این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت همه دوستان عزیزم و استاد بهتر از جانم امیدوارم که حال همگی عالی باشه
پیروی از الهامات قلبی و هدایت خداوند مسئله ایه که در تمام طول روز برای ما می تونه اتفاق بیفته و اگر در واقع ما از الهامات قلبی خودمون و هدایت های خداوند پیروی بکنیم، هم روزمون قشنگ می شه هم اینکه نه نگرانی ای وجود داره نه ترسی، نه غمی هست نه اندوهی، چون وقتی به خودش توکل می کنیم، وقتی خودمون رو تو آغوش خداوند جا می کنیم ، وقتی که چشمامون رو باز می کنیم تا نقش هدایت خداوند رو ببینیم، گوش هامون رو تیز می کنیم تا الهامات خداوند رو بشنویم و هر چقدر در این زمینه قوی تر می شیم زندگی سرشار از زیبایی و لطافت و عشق داریم، نه توی رانندگی اعصابمون خورد می شه نه از رفتار دیگران ناراحت می شیم از نوع رفتار دیگران و در تمام مراحل زندگی در تمام لحظات زندگی به اون سمتی می ریم که خدا می خواد.
خدا هدایتمون می کنه و اگر به ندای خداوند داریم گوش می دیم حالمون خوبه، پس در تمام طول روز حالمون خوب خواهد بود و خوب خواهد ماند و اگر این اتفاق بیفته سیلی از نعمت و برکت و ثروت وارد زندگیمون می شه، این رو به خودم دارم می گم این تذکریه به خودم که حواسم باشه که به چی دارم توجه می کنم، حواسم باشه که به کی دارم گوش می کنم به شیطان یا به خداوند مهربان.
امیدوارم که در اکثر مواقع بتونم به ندای قلبم گوش کنم، به صدای خداوند گوش کنم، به الهامات خداوند گوش بکنم و با هدایت خداوند پیش برم. خداوند همه ما را به راه راست هدایت کنه راه کسانی که به آنها نعمت داده نه راه کسانی که به آنها غضب کرده و نه گمراهان .امیدوارم که اوقات به کام باشه و روز خوبی داشته باشید ️
خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است
سلام به استاد عباسمنش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی و تمام خانواده صمیمی عباسمنش
اگر میخواهی که به خواستههایت برسی، مسیرش عمل کردن به الهاماتت هست
و تسلیم بودن اصل داستان هدایت است.
در تمام زندگیام هدایتها و الهامات زیادی از خداوند دریافت کردهام
وقتی به ندای قلبم گوش میدهم و کاری را انجام میدهم، بوضوح شاهد هستم که چقدر کارها براحتی و سادگی و از بهترین مسیر
پیش رفته و به سرانجام عالی میرسد،
ولی وقتی که با فکر و ذهن خودم قصد انجام کاری را دارم، کاملا مشخص است که من باید چقدر زور بزنم یا تقلا کنم تا شاید نتیجهای برایم در بر داشته باشد
یادمه استاد مثال زیبایی در یکی از فایلها زدند و فرمودند ما در جنگلی هستیم که دور و اطرافمان بقدری درخت و گیاه هست که
اصلا قادر به دیدن مسیر و یا جادهای که ما را به مقصد برساند نیستیم؛
حال تصور کنید که یک هلیکوپتر از بالا مسلط بر کل جنگل است و داره از طریق بیسیم به ما میگه از کدوم طرف برویم که به جاده
اصلی برسیم
جنگل همین دنیاست و هلیکوپتر هم خداوند است،
خدایی که محیط بر تمامی دنیاست و از بالا تمامی مسیرها را میداند و آگاه به تمام امور است، هرلحظه از طریق بیسیم که همان قلب
ما هست، داره ما را هدایت میکنه که از چه مسیری برویم که راحتتر به خواستههایمان برسیم بشرطی که ما قلبمان را
روی موج خداوند و فرکانسش تنظیم کنیم
این فایل 14 دقیقهای درسهای زیادی برای من داشت:
اینکه باید به ندای درونیام اعتماد کنم و اگر من را به سمت انجام کاری میکشاند حتما به آن الهام عمل کنم؛
زندگی من را باورهای من میسازند نه شرایط، نه قوانین حاکم بر کشور، نه دولتها و نه هیچ عامل بیرونی؛
چیزی که اکنون در زندگی من هست، بازتاب باورهای من میباشد، اگر مطلوبم نیست من میتوانم با تغییر باورهایم، نتایجم را نیز تغییر بدهم؛
خداوند همواره در قرآن ایمان و عمل صالح را با هم آورده است، حال من چه موقع ایمان دارم؟ وقتی که به الهامات خداوند عمل میکنم که این عمل کردن دقیقا همان عمل صالحی است که خداوند از آن نام برده است.
چقدر این جمله زیبا و امیدوارکننده و قدرتمند است که : جهان انعکاس ذهن شماست، نه یک واقعیت مطلق غیر قابل تغییر
چه اقدامی میتونم بعد از شنیدن این فایل انجام بدهم؟
اینکه بیشتر سکوت کنم و سعی کنم ذهنم را خاموش کنم، به ندای قلبم گوش بدهم و آرامآرام در مواقع بیشتری از خداوند هدایت بخواهم
فقط خدا رو شکر. امروز این فایل رو گوش دادم و چیزی به ذهنم نرسید که بنویسم در مورد چیزی که بهم الهام شده باشه و من انجام داده باشم و نتیجش رو دیده باشم. چون من فکر می کنم هنوز نمی تونم تشخیص بدم کدوم صدا صدای خداست. یعنی بعضی مواقع می فهمم که این صدای آرامش بخش خداست ، ولی اینکه یه چیز مشخص که یه کاری رو انجام بدم رو فکر نمی کردم که تا به حال بهم گفته شده باشه… بعد عصر، عصر که چه عرض کنم ، شب، معجزه اتفاق افتاد. من بعد از کانون زبان ، به بابام گفتم بریم تمرین رانندگی. بابام هم اوکی داد. در واقع الان که فکر می کنم می بینم یه حسی بهم گفت برو تمرین رانندگی…. و منم گوش دادم و همون لحظه گفتم بابا می خوام تمرین کنم. من و بابام یه چندین تا خیابون رو رفتیم. یه جاش هم من دوباره حس کردم باید از خاکی برم تا برسم به یه قسمتی از شهر که قبلاً هم رفته بودم. من رفتم و رفتم و من و بابام همین طور با هم صحبت می کردیم ، که این صحبت های امشب هم خدا رو شکر خیلی بهم حس خوب داد… تا اینکه من گفتم بابا من چیپس می خوام می زنم بغل تا از این مغازه چیپس بگیرم (برای آخرین بار تا سه ماه دیگه، چون چیس قدغنه:)… من پیاده شدم رفتم. سلام کردم ولی اصلاً به مغازه دار ها نگاه نکردم. رفتم سراغ چیپسا دیدم تعدادشون کمه. رومو برگردوندم که از مغازه دار بپرسم فقط همینا رو دارین که دیدم یکی از شاگردای کانونمهههه:))))) که همین امروز هم اتفاقاً باهاش کلاس داشتم. جالبه تو کللل شاگردای من فقط یه نفر کار می کنه چون من ازشون پرسیدم و گفتن فقط ایشون کار می کنه تو مغازه هم کار می کنه(3 جلسه قبل بود)، منم هیچ وقت نپرسیدم کجا و اینا . بعد الان دقیقاً بین اینننن همه مغازه تو شهر رفتم این مغازه!!!! شاگردم انقد ذوق کرده بود که تیچرش اومده ازش خرید:) منم تعجب کرده بودم واقعاً ، چون اصلاً همین امروزم باهاش کلاس داشتم. این اتفاق زیبا برای من مفهوم داره ، معنی داره. یعنی اینکه که هیوا! ایمانتو بیشتر کن نسبت به خدایی که مسیرو می دونه ، جوابو می دونه و بهتر از هر کس دیگه ای می تونه تو رو هدایت کنه. تو اعتماد کن به این خدا. و اینکه من امشب این مسیرو رفتم و بین اون همه مغازه تو اون بلوار این یکیو انتخاب کردم ، اصلاً رفتن به اون نقطه از شهر که هیچ وقت نمی رفتیم در حالت عادی…. اینا یعنی اینکه داشته به من الهام می شده و منم گوش می کردم. چقد قشنگگگ:) خدایا شکرت! و بعد اینکه امروز من این فایلو گوش بدم و الان بیام از این تجربه ام بنویسم… و من از خدا خواسته بودم که خدا نشونه به من بده ، نشونه ای که ایمانم بهت رو تقویت کنه ، آخه یه مدته حس می کنم دور شدم از خدا ، کنترل ذهنم کمتر شده و نجواها بیشتر ، کارا رو سخت کردم برا خودم.. و دوستان! خدا جواب میده ، خدا جواب میده… درخواست کن ، خدا جواب میده و بعد جوابو ببین! چون خیلی اوقات خدا جواب ما رو میده ولی ما اون جوابو یه چیز عادی تلقی می کنیم. ولی من نمی خوام عادی از کنار این اتفاق رد بشم. می خوام تشکر کنم ازت خدا! مرسی که همیشه هستی! مرسی که جوابمو میدی ، مرسی که کمکم می کنی بیشتر شبیه اون کسی باشم که می خوام ، بیشتر شبیهت باشم ، اونی بشم ک دلم می خواد و تو دلت می خواد ،چون تو همونی هستی که من می خوام ، منم می خوام اونی باشم که تو می خوای:) مرسی که گفتی هیوا! به من اعتماد کن ، من می دونم همه چیو پس می تونم هررر چی که می خوای رو بهت بدم. من این خدام! اینم اصلاً یه مورد که تو ایمانتو قوی تر کنی عزیز ترینم ، امیدم!:)
خدای من همینقدر قشنگه ، و چقدر این خوبه که من این الهامات رو دریافت کردم امشب و بلد کردم برا خودم که خدا تعهد منو ببینه و الهامات رو بیشتر کنه… من عملاً تمام مدت داشتم هدایت می شدم و گوش می دادم به حس درونم…
و الان یه احساس دیگه هم دارم علاوه بر شکرگزاری و اونم اینه که خوشحالم چون دارم خیلی راحت تر از قبل کامنت می ذارم ، راستش اولش اصلا فکر نمی کردم هر بار نوشتن برام راحت تر از دفعه ی قبلی بشه ولی قانون تکامل وجود داره و خدا رو شکر پابرجاست:)
الان که دارم این کامنت رو مینویسم ساعت حدود 2 شبه و من اصلا خواب به چشمم نمیاد و اینطوری شد که اومدم که چند تا از داستان های هدایتی رو بگم که به وضوح میشنیدم
چند سال پیش یعنی حدود سال 95 یا 96 بود که من تصمیم گرفتم مستقل زندگی کنم و از جنوب کشور اومدم تهران و یه چند وقتی رو خونه داییم اینا که تهران بود زندگی کردم و یه روز به خاطر برخورد با یه سری تضاد ها تصمیم گرفتم از خونه اونا خارج بشم و تنها زندگی کنم یادمه این تصمیم رو تو یه شب گرفتم و گفتم دیگه من امشب نمیرم خونه داییم و باید یه جایی رو پیدا کنم و جدا زندگی کنم و اون روز زدم بیرون از خونه و توکل کردم به خدا و گفتم خود خدایی که منو تا اینجا آورده پس هدایتم میکنه و من اون موقع منبع درآمدم خیلی محدود بود و گرفتن خونه مستقل برام خیلی سنگین بود و اصلا براش پولی نداشتم ولی حالم خیلی خوب بود و مطمئن بودم هدایت میشم و جالب اینجا بود که همون روز طبق همزمانی هایی من به یه خوابگاه دخترانه هدایت شوم که به عنوان مدیر اون خوابگاه شروع به کار کردم و همون شب رو هم تو اون خوابگاه گذروندم و اونجا اعتماد کردن به جریان هدایت رو با تمام وجودم حس کردم.
یه بار دیگه هم یه اتفاق جالب برام افتاد و من همش حس میگردم باید یه شب رو تنها تو طبیعت بگذرونم و بالاخره به این صدا گوش کردم و یه کوله برداشتم و به درکه هدایت شدم جایی که برای اولین بار بود میرفتم و اونجا رو اصلا نمیشناختم، یادمه شب شد و من داشتم تو کوه برای خودم قدم میزدم به یه جا رسیدم که خیلی خیلی تاریک بود و من اصلا نمیتونستم مسیر رو تشخیص بدم، همون جا از خدا هدایت خواستم و اونجا یه سگ رو دیدم که اومد و دورم یه چرخ زد و بعد شروع کرد به راه رفتن و من حس کردم باید برم دنبالش و اون اومده که راه رو به من نشون بده و منم همینطوری رفتم دنبالش و بالاخره به یه جایی رسیدم که نور رستوران رو میدیدم و از اونجا به بعدش جاده مشخص بود و جالب اینجا بود دیگه اون سگ بعد از دیدن لامپ های روشن و مشخص شدن جاده نشست و دیگه مسیر رو ادامه نداد و من دقیقا اونجا مطمئن شدم که اون سگ برای نشون دادن مسیر به من فرستاده شده بود…
الان هم توی بحث کارم به وضوح صدای هدایت های خداوند رو میشنوم و از وقتی که قدم هام رو دارم برمیدارم جریانی که پول و درآمد از کار مورد علاقم داره به سمتم سرازیر میشه
خداروشکر میکنم که تو این مسیر هستم و هر روز داره شرایطم عالی تر و عالی تر میشه.
در پناه الله یکتا شاد پیروز سربلند در دنیا و آخرت باشید.
سلام و درود به استاد جانم و مریم خانم عزیز و دوست داشتنی
و همه ی دوستان عزیزم در این سایت بهشتی
الهی شکر
هرچقدر که جلوتر میرم با اضافه شدن بر تجربیاتم در کارکرد قانون
خیلی بهتر صحبت های استاد و متن های نوشته شده در فایل هارو درک میکنم
خدای من
تو همیشه در وجود ما بودی و همیشه در حال هدایت ما به سمت خواسته ها و جواب سوالاتمون بودی
و چقدرررررر ما ایده ها و الهامات و راه کارهای تورو نادیده گرفتیم فقط به خاطر کمبود ایمان و ترس
چقدرررر خجالت کشیدیم به خاطر اینکه بخوایم اون چیزی که از درون در ما حاری میشه و اشتیاق در بروز خود داشته،بروز بدیم و در موردش صحبت کنیم یا به سمتش حرکت کنیم
چقدر نگاه و نظر دیگران توی زندگیمون اهمیتش بیشتر از الهامات و هدایت های تو بوده
چقدر آدمهای اطرافمون اهمیتشون بیشتر از هدایت ها و الهامات تو بوده
دو تا مثال خیلیییییی قوی دارم از نتیجه ی عمل کردن به الهام درونی و عمل نکردن
5 سال پیش وقتی که فشارها از هر طرف روی من بود که با برادرم شریک بشم برای خرید یک خونه
من از همون اول به شدت مقاومت داشتم و من قلبم به من میگفت نکن این کارو صمیمی ترین دوستان میگفتن نکن این کارو یعنی خداوند عرطپر که میتونست به من گفت نکن این کارو
اما من ضعیف تسلیم اشکهای مادرم شدم تسلیم باورهای محدود کننده ی ذهنم شدم و برای اینکه از زیر بار این فشار سنگین تصمیم گیری بیرون بیام
قبول کردم
واقعا از همون اولش احساس بی لیاقتی در این تصمیم موج میزد یا بهتره بگم ضعیف بودن و مهم بودن نظر دیگران و راضی کردن دیگران در این تصمیم گیری موج میزد
بلافاصله یک مدت بعد از گرفتن این تصمیم
خداوند میتونم بگم جفت روحی اون لحظه ی منو وارد زندگیم کرد
و من در ادامه نتیجه ی همه ی شرک ورزیدن هامو یکی یکی دیدم و پس دادم
و سرمایه ای که در کل دوران جوونیم به دست آورده بودم با همین تصمیم رفت زیر پای برادرم
و من به این امید که خونه رو میفروشیم و من میتونم با اون کسی که دوستش دارم زندگیمو شروع کنم روزها تلاش کردم
اما هیچ کدوم از اون افرادی که من به خاطرشون اون تصمیم رو گرفته بودم حتی یک قدم هم بر نداشتند و من نتیجه ی شرک ورزیدن هامو دیدم و پس دادم
و عجببببب درس بزرگی شد برام عجیببببب این اتفاق
و همون اتفاق باعث شد من وارد مسیر یادگیری توحید بشم
و شکر خدا شکر خدا تونستم شهر شیرین اون تضاد رو الان بچشم و شخصیتی 180 درجه متفاوت از خودم بسازم جوری که واقعا خودمو دیگه از خانواده ی خودم نمیدونم
جهان همون 5 سال پیش منو میخواست جدا کنه
اما به خاطر همون باورهای محدود کننده به خاطر شرک ورزیدن ها از مسیر جریان هدایت دور شدم
اما در نهایت باعث شد تبدیل بشم به این علی که الان هستم با رفتار و نتایج کاااااملا متفاوت
و الان خودمو دیگه باور کردم که متفاوت هستم با کل فامیلو ایلو طایفم
اینو 5 سال پیش نتونستم بپذیرم برای همین موندم سر جای قبلیم
اما لازم بود که به این چیزی که الان هستم تبدیل بشم و بابتش سجده ی شکر به جا میارم ،
و اما بعد از شناختن این حس و هدایت و الهامات قلبی و نشانه ها
قبل از همین جنگ اخیر
من به شدت فرکانس احساس خود ارزشمندیم بالا رفته بود و خیلی به خودم و خدای خودم نزدیک بودم و هر روز داشتم در تمام جنبه ها روی خودم کار میکردم
خداوند با تمام نشانه ها شروع کرد با من حرف زدن و من واااااقعا نا آروم شده بودم
نشانه هایی هم میومد که اگر علی قبل بودم تحمل میکردم اما این بار فرق میکرد خیلی خیلی زیاد داشت بهم بر میخورد
کندن جلوی کارگاهمون که باعث شد کلللل کارگاه پر از خاک بشه و من اصلا نتونم اونجا بمونم
اومدم توی خونه
قطعی برق روزی دو بار دو تا دو ساعت
قطعی آب از ساعت 11 شب تا صبح
قطعی اینترنت موقع قطعی برق
قضاوت ها و نگاه خانوادم در مورد رفتار متفاوت و جدیدم
تکراری بودن همه چیز و همه کس در اطرافم
و در نهایت نداشتن هیچ چشم اندازی در ایران
به قدری منو ناآروم کرده بود که قلبم فقط به من میگفت بروووووو تو لیاقتت اینجا نیست
و من با اولین ایده حرکت کردم
به محض اینکه رسیدم جزیره کیش
2 روز بعد خبر اینو دادن که به تهران حمله ی موشکی شده
و من فهمیدم دلیل نام آروم بودن قلبم رو و تمام نشانه هارو
و متوجه شدم که همون هدایت اول و ایده ی اول درست بوده که رفتن به ترکیه بود
و بعد از دوهفته با تایید نشانه ها من با وجود اینکه پرواز ها همه تعطیل بود زمینی حرکت کردم از جنوبی ترین نقطه ی ایران به سمت استانبول و وقتی رسیدم اونجا کااامل متوجه شدم که قلب آروم شد پر از شورو شوق و انگیزه شد و چقدررررر دور شدم از فضای نا مناسب
تمام تضادها یکجا باهم رنگ باختن
و من حس آزادی و هیجان و آرامش داشتم
و واقعا لذت بردم
و اینقدر من هدایت رو اونجا با گوشتو پوستو استخوانم درک کردم که واقعا واقعا خیلی خیلی سخت میتونه چیزی منو بترسونه یا نگران کنه یا غمگین کنه خیلی سخت ،
و خدا میدونه چه هدایت های شدم که همش معجزه بود
فقط خواستم از این دوتا مثال بگم که به خودم یه یادآوری شده باشه که گوووووش بدم به حرف قلبم
و الا خداوند خودش شاهده ایده ها و کارهایی الان دارم انجام میدم و اجرایی میکنم که نه خود قلبم نه کل اجدادم حتی بهش فکر هم نکرده بودن چه برسه بخوان شجاعت اجرایی کردنش رو داشته باشن
البته که من همیشه پدر و مادرم در این زمینه برام الگو بودن
اما وااااقعا واقعا من نوعی فقط به خاطر کششم به سمت خداوند و باور کردنش و پذیرفتنش در زندگیم
با قدرت میتونم بگم اصلا شبیه هیچ کدوم از اعضای خانوادم نیستم
یعنی الان دارم این تفاوت رو در درجه اول با تمام وجودم میپذیرم و قبولش میکنم و در درجه ی دوم دارم باورش میکنم و دارم در جهت تمام الهامات و ایده ها و خواسته های درونیم فارغ از نظر و قضاوت هر احدی در اطرافم دارم عمل میکنم
و خداوند خودش شاهد و ناظر هست و با تمام قوا داره بهم کمک میکنه و داره ایمانمو تقویت میکنه و بهم کمک میکنه بتونم ذهنمو کنترل کنم و در راستای ایده ها و هدایت ها و الهامات و مأموریتی که بهم داده شده حرکت کنم
و خداوند به شدت برای من کافیست
و تمام تلاشم این هست که با تمام توجه
تنها خودش را پرستش کنم و فقط از خودش یاری بجوییم
و خودش شاهده که برای من همه چیز داره میشه و همه کس
من تو این لحظه از زندگیم فقط و فقط خودشو دارم و واقعا بی نیازم از غیر از اون
و خداوند داره به بیییی نهایت طریق وارد زندگیم میشه و بهم کمک میکنه
و من سپاسگذارم و سر به سجده میگذارم در برابر این قدرت همیشه همراه و هدایتگر
از صمیم قلبم شاکرم
ممنونم ممنونم استاد جان و مریم خانوم که با عشق دارین ماموریتتون رو انجام میدین
الان اتفاقی افتاده برام که بعد از کلی اشک و سر به سجده گذاشتن اومدم که کامنت بنویسم…
تقریبا 20روزه قانون سلامتی رو شروع کردم…کلی نشونه دریافت کردم از اینکه وقتشه قانون سلامتی رو استارت بزنم…با اینکه الان درامدم مطلقا صفره…و مدتیه که ورودی مالیم قطع شده اما انگار نگرانی کمتری نسبت به گذشته داشتم برای تهیه ی گوشت و مرغ…حتی دوسال پیش که من درامدم 70،80تومن بود و قانون سلامتی رو استارت زدم به قدری باورهام فقیرانه بود که دلم در نمیومد پول بدم بابت گوشت…بابت خیلی خیلی چیزها ،چیزهای خیلی حتی ارزونم کلی دودوتا چارتا میکردم چه برسه به گوشت که اصلا جزو اخرین اولویتهامم نبود…
اینبار که شروع کردم نمیدونم چرا خیلی از نگرانیهارو نداشتم مثل دوسال پیش…انگار که خیلی رشد کردم انگار که تکاملم رو بهتر طی کردم…انگار که شخصیت من بزرگتر شده، انگار که توکل و ایمانم بیشتر شده…
اولین ایده ای که به ذهنم رسید این بود یه دونه النگومو بفروشم و باهاش قانون سلامتی رو شروع کنم…من کل پس اندازی که داشتم و مونده بود برام یه دونه النگو و یه دونه پلاک بود….که وقتی تو محیط کار قبلیم کارمیکردم یه مقداری طلا خریده بودم ،که برای استارت کسب و کارم همشو فروختم و یه سالن زیبایی کوچیک برا خودم زدم..فقط مونده بود یه دونه النگو ویه پلاک…
این ایده بهم الهام شد که النگو رو بفروشم و باهاش قانون سلامتی رو شروع کنم…شاید از دید منطقی خیلی احمقانه به نظر برسه که کسی بخواد طلا بفروشه خرج شکمش بکنه ،اما من این بهای هدفم دیدم…و گفتم هربهایی هم لازم باشه حاضرم بپردازم…با وجودی که میدونستم این دوتا طلایی که مونده کل سرمایه ایه که من دارم…اما گفتم حتی اگر فقط هزار تومن پول تو زندگیم داشته باشم اونو با عشق برای رسیدن به هدفم خرج میکنم و نمیزارم ترس از دست دادن پول منو از هدفم بازداره…
خلاصه روزای اول که دوره رو استارت زدم و هنوز تکامله طی نشده بود و من داشتم کم کم اون مواردی رو که میتونستم عمل میکردم خود به خود از جاهایی پول به دستم رسید که اصلا داشتم شاخ در می آوردم…و روزای اول گاماس گاماس اونچیزایی که در توانم بود و ضروری رو تهیه میکردم…تا اینکه گفتم دیگه وقتشه متعهدانه تر دوره رو ادامه بدم و رفتم برای فروش طلا…
النگورو فروختم 18و 200 و هرآنچه که لازم بود برای دوره ی سلامتی رو خریدم…منی که میگم وقتی درامدم 70،80 تومن بود ،شاید سالی یکی دوبار گوشت میگرفتم اونم با چه ترس و لرزی…اما اینبار کاملا متفاوت بود…نه اینکه زور بزنما اصلا انگار همه چی خودش داشت منو میبرد…هرچی که فکرشو کنید خریدم…کلی گوشت مرغ و ماهی روغن حیوانی و…اصلا یخچال دیگه داشت منفجر میشد…جالب اینجاست که چقدررر من راحت خرج میکردم…حتی یکبار نشد دست و دلم بلرزه و بگم بزار کمتر بخرم الان پولم تموم میشه…نه اصلا …منی که تو عمرم هرگز چنین چیزی رو تجربه نکردم تو شروع دوره ی سلامتی اینجوری داشتم خرج میکردم…با خدا عهد بسته بودم …گفتم خدایا من اونچه که دارم رو در راه رسیدن به هدفم میدم و بهاش رو میپردازم بقیه اش با تو …گفتم اینقدر بهم ثروت بده که هرگز دغدغه ی پول گوشت نداشته باشم…به خودش توکل کردمو دوره رو شروع کردم…تو خود دوره به چالشهای زیادی برخوردم که اگر قبلا میبود فقط یک دونه از این چالشها به راحتی منو از ادامه ی مسیر منصرف میکرد اما به لطف الله خودش کمکم کرده و چپ و راست هدایتهاشو داره برام میفرسته….
چند وقتی بود این فکر افتاده بود تو سرم که یه دونه گریل بخرم،برای اینکه بتونم گوشت رو خوب بپزم و طعمش خوب باشه که اذیت نشم موقع خوردنش…اولش زیاد برام جدی نبود ،طبق باورهای فقیرانه ی قبلیم میگفتم ولش بابا ،اینهمه پول میخوای بدی بابت گریل…بابا یه جوری تو قابلمه درستش کن بره دیگه…ولی دیدم شدنی نیست ..هرطور درست میکردم نمیشد بخوری…یعنی میخوردم ولی طعمش خیلی بد بود،جوری که به زور سالاد میدادمش پایین اونم خوب نمیجوییدم و همین باعث میشد که معده ام اذیت شه تو خواب احساس سنگینی میکردم…خلاصه که این فکر اومد تو سرم که اون یه دونه پلاکی که دارمو بفروشم و باهاش گریل بخرم…بازم فحش و سرزنش کردنای ذهنم شروع شد…تو دیوانه شدی…اخه احمق کیود دیدی طلا بفروشه گریل بخره…اگه الان پولشو نداری گریل بخری خب دوره رو ولش کن بزار در زمان مناسب که وضعت خوب شد دوره رو استارت بزن که دیگه دغدغه ی پول نداشته باشی…اما گفتم من روزی که این دوره شروع کردم به خدا گفتم خدایا این دوره برای من حکم مرگ و زندگی رو داره…اگر نتونم بهش عمل کنم دیگه زندگی هیچ معنی ای برام نداره…من سنگامو با خدا واکنده بودم…خدا خودش میدونست که به چه دلیل منو به این دوره هدایت کرده منم خیلی خوب میدونستم که چرا الان به این دوره هدایت شدم…اینا همش بهانه های ذهن منه که منو از ادامه ی دوره منصرف کنه…وگرنه تازمانی که من با چالشهای این مسیر روبه رو نشم و حلشون نکنم به هدفم نمیرسم…اگر قرار بود با گذشت زمان همه چی گل و بلبل بشه برای عمل به دوره ی قانون سلامتی که من دوسال پیش هم با همین تفکر دوره رو نصفه کاره رها کردم…چون گفتم الان آماده اش نیستم بزار زمان مناسبش برسه اونوقت به راحتی بهش عمل میکنم…آقا جان راحتی ای در کار نیست…راحتی تو دل سختیاس…هر مسیری اولش سختیهای خودشو داره…تو چه الان چه ده سال دیگه هم بخوای این مسیر رو از اول بری با چالشهایی روبه رو میشی…پس این بهانه رو بزار کنار و فقط به هدفت فکر کن و اینکه چطور میتونی مسائل رو حل کنی و پیش بری….
امروز نزدیک ظهر بود نشسته بودم تو خونه ،یهو یه حسی بهم گفت همین الان پاشو برو گریل رو بخر …و یه فروشگاهی اومد تو ذهنم مامانم اینا همیشه از اونجا قسطی خرید میکنن…من گریل اصلا قیمت نکرده بودم اما تو ذهنم نهایت 10تومن در نظر گرفته بودم…رفتم اون گریلو بخرم آقاهه قیمت گفت 16و 700…و گفت چون اکثرا سرخ کن میخرن و گریل زیاد فروش نداره من این گریلو با قیمت خرید برات حساب میکنم…
نصفش رو دادم و نصفش موند و آقاهه چون میشناخت منو و مادرم اینا مشتریش بودن گفت هروقت بقیشو خواستی بده مشکلی نداره…با خودم گفتم خب اینکه داره قسطی میده پس دیگه پلاکو نیاز نیست بفروشم…حالا تیکه تیکه یجور پولشو میدم…اما ذهنم آروم نمیگرفت…دلم راضی نمیشد…
گفتم ببین تو الان چندساله رو تعهدی که به خودت دادی موندی نه یک ریال قرض گرفتی نه قسطی خرید کردی نه وام نه هیچی…تو بدترین شرایط هم بودی که فقط کافی بود اراده کنی تا بی انتظار بازگشت بهت پول بدن ،اما این کارو نکردی با اینکه به شدت تحت فشار بودی…حالا میخوای برای عمل به یک تعهد جدید ،تعهد قبلیت رو زیر پا بزاری.؟ایا میخوای از راه اشتباه به هدفت برسی؟ این حرفارو به خودم زدم و دیدم نه…من حاضر نیستم حتی یک شب با داشتن قسط سرمو رو بالش بزارم…و شالو کلا کردم رفتم اون پلاک رو فروختم و درجا پولو واریز کردم…اومدم خونه شاد و خوشحال گریلو زدم به برق تا تستش کنم…یه تیکه مرغ اول گریل کردم عالی شد طعمش…بعد گوشت رو داخلش گذاشتم و مشغول سالاد درست کردن شدم،که یهو دستگاه خاموش شد کلا…از پریز کشیدم دوباره زدم تو برق دیدم کلا دیگه روشن نمیشه…دست و پامو گم کرده بودم ،نجواها هجوم آورده بود بهم که ای احمق این چه کاری بود کردی…چرا خودت تنها بلند شدی رفتی خرید کردی…اینهمه پول بابتش دادی ،طلاتو به خاطرش فروختی…اگر فروشنده قبول نکنه چی..اگه بگه خودت اشتباهی دستگاهو سوزوندی چی…اصلا دیگه نگم چه حالی بودم فقط…
گریه دیگه امونمو بریده بود…از اونجایی که توی روابطه ی عاطفیمم چند وقته شروع کردم به باج ندادن،یه مقدار رابطم با همسرم سرد شده،و همه ی کارامو خودم میکنم، یه جوری این خراب شدن دستگاهه منو ترسونده بود که نجواها داشت خفم میکرد ،به شدت احساس تنهایی میکردم و میگفتم کاش اون رفتارهارو با همسرم نمیکردم…کاش مثل همیشه طبق میلش رفتار میکردم…کاش اون اینجا بود،اگر بود دلمو قرص میکرد و یه راه حلی براش پیدا میکرد…خلاصه با تموم نا امیدیم به خودم گفتم به خدا توکل کن ،این هم قسمتی از چالشهای مسیره…اما ذهنم چنان خودشو به در و دیوار میکوبید که انگار آخر دنیاس…و میگفت ول کن این دوره رو …هنوز شروع نکرده اینهمه بها داری میدی براش…همش داری ضرر میزنی…ول کن این دوره رو …اما یک لحظه به خودم گفتم بیا و مثل استاد عباسمنش عمل کن…یادم اومد استاد یه بار پله ی آروی خراب شده بود و بعد از کلی تقلا و تلاش درست نشد…کاری که استاد کرد این بود که کلا بیخیال داستان شد و رفت دنبال تفریح و خوش گذرونی و بعد اون مسئله به راحتترین شکل ممکن حل شد…با خودم گفتم کلی ظرف نشسته هست که باید بشورم…آشپزخونه به هم ریخته اس باید مرتب کنم…پاشدم یه آهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم به ظرف شستن…همینجوری داشتم با خدا حرف میزدم و اشکم میومد که اگر همسرم الان خونه بود چقدر خوب بود چقدر دلم گرم میشد ،یهو خدا گفت تو الان نیازی به هیچ کسی نداری فقط به من نیاز داری…الله اکبر الله اکبر…یعنی اگر بگم خدا خودش جلوم ظاهر شد و رو دررو و خیلی محکم این حرفو بهم زد باورتون نمیشه…اینقدر که واضح و شفاف بود…همینجوری دیگه اشکم بند نمیومد ،گفتم راست میگی خداجونم ،من الان مدتیه که تصمیم گرفتم شخصیتم رو بهبود بدم و برای این کار تصمیم گرفتم که دیگه به هیچ عنوان به هیچ کس از جمله همسرم باج ندم…اما این موضوع به قدری به من فشار اورد که من کلا فراموش کردم به چه دلیل اون رفتارها رو با همسرم کردم…نجواها اینقدر زیاد بود که فکر کردم اگر همسرم میبود چقدر باعث دلگرمیم بود،هرچند درواقعیت هرگز اینطور نبوده و همیشه من تو زندگیم مستقل عمل کردم و همسرم هرگز موجب دلگرمیم نبوده اما تو این لحظات سخت ذهنم این طور وانمود میکرد که اگر الان همسرم خونه بود همه چی حل بود (همسرم سرکار هستن)
خلاصه که یهو به خودم اومدم گفتم خدایا راست میگی…این قضیه چه ربطی داره به رفتارهای من با همسرم…من اون رفتارهارو کاملا طبق قانون انجام دادم و کاملا هدایتی پیش رفتم کاملا رضایت داشتم از این بابت…حالا چی شده که فکر میکنم اشتباه کردم….جز اینکه مغزم با هر بهانه ای میخواد منو به عادتهای قبلیم برگردونه؟چرا،؟چون طبق صحبتهای استاد در فایل نحوه ی عملکرد مغز من پاداش اشتباهی به یک سری عمل های نادرست دادم…و ذهنم به خاطر اون پاداشها ی اشتباه میخواد منو برگردونه به رفتارها و عادتهای قبلیم…با خودم گفتم خدا میدونه تو این سالها من چقدررررر به این شکل ضربه خوردم و پای تعهدم به تغییر نموندم…هرجا که ذهن کمی فشار آورد بهم سریع برگشتم به رفتارهای اشتباه قبلیم…چون نمیدونستم که مغز میتونه تغییر کنه و تحت فرمان من دربیاد …فکر میکردم این منم که بند و برده ی ذهنمم هرکاری اون میگه باید انجام بدم…و بعد از این گفتوگوها با خودم و خدای خودم گفتم خداجونم راست میگی من به جز تو به هیچ کسی نیاز ندارم و تو برای من کافی هستی…و یقین دارم منو نه تنها به هدفم تو قانون سلامتی بلکه همه ی خواسته هام میرسونی چون من به تو ایمان دارم…منکه جز تو پناهی ندارم…من فقط با امید و توکل به تو پا توی این راه گذاشتم و یقین دارم که کمکم میکنی…و همچنان آشپزخونه رو تمیز کردمو دستمال کشی کردم…یه لحظه چشمم خورد به گریل…گفتم بزار بزنم به برق خدارو چه دیدی شاید روشن شد…زدم به برق روشن نشد…یه لحظه چشمم به تبدیل سیم برق خورد که مال شارژر خونمون بود و من چون این دستگاه تبدیل نداشت از اون استفاده کردم…یه لحظه گفتم نکنه مشکل از این تبدیله…گفتم اگر مشکل از این باشه ریش تراش رو هم نباید روشن کنه..سریع رفتم وصلش کردم به ریش تراش و زدم به برق دیدم روشن نمیشه…قوت قلب گرفتم گفتم خدایا یعنی میشه مشکل از این تبدیله باشه…سریع حاضر شدم رفتم پایین الکتریکی گفتم یه تبدیل میخوام ،گفت بهترین جنسش 150هزاره..گفتم همونو بده…خیلی سریع برگشتم تبدیلو زدم به سیم گریل زدم به برق روشن شد….خدااااااای مننننننن…فقط دیگه افتادم به سجده و اشک شوق …نمیدونستم چطور باید خدارو شکر کنم….اومدم گوشیمو برداشتم به رسم سپاسگذاری از خداوند بیام تو نت گوشیم درموردش بنویسم و شکر گذاری کنم،نمیدونم چرا ناخودآگاه دستم رفت رو این صفحه،و دیدم در مورد عمل به الهامات قلبیه ،گفتم پس چه بهتر همینجا هم ردپایی از خودم میزارم از این روز شگفت انگیز….وهم سپاسگذاریم از خداوند رو به جا میارم…
خدارا شاکر و سپاسگزارم بابت حضورم در بهترین سایت دنیا،
هر چقدر بیشر زمان می گذرد موضوع هدایت رو بیشتر درک می کنم،
وقتی به گذشته ام فکر می کنم یعنی به زندگی قبل از تحولم،
متوجه می شم که خداوند همیشه حواسش به من بوده و الهامات وهدایت هایش شامل حالم می شده ولی متاسفانه من در مدار دریافتش نبودم و درکی از الهامات قلبی ام نداشتم،
یادمه بیشتر از 4 سال قبل در زمانیکه شرایط زندگی من و شرایط کشور ما در حالت بحران بود،
نا امنی وحشتناک بود،
شرایط تحصیل واسه دخترا دچار مشکل شده بود،
حق تحصیل، و آزادی در جنبه های مختلف زندگی از دخترا صلب شده بود توسط بی قانونی که تو کشور ایجاد شده بود هر کسی هر قانونی رو که دلش می خواست وضع می کرد،
چند ماه از این شرایط گذشته بود و این محدودیت ها خیلی اذیتم می کردم،
اون موقع سوالات زیادی توی ذهنم ایجاد می شد،
چجوری میشه بهتر زندگی کرد،
چجوری میشه این شرایط رو عوض کرد، و……
ازین مدل سوالات زیاد توی ذهنم بود تا اینکه یه شب موقع که سرم رو رختخوابم بود و داشتم به تغیر زندگیم فکر می کردم، یهویی بهم الهام شد که باید مهاجرت کنم به ایران،
اون موقع ها من هیچ درکی از توحید و توکل نداشتم،
و یه آدم مشرک بودم مثل خیلی از آدم های دنیا،
ولی وقتی اون ایده بهم الهام شد من باز شدن قلبم رو به وضوح احساس کردم،
اینقدر حس خوبی داشتم که اون شب تا نیمه های شب نتونستم بخوابم،
بنابر مسائلی که بود قانع کردن خانواده واسه مهاجرت یه کار بسیار سختی بود،
ولی من اونقدری ایمان داشتم به این هدایت و الهام که حاضر بودم هرکاری براش انجام بدهم،
خلاصه با یه ایمان و انگیزه ای شروع کردم به طی مراحل مهاجرت کردن،
اون موقع با قوانین آشنایی نداشتم،
وچرخ زندگیم روغن کاری نشده بود، من به هدفم رسیدم اما چالش های زیادی داشتم که اگر با درک الانم جلو می رفتم 90 درصد اون مسائل خود به خود حل می شد،
وقتی من به اون الهام عمل کردم و اقدام کردم، درهای برام باز شد که واقعا شوکه کننده بود و عین معجزه بود،
اون موقع درکی نداشتم و سپاسگزار شون نبودم ولی الان که قوانین رو درک کردم متوجه شدم که نا آگاهانه یه جاهای داشتم به قوانین عمل می کردم که این اتفاقات برام میافتاد،
اون موقع ها بخاطر شرایط کشوری، گرفتن پاسپورت و هر مدرکی که واسه مهاجرت لازم بود رو خیلی به سختی انجام می دادند،
به لطف خدای مهربان که در هر حال حواسش به من بوده توانستم مدارک رو اوکی کنم،
بابت ویزا گرفتن هم خدا کارا رو برام انجام داد،
و آدم های رو سر راهم قرار داد که دستی از دستان خداوند شدند و کارام رو انجام دادند،
ما مهاجرت کردیم و به لطف خدای توانا الان 4 سال هست تهران زندگی می کنیم،
از صفر شروع کردیم و الان به لطف خدای توانا زندگی ما خیلی بهتر از چیزیه که انتظارش رو داشتیم،
بهترین اتفاقی که برام افتاد آشنایی ام با سایت فوقالعاده استاد عباس منش هست،
و همچنان رشد و موفقیت تو کسب و کارم با شرکت کردن تو کلاس های مختلف تو زمینه ای کاری ام.
اگر به هدایت خداوند عمل نمی کردم و مهاجرت نمی کردم الا معلوم نبود چه زندگی رو تجربه می کردم،
قطعا که شرایط و زندگی تلخی رو تجربه می کردم، چون با اومدن طالبان قطعا که محدودیت های زیادی برام ایجاد میشد و به هیچ کدام از آرزوی های که دارم رو نمی رسیدم،
از موقع که با مباحث این سایت آشنا شدم و بحث هدایت رو تا حدودی درک کردم الان به لطف ستاره ای قطبی تمام زندگیم شده طبق هدایت و الهامات پروردگارم،
خدایا هزاران بار سپاسگزارم که چرخ زندگیم خیلی روانتر می چرخه.
مطالبی که میخوام عرض کنم نمیدونم مربوط میشه به این فایل یانه ولی یه حسی به من گفت برو واینها رو درگروه بازگوکن.
استادشما در فایل قبل مطرح کردین که موفقیت فقط انجام کارهای درست نیست بلکه انجام ندادن کارهای نادرست هم هست.
این جمله برای من مثل یک فریاد درون شده که دائم به من میگه درمورد چیزهایی که دوست نداری صحبت نکن.
واینقققققدر برام بزرگ شده که به محض اینکه میخوام حرفی بزنم درونم داد میزنه میگه نگوووووو ولی باز هم ذهنم مقاومت میکنه ومیگم نه بابا این که دیگه موضوع مهمی نیست.
ولی ناباورانه حتی درمورد کوچکترین مسائل پیش افتاده هم برام فیدبک میده وبه محض اینکه اتفاق میفته برام سریع میفهمم که از کجا آب خورده.
مثلا یک موردش کوچکش، من اکثر مواقع نان رو سفارش میدم با اسنپ برام میارن وهمیشه نانها آنجوری بود که دوست داشتم نرم وداغ.
چند وقت پیش به منزل یکی از اقوام رفته بودم وایشون یک خانم مسن هستن ومن دیدم یک تکه نان گذاشتن روی کتری که گرم بشه ونان خشک شده بود وسرد وایشون با همین وضعیت اون رو میخورد ومن دلم براش سوخت که کسی رونداره براش نان تازه بگیره وقتی برگشتم منزل برای برادرم این موضوع رو تعریف کردم وگفتم یه نان خشک وسرد شده داشت میخورد.
دیشب من دوباره برای منزلمان نان سفارش دادم ودرکمال تعجب وبرای اولین بار نانی که برام آوردن دقیقا مشابه اون نان بود سرد وخشک.ومن سریع یاددم افتاد گفتم یا خدااااا یعنی حتی در مورد این مسئله به این کوچکی هم؟؟؟؟ خودم اون رو خلق کردم وگفتم جلوی زبونتو بگییییر.میخوام بگم در مورد کوچکترین مسائل هم این قضیه برام اتفاق میافته .
صحبت نکردن درمورد ناخواسته ها حتی اگر به اندازه یک ارزن باشه شروع بزرگترین اتفاقات توی زندگی من هست وبا تمام وجودم این رو درک کردم ومیدونم که نباید انجامش بدم ولی ….
البته الان با چک ولگدهایی که خوردم خیلی بهتر شدم وامیدوارم خداکمکم کنه بیشتر وبیشتر وبیشتر مواظب صحبت کردنم باشم که این بزرگترین درسی هست که تا به حال گرفتم وهرروز در درونم هزار بار الهام میشه
“درمورد چیزهایی که دوست نداری صحبت نکن”
استاد این موضوع برای من شده یک اصل وواقعا بهش ایمان دارم دوستتون دارم که این درس بزرگ رو به من یادآوری کردین .
شاید باور نکنین ولی حتی دیگه اینجا هم نمیخوام در مورد اتفاقات ناخواسته ام چیزی بگم وگرنه خیلی اتفاقات بزرگ هست که دوست ندارم راجع بهشون چیزی بگم.
استاد بسیااار سپاسگزارم ازتون وتمام قد جلوی شما ادای احترام میکنم برای این درسهای بزرگی که به ما میدین وخداوند رو شاکرم که منو هدایت میکنه ودستم رو سفت گرفته.
آرزوی سلامتی وموفقیتهای بیشتر وشادیها وثروتهای روز افزون دارم برای همگی عزیزان .
خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی
خدای ثروتمندم من هرآنچه که هستم و هرآنچه که دارم از آن توست و تو از عشق بی نهایتت به من میبخشی .
خدای مهربونم سپاسگزارتم که هدایتم میکنی تا کمالگرایی تو نوشتن رو کنار بزارم .
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
خداقوت
در مورد شنیدن و فهمیدن هدایت الهی تو پروسه جداشدنم من دریافت میکردم و عمل میکردم و واقعا اونجاهایی که گوش کردم نتیجه گرفتم البته من اون موقع اصلا تو این دنیا نبودم و هیچ درکی از هدایت و حتی خدا نداشتم الان که یه ذره درک کردم میفهمم که خدا هدایتم میکرده
الهی هزاران بار شکرت
در مورد اینکه الان چه الهام یا هدایتی در ذهن یا قلبم هست که وقتشه بهش گوش کنم باید بگم دوسه هفته س که به شدت و بی نهایت نشانه ها میاد که 12قدم رو شروع کنم با اینکه من دارم احساس لیاقت رو گوش میدم و قول دادم که اون دوره و عشق و مودت رو برم جلو امااا هرجا از سایت رو میرم فقط و فقط از 12قدمه ، نشانه های روزانه م 12قدمه و من تصمیم گرفتم که انجامش بدم حتما برای من خیر مطلقه
و یکی دیگه از هدایتاااا اینه که برای سعیده شهریاری عزیزم کامنت بزارم و من میدونم چراااا داره اینقدر واضح بهم میگه و جالبه که میگه باید هرروز بزاری و من خیلی زیاد مقاومت دارم میکنم :) اما باید انجامش بدم اینم حتما برای رشد منه و خیر مطلقه
الهی هزاران بار شکرت
استاد محبوبم سپاسگزارتم ک هستی
خداجونم سپاسگزارتم برای هدایت هات و حضور همیشگیت در تمام زندگیم
سلام خدمت همه دوستان عزیزم و استاد بهتر از جانم امیدوارم که حال همگی عالی باشه
پیروی از الهامات قلبی و هدایت خداوند مسئله ایه که در تمام طول روز برای ما می تونه اتفاق بیفته و اگر در واقع ما از الهامات قلبی خودمون و هدایت های خداوند پیروی بکنیم، هم روزمون قشنگ می شه هم اینکه نه نگرانی ای وجود داره نه ترسی، نه غمی هست نه اندوهی، چون وقتی به خودش توکل می کنیم، وقتی خودمون رو تو آغوش خداوند جا می کنیم ، وقتی که چشمامون رو باز می کنیم تا نقش هدایت خداوند رو ببینیم، گوش هامون رو تیز می کنیم تا الهامات خداوند رو بشنویم و هر چقدر در این زمینه قوی تر می شیم زندگی سرشار از زیبایی و لطافت و عشق داریم، نه توی رانندگی اعصابمون خورد می شه نه از رفتار دیگران ناراحت می شیم از نوع رفتار دیگران و در تمام مراحل زندگی در تمام لحظات زندگی به اون سمتی می ریم که خدا می خواد.
خدا هدایتمون می کنه و اگر به ندای خداوند داریم گوش می دیم حالمون خوبه، پس در تمام طول روز حالمون خوب خواهد بود و خوب خواهد ماند و اگر این اتفاق بیفته سیلی از نعمت و برکت و ثروت وارد زندگیمون می شه، این رو به خودم دارم می گم این تذکریه به خودم که حواسم باشه که به چی دارم توجه می کنم، حواسم باشه که به کی دارم گوش می کنم به شیطان یا به خداوند مهربان.
امیدوارم که در اکثر مواقع بتونم به ندای قلبم گوش کنم، به صدای خداوند گوش کنم، به الهامات خداوند گوش بکنم و با هدایت خداوند پیش برم. خداوند همه ما را به راه راست هدایت کنه راه کسانی که به آنها نعمت داده نه راه کسانی که به آنها غضب کرده و نه گمراهان .امیدوارم که اوقات به کام باشه و روز خوبی داشته باشید ️
به نام خداوند هدایتگر مهربان
خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است
سلام به استاد عباسمنش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی و تمام خانواده صمیمی عباسمنش
اگر میخواهی که به خواستههایت برسی، مسیرش عمل کردن به الهاماتت هست
و تسلیم بودن اصل داستان هدایت است.
در تمام زندگیام هدایتها و الهامات زیادی از خداوند دریافت کردهام
وقتی به ندای قلبم گوش میدهم و کاری را انجام میدهم، بوضوح شاهد هستم که چقدر کارها براحتی و سادگی و از بهترین مسیر
پیش رفته و به سرانجام عالی میرسد،
ولی وقتی که با فکر و ذهن خودم قصد انجام کاری را دارم، کاملا مشخص است که من باید چقدر زور بزنم یا تقلا کنم تا شاید نتیجهای برایم در بر داشته باشد
یادمه استاد مثال زیبایی در یکی از فایلها زدند و فرمودند ما در جنگلی هستیم که دور و اطرافمان بقدری درخت و گیاه هست که
اصلا قادر به دیدن مسیر و یا جادهای که ما را به مقصد برساند نیستیم؛
حال تصور کنید که یک هلیکوپتر از بالا مسلط بر کل جنگل است و داره از طریق بیسیم به ما میگه از کدوم طرف برویم که به جاده
اصلی برسیم
جنگل همین دنیاست و هلیکوپتر هم خداوند است،
خدایی که محیط بر تمامی دنیاست و از بالا تمامی مسیرها را میداند و آگاه به تمام امور است، هرلحظه از طریق بیسیم که همان قلب
ما هست، داره ما را هدایت میکنه که از چه مسیری برویم که راحتتر به خواستههایمان برسیم بشرطی که ما قلبمان را
روی موج خداوند و فرکانسش تنظیم کنیم
این فایل 14 دقیقهای درسهای زیادی برای من داشت:
اینکه باید به ندای درونیام اعتماد کنم و اگر من را به سمت انجام کاری میکشاند حتما به آن الهام عمل کنم؛
زندگی من را باورهای من میسازند نه شرایط، نه قوانین حاکم بر کشور، نه دولتها و نه هیچ عامل بیرونی؛
چیزی که اکنون در زندگی من هست، بازتاب باورهای من میباشد، اگر مطلوبم نیست من میتوانم با تغییر باورهایم، نتایجم را نیز تغییر بدهم؛
خداوند همواره در قرآن ایمان و عمل صالح را با هم آورده است، حال من چه موقع ایمان دارم؟ وقتی که به الهامات خداوند عمل میکنم که این عمل کردن دقیقا همان عمل صالحی است که خداوند از آن نام برده است.
چقدر این جمله زیبا و امیدوارکننده و قدرتمند است که : جهان انعکاس ذهن شماست، نه یک واقعیت مطلق غیر قابل تغییر
چه اقدامی میتونم بعد از شنیدن این فایل انجام بدهم؟
اینکه بیشتر سکوت کنم و سعی کنم ذهنم را خاموش کنم، به ندای قلبم گوش بدهم و آرامآرام در مواقع بیشتری از خداوند هدایت بخواهم
به نام خودت ، قلبم:)
سلام سلاممم
فقط خدا رو شکر. امروز این فایل رو گوش دادم و چیزی به ذهنم نرسید که بنویسم در مورد چیزی که بهم الهام شده باشه و من انجام داده باشم و نتیجش رو دیده باشم. چون من فکر می کنم هنوز نمی تونم تشخیص بدم کدوم صدا صدای خداست. یعنی بعضی مواقع می فهمم که این صدای آرامش بخش خداست ، ولی اینکه یه چیز مشخص که یه کاری رو انجام بدم رو فکر نمی کردم که تا به حال بهم گفته شده باشه… بعد عصر، عصر که چه عرض کنم ، شب، معجزه اتفاق افتاد. من بعد از کانون زبان ، به بابام گفتم بریم تمرین رانندگی. بابام هم اوکی داد. در واقع الان که فکر می کنم می بینم یه حسی بهم گفت برو تمرین رانندگی…. و منم گوش دادم و همون لحظه گفتم بابا می خوام تمرین کنم. من و بابام یه چندین تا خیابون رو رفتیم. یه جاش هم من دوباره حس کردم باید از خاکی برم تا برسم به یه قسمتی از شهر که قبلاً هم رفته بودم. من رفتم و رفتم و من و بابام همین طور با هم صحبت می کردیم ، که این صحبت های امشب هم خدا رو شکر خیلی بهم حس خوب داد… تا اینکه من گفتم بابا من چیپس می خوام می زنم بغل تا از این مغازه چیپس بگیرم (برای آخرین بار تا سه ماه دیگه، چون چیس قدغنه:)… من پیاده شدم رفتم. سلام کردم ولی اصلاً به مغازه دار ها نگاه نکردم. رفتم سراغ چیپسا دیدم تعدادشون کمه. رومو برگردوندم که از مغازه دار بپرسم فقط همینا رو دارین که دیدم یکی از شاگردای کانونمهههه:))))) که همین امروز هم اتفاقاً باهاش کلاس داشتم. جالبه تو کللل شاگردای من فقط یه نفر کار می کنه چون من ازشون پرسیدم و گفتن فقط ایشون کار می کنه تو مغازه هم کار می کنه(3 جلسه قبل بود)، منم هیچ وقت نپرسیدم کجا و اینا . بعد الان دقیقاً بین اینننن همه مغازه تو شهر رفتم این مغازه!!!! شاگردم انقد ذوق کرده بود که تیچرش اومده ازش خرید:) منم تعجب کرده بودم واقعاً ، چون اصلاً همین امروزم باهاش کلاس داشتم. این اتفاق زیبا برای من مفهوم داره ، معنی داره. یعنی اینکه که هیوا! ایمانتو بیشتر کن نسبت به خدایی که مسیرو می دونه ، جوابو می دونه و بهتر از هر کس دیگه ای می تونه تو رو هدایت کنه. تو اعتماد کن به این خدا. و اینکه من امشب این مسیرو رفتم و بین اون همه مغازه تو اون بلوار این یکیو انتخاب کردم ، اصلاً رفتن به اون نقطه از شهر که هیچ وقت نمی رفتیم در حالت عادی…. اینا یعنی اینکه داشته به من الهام می شده و منم گوش می کردم. چقد قشنگگگ:) خدایا شکرت! و بعد اینکه امروز من این فایلو گوش بدم و الان بیام از این تجربه ام بنویسم… و من از خدا خواسته بودم که خدا نشونه به من بده ، نشونه ای که ایمانم بهت رو تقویت کنه ، آخه یه مدته حس می کنم دور شدم از خدا ، کنترل ذهنم کمتر شده و نجواها بیشتر ، کارا رو سخت کردم برا خودم.. و دوستان! خدا جواب میده ، خدا جواب میده… درخواست کن ، خدا جواب میده و بعد جوابو ببین! چون خیلی اوقات خدا جواب ما رو میده ولی ما اون جوابو یه چیز عادی تلقی می کنیم. ولی من نمی خوام عادی از کنار این اتفاق رد بشم. می خوام تشکر کنم ازت خدا! مرسی که همیشه هستی! مرسی که جوابمو میدی ، مرسی که کمکم می کنی بیشتر شبیه اون کسی باشم که می خوام ، بیشتر شبیهت باشم ، اونی بشم ک دلم می خواد و تو دلت می خواد ،چون تو همونی هستی که من می خوام ، منم می خوام اونی باشم که تو می خوای:) مرسی که گفتی هیوا! به من اعتماد کن ، من می دونم همه چیو پس می تونم هررر چی که می خوای رو بهت بدم. من این خدام! اینم اصلاً یه مورد که تو ایمانتو قوی تر کنی عزیز ترینم ، امیدم!:)
خدای من همینقدر قشنگه ، و چقدر این خوبه که من این الهامات رو دریافت کردم امشب و بلد کردم برا خودم که خدا تعهد منو ببینه و الهامات رو بیشتر کنه… من عملاً تمام مدت داشتم هدایت می شدم و گوش می دادم به حس درونم…
و الان یه احساس دیگه هم دارم علاوه بر شکرگزاری و اونم اینه که خوشحالم چون دارم خیلی راحت تر از قبل کامنت می ذارم ، راستش اولش اصلا فکر نمی کردم هر بار نوشتن برام راحت تر از دفعه ی قبلی بشه ولی قانون تکامل وجود داره و خدا رو شکر پابرجاست:)
دوستون دارم، با خدا و شاد باشید:)
سلام و درود
الان که دارم این کامنت رو مینویسم ساعت حدود 2 شبه و من اصلا خواب به چشمم نمیاد و اینطوری شد که اومدم که چند تا از داستان های هدایتی رو بگم که به وضوح میشنیدم
چند سال پیش یعنی حدود سال 95 یا 96 بود که من تصمیم گرفتم مستقل زندگی کنم و از جنوب کشور اومدم تهران و یه چند وقتی رو خونه داییم اینا که تهران بود زندگی کردم و یه روز به خاطر برخورد با یه سری تضاد ها تصمیم گرفتم از خونه اونا خارج بشم و تنها زندگی کنم یادمه این تصمیم رو تو یه شب گرفتم و گفتم دیگه من امشب نمیرم خونه داییم و باید یه جایی رو پیدا کنم و جدا زندگی کنم و اون روز زدم بیرون از خونه و توکل کردم به خدا و گفتم خود خدایی که منو تا اینجا آورده پس هدایتم میکنه و من اون موقع منبع درآمدم خیلی محدود بود و گرفتن خونه مستقل برام خیلی سنگین بود و اصلا براش پولی نداشتم ولی حالم خیلی خوب بود و مطمئن بودم هدایت میشم و جالب اینجا بود که همون روز طبق همزمانی هایی من به یه خوابگاه دخترانه هدایت شوم که به عنوان مدیر اون خوابگاه شروع به کار کردم و همون شب رو هم تو اون خوابگاه گذروندم و اونجا اعتماد کردن به جریان هدایت رو با تمام وجودم حس کردم.
یه بار دیگه هم یه اتفاق جالب برام افتاد و من همش حس میگردم باید یه شب رو تنها تو طبیعت بگذرونم و بالاخره به این صدا گوش کردم و یه کوله برداشتم و به درکه هدایت شدم جایی که برای اولین بار بود میرفتم و اونجا رو اصلا نمیشناختم، یادمه شب شد و من داشتم تو کوه برای خودم قدم میزدم به یه جا رسیدم که خیلی خیلی تاریک بود و من اصلا نمیتونستم مسیر رو تشخیص بدم، همون جا از خدا هدایت خواستم و اونجا یه سگ رو دیدم که اومد و دورم یه چرخ زد و بعد شروع کرد به راه رفتن و من حس کردم باید برم دنبالش و اون اومده که راه رو به من نشون بده و منم همینطوری رفتم دنبالش و بالاخره به یه جایی رسیدم که نور رستوران رو میدیدم و از اونجا به بعدش جاده مشخص بود و جالب اینجا بود دیگه اون سگ بعد از دیدن لامپ های روشن و مشخص شدن جاده نشست و دیگه مسیر رو ادامه نداد و من دقیقا اونجا مطمئن شدم که اون سگ برای نشون دادن مسیر به من فرستاده شده بود…
الان هم توی بحث کارم به وضوح صدای هدایت های خداوند رو میشنوم و از وقتی که قدم هام رو دارم برمیدارم جریانی که پول و درآمد از کار مورد علاقم داره به سمتم سرازیر میشه
خداروشکر میکنم که تو این مسیر هستم و هر روز داره شرایطم عالی تر و عالی تر میشه.
در پناه الله یکتا شاد پیروز سربلند در دنیا و آخرت باشید.
به نام الله بخشنده و بخشایشگر
سلام و درود به استاد جانم و مریم خانم عزیز و دوست داشتنی
و همه ی دوستان عزیزم در این سایت بهشتی
الهی شکر
هرچقدر که جلوتر میرم با اضافه شدن بر تجربیاتم در کارکرد قانون
خیلی بهتر صحبت های استاد و متن های نوشته شده در فایل هارو درک میکنم
خدای من
تو همیشه در وجود ما بودی و همیشه در حال هدایت ما به سمت خواسته ها و جواب سوالاتمون بودی
و چقدرررررر ما ایده ها و الهامات و راه کارهای تورو نادیده گرفتیم فقط به خاطر کمبود ایمان و ترس
چقدرررر خجالت کشیدیم به خاطر اینکه بخوایم اون چیزی که از درون در ما حاری میشه و اشتیاق در بروز خود داشته،بروز بدیم و در موردش صحبت کنیم یا به سمتش حرکت کنیم
چقدر نگاه و نظر دیگران توی زندگیمون اهمیتش بیشتر از الهامات و هدایت های تو بوده
چقدر آدمهای اطرافمون اهمیتشون بیشتر از هدایت ها و الهامات تو بوده
دو تا مثال خیلیییییی قوی دارم از نتیجه ی عمل کردن به الهام درونی و عمل نکردن
5 سال پیش وقتی که فشارها از هر طرف روی من بود که با برادرم شریک بشم برای خرید یک خونه
من از همون اول به شدت مقاومت داشتم و من قلبم به من میگفت نکن این کارو صمیمی ترین دوستان میگفتن نکن این کارو یعنی خداوند عرطپر که میتونست به من گفت نکن این کارو
اما من ضعیف تسلیم اشکهای مادرم شدم تسلیم باورهای محدود کننده ی ذهنم شدم و برای اینکه از زیر بار این فشار سنگین تصمیم گیری بیرون بیام
قبول کردم
واقعا از همون اولش احساس بی لیاقتی در این تصمیم موج میزد یا بهتره بگم ضعیف بودن و مهم بودن نظر دیگران و راضی کردن دیگران در این تصمیم گیری موج میزد
بلافاصله یک مدت بعد از گرفتن این تصمیم
خداوند میتونم بگم جفت روحی اون لحظه ی منو وارد زندگیم کرد
و من در ادامه نتیجه ی همه ی شرک ورزیدن هامو یکی یکی دیدم و پس دادم
و سرمایه ای که در کل دوران جوونیم به دست آورده بودم با همین تصمیم رفت زیر پای برادرم
و من به این امید که خونه رو میفروشیم و من میتونم با اون کسی که دوستش دارم زندگیمو شروع کنم روزها تلاش کردم
اما هیچ کدوم از اون افرادی که من به خاطرشون اون تصمیم رو گرفته بودم حتی یک قدم هم بر نداشتند و من نتیجه ی شرک ورزیدن هامو دیدم و پس دادم
و عجببببب درس بزرگی شد برام عجیببببب این اتفاق
و همون اتفاق باعث شد من وارد مسیر یادگیری توحید بشم
و شکر خدا شکر خدا تونستم شهر شیرین اون تضاد رو الان بچشم و شخصیتی 180 درجه متفاوت از خودم بسازم جوری که واقعا خودمو دیگه از خانواده ی خودم نمیدونم
جهان همون 5 سال پیش منو میخواست جدا کنه
اما به خاطر همون باورهای محدود کننده به خاطر شرک ورزیدن ها از مسیر جریان هدایت دور شدم
اما در نهایت باعث شد تبدیل بشم به این علی که الان هستم با رفتار و نتایج کاااااملا متفاوت
و الان خودمو دیگه باور کردم که متفاوت هستم با کل فامیلو ایلو طایفم
اینو 5 سال پیش نتونستم بپذیرم برای همین موندم سر جای قبلیم
اما لازم بود که به این چیزی که الان هستم تبدیل بشم و بابتش سجده ی شکر به جا میارم ،
و اما بعد از شناختن این حس و هدایت و الهامات قلبی و نشانه ها
قبل از همین جنگ اخیر
من به شدت فرکانس احساس خود ارزشمندیم بالا رفته بود و خیلی به خودم و خدای خودم نزدیک بودم و هر روز داشتم در تمام جنبه ها روی خودم کار میکردم
خداوند با تمام نشانه ها شروع کرد با من حرف زدن و من واااااقعا نا آروم شده بودم
نشانه هایی هم میومد که اگر علی قبل بودم تحمل میکردم اما این بار فرق میکرد خیلی خیلی زیاد داشت بهم بر میخورد
کندن جلوی کارگاهمون که باعث شد کلللل کارگاه پر از خاک بشه و من اصلا نتونم اونجا بمونم
اومدم توی خونه
قطعی برق روزی دو بار دو تا دو ساعت
قطعی آب از ساعت 11 شب تا صبح
قطعی اینترنت موقع قطعی برق
قضاوت ها و نگاه خانوادم در مورد رفتار متفاوت و جدیدم
تکراری بودن همه چیز و همه کس در اطرافم
و در نهایت نداشتن هیچ چشم اندازی در ایران
به قدری منو ناآروم کرده بود که قلبم فقط به من میگفت بروووووو تو لیاقتت اینجا نیست
و من با اولین ایده حرکت کردم
به محض اینکه رسیدم جزیره کیش
2 روز بعد خبر اینو دادن که به تهران حمله ی موشکی شده
و من فهمیدم دلیل نام آروم بودن قلبم رو و تمام نشانه هارو
و متوجه شدم که همون هدایت اول و ایده ی اول درست بوده که رفتن به ترکیه بود
و بعد از دوهفته با تایید نشانه ها من با وجود اینکه پرواز ها همه تعطیل بود زمینی حرکت کردم از جنوبی ترین نقطه ی ایران به سمت استانبول و وقتی رسیدم اونجا کااامل متوجه شدم که قلب آروم شد پر از شورو شوق و انگیزه شد و چقدررررر دور شدم از فضای نا مناسب
تمام تضادها یکجا باهم رنگ باختن
و من حس آزادی و هیجان و آرامش داشتم
و واقعا لذت بردم
و اینقدر من هدایت رو اونجا با گوشتو پوستو استخوانم درک کردم که واقعا واقعا خیلی خیلی سخت میتونه چیزی منو بترسونه یا نگران کنه یا غمگین کنه خیلی سخت ،
و خدا میدونه چه هدایت های شدم که همش معجزه بود
فقط خواستم از این دوتا مثال بگم که به خودم یه یادآوری شده باشه که گوووووش بدم به حرف قلبم
و الا خداوند خودش شاهده ایده ها و کارهایی الان دارم انجام میدم و اجرایی میکنم که نه خود قلبم نه کل اجدادم حتی بهش فکر هم نکرده بودن چه برسه بخوان شجاعت اجرایی کردنش رو داشته باشن
البته که من همیشه پدر و مادرم در این زمینه برام الگو بودن
اما وااااقعا واقعا من نوعی فقط به خاطر کششم به سمت خداوند و باور کردنش و پذیرفتنش در زندگیم
با قدرت میتونم بگم اصلا شبیه هیچ کدوم از اعضای خانوادم نیستم
یعنی الان دارم این تفاوت رو در درجه اول با تمام وجودم میپذیرم و قبولش میکنم و در درجه ی دوم دارم باورش میکنم و دارم در جهت تمام الهامات و ایده ها و خواسته های درونیم فارغ از نظر و قضاوت هر احدی در اطرافم دارم عمل میکنم
و خداوند خودش شاهد و ناظر هست و با تمام قوا داره بهم کمک میکنه و داره ایمانمو تقویت میکنه و بهم کمک میکنه بتونم ذهنمو کنترل کنم و در راستای ایده ها و هدایت ها و الهامات و مأموریتی که بهم داده شده حرکت کنم
و خداوند به شدت برای من کافیست
و تمام تلاشم این هست که با تمام توجه
تنها خودش را پرستش کنم و فقط از خودش یاری بجوییم
و خودش شاهده که برای من همه چیز داره میشه و همه کس
من تو این لحظه از زندگیم فقط و فقط خودشو دارم و واقعا بی نیازم از غیر از اون
و خداوند داره به بیییی نهایت طریق وارد زندگیم میشه و بهم کمک میکنه
و من سپاسگذارم و سر به سجده میگذارم در برابر این قدرت همیشه همراه و هدایتگر
از صمیم قلبم شاکرم
ممنونم ممنونم استاد جان و مریم خانوم که با عشق دارین ماموریتتون رو انجام میدین
من از شما از صمیم قلبم سپاسگذارم
برای همگی آرزوی سعادت و خوشبختی میکنم
در پناه خداوند یکتا باشید
بنام الله یکتا ،تنها فرمانروای مقتدر جهانیان
سلام ب استاد عزیزم و دوستان نازنین
گام 9 پروژه تغییر
روز 23 از 28
پیروی از الهامات
من تو انجام کارهای خودم راحت دریافتش میکنم و با عشق گوش میدم و نتیجه عالی میشه
حتی اگه بار اول باشه
مثلا همین کش موهایی ک الان درست میکنم ،ی روز تصویرش اومد تو ذهنم و ی ذوق و شوق عجیب داشتم برای درست کردنش
درحالی ک داشتم ی شومیز میدوختم و این چیزی ک بهم گفته میشد ربطی ب کاری ک اون لحظه داشتم انجام میدادم نداشت
ولی من با تیکه پارچه ای ک دم دستم بود و تصویری ک تو ذهنم بود ی گل با پارچه ساتن درست کردم
خییییلی زیبا بود خیییلی اینقد ذوق کردم براش بردم نشون آجیم دادم گفت چطور درستش کردی
بعد چند روز دیگه ی ی پاپیون قرمز درست کردم خییلی حس قشنگی بهم میداد
بعد دوسه تا دیگه پاپیون درست کردم همین جوری گذاشتم گوشه ی میز چرخم
و داشتم کارمو انجام میدادم و هر از چند گاهی تو دستم میگرفتم و دلم ضعف میرفت برای این خلق زیبایی ک کردم و لبخند میاورد رو لبم
تا ی روز استوری واتساپم یکی از کارهامو گذاشتم
عکس گل پاپیون هایی ک درست کرده بودم و هم گذاشتم
ک یکی از فامیل پدر بهم پیام داد ک الان میتونی ی کش بدوزی بهشون و تبدیلش کنی ب کش مو
این ایده تو ذهنم بود ولی جدی نگرفته بودم وقتی ایشون گفت
حسم تایید کرد و بهم گفت میتونی بدی ب فلانی هم برات بفروشه هاا
ذهنم خیلی مقاومت داشت ک اینکارو بکنم
ولی با وجود مقاومت زیاد انجامش دادم
و بعد ک همون 5،6 تا کش مو رو با کلی کلنجار بردم دادم ب شخص مورد نظر
ک بهم گفت خیلی کم ان
ولی برای خودت میفروشم
گفتم اینارو امتحانی درست کردم
ببینم فروش میره یانه
ک بعد ی مدت اومد گفت فروش رفتن
و من فهمیدم این الهام از طرف خود خدا بود
و من عمل کردم
تو دلم انگار عروسی بود
ک باعشق سری بعد تقریبا50 تا درست کردم ک همه رو برام فروخت 800 تومن
و الان باز بیشتر درست کردم
و امروز بهم گفت کش مو اسکرانچی با جنس مخمل درست کنم
امروز صبح چنتا برش زدم
و نتیحه خیییلی عالی بود خییلی خوشگل شدن ،دادم ب مادر تست کنه
ک خییلی راضی بود قیمت این مدل و 25 هزار تومن تعیین کردم برای مشتری
الهی صدهزار مرتبه شکرت بخاطر اینکه میتونم از تواناییم ب راحتی وباعشق پول بسازم
حتی هدایت شدم ب ی پارچه ی صورتی بسیار زیبا ک امروز 15 تا ازش برش زدم برای پاییونی
و تقریبا 10 تا اسکرانچی مخمل هم برش زدم و 4 تا هم دوختم خیییلی دوستشون میدارم :))
چند دقیقه پیش حین نوشتن کامنت ی صدایی از تو حیاط میومد شبیه سوت
مادر ب کیان گفت ی نگاهی ب حیاط بنداز
کیان در هال و باز کرد بعد با هیجان داد زد ی چیز خیییلی بزرگ رو دیوار بالای سر جای جوجه هاس
چشاش قرمزه خییلی بزرگه دوتااان دوتاااا
و هی تند تند تکرار میکرد
ک من سریع پریدم از اتاق بیرون ک چی اون بیرونه ،همه ریختیم بیرون از خونه
ی چیز بزرگ رو دیوار بود
ولی زیاد پیدا نبود
مادر گفت چراغ قوه رو بیارید ،سریع آوردیم
بعد ک نورو انداختیم رو دیوار
ی جغد بزررررگ دیدم اونجا نشسته داره ی صدای سوت مانند از خودش در میاره
چقدددد زیبا بود خییلی هیجان داشتم من و داشتم تحسینش میکردم
چراغ قوه دست مامان بود گفت زکیه دستاتو بهم بزن دست من گیره ک فرار کنه ا
منم گوشی دستم بود
گفتم نننن میخوام نگاش کنم خخخخخخ
مادر گفت بیا چراغ قوه رو تو بگیر ک سرو صدا کرد پرید رفت
گفت اگه مرغ ها رو میدید دیگه کارشون تموم میشد همه رو میبرد
این جغد رو من نشونه میبینم سرچ کردم ک نشونه چیه نوشته بود نماد دانش و خوش یمنی است
الهی صدهزار مرتبه شکرت
امشب کیان کل تیله هاشو آورده بود ک باهام تیله بازی کنه
گفتم چنتا تیله داری کیان
خندید گفت 74 تااااا
گفتم اولا چنتا داشتی گفت 3،5،9 12 و.. بیشتر و بیشتر شد
گفتم اگه یکی بهت میگفت بعدا صاحب این همه تیله میشی باورت میشد
خندید گفت نننننن!! اصلااا باورم نمیشد
بعد تیله های جدیدش و نشونم داد خییلی خاص و متفاوت بودن
در انواع رنگ،اندازه
پرچمی،دوچشمی،دوغی،پروانه ای،آبی،نارنجی،سبز ،زرد کلییی متنوع و زیبا
خیلی قشنگ بودن کلی لذت بردم و تحسبنش کردم
گفت این تیله های جدید و معامله کردم خخخخخخخ
امشب کیان ی سوالای عجیبی ازم پرسید
گفت تاحالا کابوس دیدی؟
چی بوده؟
تا حالا شده یک سال ناراحت باشی؟
گفت ی خوابی دیدم چند وقت پیش ک تو توش بودی
گفتم خبببب؟؟؟
گفت این گوشه ی حیاط بودیم بعد تو گوشی قدیمی صورتیه ات دستت بود
عکس ی رنگین کمون و ب من و امیر علی(خواهر زاده ام) نشون دادی
خیلی قشنگ بوده،ولی تو و امیر چهره تون انگار ناراحت بوده ولی من خوشحال بودم
بعد هی داشتم با خودم فکر میکردم
ک من باید ی رنگین کمون برای خودم پیدا کنم
بعد رفتم خونه مون
گفت بگو چی شد؟
گفتم چی شد؟؟
گفت هیچی از خواب بیدار شدم خخخخخخخخ
گفت خاله زکیه چرا شب این همه طولانیه ولی خوابهای ما دو دقیقه هم نمیشه و زود بیدار میشیم
گفتم نمیدونم خخخخخخ
واقعا چرااا
———————-
خدایا صدهزار مرتبه شکرت بخاطر این فایل ارزشمند چقد استاد عالی عمل کرد ب الهامی ک بهش گفته شد و چقد آسان شد برای آسانی ها
و خداوند چقد زیبا پلن و چیده بود برای استاد ،خرید خدمت و گرفتن ویزا
خدایا شکرت ک هرلحظه درحال هدایت کردن تمام موجودات و کل کیهانی
خداوند بیش از نیاز کیهان نعمت و ثروت داره میبخشه من فقط باید در مدارش قرار بگیرم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
بخاطر هوای پاک و اکسیژنی ک هرروز دارم ب آسودگی تنفس میکنم
الهی صدهزار مرتبه شکرت بخاطر این سایت الهی و استاد عزیزم و دوستان توحیدی ک دارم
الهی صدهزار مرتبه شکرت امروز مرغامون 11 تا تخم خوشگل کردن سپاسگزارم بابت این رزق بی حساب
الهی صدهزار مرتبه شکرت امروز کیان باعشق آهنگ من شارومی رو برام خوند
منم براش آهنگ دیوانگی فرزاد فرغ و پلی کردم و باهاش خوندم
ک دیدم چشای کیان پره اشک شد
گفت خاله زکیه گریه ام در اومد
گفتم چرااا کیان ؟؟
گفت نمیدونم شاید چون نمیتونم اینو برات بخونم ،خیلی صدات شبیهشه
صدای من شبیه شارومیه
آخر متوجه دلیل اشکای کیان نشدم
ولی خودم دلیل اشکای چند روز پیشم و وقتی ک گوشش دادم میدونم
من خدا رو حس کردم توی این آهنگ
خدایی ک داشت بهم میگفت حق نداری دستم و رها کنی
حق نداری ب قلبت جفا کنی
حق نداری
زکیه حق نداری
این آهنگ ی رمزه بین من و خدای من
با نشونه ای ک بهم داد
از همون اولین بار ک سالها پیش شنیدمش ی جور دیگه بود
الان دارم بهتر درکش میکنم
چون مدار من داره بالاتر میره
خدای من از طریق این آهنگ باهام حرف زد
و بهم گفت من تا ابد تکیه گاه و حامی توام
من عاشقتممم
من برات کافی هستم
الهی صدهزار مرتبه شکرت امشب اتاق مهمان و جارو کشیدم گرد گیری کردم
با همبن آهنگ
احساسم بهم گفت خبرهای خوبی تو راهه
مهمان عزیزی تو راهه
اتفاقات قشنگی در راهه
امروز دوبار هدایت شدم ب این آیه
وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى ﴿5﴾
و بزودى پروردگارت تو را عطا خواهد داد تا خرسند گردى (5)
اینده روشنه
اتفاقهای خوب تو راهه
ب زودی خدا چنان بهم نعمت و برکت و ثروت میده ک راضی بشم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
خدایا ازت ممنونم ک زمین رو محل زندگی برای ما قرار دادی
سپاسگزارم بابت نعمت آسمان
سپاسگزارم بابت نعمت زمین پهناور
سپاسکزارم بابت نعمت درختان و جنگل ها
سپاسگزارم بابت نعمت کوههایی ک میخ زمین کردی برای حفظ تعادل
سپاسگزارم بابت نعمت چشمه ها ،رود ها،دریاها و اقیانوس ها
سپاسکزارم بابت نعمت خورشید
سپاسگزارم بابت نعمت ماه و شب ک برای آرامش ما قرار دادی
سپاسکزارم بابت نعمت جاده ها
سپاسکزارم بابت نعمت خونه مون سقف بالای سرم
سپاسگزارم بابت نعمت باران
سپاسگزارم بابت نعمت رزق بی حساب میوه ها،ماهی ها،چهارپایان،گوشت ،شیر،پشم ،لباس
نعمت گندم،آرد ،نان
نعمت آب ،برق گاز
الهی شکرت بابت نعمت ماشین ک تردد و راحت کرده
سپاسگزارم بابت نعمت اینترنت 4G ک داریم
مرسی بابت نعمت گوشی شبکه های اجتماعی
مرسی بخاطر سلامتیم
الهی شکرت
بنام یکتای هستی بخش…
سلام…
الان اتفاقی افتاده برام که بعد از کلی اشک و سر به سجده گذاشتن اومدم که کامنت بنویسم…
تقریبا 20روزه قانون سلامتی رو شروع کردم…کلی نشونه دریافت کردم از اینکه وقتشه قانون سلامتی رو استارت بزنم…با اینکه الان درامدم مطلقا صفره…و مدتیه که ورودی مالیم قطع شده اما انگار نگرانی کمتری نسبت به گذشته داشتم برای تهیه ی گوشت و مرغ…حتی دوسال پیش که من درامدم 70،80تومن بود و قانون سلامتی رو استارت زدم به قدری باورهام فقیرانه بود که دلم در نمیومد پول بدم بابت گوشت…بابت خیلی خیلی چیزها ،چیزهای خیلی حتی ارزونم کلی دودوتا چارتا میکردم چه برسه به گوشت که اصلا جزو اخرین اولویتهامم نبود…
اینبار که شروع کردم نمیدونم چرا خیلی از نگرانیهارو نداشتم مثل دوسال پیش…انگار که خیلی رشد کردم انگار که تکاملم رو بهتر طی کردم…انگار که شخصیت من بزرگتر شده، انگار که توکل و ایمانم بیشتر شده…
اولین ایده ای که به ذهنم رسید این بود یه دونه النگومو بفروشم و باهاش قانون سلامتی رو شروع کنم…من کل پس اندازی که داشتم و مونده بود برام یه دونه النگو و یه دونه پلاک بود….که وقتی تو محیط کار قبلیم کارمیکردم یه مقداری طلا خریده بودم ،که برای استارت کسب و کارم همشو فروختم و یه سالن زیبایی کوچیک برا خودم زدم..فقط مونده بود یه دونه النگو ویه پلاک…
این ایده بهم الهام شد که النگو رو بفروشم و باهاش قانون سلامتی رو شروع کنم…شاید از دید منطقی خیلی احمقانه به نظر برسه که کسی بخواد طلا بفروشه خرج شکمش بکنه ،اما من این بهای هدفم دیدم…و گفتم هربهایی هم لازم باشه حاضرم بپردازم…با وجودی که میدونستم این دوتا طلایی که مونده کل سرمایه ایه که من دارم…اما گفتم حتی اگر فقط هزار تومن پول تو زندگیم داشته باشم اونو با عشق برای رسیدن به هدفم خرج میکنم و نمیزارم ترس از دست دادن پول منو از هدفم بازداره…
خلاصه روزای اول که دوره رو استارت زدم و هنوز تکامله طی نشده بود و من داشتم کم کم اون مواردی رو که میتونستم عمل میکردم خود به خود از جاهایی پول به دستم رسید که اصلا داشتم شاخ در می آوردم…و روزای اول گاماس گاماس اونچیزایی که در توانم بود و ضروری رو تهیه میکردم…تا اینکه گفتم دیگه وقتشه متعهدانه تر دوره رو ادامه بدم و رفتم برای فروش طلا…
النگورو فروختم 18و 200 و هرآنچه که لازم بود برای دوره ی سلامتی رو خریدم…منی که میگم وقتی درامدم 70،80 تومن بود ،شاید سالی یکی دوبار گوشت میگرفتم اونم با چه ترس و لرزی…اما اینبار کاملا متفاوت بود…نه اینکه زور بزنما اصلا انگار همه چی خودش داشت منو میبرد…هرچی که فکرشو کنید خریدم…کلی گوشت مرغ و ماهی روغن حیوانی و…اصلا یخچال دیگه داشت منفجر میشد…جالب اینجاست که چقدررر من راحت خرج میکردم…حتی یکبار نشد دست و دلم بلرزه و بگم بزار کمتر بخرم الان پولم تموم میشه…نه اصلا …منی که تو عمرم هرگز چنین چیزی رو تجربه نکردم تو شروع دوره ی سلامتی اینجوری داشتم خرج میکردم…با خدا عهد بسته بودم …گفتم خدایا من اونچه که دارم رو در راه رسیدن به هدفم میدم و بهاش رو میپردازم بقیه اش با تو …گفتم اینقدر بهم ثروت بده که هرگز دغدغه ی پول گوشت نداشته باشم…به خودش توکل کردمو دوره رو شروع کردم…تو خود دوره به چالشهای زیادی برخوردم که اگر قبلا میبود فقط یک دونه از این چالشها به راحتی منو از ادامه ی مسیر منصرف میکرد اما به لطف الله خودش کمکم کرده و چپ و راست هدایتهاشو داره برام میفرسته….
چند وقتی بود این فکر افتاده بود تو سرم که یه دونه گریل بخرم،برای اینکه بتونم گوشت رو خوب بپزم و طعمش خوب باشه که اذیت نشم موقع خوردنش…اولش زیاد برام جدی نبود ،طبق باورهای فقیرانه ی قبلیم میگفتم ولش بابا ،اینهمه پول میخوای بدی بابت گریل…بابا یه جوری تو قابلمه درستش کن بره دیگه…ولی دیدم شدنی نیست ..هرطور درست میکردم نمیشد بخوری…یعنی میخوردم ولی طعمش خیلی بد بود،جوری که به زور سالاد میدادمش پایین اونم خوب نمیجوییدم و همین باعث میشد که معده ام اذیت شه تو خواب احساس سنگینی میکردم…خلاصه که این فکر اومد تو سرم که اون یه دونه پلاکی که دارمو بفروشم و باهاش گریل بخرم…بازم فحش و سرزنش کردنای ذهنم شروع شد…تو دیوانه شدی…اخه احمق کیود دیدی طلا بفروشه گریل بخره…اگه الان پولشو نداری گریل بخری خب دوره رو ولش کن بزار در زمان مناسب که وضعت خوب شد دوره رو استارت بزن که دیگه دغدغه ی پول نداشته باشی…اما گفتم من روزی که این دوره شروع کردم به خدا گفتم خدایا این دوره برای من حکم مرگ و زندگی رو داره…اگر نتونم بهش عمل کنم دیگه زندگی هیچ معنی ای برام نداره…من سنگامو با خدا واکنده بودم…خدا خودش میدونست که به چه دلیل منو به این دوره هدایت کرده منم خیلی خوب میدونستم که چرا الان به این دوره هدایت شدم…اینا همش بهانه های ذهن منه که منو از ادامه ی دوره منصرف کنه…وگرنه تازمانی که من با چالشهای این مسیر روبه رو نشم و حلشون نکنم به هدفم نمیرسم…اگر قرار بود با گذشت زمان همه چی گل و بلبل بشه برای عمل به دوره ی قانون سلامتی که من دوسال پیش هم با همین تفکر دوره رو نصفه کاره رها کردم…چون گفتم الان آماده اش نیستم بزار زمان مناسبش برسه اونوقت به راحتی بهش عمل میکنم…آقا جان راحتی ای در کار نیست…راحتی تو دل سختیاس…هر مسیری اولش سختیهای خودشو داره…تو چه الان چه ده سال دیگه هم بخوای این مسیر رو از اول بری با چالشهایی روبه رو میشی…پس این بهانه رو بزار کنار و فقط به هدفت فکر کن و اینکه چطور میتونی مسائل رو حل کنی و پیش بری….
امروز نزدیک ظهر بود نشسته بودم تو خونه ،یهو یه حسی بهم گفت همین الان پاشو برو گریل رو بخر …و یه فروشگاهی اومد تو ذهنم مامانم اینا همیشه از اونجا قسطی خرید میکنن…من گریل اصلا قیمت نکرده بودم اما تو ذهنم نهایت 10تومن در نظر گرفته بودم…رفتم اون گریلو بخرم آقاهه قیمت گفت 16و 700…و گفت چون اکثرا سرخ کن میخرن و گریل زیاد فروش نداره من این گریلو با قیمت خرید برات حساب میکنم…
نصفش رو دادم و نصفش موند و آقاهه چون میشناخت منو و مادرم اینا مشتریش بودن گفت هروقت بقیشو خواستی بده مشکلی نداره…با خودم گفتم خب اینکه داره قسطی میده پس دیگه پلاکو نیاز نیست بفروشم…حالا تیکه تیکه یجور پولشو میدم…اما ذهنم آروم نمیگرفت…دلم راضی نمیشد…
گفتم ببین تو الان چندساله رو تعهدی که به خودت دادی موندی نه یک ریال قرض گرفتی نه قسطی خرید کردی نه وام نه هیچی…تو بدترین شرایط هم بودی که فقط کافی بود اراده کنی تا بی انتظار بازگشت بهت پول بدن ،اما این کارو نکردی با اینکه به شدت تحت فشار بودی…حالا میخوای برای عمل به یک تعهد جدید ،تعهد قبلیت رو زیر پا بزاری.؟ایا میخوای از راه اشتباه به هدفت برسی؟ این حرفارو به خودم زدم و دیدم نه…من حاضر نیستم حتی یک شب با داشتن قسط سرمو رو بالش بزارم…و شالو کلا کردم رفتم اون پلاک رو فروختم و درجا پولو واریز کردم…اومدم خونه شاد و خوشحال گریلو زدم به برق تا تستش کنم…یه تیکه مرغ اول گریل کردم عالی شد طعمش…بعد گوشت رو داخلش گذاشتم و مشغول سالاد درست کردن شدم،که یهو دستگاه خاموش شد کلا…از پریز کشیدم دوباره زدم تو برق دیدم کلا دیگه روشن نمیشه…دست و پامو گم کرده بودم ،نجواها هجوم آورده بود بهم که ای احمق این چه کاری بود کردی…چرا خودت تنها بلند شدی رفتی خرید کردی…اینهمه پول بابتش دادی ،طلاتو به خاطرش فروختی…اگر فروشنده قبول نکنه چی..اگه بگه خودت اشتباهی دستگاهو سوزوندی چی…اصلا دیگه نگم چه حالی بودم فقط…
گریه دیگه امونمو بریده بود…از اونجایی که توی روابطه ی عاطفیمم چند وقته شروع کردم به باج ندادن،یه مقدار رابطم با همسرم سرد شده،و همه ی کارامو خودم میکنم، یه جوری این خراب شدن دستگاهه منو ترسونده بود که نجواها داشت خفم میکرد ،به شدت احساس تنهایی میکردم و میگفتم کاش اون رفتارهارو با همسرم نمیکردم…کاش مثل همیشه طبق میلش رفتار میکردم…کاش اون اینجا بود،اگر بود دلمو قرص میکرد و یه راه حلی براش پیدا میکرد…خلاصه با تموم نا امیدیم به خودم گفتم به خدا توکل کن ،این هم قسمتی از چالشهای مسیره…اما ذهنم چنان خودشو به در و دیوار میکوبید که انگار آخر دنیاس…و میگفت ول کن این دوره رو …هنوز شروع نکرده اینهمه بها داری میدی براش…همش داری ضرر میزنی…ول کن این دوره رو …اما یک لحظه به خودم گفتم بیا و مثل استاد عباسمنش عمل کن…یادم اومد استاد یه بار پله ی آروی خراب شده بود و بعد از کلی تقلا و تلاش درست نشد…کاری که استاد کرد این بود که کلا بیخیال داستان شد و رفت دنبال تفریح و خوش گذرونی و بعد اون مسئله به راحتترین شکل ممکن حل شد…با خودم گفتم کلی ظرف نشسته هست که باید بشورم…آشپزخونه به هم ریخته اس باید مرتب کنم…پاشدم یه آهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم به ظرف شستن…همینجوری داشتم با خدا حرف میزدم و اشکم میومد که اگر همسرم الان خونه بود چقدر خوب بود چقدر دلم گرم میشد ،یهو خدا گفت تو الان نیازی به هیچ کسی نداری فقط به من نیاز داری…الله اکبر الله اکبر…یعنی اگر بگم خدا خودش جلوم ظاهر شد و رو دررو و خیلی محکم این حرفو بهم زد باورتون نمیشه…اینقدر که واضح و شفاف بود…همینجوری دیگه اشکم بند نمیومد ،گفتم راست میگی خداجونم ،من الان مدتیه که تصمیم گرفتم شخصیتم رو بهبود بدم و برای این کار تصمیم گرفتم که دیگه به هیچ عنوان به هیچ کس از جمله همسرم باج ندم…اما این موضوع به قدری به من فشار اورد که من کلا فراموش کردم به چه دلیل اون رفتارها رو با همسرم کردم…نجواها اینقدر زیاد بود که فکر کردم اگر همسرم میبود چقدر باعث دلگرمیم بود،هرچند درواقعیت هرگز اینطور نبوده و همیشه من تو زندگیم مستقل عمل کردم و همسرم هرگز موجب دلگرمیم نبوده اما تو این لحظات سخت ذهنم این طور وانمود میکرد که اگر الان همسرم خونه بود همه چی حل بود (همسرم سرکار هستن)
خلاصه که یهو به خودم اومدم گفتم خدایا راست میگی…این قضیه چه ربطی داره به رفتارهای من با همسرم…من اون رفتارهارو کاملا طبق قانون انجام دادم و کاملا هدایتی پیش رفتم کاملا رضایت داشتم از این بابت…حالا چی شده که فکر میکنم اشتباه کردم….جز اینکه مغزم با هر بهانه ای میخواد منو به عادتهای قبلیم برگردونه؟چرا،؟چون طبق صحبتهای استاد در فایل نحوه ی عملکرد مغز من پاداش اشتباهی به یک سری عمل های نادرست دادم…و ذهنم به خاطر اون پاداشها ی اشتباه میخواد منو برگردونه به رفتارها و عادتهای قبلیم…با خودم گفتم خدا میدونه تو این سالها من چقدررررر به این شکل ضربه خوردم و پای تعهدم به تغییر نموندم…هرجا که ذهن کمی فشار آورد بهم سریع برگشتم به رفتارهای اشتباه قبلیم…چون نمیدونستم که مغز میتونه تغییر کنه و تحت فرمان من دربیاد …فکر میکردم این منم که بند و برده ی ذهنمم هرکاری اون میگه باید انجام بدم…و بعد از این گفتوگوها با خودم و خدای خودم گفتم خداجونم راست میگی من به جز تو به هیچ کسی نیاز ندارم و تو برای من کافی هستی…و یقین دارم منو نه تنها به هدفم تو قانون سلامتی بلکه همه ی خواسته هام میرسونی چون من به تو ایمان دارم…منکه جز تو پناهی ندارم…من فقط با امید و توکل به تو پا توی این راه گذاشتم و یقین دارم که کمکم میکنی…و همچنان آشپزخونه رو تمیز کردمو دستمال کشی کردم…یه لحظه چشمم خورد به گریل…گفتم بزار بزنم به برق خدارو چه دیدی شاید روشن شد…زدم به برق روشن نشد…یه لحظه چشمم به تبدیل سیم برق خورد که مال شارژر خونمون بود و من چون این دستگاه تبدیل نداشت از اون استفاده کردم…یه لحظه گفتم نکنه مشکل از این تبدیله…گفتم اگر مشکل از این باشه ریش تراش رو هم نباید روشن کنه..سریع رفتم وصلش کردم به ریش تراش و زدم به برق دیدم روشن نمیشه…قوت قلب گرفتم گفتم خدایا یعنی میشه مشکل از این تبدیله باشه…سریع حاضر شدم رفتم پایین الکتریکی گفتم یه تبدیل میخوام ،گفت بهترین جنسش 150هزاره..گفتم همونو بده…خیلی سریع برگشتم تبدیلو زدم به سیم گریل زدم به برق روشن شد….خدااااااای مننننننن…فقط دیگه افتادم به سجده و اشک شوق …نمیدونستم چطور باید خدارو شکر کنم….اومدم گوشیمو برداشتم به رسم سپاسگذاری از خداوند بیام تو نت گوشیم درموردش بنویسم و شکر گذاری کنم،نمیدونم چرا ناخودآگاه دستم رفت رو این صفحه،و دیدم در مورد عمل به الهامات قلبیه ،گفتم پس چه بهتر همینجا هم ردپایی از خودم میزارم از این روز شگفت انگیز….وهم سپاسگذاریم از خداوند رو به جا میارم…
بنام خدای توانا!
خدایا شکرت!
132
خدارا شاکر و سپاسگزارم بابت حضورم در بهترین سایت دنیا،
هر چقدر بیشر زمان می گذرد موضوع هدایت رو بیشتر درک می کنم،
وقتی به گذشته ام فکر می کنم یعنی به زندگی قبل از تحولم،
متوجه می شم که خداوند همیشه حواسش به من بوده و الهامات وهدایت هایش شامل حالم می شده ولی متاسفانه من در مدار دریافتش نبودم و درکی از الهامات قلبی ام نداشتم،
یادمه بیشتر از 4 سال قبل در زمانیکه شرایط زندگی من و شرایط کشور ما در حالت بحران بود،
نا امنی وحشتناک بود،
شرایط تحصیل واسه دخترا دچار مشکل شده بود،
حق تحصیل، و آزادی در جنبه های مختلف زندگی از دخترا صلب شده بود توسط بی قانونی که تو کشور ایجاد شده بود هر کسی هر قانونی رو که دلش می خواست وضع می کرد،
چند ماه از این شرایط گذشته بود و این محدودیت ها خیلی اذیتم می کردم،
اون موقع سوالات زیادی توی ذهنم ایجاد می شد،
چجوری میشه بهتر زندگی کرد،
چجوری میشه این شرایط رو عوض کرد، و……
ازین مدل سوالات زیاد توی ذهنم بود تا اینکه یه شب موقع که سرم رو رختخوابم بود و داشتم به تغیر زندگیم فکر می کردم، یهویی بهم الهام شد که باید مهاجرت کنم به ایران،
اون موقع ها من هیچ درکی از توحید و توکل نداشتم،
و یه آدم مشرک بودم مثل خیلی از آدم های دنیا،
ولی وقتی اون ایده بهم الهام شد من باز شدن قلبم رو به وضوح احساس کردم،
اینقدر حس خوبی داشتم که اون شب تا نیمه های شب نتونستم بخوابم،
بنابر مسائلی که بود قانع کردن خانواده واسه مهاجرت یه کار بسیار سختی بود،
ولی من اونقدری ایمان داشتم به این هدایت و الهام که حاضر بودم هرکاری براش انجام بدهم،
خلاصه با یه ایمان و انگیزه ای شروع کردم به طی مراحل مهاجرت کردن،
اون موقع با قوانین آشنایی نداشتم،
وچرخ زندگیم روغن کاری نشده بود، من به هدفم رسیدم اما چالش های زیادی داشتم که اگر با درک الانم جلو می رفتم 90 درصد اون مسائل خود به خود حل می شد،
وقتی من به اون الهام عمل کردم و اقدام کردم، درهای برام باز شد که واقعا شوکه کننده بود و عین معجزه بود،
اون موقع درکی نداشتم و سپاسگزار شون نبودم ولی الان که قوانین رو درک کردم متوجه شدم که نا آگاهانه یه جاهای داشتم به قوانین عمل می کردم که این اتفاقات برام میافتاد،
اون موقع ها بخاطر شرایط کشوری، گرفتن پاسپورت و هر مدرکی که واسه مهاجرت لازم بود رو خیلی به سختی انجام می دادند،
به لطف خدای مهربان که در هر حال حواسش به من بوده توانستم مدارک رو اوکی کنم،
بابت ویزا گرفتن هم خدا کارا رو برام انجام داد،
و آدم های رو سر راهم قرار داد که دستی از دستان خداوند شدند و کارام رو انجام دادند،
ما مهاجرت کردیم و به لطف خدای توانا الان 4 سال هست تهران زندگی می کنیم،
از صفر شروع کردیم و الان به لطف خدای توانا زندگی ما خیلی بهتر از چیزیه که انتظارش رو داشتیم،
بهترین اتفاقی که برام افتاد آشنایی ام با سایت فوقالعاده استاد عباس منش هست،
و همچنان رشد و موفقیت تو کسب و کارم با شرکت کردن تو کلاس های مختلف تو زمینه ای کاری ام.
اگر به هدایت خداوند عمل نمی کردم و مهاجرت نمی کردم الا معلوم نبود چه زندگی رو تجربه می کردم،
قطعا که شرایط و زندگی تلخی رو تجربه می کردم، چون با اومدن طالبان قطعا که محدودیت های زیادی برام ایجاد میشد و به هیچ کدام از آرزوی های که دارم رو نمی رسیدم،
از موقع که با مباحث این سایت آشنا شدم و بحث هدایت رو تا حدودی درک کردم الان به لطف ستاره ای قطبی تمام زندگیم شده طبق هدایت و الهامات پروردگارم،
خدایا هزاران بار سپاسگزارم که چرخ زندگیم خیلی روانتر می چرخه.
خدایا شکرت!
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام وعرض ادب واحترام حضور استادم وتیم توانمدنشون وهمه عزیزان درسایت جذاب عباسمنش.
مطالبی که میخوام عرض کنم نمیدونم مربوط میشه به این فایل یانه ولی یه حسی به من گفت برو واینها رو درگروه بازگوکن.
استادشما در فایل قبل مطرح کردین که موفقیت فقط انجام کارهای درست نیست بلکه انجام ندادن کارهای نادرست هم هست.
این جمله برای من مثل یک فریاد درون شده که دائم به من میگه درمورد چیزهایی که دوست نداری صحبت نکن.
واینقققققدر برام بزرگ شده که به محض اینکه میخوام حرفی بزنم درونم داد میزنه میگه نگوووووو ولی باز هم ذهنم مقاومت میکنه ومیگم نه بابا این که دیگه موضوع مهمی نیست.
ولی ناباورانه حتی درمورد کوچکترین مسائل پیش افتاده هم برام فیدبک میده وبه محض اینکه اتفاق میفته برام سریع میفهمم که از کجا آب خورده.
مثلا یک موردش کوچکش، من اکثر مواقع نان رو سفارش میدم با اسنپ برام میارن وهمیشه نانها آنجوری بود که دوست داشتم نرم وداغ.
چند وقت پیش به منزل یکی از اقوام رفته بودم وایشون یک خانم مسن هستن ومن دیدم یک تکه نان گذاشتن روی کتری که گرم بشه ونان خشک شده بود وسرد وایشون با همین وضعیت اون رو میخورد ومن دلم براش سوخت که کسی رونداره براش نان تازه بگیره وقتی برگشتم منزل برای برادرم این موضوع رو تعریف کردم وگفتم یه نان خشک وسرد شده داشت میخورد.
دیشب من دوباره برای منزلمان نان سفارش دادم ودرکمال تعجب وبرای اولین بار نانی که برام آوردن دقیقا مشابه اون نان بود سرد وخشک.ومن سریع یاددم افتاد گفتم یا خدااااا یعنی حتی در مورد این مسئله به این کوچکی هم؟؟؟؟ خودم اون رو خلق کردم وگفتم جلوی زبونتو بگییییر.میخوام بگم در مورد کوچکترین مسائل هم این قضیه برام اتفاق میافته .
صحبت نکردن درمورد ناخواسته ها حتی اگر به اندازه یک ارزن باشه شروع بزرگترین اتفاقات توی زندگی من هست وبا تمام وجودم این رو درک کردم ومیدونم که نباید انجامش بدم ولی ….
البته الان با چک ولگدهایی که خوردم خیلی بهتر شدم وامیدوارم خداکمکم کنه بیشتر وبیشتر وبیشتر مواظب صحبت کردنم باشم که این بزرگترین درسی هست که تا به حال گرفتم وهرروز در درونم هزار بار الهام میشه
“درمورد چیزهایی که دوست نداری صحبت نکن”
استاد این موضوع برای من شده یک اصل وواقعا بهش ایمان دارم دوستتون دارم که این درس بزرگ رو به من یادآوری کردین .
شاید باور نکنین ولی حتی دیگه اینجا هم نمیخوام در مورد اتفاقات ناخواسته ام چیزی بگم وگرنه خیلی اتفاقات بزرگ هست که دوست ندارم راجع بهشون چیزی بگم.
استاد بسیااار سپاسگزارم ازتون وتمام قد جلوی شما ادای احترام میکنم برای این درسهای بزرگی که به ما میدین وخداوند رو شاکرم که منو هدایت میکنه ودستم رو سفت گرفته.
آرزوی سلامتی وموفقیتهای بیشتر وشادیها وثروتهای روز افزون دارم برای همگی عزیزان .
به نام خداوند بخشنده مهربانم
اِلهی وَ رَبّی مَن لی غَیرُک
خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی
خدای ثروتمندم من هرآنچه که هستم و هرآنچه که دارم از آن توست و تو از عشق بی نهایتت به من میبخشی .
خدای مهربونم سپاسگزارتم که هدایتم میکنی تا کمالگرایی تو نوشتن رو کنار بزارم .
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
خداقوت
در مورد شنیدن و فهمیدن هدایت الهی تو پروسه جداشدنم من دریافت میکردم و عمل میکردم و واقعا اونجاهایی که گوش کردم نتیجه گرفتم البته من اون موقع اصلا تو این دنیا نبودم و هیچ درکی از هدایت و حتی خدا نداشتم الان که یه ذره درک کردم میفهمم که خدا هدایتم میکرده
الهی هزاران بار شکرت
در مورد اینکه الان چه الهام یا هدایتی در ذهن یا قلبم هست که وقتشه بهش گوش کنم باید بگم دوسه هفته س که به شدت و بی نهایت نشانه ها میاد که 12قدم رو شروع کنم با اینکه من دارم احساس لیاقت رو گوش میدم و قول دادم که اون دوره و عشق و مودت رو برم جلو امااا هرجا از سایت رو میرم فقط و فقط از 12قدمه ، نشانه های روزانه م 12قدمه و من تصمیم گرفتم که انجامش بدم حتما برای من خیر مطلقه
و یکی دیگه از هدایتاااا اینه که برای سعیده شهریاری عزیزم کامنت بزارم و من میدونم چراااا داره اینقدر واضح بهم میگه و جالبه که میگه باید هرروز بزاری و من خیلی زیاد مقاومت دارم میکنم :) اما باید انجامش بدم اینم حتما برای رشد منه و خیر مطلقه
الهی هزاران بار شکرت
استاد محبوبم سپاسگزارتم ک هستی
خداجونم سپاسگزارتم برای هدایت هات و حضور همیشگیت در تمام زندگیم
در پناه رب باشید .