جداشدبگم خدایاروحی که دربدن داشتم آزادورهابودواین جسمم وذهنم رابااصل وجودیکی کنم من خودم رادوست دارم این مسئله هم که برام پیش اومدالخیروفی ماوقع هرچی هست به نفع منه.عاشقتونم وبه همه تحسن میگم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: