تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۹ - صفحه 13


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

342 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    اصغر و پرسیلا گفته:
    مدت عضویت: 1761 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام به خدای مهربانی که هر لحظه در حال هدایت ماست؛

    سلام دوستان عزیزم؛

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین؛

    سلام به همراهان پروژه تغییر؛

    تمرین این قسمت: 

    استاد از «تله‌ی موفقیت» صحبت کردند؛ یعنی رسیدن به یک سری اهداف (مثل خانه، ماشین، درآمد خوب) و سپس کم شدن انگیزه و متوقف شدن.

    نقطه‌ی توقف، سکون یا «رضایت» شما در مسیر موفقیت کجا بوده است؟

    لطفاً در کامنت‌ها بنویسید:

    چه زمانی احساس کردید که به اندازه‌ی کافی به دست آورده‌اید و انگیزه‌تان کم شد؟

    و مهم‌تر از آن، چه «اهرمی» (دیدن یک الگوی بسیار موفق‌تر، یک هشدار از طرف جهان، یا یک تضاد و مشکل جدید) شما را از این خواب بیدار کرد و باعث شد دوباره «تشنه‌ی» رشد و موفقیت شوید؟

    ■تله‌ی موفقیت؛ جایی که بعضی می‌ایستند و بعضی تازه متولد می‌شوند

    استاد در این فایل از «تله‌ی موفقیت» صحبت کردند تله‌ای بسیار ظریف، زیبا و فریبنده.

    جایی که خیلی‌ها فکر می‌کنند به «آخر خط» رسیده‌اند در حالی که آن نقطه فقط اول مسیر آگاهی است.

    خانه، ماشین، درآمد، آرامش ظاهری…

    همه‌ی این‌ها می‌توانند نعمت باشند

    اما اگر «هدف نهایی» شوند همان‌جا نقطه‌ی توقف شکل می‌گیرد.

    نقطه‌ای به نام رضایت وخواب‌آور.

    ●نقطه‌ی توقف من کجا بود؟

    اگر بخواهم صادقانه بگویم من هرگز در مسیر آگاهی به «ایست کامل» نرسیدم.

    اما قبل از سال 98 در زندگی ناآگاهانه متوقف بودم.

    زندگی می‌کردم، کار می‌کردم، تلاش می‌کردم.

    اما در درونم چیزی گم شده بود.

    بیش از 20 سال با سردرد و افسردگی زندگی کردم.

    نه فقط درد جسم

    بلکه خستگی جان

    بی‌حوصلگی روح

    و فاصله گرفتن از خدای واقعی.

    در ظاهر شاید همه‌چیز «قابل قبول» بود.

    اما در باطن زندگی فقط می‌گذشت…

    و این خطرناک‌ترین نوع توقف است.

    ●اهرمی که من را بیدار کرد؛ لطف خدا در لباس آگاهی

    خداوند من را دوست داشت.

    و این دوست‌داشتن در سال 98 خودش را نشان داد.

    آشنایی با استاد عباسمنش و سایت ایشان

    این اتفاق برای من فقط یک آشنایی آموزشی نبود.

    یک زلزله‌ی درونی بود.

    از همان روزهای اول با فایل‌های توحید عملی

    انگار پردها از جلوی چشمم کنار میرفت.

    خدایی که سال‌ها فقط اسمش را شنیده بودم.

    برای اولین‌بار زنده شد،حاضر شد واقعی شد.

    شب و روز با حرص و ولع فایل گوش می‌دادم.

    اشک می‌ریختم.

    می‌لرزیدم.

    انگار گمشده‌ام را پیدا کرده بودم.

    ●نشانه‌ها خیلی زود آمدند…

    در همان ماه‌های اول

    بزرگ‌ترین اتفاق زندگی‌ام رخ داد.

    درمان کامل بیش از 20 سال سردرد و افسردگی.

    نه با قرص

    نه با اجبار

    بلکه با تغییر نگاه

    با اتصال

    با بازگشت به خودالهی

    این اتفاق نه‌تنها من را متوقف نکرد

    بلکه تشنه‌ترم کرد.

    احساس می‌کردم تازه متولد شده‌ام.

    ●وقتی موفقیت خواب‌آور نشد؛ بیدارکننده شد

    نتایج یکی پس از دیگری از راه می‌رسید:

    • سلامتی

    • آرامش ذهنی

    • بهبود روابط

    • عزت نفس

    • اعتماد به نفس

    • برکت مالی

    اما نکته‌ی مهم این بود:

    این نتایج من را سیر نکردند.

    بلکه گرسنه‌تر کردند.

    تشنه‌ی رشد شدم.

    حتی تشنه‌تر از قبل.

    با جرأت می‌گویم:

    در این 6 سال یادم نمی‌آید حتی یک روز تمرین ستاره‌ی قطبی را رها کرده باشم.

    شاید بعضی روزهابنابه دلایلی نتوانستم در دفترزیبایم بنویسم.

    اما شفاهی انجامش دادم.

    چون این مسیر برای من تفنن نبود حیات بود.

    ●چرا هرگز وارد تله‌ی موفقیت نشدم؟

    چون فهمیدم؛

    موفقیت مقصد نیست.

    موفقیت، مسیرزنده ماندن روح است.

    چون دیدم:

    هر بار که نتیجه گرفتم.

    مسئولیتم بیشتر شد.

    چون باور کردم

    قطع این مسیر

    • جفا به خودم است

    • ناسپاسی از خداوند است

    • و بی‌احترامی به معلم واستادی است که چراغ راهم شد.

    ●من و تعهد تا آخرین نفس

    من آدمی نیستم که با رکودوسکون کنار بیاید.

    از تنبلی وخنثی بودن بیزارم.

    زندگی برای من یعنی “در جریان بودن”

    ازسن نوجوانی باتوجه به شرایط خانواده‌ای که داشتیم من هم فرزندبزرگ خانواده بودم ودرروستا زندگی می‌کردیم بیاددارم ازدوران ابتدایی شایدازکلاس دوم وسوم

    به پدر کشاورزم که چندسالی است دراسمانهااست و به مادرعزیزم درکار”خونه” کمک می‌کردم.

    بعد از ازدواج هم در کنار همسرم در کار”خونه” مشارکت می‌کردم.

    باغ پسته‌ای دارم که تمام کارهایش را خودم انجام می‌دهم.

    بعد از بازنشستگی درپایان سال 98که مصادف شده بودبه هدایت من به مسیرالهی وزیبای تغییر که خوداین اتفاق هم منوشگفت زده کرده بود کمک به همسرعزیزم وحضورم در کار”خونه”بیشتر بیشترشد.

    و با همه‌ی این‌ها

    وقتی دیدم وقت اضافه دارم.

    خدمت را انتخاب کردم.

    6 ماه است که به صورت افتخاری مدیریت مجتمع مسکونی 64 واحده رابه عهده دارم

    در حال حاضرمشغول احداث دیوار حصار مجتمع هستم.

    من با کار کردن عشق می‌کنم.

    من حرکت کردن ودرجریان بودن رادوست دارم.

    ●اهرم بیداری من چه بود؟

    1. دیدن الگوهای بالاتر (نظیراستادعباسمنش و مسیر آگاهی)

    2. هشدار زندگی (بیماری طولانی‌مدت وزندگی باری به جهت)

    3. تضادهای شیرین (درس گرفتن و فهم مسئولیت بیشتر)

    این‌ها اجازه ندادند وارد تله‌ی موفقیت شوم.

    ●جمع‌بندی؛ موفقیت واقعی چیست؟

    موفقیت واقعی؛

    خانه، ماشین و پول نیست.

    موفقیت واقعی یعنی:

    • هر روز بیدارتر شوم.

    • هر روز متعهدتر شوم.

    • هر روز تشنه‌تر شوم.

    • و هرگز اجازه ندهم

    «رضایت کاذب» منو بخواب غفلت ببره.

    من متعهد هستم

    تا لحظه‌ای که زنده‌ام

    با ایمان، انگیزه و عشق

    این مسیر نورانی و الهی را ادامه دهم

    نه برای نتیجه.

    بلکه برای وفادار ماندن به حقیقت وجودم.

    با عشق، احترام و انرژی خوب

    از طرف یک همراه قدیمی مسیرزیباوالهی تغییر

    اصغرابراهیمی 23اذر1404

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1586 روز

      سلام بوای قشنگوم…

      بازم کله صبح دارم “برات مینویسم…

      .واقعا همینه!!!!!کل داستان توحیده…

      یادم از صحنه ایی اومد که زلیخا جوان شد…

      و بخدای یکتا ایمان آورد…..

      و در اون لحظه گفت..میخام فقط سجده گوی خدای یوسف باشم…

      حالا اون جوان شدن زلیخا بود…

      برای ماها میتونه به طریقهای دیگه باشه…

      حال و احساس خوب همین بودن در کنار خداست…

      چند روزه طبق هدایتی که با دوستان بهشتیم داشتم..

      بهش میگم…آرامش جانم..اونم میزنه توی پلک سمت راستم..

      این آهنگه (آرامش جانم هر شب نگرانم!

      فردا تو نباشی دیوانه بمانم…)

      عاشق تر از آنم غیر از تو بخوانم!

      تو جان و جهانی ای روح و روانم…

      مدام توی کنترل ذهنم میخونم..و رفتم کوه…تو همون حین که میرفتم بالا..بهم گفت گوشیتو بردار یه فیلم از این ورودی بگیر بزار استوریات…

      چه غوغایی بپا کرد..

      دقیقا تکه این کلیپ شد قطعه ایی از بهشت…

      .

      پدر عزیزم…همین لذت بردنها چقدر باعث میشه ما همیشه رًضایتمند باشیم…

      میبینم خیلیا خیلی چیزها رو دارن..ومنم خودم توی همین کتگوریها بودم و حتی خودتم بودی…

      ولی احساسمون و حالمون خوب نبود….احساس خوشبختی نداشتیم..

      و امروز با خداوند بودن چقدر همین لحظات هر چند کوچک برامون لذت بخش هست…

      .

      پدر عزیزم..‌میدونم در برابر هر لذتی که مینویسم.خداوند منو مورد آزمایش قرار میده..

      که آیا اینحرفمو میتونم به اثبات برسونم یا نه…

      انشالله که حرف نباشه..عمل باشه..

      در پناه خدای بزرگ میسپارمت..

      هر قدمی که برای توحید برمیدارم..فقط برای داشتن احساس رضایتمندیه..

      نه چیزی دیگه…

      برای اینکه بخودم ظللم نکنم..و بقول خداوند از طریق دوستانم..کافر نشم…

      که عذاب خدا “خیلی سخته…

      پدر عزیزم دوستتتدارم همینجا قلب تسلیمتو بوس میکنم..

      چون میدونم خوشبخت بودن فقط ،”همیار و دوست خدا بودنه..

      کل داستان زندگی ما در دنیا و اخرت همینه..

      دیگه اون پاداششو به هر طریقی بهمون میده…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        اصغر و پرسیلا گفته:
        مدت عضویت: 1761 روز

        به نام خدای عشق، خدای حضور، خدای همیشه همراه

        سلام نرگس جان عزیز؛

        باز هم لطف خدا شامل حالم شد و تو واسطه‌ی این لطف شدی…

        این‌که باز کامنت من را دیدی، خوندی و با عشق پاسخ دادی ازتوحید گفتی ازتسلیم بودن گفتی ازرهابودن گفتی این برای من فقط یک پاسخ ساده نبود؛ نشانه‌ای دیگر از حضور همان خدای مهربانی بود که هر روز، هر لحظه، با نشانه‌هایش صدایم می‌زند و می‌گوید:

        «من هستم… نگران نباش»

        نرگس جان میخوام جوابت راجامع تربدم چونکه انرژی ام فوق العاده بالااست حیفم میاد این حس خوبم راباتوبه اشتراک نگذارم.

        ●باران، نشانه‌ی لبخند خدا

        امروز از ساعت یازده ظهر، بزرگ‌ترین نعمت الهی، اولین باران پاییزی و زمستانی در دل کویر زیبای ایران شروع به باریدن کرد.

        بارانی که انگار فقط آب نبود…

        رحمت بود.

        پیام بود.

        آغوش خدا بود که از آسمان باز شده بود.

        طبق پیش‌بینی‌ها قرار است تا روز یکشنبه هفته اینده بیش از چهل میلی‌متر باران و حتی برف ببارد…

        و من فقط می‌توانستم زیر لب بگویم:

        خدایا شکرت…

        خدایا شکرت…

        خدایا شکرت…

        درنگ نکردم.

        لباس ورزشی پوشیدم رفتم به استقبال نعمتش.

        پیاده‌روی زیر باران، در هوایی که لطافتش وصف‌نشدنی بود، شبیه قدم‌زدن در دل بهشت بود.

        ● قدم زدن روی شانه‌های خدا

        شهرداری زحمت کشیده و حاشیه‌ی رودخانه‌ای که از مرکز شهرمان عبور می‌کنه و امیدوارم به‌زودی دوباره جاری شود پیست زیبای پیاده‌روی ساخته است.

        پیستی که با درختان کاج سرسبز احاطه شده؛

        (درهمین حین تعدادی ازنیروهای خدماتی شهرداری مشغول تمیزکردن ولای روبی جدول‌ها بودند به همگی انهاخداقوت وخسته نباشیدگفتم ولبخندرضایت روی لبهایشان نشان ازانرژی گرفتنشان بودوخودمن چقدراحساسم خوب شد)

        جایی که محل خلوت من و خداست…

        جایی که سعی میکنم روزی حداقل یک ساعت برم وباخدای عزیزم باعشقم باجان جانانم دردل کنم.

        یک ساعت تمام قدم زدم، نرمش کردم، نفس کشیدم.

        در تمام این مدت مثل همیشه

        بااو حرف زدم

        خدای من…

        نه رسمی، نه از روی ترس

        بلکه مثل حرف زدن یک عاشق با معشوقش

        مثل نجواهای آرام کسی که مطمئن است شنیده می‌شود.

        ●یاد شش سال پیش…

        در میان آن قدم‌ها ناگهان پرت شدم به شش سال پیش…

        روزی که با فایل‌های توحید عملی استاد عباسمنش آشنا شدم.

        درادامه باجلسات قرآنی دوره مقدس 12قدم.

        آن روزها با چه حرص ولعی فایل‌ها را گوش می‌کردم…

        انگار کسی بعد از سال‌ها، چراغی در تاریکی دلم روشن کرده بود.

        یادم آمد پیاده‌روی‌هایم در پارک و اطراف خانه‌ی قدیمی مان

        وقتی فایل گوش می‌دادم و بی‌اختیار اشک می‌ریختم…

        حق داشتم اشک بریزم

        چون گمشده‌ام را پیدا کرده بودم

        دوست، رفیق، جان جانانم را

        خدای عزیزم را…

        ● شروع یک عاشقانه‌ی ابدی

        چه روزهای شگفت‌انگیزی بود…

        روزهایی که انگار تازه متولد شده بودم.

        و حالا بعد از شش سال

        حس می‌کنم دوباره همان روزهای اول است

        با همان شوق

        با همان اشتیاق

        با همان عطش شناختن او…

        خدایا، هر روز که می‌گذرد

        مشتاق‌تر میشم

        نه برای داشتن بیشتر

        بلکه برای شناختن عمیق‌تر تو

        این روزههاگوش کردن به فایل‌های توحیدعملی، جلسات قرآنی 12 قدم وجلسات شگفت انگیز سپاسگزاری دردوره فوق العاده هم جهت باجربان خداوندبرنامه روتین زندگی من شده انگاربدون آنها به جایی وصل نیستم اگریک روز یکی از فایلهای این پکیج بی نظیرراگوش نکنم مثل برگی دربادهستم که درهوامعلق است وبادهرجاخواست میبردش.

        ● زندگی روی شانه‌های خدا

        خدای عزیزم؛

        امروز که به عقب نگاه می‌کنم

        می‌بینم واقعاً در این سال‌ها

        روی دوش تو نشسته‌ام…

        نه از سر تنبلی.

        بلکه از سر اعتماد.

        همه‌چیز را به توسپرده‌ام.

        و تو…

        هر روز

        برام سنگ تمام گذاشتی.

        با الهاماتتت.

        با معجزات ریز و درشتت.

        با سورپرایزهایی که فقط از یک خدای عاشق برمی‌آید.

        من فقط زندگی می‌کنم.

        ولذت می‌برم.

        و تماشاگر زیبایی تدبیرتو هستم. ●شکر، عشق، سپاس

        خدایا…

        شکرت برای این مسیر زیبا.

        برای این تغییر الهی.

        برای این آرامش عمیق.

        شکرت که مرا به خودت رساندی.

        شکرت که مرا با خودم آشتی دادی.

        شکرت که یادم دادی رها کردن را

        که امن‌ترین انتخاب دنیاست.

        و سپاس ویژه

        از استاد عزیزم؛ سیدحسین عباسمنش بزرگوار

        که چراغ این مسیر را روشن کرد

        و یادمان داد.

        خدا…

        نه دور است.

        نه قهر.

        بلکه همین‌جاست…

        در قلب ما.

        نرگس عزیز؛

        اگر این کلمات به دلت نشست.

        بدان که همه‌اش از یک جا آمده.

        از همان خدایی که ما را

        در یک مسیر

        در یک سایت

        و در یک عشق مشترک

        کنار هم قرار داده است.

        یادم افتادگفته بودی دوست داری تصویرموببینی اگرخواستی میتونی گوگل سرچ کنی ” اصغرابراهیمی بخشدارنوق” یکی دوتاعکس خوشکل برات میاره

        با مهر

        با عشق

        و با حضور خدا

        ازطرف دوست وهمراه قدیمی مسیرزیباوالهی تغییر

        ابراهیمی 25 اذر1404

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
          مدت عضویت: 1586 روز

          سلام پدر عزیزم…

          قبل از اینکه از عشق کامتتت بگم..

          رفتم سرچ کردم روی ماهتو دیدم…

          یه کت شلواری رنگ قهوه ایی و سر بالا…

          ممنونم از اینکه خودتونو بهم نشون دادین…

          این لطف عنایت خداست که داره قلبمونو بهمدیگه پیوند میده….

          پدر عزیزم…یادم از روزهای خودم از اون اوایل اومد..

          من فکر میکردم دیدن خداوند باید جایی باشه که هیچکس نباشه..

          دقیقا روزهای اول آشناییم با این سایت..

          ساعتها حیران و سرگشته توی کوه بودم..

          یه شب تا ساعت نزدیک 10 روی تختی سنگی خوابم برده بود..

          دوستنداشتم پایین بیام…

          و یه شب….

          یه لحظه خداوند رومو برگردوند یه نور بزرگی پشت بالندی یه تخت سنگ روشن شد..

          الله اکبر….خیلی روشن و زیبا و پرنور…

          دیگه من برای دیدن نور خدا یاد گرفته بودم بلا استثنا میرفتم کوه…

          تا کم کم خداوند بهم گفت..نرگس نیازی نیست برای دیدن نور بیای توی کوه..منم از رگ گردن بهت نزدیکم..

          همین الان نور خدا روی دستانم میچرخه…

          چه برکتهایی از این نور دریافت کردم و هنوزم باهام هست…

          ما تکه های نورییم پدر من…

          تکه هایی نوری که درسته ساعتها با هم اختلاف دارییم..

          ولی …این سدها رو شکونده…

          و داره قدم به قدم ماها رو بهمدیگه متصل میکنه..

          خارج از هر محدودیتی که هستیم…

          پدر عزیزم ممنونم که با عشق نوشتی..

          ممنونم که همجوره نور درونتو برای من نشون دادی..

          من اینروزا دارم فقط روی همین اصل..که احساس خوبه..و خارج از هر نتایجی کار میکنم..

          اتفاقا روز گذشته رفتم قبرستان هیچکسی نبود…

          و همه در کمال آرامش خوابیده بودن..من خودم تنهای تنهای لابلای قبرها عبور میکردم..

          گفتم نرگس….

          دیدی آخرش اینجا هستیما..

          بخودت افتخار کن که قبل از مردنت خدا رو پیدا کردی…

          نور الهی رو در درونت گسترش دادی…

          خیلی خوشحالم…

          که این مسیر رو به لطف خودش دارم پیاده روی میکنم اونم بدون ترس..

          من سالها بخاطر این ترس..زجرها دیدم…

          و هدایت خدا دو سال گذشته بهم الهام شد که باید این مسیر رو بری…

          و الان خیلی برام عادی تر شده..اونم بخاطر اون ایمانی هست…

          که داشتم تقریبا رو به شب بود…بهم گفت باید این غلبه بر ترس توی این ساعت انجام بدی..

          اونم مکانی که من همیشه ازش فراری بودم..

          بهم گفت وایسا..گفتم میترسم..

          بهم گفت باایست…ایستادم…

          گفت نگاه به قبر شهدا کن..

          نگاه کردم..

          گفت میترسی..

          گفتم اره…

          گفت از یه مشت استخون بی جوونی میترسی..

          همینجور که داشتم روی قبرهای قدیمی برای سالهای گذشته عبور میکردم..

          بهم گفت….استخووون ترس داره..

          قبر ترس داره..

          بلند بهم گفت…از ادمها بترس….از ادمهایی بترس که میتونن تو رو از مسیرت برگردونند…

          از یه مشت استخووون میترسی…

          شب خواب دیدم ….همونجا بودم…یه شخصی یه کفش قرمز رو بهم داد..فرداش یه شخصی یه کفش اسپورتی رو بهم داد..

          خیلی جالب بود…

          پدر عزیزم…اینقدر الهامات خداوند بهم رسیده…اینقدر بهم گفته..

          زمان فلان خاسته نیست.تو مسیر قوی باش.

          فلان کن…بخدا میگم..نرگس…دیگه چی میخای…

          کی میاد اینقدر به ما کمک کنه….

          همه چیز خداست..

          پدرم از تک به تک صحبتهات تنم به لرزه افتاده…

          یادم از شبی اومد…که بهم گفت..نرگس رده میانه رو برو..نه اونطرف که شخص مذهبی بود بدنبال سرسبزی بود..

          نه اونطرف که بر عکس این شخص مذهبی بود..

          بهم گفت راه منو بیا…اونم توی دوزخ بودم داشتم چاه های اون مکان رو وارسی میکردم..

          خداوند منو روی دوش خودش نشوند بردم روی بهشت رو بهم نشون داد..

          من هنوز آگاهی تصویر بهشت رو نداشتم..

          فقط حسش میکردم که چقدر زیباست..صدای ابشارها پرندگان گوشم را نوازش میکرد…

          میخام بگم…پدر من….اینا جریانی از نور خدا هست که سراسر کره زمین رو در برگرفته…

          و همه رو لطف خودش میبینم..

          و میدونم برای این دریافت اگاهیها نیاز به روی خود کار کردن دارم..اونم آگاهانه…

          کل زندگی …همین در لحظه زندگی کردنه فارغ از نتیجه.‌‌

          همین پیاده روی بخدا برای من انگار خارج از شدن از یه کسور به یه کشور دیگست..اینقدر این در صلح بودن قابل ستایشه..

          من جز یه لباس ساده و تمییز و راحت چیز دیگه ایی ندارم حتی گوشیمم میزارم خونه…

          که فقط با جریان پیش برم..

          بهم میگه برو فلان خونه..میرم…یه هدیه خوب بهم داده میشه..

          یا میگه فلان مسیر برو..بازم یه هدیه دیگه..

          الله اکبر از این قدرتش..همین اصل خوشبختیه…

          ممنونم پدر عزیزم….بابت تمام نوشتهات…

          اینم جزو ستاره قطبیمونو تا ارامتر این مسیر الهی رو پیش ببرییم…

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    حامد حسامی گفته:
    مدت عضویت: 3380 روز

    بسم الله الرحمن الرحمیم

    سلام و خسته نباشید

    بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش به خاطر این محصول و این جلسه ای هدیه

    چقدر صحبت های استاد عباسمنش در این جلسه انگیزه بخش ما برای حرکت کردن به سمت جلو بود و این یکی از جملات تأکیدی استاد عباس منش است که ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است.

    خود من سعی میکنم که همیشه فعال و زنده باشم و به خاطر این جان شیرین الله یکتا را شکرگزارم و سعی می‌کنم که هر روز یک کار مفید انجام بدهم به عنوان مثال برای یادگیری زبان کشور مورد علاقه ام دیشب کلی وسیله از خانه جمع کردم و اسم آنها را به زبان مورد علاقه ام با ماژیک بزرگ روی آنها نوشتم و روی میز کارم قرار دادم که هم زمان که کار های روزمره ام را انجام میدهم (به عنوان مثال گوش دادن فایل های استاد یا بازی کامپیوتری)نگاهم معطوف به آن اشیا باشد و تلفظ و نگارش آنها در ذهنم حک گردد.

    یا امروز صبح بعد از بیدار شدن و غذا دادن به حیوانات شاخه های هرز درختان داخل حیات خانه را قطع کردم و نزدیک به 40دقیقه دور باغچه ای حیات خانه مشغول دویدن شدم و هم زمان فایل های استاد را نیز گوش میکردم و باورهای سالم را در ذهنم میساختم.

    اگر که داریم از آموزش های استاد عباس منش استفاده میکنیم باید هدف داشته باشیم و هر روز یک گام برای تحقق پیدا کردن آن هدف برداریم و ایمان ما باید تبدیل بشود به عمل،اگر عملکردی نباشد یعنی به درستی آموزش های استاد را درک نکردیم.

    موفق و پیروز باشید

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  3. -
    مهدی فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 2015 روز

    بنام خدای مهربان

    سلام بر استاد عزیزم و تمامی دوستان

    من خودم بارها توی تله بی انگیزه بودن و روزمره گی افتادم و عملا درآمدم به صفر هم رسیده ،

    یعنی زمانی که من دارم در مسیر هدفم حرکت می کنم و بازارم عالی و همه چی مرتبه ، اولین باوری که میاد سراغم اینکه ، چرا همش کار میکنم نمی تونم برم مسافرت ، یا نمی تونم فایل گوش بدم و انگار زود خسته میشم و دیدم که جهان هم سریع جواب میده و آرام آرام مشتری ها کم میشه و بیکار میشم ،

    و بعد از اینکه کلی چک و لگد میخورم دوباره شروع می کنم به فایل گوش دادن و کار کردن روی خودم و باورهام ، البته که بازم سریع جواب میده ، اما این الگو بارها تکرار شده که من هدف های کوچیک مشخص کردم و بهشون رسیدم اما همین که بهشون رسیدم یه مدت بی انگیزه و بیکار شدم ،

    جالبه هربار هم به خودم میگم سری بعد حواست باشه اما باز تکرار میشه ، اما سری های بعد شدتش کمتره ، یعنی بیشتر کار دارم و بیشتر مشغولم ،،

    یکی از چیزهایی که به خودم میگم اینکه مهدی یادت نره مثل سری قبل نشی ها ، آقا سخت کار کن و سخت تفریح کن ، مثلا جمعه هارو تعطیل کن ، بعضی روزا که خسته ای و صبح دیرتر بیدار میشی به خودت سخت نگیر ، از کارت لذت ببر ، باشگاه و تفریح های دیگه قطع نکن ، یعنی میگم در کنار کار تفریح هم بکن تا خسته نشی ، و عملا برای گذاشتن هدف های کوچیک برای خودم خوب عمل می کنم ،

    مثلا میگم تمام سعی خودتو بکن امروز رو بیشتر به زیبایی ها توجه کنی ، بیشتر سپاس گذار باش ( همان داستان فقط برای امروز و همین لحظه ) بعد میگم سعی کن باور سازی کنی یا تصویر سازی کنی که به اون درآمد رسیدی ، یا میام می نویسم یا در مورد پروژه که میخوام بگیرم حرف میزنم ،

    بعضی وقتا هم تمرین اهرم رنج و لذت رو می نویسم ، خیلی تحسین میکنم کسب کار های موفق رو ، تغییرهای کوچک رو میبینم مثل اینکه دارم روی خودم کار میکنم روابطم بهتر میشه ، بیشتر بهم احترام میذارن ، یا مشتری زنگ میزنه یا یکی ازم تعریف میکنه و میگه ذکر خیرت بوده ، بعد دوباره میفتم توی چرخه مثبت ،

    اما میگم هر سری باز بی انگیزه میشم اما شدت کمتر که فکر کنم همین هم تکامل نیاز داره،

    یه مصاحبه از کریس رونالدو دیدم که گفتش من هر روز صبح که بیدار میشم ذهنم بهم گیر میده و میگه بازم تمرین بازم زمین فوتبال ، بازم توپ ولی گفت نمیذارم زورش زیاد بشه و سریع از رخت خواب میرم بیرون و روزم رو شروع میکنم ، پس در نتیجه این نجوا برای همه هست اما کسانی به موفقیت های بزرگ رسیدن که این نجوا ها رو کنترل کردن ،

    امیدوارم این سری از دفعه قبل قوی تر باشم و برنامه ریزی دقیق تری داشته باشم ،

    که اگر بازارم شلوغ شد دیگه کل روزم رو سخت کار نکنم که عملا وقتی نباشه برای سایر کار ها

    کار و درکنارش لذت بردن و انگیزه داشتن برای رسیدن به اهداف ،

    خیلی دوستتون دارم واقعا یکی از لذت بخش ترین ساعت های زندگی من همین بودن در سایت و کامنت خوندن و نوشتن هست .

    در پناه الله یکتا شاد و سربلند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  4. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2020 روز

    بِه نام خداوند آگاهی و رشد

    سلام و درود فراوان خدمت استاد عزیز و آگاه‌گر، جناب عباس‌منش

    با توجه به توضیحات عمیق استاد در این جلسه و تمرینی که به ما داده شد، برای من یک نکته خیلی شفاف و روشن است؛

    من چون گذشته‌ی سختی را با تمام وجود تجربه کرده‌ام، واقعاً دیگر دوست ندارم حتی ذره‌ای به آن شرایط برگردم.

    برای همین، هر بار که یک نتیجه‌ی خوب در زندگی‌ام می‌گیرم، نه‌تنها ایمانم به ماندن در مسیر قوی‌تر می‌شود، بلکه عطش بیشتری برای ادامه‌ی جدی‌تر مسیر و ساختن موفقیت‌های بزرگ‌تر در من شکل می‌گیرد.

    ما حدود ده سال پیش آرزوی داشتن یک موتور گازی ساده را داشتیم؛ فقط برای اینکه بتوانیم جابه‌جا شویم…

    آن‌قدر در سرما و گرما تحت فشار بودیم که یا باید منتظر می‌ماندیم کسی با ماشینش ما را جابه‌جا کند،

    یا با هزار سختی مسیرها را طی می‌کردیم.

    یخچال خانه‌مان بیشتر وقت‌ها فقط اسم یخچال را داشت؛

    آن‌قدر خالی بود که چیزی برای پیدا کردن در آن نبود…

    روابط من و همسرم در بیشتر مواقع پر از تنش بود.

    با وجود نداشتن پول کافی، من ماهی یکی دو بار زیر سرم و آمپول بودم.

    هیچ عیدی‌ نمی‌توانستم لباس مورد علاقه‌ام را بخرم.

    اگر یک روز مهمان دعوت می‌کردیم، تا چندین روز بعد حتی از پسِ خریدهای روزانه هم برنمی‌آمدیم.

    برای نداشتن پولِ کنتور، از کنتور پدرشوهرم استفاده می‌کردیم

    و همیشه بابت قبض آب و برق و گاز، بحث و تنش داشتیم…

    بحث‌های پرحاشیه و خاله‌زنکی با خانواده‌ی همسرم

    و بعد از آن، تنش‌های عصبی‌ای که کل صورتم را تبخال می‌گرفت…

    وقتی همه‌ی این‌ها در ذهنم مرور می‌شود، کاملاً مشخص است که این گذشته

    مثل یک اهرم رنج عمل می‌کند؛

    اهرمى که فقط و فقط می‌خواهد من را به جلو هل بدهد.

    درست است که گاهی حرکتم کند بوده

    و شاید همیشه هم نتوانستم قوانین را عالی اجرا کنم،

    اما به عقب برگشتن و دوباره لمس کردن آن گذشته؟

    هرررگز!!!

    برای همین همیشه سعی کرده‌ام هر وقت بی‌انگیزه می‌شوم،

    آگاهانه خاطرات گذشته را مرور کنم

    و خدا را شکر می‌کنم که تا حد بسیار خوبی، حرکتمان رو به جلو بوده است

    وقتی می‌بینم سوار بهترین ماشین صفر کیلومتر می‌شوم

    و آزادیِ رفتن به هر جایی را که دوست دارم دارم،

    وقتی می‌بینم از همه لحاظ در رفاه خوبی قرار گرفته‌ایم،

    وقتی می‌بینم همسرم هم ماشین جداگانه برای خودش دارد

    و هم ماشین جداگانه برای من خریده

    و این اختیار را به من داده که هر جا بخواهم با آن بروم،

    وقتی می‌بینم اعتماد به نفسم در رابطه چقدر بالا رفته

    و چقدر بهتر عشقم را ابراز می‌کنم،

    وقتی می‌بینم احساس روزانه‌ام عالی است

    و دیگر خبری از آن تنش‌های عصبی وحشتناک نیست…

    واقعاً چرا باید بی‌انگیزه شوم؟

    در رابطه، گاهی پیش آمده که بحث کنیم،

    اما بیشتر به‌خاطر حساسیت‌های شدید خودم بوده

    که خدا را شکر روی آن‌ها کار کرده‌ام

    و خیلی کمتر حساسیت به خرج می‌دهم.

    از وقتی در این یک سال اخیر به بسیاری از خواسته‌هایی که زمانی محال به نظر می‌رسیدند رسیده‌ام،

    آن‌قدر انگیزه گرفته‌ام که می‌خواهم خیلی جدی‌تر این مسیر را ادامه بدهم.

    و بله، مثل یک آدم جاه‌طلبِ آگاه،

    می‌خواهم فقط پیشرفت، پیشرفت و باز هم پیشرفت

    گاهی خودم را با آدم‌هایی بالاتر از خودم مقایسه کرده‌ام،

    اما به‌جای حسادت مخرب،

    به آن‌ها غبطه خورده‌ام.

    به‌جای گفتنِ «خوش‌به‌حال فلانی»،

    با خودم گفته‌ام:

    «آفرین، نوش جانت…

    تو توانستی با تلاش ذهنی به این مرحله برسی،

    پس من هم می‌توانم.»

    اگر تو از قعر بدبختی به اینجا رسیده‌ای،

    من که حتی آن‌همه سختی را نکشیده‌ام.

    گاهی هم شده خودم را با آدم‌هایی پایین‌تر از خودم مقایسه کنم

    و ذهنم بگوید:

    «بابا، وضعیتت از فلانی بهتر است، فعلاً زیاد تلاش نکن.»

    اما سریع مچ ذهنم را گرفته‌ام و گفته‌ام:

    نه!

    گذشته‌ی من خیلی جالب نبوده

    و بودن در آن شرایط واقعاً سخت است…

    پس من دیگر نمی‌خواهم به عقب برگردم.

    بااااید به جلو حرکت کنم، بااااید!

    بااااید آرام‌تر باشم

    بااااید ثروتمندتر باشم

    بااااید خوش‌اخلاق‌تر و بی‌خیال‌تر باشم

    بااااید شادتر باشم

    بااااید صبورتر باشم

    بااااید گوشم نسبت به اخبار منفی بسته‌تر باشد

    بااااید خودم را بیشتر از حواشی بیرون بکشم

    و بااااید…

    بهترین‌ها را لایقِ خودم بدانم

    چون من انسانم

    و بهترین جایگاه، هم در دنیا و هم در آخرت، لایقِ من است.

    سپاسگزارم از استاد عزیز بابت این تلنگر بیدارکننده و این درس عمیق

    به امید رشد آگاهانه، تشنگیِ همیشگی برای بهتر شدن

    و ماندن در مسیر نور

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
  5. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    به نام خدای هدایتگرم

    همون خدایی که همیشه کنارمه و حتی وقتی خودم نمی‌دونم، مسیر درست رو بهم نشون می‌ده. همون خدایی که الان دست منو گرفته تا بنویسم و یادم بیفته چقدر راه اومدم، چقدر مسیر طی کردم و چقدر باهام بوده. نوشتن این‌ها یه جور قدمه برای رسیدن دوباره به خودم، یه پل بین گذشته و حال من.

    قبل از اینکه با استاد جانم آشنا بشم، زندگی‌م داشت تو یه مسیر سخت و پر از سردرگمی گیر می‌کرد. اون موقع یکی از مهم‌ترین چیزایی که منو به سمت تغییر کشوند، رابطه‌م بود… رابطه‌ای که داشت کم‌کم از هم می‌پاشید. یه شب، که به نظرم شب سرنوشت سازی در زندگی من بود وقتی قدم می‌زدم تو اون هوای گرم و شرجی چابهار و با خدای خودم حرف می‌زدم، یه چیزی تو دلم روشن شد؛ فهمیدم اگه مشکلی هست، از خودمه، از درونم. و درست همون لحظه خدا منو به سمتی برد که با خودم رو راست باشم و واقعاً خودمو بشناسم.

    وقتی اون لحظه رو تجربه کردم، تازه فهمیدم تمام ویژگی‌های منفی‌ای که تو رفتار همسرم می‌دیدم، ریشه در خودم داشت. و وقتی اینو دیدم، وقتی فهمیدم جهان آینه درون منه، یه آرامش عجیب اومد سراغم. با خودم آشتی کردم و انگار یه بار دیگه زنده شدم. همون موقع بود که با استاد جانم آشنا شدم و مسیرم شروع شد.

    زندگی من بعد از اون دیگه همون زندگی قبلی نبود. با دوره‌های دوازده قدم و تمرین‌های عزت نفس، همه چیز تغییر کرد.

    مالی که همیشه حس می‌کردم کمه، هر روز بهتر شد.

    ارتباطم با خدا نزدیک‌تر شد، آرامش پیدا کردم و روابطم بهتر شد.

    بعد اومدیم همدان… و اونجا یه چیز جدید رخ داد. غرور پیدا کردم؛ فکر کردم دیگه همه چی تموم شده و نیازی نیست روی خودم کار کنم. شبیه یه قورباغه شدم که تو آب جوش افتاده و نمی‌فهمه داره می‌سوزه.

    همه چیز آرام‌آرام داشت برمی‌گشت سر جای خودش؛ درآمدم پایین اومد، روابطی که تازه درست شده بودن دوباره داشت خراب می‌شد… و خدا بود که دوباره منو به خودم آورد.

    این بار اما فرق داشت. با آگاهی و قصد و نیت، شروع کردم به تغییر. خیلی قوی‌تر، خیلی جدی‌تر از قبل. و جهان هم که دید این‌بار جدی‌ام، اتفاق‌های خوب یکی پس از دیگری سر راهم قرار گرفت. حالا اوضاع عالی شده و خدا دوباره یه یادآوری فرستاده: «فاطمه… باید دوباره هدفی بزرگ‌تر برای خودت بذاری و خودتو گشنه نگه داری.»

    این مسیری که اومدم، از صفر به صد رسوند منو.

    یه روزی دختری پر از هیجانات منفی بودم، امروز هیچ شباهتی به اون فاطمه ندارم. حتی به فاطمه دوماه پیشم هم شباهتی ندارم، چه برسه به چند سال پیش.

    امروز این‌ها رو نوشتم تا یادم بمونه من از کجا به کجا رسیدم.

    یه روز آرزو داشتم کاری باشه که عاشقانه انجامش بدم…

    یه روز آرزو داشتم روابطم عالی باشه…

    یه روز آرزو داشتم ارتباطم با خدای مهربونم عمیق باشه… و الان هر روز حس می‌کنم انرژی خدا تو همه چیز و همه جا جاریه.

    یه روز آرزو داشتم خونه‌ای داشته باشم که الان توش زندگی می‌کنم…

    یه روز آرزو داشتم آرامشی که امروز دارم رو داشته باشم…

    یه روز آرزو داشتم ارزش و لیاقت خودم رو با تمام وجود درک کنم، و الان دارم واقعاً درکش می‌کنم.

    و چرا این آرزوها برآورده شدن؟

    غیر اینه که من روی خودم کار کردم؟

    غیر اینه که قوانین خدا رو رعایت کردم و مسیرمو دنبال کردم؟

    پس نباید یادم بره. باید دوباره هدف تعیین کنم، دوباره خودمو گشنه نگه دارم و دوباره به خودم وفادار بمونم، تا تو این مسیر الهی باقی بمونم.

    استاد جانم، استاد نازنینم… من سپاسگزار خدای مهربونم هستم که آرزوی بزرگم رو برآورده کرد؛ داشتن استادی مثل شما همیشه رویاهام بود. اینو هیچ وقت نگفتم، ولی واقعاً نزدیکه روزی که شما رو ببینم، دست پر پیشتون بیام، و اینم یکی از آرزوهای جدیدمه که به زودی محقق می‌شه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  6. -
    مینا منصوری گفته:
    مدت عضویت: 1346 روز

    سلام و درود به استاد جان

    استاد چقدر درس این فایل متناسب با کسب و کار جدید من هست

    این کار جدید و پر پتانسیل من خیلی جالبه مثلا به عدد 12 میرسی بهت میگن تا 30چیزی نمونده برای 30فلان برنامه داریم بعد به 30میرسی میگن وایی 60فلان چیزی در انتظارته و البته که من 12با 30 فرق آنچنانی ندیدم ولی اینکه بهمون میگن تلاش کن همون قانون شماس که میگه نزار اینجایی که هستی برات عادی بشه برا بالاتر تلاش کن ممکنه از این به عقبتر برگردی

    واقعا از کسب و کار جدیدم خوشحالم و مناسب برا شخصیت منه

    خدایا شکرت در کارم با اینجا هم مسیره و لذت میبرم درس های اینجا با چالش های اونجا باهم هماهنگ هستن.

    در پناه حق خوش و موفق باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    سید حسن گفته:
    مدت عضویت: 1337 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام خدمت استاد گرانقدر و بینظیر

    سلام به خانوم شایسته همیشه فعال که مدام بهبودها رو در سایت ایجاد میکنند

    که همین بهبودها برام انگیزه بوده که منم مدام روی خودم کار کنم

    این همه نتیجه استاد و خانوم شایسته

    باز هم ایجاد تغییرات روی خودشان و حرکت کردن ها بهبودها. رو احیا. کرده و برای من انگیزه شده

    و خداوند هم یاری میکند که بهبود ها بیشتر شود

    فقط همین یک جمله که انگیزه من است در اهرم رنج و لذتم

    که من هر آنچه دارم روی خودم کار میکنم .یک حمایتگر مهربان دارم که برای بهبود جهان هستی حمایتم میکند تا بتونم موفقیت هم بدست آورم چون با هر بار موفقیت های من جهان را جای بهتری میکنم برای زندگی کردن

    خداراشکر که در این مسیر توحیدی قرار دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  8. -
    عاطفه زارعی گفته:
    مدت عضویت: 1089 روز

    به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانیش همیشگیست

    با درود و سپاس خدمت استاد عباسمنش و خانم شایسته نازنین و دوستان توحیدیم

    و مهم‌تر از آن، چه «اهرمی» (دیدن یک الگوی بسیار موفق‌تر، یک هشدار از طرف جهان، یا یک تضاد و مشکل جدید) شما را از این خواب بیدار کرد و باعث شد دوباره «تشنه‌ی» رشد و موفقیت شوید؟

    1- در خصوص تاسیس موسسه ی فرهنگی و هنری: استفاده از دوره هایِ استاد و فایلهایِ هدیه،(باور ها و احساسِ لیاقت و اهرم رنج و تجسم) معجزات زیادی برام به وجود آورده. همین باعث انگیزه و رشد من شده چون الگوهای زیادی در بین همکارام میبینم، هر لحظه ایده های عالی برام میاد که برای موسسه ام می تونم انجام بدم.

    2- در خصوص ساخت ویلا، خرید آپارتمان جدید، خرید آپارتمان اداری، تراکمپر و …: اهرم لذت همراه با تجسم معجزات زیادی رو هر روز داره برام ایجاد می کنه، امروز همکارم در مورد اجاره ی آپارتمان اداریش اومدن پیشم، دائم تصاویر آپارتمانهای اداری جلوی چشممه(تمام ذهنم درگیر این تصاویر زیباست)

    3-در خصوص سلامتی: اهرم رنج خیلی از من محافظت می کنه و نمی ذاره مواد غذائی ناسالم استفاده کنم.

    4-در خصوص تمرین های موسیقی: اهرم لذت بهم خیلی کمک می کنه

    5- در خصوص روابط عاطفی خانوادگی و روابط کاری: اهرم رنج و لذت خیلی بهم کمک می کنه. طبق فرمایش استاد از هزینه های سنگین برای جبران جلوگیری می کنه

    استاد ممنون که هستید در پناه حق شاد و سلامت باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  9. -
    مریم مهدوی فر گفته:
    مدت عضویت: 1174 روز

    تغییر نگاهت به دنیا

    به خوبیه تغییر دنیاست

    (Sam Harris)

    سلامی با تمام زیبایی های جهان هستی

    محضر استاد بزرگوارم و مریم بانوی نازنینم

    و همه دوستانِ با عششششق و همیشه همراه

    خداروبی نهایت شاکروسپاسگزارم که مرا لایق شاگردی در دنیای زیبایش کرد دراین مسیرِ توحیدی کنارِ استادِ

    بی نظیرم تا هر لحظه کیمیاگری در هر موردی را بیاموزم و آرام آرام طعم خوش خوشبختی و سعادت را با نور ایمانش بچشم .

    همیشه وقتی صحبت از تغییر و تحول و انگیزه

    می شود ،طبیعت زیبای خداوند را به یادمی آورم که که عجب معلّمی ست

    عالی ترین مثال است که در ذهنم تداعی می شود

    اینکه ، مثلا چطور یک دانه خود را با تغییرات فصول به درختی تنومند تبدیل می کند بدونِ هیچ گونه عجله،شکایت ،ترس و دلهره ای و فقط به رشد وپیشرفت و مفید بودن ادامه می دهد در کنار باد،باران و عوامل دیگر ، فقط شاهد رشدخودش است و وقتی هم پُربار می شود ،اُفتاده ترمی گردد و

    چقدر برای من همین مثال کافیست تا برای خودم در زندگی هدف داشته باشم و برای هر هدفی که عاشقش هستم با عشق تلاش کنم و اگر همیشه

    خود را عاشق شاگردی در محضر خداوند ببینم

    تمام تمرکزم به رشدوپیشرفت و رسیدن به هدف هایم معطوف می شود .

    خداوند الگویی بی نظیر واز هر لحاظ موفق را جلوی چشمانم قرار داد تا حساب کار دستم بیاید که کجای این جهان ایستاده ام و

    من تا به امروز سعی کرده ام

    متعهدانه حرکت کنم ،یادبگیرم و آگاهانه عملگرا باشم

    در مسیر راستی که استاد همیشه متذکّر شده اند.

    به لطف خداوند و این مسیر بهشتی آنقدر درک کرده ام که باید هرروز بهتر از دیروزم باشم و برای خود هدف و برنامه داشته تا ذهنم همیشه باز و پاک و آمادگیِ هر گونه تغییری باشد و قلبم را برای هدایت های زیبای خداوند بگشایم .

    خداروشکر می کنم که با هدایت ونشانه های واضح خداوند و بعد صحبت و مشورت با مصطفی جان به این‌نتیجه رسیدیم که مصطفی جان در کنار کار قهوه خانه اش به کار تعمیر، سرویس و نصب پکیج و آبگرمکن هم مشغول شود ،

    بنابراین در برنامه دیوار هم اطلاع رسانی کرد و مدرک خودش رو هم که سال 97 گرفته بود قرار داد و

    به لطف خداوند در این دو روز چه درهای رحمت و برکتی به روی زندگیمان گشوده و

    همینطور مشتری و کار پشت هم،

    مشتریان عالی که با فرکانس های عالی مان خداوند به سمت مان می فرستد و شکرگزاری من بیشتر به خاطر وجدان کاری ،مبلغ مناسب و کیفیت بالای کاریست که مصطفی جانم انجام می دهد مثلا دیشب سرویس آبگرمکن داشت از ساعت یازده ونیم تا ساعت یک کارش تموم شد و اومد و گفت که مشتری چقدر راضی بوده چون به هر تعمیرکاری زنگ میزده کسی نمی یومده کارش رو انجام بده و بنده خدا فن آبگرمکن سوخته بوده که با خود مشتری که ماشین دلشته ، مصطفی بوشهر میره و از خانه یکی از دوستاتش که در همین شغل قبلا شاگرد خود مصطفی بوده ،فن نو می گیرند و بعد هم نصب ،ساعت یک و ده دقیقه مصطفی جان بسلامتی اومد

    و من هم که عاشق تیم آرسنال هستم داشتم بازی رو می دیدم که خداروشکر برنده هم شد ،خداقوت بهش گفتم و کلی تحسینش کردم ،خداروشکر،

    خلاصه که گفتیم درسته قهوه خانه هم مشتری دارد ولی برای پربارتر شدن خزانه زندگی مان و تکمیل عالی ترِ این خانه بهشتی ،کارفنی هم انجام شود و چون موتور داریم به این‌نتیجه رسیدیم که محدوده خودمان را انجام دهد

    چرا که لبریز از خانه های ویلایی و استخر، سونا و…..که نیاز هست به یک تعمیرکاری مثل مصطفی جان که به لطف خداوند از هر انگشتش هنر می باره و تروتمیز هم کار انجام می دهد،

    خداروشکر صبح هم برای سرویسِ آبگرمکن به محله چغادک با همین شاگرد که استادکار شده برا خودش رفته اند ،خدایاشکرت.

    خدایاشکرت که تلاش و حرکت وتکاپو با عشق و لذّت و امید و ایمان چه می کند در روند روبه رشدمان هم تاثیر بِسزای آن در درون مان و ایجاد انگیزه های عالی

    و هم در زندگی مان که همه سود و سود است.

    خودم هم که تشویق و ترغیب و تحسینِ عزیز دلم و انجام با عشقِ کارهای خانه و بودن در این‌مکان مقدس و شنیدن کلام نورانی استاد و کامنت نوشتن و کامنت دوستانِ عزیزم را خواندن و بهره بردن و سعی در عمل کردن ، که باز هم همه اش سود است و سود و اصلِ زندگی در بهشت آن هم هر لحظه با حضور گرم و انرژی بخشِ خداوند ….

    در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و هر لحظه در نور هدایت های زیبای خداوند بدرخشید ،عاشقتونم.

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    متشکرم متشکرم متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  10. -
    FATEMEH.GHALANDAR گفته:
    مدت عضویت: 1417 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    امروز قدم 18 رو از پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر رسیدم و چقدر خوشحالم بابت اینکه خداوند من رو به این پروژه هدایت کرد درست وقتی که تصمیم به تغییر گرفته بودم و در واقع تمام وجودم آماده ی تغییر بودم و جهان مجبورم کرده بود به تغییر …

    خدایا شکرت که احساسی رو درونم دارم که شگفت انگیزه برام احساس آرامش درونی احساس اطمینان و اعتماد به خدا و سیستم بدون عیب و نقصش که جواب این کار کردن ها و تغییر ها رو قدم به قدم تو همین مدت کوتا دیدم

    فایل امروز خیلی برام جالب بود و من رو به فکر فرو برد تا تکامل خودم و مسیر خودم رو توی این چند سال یک نگاهیی بهش بکنم

    من چند سالی هست که روی خودم کار میکردم و با استفاده و آگاهی از این قوانین از یک آدم خیلی خیلی افسرده و بی اعتماد به نفس و عزت نفس پایین و غمگین و بیکار تبدیل شدم به یک شخصیت قوی که اصلا ربطی به اون آدم قبل نداشت از تغییرات بنیادی باوری و اعتقادی گرفته تا تغییرات ظاهری و درآمدی و شغلی … واقعا وقتی من به یک شرایط عاللی و ایده آلی که قبلا برایم ایده آل بوده رسیدم قدم های بعدی و بالاتر رو که استاد گفتن قبل از رسیدن به هدفی که بهمون نزدیک هست انتخاب کنید و تمرکز بزارین روش تا همیشه تشنه بمونید من این رو از یک جا به بعد رعایت نکردم و فکر میکردم ساکنم و سر همون جای خودم موندم (در حالی که واقعا جهان بقول استاد همیشع در حال حرکته و یا ما داریم میریم بالا یا داریم میریم پایین )

    و درواقع من داشتم میومدم پایین و هر روز و ذره ذره یک سری از نتایج م رو از دست دادم

    ولی این سری سریع تر به خودم اومدم و شروع کردم به جلو رفتن

    از خدا میخوام همیشه گوشمو بگیره اگه از مسیر خارج شدم و هدایتم کنه و کمک کنه هر روز برم جلو تر و آگاهانه بتونم خواسته های خودمو بالاتر و بیشتر بزارم چون این جهان برای خواسته های ما بی نهایت جواب داره چون باید جهان گسترش پیدا کنه

    عاشق تمام هم فرکانس هام در این سایت بینظیر هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: