تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۸
موضوع این قسمت: بزرگترین اشتباه در مورد قانون: توقع نتایج بزرگ از تغییرات کوچک
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- نتایج، فقط تا زمانی ادامه پیدا میکند که روی بهبود باورها و شخصیت خود کار میکنم؛
- لحظه ی بعدی زندگی من، با فرکانس های اکنون من خلق میشود. پس مهم است آگاه باشم در حال توجه به چه چیزی هستم؛
- به اندازهای که شخصیت من تغییر میکند، جهان پیرامونم نیز تغییر میکند؛
- اگر مدتهاست که تجربیات شما تغییر خاصی نکرده است یعنی هنوز تغییرات مشهود در شخصیت شما رخ نداده است و شما همان فرد با همان باورها و رفتارهای قبلی هستی.
خطری که موفقها را تهدید میکند
این یک گفتگوی فوقالعاده حیاتی و هشداردهنده است، مخصوصاً برای کسانی که مدتی در مسیر کار کردن روی باورها بودهاند و نتایجی هم گرفتهاند.
شکیبا توضیح میدهد که چگونه از یک فرد فوقالعاده خجالتی، عصبی و وابسته، با کار کردن روی فایلها و به خصوص «دوره ۱۲ قدم»، به یک تحول شخصیتی شگفتانگیز رسید. او در سن ۱۸ سالگی به درآمد بسیار عالی دست یافت، روابط عالی ساخت و عزت نفس خود را بازیافت.
شکیبا با شجاعت اعتراف میکند که پس از رسیدن به آن نتایج عالی در سال ۹۸، دچار غرور شد، به ذهن خودش تکیه کرد و «کار کردن روی فایلها را کنار گذاشت». او فکر میکرد دیگر راه را بلد است و نیازی به آبیاری روزانهی آن نهال ندارد.
نتیجهی این توقف چه بود؟ سقوط آزاد. درآمد او تقریبا صفر شد! جهان ضربههایی به او زد تا به یاد بیاورد که تغییر و رشد، هرگز متوقف نمیشود.
فرق آدم موفق با «فوق موفق»
استاد در ادامهی این گفتگو، داستان شکیبا را تحلیل میکنند و از تلهی خطرناکی پرده برمیدارند که در «میانهی مسیر» منتظر همهی ماست:
- تلهی روزمرگی: وقتی نتایج اولیه را میگیریم (مثلاً از بحران مالی یا رابطهی بد خارج میشویم)، آن «تضاد» و «درد» اولیه که انگیزهی اصلی ما برای تغییر بود، از بین میرود.
- توقف انگیزه: در این نقطه، انگیزه کم میشود و فرد ناخودآگاه میایستد.
- نقطهی تمایز: استاد تأکید میکنند که فرق بین یک آدم موفق معمولی و یک آدم «فوق موفق» دقیقاً همینجاست. آدمهای فوق موفق میدانند که جهان در هر لحظه، در حال خلق لحظهی بعد، بر اساس فرکانسِ همین لحظه است. آنها هرگز متوقف نمیشوند.
استاد از زندگی خودشان مثال میزنند که چطور با پُر کردن تمام لحظات زندگی با کارهای هدفمند (مانند تولید محتوا، کار روی سایت، و…)، حتی ۳ ماه فرصت روشن کردن تلویزیون را پیدا نکردهاند. این «مشغولیت هدفمند» آنها را دائماً در فرکانس درست نگه میدارد و نتایج را بزرگ و بزرگتر میکند.
بزرگترین درس فایل: قانون «آینه» و سوتفاهم بزرگ «صبر»
مهمترین و کلیدیترین بخش این فایل، جایی است که استاد یک تصور اشتباه رایج در مورد «صبر» را به کلی دگرگون میکنند.
بسیاری فکر میکنند «صبر» یعنی من امروز روی باورهایم کار میکنم و «منتظر» میمانم تا جهان در آینده نتایج را به من بدهد.
استاد این دیدگاه را رد میکنند و «قانون آینه» را توضیح میدهند:
جهان دقیقاً مانند یک آینه عمل میکند. اگر شما جلوی آینه دستتان را بالا ببرید، آینه «همان لحظه» دستش را بالا میبرد، نه دو ساعت بعد!
جهان در برابر تغییرات فرکانسی شما «تأخیر» ندارد. واکنش آن «فوری» است.
پس مشکل کجاست؟ مشکل در «مقیاس» است، نه در «زمان».
مشکل اینجاست که ما (خیلی کم) تغییر میکنیم، اما انتظار داریم جهان ما (خیلی زیاد) تغییر کند. و چون آن نتیجهی بزرگ را نمیبینیم، فکر میکنیم قانون جواب نمیدهد!
داستان راننده تاکسی: دیدن نتایج فوری اما کوچک
استاد از دوران راننده تاکسی بودن خود مثال میزنند. وقتی روی باورهایشان کار میکردند، انتظار نداشتند «همان لحظه» یک میلیارد تومان به دست آورند (چون تغییرشان به آن اندازه بزرگ نبود).
اما آنها میدیدند که «همان لحظه»، مسافر بعدی که سوار میشد، «کمی» خوشاخلاقتر از مسافر قبلی بود. میدیدند که خرج ماشین «کمی» کمتر شده بود.
آنها این نتایج «کوچک اما فوری» را میدیدند، تأیید میکردند و همین باعث میشد ایمانشان قویتر شود و به مسیر ادامه دهند تا نتایج بزرگتر و بزرگتر شدند.
این فایل یک درس حیاتی در مورد «استمرار»، «دیدن نتایج کوچک» و «قانون آینه» است که جلوی سقوط شما از قلهی موفقیتهای اولیهتان را میگیرد.
تمرین این قسمت:
استاد در این فایل توضیح دادند که جهان مثل آینه، «همان لحظه» و «متناسب» با تغییرات فرکانسی ما واکنش نشان میدهد (مثل داستان راننده تاکسی و مسافرانش). بسیاری از ما چون فقط منتظر نتایج «بسیار بزرگ» هستیم، این تغییرات «کوچک» و «فوری» را که جهان مثل آینه به ما نشان میدهد، نادیده میگیریم و ناامید میشویم.
تجربهی «آینهای» شما چیست؟
لطفاً در کامنتها بنویسید: کجا و در چه موضوعی (مالی، روابط، سلامتی)، به وضوح دیدهاید که بلافاصله پس از کار کردن روی باورتان یا تغییر احساستان، جهان یک واکنش «کوچک اما فوری» به شما نشان داده است؟
- مثلاً: بلافاصله بعد از تمرین سپاسگزاری، یک مشتری کمی خوشاخلاقتر پیدا شد؟
- یک جای پارک غیرمنتظره و عالی پیدا کردید؟
- یک تخفیف کوچک اما عجیب گرفتید؟
- کسی که انتظارش را نداشتید به شما کمک کرد؟
- یا دردی که داشتید «کمی» آرامتر شد؟
به اشتراک گذاشتن این «نشانههای فوری» به همهی ما کمک میکند تا قانون آینه را باور کنیم و در مسیر بمانیم.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۸18MB20 دقیقه














” آن «باور» و «ایمانی» که من از آن موفقیتِ کاهش وزن به دست آوردم، تبدیل به یک «معیار» برای من شد. این باور به من میگفت: اگر توانستم آن کار سخت را انجام دهم، پس میتوانم به هر هدف دیگری هم برسم.»
این فایل به شما میآموزد که چگونه دستاوردهای گذشتهتان (مهم نیست چقدر کوچک) را پیدا کنید و از آنها به عنوان «سکو» استفاده کنید. وقتی به یک هدف میرسید، آن را پلهی موفقیت بعدی کنید.
درسی که میآموزیم: چگونه با «مرور رد پا» و یادآوری موفقیتهای قبلی، ایمانی بسازید که در روزهای سخت و ناامیدی، شما را در مسیر نگه دارد. این همان دلیلی است که نوشتن «کامنت» و ثبت نتایج در سایت، حیاتی است.”
نشانه اول : اولا اینکه چقدر جالب بود برام که من در چند روز گذشته قسمت داستان هدایت خودم توی پروفایل عمومیم رو ویرایش کرده بودم و آپدیت کرده بودم و یه توضیحاتی اضافه کرده بودم که خودش مدتها طول کشید تا منتشر بشه (که دلیل طول کشیدن این امر رو چند باری امتحان کردم و نمیدونم چرا اینقدر طول میکشه تا منتشر کنید)، و پیش خودم (همون روز انتشار) گفتم شاید اینم نشانه ای هست که همزمان و مصادف شده بود با گام 15، یعنی این جلسه از پروژه آغوش (چه اسم با مسمایی هم داره این پروژه : ) )، و انگار برای من نشانه ای توی این همزمانی و اتفاق بود که توجهم رو جلب کنه، انگار ذهنم میگفت اینکه داستان هدایتت منتشر نمیشد تا مدتها شاید بگم دو هفته شایدم بیشتر شایدم کمتر نمیدونم دقیق، و چی شد که جلسه 15 که رو سایت قرار گرفت بعد دیدم همون موقع داستانِ هدایتمم هم منتشر شد تو پروفایل عمومیم..
پیش خودم گفتم ممکنه.. شاااید.. استاد و خانم شایسته این کارو خودشون انجام دادند تا نکته ای نشانه ای چیزی رو بهم بگن..(شایدم واقعا حکمت های خداس نمیدونم) نمیدونم اشتباه میکنم یا نه ولی در کل واسم جالب بود.. : )
و اما..
این جمله..
” آن «باور» و «ایمانی» که من از آن موفقیتِ کاهش وزن به دست آوردم، تبدیل به یک «معیار» برای من شد. این باور به من میگفت: اگر توانستم آن کار سخت را انجام دهم، پس میتوانم به هر هدف دیگری هم برسم».
..این جمله استاد منو برد به سالها پیش، به زمانی که تو گلد کوئست بودم در تهران و چقدددر ما از لحاظ فکری و باوری و اعتقادی رشد و پیشرفت کرده بودیم من و خیلیای دیگه و با قانون جذب و این آگاهیا آشنا شده بودیم که نکته ای که میخوام بگم دقیقا به همین حرف استاد که تو جمله بالاتر اشاره کردم ربط داشت.
نکته این بود که کنار اون همه اتفاق و مشکلاتی که واسم پیش اومده بود تو تهران که قبلا هم اشاره کردم و دیگه نمیگم باز، این بود که من حسابی خودمو باخته بودم و شکست خورده بودم و رفته بودم تو لاک خودم بدجور! ولی خیلیارو میدیدم من جمله پسر خالم که باهم تهران بودیم اون زمان و خیلیای دیگه از آشنایان و افراد بالاسری های اونها(بالاسری اصطلاحی بود که به افراد رأس و مسئول هر دو نفر و افراد یک تیم رو میگفتند)، که همیشه این رو زبونشون بود که “من با این آگاهیا و این قوانین جذب و اطلاعاتی که اینجا تو گلد کوئِست توی این برهه از زندگیم بدست اوردم، میتونم هررر کار دیگه ای رو در هر مرحله و نقطه ای از زندگیم حتی خارج از گلد کوئِست و تو زندگی شخصیم هم، توش به رشد و موفقیت چشم گیر و ثروتمندی برسم!”
و همینطورم شد!(برای خیلیا) یعنی خیلی آدما من جمله همون پسر خالم که منو کشونده بود تهران تو گلد کوئِست، بعد از فاجعه آخر و خروج از گلد کوئِست، درس ها رو خیلی خوب یاد گرفته بود و از دل همون تضاد ها و همون مسائل و البته آموزش های فوق العاده و کتب و جزوات و حرف های بالاسری ها و اساتید موفقیتی که از زبونشون خیلی چیزارو شنیده بودیم، به موفقیت های بزرگ و رشد و ثروت رسیدند توی زندگی شخصی خودشون بعد از این داستان گلد کوئِست، اما من فقط رفتم تو خودم و خودمو یه آدم شکست خورده و کشتی غرق شده دیدم، چرا؟؟ چون هم دل بسته بودم خیلی به اون مسیر و فکر میکردم تنها راه سعادت و خوشبختی همون بود و هیچ کسی هم ما رو درک نمیکنه! : ) این یک، و دوم اینکه انگار فکر میکنم دنبال بهانه هم بودم شاید نمیدونم دقیق، اینو الانیا و البته وقتی خوب فکر میکنم بهش میبینم شاید سالها قبل هم اینو واسه خودم دلیل کردم که غرق شدم تو خودم و خواستم بهانه دست خودم و بقیه داده باشم شاید! نمیدونم دارم اشتباه میگم یا نه، ولی دوست داشتم اینو بگم و ثبت کنم اینجا : )
خلاصه اینکه پسر خالم (پسرِ دختر عموی بزرگم/خان عمو) که باهم اصلا برادر و انگار دو قولو بودیم و سن و سال و همه چیمون به هم شبیه بود و رفتارمون و خودِ تهران رفتنمون که اون منو کشوند تهران، بعد از این داستانِ تهران به چه موفقیت هایی که نرسید و بعدم که چند سال پیش مهاجرت کرد با خانمش و بچه هاش به اروپا، و قبلش هم چقدر تو تموم کارها و مشاغلی که مشغولشون شد موفق شد (که اصلا برای خودش هم کارآفرین شد تو برهه ای) و همش رشد و پیشرفت و ثروت بیشتر داشت، و ازدواج هم کرد به محض اینکه از تهران برگشت دیار خودمون..
اما من فقط درجا زدم و خودخوری کردم و دنبال بهانه بودم! (که یکی از دلایل اصلیش خانواده و حرف و حدیث های اطرافیان بود که همیشه هم دنبال دوری جستن و فراری بودن ازشون بودم) البته به غیر از یه مدت زمان نسبتا کمه چند ساله که منم حرکتایی زدمو تا یه جاهایی رشد کردم و قدم برداشتم، ولی باز با یک شکست دیگه، توی تنها و تنها رابطه عاطفی و عاشقانه زندگیم اونم تو حرکتی انقلابی و از نظر خودم بزرگ که زده بودم و مهاجرت کرده بودم دیار یارم..
که با اتمام اون رابطه باز به شدت و حدت بسیار زیاد و بیشتر از قبل رفتم تو خودم و نتونستم با خودم و این اتفاقات کنار بیام که حتی با وجود این قوانین و آگاهیا و این مسیر و آشنایی با شما استاد هم همیشه اون جریانات و اتفاقات باهام موند درونم تو ذهنم و تار و پودم، که تاکید میکنم بینهایت تلاش کردم و بارها و بارها خودمو تا یه جاهای عالی بالا بردم از لحاظ احساسی و خودباوری و رهایی و ذره ذره وجودم رو پر کردم با آگاهی ها و آموزش ها و تمرینات این مسیر زیبا، اما نتونستم خودمو به سر منزل مقصود برسونم و از گذشته عبور کنم و با یه اتفاقات ناجالب و تضاد های بیشتری انگار ذهنم منتظر بهونه بود و کوبوند همش نتایج ناقص و شکست ها رو تو مغزم که بهم بگه تو از این باتلاق افکار و گذشتت بیرون نمیای که نمیای!!! و استاپ شدنم و این چرخه بارها و بارها تکرار و تکرار شدن تا اینکه توی تمام این مدتها با چک و لگد های بسیار زیاد فقط بلاهای بیشتری سرم بیاد و برام بشه مثل یک کابوس این پروسه و چرخه بینهایت و تکراری که انگار با من عجین شده!
ولی همیشه یک روزنه بسیار ریز و سر سوزنی یک رشته باریکه و تار مویی، انگار هست که بهم امیدواری و دلداری میده که میشه! و تو هم میتونی و من کمکت میکنم بلند شی و من برات جبران میکنم نگران نباش! هر وضعیتی که داشتی و یا داری، تو ول کن تو بیخیالشون شو تو حرص نخور تو «مقاومت» نداشته باش!!!!! من بهت میگم چیکار کنی و راه نشونت میدم و برات میسازم هرچی رو که میخوای..
اما استاد چطوری اینکارو بکنم و این مقاومت نداشتن و رها کردن گذشته و اینکه با حسابی کار کردن روی آگاهیا و به احتمال بسیار زیاد به تضاد و مساله ها خوردن دوباره بهم نریزم و مغزم جور دیگه برداشت نکنه و شک نکنه، خدا داند! و نمیدونم!!! و مساله من که خیلی ضربه بهم میزنه شاید همین موضوع باشه. چون بخداوندیه خدا من به لحاظ اعتماد به نفس داشتن و قدم برداشتن و عمل گرا بودن و هرررررررچیزی که فکرشو بکنید استاد، از آموزش ها و آگاهیای شما و این مسیر هیچ مشکلی و ترس و نگرانی و کمبودی ندارم و احساس نمیکنم، حتی تو بدترین حالات و احساساتم هم خودمو امتحان کردم که چقدر درون من ذهن من وجود من دنبال بلند شدن و حرکت و تغییره و چقدر هم اتفاقا خوب و زود میپذیره! و خوش بینانه و سریع و آنی میدونم اتفاقات و معجزات خداوند رو و قلبم نشونه ها رو میبینه و امیدوار میشه، اما بخدا یه مساله ای هم که بهش اشاره کردم قبلا هم، اینه که توی خودِ نشانه ها رو دیدن و وضوح و شفافیت گاهی مشکل دارم و قفل میشم و نمیدونم باید چیکار کنم، نمیفهمم انگار درست باقی ماجرارو و اینکه چی کی و کجا و چطور باید انجام بشه و قدم ها نصفه میمونه انگار و الا بخداوندیه خدا استاد من قدم بر میدارم و عمل گرا هستم خدا لحظه ای منو زنده نذاره اگر بخوام دروغ بگم یا ریگی به کفشم باشه!!!!!!!!! بخدا من امتحانامو پس دادم استاد همه جوره..
و خدایی که من میشناسم و شناختم خدایی نیست که زود جواب نده و یا بخواد اذیت کنه و یا دست منو، دست بنده اش رو بذاره تو حنا و حالگیری کنه، من همیشه دیدم نسبت به خدا عالی بوده و از بچگی خودمو بنده خوب و محبوب خدا دونستم بخدا استاد چون قلبم و ذاتم رو دوست داشتم پاک و بی آلایش نگه دارم حتی با وجود اشتباهات و لغزش های انسانی که تو وجود بشریت هست و من میتونستم مثل خیلیای دیگه شاید خیلی کارهای ناشایست و ناجالب بکنم و به بهانه های مختلف بزنم جاده خاکی به قولی ولی همیشه حسم باهام حرف زده و من آگاهانه دوست داشتم که بنده خوب خدا باشم و این بندگی و این ورژن از خودم رو دوست داشتم و دنبال بهونه نبودم هیچوقت در مورد خدا و قوانینش و اون احساس پاکی ای که درونم داشتم همیشه.
نشانه دوم: اینکه یه حرکتایی زدم و قلبم بهم نوید و این امید رو میده که روزهای خوش آینده و پیشرفت و ترقی و نمودار صعودی زندگیم در شرف به وقوع پیوستن هست و میشه و اتفاق میفته اگر قدم به قدم برم جلو پیش برم و خوب روی خودم کار کنم..
خبر خوشحال کننده و مسرت بخش مثلا تو این روزهام اینکه، اون تست مرحله اول رو که توی کامنت های قبلیم این روزهای اخیر بهش اشاره کرده بودم که نشانه ای به وضوح توی سایت و هم قلب خودم و جهان بهم نشون داد رو جدی گرفتم و دنبال کردم (که تاکید میکنم چقدددر خوبه اینطور باشه که با این وضوح و این قدرت و شفافیت باشه همیشه و قلبت بدونه و درکش کنی و بدونی که واقعیه و قشنگ نتیجه رو ببینی به چشم و قلبت گواهی بده که اینه آره همینه خودشه!!!!!!!!!!!! که قبلا یا دست کم خیلی وقتا حداقل میگم که اینطور نیست و نبوده و خیلی گنگ و نامفهوم بوده خیلی وقتا تقریبا همیشه! اما به لطف خدای نازنینم ایندفه اینطور نیست و فرق میکنه)، و عمل کردم و بصورت غیرحضوری و آنلاین بود (چون سردرگم بودم آخه نشانه دیده بودم ولی نمیدونستم باید چیکار کنم چونکه نیاز به یه جای دنج و ساکت و بدون مزاحمت کسی بود، که قبلا هم گفتم دقیقا به محض اینکه اونشبی که کامنت گذاشتم گفتم خواستم برم قدم بزنم بیرون و یهو طوفان نوح شد و موقعیتش نبود که برم انجامش بدم و بعدشم باز همینطور روزای بعد و موقعیت جور نمیشد که برم قدم بردارم و برم تو دلش ولی مدام تو ذهنم داشتمش و از خدا راهنمایی و هدایت و جور کردن موقعیت رو میخواستم مرتب و البته با یکم احساس نگرانی و اینکه نکنه باز همه چی همینطوری نصفه و نیمه بمونه و هیچ اتفاقی نیفته!)، و در نهایتِ شگفتی و اعجاز، چند روز بعدش باید تماس میگرفتم و نتیجه رو بهم میگفتند، که بهم گفتند تبریک قبول شدی مرحله اول رو! : ) و برای مرحله بعد باید حضوری بیای پایتخت، قدم بعدیم اینه که برم دنبال ندای قلبم و دلو بزنم به دریا و پارو نزنم و برم تهران..
انشاالله که خبرای خوب و اتفاقات عالی و همه چیز و مه و خورشید و فلک در کارند تا همه چیز خوب پیش بره و راه بگویدم که چون باید کرد و فقط رشد و رشد و رشد و پیشرفت باشه و همه چیز خوب پیش بره.. که البته میتونم بگم با درس هایی که گرفتم میدونم که اگر هم چیزی بشه که ظاهرش وفق مرادم نباشه (که بعید میدونم)، میدونم که خیریتی در کار خواهد بود، و یا حکمت الهی چون ست که تو راضی باشیو ما خرسند.. (این همین الان یهویی اومدا من انگشتام داره همینجوری تایپ میکنه و کلمات درونم جاری میشه و فی البداهه میاد.. : ) )
قلبم بهم میگه (البته با نگرانی ها و چالش هایی که دارمم حتی الانشم)، که قدمارو بردار نگران هیچ چیز نباش باقیشو بسپر به من! خودم بهت میگم چیکار کنی و نگران مشکلاتت نباش تو فقط قدرتمند برو جلو پیش برو و بهترینه خودت رو سعی کن بذاری وسط! منم که عاشق اینجور لحظات و مواقع هستم و این گفتمان که آشناست واسم، و میگم چشم! تامام.
نشونه واضح دیگه ای که این روزهای اخیر زندگیم بهش رسیدم و به وضوح قشنگ دیدم و درکش کردم و شگفت انگیز بود برام و آخ که چقدر لذت بخشه استاد اینکه نتیجه رو ببینی به چشم و قلبا و عمیقا بفهمیش و بدونی که چطور و از کجا و چرا اومده!!! یعنی این تیکه از حرفم دقیقا چیزیه که همیشه یا خیلی وقتا ازش حرف زدم و از نبودش یا کم رنگ بودنش و واضح نبودنش حرف زدم و شک کردن!
و اونم اینه که من از چندین روز پیش به طور اتفاقی با صفحه خوش آمد گویی سایت بعد از ورود به یوزر اکانتم باهاش مواجه شدم و شاید خیلی اتفاقات و تغییرات تو سایت رخ داده باشه توی تمام بخش ها یا خیلی بخش ها و فایل ها و توضیحات که من شاید ندیده باشم یا به پستم نخورده باشه قبلا، و چقدددر من خدا میدونه تو همین مدت و همین روزها خدارو شکر کردم بابت این تغییرات و زحمات و تلاش و عشق و مهربونی شما و خانم شایسته و مدیر فنی و همه عوامل و دوستان و خانواده الهی عباس منش عزیزم که این تغییرات رو ایجاد کردند و مدام در حال پیشرفت و بهبود های مستمر و قدم های کوچک با ارزش های بزرگ برای بهبود سایت و درک قوانین و بهتر و باورپذیر تر کردن قوانین و آموزش ها برای هدایت شدگان هستید. خدایا شکرت.
میگفتم..
خلاصه با اون صفحه زیبا با قدم هایی که توضیح دادید که به پستم خورد و به دلم افتاد برم سراغ پروژه خانه تکانی ذهن و شروع کردم فایل اول رو که “توحید و فعال کردن قدرت خلق درونی” بود رو دیدم(که در مورد مسئول زندگی خودمون باشیم و بپذیریم که تمام شرایط و اتفاقات زندگیمون رو خودمون بوجود اوردیم و توانایی تغییرش رو داریم و گردن هیچ چیز دیگری نندازیم و ما توانایی خلق شرایط دلخواهمون رو داریم و قدرت رو دست خودمون و خدای خودمون بدیم نه هیچ کس و هیچ چیز دیگه)، بوووم.. اتفاقات و تغییرات شروع شد.. چند بار دیدمش و دقت کردم دقیقا از همون لحظات و همون روز یکی از مسائل پیش پا افتاده و البته پیچیده و روی مخ من کامل یا تا حدود شاید بگم 98% کمتر یا کامل حل شد (البته خیلی جای کار داره فکر میکنم چون باز قلقلک میده و مثل اون علفهای هرز هی میاد گاهی سر از خاک بیرون میاره و یه کرمی میریزه! : )) )، و اونم سکوت و آرامش و حذف صداهای ناهنجار و آزاردهنده در و همسایه و کوچه و خیابان و آدمای بی ملاحضه هست و از این دست مسائل..
خیلی برام جالب بود : )
و از اون روز دارم اون فایل گام اول پروژه خانه تکانی و گام های بعدی رو که امروز روز چهارم رسیدم رو(که الان چند روزی هم هست گذشته و من خیلی وقتا نمیام به موقع کامنت بذارم و جلوی خودمو میگیرم حتی با وجود احساس شدید و زیادی که گاهی بهم بگه بذار.. : ) ) هر روز میبینم و گوش میدم و توضیحات صفحات رو میخونم و تعمق میکنم و جایی زنگ بخوره نکته برداری میکنم..
و هی هر روز باز از گام اول برمیگیردم میبینم تااا گام همون روزی که باید ببینم..
اینم نشونه بعدی بود.
و یک نشونه شگفت انگیز و یقه دراننده! : )) دیگه اینکه از ماه ها پیش از مدتها پیش که میشه گفت با یه نشونه هایی و این مسیر جدید و عرصه جدید زندگیم آشنا شده بودم که غوغاااایی در دلم به پا شد و آتشی شعله افکند که نمیتونم توصیفش کنم و چه دستان نازنین و الهی ای که باهاشون آشنا نشدم و منو به درک و فهم عمیق تری از لایه های وجودم و توانایی هام که آشنا نکرد!! که الان تو این روزها وقتی دارم از این نشانه های جدید و تغییرات درونم حرف میزنم که جالبه بدونید خواب و خوراک و هرچیز مزاحمی رو ازم میگیره و پر از شور و شوق و عشق هستم براش، و چقدر پی میبرم و شیرجه میزنم به گذشته و سنین مختلف زندگیم که درک میکنم بهتر و عمیق میشم تو خودم و میبینم لامصصصصب چقدر من عاشق این مسیر بودماااا !!! چقدر تو وجودم بوده و من همیشه باهاش سر و کار داشتم اتفاقا و اصلا جزء روتین زندگیم بوده و من اصلا بهش فکر نکرده بودم و درکش نکرده بودم(چونکه من اینطور بودم و هیچکس مثل من اینطور نبوده از افراد و آشنا و غریبه و نزدیکان که دور و برم بودن همیشه و درکش نکرده)، و الان غرق در احساس شادی و خوشحالیم وقتی بهم نشونه ها رو داد و من فهمیدم قشنگ و چیزهایی مرتبط به یادم اورد الله مهربانم که پی بردم و گفتم ای دل غافل تو چرا نفهمیدی و نمیگرفتی و بی محلی میکردی و پر از اشکال و نالایق بودن بودی و بهش حتی فکرم نمیکردی! و خدای بزرگم من چطور و چقدددر سپاسگزار تو باشم و این مسیر الهی و این آگاهیا که بهم این مهم رو فهموندی و شاید مهم ترین رسالت زندگیم رو که ازت خواسته بودم بهم بگی و نشون بدی، دادی! مگه چیزی هم از این بالاتر و خوشحال کننده تر هم هست؟؟؟ که آدم بدونه چی میخواد و چیکارس و چه رسالتی داره در این جهان! (برای من حداقل اینطور بوده چون من همیشه دنبالش بودم و در جستجو برای پیدا کردنش و اینکه من کیم و چیکاره ام و هدف از آفرینش و خلقت من و رسالت زندگیم چی بوده!!! چون من به هیچ عنوان حتی تو بدترین روزهای زندگیم هم اینجور آدمی نبودم که تن به هر کاری بدم و قبولش کنم اینو و بذارم زندگی منو مجبور کنه هر کاری رو انجام بدم و تا آخر عمرم همون بشه روتین و برنامه زندگیم!!! نع هرگز! به هیچ وجه اینجور آدمی نبوده و نیستم و نتونستم اینو قبول کنم هیچوقت! حتی با تمام بلا و مصیبت ها و مشکلات و ملامت و سرزنش کردنهای مختلف نزدیک ترین افراد زندگیم و آشنا و هرکسی، من کار یا کارهایی رو که علاقه داشتم و دلم خواسته انجام دادم از خودِ بچگی و اصلا و ابدا گوش به حرف کسی ندادم)
از تو خواب یهو میپرم بخدا، نصف شب باشه یا هر موقعی مثلا میبینی خوابی دیدم، یا خوابم نه.. یهویی بی دلیل میپرم از خواب و همون رو جای خودم تو تاریکی و سکوت غرق در احساس عشق و شعف میشم و اشک میریزم بخاطر اینکه پر از اون حس بی تابی و شوق به اون مسیر و اون هدایته میشم و میخوام جامه بدرم از هیجان و شادی! : ) یا موقع غذا خوردن وقتی یه آن یه لحظه فکرم میره روی اون آگاهیه و نشانه و اون عشق و مسیری که برام مشخص شده که من چه توانایی هایی داشتم درش ، و دارم و اصلا این خودش مسیر و رسالت زندگیم بوده اما هیچوقت بهش توجه نکردم و باورش نداشتم که اصلا اینم جزو توانایی ها و موهبت های الهی بوده توی وجودم بصورت فطری و وجودی اما من دست کم میگرفتمش یا حواسم بهش نبوده درست، و و و خیلی مثالای دیگه بخوام بزنم..
آپدیت و ویرایش :
این فایل متنی رو آماده کرده بودم برای کامنت گذاشتن روی گام 15، اما بعد از نوشتنش یه جورایی نصفه و نیمه موند و نمیدونم چی شد خوابم گرفت یا بیحال شدم یا گشنم شد و اینا، و نهایتا ولش کردم تا بعد ارسالش کنم، که دیدم دلیل دیگه ای هم داشته و نگو برای این گام 18 بوده و دلم گفت برای اینجا ساخته شده چون صفحه رو که باز کردم دیدم این جلسه 18 روی سایت قرار گرفته و محتوا و توضیحات فایل هم و نشانه هایی که دیدم و توضیحات خودم به همینجا ربط داره و ختم میشه..
یعنی هم به جلسه 15 هم به 18 به نظرم مربوط میشه و حسم گفت اینجا بذارم بهتره، نمیدونم استاد و خانم شایسته عزیز اگر مشکلی هست و نامربوط هست و دلتون نمیخواد اینجا باشه بگید (یا خودتون زحمتش رو بکشید ممنون) یا منتشر نکنید تا روی همون 15 بذارم.
یه چیز دیگه اینکه گام چهارم پروژه خانه تکانی هم مربوط به لایوِ “باور به امکان پذیر بودن” بود، دیدم و خوندمو چقدر هم که دقیق و کامل و به جا بود و برای امروزم بود.(که البته چند روز پیش بود و الان گام پنج و ششم هستم که “پاسخ های کلیدی به چند سوال” هست) و نشانه ای بود برام خدایا شکرت.
“لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
بیایید «ردپاهای» موفقیتمان را اینجا ثبت کنیم تا سکویی برای پرش همگی ما باشد.”
در خصوص این بخش توضیحات و مثال ها و نتایج گذاشتنم هم میام باز مینویسم جداگانه..
ممنونم از توجهتون و سپاسگزارم از خدای مهربانم