این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/14.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-22 09:07:202025-11-23 13:14:37تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
ترس از تنها موندن مادرم و اینکه اگه من مهاجرت کنم و برم چیکار میخواد بکنه کی کاراشو انجام بده
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
یادمه روزهای اولی آشنایی من با استاد بود و من مدام فایلهای رایگان ایشون تو گوشم بود گوش میکردم مینوشتم ثروت یک رو خریده بودم عزت نفس رو و مدام گوش میدادم و مینوشتم تمریناتی که میگفتند رو سعی میکردم مو به مو انجام بدم و آرام آرام به این نتیجه رسیدم من مسئول خوشحالی و خوشبختی کسی نیستم خودشه آرام آرام به این باور رسیدم که من اگر برم اتفاقی برای مادرم نمی افته و دستان خدا میاند برای کمک بهش زمانهایی که نیاز داره آرام آرام به این باور رسیدم که هیچکسی نمیتونه مانع رفتن و مهاجرتم بشه اتفاقا بشدت استقبال هم میشه و مدام با خودم تکرار میکردم این افکار رو و من بعد از سالها آرزوی مهاجرت کردن و رفتن به یه شهر بزرگتر و تجربه های بیشتر مهاجرتم راحت رقم خورد و اومدم تهران از روستا و چقدر رشد کردم چه تجربه هایی که کسب کردم و اتفاقا بعدش دیدم و بارها به خودم گفتم دیدی دیدی برای مادرت هم بهتر شد دیدی آب از آب تکون نخورد دیدی اذیت نشد و این دوری من از خانواده و اون منطقه چقدر به رشد من قویتر شدنم و بیشتر روی خدا حساب کردنم کمک کرد چقدر باعث شد راحت بتونم روی خودم و تغییر افکارم کار کنم و خدا رو هزاران بار بابت این تغییر شکر میکنم.
بله من تا سال 1400 ک با سایت شما آشنا شدم دایم درگیر اشتباهات گذشته ام بودم
به اصطلاح قدیمی تر ها درگیر گناهان گذشته بودم
دایم با خودم حرف میزدم و خودم رو سرزنش میکردم و نگران آینده و عواقب گناهانی بودم که خیال میکردم هرآنچه اتفاق میفته برام که اکثرا هم ناخوشابند بود نتایج گناهان گذشته است
و هیچ راهی نیس باید بسوزی و بسازی تا با رنج و عذابی ک میکشی گناهانت پاک شود
چمیدونستم که اشتباه بخشی از مسیره و باید درس گرفت و ادامه داد و هر اتفاقی در آینده رو الان با افکارم و توجه ام دارم رقم میزنم
عذاب وجدان ب قولی از یک طرف و نگران نگاه و قضاوت دیگران از طرف دیگه گریبان گیرم بود
الان خیلی بهتر شدم و تغییرات خوبی در این زمینه داشتم اما هرچه جلوتر میرم حس میکنم کمتر میدونم و باید بیشتر روی خودم کار کنم
37 سال از عمرم در همین چهاردیواری محصور بودم دور خودم میچرخیدم و منتظر اتفاقهای بد بودم چون قطعا اشتباهات زیادی داشتم و همیشه هم از پاکی گناهان با زجر و عذاب شنیده بودیم
هنوزم خانواده من از من این سوال رو میپرسن چی شد یهو این همه تغییر کردی؟ و اصلا شبیه گذشته نیستی
دیروز دوستم ازم میپرسید چرا تو که اینقدر تغییر کردی و اینقدر دل و جرات داری و دست به کارهای بزرگ و پرریسک میزنی ولی همچنان از نظر مالی نتایج پایداری نگرفتی؟؟؟
جواب دادم خودمم تازه دارم با شناخت خودم، پی میبرم به اشتباهاتی که بارها تکرار کردم و چندروزیه که پاشنه های آشیل زیادی رو کشیدم بیرون و دارم روش کار میکنم
بقول استاد هرچه در سنین بالاتر دنبال تغییر بیفتی کار سخت تری پیش رو داری
باورهای قدیمی با ریشه های عمیق که هم در عمق وجودت خونه دارن هم چنگ زدن به همه شاخ و برگها تا جای پاشون رو محکم کنن برای بقا
در حال هرس کردن شاخ و برگهام هستم و در حال پیدا کردن باورهای قدیمی ویرانگر
من و استاد انیس باهم قطعشون میکنیم با اره میلواکی ،ابزار خوب افتادیم بجون باورهای مخرب و هرشب دور آتیشش پیاز چال میخوریم جاتون خالی( البته گوشت جایگزینش کردیم استاد)
شک ندارم که بزودی خبرهای خوب و نتایج دلخواه رو براتون خواهم نوشت
این دژ قدیمی فرو ریخت و درحال ریختن پی دژ جدید هستم
خدایابی نهایت سپاسگزارتم وازت رازیم” که امروزهم مثل روزهای گذشته درست درزمان ومکان مناسب منوهدایت کردی به این فایل باارزش که جواب سوالم روبگیرم/
بزاریدحقیقت” سوالی که ازخداپرسیدم”روبگم بعدبریم داستان عبرت آموزخودم روبگم :امروز بخاطر جسارت وبی ادبی فرزندم “پسر16ساله ام”دیشب که بهم گفته بود:توومادرم یعنی همسرسابقم باعث سختی های زندگی من شدید و….یکسری بی مسئولیتیهای خودش روبه منو مادرش که همسرسابقم بود وصله دادومن درست همین یک ربع پیش که اومدباچشمان گریان گفت بابا منوببخش اشتباه کردم وبنده گفتم تاشب فکرهامومیکنم بهت خبرمیدم “وازآنجاکه من دراین مواقع چون خودم اصلا واصلا نمیدونم چه راحی درسته از”خدام خواستم منوهدایت کنه تا کاردرست “وتصمیم درست روبگیرم وانجامش بدم “تااینکه این فایل رو خدام طبق الهاماتش بهم “گفت بزن سایت استادودیدم این فایل اومد(مسئولیت زندگیت رابپذیر)گفتم وووووای ی خدای من سپاسگزارم که بهم گفتی چکاری کنم///خدایا شکرت”مخلصتم خدای بزرگ من//
اما داستان زندگی خودم:بنده تا سال1395فکرمیکردم پدرم ومادرم وخانواده وتمام جهان مقصر این زندگی بدبخت بارم هستندولی از”زمانی که شروع کردم معنی قرآن روبه صورت هدایتی که البته داستان هدایتیش روگفتم”خواندم دیدگاه من عوض شد وتمام مسئولیت زندگی خودم رو ازسال1396به اینورقبول کردم وشایدباورتون نشه معجزه بعدازمعجزه پشت سرهم تاامروزاونم دلیلش میدونم همین هست که قبول کردم خودم مسئول زندگیم هستم ومتعهدشدم وتعهدنوشتم به خودموخدایم وباایمان به خداوعمل صالح هرکاری روباخلق افکاردرستی که باتوجه به زیبایی های خدامیبینم وحرف میزنم وفکرمیکنم” میسازم وخداروشاکرم که من رو خالق تمام زندگیم”ازصفرتاصدش کرده”واجازه خالق بودن زندگیم روبه خودم داده” وبی نهایت خوشحالم وازتمام وجودم سپاسگزارخدام هستم/سپاسگزارم ازشمااستادعزیزم ومریم خانم عزیزوهمچنین سپاسگزارم ازتمام افرادی که به صورت مستقیم وغیرمستقیم درسایت فعالیت دارندوتمام دوستان سایت که درتمام دنیاهستند”/شماهابی نظیرهستید/عاشقتونممممممممممممممممممممم/بوس بوس/
الهام عزیز در مورد دیوار خیلی زیبا گفتن که ما اکثر مواقع دیواری دوره خودمون کشیدیم یا دایره امنی داریم که فقط ی ترس هست یا ی چیزه غیر واقعی فقط توی ذهن ما هست
خیلی خوبه که انسان آگاهانه و با شجاعت از اون رد بشه
استاد گفتن که وقتی هدفت مشخص باشه مثل خرید زمین وقتی هدف واضح باشه جهان اونو جلوی راه ما قرار میده بدون اینه که ما کاری بکنیم
مهیار خیلی زیبا صحبت کرد
اولین نکتش خطا های انسان خیلی جاها خوبه
و باعث میشه انسان راه درست رو پیدا کنه
و هر چقدر برای دیگران دست زدیم کافیه این موضوع برای همه هست که فقط حرفای قشنگ از بقیه میزنن باید برای خودمون و موفقیت های خودمون دست بزنیم
خودمون رو تشویق کنیم موفقیت های خودمون رو مرور کنیم
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
بزرگترین دیوار و باور ذهنی من این بود که طی تمام سالهایی که ازدواج کردم و بچه دار هم شدم فکر میکردم همسرم باید رشد کنه ثروتمند بشه و به دنبالش برای من هم ثروت و خوشبختی بیاره
همسر من خیلی تمایلی نداره کلا از حاشیه امن خودش بیرون بیاد و من هم ک خودم شاغل هستم همیشه سعی میکردم در امور زندگی مشارکت مالی داشته باشم بلک اون بتونه پول ذخیره کنه و بالاخره ما رو به آمال و آرزوهامون برسونه
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
به لطف استاد و آموزه هاشون و بعد از کار کردن روی 12 قدم و بعد دور هم جهت با جریان خداوند من این بارو در خودم شکستم و گفتم خودت باید برای رسیدن به آرزوهات قدم برداری ، اگر می خواهی درآمدت بالاتر بره باید روی خودت متمرکز بشی اگر می خواهی هر چی میخای بخری باید روی خودت متمرکز بشی و از هیچ کسی حتی کسی که جامعه و فرهنگ به من میگ در قبال من وظیفه داره توقع نداشته باشی
و بعد شروع کردم به اقدامات عملی یعنی اینکه خودم برای خودم وقت گذاشتم برای خودم هزینه کردم هزینه های ورزش و رژیم غذاییم رو خودم پرداخت می کردم دوره های آموزشی استاد را با پول خودم خریدم و کاملا رها و آزادانه در زندگی عمل کردم
و الان می توانم بگویم ک به لطف الله و استاد نازنینم درآمد من از همسرم بیشتره و به زودی حتی ب شهر بزرگتری هم مهاجرت می کنم حتی اگر همسرم با هم همراه نشود چون برنامه ها و اهداف خود را می خواهم دنبال کنم
خدایی که این روزا طوری باهام حرف میزنه که انگار داره دستم رو میگیره و میگه:
«بیا… این مسیر توئه. این راه توئه. فقط قدم بردار.»
سلام به استاد جانم، مریم جانم و دوستان همراه نازنینم
از همون روز اولی که این دورهی فوقالعاده رو شروع کردم، حس کردم خدا داره از طریق همین دوره باهام حرف میزنه. یعنی هرچی لازم داشتم بشنوم، درست همون موقع از زبان استاد جانم میشنیدم.
انگار دوره طوری برنامهریزی شده بود که منو ذرهذره برسونه به همون تصویر زیبا و آرومی که همیشه از «خود واقعیم» تو ذهنم داشتم.
وقتی وارد سایت شدم، تصمیم گرفتم خیلی عمیق روی خودم کار کنم. انگار همهچیز رو ریختم روی زمین و از نو شروع کردم.
به خدا گفتم:
«من دیگه همون آدم قبلی نیستم. بیا منو از نو بساز… با این قوانین جدیدی که اینجا یاد گرفتم.»
و خدا… چه هنرمندیه. من هر روز دارم میفهمم وقتی دستتو بدی دستش، چهجوری ازت یه آدم جدید میسازه.
اما اصل داستان امروز من از یه نقطهی خیلی مهم شروع شد…
از لحظهای که یه جمله نه فقط به گوشم خورد، بلکه وارد قلبم شد:
«مسئولیت همهی اتفاقای زندگیت با خودته.»
این جمله رو هزار بار شنیده بودم. همیشه هم برای بقیه اداشو درمیآوردم.
ولی حقیقتش؟
هیچوقت نفهمیده بودمش.
تا وقتی رسیدم به اون شب.
شبی که دیگه نمیتونستم از حجم فشار و تنشهایی که بین من و همسرم بود، فرار کنم. اوضاع هر روز بدتر میشد. نه کسی رو داشتم که درد دل کنم، نه شهری بود که توش کسی رو بشناسم.
یه جور احساس تنهایی سنگین… از اون تنهاییهایی که آدم رو از درون خالی میکنه.
اون شب از خونه زدم بیرون به بهونهی پیادهروی، ولی در واقع داشتم از همهچی فرار میکردم.
قدمهام روی آسفالت میخورد و اشکها همینطور بیوقفه سرازیر میشد.
با خودم میگفتم:
«چطور شد؟ کی شد؟ چرا زندگی من این شکلیه؟ چرا اینهمه آدم اشتباه وارد زندگی من شدن؟ چرا هی از یه سوراخ گزیده میشم؟ چرا همه یه مدلن؟»
خیابون خیلی خلوت بود. انقدر که صدای قدمهام قشنگ تو گوشم میپیچید.
و وسط اون خلوتی، فقط من بودم و ماه.
همون شب بود که انگار ماه شد فرستادهی خدا برای من.
یه جور نوری داشت که نمیتونم توصیفش کنم… یه آرامش عجیب.
ایستادم رو به ماه و گفتم:
«خدایا من میخوام درستش کنم، اما بلد نیستم. تو بگو. من مشکل نیستم… مشکل اونه…»
و شروع کردم هزار جور دلیل آوردن، هزار جور توجیه.
ناگهان یه چیزی تو وجودم ساکت شد.
یه سکوت عمیق…
بعد یه صدایی، خیلی آرام اما خیلی محکم، انگار از دل خودم گفت:
«فاطمه… اگر هی داری از یه سوراخ گزیده میشی، مشکل از بقیه نیست… از خودته.»
ایستادم. یخ زدم.
با تعجب گفتم:
«یعنی چی؟ من که خوبم… من که مقصر نیستم…»
باز هم هزار بهونه آوردم.
ولی اون صدا دوباره برگشت:
«تو باید درست بشی.
تو باید مسئولیت همهی زندگیت رو بگیری.»
این جمله… شد نقطهی عطف زندگی من.
اصلاً انگار از اون شب یه فاطمهی جدید متولد شد.
تصمیم گرفتم دقیقتر رفتارامو ببینم. نه برای سرزنش کردن خودم، نه برای مقصر پیدا کردن…
برای شفا.
وقتی شروع کردم به دیدن واقعیتها، کمکم فهمیدم که:
همهچی از خودم شروع میشه.
هر تغییری، هر آرامشی، هر معجزهای…
همهش از درون من باید شروع میشد.
از همون شب کمکم شروع کردم به کار کردن با خودم.
و وقتی فرکانسم آمادهی پذیرش شد، خدا منو وصل کرد به استاد جانم.
از همون روز انگار زندگی من یه پیچ مهم رو رد کرد و وارد یه مسیر جدید شد.
و بعدش باید کلی تلاش کنیم تا دوباره انرژی از دست رفته مونو ببریم بالا
اما گریه های الهام عزیز اصلا به آدم حس بدی نداد
چون همش اشک شوق بود از پیشرفت های خوبی که در کنار خدای مهربان به چه دستاوردهای خوبی رسیده بود….الللللللهی شکرت.
استاد جانم یه وقتایی محل کارم یه تضادهایی پیش میومد که مثلاً مراجعه کننده هامون ازم ناراحت میشدن که اومدن مطب معطل شدن با وجودی که نوبت قبلی داشتن خوب اون لحظه حس بدی پیدا میکردم یعنی همش در درون خودم میخواستم که اونا رو مقصر بدونم که صبرشون کمه یا منو درک نمیکنن اما وقتی خوب فکرشو میکردم میدیدم که نه اونا یه درصدم مقصر نبودن من به علت حواس پرتیم باعث شدم که اینجا اون نظم و ارامش همیشگی رو نداشته باشه پس یه روزایی که خوب روی خودم کار میکردم حواسم جمع بود و انرژی خوبی داشتم اون روز چه روز خوبی میشد برام با وجود شلوغی مطب احساس خستگی نمیکردم پس من مسئول بودم نه هیچکس دیگه
یا اینکه استاد واقعا آدم وقتی تغییر میکنه در هر شرایطی حتی شرایط سخت هم میتونه آرامش داشته باشه و هیچکس و هیچ شرایطی نمیتونه باعث آرامشش بشه حتی مثلا اون درگیری دوازده روزه وقتی بعدش توی سایت کامنت دوستان موفقم رو خوندم چه قدر براشون خوشحال شدم
چه قدر خوب ایمان خودشون رو نشون دادن حقیقتش من به اندازه اونا نتونستم اون چند روز رو ذهنم کار کنم و آرام باشم و وقتی که درگیری تموم شد نمیگم خوشحال نشدم که تموم شده اما برای خودم زیاد خوشحال نبودم که اون چند روز خوب عمل نکردم مثل دوستان دیگه م بالاخره شرایط برای همه مون یکسان بود اما فرقمون دراین بود که اونا با ایمان به خدای خودشون در آرامش بیشتری بودن.
اما بازهم روی خودم کار میکنم که بتونم بیشتر موفق باشم و به خودم افتخار کنم.
من تا قبل از آشنایی با این آگاهی ها به طور دقیق تا قبل از آبان 1403 همه رو مقصر اتفاقات زندگیم میدونستم به غیر از خودم. روزها تلفنی با مادر و خواهرم در مورد کارها و تصمیمات اشتباه همسرانمون می گفتیم و حسرت که چرا فلان شد و بهمان شد.
جالب اینجاست وقتی حرف می زدیم حالمون که خوب نمیشد بدتر هم میشد همسر بیچاره خونه میومد یادم افتاده بود و سرش غر میزدم و اون طفلک از همه جا بیخبر شک زده میشد و میگفت تو که صبح حالت خوب بود خلاصه تا شب حالم گرفته و عصبی بودم مقصر تمام نداشته هایم همسر و رهبر و مسئولین و جامعه و همه و همه بودن غیر از خودم. خودم آدم خوبه داستان بودم.
خلاصه که بلاخره بواسطه لطف بی اندازه خداوند مهربانم با این مسیر آشنا شدم. قدم ها رو که شروع کردم به گوش دادن، یه حرفهای قشنگ و جدید بود، هر روز با آگاهی هایی آشنا میشدم که کلا دانسته های قبلیم رو زیر سؤال میبرد و انگار خوشم میومد از این آگاهی های جدید روحم اینا رو بهتر قبول می کرد، حس سبکی از پذیرششون داشتم.
رسیدم به اینکه تا اینجا هر چی درو میکنم رو خودم کاشتم و مقصر من هستم نه کسی دیگر.
دیشب نشستم باورهای غلطم رو پیدا کردم ولی ده تا بیشتر ننوشتم.
واقعا سخته از لابلای ذهنت بکشیشون بیرون. مثلا یک رفتاری از همسرم میبینم و مورد پسند من نیست باید ببینم این رفتار حاصل چه باوری در منه،
پیداش کنم و باور رو درست کنم.
فعلا موفق شدم در مورد نکات منفی کمتر با مادرم یا خواهرم صحبت کنم و این خودش پیشرفت خوبی برای من هست.
خیلی دوست دارم تمام باورهای اشتباهم و ترمزهام رو پیدا کنم و روشون کار کنم.
خداروشکر در این مسیرم و دارم تکاملم رو طی میکنم.
انشاالله بتونم روی خودم با تعهد کار کنم و شخصیت جدیدی برای خودم بسازم.
وَلا تَکونوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنساهُم أَنفُسَهُم أُولئِکَ هُمُ الفاسِقونَ
و مانند کسانی نباشید که الله را از یاد بردند؛ پس الله هم آنان را دچار خودفراموشی کرد.چنین کسانی فاسق و نابکارند
سلام به همگی دوستان
سلام به استاد عزیزم
سلام به خانم شایسته عزیز
چند روزی هستش فقط از خودم میپرسم که چطور از این بهتر
من در زندگی ام یک تضادی دارم که هنوز نتونستم به جواب واضحی برسم که چه نعمتی پشت این تضاد وجود داره که هر روز این برام تکرار میشه
چه درسی میتونم ازش بگیرم .بعضی وقتها جواب پیدا میکنم ولی میبینم نه این اون جوابه نبود و بازهم تکرار میشه
تا اینکه امروز متن این قسمت از فایل خوندم
راز تفاوت افراد موفق با دیگران در یک کلمه خلاصه میشود
تعهد…..
دیروز این تضاد بقدری در زندگی من شدت گرفت که خودمو خیلی ضعیف و ناتوان دیدم و امروز صبح با امید به خدا این متن مثل چراغ چشمک زن بهم خودشو نشون داد
خیلی از استاد در مورد مومنتوم و تعهد شنیده بودم
ولی نعمت این تضاد باعث شد تا بیشتر درکش کنم
و چنان ذوق و شوقی در من ایجاد کرد که باعث شد اون تصمیم جدی را بگیرم
همه ما از درون خودمون باخبریم کی یک تصمیم میگیرم و پشت سرش یکم شک و تردید هست و کی میدونیم تصمیم خیلی جدی هستش و تا آخرش میرم
مثل همون جریان بورس خودم که تصمیم گرفته بودم ولی یک عالمه تله های ذهنی و وسوسه ها پشتش بور اما پیروز ازش اومدم بیرون
و این بار هم اون تلنگر بهم زده شده
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
سلام به همگی
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
ترس از تنها موندن مادرم و اینکه اگه من مهاجرت کنم و برم چیکار میخواد بکنه کی کاراشو انجام بده
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
یادمه روزهای اولی آشنایی من با استاد بود و من مدام فایلهای رایگان ایشون تو گوشم بود گوش میکردم مینوشتم ثروت یک رو خریده بودم عزت نفس رو و مدام گوش میدادم و مینوشتم تمریناتی که میگفتند رو سعی میکردم مو به مو انجام بدم و آرام آرام به این نتیجه رسیدم من مسئول خوشحالی و خوشبختی کسی نیستم خودشه آرام آرام به این باور رسیدم که من اگر برم اتفاقی برای مادرم نمی افته و دستان خدا میاند برای کمک بهش زمانهایی که نیاز داره آرام آرام به این باور رسیدم که هیچکسی نمیتونه مانع رفتن و مهاجرتم بشه اتفاقا بشدت استقبال هم میشه و مدام با خودم تکرار میکردم این افکار رو و من بعد از سالها آرزوی مهاجرت کردن و رفتن به یه شهر بزرگتر و تجربه های بیشتر مهاجرتم راحت رقم خورد و اومدم تهران از روستا و چقدر رشد کردم چه تجربه هایی که کسب کردم و اتفاقا بعدش دیدم و بارها به خودم گفتم دیدی دیدی برای مادرت هم بهتر شد دیدی آب از آب تکون نخورد دیدی اذیت نشد و این دوری من از خانواده و اون منطقه چقدر به رشد من قویتر شدنم و بیشتر روی خدا حساب کردنم کمک کرد چقدر باعث شد راحت بتونم روی خودم و تغییر افکارم کار کنم و خدا رو هزاران بار بابت این تغییر شکر میکنم.
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز
درود بر استادِ جان و شکر وجودتون
بله من تا سال 1400 ک با سایت شما آشنا شدم دایم درگیر اشتباهات گذشته ام بودم
به اصطلاح قدیمی تر ها درگیر گناهان گذشته بودم
دایم با خودم حرف میزدم و خودم رو سرزنش میکردم و نگران آینده و عواقب گناهانی بودم که خیال میکردم هرآنچه اتفاق میفته برام که اکثرا هم ناخوشابند بود نتایج گناهان گذشته است
و هیچ راهی نیس باید بسوزی و بسازی تا با رنج و عذابی ک میکشی گناهانت پاک شود
چمیدونستم که اشتباه بخشی از مسیره و باید درس گرفت و ادامه داد و هر اتفاقی در آینده رو الان با افکارم و توجه ام دارم رقم میزنم
عذاب وجدان ب قولی از یک طرف و نگران نگاه و قضاوت دیگران از طرف دیگه گریبان گیرم بود
الان خیلی بهتر شدم و تغییرات خوبی در این زمینه داشتم اما هرچه جلوتر میرم حس میکنم کمتر میدونم و باید بیشتر روی خودم کار کنم
37 سال از عمرم در همین چهاردیواری محصور بودم دور خودم میچرخیدم و منتظر اتفاقهای بد بودم چون قطعا اشتباهات زیادی داشتم و همیشه هم از پاکی گناهان با زجر و عذاب شنیده بودیم
هنوزم خانواده من از من این سوال رو میپرسن چی شد یهو این همه تغییر کردی؟ و اصلا شبیه گذشته نیستی
دیروز دوستم ازم میپرسید چرا تو که اینقدر تغییر کردی و اینقدر دل و جرات داری و دست به کارهای بزرگ و پرریسک میزنی ولی همچنان از نظر مالی نتایج پایداری نگرفتی؟؟؟
جواب دادم خودمم تازه دارم با شناخت خودم، پی میبرم به اشتباهاتی که بارها تکرار کردم و چندروزیه که پاشنه های آشیل زیادی رو کشیدم بیرون و دارم روش کار میکنم
بقول استاد هرچه در سنین بالاتر دنبال تغییر بیفتی کار سخت تری پیش رو داری
باورهای قدیمی با ریشه های عمیق که هم در عمق وجودت خونه دارن هم چنگ زدن به همه شاخ و برگها تا جای پاشون رو محکم کنن برای بقا
در حال هرس کردن شاخ و برگهام هستم و در حال پیدا کردن باورهای قدیمی ویرانگر
من و استاد انیس باهم قطعشون میکنیم با اره میلواکی ،ابزار خوب افتادیم بجون باورهای مخرب و هرشب دور آتیشش پیاز چال میخوریم جاتون خالی( البته گوشت جایگزینش کردیم استاد)
شک ندارم که بزودی خبرهای خوب و نتایج دلخواه رو براتون خواهم نوشت
این دژ قدیمی فرو ریخت و درحال ریختن پی دژ جدید هستم
اندکی صبر سحر نزدیک است
عاشقتونم استاد عزیزم
بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش
سلام وادب واحترام
خدایابی نهایت سپاسگزارتم وازت رازیم” که امروزهم مثل روزهای گذشته درست درزمان ومکان مناسب منوهدایت کردی به این فایل باارزش که جواب سوالم روبگیرم/
بزاریدحقیقت” سوالی که ازخداپرسیدم”روبگم بعدبریم داستان عبرت آموزخودم روبگم :امروز بخاطر جسارت وبی ادبی فرزندم “پسر16ساله ام”دیشب که بهم گفته بود:توومادرم یعنی همسرسابقم باعث سختی های زندگی من شدید و….یکسری بی مسئولیتیهای خودش روبه منو مادرش که همسرسابقم بود وصله دادومن درست همین یک ربع پیش که اومدباچشمان گریان گفت بابا منوببخش اشتباه کردم وبنده گفتم تاشب فکرهامومیکنم بهت خبرمیدم “وازآنجاکه من دراین مواقع چون خودم اصلا واصلا نمیدونم چه راحی درسته از”خدام خواستم منوهدایت کنه تا کاردرست “وتصمیم درست روبگیرم وانجامش بدم “تااینکه این فایل رو خدام طبق الهاماتش بهم “گفت بزن سایت استادودیدم این فایل اومد(مسئولیت زندگیت رابپذیر)گفتم وووووای ی خدای من سپاسگزارم که بهم گفتی چکاری کنم///خدایا شکرت”مخلصتم خدای بزرگ من//
اما داستان زندگی خودم:بنده تا سال1395فکرمیکردم پدرم ومادرم وخانواده وتمام جهان مقصر این زندگی بدبخت بارم هستندولی از”زمانی که شروع کردم معنی قرآن روبه صورت هدایتی که البته داستان هدایتیش روگفتم”خواندم دیدگاه من عوض شد وتمام مسئولیت زندگی خودم رو ازسال1396به اینورقبول کردم وشایدباورتون نشه معجزه بعدازمعجزه پشت سرهم تاامروزاونم دلیلش میدونم همین هست که قبول کردم خودم مسئول زندگیم هستم ومتعهدشدم وتعهدنوشتم به خودموخدایم وباایمان به خداوعمل صالح هرکاری روباخلق افکاردرستی که باتوجه به زیبایی های خدامیبینم وحرف میزنم وفکرمیکنم” میسازم وخداروشاکرم که من رو خالق تمام زندگیم”ازصفرتاصدش کرده”واجازه خالق بودن زندگیم روبه خودم داده” وبی نهایت خوشحالم وازتمام وجودم سپاسگزارخدام هستم/سپاسگزارم ازشمااستادعزیزم ومریم خانم عزیزوهمچنین سپاسگزارم ازتمام افرادی که به صورت مستقیم وغیرمستقیم درسایت فعالیت دارندوتمام دوستان سایت که درتمام دنیاهستند”/شماهابی نظیرهستید/عاشقتونممممممممممممممممممممم/بوس بوس/
سلام خدمت استاد عباس منش و خانم شایسته مهربان
سلام و دورد خدمت دوستان گلم
الهام عزیز در مورد دیوار خیلی زیبا گفتن که ما اکثر مواقع دیواری دوره خودمون کشیدیم یا دایره امنی داریم که فقط ی ترس هست یا ی چیزه غیر واقعی فقط توی ذهن ما هست
خیلی خوبه که انسان آگاهانه و با شجاعت از اون رد بشه
استاد گفتن که وقتی هدفت مشخص باشه مثل خرید زمین وقتی هدف واضح باشه جهان اونو جلوی راه ما قرار میده بدون اینه که ما کاری بکنیم
مهیار خیلی زیبا صحبت کرد
اولین نکتش خطا های انسان خیلی جاها خوبه
و باعث میشه انسان راه درست رو پیدا کنه
و هر چقدر برای دیگران دست زدیم کافیه این موضوع برای همه هست که فقط حرفای قشنگ از بقیه میزنن باید برای خودمون و موفقیت های خودمون دست بزنیم
خودمون رو تشویق کنیم موفقیت های خودمون رو مرور کنیم
این قدرتمند ترین و بهترین ابزار است
به توکل نام اعظمت بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام به استاد خوب و عزیز مریم جون مهربون و اهالی محترم سایت
خدا رو شکر که الهام و آرام عزیز نتایج دلخواه خودشون رو با باورهای قشنگشون ایجاد کردن
و بسیار سپاسگزارم که ما رو هم در شادی هاشون شریک کردن
به این عزیزان و همه دوستان گلی که نتیجه گرفتن تبریک میگم.
من هم قبلا در نجواهای درونی دیگران رو مورد سرزنش قرار میدادم
و تمام اتفاقات ناگواری که حسابی من رو به هم میریخت رو
دوباره و دوباره در ذهنم مرور میکردم
و بعد از مرور این بار نوبت خودم میشد که حسابی خودم رو سرزنش میکردم
و در آخر هم خودم رو شکنجه روحی میدادم و
شروع به تحقیر خودم و خود خوری میکردم
ولی به لطف الله مهربون
بعد از این که به سایت هدایت شدم
و صحبت های تاثیر گذار استاد رو با جون و دل گوش کردم
و شروع به عمل کردن کردم تا حدی بهبود پیدا کردم
اما باز هم گه گاهی پیش می اومد که خودم رو سرزنش کنم
تا این که به آیه شریف که خداوند میفرماید هیچ برگی به اذن خدا بر روی زمین نمی افتد برخوردم
به یکباره رها شدم از هر نوع خود خوری از هر نوع متهم کردن دیگران
و واقعا همه چیز رو در دستان قدرتمند پروردگارم دیدم
و متوجه شدم حال بدم نسبت به شرایط فعلی
به معنی جنگیدن با قوانین حاکم بود
و با تمرکز بیشتری شروع کردم به گوش دادن فایل ها
و با تعهد بیشتری سعی در کنترل افکارم به طور آگاهانه گرفتم
و درست از همان روز که احساس تسلیم و رهایی پیدا کردم نتایج یکی یکی پر رنگ تر شد
و به قول استاد بوم بوم بوم یکی پس از دیگری خودنمایی خواهند کرد
من در تمام کارهایم فقط به خدا توکل میکنم
از خودش میخوام که هدایتم کنه و به وضوح نشانه ها رو دریافت میکنم
و بسیار از الله بی همتا سپاسگزارم که پاسخ من رو به این زیبایی نشانم میدهد
نزدیک یک ماه هست که نوشته هام رو به دست تایپیست دادم
تا دست نوشته هایم رو به ورد تبدیل کنه
آخرین بار که با ایشون تماس گرفتم
گفت تا آخر آبان آماده است
من هم دیشب که یکم آذر بود با خودم گفتم فردا تماس میگیرم
تا به امید خدا کارم آماده باشه و تحویل بگیرم همون دیشب به خدا سپردم
و گفتم منتظر هدایت ها و نشانه ها از سوی تو هستم
و من محتاج به هر خیر که از جانب توست هستم چون برام به اثبات رسیده که هدایت های خداوند بسیار واضح و آشکار است
صبح رفتم پیش همسرم مغازه چون مغازه سر کوچمون هست
هر روز صبح به آنجا میر وم و باهم صبحانه میخوریم
بعد یکی دوساعتی کمک میکنم و به خانه برمیگردم با خودم گفتم الان که زوده
صبحانه میخوریم کارهام رو انجام میدم اونموقع دیگه ساعت میشه ده
و با تایپیست تماس میگیرم
بعد از صبحانه هنس فری گذاشتم و مشغول انجام کارهام شدم
بعد از حدود یک ساعت همسرم گفت راستی گوشی تو هم آنتن نداره ؟
گفتم نمیدونم بعد دیدم عه گوشی من هم آنتن نداره
گفت نمیدونم چرا امروز آنتن ها قطعه!
اولش اصلا حواسم نبود و اهمیت ندادم و همچنان مشغول کارهام بودم
که یهو یادم افتاد که من از خدای مهربون درخواست کرده بودم که هدایتم کنه
و حالا با دیدن این که آنتن هاقطع بود فهمیدم که این یه نشونه است
چون اصلا سابقه نداشت که توی این چند سال آنتن گوشیمون قطع باشه
ضعیف میشد اما قطع نمیشد
من که میدونستم نشانه ها همیشه واضح هستند چون به قول قرآن که خداوند میفرمایند
و هدیناه النجدین
یعنی هدایت ها مثل یک کوه نمایان هستن
فقط کافیست ما نگرشمان باز باشد
تا درک کنیم بدون این که به کسی چیزی بگویم خداوند عزیزم رو شکر کردم که در هر لحظه صدای مرا میشنود
و مرا در هر لحظه هدایت میکند با رضایتمندی و خوشحالی از دریافت پیام تصمیم گرفتم حتی اگر آنتن ها وصل شوند تماسم رو یک روز دیگر به تعویق اندازم
و الان هم باز به رب العالمین توکل میکنم و تمامی امورم را به دستان تو انمند اومیسپارم
و تصمیم دارم فردا با تایپیستم تماس بگیرم و باز هم آماده دریافت هر خیری از طرف پروردگارم هستم
وقتی بدون هیچ ناراحتی از قطع شدن آنتن
و با آرامش کامل به خانه برگشتم دیدم آنتن ها وصل شده اما من رها هستم و تسلیم
بعد از آن شروع کردم به کارهای روزانه منزل و داشتم نعمت هایی که میبینم رو سپاسگزاری میکردم
که گوشیم زنگ خورد و یه کار بسیار راحت به من پیشنهاد شد که برای چند ساعت میتوانستم داخل خانه خودم انجام دهم
و پولش برایم واریز شد
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که وقتی تسلیم باشی همه رقمه هواتو داره
و رضایت تو رو به شادمانی تبدیل میکنه و دل آرامت رو شاداب میکنه
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
سلام به خداوند استاد عزیز و دوستان همراهم
تمرین این جلسه برای من اینطوری انجام شد
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
بزرگترین دیوار و باور ذهنی من این بود که طی تمام سالهایی که ازدواج کردم و بچه دار هم شدم فکر میکردم همسرم باید رشد کنه ثروتمند بشه و به دنبالش برای من هم ثروت و خوشبختی بیاره
همسر من خیلی تمایلی نداره کلا از حاشیه امن خودش بیرون بیاد و من هم ک خودم شاغل هستم همیشه سعی میکردم در امور زندگی مشارکت مالی داشته باشم بلک اون بتونه پول ذخیره کنه و بالاخره ما رو به آمال و آرزوهامون برسونه
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
به لطف استاد و آموزه هاشون و بعد از کار کردن روی 12 قدم و بعد دور هم جهت با جریان خداوند من این بارو در خودم شکستم و گفتم خودت باید برای رسیدن به آرزوهات قدم برداری ، اگر می خواهی درآمدت بالاتر بره باید روی خودت متمرکز بشی اگر می خواهی هر چی میخای بخری باید روی خودت متمرکز بشی و از هیچ کسی حتی کسی که جامعه و فرهنگ به من میگ در قبال من وظیفه داره توقع نداشته باشی
و بعد شروع کردم به اقدامات عملی یعنی اینکه خودم برای خودم وقت گذاشتم برای خودم هزینه کردم هزینه های ورزش و رژیم غذاییم رو خودم پرداخت می کردم دوره های آموزشی استاد را با پول خودم خریدم و کاملا رها و آزادانه در زندگی عمل کردم
و الان می توانم بگویم ک به لطف الله و استاد نازنینم درآمد من از همسرم بیشتره و به زودی حتی ب شهر بزرگتری هم مهاجرت می کنم حتی اگر همسرم با هم همراه نشود چون برنامه ها و اهداف خود را می خواهم دنبال کنم
به نام خداوند هدایتگرم
خدایی که این روزا طوری باهام حرف میزنه که انگار داره دستم رو میگیره و میگه:
«بیا… این مسیر توئه. این راه توئه. فقط قدم بردار.»
سلام به استاد جانم، مریم جانم و دوستان همراه نازنینم
از همون روز اولی که این دورهی فوقالعاده رو شروع کردم، حس کردم خدا داره از طریق همین دوره باهام حرف میزنه. یعنی هرچی لازم داشتم بشنوم، درست همون موقع از زبان استاد جانم میشنیدم.
انگار دوره طوری برنامهریزی شده بود که منو ذرهذره برسونه به همون تصویر زیبا و آرومی که همیشه از «خود واقعیم» تو ذهنم داشتم.
وقتی وارد سایت شدم، تصمیم گرفتم خیلی عمیق روی خودم کار کنم. انگار همهچیز رو ریختم روی زمین و از نو شروع کردم.
به خدا گفتم:
«من دیگه همون آدم قبلی نیستم. بیا منو از نو بساز… با این قوانین جدیدی که اینجا یاد گرفتم.»
و خدا… چه هنرمندیه. من هر روز دارم میفهمم وقتی دستتو بدی دستش، چهجوری ازت یه آدم جدید میسازه.
اما اصل داستان امروز من از یه نقطهی خیلی مهم شروع شد…
از لحظهای که یه جمله نه فقط به گوشم خورد، بلکه وارد قلبم شد:
«مسئولیت همهی اتفاقای زندگیت با خودته.»
این جمله رو هزار بار شنیده بودم. همیشه هم برای بقیه اداشو درمیآوردم.
ولی حقیقتش؟
هیچوقت نفهمیده بودمش.
تا وقتی رسیدم به اون شب.
شبی که دیگه نمیتونستم از حجم فشار و تنشهایی که بین من و همسرم بود، فرار کنم. اوضاع هر روز بدتر میشد. نه کسی رو داشتم که درد دل کنم، نه شهری بود که توش کسی رو بشناسم.
یه جور احساس تنهایی سنگین… از اون تنهاییهایی که آدم رو از درون خالی میکنه.
اون شب از خونه زدم بیرون به بهونهی پیادهروی، ولی در واقع داشتم از همهچی فرار میکردم.
قدمهام روی آسفالت میخورد و اشکها همینطور بیوقفه سرازیر میشد.
با خودم میگفتم:
«چطور شد؟ کی شد؟ چرا زندگی من این شکلیه؟ چرا اینهمه آدم اشتباه وارد زندگی من شدن؟ چرا هی از یه سوراخ گزیده میشم؟ چرا همه یه مدلن؟»
خیابون خیلی خلوت بود. انقدر که صدای قدمهام قشنگ تو گوشم میپیچید.
و وسط اون خلوتی، فقط من بودم و ماه.
همون شب بود که انگار ماه شد فرستادهی خدا برای من.
یه جور نوری داشت که نمیتونم توصیفش کنم… یه آرامش عجیب.
ایستادم رو به ماه و گفتم:
«خدایا من میخوام درستش کنم، اما بلد نیستم. تو بگو. من مشکل نیستم… مشکل اونه…»
و شروع کردم هزار جور دلیل آوردن، هزار جور توجیه.
ناگهان یه چیزی تو وجودم ساکت شد.
یه سکوت عمیق…
بعد یه صدایی، خیلی آرام اما خیلی محکم، انگار از دل خودم گفت:
«فاطمه… اگر هی داری از یه سوراخ گزیده میشی، مشکل از بقیه نیست… از خودته.»
ایستادم. یخ زدم.
با تعجب گفتم:
«یعنی چی؟ من که خوبم… من که مقصر نیستم…»
باز هم هزار بهونه آوردم.
ولی اون صدا دوباره برگشت:
«تو باید درست بشی.
تو باید مسئولیت همهی زندگیت رو بگیری.»
این جمله… شد نقطهی عطف زندگی من.
اصلاً انگار از اون شب یه فاطمهی جدید متولد شد.
تصمیم گرفتم دقیقتر رفتارامو ببینم. نه برای سرزنش کردن خودم، نه برای مقصر پیدا کردن…
برای شفا.
وقتی شروع کردم به دیدن واقعیتها، کمکم فهمیدم که:
همهچی از خودم شروع میشه.
هر تغییری، هر آرامشی، هر معجزهای…
همهش از درون من باید شروع میشد.
از همون شب کمکم شروع کردم به کار کردن با خودم.
و وقتی فرکانسم آمادهی پذیرش شد، خدا منو وصل کرد به استاد جانم.
از همون روز انگار زندگی من یه پیچ مهم رو رد کرد و وارد یه مسیر جدید شد.
یه مسیر روشنتر…
یه مسیر هوشیارتر…
یه مسیر خدایگونتر.
همهچیز از یک جمله شروع شد.
از یک تکرار ساده نبود… از یک فهم واقعی بود.
و بعد از اون فهم، زندگی من شد دو قسمت:
قبل از مسئولیتپذیری و بعد از مسئولیتپذیری.
و من امروز…
از اون شب ممنونم.
از اون اشکها، از اون قدمها، از اون ماه…
چون همهشون هدایت بودن.
به نام خدای زیبایم
خدایی که محرم اسرار منه
و هدایتگر و حمایتگر منه
سلام خدمت استاد خیلی عزیزم
وسلامم به مریم خانم نازنین
و دوستان همیشه خوبم
وقتی کسی پیشت گریه میکنه یا آه و ناله میکنه
از نداشته هاش برات میگه
چه حس بدی پیدا میکنیم قشنگ حس میکنیم
که انرژیمون داره نشت پیدا میکنه
و بعدش باید کلی تلاش کنیم تا دوباره انرژی از دست رفته مونو ببریم بالا
اما گریه های الهام عزیز اصلا به آدم حس بدی نداد
چون همش اشک شوق بود از پیشرفت های خوبی که در کنار خدای مهربان به چه دستاوردهای خوبی رسیده بود….الللللللهی شکرت.
استاد جانم یه وقتایی محل کارم یه تضادهایی پیش میومد که مثلاً مراجعه کننده هامون ازم ناراحت میشدن که اومدن مطب معطل شدن با وجودی که نوبت قبلی داشتن خوب اون لحظه حس بدی پیدا میکردم یعنی همش در درون خودم میخواستم که اونا رو مقصر بدونم که صبرشون کمه یا منو درک نمیکنن اما وقتی خوب فکرشو میکردم میدیدم که نه اونا یه درصدم مقصر نبودن من به علت حواس پرتیم باعث شدم که اینجا اون نظم و ارامش همیشگی رو نداشته باشه پس یه روزایی که خوب روی خودم کار میکردم حواسم جمع بود و انرژی خوبی داشتم اون روز چه روز خوبی میشد برام با وجود شلوغی مطب احساس خستگی نمیکردم پس من مسئول بودم نه هیچکس دیگه
یا اینکه استاد واقعا آدم وقتی تغییر میکنه در هر شرایطی حتی شرایط سخت هم میتونه آرامش داشته باشه و هیچکس و هیچ شرایطی نمیتونه باعث آرامشش بشه حتی مثلا اون درگیری دوازده روزه وقتی بعدش توی سایت کامنت دوستان موفقم رو خوندم چه قدر براشون خوشحال شدم
چه قدر خوب ایمان خودشون رو نشون دادن حقیقتش من به اندازه اونا نتونستم اون چند روز رو ذهنم کار کنم و آرام باشم و وقتی که درگیری تموم شد نمیگم خوشحال نشدم که تموم شده اما برای خودم زیاد خوشحال نبودم که اون چند روز خوب عمل نکردم مثل دوستان دیگه م بالاخره شرایط برای همه مون یکسان بود اما فرقمون دراین بود که اونا با ایمان به خدای خودشون در آرامش بیشتری بودن.
اما بازهم روی خودم کار میکنم که بتونم بیشتر موفق باشم و به خودم افتخار کنم.
به نام خداوند مهربانم
سلام به دوستان و استاد عزیزم
من تا قبل از آشنایی با این آگاهی ها به طور دقیق تا قبل از آبان 1403 همه رو مقصر اتفاقات زندگیم میدونستم به غیر از خودم. روزها تلفنی با مادر و خواهرم در مورد کارها و تصمیمات اشتباه همسرانمون می گفتیم و حسرت که چرا فلان شد و بهمان شد.
جالب اینجاست وقتی حرف می زدیم حالمون که خوب نمیشد بدتر هم میشد همسر بیچاره خونه میومد یادم افتاده بود و سرش غر میزدم و اون طفلک از همه جا بیخبر شک زده میشد و میگفت تو که صبح حالت خوب بود خلاصه تا شب حالم گرفته و عصبی بودم مقصر تمام نداشته هایم همسر و رهبر و مسئولین و جامعه و همه و همه بودن غیر از خودم. خودم آدم خوبه داستان بودم.
خلاصه که بلاخره بواسطه لطف بی اندازه خداوند مهربانم با این مسیر آشنا شدم. قدم ها رو که شروع کردم به گوش دادن، یه حرفهای قشنگ و جدید بود، هر روز با آگاهی هایی آشنا میشدم که کلا دانسته های قبلیم رو زیر سؤال میبرد و انگار خوشم میومد از این آگاهی های جدید روحم اینا رو بهتر قبول می کرد، حس سبکی از پذیرششون داشتم.
رسیدم به اینکه تا اینجا هر چی درو میکنم رو خودم کاشتم و مقصر من هستم نه کسی دیگر.
دیشب نشستم باورهای غلطم رو پیدا کردم ولی ده تا بیشتر ننوشتم.
واقعا سخته از لابلای ذهنت بکشیشون بیرون. مثلا یک رفتاری از همسرم میبینم و مورد پسند من نیست باید ببینم این رفتار حاصل چه باوری در منه،
پیداش کنم و باور رو درست کنم.
فعلا موفق شدم در مورد نکات منفی کمتر با مادرم یا خواهرم صحبت کنم و این خودش پیشرفت خوبی برای من هست.
خیلی دوست دارم تمام باورهای اشتباهم و ترمزهام رو پیدا کنم و روشون کار کنم.
خداروشکر در این مسیرم و دارم تکاملم رو طی میکنم.
انشاالله بتونم روی خودم با تعهد کار کنم و شخصیت جدیدی برای خودم بسازم.