تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲
موضوع این قسمت: چطور گذشتهی تلخ، بزرگترین انگیزه شما برای رسیدن به اوج است؟
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- 12 قدم، مسیر تکاملی خلق زندگی دلخواه از دل همان شرایطی است که الان داری؛
- جهان طبق قانون، امکانات دنیای اطراف شما را بر اساس باورها و اهداف جدیدتان از نو بروزرسانی میکند؛
- همه ما به یک اندازه به خداوند به عنوان منبع خوشبختی، دسترسی داریم؛
- بهود در کدام قسمت از زندگیات را همین حالا میتوانی شروع کنی؟
این فایل صوتی، یک نقشه راه عملی برای کسانی است که معتقدند گذشته سخت یا شرایط خانوادگی نابسامان، مانع موفقیت آنهاست. استاد و دانشجویانشان نشان میدهند که تغییر، تنها راه نجات از نابودی و رسیدن به نتایج مالی و روحی حیرتانگیز است.
۱. پایان دادن به توهم: گذشته شما بهانهای برای عدم پیشرفت نیست!
بهانهجویی را متوقف کنید: بسیاری از افراد، مشکلات خانوادگی (مانند دعواها، وضعیت مالی، کتکها، یا روابط بد والدین) را دلیل عدم موفقیت و بدبختی امروزشان میدانند. استاد تأکید میکنند که تقریباً هیچکس در یک خانواده بینقص بزرگ نشده است.
• مسئولیت تغییر با شماست: اگرچه والدین سعی میکنند بهترین زندگی را فراهم کنند، اما موفقیت یا عدم موفقیت آنها دلیل نمیشود که ما شرایط بدمان را گردن آنها بیندازیم و تغییر نکنیم. ما به یک اندازه دسترسی به خداوند داریم و توانایی تغییر داریم.
• تضاد، سوخت موتور شماست: در واقع، کسانی که در شرایط سختتری (مانند فقر) بزرگ شدهاند، انگیزه بیشتری برای ثروتمند شدن و پیشرفت دارند. به جای استفاده از تضادها برای بهانه، باید از آنها برای پیشرفت کمک گرفت.
۲. قانونمندی جهان: یا پیشرفت کن، یا نابود شو!
جهان هستی، جایی برای سکون نیست. “یا باید پیشرفت کنی یا اینکه بیای پایین؛ نمیتوانی یک جا ثابت بمانی”. اگر در مسیر اشتباه مقاومت کنید، دنیا شما را مجبور به تغییر خواهد کرد.
این مفهوم، هسته اصلی درسی است که استاد میخواهند القا کنند:
• باتلاق فرکانسی: وقتی فرکانس زندگی پایین میآید، زندگی تبدیل به یک باتلاق میشود که هرچه دست و پا بزنید، بیشتر فرو میروید. تنها راه نجات، تغییر است.
• نجات از زیر چرخهای جهان: استاد با قاطعیت هشدار میدهند که اگر ما به دنبال پیشرفت همیشگی و بهبود مستمر نباشیم، “نابود میشویم زیر چرخهای جهان”.
• تغییر اجباری (تنبیهی) یا تغییر آگاهانه (پاداش): دلیل اصلی پیشرفتهایی که استاد و دانشجویانشان تجربه کردهاند، این بوده که قبل از اینکه اوضاع سختتر شود و فشارها زیاد گردد، به دنبال بهتر کردن اوضاع بودند.
این یعنی:همین الان، قسمتی از زندگیتان را که میدانید باید بهبود یابد، تغییر دهید. مثلاً یک مهارت سختافزاری یا نرمافزاری را یاد بگیرید، حتی اگر سخت باشد. اگر این مهارت را الآن با انتخاب خودتان کسب نکنید، جهان شما را مجبور خواهد کرد تا در شرایط بحرانی (و با تحمل مسئولیت و سختی بیشتر) آن را یاد بگیرید.
این فایل بر دوگانهی «تغییر آگاهانه» یا «نابود شدن زیر چرخهای جهان» تمرکز دارد. این سوال، کاربران را به سمت خودشناسی و عمل فوری سوق میدهد:«استاد در این گفتگو بر یک چالش حیاتی تأکید کردند: “قبل از اینکه جهان ما را مجبور کند، خودمان تغییر کنیم.”در کار یا زندگی شخصی شما، آن “مهارت سختی”، “تغییر رفتاری دشواری” یا “اقدام مالی چالشبرانگیزی” که به وضوح میدانید اگر آن را انجام دهید، جهشی بزرگ در زندگیتان رخ میدهد، اما به دلیل سختی آن را عقب میاندازید، کدام است؟
۱. آن مهارت یا تغییر ضروری که از آن میترسید یا تعلل میکنید، چیست؟
۲. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیشبینی میکنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش میآید)؟
۳. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن میگیرید؟»
با به اشتراک گذاشتن تجربهتان، نه تنها به خودشناسی بیشتری میرسید، بلکه ممکن است داستان شما الهامبخش تحولی بزرگ در زندگی فرد دیگری شود که در همین لحظه، در همان موقعیت شماست!
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲25MB27 دقیقه














🟣 « فهمیدم اگه امروز آلمانی یاد نگیرم، فردا مجبورم… داستان یه تعلل خطرناک»
به نام خدایِ مهربـــــونِ مهربون .
والا همیشه تو زندگی یه نقطه ای هست که آدم میدونه باید تغییر کنه، اما همونقدرکه میدونه، همونقدر هم خودش رو میزنه به اون راه. منم تو همین مرحله گیر کردم. ماه ها بود یه موضوعی یه گوشه ذهنم جا خوش کرده بود: اینکه یه روزی تو سوییس زندگی میکنم. نه برا کار. اصلا برای کار نه. ثروت سازی رو در هر حالتی بلدم. برای آرامش مضاعف، برای هوایی که با هر نفسش حس میکنی قدم زدنات تومسیر درسته، برای اینکه زندگیت یه کم «نظم نوین» بگیره و قلبت یه کم «آرامش کوهستانی» ، برای شروعِ مجدد تجربه های جدید .
اما یه سد جلو این تصمیم وایستاده : زبان آلمانی.
زبون اکثریت مردم سوییس. زبون تابلوهای خیابون. زبون آدمهایی که قرار بود همسایه هام باشن. زبونی که خیلی ها میگن مثل یه کوه پر از صخره های گلوگیر وعجیب غریبه: نه به سختی فرانسوی، ولی قطعا سخت تر از زبان ایتالیایی و اسپانیایی. مخصوصاً برای ما فارسی زبونها که نه به اون لهجه های تو حلقی عادت داریم، نه اون جمله های کشدار که انگار تا آخر کوچه ادامه دارن.
من همه اینارو میدونستم. امادانستن باعمل کردن زمین تا آسمون فرق داره.
□ داستان از کجا شروع شد؟
داشتم پیاده روی همیشگیم رو میرفتم. همون مسیرهایی که همیشه تبدیل میشن به گفتگوی من وخـــــدا. هنوز چند قدم نرفته بودم که یه فکر مثل یه سیلی آروم ولی آب نکشیده، نشست رو صورتم:
«محسن… داری از چـــــی فـــــرار میکنی؟»
واقعا؟ از آلمانی!
نه اینکه واقعا نتونم یادش بگیرم. نه. من آدمی نیستم که از یادگیری بترسه. از تغییر هم نمیترسم. من از اجبـــــار بدم میاد. اینکه کفتر جَلد هیچ چیزی نمیشم و فقط باید بال بگیرم و آزادی م رو داشته باشم ، گاهی مثل اینجا برام درسر میشه. از اینکه یه روزمجبوربشم کاری رو یاد بگیرم چون چاره ای دیگه ندارم؛ نه از روی عشق، نه از روی انتخاب.
این همون جمله ای بود که مدام تو سرم میچرخید:
“تغییر اجباری یا تغییر آگـــــاهـــــانه؟”
اگه خودم الان انتخاب نکنم، دنیا بعدهامجبورم میکنه. و تجربه نشون داده دنیا هیچوقت با مهربونی مجبور نمیکنه.
□ چرا آلمانی برام سخت بود؟
یه کم رو راست باشیم ؟؟ آلمانی برای ما فارسی زبونها ساده نیست. چند سال پیش دانشگاه زوریخ یه تحقیقی منتشر کرد که توش نشون داده بود فارسی زبونها تو بین ده ملیتی که آلمانی یادمیگیرن، جزو سه گروهی هستن که بیشترین چالش رو با “تلفظ” و ” جمله های طولانی” دارن. این تحقیق میگفت مغز ما عادت نداره تا آخر جمله صبر کنه تا فعل بیاد. همین باعث میشه آلمانی برا ما مثل یه معمای بلند و پیچیده جلوه کنه ==>> متاسفانه من این چیزارو میدونستم و همینم باعث میشدناخودآگاه از شروعش فرار کنم؛ نه مستقیم. با بهونه های قشنگ ‼️:
— «وقت نیست.»
— «فعلا یه چیزای دیگه اولویت داره.»
— «سوییس که فرار نمیکنه!» (اون استیکر Oops )
— «بعدا با تمرکز میخونم…»
و البته بهونه ابدی:
— «امروز حسش نیست.»
اما تهش یه حقیقت آروم آروم ازپشت کوههای ذهنم بیرون اومد:
من داشتم تعلل میکردم چون یادگیری آلمانی یعنی شروع یه مرحله جدید از زندگیم. ==>>> آدم همیشه ازشروع میترسه، نه از سختی.
□ یه اتفاق همه چیز رو تکون داد
یه شب با یکی از دوستام که چند ساله سوییس زندگی میکنه صحبت میکردم. وسط حرفاش زدزیرخنده و گفت:
«محسن، اینجا اگه زبان ندونی، نه میتونی مث آدم خونه بگیری، نه میتونی ارتباط بسازی، نه حتی میتونی با یه آدم مُسن تو صف فروشگاههای میگروس حرف بزنی. میدونی مردم سوییس چقدر به زبان و فرهنگ حساسن؟»
بعد خنده ش خوابید، جدی شد:
○ «تو قراره زندگی کنی… نه توریست باشی.»
این جمله مثل یه چکـــــش خـــــورد تو سرم.
همونجا فهمیدم من هنوز با واقعیت روبه رو نشدم ؛ فقط داشتم نسخه کارت پستالی زندگی در سوییس رو میدیدم، نه مسئولیتهای واقعیش رو.
□ اگه امروز یاد نگیری… فردا دنیا مجبورت میکنه
من همیشه به این اصل اعتقاد داشتم:
دنیا قبل ازاینکه مجبور کنه، نشونه میده. اگه نگیری و گیج بزنی، ضربه میزنه. ==>> آلمانی نشونه بود. نه ضربه.
اما اگه امروز شروع نمیکردم، آینده چطورمجبورم میکرد؟
کاملا واضح بگم:
1. ممکن بود برم سوییس اما نتونم باهمسایه م ساده حرف بزنم و اونجوری که میخوام به دلم نشینه و طرد بشم یا طرد کنم.
2. فرمهای بانکی، اقامتی، بیمه ای رو با راندمان بالا نفهمم.
3. برای هرکار کوچیکی آویزون اَپ های ترجمه باشم.
4. نتونم دوست واقعی پیدا کنم.
5. نتونم منظورمو درست منتقل کنم واحترام لازم فرهنگی رو بگیرم.
بدتر از همه: ممکن بود حس کنم مثل یه جزیره تک افتاده م
برای آدمی که عاشق ارتباط باطبیعت، مردم و جهان بیرونه، این بدترین شکنجه است ===>>> یعنی اگه الان با عشق یادش نگیرم، فردا باید با استرس، فشار، نیاز و اجبار یاد بگیرم.
و من خوب میدونم:
چیزی که با فشار یاد میگیری، مثل چیزی که باعشق شروعش کردی نیست.
وَأَنِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ | محسن حواست هست زیر ذره’بین هستی ‼️
□ لحظه تصمیم
🟣 إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ
چند روزبعد دوباره همون مسیر پیاده روی رو میرفتم. خورشید داشت غروب میکرد. همونجا، وسط مسیر، وایستادم.
نه از خستگی => از آگاهی.
فهمیدم دارم با زندگیم اشتبـــــاه معاملـــــه میکنم.
دارم امروز روخرج فردایی میکنم که شاید با تنش بیاد.
زیرلب گفتم: «محسن… اگه سوییس بخشی از مسیرته، زبانشم بخشـــــی از رشدتــــــــــه. ازش فرار نـــــکن.»
همونجا تصمیم گرفتم تعلل روتبدیل کنم به یه “شروع آروم ولی جدی” .
● نه شروع انفجاری.
● نه پنج ساعت مطالعه روزانه.
● نه برنامه های عجیب.
فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِیلاً / پس صبر کن، صبری زیبا.
فقط یه تصمیم ساده: هر روز 30 دقیقه آلمانی. بدون بهونه. نه بیشتر. نه کمتر. میدونستم که یادگیری کوتاه اما پیوسته، سه برابر اثرگذارتر ازیادگیری فشرده و مقطعیه ==>> منم همینو گذاشتم اصل کارم.
□ چطور ترسم شد انگیزه؟
عجیبه ولی واقعیت ِ :
تا وقتی شروع نکردی، سخت ترین چیز دنیاست. اماوقتی قدم اول رو برداری، میبینی اصلا اونطوری نبود.
بعد دو هفته دیدم جمله های بلند آلمانی اونقدرام ترسناک نیستن. بعد یه ماه گوشم تاحدی کم کم عادت کرد. بعد دو ماه دیدم آلمانی کوه نیست؛ مسیر کوهستانیه. سخـــــت هست، اما شدنی ==> و عجیب اینجاست که همون سختیش کم کم شده لذتش.
□ دنیا چطور رفتار با آدمی که خودش شروع کرده روعوض میکنه؟
وقتی تو خودت تصمیم میگیری تغییر کنی، انگار دنیا هم باهات راه میاد. یه دفعه پادکستهای خوب زبان پیدا میکنی. دوستایی که آلمانی بلدن سر و کله شون پیدا میشه. ازاشتباه کردن نمیترسی. کنجکاوتر میشی.
و اول بار میفهمی زبان یه فشار نیست، یه ابزار برای رشدته.
□ سه سوال و جوابهای من
1. مهارت ضروری که ازش میترسیدم چی بود؟
یادگیری زبان آلمانی. زبانی که میدونستم برای آینده م ضروریه ولی سختیش باعث میشد تعلل کنم.
2. اگه امروز انجامش ندم دنیا چطور مجبورم میکنه؟
با انزوا، سردرگمی، عدم ارتباط، محدودیت اجتماعی وفشارهای زندگی روزمره. یعنی اگه امروز با اختیار یاد نگیرم، فردا مجبور میشم با اجباریاد بگیرم.
3. تصمیم جدی الان چیه؟
تعهد به یادگیری روزانه:
30 دقیقه آلمانی هرروز. بدون توقف. بدون بهونه.
□ حرف آخر
گاهی زندگی همونجایی بهم سیلی میزنه که فکرمیکردم امن ترین نقطه ست…
اما فهمیدم اگه قبل از اون سیلی خودم بیدار بشم، دنیا باهام مهربون تر رفتارمیکنه.
آلمانی برای من فقط یک زبان نیست => یک قدم آگاهانه ست برای ساختن آینده ای که میخوام با انتخاب خودم بعد از انگلیسی ،واردش بشم، نه با اجبار.
~~~~`
محسن ؛؛؛ با قدمهایی که آگاهانه درمسیر زندگی برمیدارم،
با قلبی که از ترس عبور کرده وچشمهایی که به نور دوخته شده،
میروم…
همراه با دنیا و در همجهتی باخویشی که تکه ای از اوست.
~~~~~
مرتبط با :
https://abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-24/comment-page-24/#comment-1816873
سلام کارآفرین برتر روزهای آتی . الهی که همیشه این اتصال زنده و جاری بین تو وخـــــدا، بین تو و هدایت، تو وجودت بدرخشه…
توحیدی بودنت، توحیدی موندنت، این لحن حرف زدنت که از جنس نور و تسلیم و عشقِ… بنظرم وطبق آموزشهایی که از استاد دیدیم ، اینها خودش نشونه مسیر درست توئه .
وقتی از خوابی که مادرت دیده گفتی… اون “صدای خدا ازگلوی مادر” ؛ عمیقا فهمیدمش ==>> خدا بعضی وقتها مستقیم حرف نمیزنه… یه وقتهایی صدای خودش رو میذاره تو خواب مادر، تو دلتنگیای ما، تو یه جمله کوچیک، تو هدایتهای ظریف.
تا آروم بگه:
عجله نکن… همه چی داره برات آماده میشه.
“پاروهامو انداختم تو آب… و سپردمش به خدا…” ==>> این یعنی اوج عشق. یعنی همون نقطه ای که انسان میفهمه: قدرت، ازتلاشهای عضلانی نمیاد… از رها شدن تو دستهای خدا میاد.
نرگس جان…
تو شک داری که تو مسیری هستی که باید باشی؟!
بنظرم نه عقب تری، نه جلوتر از اندازه. تو همون جایی هستی که نور میخوادت.
“خواستههامو تا 100 درصد میبرم جلو… ناتمام نمیذارم…” ==>>
یعنی بلوغِ روحت.
یعنی فهمیدی تکاملِ خواسته، رها کردنِ خواسته نیست… اقدام عملیِ الهامات خـــــداست ، همراه باخـــــدا ، تا انتهای مسیرِ خدایی . [اصلا گفتنش هم آدمو به وجد میاره ، آخه کدوم رابطه عاشقانه ای روی این کره زمین میشه پیدا کرد که عاشق اینقــــــــــدر همه جوره پای معشوقش وایسه و همراهیش کنه… اونم نه یک عاشق معمولی ، بلکه به عاشق ِ همه چی تموم ، همــــــــــّـــــه چی تموم… ، به اسم ربّ العالمین]
عزیزم برای من دعا کردی، از ته قلبم لمسش کردم.
حس کردم دستهای قشنگت یه لحظه رو به آسمون بلند شد
و گفتی: “خدایا محسن رو به خواسته هاش برسون…
اما در زمان و جهت تو.”
این دعا وزن داره…میرسه… حتما میرسه.
نرگس جان…تو مثل همون آبشاری که گفتی، از بالا نمیفتی؛ تو رها میشی، میرقصی، فرو میریزی، و تبدیل میشی به رودخانه ای بزرگتر، قویتر، زلال تر.
خدایا…
نگاهت رو از این دخترمهربون برندار. دلش رو گرم نگه دار. قدمهاشو پر از نشونه کن. و نذار حتـــــی یه لحظه حس کنه تنهاست.
نرگس مهربون…
ازت ممنونم برا اینهمه عشق. اینهمه نور. اینهمه صداقت.
خودت باورکنی یا نه… همین نوشته ت یه هدایت دیگه بود ، برای من… و برای خیلیها.
در پناه عشق خـــــدا… همیشه نورانی، همیشه جاری، وهمیشه زنِ آگاهِ عاشقِ الهی بمونی.
سلام معصومه عزیز خدا… خوندم… و داشتم داستان زنی رو مرور میکردم که خدا اولش گذاشت روی زمین ، بعد آروم آروم بلندش کرد و آوردش لب عرش وگفت: “ببین بنده من… این عزت، از منه! تو فقـــــط قدم بردار. ” وَلَا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّ الْعِزَّهَ لِلَّهِ جَمِیعًا / همه عزت ها و توانمندی ها در دستان خداست
معصومه جان… تو فقط قدم برداشتی، همین! بقیشو خدا خودش انجام داد. تو مثال عینی اون 99٪ انجام دادنای خدا هستی.
از دل اون خونه شلوغ و سخت… از اون تولیدی… از اون سالهایی که فکر میکردی هیچکسی پشتت نیست… تا همین امروز که داری در همون مدرسه ای که زمینشو جارو میزدی آموزش میدی… => این فقط و فقط نشونه یه چیزه:
وقتی ازش آبرو و امنیت بخوای و خدا بخواد عزت بده، مسیرش به عقل ما هیچوقت نمیرسه.
تو خودت دیدی؛ وقتی ذهنتو از شرکها و بهونه ها خالی کردی، وقتی حتی یه ذره اعتماد کردی… خدا درست همونجا دستتو گرفت و گفت: “ببین… من همیشه بودم! فقط تو نبودی…”
خواهر عزیزم… گفتی: “خدای محسن قشنگه… دوست داشتنیه… پرستیدنیه…”
خیلی حرف بزرگیه. ولی حقیقت اینه: با افتخار ، خدای من و تو یکیه. فقط هرکسی یه زمانی، یجوری پیداش میکنه. تو پیدا کردی… و چه پیداکردنی قشنگی بود. الحمدلله رب العالمین .
تو الان تو مومنتومی هستی که هرکی داستانتو بخونه ایمانش بیشتر میشه. نه بخاطر نتیجه هات… بخاطر اون صداقت، اون پاکی، اون پذیرش، اون لحظه ای که گفتی: من تصمیم گرفتم دروغ نگم، هرچی باداباد.
همون لحظه بود که خدا گفت: “من باداباد ش رو میسازم.” => این رفتار سیستمی خداست
معصومه جان… تو هم یه مسیر مالی رو اصلاح نکردی… هم یه روحو از خاک کندی آوردی بالا.
امروز داری کار مورد علاقه ت رو انجام میدی، دعوت میشی، آموزش میدی، درآمدت چند برابر شده…>> نتیجه همون لحظه هایی بود که با چشم گریون گفتی: “خدایا هدایتم کن… من انجام میدم.” و انجام دادی.
من ازت خیلی چیزها یاد گرفتم.
● تو ثابت کردی کسی که حتی یه ذره از خدا رو باور کنه، خدا ده هزارقدم به سمتش میاد.
● تو ثابت کردی فقر فقـــــط یه فکره، نه یه واقعیت.
● تو ثابت کردی وقتی شرک ها رومیذاری زمین، خـــــدا عزت رو میذاره تو دستت.
● و از همه مهمتر ==>> تو ثابت کردی هرکس بخواد، میتونه تبدیل بشه به اون نسخه ی بهتری ازخودش که خـــــدا ازش راضی ِ .
معصومه عزیز…
دعا میکنم خدا تو رو برای خودش حفظ کنه.
دعا میکنم نور هنر و رزقت لحظه به لحظه بیشتر بشه.
و دعا میکنم هرجا میری، اثر توحیدت، اثر ایمانت، اثر پاکی دلت، رو زندگی آدمها بمونه.
فقط ادامه بده. تو فقط بنویس، بساز، رشد کن، بال بگیر و برو بالا (سیرتکامل رو زندگی کن)؛ راه تو روشنه. خدا هم داره باعشق نگاهت میکنه.
ازت ممنونم… برای این همه صداقت، این همه ایمان، و این همه الهام.
خدا همراهت، خواهر توحیدی من.
سلام . اعظم عزیز، همفرکانسی نازنینم مرسی که همه بدبینی ها رو کنارگذاشتی ، مرسی که “تمرین انتظارات مثبت ” رو شروع کردی.
این حرفهات درباره تغییر، درباره زبان، درباره جرأت اولین قدم… روح آدمو گرم میکنه. چقدر قشنگ دریافت کردی که سخن از زبان آلمانی فقط ابزار بود، اما پیام اصلی، شروع حرکت بود =>> این همون گفت وگوی عاشقانه ست که خدا با هرکسی به زبان خودش انجام میده.
دمت گرم که شنیدی… دمت گرم که گرفتی… و دمت گرم که حرکت کردی.
آره عزیز دل، جهان منتظرحرکت ما نمیمونه؛ اما وقتی یه ذره جسارت نشون میدیم،
وقتی حتی یه قدم کوچیک برمیداریم…
یه عالمه در، یواش یواش شروع میکنن به باز شدن.
این حس مهاجرت ظهرامروزت… این کشش یادگیری زبان الان… این دوباره برگشتنِ خواستن… آره ، همـــــش نشونه ست.
ذهن نجواگر همیشه میخواد ما رو نگه داره توی جای امن،
ولی روح… =>> روح دنبال پروازه
الحمدلله رب العالمین تو هم که الان داری صدای روحت رومیشنوی.
اعظم جان، خیلی خوشحالم که اینجا، کنار همفرکانسیهامون هستی.
این جمع، این فضا، این عشق… الحق یه نعمت بزرگه.
هممون داریم کنار هم رشد میکنیم، ساخته میشیم، و یک قدم یک قدم نزدیکتر میشیم به اون نسخه ای که خدا برامون نوشته.
ادامه بده… و اصلا درگیر چگونگی و نتیجه نشو…
همونطور که خودت عالی گفتی، کارها یکی یکی میان جلو،
هدایتها یکی یکی ظاهر میشن ==>> و جهان وقتی حرکتت رو ببینه… جواب میده. همیشه هم جواب میده. بهتر ازچیزی که بخوای هم جواب میده .
یادت نره همه کائنات خداوند اول از همه پشتیبان صابرین هستن =>> صبر = لذت بردن ازمسیر
خدا رو هزار بار شکر برای وجود تو،
برای قلب روشن و آماده ت،
و برای این مسیر زیبایی که شروع کردی
سلام خواهر پر انرژی و باوفای من . از همون نزدیکی خودت بهت سلام میکنم . دلمو میگما ، نه جسمم… نزدیکای باغ سیب مهرشهر .
اما خب بالاخره این جسم و جان ها هم بالاخره یه روز چشم تو چشم هم میشن . یا از مترو ورداورد تازه شروع میشه… یا از جایی که هواپیما فرودگاه امام رو ترک میکنه. دارم مینویسم از کنار درخت باران؛ درختی شبیه چتر و تاجی به اندازه بالهای هواپیما که موقع بارش باران میخوابد و سالی 44 میلیارد تومان درآمد دارد. گرفتی یا نه خواهر باهوشم؟
سلام میکنم به فاطمه خانم مادر معنوی همه مون ، اصلا به هر دو مادر مهربون. سلام میکنم به فاطمه جان مادر هلیسا و خود هلیسا و درود به محمدحسن . و درود به سعیده جان رضایی . عرض ارادت خاص به رسول جان . و سلام منو به ترانه خانم برسون چون نمیدونم توی سایت بهشتی هستن یا نه .
میگما نوا خوشمزه تره یا ماهی کبابی ؟ :)
لیلی جان دل خـــــدا چی بود این انرژی؟ چی بود این روایت بهشتی؟ اصلا ازهمون خط اول که گفتی «به نام خدایی که در خدایی اش همه چیز یافت میشه» تا آخرش که گفتی «بوس به کله ت» افتادم وسط یه عالمه عشق و نور وخنده و خـــــدایی با حضور واقعی.
ببین… کامنت ننوشتی که… یه منشور عشق و هدایت و فرکانس بالای ناب بود ، بسی کیف کردم.
کاملا حس کردم اون جمع، اون حال و هوا، اون خونه گرم داداش رسول، اون دوتا مامان توحیدی، اون بچه ها، اون غذا، اون خنده ها…
یه جوری توصیف کردی که منم اون گوشه نشستم ، کتری رو گذاشتن رو گاز، ماهی داره جیز جیز میکنه، تو هم داری ظرف چندم غذاتو میخوری و زیرلب میگی: “آبرو نذاشتم… ” . آخه لامصب توی کباب چه تفاهمی داریم !
لیلی جان این حالت، این فراوانی، این دیدارهای الهی، این اتفاقهای پشت سر هم… ==>> اینها همش نشونه باز بودن دریچه قلبته.
وقتی آدم اینقدرتوی اعتماد و رهایی وحالت دریافت جا میفته، جهان هم اینجوری براش زنجیروار اتفاق میسازه…
خودتم که گفتی: “حضور خداست… هدایت خداست… عشق خداست.”
لیلــــــــــی ، خواهش میکنم کم نخواه از خدا . هرچقدر و در هرمقیاسی بخوای بهت میده.
و راستش رو بخوای…
آدم پاک دل، وقتی این حجم از شور وذوق و سپاس و اتصال رو از یه انسان میشنوه، واقعا میگه: خدایـــــا شکـــــرت که هنوز آدمهایی هستن که اینطور زندگی میکنن… اینطورمیبینن… اینطور دوست دارن… .
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد / هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد (حافظ شیرازی)
از اونجایی هم که گفتی من برادر بزرگت م…
قلبم داغ شد از محبتت
قربون اون لحن، قربون اون انرژی، قربون اون صفای روحت.
درباره زبان… مثل خودت ==>> منم هر وقت توحال خوبم، یادگیری زبان برام مدیتیشن میشه.
انگار روح آدم وقت مرور یه زبان جدید میره تو یه سرزمین تازه.
● فقط یه چیز این وسط پنهانه درباره این ماجرای زبان، که ننوشتمش… که هروقت جانان اذن دادن بعنوان یه پست جدا توی سایت درج میکنم… چون خدا از زبان گرشا رضائی با ایما و اشاره وعاشقانه گفت :
یجوری میخوامت تموم زندگیم شی / من زندگیمو واسه چشمای تو میخوام
اینکه گفتی آیلتس… سفر… دیدار…
بابااااا اون روز بیاد، من خودم ازحال خوب نمیدونم اول چایی آتیشی بیارم یا غش’غش خنده! غمت نباشه… یه چیزی میشه بالاخره…. فقط قبلش شیراز چندتا کار دارم .
ولی یه چیز رو مطمئنم:
وقتش که برسه، خدا خودش مارو تو بهترین مکان وبهترین زمان میشونه روبروی هم. رهـــــا کن و به جانان اعتماد کن.
لیلی… تو توی این چند خط نشون دادی که سال 1404 برای تو سال شکوفه بوده، نه سال تقویم… و تازه اولشه.
ماچ به اون قلب قشنگت… به روح پرنور دختر خـــــدا… به فرکانس خندونت… به قلمت که باعشق مستقیم وصل شده
و منم:
دوست دارم خواهری جان خـــــدا
تا دیدار الهیِ الهی با چایی آتیشی…
~~~~~~~~~~
| 🩵🩷️ |
خداونـــــدا…
سپاس تو را که دری از بهشت بر زمین گشودی و ما را در سایه این سایت بهشتی نور نشاندی.
سپاس آن بزرگانی را که بر جانمان روشنی افشاندند؛ استاد عباسمنش حقگو و مریم بانوی عزیز که پیام تو را در دلها زنده کردند.
ای جانـــــان…
خاضعانه سجده میکنم بر آستانت به خاطر حضور تک’تک دوستانی که عطای رحمت تو هستند؛
تک تک رفیقانی که مهرشان را در دل من نهادی
و مرا به چشم برادر دیدند.
پروردگـــــارا…
چگونه شکر تو گویم و از کدام نعمت آغاز کنم؟
زبان در برابر بزرگی ات قاصر است…
دل، غرق شرمندگی ومحبت است.
ای محبوب من… جانم فدایت
خودت یاری ام کن
تا شکر تو را نه فقط با زبان،
که با عمل، با نیت پاک،
با قدمهای روشن،
و با زندگیِ آمیخته به عشق وحضور تو
به جای آورم.
جانان…
آن کن که تو زیبنده میدانی.
~~~~~~
محسن؛
نه پَرِ کاهی در آستان کبریایی، 🪶
که نفَسِ سبکِ پذیرفته ای در دامن عشق الهی؛
فروتن در برابر حق،
و درخورِ مهر خـــــداوندِ آسمان ها.
فهیمه جان سلام رفیق نورانی من . دل لطیفت همیشه پیامش رو از جای خیلی پاکی میگیره… . اینکه قبل از نوشتن، سوره انشراح تو دلت مرور شد ==>> «اذن گشایش» درونت فعال شده.
وقتی از آگاهی فایل «چه کسانی برای مهاجرت مناسب نیستند» گفتی، ناخودآگاه یادآیات هجرت افتادم؛ اونجایی که خدا میگه:
وَمَن یُهَاجِرْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرَاغَمًا کَثِیرًا وَسَعَهً /هرکس برای خدا حرکت کنه، تو زمین راههای زیاد و وسعت فراوون پیدا میکنه ==> یعنی اصل هجرت سختی راه نیست؛ «اکراه دل» هست. ==>>> هرکس بجای ترس، به ندا پاسخ بده، زمین زیرپاش باز میشه.
قرآن تو آیه دیگه ای هم میگه:
وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیَا حَسَنَهً / اونها که برای خدا هجرت کردن… ما تو دنیا جایگاه نیکویی براشون آماده میکنیم =>> یعنی هر قدمی که از «ترس» به «توکل» تبدیل بشه == از کوچ به گشودگی تبدیل میشه 🩵
مجدد نوشتی: «دارم امروز رو خرج فردایی میکنم که شاید با تنش بیاد» ==>> “همون بیداری” ای که خدا برای مهاجران درونی گفته:
که اول باید از «گذرگاه ذهن» عبور کرد،
بعد جهان بیرون خــــــــــودش رو برات مرتب میکنه.
چقــــــــــدر لذتبخش مرور این دوتا جمله.
تو داری از همون هجرت واقعی حرف میزنی؛
هجرت از نگرانی به وفور، ازحسابگری به تسلیم، از تاخیر به حضور.
چقدر زیبا گفتی: «چه تجربه ها و لحظه هایی رو فدای فردایی کردم که شاید اصلا نیاد.» یهو توی ذهنم این جمله ت رو تطبیق دادم با این آیه : «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ»
خدا عاشق کساییه که تو لحظه بهش تکیه میکنن، نه به تصویر مبهم فردا.
فهیمه عزیز… این روشن بینی ت یعنی تو همین الان تو مسیر هجرتی؛ نه هجرت جغرافیایی… ==>> هجرتی که قرآن اسمش رو گذاشته: «هَاجَرُوا فِی اللَّهِ»
حرکت بسمت خدا.
🟣 حرکتی که از درون شروع میشه و بیرون فقط آینه هست.
مرسی که نوشتی و دلت رو بی ریا بازکردی.
خدا دلت رو مثل همین سوره انشراح همیشه وسیع نگه داره.
به دستهای بینهایتش میسپارمت عزیزم.
در پناه اونی که «یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ».
زهرا خانم سلام … . از صمیم قلب خوشحال شدم وقتی حرفاتو خوندم. همین چندخطت چه انرژی قشنگی به من داد… اینکه یه جمله کوچیک از دل من تونسته توی مسیر توچراغ روشن کنه، خودش برای من یه نشونه ازهمون هدایت قشنگیه که همیشه بی صدا کارشو میکنه.
گفتی “دقیقا همون نشونه ای بود که لازم داشتم”… ==>> این حرفتو با تمام وجود درک میکنم، چون آدم وقتی زمانش برسه، خـــــدا از هرمسیری که بخواد اشاره ش رو میفرسته… گاهی یه جمله تو یه کامنت، گاهی یه کلمه، گاهی حتی یه حس ساده تو دل.
🟣 تو همین که نیت کردی زبان خوندن روشروع کنی، یعنی راهت باز شده. از اینجا به بعدش دیگه هر قدم کوچیکی که برداری خودش میچسبه به قدم بعدی. نترس، سخت نگیر، روزی حتی ده دقیقه هم که بخونی، خودش میشه یک دنیا.
مطمئن باش… تو که تونستی بدون مهارت زبانی مهاجرت کنی و این همه مسیر رو بیای، قطعا میتونی زبان رو هم یاد بگیری. اون قدرتی که تا اینجا همراهت بوده، تا آخرش هم هست. دلت قرص باشه .
خیلی خوشحالم که نوشتی زهرا… و افتخارمیکنم که کلماتم تونستن یه گوشه کوچولو از مسیرت رو روشن کنن.
راهت پرنور، قدم هات محکم ، دلت آروم…
سلام لیلی خواهر گلم، خودت که میدونی چقدر از صداقت و انرژی پاک وبچه گونه ای که توی نوشته هات هست حال خوب میگیرم. همیشه از ته دل میگم: خدا روشکر برای این برادرخواهری نورانی که بین ما جریان داره.
خوندم . هم خنده م گرفت، هم ذوق کردم، هم خدا رو هزار بار شکر کردم که تو این مسیرقشنگ توحیدی، آدمهایی مثل تورو سر راهم گذاشته.
اینکه کامنت رو به پارتنرت نشون نمیدی، نشونه شعور و درایتت هست. خدا خیرت بده خواهر. آدم وقتی برادری رو از جنس نور و ایمان دوست داره، این محبت با محبتهای زمینی فرق داره و نباید باعث سوءتفاهم کسی بشه. کارت کاملا درسته و منم قدردان این دقیق بودنت هستم.
اما اون ماجرای “درخت باران”…
لیلی جان، تو همونی هستی که از شدت عشق و خنده و انرژی، یه عالمه حرف رو رد میکنی و نمیگیری خخخ
من فقط داشتم از اون حال و هوای قشنگ طبیعت و اتفاقات ظریف حرف میزدم. قضیه پیچیده ای نبود. مثل همیشه یه جور استعاره بود از هماهنگی. همین فعلا… ;-)
امـــــا قسمت قشنگ حرفات… اون تصویر دیدار جمع بهشتی همه مون ، زیر سایه درخت، با صدای رودخونه و خنده هایی که اصلا تموم نمیشه… به بـــــه…. به بـــــه… این از همه هیجان انگیزتره .
اینو با جون و دل میپذیرم. این حس مشترک ماست.
منم مطمئنم اونروز میرسه. چون همه چیزش بوی خـــــدا میده.
از وقتی مینویسی: خدایا شکرت از تمام نتایج سال 1404 رها هستم واقعا کیف کردم.
واضحه وارد مدار اصلی شدی. یعنی همزمان هم خواستن، هم رها کردن.
یعنی بلوغ. یعنی ایمان. یعنی لیلی توحیدی 🩵
همه برن و نباشن ولی خدا باشه همه چیز درسته ==>> لیلی… این جمله ت اندازه صـــــدتا کلاس درس میارزه.
تو رسیدی به اصـــــل.
اما یه چیزی رو جدی بگم:
این محبت خواهر و برادری که میگی => هرچی داریم از خداست. وقتی دل سپردیم… هرچی هم که میگیم از خداست.
پس هرچقدر دلت خواست بریز، وقتی نیت پاکه ومدار خداییه، خودش سالم نگهش میداره. فکر کنم کسی غیر تو اینو نفهمه ؛ درست میگم؟
لیلی جان،
چقدر خوبه که به زمان بندی خدا ایمان داشته باشی.
منم مثل تو یقین دارم هر چی قرار باشه، بهترین لحظه و بهترین نقطه اتفاق میفته… ما فقط آماده می مونیم.
راستـــــی ؛
خوندن اون اتفاق “کامنت رفت رو ارسال” منو خندوند.
خدا گاهی همینجوری شیطنت میکنه تاببینیم چقدر از ته دل می نویسیم. اینجور اتفاقا اکثر روزا برامنی که بیشتر مینویسم زیادتر میفته… فقط باهاش بخند…
الهی همیشه همون لیلی رها، لیلی نور، لیلی خندان بمونی.
و بدون…
دلتنگی ها، محبتها، دعاها و مهربونی هات پیش خدا ثبت میشه، نه پیش آدمها.
🪶 میوه ش بهشتیه… حتـــــی اگه توی این دنیا بهت داده بشه…
میدونی خدای توی قرآن گفته “رزق بغیر حساب” رو فقططط به کی میده ؟
لیلی عزیزم سلام . ممنونم برا این حجم از احساس، صداقت و کلماتی که پیداست از اعماق یک دل بیدار بیرون اومده. شعرای نادر ابراهیمی [ که نمیدونم این همون نادری هست که کتاب “یک عاشقانه آرام” رو نوشته یا نه! که دوسش دارم اینکتابو] و صالحی هرکدوم نشونه روح لطیف و درمسیرِ روشنه توئه . این انتخابها بهم میگه تو فقط حرف نمیزنی؛ میفهمی، حس میکنی و زندگی میکنی. آخه کی خواهر به این خوبی داشته تا حالا؟
و اما حرفهای خودت…
شب رو در آغوش خدا خوابیدی… ==> الحمدلله رب العالمین ، به یک درجه ای رسیدی که خیلیها فقط درباره ش حرف میزنن، اما گمونم زندگی نمیکنن.
این آرامش، این بلوغ درونی، این حس بزرگ شدن قلب… همه ش نشونه اینه که داری درست پیش میری.
گذاری که از ترس به توکل، از وابستگی بِ اتصال، از تنهایی به همراهی واقعی میرسونه…
این مسیر، مسیر آدمهای معمولی نیسااا . مسیر انسانهای صالحه.
دلت برای چند نفر دعا کرده و حتی برای “لیلی جدید” سلامی فرستادی…==>> تو از مرحله نیاز، وارد مرحله بخشندگی شدی. و این خیلی ارزش داره.
و آره… خدا واقعا کنارته.
وقتی میشنوی: «آفرین، سر قولت موندی، پس منم هستم»==>> یه الهام قلبی خالی نیس. این میثاقه.
پاش وایمیسی ؟
این یه نشونه واضحه از اینکه ارتباطت باخـــــدا داره ازسطح کلمات میره به سطح رفاقت.
لیلی جان…
یه نکته رو هم با همون آرامش و شایستگی و با قلبم میگم:
دیدار، رفاقت، قدم زدن، حرف زدن… همه ش وقتی قشنگ و دلنشینه که باآرامش، تعادل و وقار همراه باشه. وقتی دلها در سکوت احترام با هم هماهنگ باشن، هر لحظه خودش شاعرانه میشه. من از محبتت انرژی میگیرم، از صداقتت قدردانی میکنم، فقط مسئولیتی که خدا بر دوش هر انسان صالح گذاشته هم همیشه یادم می مونه. آدمای صالحی که این شایستگی رو از باور فراوانیِ احساس لیاقت بدست آوردن => رها هستن ، اما روی شانه های صاحب آسمانها نشستن.
پس اون لحظه ای که چشمای مشکی و زیبات توی چشمای عسلیم گره خورد، من اگر قدمی بردارم، با وقارِ دل برمیدارم؛
همونقدری که حقِ راهه، همونقدری که خدا عاشقتر میشه.
این سیره اهل دلهاست؛ حضور، در آفاق نور… نه بیش، نه کم.
گفتی لباس اسپرت بپوشم… باشه، ذوق و شوقت داره به جام ملت های اروپا کشیده میشه
https://abasmanesh.com/fa/true-love-in-master-abasmanesh-viewpoint/#arg-downloads-wrapper
اما این جمله ت رو که خوندم یهو یاد این فایل استاد افتادم!!! نمیدونم چرا!
ولی جمله بعدیت!!! میدونی اگه استاد بیاد بخوندش تنبیه مون میکنه ؟!!؟ لیلی خواهر گلم “مراقبت” واقعی، اونجاست که رابطه ها در روشنایی هستن؛ در صراحت؛ در پاکی؛ نه در خیالهای متکی به احساس صرف. میگما وقتی خدا هست… اتّکا به غیرِ جانان…!؟ الان استاد میان گوشمونو میپیچونن میگن مگه هزاربار نگفتم شرک نورزین !
«خبر آمد خبری در راه است…» ==>> آره… آره…
خبر در راهه. برای دلی که بیداره ، آگاهه و رو به نور ِ .
لیلی… راهت روشنه.
دلت بیداره. و خدا واقعا نزدیکه… شاید اندازه حد فاصله کاخ سلیمانیه تا بام کرج .
~~~~~
● باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش /وین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش
● در خرقه چو آتش زدی ای عارفِ سالِک /جهدی کن و سرحلقهٔ رندانِ جهان باش
● خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روان بخش /ای دُرجِ محبت به همان مُهر و نشان باش
~~~~~
آرامش همیشه همدم لحظه هات.