تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی؛
- هر فردی، ضربه های ویرانگر شرک را تجربه کرده است؛
- پیرو آیین ابراهیم باش که موحّد بود و مشرک نبود؛
- توحید یعنی قدرت ندادن به هر عاملی بیرون از خودت؛
- تغییر کانون توجه خود را از همان وضعیتی که هستی، شروع کن؛
- اجازه دادن به خداوند برای هدایت به سر راست ترین “جگونگی”
- خداوند وقتی به هدایت تو ادامه می دهد که قدم اول را بر می داری؛
- معجزه نگاه مثبت و سپاسگزارانه، به هر اتفاق و شرایطی؛
این یک فایل صوتی نیست؛ یک دورهی کامل «ایمان در عمل» است.
آماده شوید تا شنوندهی یکی از شفافترین، تکاندهندهترین و شجاعانهترین داستانهای تحولی باشید که تا به حال شنیدهاید. این فایل، گفتگوی استاد عباس منش با «رزا» عزیز، از اعضای خانوادهی عباس منش ساکن انگلستان است؛ اما داستان رزا یک داستان معمولی نیست.
این فایل، روایت زندهی زنی است که به معنای واقعی کلمه، به «صفر» نه، بلکه به «صدها کیلومتر زیر صفر» سقوط کرد و به ما نشان میدهد که چگونه با استفاده از قوانین بدون تغییر خداوند، میتوان از عمق تاریکی، نوری خیرهکننده ساخت.
اگر احساس میکنید در بنبست هستید، اگر تنها، ناامید و شکستخوردهاید، این فایل برای شما آماده شده است.
در این فایل چه خواهید شنید؟
در این گفتگوی صمیمانه، رزا ما را به تاریکترین روزهای زندگیاش میبرد و قدم به قدم، مسیری که برای خلق معجزهاش طی کرده را برایمان روشن میکند:
۱. سقوط به عمق تاریکی
رزا داستانش را از جایی شروع میکند که در کشور انگلیس، به تازگی از همسرش جدا شده، از لحاظ روحی و مالی کاملاً شکسته، بدون هیچ دوست یا خانوادهای، در یک خوابگاه دانشجویی زندگی میکرده و تحت درمان روانپزشک بوده است. او به نقطهای رسیده بود که حتی توان صحبت کردن عادی بدون گریه را هم نداشت.
۲. انفجارِ «میل به تغییر»
نقطهی عطف، زمانی بود که روانپزشک او به تعطیلات رفت. رزا در تنهایی مطلق، به نقطهای رسید که به گفتهی خودش: «با تمام تکتک سلولهای بدنم دلم میخواست زندگیم رو تغییر بدم.» این «میل سوزان»، اولین جرقهی تحول بود.
۳. دو هفته انزوای سازنده: شکرگزاری از «هیچ»
او به یاد آموزههای استاد افتاد و تصمیم گرفت با فایلهای رایگان شروع کند. خودش را دو هفته در اتاق خوابگاه حبس کرد و دو کار اساسی را انجام داد:
- کنترل احساس: هرگاه احساس بد سراغش میآمد، به یاد حرف استاد میافتاد که: «عیب نداره ناراحت بشی، اما عیب داره به ناراحتیت ادامه بدی.» او بلافاصله با دوش گرفتن یا نوشتن، حال خود را خوب میکرد.
- شکرگزاری از صفر: او در ابتدا هیچ دلیلی برای شکرگزاری پیدا نمیکرد. در آن شرایط اسفبار، شروع کرد به شکرگزاری برای «سیب داخل یخچال»، «پتوی روی تخت» و «سقف بالای سرش».
۴. قانون «تکامل»: معمار یا گارسون؟
رزا که یک معمار تحصیلکرده بود، درک کرد که باید قانون «تکامل» را طی کند. او تصمیم گرفت به جای غرور، هر کاری که «میتواند» را شروع کند. بنابراین، با وجود اینکه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، به عنوان «گارسون» در یک رستوران مشغول به کار شد.
۵. «گرانبهاترین» درس: خدایا شکرت که گفتی «نه»!
در همان رستوران، مسیری برای یک مصاحبهی شغلی در یک شرکت ساختمانی برایش باز شد. او رزومهاش را فرستاد. شرکت بلافاصله جواب داد: «ما شما را نمیخواهیم!» و اینجا، «شاهکار» رزا رخ میدهد. او به جای ناامیدی، میگوید: «گفتم خدایا شکرت! حداقل یکی به من جواب داد! این یک قدم پیشرفت است!»
۶. معجزهی «نه» شنیدن و قدرت «تسلیم»
تنها ۳ روز بعد، همان شرکت تماس گرفت و گفت یک نیرو به طور اتفاقی انصراف داده و او استخدام شد! اما چالش بعدی بلافاصله ظاهر شد: مسئول خوابگاه به او گفت چون کار تماموقت پیدا کرده، باید خوابگاه را ترک کند! رزا جایی برای رفتن نداشت و میخواست از شغل جدیدش انصراف دهد تا بیخانمان نشود. در اوج گریه، تسلیم شد و گفت: «خدایا! یه بار انجامش دادی، دوباره هم میتونی!» لحظاتی بعد، مدیر خوابگاه بازگشت و گفت صاحبخانه استثنا قائل شده و او یک ماه دیگر فرصت دارد.
۷. کشف پازل تکامل
رزا بعداً فهمید که حقوق همان یک ماه گارسونی، دقیقاً برابر با پول پیش مورد نیاز برای اجارهی خانهی جدید بود. او درک کرد که اگر مستقیماً شغل معماری را به دست میآورد، باز هم شکست میخورد، چون پول پیش نداشت. آن مرحلهی «گارسونی» حیاتی و بخشی از نقشهی دقیق خداوند بود.
۸. از ترس از سخنرانی تا ارائه در آکسفورد
رزا در مسیر کارش، با ترسهایش روبرو شد. او که لهجهی انگلیسی کاملی نداشت، داوطلب شد تا به جای همکارانش، یک ارائهی تخصصی بدهد. این زن ۲۷ ساله، در مقابل ۳۷ کارشناس ارشد انگلیسی با ۳۰ سال سابقه کار، در آکسفورد سخنرانی کرد و همین شجاعت، درهای دورههای آموزشی تخصصی را به رویش باز کرد.
۹. وقتی «نعمت» به دنبال شما میآید
او که حالا با خرید دورههایی مانند «۱۲ قدم» و «عزت نفس»، عمیقتر روی خود کار کرده بود، دیگر به دنبال فرصتها نمیگشت. او اکنون یک «کارشناس رسمی ساختمان» در انگلیس است و پروژههای جانبی و پیشنهادات عالی، بدون هیچ تلاشی، از در و دیوار برایش میبارد.
این فایل، یک مستند واقعی از تسلیم، ایمان، درک قانون تکامل و شجاعت برای «شروع از هر کجا که هستی» است.
تمرین این قسمت:
اگر این جلسه برایت جرقهای زد، لطفاً تجربهی شخصیات از «تغییر» را در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزشهای استاد عباسمنش؛ شرایطت را عوض کردی. نوشتهی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهامبخشِ میلیونها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند.
- قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
- جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
- اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
- فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
- چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
- نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲27MB28 دقیقه














به نام خدایی که بی نهایت بخشندست و صاحب فضل ومهربونیِ بی پایانه
سلامودرود به استادبزرگوارم
از ته دلم سپاسگزارتم استاد ارزشمندم که با حرفات، با فایلهات، با نورت، راه دلمو پیدا کردم…
تو شدی صدای خدا توی روزایی که من گم بودم، و مسیرم رو به آرامش برگردوندی.
و یه تشکر ویژه از رزای عزیز دارم
که با وجود همهی سختیهایی که اونطرف دنیا، توی انگلیس کشید، با شجاعت شروع کرد به تغییر دادن خودش و حالا با ایمان و صبرش، الهامبخش من و خیلیای دیگهست.
واماتجربهی من از مسیر تغییر و بیداری درونی
قبل از تغییر: جایی که گم شده بودم
قبل ازآگاه شدنم از قوانین بدون تغییرجهان از بیرون همهچیز خوب به نظر میرسید،ولی درونم پر از اضطراب، دلسردی و پراز تنش بود،تاوقتی اوضاع خوب بود من خوشحال بودم،و وقتی کسی مریض میشد،ازدنیا میرفت،یا باافکار وتوجهات خودم کسی توزندگیم دخالتهای بی مورد میکرد،من کاملا واکنش گرا بودم و بسیار عصبانی و پرخاشگر می شدم،درحدی که تاچندین روز نمیتونستم باهمسرم درست رفتارکنم
تو رابطهای بودم که عاشق همسرم بودم،اما صداهای بیرون، دخالتها، قضاوتها و برداشتهای اشتباه اطرافیان،مثل باد سردی بود که آرامش خونهمون رو بهم میریخت،یه زندگی سو سو و کاملا سینوسی داشتیم ک مثل برگی درباد بایک جرقه ی کوچک همه چیز آتیش میگرفت و مابهم میریختیم
هر بار میخواستم چیزی رو توضیح بدم، اوضاع بدتر میشد،وانگارکه نمی تونستم باارامش ازخودم دفاع کنم یا سوءبرداشتهای دیگران رو حداقل با نرمی به همسرم توضیح بدم،و بگم که دیگران فلان برداشت اشتباهی که ازرفتار من گرفتن و ازمن به تو گله و شکایت می کنن،اینطور نیست که فکر میکنن،
احساس میکردم در قضاوت دیگران گیر افتادم،
و سکوت رو انتخاب میکردم چون فکر میکردم «حرف زدن فایده ای نداره».
اما اون سکوت،باعث میشد منو از خودم جدا کنه.
کمکم فراموش کردم من کیام، چی میخوام، و چقدر باارزشم.
و در همین تاریکی، یه صدای درونی به آرومی گفت:
«آیا زمانش نرسیده که دلت به نور برگرده؟»
همون صدای لطیف الهی که میگه:
وقتی از ترس و دلخوری دست برداری، من خودم راهِ آرامش را به تو نشان میدهم.
اون روز برای اولینبار فهمیدم سکوتی که از ترس باشه، عبادت نیست…
باید به آرامشی برسم که از ایمان میاد، نه از تسلیمِ ترس.
جرقهی بیداری
همهچیز از یه جلسه ای به اسم فقط روی خداحساب باز کن تویک کانالی باصدای استاد عباسمنش بزرگوار شروع شد،
اونجا یه جمله ای با این مضمون شنیدم که گفت:
کسی که دلش آرام باشه،نه ترسی داره ونه غمی ازگذشته به دلشه و فقط روی خداحساب بازمیکنه
اون جمله مثل نوری بود که وارد تاریکی ذهنم شد.
یه لحظه حس کردم خدا از زبونش داره به من میگه:
«من تو را آزاد آفریدم، چرا خودت را در زنجیر حرف دیگران حبس میکنی؟»
اون شب تا صبح گریه کردم،
اما نه از غم، از درک.
از اینکه فهمیدم تمام این مدت،
قدرت آرامش و عزتم درون خودم بوده و من به دست بقیه سپرده بودمش.واگه به خدا توکل کنم همه چیز درست میشه
کم کم،بیشتر ولع داشتم که از جنس این صحبتها گوش بدم،چندین روز پیگیرشدم ببینم که استادعباس منش کیه و چکارست،وقتی فهمیدم که ایشون از خدا میگه واعتبار تموم پیشرفتهای زندگیش رو به خدا میده،بیشتر ذوق داشتم بانتایجی که اون گرفته منم زندگیمو تغییربدم…
وقتی شروع کردم فایلهای دانلودی رو بعدازعضوشدن توی سایت گوش دادن،تا مدتها خبری ازاون دخالتها وقضاوتها نبود…
رابطه ی من وهمسرم به نسبت خیلی خوب تراز گذشته به نظرمی رسید،همسرم درکنارمن شروع به رفتن به کلاس های دوازده قدم کرد ومن هم دوره ی دوازده قدم رو شروع کردم به کارکردن…
برکتها و شادیها کم کم ازراه رسیدن،به خیلی از آرزوهام رسیدم…
اماازیه جایی به بعد تمرکزم رو ازروی بهبود شخصیتم و روابطم باهمسر برداشتم و دوباره بوی دخالتها و قضاوتها به مشامم رسید و دلخوری ها،سکوتهای طولانی مدت،فاصله های فیزیکی و عاطفی طولانی،درک نکردن های متقابل،بی تفاوتی ها،مهمان های سرزده،که باهر مهمان سرزده ای که به خونمون میومدن کلی دلخوری ها و تنش های زیادی بین ماایجادمیشد،چون اون افراد آدم هایی نبودن که من میخواستم باهاشون خیلی گرموصمیمی باشم،وواقعا آدمهای مناسبی برای اینکه بااونها گرم بگیرم نبودن،وهرچی جلوتر رفتیم حتی به نسبت قبل اوضاع و شرایط زندگیم بدترهم می شد..
تااینکه دوباره تصمیم گرفتم باخریدن دوره ی هم جهت باجریان خداوند،اون گرمی و آرامش خونه رو برگردونم،اون عشقی که مابه همدیگه داشتیم رو دوباره به خونه برگردونم،واقعا به تمام معنا تلاشم رو داشتم می کردم،اما بازهم نتایج سو سو بود..
بااینکه دوره رو کارمیکردم،اما یه جاهایی معلوم بود خیلی دارم زور میزنم
تااینکه یک روز نشستم باخودم صادقانه صحبت کردم و تمام ضعفهای شخصیتی که داشتم رو نوشتم و یک چکاپ کامل ازخودم شروع کردم به نوشتن..
دیدم که من خیلی جاها دارم زیاداز حد به یک حرف بی ارزش از یک آدمی که هنوزخودش توتاریکی زندگی می کنه وزندگی جالبی نداره و ازقصد میاد همسرم رو علیه من پُر میکنه،واکنش نشون میدم،ومن هربار بادخالتهای اون آدما حس مظلوم نمایی و قربانی شدن داره بهم دست میده و همچنین نه حوصله داشتم که بحث کنم و نه میتونستم به آرومی همه چیو به همسرم توضیح بدم
بخاطرهمین باعث میشد باکلی حرف ناگفته سکوتهای طولانی تو زندگیمون حکمفرمابشه…
کم کم بانشانه هایی ازاین دست،که می دیدم مدتهاست من به همسرم عشق نورزیدم،مدتهاست ازش درستو حسابی سپاسگزاری نکردم،مدتهاست چشم توچشمش نگاه نکردم و باهاش صحبت گرم نکردم،اونجا به خودم گفتم اگه اینجوری پیش بریم حتما تاچندسال آینده ماازهم جداخواهیم شد،بهتره دیگه تمرکزم رو خیلی اساسی تر روی بهبود شخصیت خودم بذارم
به محضی که شروع کردم به تغییردادن یه کوچولو ازخودم،کم کم بوی عشق و بوی آرامش واقعی،بوی محبت،بوی شادی ازته قلب رو فهمیدم…
اولین گام کوچک
اولین گام کوچیکی که برداشتم هروز یک دعا روی یک وایت برد مینوشتم که مخصوص خودمو همسرم بود،وهمسرم هم وقتی اون دعای روی وایت برد رو میخوند قشنگ میفهمیدم داره باهام نرم تر میشه..
هروز باخودم تکرارمیکردم:”از امروز، قدرت درونم رو پس میگیرم.”
و هر روز فقط یه جمله رو هزاران بارباخودم تکرارمیکردم که:«آرامش من در دستان خداست، نه در رفتار دیگران.»
با هر بارگفتن این جمله، انگار گرهای از دلم باز میشد.
یاد اون وعدهی خدا افتادم که میگه:
اگر فقط به من تکیه کنی، من خودم برایت کافیام.
همین جمله شد ستونِ درونم.
یاد گرفتم ساکت باشم، اما اینبار از قدرت، نه از ترس.
آروم باشم، اما با ایمان، نه با ضعف.
مسیر تکامل
1. شکرگزاری روزانه
هر صبح سه چیز ازویژگی های مثبت همسرم رو مینوشتم و بابتش شکرگزاری میکردم
می نوشتم خدایاشکرت برای بودنش،برای لبخندش،برای خوابی که هرشب به راحتی می خوابه،برای اون صورت زیباش که وقتی می خنده لُپش چال میشه…خخ
هرموقه بهم میگفت فلان غذارو بپز،من باعشق بهش چشم میگفتم،برای کوچکترین دستوری که بهم می داد من میگفتم چشم..
هروز صبح که ازخواب بیدارمیشدم باخودم تکرارمیکردم:«خدایا، شکرت که هنوز امید دارم.»
یامیگفتم:«شکرت برای لبخندی که از همسرم دیدم.»
همون لحظهها حس کردم آیهای در دلم زنده شده:
اگر شکرگزار باشی، نعمتت را میافزایم.
2. دفتر باورهامو بازمیکردم و می نوشتم و می نوشتم…
هر فکرِ ناامیدکنندهای رو مینوشتم.
مثلاً: «من نمیتونم خودمو ثابت کنم.»
بعد کنارش مینوشتم:
«کسی که با نیت پاک عمل میکنه، خدا خودش شاهدشه.»
و یاد اون پیام الهی میافتادم که میگه:
خدا دلهای صادق را میداند، حتی اگر زبانشان خاموش باشد.
3. اهرم رنج و لذت
کم کم یاد گرفتم سکوتِ ترسناک، دردناکتر از گفتوگوی عاشقانهست.
به خودم گفتم: از این به بعد، هر حرفی بزنم،
فقط وقتی از عشق و آرامش میاد، نه از ترس.
و انگار خدا درونم میگفت:
“بندگان من، سخن را به نیکوترین وجه بگویند تا شیطان میانشان راه نیابد.”
4. اقدام الهامگرفته
یه روز انگار بهم الهام شد که هروز بدون دلیل ظاهری،برای همسرم یک پیامی عاشقانه بفرستم.
مثلا یه روز می نوشتم:
«ممنون که هنوز کنارمی، حتی وقتی نمیفهمیم هم رو.»
همون لحظه حس کردم نوری از آسمون روی رابطهمون تابید.
انگار خدا میگفت:
“نیکی و مهربانی را با نیکی پاسخ بده، که دشمنیها محبت شود.”
5. ستارهی قطبی
برای خودم ساعتها تا دل نصف شب می نوشتم ومی نوشتم که
«هدفت این نیست حق را ثابت کنی، هدفت این است که عشق را زنده نگه داری.»
و هر بار لغزش میکردم، صدایی از درون میگفت:
“در سختیها صبر کن، که من با صابرانم.”
چالش و بازگشت
گاهی هنوز اطرافیان با حرفهاشون فضا رو سنگین میکنن..
من دوباره سردمی شم،یا در خودم فرو میرم…
اما اینبار انگار فرق داره — چون دیگه دارم یادمی گیرم…
خدا همیشه بینِ من و هر حرف ناعادلانهای، حجابی از رحمت میکشه.
دیگه یاد گرفتم به جای توضیح دادن، آرام بمونم و بگم:
“پروردگارا، خودت بهترین دفاعکنندهای از دلهای مظلوم.”
اون لحظهها حس میکردم واقعاً تنها نیستم.
یه نیروی لطیف مراقبمه.
و هر بار از اون نقطه برگشتم، قویتر، آرومتر و عاشقتر.
نتایج ملموس
رابطهم با همسرم به مرور روشنتر و صادقانهتر شد.
دیگه نیازی به اثبات یا دفاع نیست، چون حسش میکنم که انرژی من دیگه از ترس نمییاد، از عشق مییاد..
و آرامش درونم مثل نوریه که خاموش نمیشه.
خوابم عمیقترشده، بدنم سبکترشده، لبخندم طبیعیتر شده..
حتی کارم هم بهتر شده، چون دیگه ذهنم درگیر قضاوتهای بیرونی نیست.و جالب اینجاست که وقتی خودمو رهاکردم،کم کم همسرم هم دیگه دل به دل اون آدما نداد و کاملا براش همه چیز ثابت شد،بدون اینکه من بخوام خودمو به آبو آتیش بزنم و خودمو ثابت کنم…
و مهمتر از همه اینکه،
فهمیدم قدرت واقعی یعنی اعتماد به خدا وقتی هیچچیز معلوم نیست.
یعنی همون نغمهی آشنا که در دل آدم نجوا میکنه:
“به من بسپار، من بهترین تدبیرکنندهام.”
حالا میفهمم تغییر واقعی، فقط عوض شدنِ رفتار نیست…
یه تولد دوبارهست.
یه بازگشت به خدا، از دلِ خستگیها و سکوتها.
من فهمیدم خدا هیچوقت از من دور نبود،
فقط من انقدر در سر و صدای دیگران غرق بودم که صدای عشقش رو نمیشنیدم.
و حالا با هر نفسی، با هر دعایی که هروز روی وایت برد می نویسم و روی دیوارخونمون می زنم،
دارم برمیگردم به اون آرامش ازلی که میگه:
“آیا در یاد من، دلها آرام نمیگیرند؟”
آف کورس که آرام میگیرد…
الهی صدهزارمرتبه شکربرای امروزم برای صلاتی که دوباره دراین سایت مقدس اقامه کردم
الهی شکرت که من خالق تک تک لحطات زندگیم هستم و دارم به زیباترین شکل ممکن رابطم رو باهمسرن ازنو میسازم
استاد میخوام مثل خودت به یاری الله که میگی رابطه ای باعشقم دارم که توهیچ افسانه ای نوشته نشده،من هم ازصمیم قلبم دارم باایمان تلاشمو می کنم که رابطه ای باعشقم بسازم که بقول شماتوهیچ افسانه ای نوشته نشده باشه،ان شالله
خدایاصدهزارمرتبه شکر که یک گام دیگه برای تغییرشخصیتم برداشتم…
این داستان ادامه دارد…
هرکجاهستیدشادوسربلند باشید
سلام به آقای عطارروشن عزیز
امیدوارم حالتون عالی و درمسیر هم جهت باجریان خداوند باشه…
هربار با خوندن دیدگاهتون واقعاً قلبم می لرزه و اشک در چشمام حلقه میزنه…
انرژی ایمان، صداقت و توکل در تمام جملاتتون جاریه
باخوندن هربار داستانتون برای من فقط یک تجربهی موفق نیست، بلکه نوریه که مسیر رشد و ایمان رو برام روشنتر میکنه…
احساس میکنم هر جملهتون از عمق باور به خدا و نیروی درونتون سرچشمه میگیره و همین باعث میشه آدم ناخودآگاه لبخند بزنه و به زندگی امیدوارتر بشه
از اونجایی که خودم هم مسیر تغییرم رو با آموزشهای استاد عباسمنش آغاز کردم، با تکتک لحظههایی که گفتید هماحساس شدم.
اینکه از همون جایی که هستی شروع کنی، با همون داشتههای سادهات، اما با ایمان، نظم و عشق به خدا حرکت کنی، واقعاً عمیقترین شکل موفقیته.
خیلی زیبا گفتید که «هدایت الهی یک شکل واحد داره اما بینهایت مسیر» و من از ته دل این حقیقت رو در حرفها و تجربیات شما دیدم.
داستان زندگیتون به من یادآوری میکنه که موفقیت با تغییر نگرش آغاز میشه، نه با پول و امکانات بیرونی.
اینکه چطور با قدمهای کوچک، سپاسگزاری مداوم، نظم درونی و ایمان به هدایت خدا، میشه مسیر زندگی رو عوض کرد.
شما با فروتنی، عملگرایی و صداقتتون نشون دادید که نیازی به ظاهرسازی و هزینههای زیاد نیست؛ وقتی درون انسان درست بشه، بیرون خودش هماهنگ میشه
از شما برای این الهام زیبا، برای این یادآوری عمیق از حضور خدا در جزئیترین لحظههای زندگی، از صمیم قلب سپاسگزارم
براتون برکت، آرامش، رزق الهی، ایمان عمیقتر و موفقیتهای بیپایان آرزو دارم
و مطمئنم که داستان شما چراغ راه خیلی از ماهاست تا بدون ترس، مسیر الهام درونیمون رو دنبال کنیم ️
خداوند برای خانواده ی عزیزتون حفظتون کنه و در پناه ایزد منان شادوپیروز باشید
به نام خدای مهربون
سلام به سعیدهی نازنین و در مسیر نور
هر خط از نوشتهت پر از حضور خدا بود… پر از عشق، ایمان، صبر و توکل.
انگار داشتی یه سورهی زنده از آیهی «عَسَىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ» رو برامون روایت میکردی.
چقدر قشنگ خداوند با تو مسیرش رو پیش برد…
از اون روزهای سخت و پر فشارِ اورژانس، تا وقتی که با ایمان و تسلیم واقعی جلو رفتی و درهای بسته یکییکی باز شدن…
تو با صبوری و شکرگزاریِ واقعیت، به ما یاد دادی بندگی یعنی چی؛
یعنی همون لحظهای که نمیفهمی چرا این اتفاق افتاده، ولی بازم میگی:
«خدایا مطمئنم حکمتی هست، راه رو نشونم بده.»
نوشتهت واقعاً اشکمو درآورد، پر از حس حضور خدا بود.
تو با ایمان و صبرت، معنی «صبار و شکور» بودن رو به عمل نشون دادی.
و چقدر قشنگ خدا برات آدمها و موقعیتهایی فرستاد که نور مسیرت رو بیشتر کنن…
سعیده جان، تو یه نشونه زندهای از اینی که:
وقتی بنده با تمام وجودش به خدا اعتماد کنه، خدا کاری میکنه همه دنیا دست به دست هم بدن تا راهش باز بشه.
از ته دل برات آرزو میکنم هر روز بیشتر بدرخشی،
هر قدمت پر از هدایت و عشق و نور خدا باشه،
و هر جا میری، فقط با نگاهت یاد خدا تو دل بقیه زنده بشه
«استاد جان، ممنونم که با آموزشهاتون باعث شدید همچین ایمانهای زندهای تو دل ما شکوفه بزنه »
با عشق و احترام فراوون
صفا