تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۶


موضوع این قسمت: خاموش کردن نوار خودسرزنشی: چگونه با رها کردن حس گناه، زندگی‌مان را متحول کنیم؟

مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • الگوهای مناسب نه تنها خواسته‌های مناسب را شکل می‌دهند بلکه باور به امکان پذیر‌‌بودن را در ذهن ما می‌سازد؛
  • هدف از الگوبرداری؛
  • عمل به فرمول “چطور از این بهتر؟!”
  • مخرب‌ترین فرکانس، فرکانس احساس گناه است؛
  • طبق قانون، چیزی به نام ” فرصت فقط یک بار در خانه‌ات را می‌زند” وجود ندارد. همیشه فرصت‌های بهتر هست؛
  • چرا خداوند کلمه حزن را در قرآن با لای نفی آورده است؟!

این فایل یک گفتگوی ساده نیست؛ یک «بیداری» است. بسیاری از ما در محدوده‌ی دید خود زندگی می‌کنیم و نمی‌دانیم که چه سبک زندگی، چه سطحی از آزادی مالی و زمانی، و چه کیفیت روابطی برای ما «ممکن» است. اینجاست که نقش «الگوها» در زندگی ما پدیدار می‌شود.

استاد در این گفتگو، یک اصل حیاتی را فاش می‌کنند: تا چیزی را نبینید، نمی‌توانید آن را بخواهید و تا آن را نخواهید، به آن نمی‌رسید!

این فایل صوتی، دو موضوع کلیدی و یک راهکار قدرتمند را برای تحول دائمی در خود جای داده است:

۱. شکستن سقف آرزوها با دیدن الگوها

استاد تأکید می‌کنند که دلیل اصلی تولید سریال‌هایی مانند «زندگی در بهشت» یا «سفر به دور آمریکا»، فقط به اشتراک گذاشتن روزمرگی‌ها نیست، بلکه «الگو دادن» است.

  • «ندیدن» برابر است با «نخواستن»: تا زمانی که یک زندگی خاص (مثلاً آزادی زمانی و مکانی، روابط باکیفیت، سلامتی دائم یا زندگی در دل طبیعت) را نبینید، برای ذهن شما «وجود ندارد».
  • باورپذیر شدن خواسته‌ها: دیدن این الگوها، باورپذیری شما را افزایش می‌دهد. خلق کردن خواسته‌ها برای شما «ممکن» می‌شود.
  • گسترش جهان توسط شما: وقتی خواسته‌های بزرگ‌تری برای شما شکل می‌گیرد و به آن‌ها می‌رسید، شما هم به همان نسبت، در گسترش جهان (جهانِ امکانات و آرزوهای انسان‌ها) سهم ایفا می‌کنید.

۲. درس تغییر: اجازه ندهید جهان با چک و لَگَد شما را بیدار کند!

دوست عزیزی که در این فایل صحبت می‌کند، به وضوح اعتراف می‌کند که «فقط وقتی فشار مالی یا فکری زیاد می‌شود و کارد به استخوان می‌رسد» به فکر تغییر می‌افتد. این همان «پس گردنی» جهان است که به ما می‌گوید: «مسیرت غلط است، تغییر کن!»

  • هدف عالی زندگی: هدف ما این است که قبل از اینکه جهان فشار زیادی بیاورد، خودمان با آگاهی تغییر کنیم.
  • بهبود دائمی: حالت عالی زندگی، «جستجوی بهبود دائمی» است. هر روز باید از خود بپرسیم: «چطور می‌توانم بهتر شوم؟»؛ در کار، در سلامتی، در روابط.
  • کاهش مسائل ناراحت‌کننده: وقتی شما همیشه در حال بهتر شدن هستید، زندگی شما سرشار از شادی شده و مسائل ناراحت‌کننده به شدت کم می‌شوند، زیرا شما همواره یک گام از مشکلات احتمالی جلوتر هستید.

۳. چگونه خود سرزنشی فرصت‌ها را می‌کشد؟

استاد در این بخش، یک قانون طلایی و ریشه‌ای را مطرح می‌کنند:

احساس بد (غم، ترس، گناه، خود سرزنشی) = اتفاقات بد. احساس خوب (شادی، آرامش، امید) = اتفاقات خوب.

  • وقتی ما به خاطر تصمیمات گذشته یا فرصت‌های از دست رفته، مدام یک «نوار صوتی خود سرزنشی» را در ذهنمان تکرار می‌کنیم، در واقع داریم فرکانس خود را خراب می‌کنیم. این فرکانس منفی باعث می‌شود درهای فرصت‌های جدید را نبینیم یا آن‌ها را به روی خود ببندیم.
  • شیطان و غم: استاد با استناد به ریشه‌ی کلمه‌ی «حُزن» (غم و اندوه) در قرآن، توضیح می‌دهند که این تنها شیطان است که می‌خواهد ما را غمگین کند.
  • رهایی از تنبیه: راه درست این است: اگر اشتباهی کردید، سریعاً از آن درس بگیرید و دیگر خود را تنبیه نکنید. قضاوت کردن تصمیمی که نتیجه‌اش هنوز معلوم نشده، غیرمنطقی است و فقط به شما احساس بد می‌دهد. ما باید ذهنمان را جوری کنترل کنیم که همیشه به ما احساس بهتری بدهد.

نتیجه: برای یک زندگی عالی، الگوهای جدید را ببینید، هر روز به دنبال بهبود باشید و مهم‌تر از همه، نوار خود سرزنشی ذهن‌تان را خاموش کنید تا شایسته‌ی دریافت نعمت‌های جدید شوید.

در این مسیر، استفاده از آموزه‌های دوره احساس لیاقت به شما کمک شایانی می‌کند تا نوار خود سرزنشی ذهن‌تان را خاموش کنید تا شایسته‌ی دریافت نعمت‌های جدید شوید.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

411 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «Moonlight» در این صفحه: 4
  1. -
    Moonlight گفته:
    مدت عضویت: 481 روز

    سلامممم استاد عزیزم

    Here’s some نتیجه that I wanna share with you guys:)))))

    Soooo

    استاد

    من وقتی این فایل اومد از بس ماشالا تاثیر گذارین و حرف هاتون روی من تاثیر داره(اگه مامانم میدونین ارزو می‌کرد به اندازه شما بتونه روم تاثیر بذاره واقعا)که من

    بالاخره

    امروز پس از مدت ها

    تونستم کار هامو تموم کنم. شاید بپرسید ربطش به حرف های شما چیه

    ربطش اینه که من همیشه خودمو سرزنش میکردم و از بس خودمو کتک میزدم از درون که چرا به کارهات نمی رسی هیچ کاری نمیکنی برنامه ای نداری درسات زبانت خوب نبست رو خودت کار نمیکنی فلان فلان

    که دیگه هیچ انرژی ای نداشتم که بشینم کار هامو بکنم و همیشه نصفه نیمه بودم و اقداماتم نتیجه نداشت چون خیلی کمال گرا بودم.

    تا وقتی این فایل اومد روی سایت(نجات دهنده)

    خلاصه چند روز گذشت از اپلود این فایل و رسیدیم به امروز

    که توی این مدت من این فایل رو گوش کردم و کم کم یسری تغییرات ریز ایجاد کردم

    مثلا یک کوچولو کمتر خودمو سرزنش میکنم چون یاد حرف های شما میوفتم

    بعد نتیجه ش

    این شد که

    امروز کارهامو نوشتم با توجه به حرف دوستم(هدایت)

    نشستم کار هامو لیست و اولویت بندی کردم

    و…اینجارو با دقت بخونین…بیشتر از چیزی که میخواستم به اهدافم رسیدم.

    درحالی که همیشه خودمو سرزنش میکردم چرا هیچ کاری نمیکنم

    ولی بازم به هیچ کاری نمی رسیدم

    این روند برای سال ها ادامه داشت.

    ولی امروز؟

    میخواستم چهل تا تست ریاضی بزنم ولی پنجاه تا زدم اونم از سر آزادی نه از سر فشار

    یعنی با راحتی و بدون اینکه فشار بیارم تازه کلی نکته جدید هم یادگرفتم

    میخواستم دوساعت ساز بزنم(تازه توی دفترم نوشته بودم یک ساعت و نیم هم اوکیه)ولی از دو ساعت هم بیشتر زدم، اونم به راحتی و بدون فشار و بدون کمبود وقت

    درحالی که قبلا یک ساعت با کلی کمبود وقت و عجله ساز میزدم

    یعنی مهم ترین کار هام رو که همیشه میخواستم انجام بدم ولی هیچوقت نمیشد، رو انجام دادم

    و خودم معتقدم دلیلش این بود که خودمو سرزنش نکردم

    وقتی خودسرزنشی رو حذف کردم

    کمالگرایی م کمتر شد

    بعد تونستم بالاخره پس از مدت ها بشینم واقعا کار هامو بکنم چون دیگه ذهنم نمی زد توی سرم.

    اها تازه با خواهرم هم یک ساعت کامل وقت گذروندم ولی قبلا اصلا نمی رسیدم اینکارو بکنم(همش با احساس بد توی اینستا بودم)

    تازه پادکست درسی م هم گوش کردم

    نصف یک قسمت ی سریال هم دیدم(چون نصف اول اون قسمت رو قبلا دیده بودم) برای تقویت زبانم.

    الان هم میخوام بشینم یکی از تمرین های درسی مو مرور کنم.

    یعنی من توی عمرم فکر نمیکردم بتونم یک روز کامل با احساس خوب بگذرونم و کار هامو بکنم

    همش از جایی شروع شد که من احساس منفی مو کم کردم.

    خودمو یک کوچولو کمتر سرزنش کردم

    بعدش چیشد؟تونستم همه کار هامو انجام بدم!!!تازه بدون اینکه وقت کم بیارم یا اعصابم خورد بشه و احساسم بد بشه.

    باور کنین اونقدر دستاورد امروزم بزرگه خودمم باورم نمیشه کلی کار کردم و همش هم آسون انجام شد و همونجوری بود که میخواستم و حتی بهتر از چیزی که میخواستم.

    تازه احساسم هم خوب بود…این دیگه واقعا برام خیلی مهمه میدونید چرا؟قبلا حتی اگه پنجاه درصد کار هام درست پیش میرفت(که نمی رفت)کلی تهش اعصابم خورد بود ولی امروز نه تنها عالی تر از همیشه شد(اونم از آسون ترین روش ها)بلکه احساسم هم خوب بود.

    میدونم استاد بعضی جمله هام تکرار شد ولی واقعا میخواستم منظورم رو برسونم…اخه خیلی آسون همه چیز پیش رفت اصلا باورم نمیشد! هنوزم نمیشه.

    واقعا کلید خوشبختی احساس لیاقت و توحیده.

    من یکم خودمو کمتر سرزنش کردم و امروز به همه کار هام رسیدم درحالی که سال ها مشکلم این بود که به کارهام نمی رسیدم و کل روز روی تخت بودم!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    Moonlight گفته:
    مدت عضویت: 481 روز

    سلام استاد عزیزم.

    پس از چهارمین روز نوشتن متوالی کامنت پشت سر هم فهمیدم این کمال گرایی و خودسرزنشیه که باعث ایجاد حس گناه درون من شده

    حس گناهی که سال ها منو عقب نگهداشته

    میتونم بگم من تقریبا هرروز احساس گناه میکنم بابت همه چیز.

    بابت اینکه برنامه ریزی هام خوب نبوده

    بابت اینکه کامل نیستم

    بابت اینکه عالی نیستم

    بی نقص نیستم

    و تا حالا اینو نمیدونستم

    تا حالا همیشه تلاش میکردم عالی باشم بی نقص باشم ولی بعد ازین فایل تازه فهمیدم دارم با خودم چیکار میکنم…

    این تقصیر من نیست واقعا

    من داشتم تلاش خودمو میکردم

    اگه نتیجه نگرفتم بخاطر باور هام بوده

    در حقیقت نتیجه گرفتم ولی نمیتونم ببینم شون چون کمال گرایی م هی منو میزنه هی منو عقب میکشه

    همون خودتنبیهی بابت همه چیز

    همیشه و همیشه داره منو تنبیه میکنه بابت همه چیز

    حتی تصور شم دردناکه که چقدر دارم به خودم آسیب میزنم و نمیدونم چجوری تمومش کنم…گفت و گو های ذهنی منفی یک روزه مثبت نمیشه ولی من واقعا دارم از دست ذهنم عذاب میکشم…واقعا نمیدونم تا الان با این بار احساس گناه چجوری زندگی میکردم.

    من یه مشکلی دارم اونم اینه که خیلی خیلی مغزم سریع فکر میکنه(نمیخوام روی خودم برچسب بزنم ولی یجورایی مثل ADHD رفتار میکنم)هیچوقت هیچ کاری رو تموم نمیکنم و شروع کار ها هم برام سخته اگه دد لاین نداشته باشم.

    بعد من تمام این سال ها

    بجای حل کردم این مشکلم

    که نمیتونستم رو هیچی تمرکز کنم

    هی میومدم خودمو تخریب میکردم که بازم امروز به برنامه هات نرسیدی(همیشه هم برنامه هام رو یجوری میذاشتم که تموم نشه. ذهن کمال گرا ی استانداردی میذاره که هرگز نرسی بهش و همواره تورو با اون نسخه ایده ال مقایسه میکنه)

    منم سال ها خودمو کوبیدم

    هرسال به نسخه ایده ال سال قبلم رسیدم تا حد زیادی ولی بازم کافی نبودم بازم احساس نمیکردم که خوبم

    دوباره خودسرزنشی خود تنبیهی…و تهش هم احساس گناه

    حتی قبل اینکه با شما آشنا بشم استاد

    همیشه با خودم فکر میکردم من چقدر به خودم ظلم میکنم چون از جوونی م استفاده نمیکنم دارم وقت مو پای گوشی هدر میدم(کار های مثبت مو هیچوقت نمیدیدم)

    یعنی همیشه از بچگی همین فکر رو میکردم که من دارم وقت مو هدر میدم

    از وقتی یازده سالم بود و تبلت گرفتم همیشه این احساس گناه توی وجود من بود

    بابت گوشی

    بابت اینکه حس میکردم ب اندازه کافی با خواهرم وقت نمیگذرونم

    بابت اینکه حس میکردم به اندازه کافی استفاده نمیکنم از عمرم

    حس میکردم دارم عمرم رو هدر میدم

    کار های مفید هم اونقدر سختش میکردن خانوادم هم که اصلا دلم نمیخواست انجام بدم

    تنها کاری که عاشقش بودم کتاب خوندن بود که اونم مامان بابام تا سال ها برام نخریدن چون میگفتن معتاد شدی به کتاب خوندن(روزی پنج ساعت کتاب میخوندم وقتی هشت سالم بود)

    الان میفهمم حتی پنج ساعت کتاب خوندن هم اشکالی نداشته چون واقعا برای یک بچه هشت ساله مث من که عاشق اینجور چیزا بود بهترین سرگرمی بود

    هنوزم بهترین سرگرمی مه فقط سال ها پول نداشتم کتاب بخرم(چون مامان بابام بهم نمیدادن)الانم که مهاجرت کردم و پول دارم و میتونم کتاب بخرم احساس گناه میکنم بابت پول دادن برای علایقم

    یعنی اینقدر این احساس گناه توی وجود من ریشه زده که…

    واقعا به دوره احساس لیاقت نیاز دارم، واقعا…و از خدا میخوام منو توی مدار دریافت آگاهی های این دوره قرار بده چون توان خریدش رو هم دارم…بخاطر یه مسئله دیگه نتونستم بخرم

    ولی همین فایلی که شما گذاشتین

    تا حد خیلی خیلی زیادی دیروز منو نجات داد از سقوط کردن

    چون هی حرف های شما یادم میوفتاد که لازم نیست خودتو تنبیه کنی…خودسرزنشی هیچ جوابی نمیده و باید ذهن و افکار تو جوری تنظیم کنی که بهت احساس بهتری بده…

    درسته پیدا کردن ترمز ها خیلی رنج داره چون تازه دارم میفهمم چقدر اذیت میشدم از دست این احساس گناه و کمال گرایی و خود سرزنشی م

    ولی اولین قدم برای حل کردنش پیدا کردنشه…و میدونم حالا که پیدا ش کردم خدا کمکم میکنه حلش هم بکنم…و ایشالا توی دوره احساس لیاقت ببینمتون چون خیلی وقته این دوره رو میخوام:)))

    قدم هام هم تا حدی تکاملی طی شده و اولش اصلااا پول دوره رو نداشتم بعدش کم کم مدار هام رفت بالاتر و الان خداروشکر پولش رو دارم:)

    همین…

    از مریم جون عزیز بی نهایت تشکر میکنم بابت دسته بندی کردن فایل ها چون اگه اسم فایل این نبود شاید من هرگز نمیدیدمش و بهش گوش نمیکردم بخاطر همین تیتر روی فایل اومدم دیدمش گفتم مال منع قطعا برام یه راه حلی داره..واقعا نمیدونم اگه شما نبودین من چیکار میکردم، مرسی ازتون استاد های عزیزم:)))

    خداروشکر میکنم که به این سایت هدایتم کرد:))))

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    Moonlight گفته:
    مدت عضویت: 481 روز

    دوبارههه سلام استاد

    هنوز کامنت قبلی م منتشر نشده ولی الان فایل رو که دارم گوش میدم جرقه زد توی ذهنم که باید بنویسم.

    ببینین…

    وای وقتی شما گفتین “اینکه بگین من چه فرصت هایی رو از دست دادم چه اشتباهی کردم، هیچ کمکی نمیکنه.”

    “باید برعکس عمل کنی بگی آقا فرصت ها همیشه هستن حتما ی خیرتی توش بوده”

    من واقعا شاخ در آوردم

    چرا؟

    چون ساللللللل هااااا ذهن من عادت کرده بود منو تنبیه کنه هردفعه اشتباه میکردم یا فرصتی رو از دست میدادم یا کلا هر کار به ظاهر اشتباهی

    گوش مو میپیچوند میگفت غلط کردی به خودت ظلم کردی به خودت آسیب زدی

    دیگه حواست باشه این کارو نکنی.

    یعنی با اینکه به ظاهر تلاش میکنه از آسیب های آینده پیشگیری کنه با ترس و اضطراب ولی خودش بیشتر داره بهم آسیب میزنه.

    اصن توی هر موردی

    سریع میگفت غلط کردی فرصت تو از دست دادی حالا گوش تو میپیچونم دیگه ازین غلطا نکنی.

    غلط کردی فلان اشتباه رو کردی حالا اونقدر بهت احساس بد میدم که دیگه ازین کارا نکنی

    نتیجه ش؟ کمتر شدن عملکردم. دیگه اصلا عمل نمیکنم از ترس اینکه اشتباه نکنم

    از همه چی میترسم

    حتی یمدت ازینکه توی مدرسه سرکلاس دست مو بلند کنم ولی جواب رو اشتباه بگم میترسیدم

    ازینکه هر کاری رو اشتباه انجام بدم و پشیمون شم می ترسیدم

    از اینکه دوباره خودمو تنبیه کنم می ترسیدم

    نتیجه؟ اصلا عمل نمیکردم یا اگه مجبور بودم عمل کنم قبلش حسابی استرس میگرفتم

    همونطور که توی کامنت قبلی م نوشتم

    اصلا دلیل استرس گرفتن برای اجرام همین بود!!!!چرا؟ چون ذهنم داشت بهم استرس میداد میگفت باید عالی باشی اگه عالی نبودی غلط کردی گفتی میخام اجرا کنم

    غلط کردی اومدی توی موسیقی حالا باید عالی باشی. نتیجه؟ اونقدر استرس میگرفتم که آخرش خراب میکردم اجرا رو

    با اینکه بلد بودم ولی از اشتباه کردن می ترسیدم و تهش هم اشتباه میکردم

    فهمیدین چی شد؟ من هی دارم توی پاشنه اشیل م عمیق تر‌میشم

    کمال گرایی…خودسرزنشی و ترس از اشتباه…استرس و بعدش اشتباه کردن با اینکه قطعا باید اون کارو درست انجام میدادم ولی چون استرس گرفتم خراب کردم…و دوباره خودسرزنشی و سیکل معیوب که بهتر باش بهتر باش بهتر باش بعذ عمل کن

    سیکل معیوب

    من فکر میکردم مثلا وقتی خودمو تنبیه کنم دیگه اشتباه نمیکنم ولی صددرصد غلط بود.

    فکر میکردم وقتی کمالگرا باشم قطعا کار مو عالی انجام میدم چون ب جزییات حساسم و استرس گرفتن هم فک میکردم خوبه چون باعث میشه بیشتر کار کنی تمرین کنی آماده بشی.

    ولی در نهایت همه اینا ترکیب شون با هم باعث می‌شد شکست بخورم اکثر اوقات و در آخر خودسرزنشی و خودتنبیهی و آزار دادن خودم که تو غلط کردی اینکارو کردی وقتی نمیتونستی عالی باشی…

    من فک میکردم چون وقتی مسیر رو اشتباه میریم خدا بهمون هشدار میده و جهان بهمون هشدار میده، و آخرش به چک و لگد میرسه خب دیگه مسیر اشتباه رو نمیری. من اینو قاطی کرده بودم با کمال گرایی و خودسرزنشی و فکر میکردم اگه از به وجود اومدن اشتباهاتم پیشگیری کنم هیچوقت اشتباه نمیکنم و شکست نمیخورم…

    نتیجه شم این بود که اکثر اوقات اشتباه میکردم چون ذهن کمالگرا یسری استاندارد هارو میذاره که همواره بالا می برتشون که هیچوقت بهش نرسی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    Moonlight گفته:
    مدت عضویت: 481 روز

    وای استاد چقدر ایمان دارم که این فایل برای منه

    هنوز گوش ندادم ولی چیزایی دارم که حتما باید بنویسمشون

    *روز دوم تعهد چون دیروز کامنت مو یادم رفت ارسال کنم با اینکه نوشته بودمش و بجاش امروز یکی جدید مینویسم

    این پاشنه اشیل منه(کمال گرایی و خود سرزنشی و گفت و گو های ذهنی منفی و کمبود احساس لیاقت)

    امروز هم بشدت خودش رو نشون داد چون که

    من و دوستم امروز برای بچه های کلاس موسیقی مون، اجرا کردیم(سه تا گروهیم توی کلاس و همه گروه ها اجرا کردن، از جمله من و دوستم)

    البته فقط تمرینی بود

    چون اجرای اصلی همه هفته ی دیگه ست و هنوز هیچ کس کامل نکرده آهنگ رو ، هیچکس کاملااا اماده نیست.

    *بجز من که کل آهنگ رو بلدم و حفظم همرو

    ولی از یه طرف توی اجرا ضعف دارم و بشدت استرس میگیرم

    یعنی خود آهنگ رو بلذم ولی آمادگی ذهنی ندارم.

    خلاصه که ما اجرا کردیم همه اجرا کردن فقط من از شدت استرس واقعا دست و پام می لرزید و اصلا به خوبی حالت عادی م آهنگ رو نزدم

    بعدش وقتی اجرا ی بقیه رو دیدم از شدت افسردگی واقعا حال خیلی خرابی داشتم کل راه مدرسه تا خونه میخاستم گریه کنم ولی نکردم چون توی خیابون بودم…

    اول بخاطر مقایسه خودم با بقیه

    بعدش بخاطر احساس ضعف ازینکه من این همه تمرین کردم آخرش استرس گرفتم و خراب کردم(واقعا از شدت استرس داشتم می لرزیدم سر اجرا)

    هیچکس استرس نداشت همه در آرامش اجرا کردن و خوب هم اجرا کردن ولی من واقعا استرس داشتم.

    و خب طبیعتا بعدش خیلی خیلی حالم خراب بود.

    چون اصلا به خوبی وقتی تنها ساز میزنم، نزدم.

    مثلا فک کنین جلوی دوستام و وقتی تنهام عالییییی میزنم فقط اگه چهارتا بیننده بگیرم از شدت استرس احتمال داره واقعا غش کنم از بس میترسم منو قضاوت کنن و به اندازه کافی خوب نباشم و مسخره م کنن.

    ولی

    میدونین چیه

    من متوجه شدم

    هرچقدرررررر که ذهنم بخواد بگه من بی استعدادم

    هرچقذرررررر احساس لیاقت م ضعیف باشه و خودمو مقایسه کنم

    هرچقدرر هم بد اجرا کنم

    هرچقدر ذهنم تلاش کنه مانع من بشه و هرچقدر استرس بگیرم

    هرچقدر تلاش کنم به خودم بقبولونم که تمومش کنم و ادامه ندم،

    بازم نمیتونم موسیقی رو بذارم کنار.

    چون وقتی رسیدم خونه

    دوباره نشستم گیتارزدم

    یه آهنگ جدید یاد گرفتم

    حتی نمیتونم گیتار رو ول کنم برای یک روز

    همینطور خوندن رو

    یعنی هرچقدر عزت نفسم ضعیف باشه بازم ازینور اونقدر دوستش دارم این کارو که نمیتونم ادامه ندم…

    و باید خودسرزنشی هام

    مقایسه هام

    همه این احساس بی لیاقتی و بی ارزشی رو بهش پایان بدم

    میدونم یروزه تموم نمیشه

    ولی باید تمومش کنم

    چون من باید اجرا کنم چون نمیتونم موسیقی رو بذارم کنار! یعنی واقعا هرچقدر ذهنم بگه تو بدرد اینکار نمیخوری من قبول ندارم، ته قلبم میدونم من موسیقیدانم!

    و هرچقدر ذهنم مقاومت کنه بدنم دست برنمیداره و ناخودآگاه میرم سمت آواز خوندن و گیتار زدن و نمیتونم دست بردارم ازش

    نمیتونم ادامه ندم

    و برای ادامه دادن باید عزت نفس مو بسازم که بتونم برای بقیه اجرا کنم…

    و هفته ی بعد اجرا دارم…حتی دلم نمیخواد لغو ش کنم از ته قلبم دلم می‌خواد انجامش بدم من عاشق اینکارم

    و باید بین استرس و گفت و گو های ذهنی منفی و عزت نفس پایین یا موسیقی، یکی رو انتخاب کنم.

    چون در هرصورت من میرم سمت موسیقی و نیاز دارم اجرا کنم و ازین کار هم خوشم میاد فقط ترمز های ذهنم جلوم رو گرفته و نمیذاره حرکت کنم.

    پس باید ترمز هام رو بردارم و حرکت کنم…چون استرس گرفتن از من محافظت نمیکنه در برابر نظرات منفی دیگران…کمال گرایی کمک نمیکنه عالی تر بشم فقط کمک میکنه ضعیف تر بشم و اجرا هام استرسی تر و بدتر بشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: