تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی؛
- هر فردی، ضربه های ویرانگر شرک را تجربه کرده است؛
- پیرو آیین ابراهیم باش که موحّد بود و مشرک نبود؛
- توحید یعنی قدرت ندادن به هر عاملی بیرون از خودت؛
- تغییر کانون توجه خود را از همان وضعیتی که هستی، شروع کن؛
- اجازه دادن به خداوند برای هدایت به سر راست ترین “جگونگی”
- خداوند وقتی به هدایت تو ادامه می دهد که قدم اول را بر می داری؛
- معجزه نگاه مثبت و سپاسگزارانه، به هر اتفاق و شرایطی؛
این یک فایل صوتی نیست؛ یک دورهی کامل «ایمان در عمل» است.
آماده شوید تا شنوندهی یکی از شفافترین، تکاندهندهترین و شجاعانهترین داستانهای تحولی باشید که تا به حال شنیدهاید. این فایل، گفتگوی استاد عباس منش با «رزا» عزیز، از اعضای خانوادهی عباس منش ساکن انگلستان است؛ اما داستان رزا یک داستان معمولی نیست.
این فایل، روایت زندهی زنی است که به معنای واقعی کلمه، به «صفر» نه، بلکه به «صدها کیلومتر زیر صفر» سقوط کرد و به ما نشان میدهد که چگونه با استفاده از قوانین بدون تغییر خداوند، میتوان از عمق تاریکی، نوری خیرهکننده ساخت.
اگر احساس میکنید در بنبست هستید، اگر تنها، ناامید و شکستخوردهاید، این فایل برای شما آماده شده است.
در این فایل چه خواهید شنید؟
در این گفتگوی صمیمانه، رزا ما را به تاریکترین روزهای زندگیاش میبرد و قدم به قدم، مسیری که برای خلق معجزهاش طی کرده را برایمان روشن میکند:
۱. سقوط به عمق تاریکی
رزا داستانش را از جایی شروع میکند که در کشور انگلیس، به تازگی از همسرش جدا شده، از لحاظ روحی و مالی کاملاً شکسته، بدون هیچ دوست یا خانوادهای، در یک خوابگاه دانشجویی زندگی میکرده و تحت درمان روانپزشک بوده است. او به نقطهای رسیده بود که حتی توان صحبت کردن عادی بدون گریه را هم نداشت.
۲. انفجارِ «میل به تغییر»
نقطهی عطف، زمانی بود که روانپزشک او به تعطیلات رفت. رزا در تنهایی مطلق، به نقطهای رسید که به گفتهی خودش: «با تمام تکتک سلولهای بدنم دلم میخواست زندگیم رو تغییر بدم.» این «میل سوزان»، اولین جرقهی تحول بود.
۳. دو هفته انزوای سازنده: شکرگزاری از «هیچ»
او به یاد آموزههای استاد افتاد و تصمیم گرفت با فایلهای رایگان شروع کند. خودش را دو هفته در اتاق خوابگاه حبس کرد و دو کار اساسی را انجام داد:
- کنترل احساس: هرگاه احساس بد سراغش میآمد، به یاد حرف استاد میافتاد که: «عیب نداره ناراحت بشی، اما عیب داره به ناراحتیت ادامه بدی.» او بلافاصله با دوش گرفتن یا نوشتن، حال خود را خوب میکرد.
- شکرگزاری از صفر: او در ابتدا هیچ دلیلی برای شکرگزاری پیدا نمیکرد. در آن شرایط اسفبار، شروع کرد به شکرگزاری برای «سیب داخل یخچال»، «پتوی روی تخت» و «سقف بالای سرش».
۴. قانون «تکامل»: معمار یا گارسون؟
رزا که یک معمار تحصیلکرده بود، درک کرد که باید قانون «تکامل» را طی کند. او تصمیم گرفت به جای غرور، هر کاری که «میتواند» را شروع کند. بنابراین، با وجود اینکه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، به عنوان «گارسون» در یک رستوران مشغول به کار شد.
۵. «گرانبهاترین» درس: خدایا شکرت که گفتی «نه»!
در همان رستوران، مسیری برای یک مصاحبهی شغلی در یک شرکت ساختمانی برایش باز شد. او رزومهاش را فرستاد. شرکت بلافاصله جواب داد: «ما شما را نمیخواهیم!» و اینجا، «شاهکار» رزا رخ میدهد. او به جای ناامیدی، میگوید: «گفتم خدایا شکرت! حداقل یکی به من جواب داد! این یک قدم پیشرفت است!»
۶. معجزهی «نه» شنیدن و قدرت «تسلیم»
تنها ۳ روز بعد، همان شرکت تماس گرفت و گفت یک نیرو به طور اتفاقی انصراف داده و او استخدام شد! اما چالش بعدی بلافاصله ظاهر شد: مسئول خوابگاه به او گفت چون کار تماموقت پیدا کرده، باید خوابگاه را ترک کند! رزا جایی برای رفتن نداشت و میخواست از شغل جدیدش انصراف دهد تا بیخانمان نشود. در اوج گریه، تسلیم شد و گفت: «خدایا! یه بار انجامش دادی، دوباره هم میتونی!» لحظاتی بعد، مدیر خوابگاه بازگشت و گفت صاحبخانه استثنا قائل شده و او یک ماه دیگر فرصت دارد.
۷. کشف پازل تکامل
رزا بعداً فهمید که حقوق همان یک ماه گارسونی، دقیقاً برابر با پول پیش مورد نیاز برای اجارهی خانهی جدید بود. او درک کرد که اگر مستقیماً شغل معماری را به دست میآورد، باز هم شکست میخورد، چون پول پیش نداشت. آن مرحلهی «گارسونی» حیاتی و بخشی از نقشهی دقیق خداوند بود.
۸. از ترس از سخنرانی تا ارائه در آکسفورد
رزا در مسیر کارش، با ترسهایش روبرو شد. او که لهجهی انگلیسی کاملی نداشت، داوطلب شد تا به جای همکارانش، یک ارائهی تخصصی بدهد. این زن ۲۷ ساله، در مقابل ۳۷ کارشناس ارشد انگلیسی با ۳۰ سال سابقه کار، در آکسفورد سخنرانی کرد و همین شجاعت، درهای دورههای آموزشی تخصصی را به رویش باز کرد.
۹. وقتی «نعمت» به دنبال شما میآید
او که حالا با خرید دورههایی مانند «۱۲ قدم» و «عزت نفس»، عمیقتر روی خود کار کرده بود، دیگر به دنبال فرصتها نمیگشت. او اکنون یک «کارشناس رسمی ساختمان» در انگلیس است و پروژههای جانبی و پیشنهادات عالی، بدون هیچ تلاشی، از در و دیوار برایش میبارد.
این فایل، یک مستند واقعی از تسلیم، ایمان، درک قانون تکامل و شجاعت برای «شروع از هر کجا که هستی» است.
تمرین این قسمت:
اگر این جلسه برایت جرقهای زد، لطفاً تجربهی شخصیات از «تغییر» را در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزشهای استاد عباسمنش؛ شرایطت را عوض کردی. نوشتهی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهامبخشِ میلیونها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند.
- قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
- جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
- اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
- فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
- چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
- نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲27MB28 دقیقه














خداوند به شکل اتفاق وارد زندگیتون میشه.
خداوند به شکل ایده وارد زندگیتون میشه.
خداوند به شکل آدما وارد زندگیتون میشه.
خداوند به شکل شرایط وارد زندگیتون میشه.
خداوند به شکل مشتری های خوب وارد زندگیتون میشه.
خداوند به شکل روابط عاشقانه وارد زندگیتون میشه.
همه ی این ها (اتفاق، ایده، آدما، شرایط، مشتری های خوب، روابط عاشقانه و … ) اسمشون خداست، دنبال چی میگردی؟! همه ی این چیزهایی که گفتم، نگفتم و خواهم گفت خداست، انرژیه، نور آسمان ها و زمین
و تسبیح و ستایش مخصوص پروردگار یکتاست که امروز و این لحظه ها بیشتر حسش میکنم.
. .. . . . . . . . . .
۸امین نشانه روزانه متوالی با هشتمین کامنت در
نکات مثبت قسمت ۳۷ام گفتگو با استاد؛
سحر عزیز که با صدای پرانرژی و جذابش گل باران میکنه، خداروشکر که با دوره های روانشناسی ثروت تونسته به راحتی و به راحتی از صفر به هشتاد نود میلیون تومان به راحتی در ماه برسه و چیزی که خیلی کمک کرده به سحر در خلق این عدد و خواسته های مقدس دیگرش، کار کردن روی باورهای توحیدیش بوده.
وقتی از خدا هدایت بطلبید و به نشانه ها عمل کنید اتفاقات خوبی میافته.
سحر عزیز دل، شخصی که تا قبل خانواده اش خرجش را میدادن ولی الان بهتر از هر کسی و بهتر از همیشه در دوران زندگی خودش داره، طعم شیرین استقلال را آرام میچشه و لذت میبره. خداروشکر
الهی شکرت که سحر جان داری باورهاتو حرف میزنی، و چه قدرتمند و پرانرژی و هیجان انگیز عزیز دلم.
سحر در ادامه به نوع باورسازی و کار کردن روی خودش اشاره میکنه، که دوره ها را مثل مریم جان شایسته کلمه به کلمه می نویسه، تکرار میکنه، تامل میکنه، باور میسازه، جمله ها میسازه، و به این شکل خب خداروشکر به نتیجه رسیده.
√ درستش اینه که مسیرت درسته نتیجه هم لاجرم میبینی.
نکته ای که هست سحر میگه من به چندین چیز علاقه داشتم که خداروشکر تونسته انجامشون بده و چندتا درآمد داشته باشه.
یاد فایل دقیقااا مصاحبه با استاد جان قسمت ۳۷ که همین دیروز روی سایت اومد میوفتم که موضوعش تمرکز روی فقط و فقط یک مسیر هست تمرکز ۱۰۰%.
سحر در ادامه بازم از نتایجش میگه خداروشکر، از مهاجرتش که البته شجاعت میخواد و دوم از اتفاق هایی صحبت میکنه مثل بستن قرارداد پولی در همون ابتدا کهه با بقیه نمی بندن .
√ پارتیاتون را فقط خدا کنید.
سحر حالا خیلی وقته که از یک آدم بدبین و غرغرو به یک انسان سپاس گزار و مثبت و خوش بین و صبور تبدیل شده.
یک زندگی که به راحتی همه ی کاراش انجام میشه.
سحر بازم در انتهای صحبتش، از اهم بودن باورهای توحیدی میگه.
سحر جان منم محمد مارکوی پرشور و ثروتمند هم عاشق توست عزیززم، ممنونم که هستی و با حضورت و وجودت دنیامون را بسیار زیباتر کردی, عاشقتم من امیدوارم توی بهترین زمان و مکان ببینمت و از بودن کنارت و گفتن نتایجت ایمانت اعتمادت بسیار بیشتر لذت ببرم.
اما جان جانان، پدر جان میگه؛
تحسین میکنه که بچه ها میان و قشنگ توضیح میدن که چی ها را استفاده کردند چه جوری بودند چه جوری شدند.
اما توحید! که اصل و اساس خوشبختی
توحیدی که قدرت را تو دست دیگران انسان ها دولت ها کشورها هر عامل بیرونی نمیبینی.
و البته تجربه ی این خوشبختی، تکامل میخواد مثل هر چیز دیگه ای.
استاد میگه که این توحیدی که حالا هر کدام از ما اعضای صمیمی عباسمنش، به اندازه ای مشخص حسش میکنیم درکش میکنیم را توی کاغذ و دفتر و کتابی جایی ندیده! و بلکه این توحید حاصل درکی بوده که از قرآن کریم و خب تجربه های شخصی، هدایت ها بدست اومده.
هر وقت هر وقت روی کسی حساب کردیم بلا سرمون اومده √
و هر وقت حساب نکردیم، موفق بودیم. √
ایه هایی که خدا در مورد ابراهیم صحبت میکنه ایه های به شدت توحیدی، و چقدر قشنگ ابراهیم خلیل خداوند شد. اسوه در درک قانون و اسوه در عمل، اسوه در عملکرد، اسوه در تنهایی، اسوه در بت شکنی، اسوه در قربانی.
این شخصیت رو توی سفر تونستم تا یک جایی تجربه اش کنم توی سفر .. چون تنها با یک کوله سفر میربتم .. تنها تو جاده ها .. تنها تو کوه و کمر .. تنها تو جنگل .. تنها فقط من و خدا.
توحید یعنی قدرت دادن فقط به خداوند و نه هیچ عامل بیرونی دیگر.
پارتی بابا ننه رییس جمهور اونجا اینجا این اون … توحید ینی این عوامل در کار نیست درون تو خدای توست.
و خبر خوب اینه که این درک میتونه مثل هر نتیجه ی دیگه تغییر و بهبود پیدا کنه.
و امیدوارم توی زندگیم جز دسته افرادی باشم که وقتی همه چیز خوب تغییر کنم و نه زمانی که ضربه های ویران کننده شرک را خورده باشم.
روی وعده های دیگران حساب نکن√
۱۸۱ نفر دستشون را بالا بردند بریم سراغ Rosa عزیز دوست داشتنی بسیار در صلح و من چقدررر عاشق صداتم رزا جان چه آرامشی. الهی شکر که امشبم شما بالا اومدی.
داستانی در سه سال اخیر- Rosa از بازسازی زندگیش میگه؛
روزهای که توی کشور انگلیس، زندگی میکرد و زمانی شد که طلاق گرفت و حالا توی خوابگاه بوده و از نظر روحی بدتر از همیشه بوده و اما نمیخواسته توی این حال بمونه و توی مداری که هست به سمت روانشناس هدایت میشه اما امان از گریه های بی امان که نمیتونست حتی حرفشو بزنه و این حال بد این اتفاق هم بدنبال داره که تا دو هفته این روانشناسی تعطیل. رزا نه خانواده ای داشته نه دوست خاصی تا اینکه هدایت میشه به گوش دادن فایل های رهای سایت و خواندن کامنت ها و … یک زندانی دو هفته ای با بمباران کردن ذهن با فایل ها.
کم کم آگاهی ها تکرار و تکرار میشد عملکرد بهتر شد تا نتیجه ها هم حاصل شد خداروشکر.
میرسه به تسلیم و سرسپردگی …
شروع به گارسون گری میکنه کسی که تا الان کارگری نکرده اصلا.
… اینجاهای فایل رو نمیخوام بنویسم فقط دوست دارم لذت ببرم از ایمان و نگاه و عملکرد رزا … that’s it
و چه هدایت هایی ..
چی میشه میری رستوران بعد هدایت میشه به اینکه از کسب و کار مورد علاقه اش معماری، یک قدم رو به جلو انجام بشه حتی اگر جواب نه بشنوه.
و بعد از اون بازم هدایت و مصاحبه و پلان و قرارداد و کار و کار و کار …
و بعد رزا اشاره میکنه به داستان مسیله ی خوابگاه … خوابگاه هم جفت و جور شد با اینکه بایستی بره رزا … چون حالا کار تمام وقت داره.
یک ماه بعد، بعد از خوابگاه، دیپوزیت (بیعانه) و کرایه ماه اول جفت و جور شد که یک ماه کار رستوران بسیار تاثیر مثبتی در این موفقیت داشت.
.
.
دمت گرررم رزااا اصلا دیگه نمیتونستم بنویسم، فقط گوش دادم، تبریک بهت میگم تمام موفقیت ها و قدم به قدم هایی رفتی، واقعا لذت بخش.
واست مثل سحر جان، آرزوی خوشبختی بیشترر را دارم.
استاد؛
تو چقدر قشنگ مسیرو رفتی چقدر قشنگ از همون جایی که بودی شروع کردی، چقدر قشنگ کیس استادی فوق العاده ای هستی چه قشنگ تکاملت را طی کردی.
چقدر قشنگ تونستی نگاه کنی وقتی که رزومه اتو فرستادی و گفتند نه نمیخوایمت، و تو بگی بابااا دمت گرم الهی شکرت که جواب دادی نه بابا قبلی ها اصلا جواب نمیدن.
خدا را باور کنیم به عنوان روزی رسان بی حساب …
من نمیدونم تو بهم بگو …
من نمیدونم تو بهم بگو …
این ((من)) بدون خدا هیچه …
بازیه همه چی؟ باشه برای موفقیت و تحقق همه چیز وصل شو بهش همه چی را اعتبار بده به خودش و باور کن که از پس هر کاری برات برمیاد .. و بسپر .. هی بخواه که کم بیاری!! سریع ناامید بشی!! نازک نارنجی باشی!! تا خودش بیاد وجودتو فرا بگیره، بیاد بالا و بالاتر و کارا را به صورت نورانی انجام بده.
کدوم نگرانی؟
کدوم استرس؟
کدوم احساس بد؟
کدوم درد به معنای واقعی؟!
کدوم از دست دادن های ظاهری …
نه
اینا انسانین
مااا خداییم امااا
_/ ما خود خودِ خداییم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود به عشق دل های من
با نام و الله یکتای جهان آفرین شروع میکنم به نوشتن کامنتی که مثل همیشه، هیچ سناریویی واسش ندارم چرا که سناریوی من حداقل توی این نوشتن در این لحظه ها که مهم ترین لحظه زندگیمه تا به امروز، تجربه ی هدایتِ
داستان، داستانِ این 70 روزی هست که از دوران سربازی من گذشته .. تجربه هایی که داشتم .. عملکردهام .. نیازهایی که دیدم .. باورهایی که نیاز داشتم .. ساختن باورها .. کنترل ذهن .. در همین مورد این کامنت
دو ماهی هست که نتونستم این کامنت را بنویسم یک کامنت جامع ولی امروز از خدای خودم خواستم توی تمرین ستاره قطبیم که هدایتم کنه کمکم کنه که این کامنت فوق العاده را بنویسیم تا هم ردپایی بشه و البته که هر هم پاره ی بینظیر و ارزشمند من در زمان و مکان مناسب هدایت بشه به این کامنتی که از خودشِ از جنس خدایی و خالقی و مالکی و صاحبی که جز زیبایی و ارزش چیز دیگه ای نمی آفریند.
کل داستان را بخوام بگم خلاصه اش را اگر بخوام و بتونم بگم واقعا واقعا واقعا، توحید و بالابردن توانایی ات در توحید عملی هست، همین
شِرک تو دلِ مومن مثل راه رفتن مورچه تو دل سیاه شبِ تاریک ، همین
عزت نفس، با این معنی که عاشق خودت باشی، عاشق همینی که هستی، همین چهره، همین اندام، همین شخصیت، همین همینی که هستی عاشقش بودن، دیگران را همینجور که هستن دوست داشتن، عزت و احترام برای خودت که مهم ترین فرد زندگیت هستی قائل شدن و برای دیگران همانطور همانطور گوش! کن!! گوش کن!! همانطور که دیگران هستند را دوست داشتن نه اینکه بخوای به خاطر تو برای تو تغییر کنند،عزت نفس با این معنی که بدونی کی هستی بدونی که چقــــدر مهمی و بی همتا و یکتاااا و منحصر به فرد چون واقعا واقعا واقعا اگر کل ِ دنیا را بگردی مثل خودت با ژن خودت کسی نیست … آره همین ” خودت” را عاشقش بودن، میخواستم همین را بگم، همین
بگم که تو توانی در تغییر دیگران را نداری، تو توانی ای محمد ای محمد چقدر خدا توی قرآن .. نه بذار اصلاحش کنم چقدر محمد توی قرآن این کلام خداوند را اینجور شنید که توان تغییر دیگران و توان هدایت کردن دیگران را نداره اصلاا اصلاا اصلاا چون هدایت کار خداست فقط، اصلا وظیفه ی خداست، درست مثل وظیفه ی ما که بندگی کردن و خلق همیشگی عالی پول و دریافت نعمت های بیشتر و بیشترِ اوووم، همین
بگم که خدا واقعا داره با ما حرف میزنه هر لحظه .. هر لحظه … اینجوری بگم از شنیدن و حس کردن نشانه ها اینجوری بگم از شنیدن و دیدن و حس کردن نشانه ها که هرچقدر متصل تر باشی هر چقدر تونسته باشی ذهنت را با توجه بر نکات مثبت هر لحظه بمباران کنی به همون میزانی که در صلحی با خودت میتونی نشانه ها را ببینی و ذوق مرگترین از صحبت کردن خداوند یکتای جهان آفرین با خودت بشی ، همین
بگم وای وای وای وای از تضــــادها
تضادهااا نعمتن نعمت، روزهای اولم توی پلیس راه بودنم و توی خب یک شرایط جدید یک جای جدید با آدما و فرهنگ ها و عقایدهای متفاوت؛
تضادهااا چقدر بود و در صلح نبودنم و بله طبق قانون زجر و سختی کشیدن و لذت نبردن از لحظه هام
و روزهای بعد، به لطف خدا با کمک خودش با هدایت خودت و درک درست و انتخاب درست و تمرکز روی جای درست هر بار هر روز به صلح بیشتر و با ثبات بیشتری نزدیک میشدم و البته که لذت داشت بیشتر میشد و البته که احساس خوبم را میدیدم که واقعا واقعا واقعااا منجر به اتفاقات خوب و خوب تر با بیشتر بودنم در احساس خوب با بیشتر سپاس گزار بودنم میشد و میشه و خواهد شد.
و بازم توحید!
امان امان امان از وقتی که قدرت را میدی به فرمانده ات که دقیقاااا مثل خودت یک انسانِ و یادت میره توی انسان نسیان کار یادت میره که اونم مثل خودت دقیقا آدم و نیاز داره به همونی که میدونی تمام قدرت از ان اوست و تنها نیروی خیر توی این جهان و بله خدایی که فرمان و سلطنت عالم آفرینش با اوست و رجوع همه خلایق به سوی اوست
و دیدم خالق بودنم را اونم 100% را .. یک مثال بزنم
توی مراقب راه بودنم یک دوستی اومد که مدارکش را چک کردم کنارش پر از این دهیری (یک نوع خرما) و واقعاا دلممم خواست اما هوشیار بودم خداروشکر و توی دلم از خدا خواستم که دهیری میخوام .. فرکانسش فرستاده شد .. منتظر بودم که توسط همون شخص خدا بهم دهیری بده .. اما نداد .. و رفت اون ماشین .. ولی همون لحظه گفتم میاد .. به وقتش در زمان و مکان مناسب این خواسته هم تحقق مییخشه
بخدا سر 15 دقیقه نکشید غروب بود درست مثل همین موقعااا از فاصله ی 50 متری دیدم که یک مزدا و دو نفر سرنشین، کمک راننده دست کرد از کنارش یک چیزی برداشت از دور میشد شاخه دهیری را دید!!! آره ایستادند کنارم بدون اینکه حتی بخوام نگهشون دارم و با لبخند یک لیوان پر از دهیری و سه تا کلوچه تازه خرمایی بهم داد و رفتند .. به همین راحتی .. همون لحظه یاد داستان مریم افتادم .. مریم جان مریم مقدس
مریمی که وقتی زکریا پیشش میرفت میدید که عهِ چقدر میوه هست چقدر غذا هست …
زکریا رو میکرد به مریم و میپرسید اینا از کجا اومدند این همه نعمت هر بارر که میام پیشت مریم جان .. چطوریه داستانش چیه؟
و مریم میگه، این مائده های هستند که خدای من برای من فرستاده .. هذا من فضل ربی .. و خدایی که به هر کسی که بخواد میبخشد .. و خدایی که قادر بر انجام هر کاری .. این مائده ها بهشتی هستند ..
و همون لحظه توی این هوای رو به خنک خوزستان من و جاده و این همه نعمت .. و در حالی که با دستم این نعمت ها را گرفته بودم و با چشم نگاهشون میکردم ولی چشم دلم ذهنم قلبم داشت اینا را میدید این داستان را .. احساس کردم مثل مریم این نعمت ها هم از بهشت واسه من اومده واسه من ها .. واسه من که خدا را باور کردم واسه من که باور کردم خدا میتونه بهم ببخشه باور کردم که میتونه کن فیکون کنه باور کردم که همیشه همراهمه خداوند، همین
کل داستان توی این 70 روزه که دیدمم چقدر بارها اشتباهات خودم دیدم چقدررر بچه هاا به این و اون قدرت میدادند میدیدم حالشون را .. میدیدم .. میدیدم که لذتی نمیبرند و اما میدیدم که منی که قانون را میدونم و اون موقعی که داشتم اجرا میکردم و هر وقتی که اجرا میکنم هر وقتی که هر کسی اجرا میکنه چقدر حالش خوبه .. حال دلش خوبه ..
یک روزی توی همین روزها رو تختم بودم و قرآن میخواندم رسیدم به جایی که محمد اینو دریافت کرده بود که خداوند به سلیمان بود موسی بود دقیق یادم نمیاد این فرع را .. ولی اصلش را یادمه خوب! داستان این بود که پیامبر داشت اشاعه توحید و یکتاپرستی میکرد و کافران بهش گفتند بیا بیا ماا تو را ثروت بارون میکنیم و دست بکش از این توحید و یکتاپرستیت … بعد نوشته بود که امااا چیزی که نزد خداست برای تو ای پیامبر بهتر از این همه ثروت دنیوی .. بعد خداروشکر که منم هوشیار بودم .. و همون لحظه گفتم خداییاااا این چیزی که میگی نزد تو بهتره چیه نشونم بدم و گذاشتمش توی تمرین ستاره قطبیم ..
فرداش دیدم خدا توسط عشقم .. پیام یکی از هم پاره هامون را واسم فرستاد .. و دقیقاااا پاسخش را دریافت کردم
پاسخ همین چیزی که الان داریش .. هدایتت به این پیام .. بدون بهترین چیز را داری .. بهترینی که همه چیز میشه واست با ادامه دادنش با گسترش دادنش توی جنبه های متفاوت (ّباورهای مناسب و قدرتمند و قدرتمندتر در هر زمینه ای) … منظورم حالِ خوب .. حال خوب، حال خوب
و بگم بازم از توحید؛ بگم که ندیدم توی قرآن توی این چندین و چندبار خواندن که یک بار فقط یکبار توی قرآن در مورد خونه و غذا و خوراک و پوشاک گفته بشه .. بلکه فقط داستان اصلِ این بود که اقا جان سپاس گزار باش، اقا جان به یاد داشته باش که هر چه کنی بر خود کردی از ماست که بر ماست .. بگه که نشه هااا که شرک بورزی ها نشه که باور کنی این اون دسته قدرت داره و داره کارهاتو انجام میده هااا نه .. نشه که بگی این عشق از جانب عشقمه هاا و نه خدا ..
. . . . . . . . . .
دیروز تا خط بالا را نوشته بودم و امروز هدایت به شنیدن این فایل
وای وای Rosa عزیز .. چه صدای پر از آرامشی و دوبلری و گویندگی
چه لهجه ی شیرینی
چه خودباوری
چه صداقتی
چه تکاملی
چه درکی از قانون و عمل به قانون
چه زندگی به سبک شخصی
فقط اونجا اینجاییی که گفتی رُزا عزیز جان جانان که بابااا این قبلیا اصلا جواب نمیدادند این خداروشکرررر جواب داد همین که جواب داد فقط اصلا … چقدررررر تحسینت میکنم قبل از اینکه استاد بخواد بگه که این اصلااا یک مدار یک مرحله چه مرحله ای از کنترل ذهنِ
چه باور به اینکه خداوند من را هدایت میکند وقتی من قدم اول را بر میدارم.
اما در ادامه ی درس های سربازی
“از امید بگم … از ترسیدن از رفتن به شاید بزرگترین ترس زندگیم، بگم … از تنهایی مقدس دوباره ام بگم
از توانایی اعراض کردن که چقدر مهمه … از بحث نکردن از دعوا نکردن .. از اصلِ اصلِ بگم که کل داستان دور همین میچرخه واقعاا بخداا که وقتی میدونی قانون احساس خوب مساویست با اتفاقات خوب .. میدونی که وقتی میای احساست را خوب نگه داری امروزو زندگی کنی امروز برنامه داشته باشی امروزو فقط خواسته داشته باشی و بخوای از خدا .. امروزو ایمان و انرژی داشته باشی .. امروز خودتو باور داشته باشی .. میبینی که چقدر اون روزت روزِ با این وجود که شاید توی اول راه شرایط اون جوری که میخوای نیست
و در انتها بگم که من ایمان داشتم به خدا که حرکت کردم من ایمان داشتم که خداوند پاسخ افراد شجاعان را میدهد و میدهد درست در زمان و مکان مناسب .. که تا اون روز و اون لحظه رسیدن به خواسته باید لحظه هام را سعی کنم با صبر و صلاه پر کنم.
الهی به امید تو
عاشقتونم.
مارکو در راه ِ جهانگردی … یوهووو