تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲


موضوع این قسمت: چطور گذشته‌ی تلخ، بزرگترین انگیزه شما برای رسیدن به اوج است؟

مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • 12 قدم، مسیر تکاملی خلق زندگی دلخواه از دل همان شرایطی است که الان داری؛
  • جهان طبق قانون، امکانات دنیای اطراف شما را بر اساس باورها و اهداف جدیدتان از نو بروزرسانی می‌کند؛
  • همه ما به یک اندازه به خداوند به عنوان منبع خوشبختی، دسترسی داریم؛
  • بهود در کدام قسمت از زندگی‌ات را همین حالا می‌توانی شروع کنی؟

این فایل صوتی، یک نقشه راه عملی برای کسانی است که معتقدند گذشته سخت یا شرایط خانوادگی نابسامان، مانع موفقیت آن‌هاست. استاد و دانشجویانشان نشان می‌دهند که تغییر، تنها راه نجات از نابودی و رسیدن به نتایج مالی و روحی حیرت‌انگیز است.

۱. پایان دادن به توهم: گذشته شما بهانه‌ای برای عدم پیشرفت نیست!

بهانه‌جویی را متوقف کنید: بسیاری از افراد، مشکلات خانوادگی (مانند دعواها، وضعیت مالی، کتک‌ها، یا روابط بد والدین) را دلیل عدم موفقیت و بدبختی امروزشان می‌دانند. استاد تأکید می‌کنند که تقریباً هیچ‌کس در یک خانواده بی‌نقص بزرگ نشده است.

مسئولیت تغییر با شماست: اگرچه والدین سعی می‌کنند بهترین زندگی را فراهم کنند، اما موفقیت یا عدم موفقیت آن‌ها دلیل نمی‌شود که ما شرایط بدمان را گردن آن‌ها بیندازیم و تغییر نکنیم. ما به یک اندازه دسترسی به خداوند داریم و توانایی تغییر داریم.

تضاد، سوخت موتور شماست: در واقع، کسانی که در شرایط سخت‌تری (مانند فقر) بزرگ شده‌اند، انگیزه بیشتری برای ثروتمند شدن و پیشرفت دارند. به جای استفاده از تضادها برای بهانه، باید از آن‌ها برای پیشرفت کمک گرفت.

۲. قانونمندی جهان: یا پیشرفت کن، یا نابود شو!

جهان هستی، جایی برای سکون نیست. “یا باید پیشرفت کنی یا اینکه بیای پایین؛ نمی‌توانی یک جا ثابت بمانی”. اگر در مسیر اشتباه مقاومت کنید، دنیا شما را مجبور به تغییر خواهد کرد.

این مفهوم، هسته اصلی درسی است که استاد می‌خواهند القا کنند:

باتلاق فرکانسی: وقتی فرکانس زندگی پایین می‌آید، زندگی تبدیل به یک باتلاق می‌شود که هرچه دست و پا بزنید، بیشتر فرو می‌روید. تنها راه نجات، تغییر است.

نجات از زیر چرخ‌های جهان: استاد با قاطعیت هشدار می‌دهند که اگر ما به دنبال پیشرفت همیشگی و بهبود مستمر نباشیم، “نابود می‌شویم زیر چرخ‌های جهان”.

تغییر اجباری (تنبیهی) یا تغییر آگاهانه (پاداش): دلیل اصلی پیشرفت‌هایی که استاد و دانشجویانشان تجربه کرده‌اند، این بوده که قبل از اینکه اوضاع سخت‌تر شود و فشارها زیاد گردد، به دنبال بهتر کردن اوضاع بودند.

این یعنی:همین الان، قسمتی از زندگی‌تان را که می‌دانید باید بهبود یابد، تغییر دهید. مثلاً یک مهارت سخت‌افزاری یا نرم‌افزاری را یاد بگیرید، حتی اگر سخت باشد. اگر این مهارت را الآن با انتخاب خودتان کسب نکنید، جهان شما را مجبور خواهد کرد تا در شرایط بحرانی (و با تحمل مسئولیت و سختی بیشتر) آن را یاد بگیرید.


تمرین این قسمت: 

این فایل بر دوگانه‌ی «تغییر آگاهانه» یا «نابود شدن زیر چرخ‌های جهان» تمرکز دارد. این سوال، کاربران را به سمت خودشناسی و عمل فوری سوق می‌دهد:«استاد در این گفتگو بر یک چالش حیاتی تأکید کردند: “قبل از اینکه جهان ما را مجبور کند، خودمان تغییر کنیم.”در کار یا زندگی شخصی شما، آن “مهارت سختی”، “تغییر رفتاری دشواری” یا “اقدام مالی چالش‌برانگیزی” که به وضوح می‌دانید اگر آن را انجام دهید، جهشی بزرگ در زندگی‌تان رخ می‌دهد، اما به دلیل سختی آن را عقب می‌اندازید، کدام است؟

لطفاً دقیقاً بنویسید:

۱. آن مهارت یا تغییر ضروری که از آن می‌ترسید یا تعلل می‌کنید، چیست؟

۲. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیش‌بینی می‌کنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش می‌آید)؟

۳. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن می‌گیرید؟»

با به اشتراک گذاشتن تجربه‌تان، نه تنها به خودشناسی بیشتری می‌رسید، بلکه ممکن است داستان شما الهام‌بخش تحولی بزرگ در زندگی فرد دیگری شود که در همین لحظه، در همان موقعیت شماست!

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

597 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «صفورا کوشککی» در این صفحه: 2
  1. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1482 روز

    بنام یکتای هستی بخش…

    سلام…

    نمیدونم از کجا باید شروع کنم به نوشتن از خداوند هدایت میخوام تا کمکم کنه تا حق مطلب رو ادا کنم…

    از امروز صبح شروع میکنم…از ساعتی که بیدار شدم ،ساعت 7و 38 دقیقه…با اینکه دیشب ساعت 1خوابیدم و توذهنم بود که خداکنه بتونم نهایت تا ساعت 9ونیم از خواب بیدار شم ،اما اتومات ساعت 7و 38دقیقه بیدار شدم بدون کوچکترین مقاومتی و احساس خواب آلودگی…که این هم از لطف و برکت دوره ی قانون سلامتیه که تا همین یک ماه پیش ساعت 11به زور از خواب بیدار میشدم …و بعدشم ساعت یک ،دو باید حتما میخوابیدم تا 4و نیم 5…و اون تایمی هم که بیدار بودم اینقدر کسل بودم که اصلا قابل توصیف نیست…حالا فکرشو بکنید ،کسی که این وضعیت رو داره ،شرایط سرکار اومدنش چجوریه…اونم کسب کاری که تازه 8،9 ماهه استارت زده…این ادم با این وضعیت چه عملکرد مفیدی در طول روز میتونه داشته باشه…

    خلاصه که از همین شرایط بد و تضادهایی که چپ و راست بهش برمیخوردم بود که صدای هدایت رو شنیدم که اگر تغییر نکنی جهان با چک و لگد داره میاد سراغت…و بعد از شنیدن اولین فایل پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر ،،این هم زمانی رو دریافت کردم که جز هدایت خداوند نمیتونه باشه و من باید قبل از اینکه کار به چک و لگد برسه باید تغییر کنم…همون لحظه دفترم رو برداشتم و تعهدم رو نوشتم که من میخوام قانون سلامتی رو شروع کنم و از خداوند خواستم که کمکم کنه…حتی اون لحظه ای که داشتم مینوشتم باور نداشتم که بتونم عملیش کنم به خاطر همین عاجزانه از خداوند خواستم که خدایا من ناتوانم و اینو تو خودم نمیبینم که بتونم به این دوره عمل کنم ،مگر اینکه تو کمکم کنی…و با توکل شروع کردم…تو مسیر به چالشهای زیادی برخوردم و تضادهای فراوان…اما با دیده یک مسئله بهشون نگاه کردم و با هدایت خداوند یکی یکی حلشون کردم تا رسیدم به الان که یک ماه از قانون سلامتی گذشته و من تونستم به این دوره متعهد بمونم البته به لطف و عنایت پروردگار…

    از امروز صبح داشتم میگفتم که 7و 38 دقیق بیدار شدم….(به خاطر این مدام دارم ساعت رو تکرار میکنم که هنوزم ذوقشو دارم…و برام. شگفت انگیزه …منی که تا یک ماه پیش 11به زور از خواب بیدار میشدم بعدش دوباره یک تا 4،5 غروب ،و برام رویای دست نیافتنی شده بود که بتونم صبح زود رو ببینم الان برام دیدن ساعت 7و 38 دقیقه یکی از شگفتی های زندگیه…که بابتش بینهایت سپاسگذارم…) …یه قهوه خوردم و برای پیاده روی مقدس آماده شدم…ساعت 8و ربع از خونه دراومدم و مسیر خونه تا سر کار رو دور تر کردم تا بتونم حداقل 40 دقیقه پیاده روی کنم…(مسیر خونه تا سالنم 7،8 دقیقه راهه ،پیاده)…

    تو مسیر پیاده روی شروع کردم به صحبت با خداوند جانم…راستش با کمی خجالت و مِن مِن کردن…

    واقعیتش روم نمیشد در مورد این موضوع که میخوام بگم با خداوند حرف بزنم….

    تقریبا یک هفته ای میشه بعد از دیدن فایل ،قدرت اراده در بابر نحوه ی عملکرد مغزمتوجه شدم که تمرین شنیون و افزایش مهارت تو ذهن من، تبدیل شده به رنج بسیار قوی،که اصلا هر کاری میکردم تو این مدت نمیتونستم سراغ کله مانکنم برم…و از طرف دیگه مدام استرس و دلشوره ی این رو داشتم که نکنه دستم کند شه،نکنه شنیون یادم بره،و همین هم تقریبا اتفاق افتاده بود…منی که 8،9ماه قبل تو سالن قبلی عروسکار بودم و همه برا کارم سرو دست میشکوندن ،حالا هرروز کارم داشت افت میکرد و دستم کندتر میشد،انگار کارام داشت شبیه 3 سال پیشم میشد که تازه کار بودم و نابلد…و این به شدت منو به استرس انداخته بود و به شدت داشت اعتماد به نفس منو تخریب میکرد…اما هر کاری هم میکردم اصلا ذهنم یاری نمیکرد که دوباره تمرین کردن رو شروع کنم و شنیون تمرین کردم برام تبدیل شده بود به یک رنج عظیم مثل جابه جا کردن کوه،…خلاصه بعد از دیدن فایل قدرت اراده در برابر عملکرد مغز،اومدم اینو تو این قضیه برای خودم مثال زدم که چرا کاری که میتونه کلی برای من سود آور باشه،و و از طرفی عشق و علاقه ی منه…و من قبلا قش و ضعف میرفتم براش،و هرروز و هرلحظه داشتم خودمو آبدیت میکردم و اشتیاق سوزان داشتم براش و هرلحظه داشتم پیشرفت میکردم تو این زمینه،حالا چی شده که این کار برام تبدیل شده به رنج عظیم و هرلحظه دارم پسرفت میکنم تو این زمینه…خلاصه که ترمزها پیدا کردم در این رابطه…مهم ترینش این بود که از یه جایی به بعد من زده بودم به جاده خاکی،و تنبلی رو با آسونی و راحتی اشتباه گرفته بودم….میگفتم خب دیگه ،من میخوام آسون بشم برای آسونیها…شنیون تمرین کردن زحمت داره،و من باید خیلی راحت و اسون به خواسته هام برسم…راستش به غلط این برداشت رو کردم که خب مهارت اونقدرام ملاک نیست…مهم باوره…مهم احساس لیاقته…من اگر احساس لیاقت داشته باشم از در و دیوار برام مشتری میاد…بدترین کارم انجام بدم ،چون احساس لیاقت دارم خدا همینجوری از آسمون برام مشتری میریزه….

    واقعا نمیدونم اگر هدایت و لطف خداوند نبود ،من با این افکار و باورهای سمی و پوچ ره به کجا میبردم…

    آخه یکی نبود بگه چرا نشونه ها رو نمیبینی…چرا نمیبینی که هرروز داره استرست بیشتر و بیشتر میشه از اینکه مهارتت داره افت میکنه…چرا نمیبینی این قضیه داره اعتماد به نفستو هر لحظه پایین و پایینتر میاره…چرا نمیبینی هرشب با کابوس این قضیه از خواب میپری و تا صبح به خودت میپیچی از استرس…آخه کدوم احساس لیاقت؟؟؟ تو این چند ماهه با این افکار چه احساس لیاقتی بهت اضافه شده که تو درس نمیگیری که بابا این راهی که داری میری به ترکستانه…کجای قانون گفته تو با استرس و احساس بد و ترس میتونی به خواسته هات برسی…که تو فکر میکردی میتونی با این مسیر به خواسته هات برسی….مگه غیر از این بود که تو 3سال پیش که تو سالن شراکتی با عشق و علاقه ی سوزان شنیون تمرین میکردی رو کله مانکن جوری که اصلا نمیفهمیدی روزها چجوری داره میگذره و همین باعث شد هدایت شی به درامد ماهی 70،80تومن…

    حالا چی شده که فکر کردی نه ،مهارت زیاد مهم نیست مهم باوره….خب عزیز من باور چجوری شکل میگیره؟ همینجوری رو هوا که باور شکل نمیگیره…غیر از اینه که تو وقتی مهارتت رو افزایش میدی خود باوریت زیاد میشه و به طبع احساس لیاقت و اعتماد به نفست میره بالا؟؟؟

    بعد تو چه فکری کردی که تو این مدت میخواستی همینجوری رو هوا احساس لیاقت بسازی و فکر میکردی همینجوری اگه طوطی وار بگی من احساس لیاقتم بالاست احساس لیاقتت میره میرسه به عرش…نه عزیز من اینطوریا نیست…بد جور زدی به جاده خاکی…

    خلاصه که با ذهن عزیزم صحبت کردم که بیا از حالا به بعد کاری به سودمونه بشه بزرگترین لذت ما…و انجام ندادنش تبدیل بشه به رنج..هرگز فکر نمیکردم ذهن عزیزم اینقدر مودب و مثل خانوم بگه چشم…خلاصه از 5،6 روز پیش شروع کردم به تمرین کردن شنیون روی کله مانکن قشنگم که چند ماه داشت گوشه ی سالن خاک میخورد…

    حین تمرین این ایده اومد که تو که داری تمرین میکنی از خودت هم فیلم بگیر برای آموزش. مجازی…راستش الان دوسال بیشتره که میخوام آموزش مجازی ضبط کنم اما مدام به تعویقش میندازم و بهانه های مختلف میارم…از اونجایی ضبط فیلم و ادیت کردنش سخته و خیلی زمان میره واقعا برام زجر اور بود انجامش و هربار به بهانه ای به تعویق مینداختمش…و آخرین بهانه ای هم که داشتم این بود که تا زمانی که من تو سالن خودم به درامد بالا نرسم و نتونم ازهمین مهارتم ثروت بسازم و کسب درامد کنم ، آموزش مجازی اماده نمیکنم….خب این تفکر خیلی هم عالیه و من به خودم افتخار میکنم که اینقدر استانداردم بالاست…اما ذهن عزیز من این هیچ ربطی به این نداره که تو نخوای از الان صبط آموزش مجازی رو شروع کنی…میدونی به دست آوردن مهارت تو ضبط فیلم و ادیت زدنش چقدر زمان بره و چقدر مهارت میخواد…خب تو از الان ضبط و ادیت فیلم رو شروع کن ،اما فیلمارو نفروش ،بزاری باشه هروقت خودت به درامد رسیدی بعد بفروش…اما میدونی اگر از الان شروع کنی به ضبط و ادیت ادیت فیلم چقدر هر روز میتونی بهتر و بهتر بشی…و خدا میدونه تا یه سال دیگه چقدررر میتونی تو این زمینه حرفه ای بشی؟؟؟در واقع ذهنم فقط به خاطر اینکه ضبط فیلم خیلی کار زمان بر و حوصله سر بریه و ادیتشم خیلی وقت میبره حاضر نبود تن به این کار بده…اما وقتی منطقی باهاش صحبت کردم پذیرفت…و من الان 3 ،4 روزه بعد از تقریبا دوسال بالاخره استارت زدم و ضبط آموزش مجازی رو شروع کردم…

    فقط نگم بهتون که تو همین 4،5 روز چقدرررر مهارت من بهترشده هم تو شنیون زدن هم ضبط فیلم…و چقدررر حالم از این بابت عالیه…و اون اعتماد به نفس از دست رفته به خاطر کم شدن مهارتم داره برمیگرده….و اون ترسها و نگرانیها استرسها خیلی خیلی خیلی کمرنگ شدن به لطف الله….

    و اما بازهم برگردیم به امروز صبح…لحظه ای که موقع پیاده روی داشتم با خدا حرف میزدم و میخواستم راجب یه موضوعی باهاش حرف بزنم ولی روم نمیشد…اون قضیه مربوط میشد به ثروت….

    خیلی احساس گناه میکردم از اینکه بخوام راجب درامد و مشتری با خدا حرف بزنم…اما انگار خود همین قضیه هم هدایت خدا بود که متوجه احساس گناهم بشم…هربار که میخواستم راجب درامد و مشتری با خدا حرف بزنم،ذهنم میگفت زشته،خدا ناراحت میشه..تو که داری مسیر درست رو میری ،تو که حالت خوبه ،آرامش داری…حالا ثروت میخوای چیکار…به وقتش خودش میاد دیگه…الان اگر درمورد ثروت با خدا حرف بزنی ،خدا میگه این چقدر ادم قدر نشناسیه که این بهش آرامش و حال خوب دادم ،این با پرویی تمام میگه من ثروت هم میخوا…خب صبر داشته باش میرسی….

    اما قلبم آروم نمیشد…گفتم خدایا من الان 8،9 ماهه که سالن خودمو زدم و کسب و کار خودمو شروع کردم …من تو این 8،ماه به اندازه ی 30سال زندگی ای که کردم کارهای عملی انجام دادم،تغییرات رو ایجاد کردم ،چه وابستگی هایی که قطع نکردم…تو دل چه ترسهایی که نرفتم…چه دغدغه ها و مسائلی که حل نکردم،چه ارامش هایی که ایجاد نکردم ..چه بهبود هایی که رقم نزدم…به هرحال به اندازه ی عملم باید و تغییراتی که حاصل شده تا الان میبایست ثروت وارد زندگیم میشد…حالا نه اونقدر زیاد..ولی نه در این حد که ورودی مالیم چند ماه کاملا قطع و صفر بشه….این دیگه ربطی به عجله کردن نداره…من میدونم یه جای کارم میلنگه..وگرنه خداوند در لحظه به فرکانسهای من پاسخ میده و به همون اندازه ای که من فرکانسم بهتر بشه خداوند پاسخ میده…خداوند فرکانسهای منو جمع نمیکنه تا یه دفعه بهم بده…اگر من درست عمل کنم میبایست نتیجه ی فرکانسم رو ببینم…و اینم بگم من توهم نزدم که تغییر کردم…خداوند خودش شاهده که من چه تغییرات بزرگی رو ایجاد کردم که نتایجش خیلی خیلی بزرگی تو تمام جنبه های زندگیم ایجاد کرده…اما تنها جنبه ای که هیچ تغییری نکرده ثروته…اینارم نگفتم برا گلایه…خداوند خودش میدونه و به قلب من آگاهه و که من فقط میخوام ایراد کار خودمو پیدا کنم…

    امروز که این فایل رو گوش دادم و صحبتهای سید علی خوشدل عزیز رو شنیدم انگار که یه وزنه ی چند تنی از رو قلبم برداشتن ،و اینقدررر بهم اطمینان داد که بابا ثروتمند شدن خیلی لذت بخش و آسونه….

    یکی از ترمزهایی که پیدا کردم راجب ثروت اینه که ذهنم میگه ،حالا نه….حالا چیزهای مهم تری هست…حالا خیلی راه داری که به ثروت برسی…تو چه کار خاصی کردی که فکر میکنی میتونی الان به ثروت برسی…حالا حالاها باید صبر کنی…باید به این مسیر ادامه بدی…باید کارهای بزرگی بکنی….

    اره فکر میکنم اینا همون ترمزهاییه که سد راه ثروت شده….وگرنه ثروت ساختن آسونترین و لذت بخش ترین کار دنیاست و…

    اره…من تو تمام جنبه های زندگیم آرامش نسبی رو برقرار کردم ،و به نسبت خودم از عملکردهام راضیم…الان اولویتم دیگه ثروته….میخوام مثل بولدوزر برم سمت ثروت…

    خداوند رو بینهایت سپاسگذارم که هر لحظه هدایتهاش و لطف بینهایتش شامل حالم میشه….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  2. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1482 روز

    سلام به زینب جان عزیز و دوست داشتنی…

    عذر خواهی منو پذیرا باش که با تاخیر دارم جوابت رو میدم…بینهایت سپاسگذارم بابت وقت ارزشمندی که برام گذاشتی و این کامنت طولانی و سراسر هدایت و آگاهی رو برام نوشتی…

    راستش وقتی کامنتت رو خوندم خیلی منقلب شدم…شاید برای لحظاتی احساس گناه اومد سراغم که ای دل غافل…اینهمه تو این مدت نعمت اومده تو زندگیت ولی دریغ از یه سپاسگذاری درست و حسابی…

    نیاز داشتم که ذهنمو جمع و جور کنم تا پاسخ کامنتت رو بنویسم…راستش بعد از خوندن کامنتت خیلی به فکر فرو رفتم…خیلی رازو نیازها با خدا کردم و خیلی گره ها از قلبم باز شد…راستش تو این چند وقت اخیر به قدری اتفاقات عالی برام افتاده و نعمت وارد زندگیم شده،که این هشدار رو میشنیدم که بهم میگفت باید بابتشون سپاسگذاری کنم،اما من مدام خودمو به ندیدن و نشنیدن میزدم،میگفتم حالا وقتشو ندارم…حالا کارهای مهم تری دارم…مدام درحال کار کردن روی فایلها و باورهام،کلی نشونه و نتیجه هم میومد اما من چون فقط چسبیده بودم به اون نتیجه بزرگه،این نتایج و نشونه هارو نمیدیدم…میگفتم نه من فقط باید ادامه بدم تا به اون نتیجه بزرگه برسم…فعلا فرصت شکر گذاری ندارم…البته زبانا شکر گذاری میکردم..اما قلبی نبود..احساسش نمیکردم…اون حس سپاسگذاری رو نداشتم..به همین خاطر اینگار چیزی رو گم کرده بودم…هرچی تقلا میکردم هرچی تلاش میکردم انگار کارها پیش نمیرفت…همش میگفتم کجای کار میلنگه من که دارم رو خودم کار میکنم…منکه دارم هر اقدام عملی که بهم الهام میشه روانجام میدم پس چرا این چرخ ها حرکت نمیکنه…ترمز دستیه بدجور کشیده شده بود…

    صبح روز بعدی که برام کامنت گذاشتی رفتم پیاده روی…تو پیاده روی مدام داشتم با خدا حرف میزدم و تقاضای بخشش میکردم بابت تمام نعمتهایی که تو این مدت وارد زندگیم شده ولی من کفور بودم…

    گفتم خدایا قول میدم که دیگه فقط تمرکزم رو بزارم روی داشته هام و سمت خودم رو انجام بدم و دیگه هیچ کاری با سمت تو نداشته باشم…دیگه در مورد چگونگی و چه زمانی ازت نپرسم…

    اینارو که میگفتم هرلحظه احساس میکردم که اون بند و زنجیرها داره از قلبم باز میشه و احساس سبکی میکردم…

    تا اینکه بعد از مدتها که ورودی مالیم کلا قطع شده یه نفر اون روز پیام داد و نوبت میکاپ شنیون ازم گرفت…

    بینهایت خوشحال شدم…و اینو یه نشونه و تایید از سمت پروردگارم دیدم…منتهی اون مشتری یه مدلی رو ازم میخواست که من بلدش نبودم…وقتی عکس مدلو برام فرستاد گفت اینو میخوام دیدم همون مدلیه که من ماه هاست دوست دارم یادش بگیرم ولی به تعویقش انداختم وچون برام سخت بود نمیرفتم که یادش بگیرم…اولش یکم حسم بد شد و استرس گرفتم…ولی طبق جلسه ی یک ثروت 3 که دارم روش کار میکنم و استاد گفته بودن که به هرچیزی با چشم یک مسئله نگاه کنید که با حل اون میتونید ثروت بسازید…با خودم گفتم این یک مسئله است و من باید حلش کنم…راستش فقط یک روز وقت داشتم و فرداش قرار بود مشتریه بیاد…همون روز رفتم وسیله های مورد نیازش رو خریدم و سفت و سخت شروع کردم به تمرین کردن،در حین تمرین کردن یه جرقه ای تو ذهنم خورد که ببین تو این شهر هیچ کسی تا حالا این مدلو اجرا نکرده…و من خودم میدونم که این موضوع دغدغه و مشکل خیلی از مشتری هاست…این اومد به ذهنم که خیلی جدی تر روی این سبک کار کنم ،چون میتونه مسئله ی خیلی از مشتری هارو حل کنه…چیزی که تو این چند ساله من همیشه تو محیط کارم میدیدم ولی خب کسی راه حلی براش نداشت…با اینکه تو شهرای بزرگ مثل تهران این تکنیک داره انجام میشه ولی تو شهرستان ما هنوز کسی این ایده رو اجرا نکرده…و خلاصه بالاخره اون روز تونستم یادش بگیرم،البته یه مقداری ایراد دارم..ولی نتیجه ی کار عالی و راضی کننده بود…دیروز برای مشتری انجامش دادم و خیلی خوشش اومد،و خیلی تعریف کرد…خودمم با دیدن نتیجه خیلی ذوق کردم…خلاصه ‌که همین ایده سرنخی شد که کلی جرقه ها تو ذهنم خورد که بدونم چه خط و مشیی رو باید تو کارم دنبال کنم…و فوکوسم رو روی چه چیزی بذارم…

    بازهم ازت سپاسگذارم زینب عزیزم بابت کامنت زیبایی که برام گذاشتی و برام سراسر هدایت بود و آگاهی…انشاءالله که بهترینها برات رقم بخوره و به زودی در مدار ثروت و الرزق الرزقان شدن قرار بگیری…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: